رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

y.zare

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    440
  • تاریخ عضویت

اعتبار در سایت

1,108 Excellent😃😃😃😃

درباره y.zare

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه
    ❤❤
  • تاریخ تولد 21 دی 1398

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,444 بازدید کننده نمایه
  1. y.zare

    عروسک گمشده/ Y.ZARE کاربر نودهشتیا

    مقدمه: " الینا چرا گریه می کنی؟" "مامان سوفیا نیست؟فکر کنم گمش کردم" "اشکال نداره عزیزم! پیداش می کنیم..." " مامان اون خیلی تنهاست حتما داره گریه می کنه" " بیا بغلم دختر قشنگم! پیدا هم نشه فردا با هم می ریم و یکی قشنگ ترش رو می خریم..." " نه مامان تو قول دادی که اونو پیدا کنی؟ اون تنها کسی هست که من می خوامش..." " باشه دخترم پیداش می کنیم... حالا بخواب .... کوچولو بخوابه دوباره... ابرا بارون می باره... بخواب... بخواب ستاره...." پارت اول ) سلام من الینا هستم این داستان مربوط به زمانی ست که دختر بچه ای 8 ساله بودم. عروسک قشنگی داشتم که اسمش رو سوفیا گذاشته بودم. سوفیا روز تولدم به طور کاملا ناگهانی پیدا شد. داخل پارک در حال بازی بودم که مامان صدام می زد: "الینا بیا باید بریم ." در حالی که سوار تاب می شدم گفتم: "مامان اجازه بده یکم دیگه بازی کنم؟" مامان گفت: "الینا می دونی من خیلی دیرم شده و باید زودتر به سرکارم برم. الانم باید ببرمت به مهدت اونجا بازی می کنی!" اما حواس من جای دیگری بود. در زیر بوته های گل سرخ کنار وسایل بازی دستی بیرون زده بود. دستی کوچک که می تونست مال یه عروسک باشه. از سر تاب پایین پریدم و خودم را به سمت بوته رز حرکت دادم. دستم را دراز کردم تا عروسک را بردارم که دستم به خار گلی اصابت کرد و زخمی شد. با صدای بلند گفتم: " مامان دستم!" مامان سریع خودش را به من رساند و قطره خونی از دستم بر زمین چکید! مامان گفت: " وای ببین با خودت چی کردی؟" دستمالی بیرون آورد و بر روی دستم گذاشت.
  2. y.zare

    عروسک گمشده/ Y.ZARE کاربر نودهشتیا

    داستان: عروسک گم شده نویسنده: یگانه زارع هدف: داستان سرایی خلاصه: داستان در یک مکان شلوغ از دختر بچه ای به نام الینا آغاز می شود. دخترک در طول داستان با حوادث مختلفی رو به رو می شود. در آخر داستان گم کرده خودش را پیدا می کند اما با حقیقتی رو به رو می شود که زندگی اش را دگرگون می کند. حقیقتی که باعث می شود از عشقش بگذرد و تقدیر را با جان و دل بپذیرد. او به کیمیای مهربانی دست پیدا می کند و این کیمیا در وجودش شکل می گیرد و از او یک زن قهرمان می سازد. زنی که آینده را می سازد. زنی از جنس آزادی و عدالت و مهربانی و عشق به مردمش که تقدیر دیگران را به خوبی رقم می زند. مقدمه: " الینا چرا گریه می کنی؟" "مامان سوفیا نیست؟فکر کنم گمش کردم" "اشکال نداره عزیزم! پیداش می کنیم..." " مامان اون خیلی تنهاست حتما داره گریه می کنه" " بیا بغلم دختر قشنگم! پیدا هم نشه فردا با هم می ریم و یکی قشنگ ترش رو می خریم..." " نه مامان تو قول دادی که اونو پیدا کنی؟ اون تنها کسی هست که من می خوامش..." " باشه دخترم پیداش می کنیم... حالا بخواب .... کوچولو بخوابه دوباره... ابرا بارون می باره... بخواب... بخواب ستاره...." .....
  3. پارت چهل و پنجم: پارک شلوغ و بخش بازی اش پر از همهمه بچه ها بود. پدرام بر درختی تکیه زد و سیگاری از جیبش بیرون آورد و گوشه لبش گذاشت. سیگار را با فندک روشن کرد و پک عمیقی زد. خیره نگاهش کردم و متوجه شدم از دعوا با آن سه مرد موهایش بهم ریخته و گوشه ی گونه اش زخم سطحی برداشته که خونش خشک شده بود. دستم را در جیب شلوار لی ام چرخاندم و با دستمالی رو به رو شدم. دستمال را بیرون آورده و به سمت شیر آب رفتم. کمی دستمال را مرطوب کردم و به سمت پدرام که در فکر بود رفتم. دستمال را بالا بردم و بر روی گونه اش قرار دادم. از سردی دستمال لرز خفیفی کرد و دستش را بالا آورد و دستمال را از دستم گرفت. زیر لب تشکری کرد که از چشمم دور نماند. سیگارش را بر زمین انداخت و با پایش خاموش کرد. بر روی نیمکت نشستم. نفسم را بیرون دادم و خیره به خیابان شدم. همه زندگی ها در جریان بود. زن و مرد در حال رفت و آمد گاهی غمگین و گاهی شاد بودند. رو به سمت پدرام گفتم: ببین اینجا چقدر مردم خوشحالن؟ خوشبحالشون.... پدرام سکوت کرد و بعد گفت: مگه تو نیستی؟ با سوالش لبخند تلخی زدم و گفتم: سیگار داری؟ از سوالم خندید و گفت: آتیش برات خطرناکه دختر کوچولو! سرم را به نشانه تاسف تکان دادم و گفتم: بهتره بهم نگی دختر کوچولو... الان که اینجام اندازه یه دنیا تجربه گرفتم... از بی رحمی دنیاا! در سکوت به همدیگر خیره شدیم. حالت جدی چشمانش کمی مهربان شد و سرش را چرخاند و سیگار دیگری را بیرون آورد و به دستم داد و گفت: بزارش کنار! من نتونستم ولی تو انجامش بده. عقب رفت و سمت خیابون و پایش رابالای جدول گذاشت و سیگار دومش را روشن کرد. سیگار خاموش را در دستم گرفتم و خیره به سایه اش شدم. بلند شدم و ایستادم و گفتم: خوب بهتره بگی منو نکشوندی بیرون تا سیگار بکشیم؟ سرش را در تاریک روشن خیابان چرخاند و نیم رخش را به نمایش گذاشت. صورتش را دقیق نمی دیدم. جلو آمد و غرق در چشمانم شد و گفت: ازت می خوام بر گردی... . گفتم: محاله! عصبانی شد و کلافه دستی به موهایش کشید و سیگارش را زیر پایش خاموش کرد. گفت: بخاطر خودم نمی گم... ببین فقط بخاطر پدر و مادرم! گفتم: فکر کردم اومدی عذر خواهی کنی؟ بلند شدم و سیگار را گذاشتم در دستش و گفتم: پدر و مادرت رو خیلی دوست دارم اما من دیگه توی اون خونه جایگاهی ندارم بهتره بدونی که من یه زن آزادم و هیچ تعهد و پایبندی به خانواده نداشته و ندارم پس می تونم گلیم خودم رو از آب بیرون بکشم. بهتره از همین الان راهم رو جدا کنم تا دیر نشده.... پدرام عصبانی شد و با پایش لگدی به درخت زد و با فریاد گفت: لعنتی تو چه می دونی ما چه دردی می کشیم و اومدی درد بی درمونمون کنی؟ در سر جایم میخ شدم. نمی توانستم این اهانت هایش را نادیده بگیرم و با صدای بلند گفتم: درد بی درمون پدر و مادرت تو هستی نه من. الانم گمشو دیگه نزدیکم نشو... خودم جواب پدر و مادرت رو میدم! صدای مهیبی در گوشم پیچید. دستم را بالا آوردم و خیره به جای سیلی اش شدم. چطور جرأت کرد بزنتم؟ انگشتم را بالا آوردم و به حالت تهدید گفتم: تاوان کارت رو می دی؟ سریع از عرض خیابان رد شده و در انتهای خیابان وارد هتل شدم. پدرام دنبالم نیامد و حتی برای کارش دلیل هم نداشت. خودم را خیلی کنترل کردم تا اشکم نریزد و به محض رسیدن به اتاقم افتادم زمین و غرق در اشک شدم. طاقت نداشتم باید از این شهر می رفتم. کجا؟ دیگه کجا برایم مانده بود؟ تا صبح گریه امانم را برید. تا اینکه به خواب رفتم. @Elina..
  4. پارت چهل وپنجم: سوزان: پدرام را در خیابان دیدم. کیف دزدیده شده ام در دستانش بود. پدرام چه ربطی به کیف دزدیده شده ام داشت؟ چرا باید کیف بدرد نخور مرا از دستان آن دزد نجات می داد؟ اصلا من برای او چه اهمیتی داشتم جز اینکه مایه آبروریزی اش بودم. صدای گوشی هتل در اتاق پیچید. گوشی را برداشتم. دختری که پشت تلفن بود داشت به من می گفت کسی با شما کار داره؟ من می دونستم چه کسی بود که خودش را برای برگرداندن من به آب و آتیش زده بود، پس خودم را از او دور نگه می دارم تا بفهمد همیشه اونطوری که دلش می خواد پیش نمیره. جواب نه قاطع که دادم خیالم راحت شد. چراغ را خاموش کردم و به زیر پتو خزیدم. می دانستم که پدرام بی خیال نمی شود و روزهای دیگر هم شاهد آمدنش خواهم بود. پلکهایم داشت گرم می شد که سرو صدای راهرو مرا از جا پراند. صدای کوبیدن به در و صدای دادو بیداد مجبورم کرد که تخت خواب را به سمت در اتاق ترک کنم. مانتوی مشکی و شالی بر سرم انداخته و در اتاق را باز کردم. رو به رویم سه مرد در حال کتک زدن پسری بودند. پسر با زوری که داشت دو نفر را بر زمین کوبید و مشغول نفر سوم شد که با بهت خیره ی من ماند. با اخمی که بر صورت انداختم رو به سمت آن سه مرد گفتم: معذرت می خوام میشه برید من خودم می تونم درستش کنم! دو مرد که از کارکنان هتل بودند سری تکان دادند و رفتند. مرد سوم که از همسایگان بود بی خیال نشده بود و هنوز داشت قدرت نمایی می کرد و سرو صدایش گوش من را آزار می داد. صدایم را بلند کردم و گفتم: خواهش می کنم چند دقیقه دیگه می ره! مرد که با صدای من گویی آرام شده بود به داخل اتاقش پرید و با فحش زیر لبی از ما خداحافظی کرد. با سکوت سالن در اتاق را بستم و به سمت پله ها روانه شدم. پدرام هم بی هیچ حرفی مرا بدرقه کرد و پشت سرم به سمت خیابان روانه شد. به لابی هتل که رسیدیم چشمها خیره به ما بود و من هم برای اینکه زیاد معذب نشوم سرم را پایین انداخته بودم. از در هتل که بیرون پریدم ریه هایم را از هوا پر کردم و رو به سمت پدرام که هنوز پایش را پایین نگذاشته بود گفتم: فکر کنم بی حساب شدیم! با آبروریزی شما تو هتل الان یک- یک مساوی شدیم! با اخمی در صورتم به چشمان مه آلودش خیره شدم. خودش را به پیاده رو رساند و دستش را تکیه به درختی زد و گفت: اگه هنوز روی دلت سنگینی می کنه بهتره اینجوری حساب کنی! از ناراحتی خودم را به سمت دیگر خیابان پرت کردم و با صدای بوق ممتد پرایدی که چند لحظه مانده بود تا به من برخورد کند رو به رو شدم. سرم را بالا بردم که چشمان عصبانی پدرام در چشمانم گره خورد. سرم را چرخاندم تا در چشمانش ذوب نشوم. با دست به سمت انتهای خیابان اشاره کردم و گفتم: پارک کوچکی اونجا هست که بهتره بریم! بعد هم بدون حرفی از او فاصله گرفته و به انتهای خیابان رفتم. نرسیده خودم را بر روی اولین نیمکتی که دیدم رها کردم. @Elina..
  5. پارت چهل و چهارم: بی هیچ حرفی راهم را به سمت ماشین گرفتم. از دور سوزان را زیر نظر داشتم. خودش را به ورودی هتل بزرگی رساند و داخل شد. بعد از پیدا کردن جای پارک داخل هتل شدم. در لابی اثری از سوزان نبود. ساعت از هشت شب گذشته بود. به سمت پیشخوان هتل رفتم. زن جوان با دیدنم لبخندی زد و گفت: اتاق می خواستید؟ گفتم: نه میشه بدونم شخصی در این هتل هست؟ دنبالش می گردم! زن: بفرمایید اسمشون؟ بعد از دادن نام و نام خانوادگی سوزان متوجه شدم که اتاق 56 طبقه چهارم ساکن شده. تشکر کردم و گفتم: میشه ببینمشون؟ زن بعد ازگرفتن شماره اتاق گفت: خانم آقایی اینجا هستن و می خوان شما رو ببینن؟ کمی صحبت کرد و گوشی را گذاشت. زن: ایشون گفتن به شما بگم که نمی خوان شما رو ببینن! گفتم: ایشون خیلی بیجا کردن! با سرعت خودم را به سمت اتاق روانه کردم. صدای زن مرا از رفتن منصرف می کرد اما گوش من بدهکار نبود. پشت در اتاق ایستاده و خیلی به در کوبیدم و صدا زدم: سوزان- بیا بیرون! ناگهان دو تا مرد هیکلی از پله ها بالا آمدند و صدایم زدند. هر دو را کنار زدم تا دوباره به در بکوبم که در اتاق بغلی باز شد. مردی بیرون آمد و گفت: اینجا هتله چه خبرتونه؟ گفتم: به تو ربطی نداره جوجه فکلی! هر سه مرد به سمتم هجوم آوردند تا منو از هتل بیرون کنند. فریاد می زدم و اسم سوزان را بر لب می آوردم که دراتاق باز شد. با بازشدن دراتاق سوزان در آستانه در پدیدار شد. مرد ها با دیدن سوزان خودشان را کنار کشیدند. @Elina..
  6. پارت چهل و سوم: پدرام: دختره روانی... ببین چطور جلو مامان و بابا منو سنگ رو یخ کرد! مشتم را محکم روی کاپوت ماشین کوبیدم. صدای شکستن استخوانم را شنیدم اما صدایم در نیامد. بابا با اشک توی چشمش در پشت چشمم نمایان شد. به بابا قول دادم تا سوزان را به خانه برگردانم بر نگردم. از ظهر بیرون زدم و حتی نشانی ازش پیدا نکردم. گوشی یکسره زنگ می زد. یا مادر بود یا سمانه که حرف های مادر جگرسوز بود و از صدتا حرفش فقط اسم کامران می اومد و حرف های سمانه همش از روی کینه و کدورت بود. گوشی را بر روی سایلنت گذاشتم. آفتاب داغ رمق را از تنم برده بود. در دل مدام لعنت می فرستادم به رفتارم و کاری که با سوزان کردم. همه ی شهر را زیر پا گذاشته بودم. یک ساعت به تاریک شدن هوا مانده بود و از عصبانیت رگ پیشانیم بیرون زده بود. در دل گفتم: دختره ی دیوانه معلوم نیست تو این شهر نصفه شب چه غلطی می خواد بکنه! پشت چراغ قرمز ایستادم و با انگشتانم بر روی فرمان ضرب گرفته بودم که دیدم اش. سرش را پایین انداخته بود و آهسته قدم بر می داشت. به صورتش خیره شدم. صورتی که مثل فرشته ها بودو کلی جلب توجه می کرد. نگاهم مبهوت اندام باریک و متانت درونی اش شده بود. چه چیزی درون این دختر مرا به خودش می کشاند؟ همین طور که خیره بودم پسری جلو رفت و کیف دستی اش را از دستش قاپید و پا به فرار گذاشت. سوزان کمی تکان خورد و خودش را دنبال پسر کشید که پایش کشیده شد و بر روی زمین افتاد. نتوانستم طاقت بیاورم و گاز ماشین را گرفتم و به مکانی که پسرک فرار کرد رفتم. پسرک را در انتهای خیابان دیدم و ماشین را پارک کردم و سریع خودم به پسر رساندم. پسر که متوجه تعقیب من شده بود سرعتش را زیاد کرداما از من نتوانست جلو بزند و یقه اش در دستم گرفتار شد. کشید اش و پخش زمین شد. دستم را بالا بردم تا بر صورتش بنشانم که دلم به رحم آمد و هلش دادم و بر زمین افتاد. کیف رابرداشتم و پولی از جیب بیرون آوردم و به دست پسر دادم. پسرک مبهوت نگاهم می کرد. جوابی نداشت بدهد. سریع کارت محل کارم را از جیب بیرون آوردم و گفتم: بیا به این آدرس! دیگه دزدی نکن. سریع ازش فاصله گرفتم و به انتهای خیابان رفتم. سوزان بلند شده بود و بر روی جدول کنار خیابان نشسته بود. سرش را در دستش فرو کرده بود و چند تا خانم احاطه اش کرده بودند. یکی از زن ها با دیدن ام لبخندی زد و گفت: خوب خداروشکر پیدا شد! سوزان گفت: دزد! کجاست؟ ایستاد تا بهتر ببیند که چشم در چشم من شد. دستش را بلند کرد و بی هیچ حرفی کیف را از دستم قاپید. با خشم در چشمانم خیره شد و گفت: انتظار تشکر که نداری؟ زن ها از حرف سوزان میخ شده بودند. سوزان سرش را پایین انداخت و از من دور شد و خودش را به طرف دیگر خیابان کشاند. من در سر جایم ایستاده بودم. زن ها با دلسوزی تمام به من خیره شده بودند. @Elina..
  7. پارت چهل و دو: اتاقی رزرو کردم. وارد اتاق شدم و از خستگی بر روی تخت دراز کشیدم. بغض سنگینی بر قلبم نشسته بود. چرا پدرام به خودش اجازه ی بی احترامی به من را می داد. چطور این حرف ها را به من می گفت؟ مدام صداش تو ذهنم می پیچید. آبرومون رو می بری! آبرو...! خوابم برد و خواب دیدم که همه با دست نشانم می دادند. می خندیدند. همسر خشایار و شوهر سمانه هم در جمعیت بودند. پدرام از بالا ی کوچه جلو آمد و با دست نشانم می داد و می گفت: آبرومونو بردی!... تو آبرومونو بردی! با این صداها در ذهنم از خواب پریدم. نمی توانستم با سردرد بعدش کنار بیام. بلند شدم و گوشی هتل را برداشتم. صدای مدیریت هتل: بفرمایید؟ می تونم یه قهوه سفارش بدم به همراه یه خوراکی...؟ چیزی دارید؟ بله- قهوه داریم و خوراکی فعلا فقط سوپ و ساندویچ مونده! باشه قهوه بیارید با یه همبرگر! چشم تا چند دقیقه دیگه به دستتون می رسه! گوشی را گذاشتم و سرم را روی بالش قرار دادم. خیره شدم به اتاق کوچک کرم رنگی که اصلا قابل مقایسه با اتاق صورتی- گلبهی سمانه نبود. با فکر سمانه متوجه گوشی ام شدم که با ورود به هتل خاموش کرده بودم. گوشی را روشن کردم و ده تا تماس از سمانه و بیست تا از خانه ی کامران بود. گوشی را کناری انداختم. صدای تقه به در مرا متوجه کرد و به سمت در رفتم. در اتاق را باز کردم و دختر جوانی که همسن و سال خودم بود- با روسری آبی و جلیقه و دامنی همرنگش- داخل چرخی سفارشم را آورده بود. خوشحال شدم و گفتم: سلام- خیلی ممنون. لبخندی به رویم پاشید و گفت: به هتل ما خوش اومدین. خندیدم و گفتم: ممنون. سینی را برداشتم و به داخل اتاق رفتم. خدمتکار بدون حرف به راهش ادامه داد و رفت. دررا پشت سرم بستم. روی تخت نشستم و لاجرعه قهوه ام را سر کشیدم. ساندویچ را داخل یخچال گذاشتم. میلی به غذا نداشتم. پرده ی پنجره ی کوچک اتاق را کنار زدم و به بیرون و ساختمان های سر به فلک کشیده اش خیره شدم. مردم را درخیابان دیدم که در حال عبور و مرور بودند. پرده را دوباره به جای خود برگرداندم. پالتویم را برداشتم و به بیرون ازهتل قدم گذاشتم. دلم کمی هوای آزاد می خواست. @Elina..
  8. پارت چهل و یک: سوپر مارکت بزرگی خودنمایی می کرد. سریع داخل مغازه شدم. مغازه دار که پسر جوانی بود با دیدن ام لبخند پهنی زد و گفت: سلام- در خدمتم خانم خانما! از لبخندش چندش ام شد. سرم را چرخاندم و اطراف را نگاه کردم. یک بسته شکلات را از قفسه برداشتم و همراه چند تا اسنک بر روی پیشخوان قرار دادم. مغازه دار با عشوه گفت: عزیزم چیز دیگه ای لازم نداری! از لحنش تنم مور- مور شد و خواستم جواب بدم که صدایی زودتر از من جواب داد: مسعود سریع حساب کن بریم! چرخیدم و با صورت داغ کرده پدرام روبه رو شدم. از عصبانیت در حال انفجار بود. چشمانش مانند گداخته ی آتشفشان، چشمان فروشنده را نشانه رفته بود. مسعود یخ زد. سریع خوراکی ها را درون پلاستیک ریخت و به دست پدرام داد و گفت: داداش قابل نداره بزار بعدن حساب می کنیم! آبجی هم مثل آبجی ما می مونن! پدرام: به آبجیت هم می گی عزیزم؟ مسعود که از لحن تهدید کننده پدرام متوجه اوضاع شده بود سرش را چرخاند و خودش را مشغول حساب- کتاب کرد. پدرام دستم را گرفت و مرا به بیرون کشید و همراهش خارج کرد. مثل بچه های کوچک دنبالش روانه شدم. وسط خیابان دستم را بیرون کشیدم و گفتم: چرا دنبالم اومدی؟ ایستاد و در چشمانم خیره شد و گفت: میذاشتم سر ظهر برای خودت ول بچرخی و آبرومون رو ببری! بغض کردم و گفتم: مگه من آبروی تو رو بردم که راجع به من اینطوری حرف می زنی؟ اولین قطره اشکم که از گونه ام چکید بقیه هم دنبالش روانه شدند. با دست قطرات اشکم را پاک کردم و گفتم: من احمق رو باش هنوزم فکر می کردم شماها منو دوست دارید برگشتم. من یه احمقم! بر روی اولین پله نشستم و صورتم را در دستانم گرفتم. بالای سرم ایستاده بود و خیره نگاهم می کرد. گفت: خوب پاشو! الان بقیه می بینن...! بلند شدم و نذاشتم حرفش را بزنه و با کیفم به عقب حلش دادم و گفتم: که آبروتون نره! نذاشتم حرفی بزنه و به سمت خانه دویدم. زنگ را زدم و داخل شدم. مادر جون داشت به استقبالم می آمد و گفتم: مادر جون من باید از اینجا برم! و سریع به سمت اتاق خواب دویدم. مادر جون خودش را به اتاقم رساند و مرا در حال جمع کردن چمدانم دید! گفت: سوزان جانم چی شده؟ اتفاقی افتاده؟ گفتم: مادر جون از من نپرسید از آقا پدرام بپرسید! مادر جون لبش را به دندان گرفت و گفت: بازم پدرام حرفی زده؟ با اشکی که در چشمانم حلقه زده بود گفتم: می گه من آبروی خانواده گی شون رو بردم! با حرفم مادر جون چنگ بر صورتش زدو گفت: غلط کرده پسره خیره سر! الان ادبش می کنم! گفتم: نه چیزی بهش نگید. شاید مقصر منم که از اول به این خونه اومدم! مادر جون با بغض گفت: دخترم مگه ما بمیریم تا تو رو آواره ی شهرغریب کنیم! پدرام غلط کرده! وسایلم را که جمع کردم گونه های سفید مادرجون را بوسیدم و خودم را از پله ها پایین انداختم. مادرجون با هزار جور التماس دنبالم کرد اما گوشم پرازحرف های دردآور پدرام بود. (آبروی ما را بردی) با بغض از مادر جون جدا شده و سریع به سر کوچه رفتم. یک ساعت بعد داخل هتل بزرگی شدم. @Elina..
  9. سلام عزیزدلم

    اسم رمان شم( عشق سوزان) به علت تکراری بودن باید تعویض شه!

    لطفا تا فردا اسمش رو عوض کنین.

    با تشکر

  10. y.zare

    متن راجه به نوروز 99

  11. y.zare

    متن راجه به نوروز 99

    نوروز، نماد جاودان نو شدن است تجدید جوانی جهان کهن ست زین همه خوب ترکه هر نوشدنش یادآور نام پاک ایران من است. . . تارسیدن سال نو، تنها یک سلام خورشید باقیست درسال نو، ۳۶۵ روز سلامتی، شادی، دوستی، برکت، عشق و بهترین هر آنچه که آرزومندید، را برای شما آرزومندم
  12. y.zare

    متن راجه به نوروز 99

    لحظه تحویل سال ۱۳۹۹ ساعت ۷ و ۳۰ دقیقه و ۳۰ ثانیه روز جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹ هجری شمسی موش حیوان سال ۱۳۹۹ موش سمبل هوش و ذکاوت است شعار موش : “من فرمانروایی میکنم” پیشاپیش عید نوروز مبارک
  13. y.zare

    متن راجه به نوروز 99

  14. y.zare

    متن راجه به نوروز 99

  15. y.zare

    متن راجه به نوروز 99

    سلام می تونید هر متنی راجع به نوروز 99دارید در اینجا قرار بدین! جوک و پیام تبریک و آهنگ و ... حتی می تونید راجع به روزای قرنطینه حرف بزنید. هیچ چیز بهتر از دل خوشی نیست. شاد باشید . نوروزتون مبارک
×
×
  • اضافه کردن...