رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

y.zare

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    396
  • تاریخ عضویت

اعتبار در سایت

732 Excellent😃😃😃😃

درباره y.zare

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه
    ❤❤
  • تاریخ تولد 21 دی 1398

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,288 بازدید کننده نمایه
  1. انفرادی شده سلول به سلول تنم

    خود من در خود من در خود من زندانی ست

    انفرادی شده من به خیابون می زنم

    خسته از حال و هوایی که به این ویرانی ست ...

  2. آره رفته بودیم مراسم خاکسپاری یکی از اقوام ینفر از بستگان نزدیکش اومده بود و گریه می کرد می گفت مارو گذاشتی پخه پخه ... منم بعد بعد حالا طرف دیگه بی خیال نمی شد . منم دیدم خیلی ناجوره زدم به کوچه خاکی رفتم زیر شالم و خودم زدم به گریه و گفتم آره ... اهههههه
  3. y.zare

    یک جمله خطاب به خودت

    اعصابتو برای چیزای بیهوده بهم نریز ... دنیا ارزشش رو نداره!
  4. سلام الان 28 تا پارت فرستادم میشه لطف کنید ممنون
  5. y.zare

    رمان عشق سوزان /Y.ZARE کاربر نودهشتیا

    پارت بیست و هفتم: سوزان ادامه داد: - با چشم پزشک خوبی قرار گذاشتم که امروز بیاد و معاینه ات کنه! امیدوارم که بیناییت رو به دست بیاری. کامران خیلی خوشحال شد و گفت: - امیدوارم! چند ساعت بعد دیوید و سوزان بالای سر کامران ایستاده بودند. دیوید باند چشمان کامران را باز می کرد و رو به سمت سوزان گفت: - می دونی که تو این همه سال ها چقدر سختی کشیدم ولی وقتی خبری ازت پیدا کردم که با کامران بودی و نمی تونستم بهت نزدیک بشم. سوزان احساس بدی پیدا کرد و گفت: - خواهش می کنم دکتر ما برای کار دیگه ای اینجاییم! دیوید که از لحن سوزان ناراحت شده بود گفت: - مگه من بهت بد کردم با من اینطوری صحبت می کنی! سوزان برای خاتمه دادن به این بحث پرونده پزشکی کامران را جلوی صورت دکتر تکان داد. دیوید با دیدن پرونده خونسرد به کامران خیره شد و رو به سمت سوزان گفت: - مطمئناً که این همون کامران نیست؟ هست؟ سوزان با این لحن حرف زدن دیوید حسابی جا خورد و با عصبانیت از اتاق بیرون رفت. به وسط راهرو رسید که دیوید خودش را به او رساند و بازویش را گرفت و او را کشید. سوزان گفت: -دیوید، دستم رو رها کن! دیوید: -سوزان چرا از من دوری می کنی؟ سوزان: - بهت گفتم بس کن! گفتم من اون آدمی که می شناختی نیستم. گفتم من عوض شده ام ولی تو دست بردار نیستی. حالا هم خیلی دوست داری بدونی... . رو به سمت دیوید شد و با صدای بلند گفت: - دیوید تو برای من مردی! همونجوری که کامران مرد! وقتی منو تنها گذاشتی و برای آینده ات رفتی آمریکا برای من مردی! اینو بدون هر مردی تو زندگی من باشه به خودم مربوطه و اینم بدون که کامران رو عاشقانه می پرستیدم و الان قلب مهربونش نمی زنه. حالا خیلی دلت می خواد که این مرد همون کامران بود تا عقده هات رو سرش خالی کنی؟ این مرد بیماره منه و من مدیونش هستم حالا اگر دلت نمی خواد معاینه اش کنی می رم سراغ دکتر دیگه ای، چون دکتر های زیادی رو می شناسم که بتونن عملش کنن! ویراستار: @Elina..
  6. y.zare

    رمان عشق سوزان /Y.ZARE کاربر نودهشتیا

    پارت بیست و ششم : یک هفته بعد سوزان از هم صحبتی با مرد احساس خوبی داشت. مرد که حالا سوزان را به عنوان دکتر اش می شناخت خیلی خوب با سوزان اخت شد بود. با هم از هر دری صحبت می کردند. سوزان از سرنوشت خودش برای مرد تعریف کرد. از شباهت اسمی کامران با مرد و از اینکه وقتی شنید خیلی ناراحت شد و ... . مرد اولش گوش کرد و بعد گفت: شاید حکمتی در این باشه که ما خبر نداریم! سوزان در دل گفت: -شاید... . کامران روز مرخصی کامران رسید. کامران حالا نابینا شده بود و می دانست کسی را در این شهر ندارد. سوزان به کامران گفته بود که فردا صبح خیلی زود مرخص می شود و باید هر چه سریع تر با خانواده اش تماس بگیرد. اما کامران خانواده ای نداشت. سوزان هنوز چیزی راجع به گذشته ی کامران نمی دانست. دلش می خواست به جای چشمانش که نابینا شده بود حافظه اش را از دست می داد. گذشته ی که نه چندان دور بود اما غم بزرگی در خودش داشت. سوزان با چند ضربه که به در وارد کرد کامران را از فکر بیرون آورد و با صدای بلندی گفت: به- به، حال مریض خوبمون چطوره؟ کامران که در فکر بود گفت: بد نیستم! سوزان: خوبه... امروز هم خانواده ت میان و حالت بهتر میشه! کامران سکوت کرد. سوزان که از سکوت کامران حس بدی داشت گفت: چیزی شده؟ کامران باز هم ساکت بود. سوزان: نمی خوای بگی مشکلی نداره اما ازم خواستن بهت بگم باید برای بعد از ظهر آماده باشی چون دیگه نیازی به بستری نداری. کامران گفت: ممنون دکتر شما خیلی زحمت منو کشیدید! سوزان که از ته دل خوشحال شده بود گفت: خواهش می کنم، وظیفه ام بود! ویراستار: @Elina..
  7. y.zare

    رمان عشق سوزان /Y.ZARE کاربر نودهشتیا

    پارت بیست و پنجم سوزان آهسته جلو آمد و مقابل مرد قرار گرفت. دستش را بالا برد و باند را از دور چشمان مرد باز کرد. خیره شد به چشمان باز مرد که هاله ای خاکستری رویشان را گرفته بود. مرد با صدای بلند و بم خود گفت: همیشه فکر می کردم آینه ای بهتر پیدا کنم! به امید آینده ای بهتر آمدم اما صد افسوس که دیگه چشمی ندارم که آینده ای بسازم. سوزان ساکت ماند. سوزان پنبه ی بتادین را بر روی پلک های مرد کشید و گفت: همه آینده ی خوب می خوان، اما خبر ندارن که آینده ای در کار نیست! مرد که اولین کلمات را از دهان سوزان می شنید گفت: این حرف تو نشونی از نا امیدی می ده ولی همه چیز بدون سختی میسر نمیشه. سوزان آهی کشید و گفت: درد و رنج و سختی! من در برابر اینا جونمو گذاشتم. چی نصیبم شد؟ تنهایی! کامران: مطمئننم که خودت هم به حرفی که می زنی ایمان نداری! سوزان: نه شما بیش از اندازه خوش بینی که این حرفو می زنی! ببین، الان چی داری؟ دو جفت چشم که تا آخر عمر نمی بینه. بعد میگی امیدوارم! این دیوانگی محضه! سوزان پنبه بتادینی را داخل سطل زباله پدالی کنار اتاق انداخت و گفت: می دونی... ؟ پنبه را روی پلک های مرد قرار داد و با چسب بستشان. باند را دور چشمان مر پیچید و گره زد. بعد ادامه داد: گمون نکنم وقتی که سختی بکشی حرفی از امید بزنی، وقتی عزیز ترین کسی که تو دنیا داشتی جلوی چشمات پر- پر بزنه و تو نتونی کاری کنی! باز هم حرفی از امید می زنی؟ مرد گفت: من همه ی این چیزی که تو ازش حرف می زنی رو دیدم و باز هم از امید حرف می زنم! سوزان در بهت فرو رفت. با خودش فکر کرد که چطور امکان دارد؟ بی هیچ حرفی از اتاق بیرون زد. ویراستار: @Elina..
  8. سلام رمان منم تعیین سطح کنید ممنون @M@hta
  9. نویسنده گرامی!

    لطفا فقط ویراستارتون رو تگ کنید؛ نیاز به تگ کردن من نیست.

    1. y.zare

      y.zare

      بله ببخشید نمی دونستم شرمنده عزیزم.

  10. y.zare

    رمان عشق سوزان /Y.ZARE کاربر نودهشتیا

    پارت بیست و چهارم : داخل اتاق، سوزان به مردی که بر روی تخت خواب افتاده بود؛ فکر می کرد. درون مرد چه چیزی وجود داشت که سوزان را آشفته کرده بود؟ چه چیزی درون مرد وجود داشت چرا سوزان به یاد کامران افتاده بود؟ آن مردچه شباهتی با کامران داشت؟ به سوال آخر که رسید به ذهنش آمد که مرد تصادف کرده و اسمش هم کامران هست. با خودش گفت: کامران چرا منو نبردی تا اینقدر عذاب نکشم؟ چرا؟ سرش را روی دستش گذاشت و گریه کرد به حدی که آستین لباس کارش غرق به اشک شد. بعد از گذشت دو روز از ملاقات با آن مرد در بیمارستان امروز جرأت رو به رو شدن دوباره اش با کامران جدید، را پیدا کرد. آهسته جلو آمد و بر صندلی نشست. خیره شد به کامران جدید که در سکوت به تخت تکیه زده بود. چند دقیقه ای با خودش کلنجار رفت تا صحبت کند. ناگهان مرد به حرف آمد: میشه حرف بزنی؟ تقریبا یک ساعته منتظرم چیزی بگی! سوزان در بهت فرو رفت. مرد از کجا متوجه حضور او شده بود. مرد که نمی توانست ببیند؟ ویراستار: @Elina..
  11. y.zare

    رمان عشق سوزان /Y.ZARE کاربر نودهشتیا

    پارت بیست و سوم: سوزان خوشحال شد و از دیوید تشکر کرد. دیوید گفت: نیازی به تشکر نیست. هر دو غرق در صورت هم شدند و یادشان رفت که بچه ها به اتاق تشریح رفته بودند. یک ماه بعد سوزان و دیوید تمام روزشان را با هم سپری می کردند. حالا همه ی دختران دانشگاه به سوزان و همه ی پسران به دیوید غبطه می خوردند. ناگهان خانواده ی دیوید قصد رفتن به آمریکا را پیدا کردند. سوزان بعد از رفتن ناگهانی دیوید خیلی تنها شده بود. دیوید تنها کسی بود که او را به بهترین نحو درک می کرد. که یک ماه از رفتن دیوید بلا فاصله کامران به سوزان پیشنهاد دوستی داد و سوزان پذیرفت و هیچوقت از دیوید خبری نشد. صدا دوباره سوزان را به بیمارستان برگرداند: از دیدنم خوشحال نشدی؟ سوزان مبهوت شد و بعد از جایش بلند شد و گفت: دیوید! دیوید: بله- می بینم شناختی خانوم. سوزان: تو چقدر عوض شدی پسر؟ سوزان به دیوید با لباس پزشکی و ته ریش و موهای مشکی که بالا داده بود خیره شد. دیوید یکی از ابروهایش را بالا انداخت و گفت: خوب، تو چیکار می کنی، سوزان؟ سوزان: هیچی- من تو این بیمارستان مشغولم. دیوید گفت: جراح مغز؟ سوزان: بله- جراح مغز شدم و شما؟ دیوید: من جراح چشم شدم. آمریکا درس خوندم. سوزان سرش را پایین انداخت و گفت: می دونم. دیوید که فهمید سوزان هنوز ناراحته گفت: تو که منو بابت آمریکا رفتنم سرزنش نمی کنی؟ سوزان: نه اصلأ- برای من مهم نیست. موفق باشی. دکتر. سوزان ایستاد تا به سمت اتاقش برود که دیوید مانعش شد و گفت: سوزان حالا که پیدات کردم از دستت نمی دم! سوزان گفت: دیوید وقتی تو منو تنها گذاشتی یه نسیم بودم حالا که اومدی نمی تونی یه طوفان رو با خودت همراه کنی. من خیلی تغییر کردم. خیلی چیزها در من عوض شده. من اون سوزان نیستم. سوزان با گفتن این حرف از دیوید جدا شد و به سمت اتاقش به راه افتاد. ویراستار: @Elina..
  12. y.zare

    رمان عشق سوزان /Y.ZARE کاربر نودهشتیا

    پارت بیست و دوم: سوزان یخ زد. عرق سردی از ستون فقراتش پایین ریخت. سرش گیج رفت و خودش را سریع از اتاق به بیرون پرتاب کرد. دستی بر پیشانی اش گذاشت و بر روی صندلی بیمارستان نشست. با خودش گفت: خدایا چرا؟ من دیگه طاقتم بریده ... . صدای مردی که کنارش ایستاده بود او را از فکر بیرون آورد. سلام خانم دکتر- چیزی شده؟ کاری از من ساخته است؟ سوزان خیره شد در دو جفت چشم مشکی رنگ که او را به گذشته ی خیلی دور برد. زمانی را به یاد آورد که سال سوم دانشگاه شیفته ی بهترین همکلاسی اش کامران شده بود. کامران از همه چیز قیافه، تحصیلات و ثروت از جایگاه بالایی برخوردار بود. سوزان سر سختانه عاشق کامران بود و به هیچ کدام از همکلاسی هایش محل نمی گذاشت. سوزان هم یکی از بهترین دختران دانشگاه بود. دختری زیبا و شاگرد اول و از خانواده ای خوب که هر پسری آرزوی با او بودن را داشت. دیوید هم یکی از همکلاسی های سوزان بود. دیوید چشم هایی سیاه به رنگ شب داشت و چهره ای جذاب و هیکلی که هیچ وقت تنها نبود. ولی یک روز به صورت خیلی ناگهانی با سوزان هم مسیر شد. هر دو دانشجوی پزشکی بودند که برای کالبد شکافی به پزشکی قانونی می رفتند. سوزان از راه دور با خبر شده بود که کامران هم در این تیم شرکت می کرد و به خاطر با او بودن خودش را به زور و هر راهی که بود در این تیم ثبت نام کرده بود. ناگهان زمانی که سوزان در اتوبوس دانشگاه نشسته بود با خبر شد که کامران شرکت نمی کنه و برای مراسمی به شهر دیگر رفته است. سوزان با ناراحتی داد زد: راننده نگه دار، من باید برم. اما راننده دیگر نگه نداشت و یک سره به سمت اداره به راه افتاد. سوزان از ناراحتی زیاد کنار دیوید که تنها جای خالی اتوبوس بود نشست. دیوید پرسید: چرا اینقدر ناراحتید؟ از کالبد شکافی می ترسید؟ سوزان: مگه میشه دانشجو پزشکی از کالبد شکافی بترسه؟ دیوید خندید و گفت: دانشجوهای زیادی دیدم که با دیدن خون می ترسیدند! سوزان: مطمئنأ دانشجوی پزشکی نبودن. دیوید: اتفاقا همشونم دانشجوی پزشکی ان! سوزان بهت زده خیره شد به دیوید و گفت: دیوونه ان ؟ پس چرا اومدن پزشکی؟ دیوید سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: خیلی ها دانشجوی پزشکی بودن رو کلاس می دونن. سوزان با یادآوری خودش گفت: برای من که هیچ کلاسی نداشت. دیوید: برام جالب شد. از پشتی صندلی فاصله گرفت و خیره به چشمان سوزان شد: میشه برای من تعریف کنی؟ سوزان: الان اصلا وقت خوبی نیست. حالا سوزان به پشتی صندلی تکیه داد و کلاه لبه دار را بر روی صورتش گذاشت. تا زمانی که رسیدند دیگر حرفی بینشان رد و بدل نشد. سوزان خودش را از دیوید دور کرد و به سمت گروه دختران حرکت کرد. زمانی که به درب ورودی سرد خانه رسیدند همه ی دخترا بینی هایشان را گرفتند. وارد سرد خانه شدند و همگی جلوی میزی ایستادند. مرد مسنی وارد شد و با عینک ته استکانی وصورت لاغرش به بقیه بچه ها خیره شد. بعد رو به سمت همه: دنبالم بیایید و قبلش روپوش و کلاه و دستکش رو از اتاق بغلی بگیرید. همه ی بچه ها هجوم آوردند به سمت اتاق بغلی و سوزان مبهوت به آنها نگاه می کرد. ناگهان حس کرد که کسی بر روی شانه اش می زند. سوزان چرخید و با دیدن روپوش و کلاهی که جلویش گرفته شده بود مبهوت شد. دیوید برای سوزان روپوش و کلاه و دستکش آورده بود. ویراستار: @Elina..
  13. y.zare

    رمان عشق سوزان /Y.ZARE کاربر نودهشتیا

    پارت بیست و یک: بعد گوشی پزشکی اش را از جیب بیرون آورد و دور گردنش انداخت و به سمت بخش مراقبت های ویژه حرکت کرد. به اتاق بیمار رسید و آن مرد را دراز کشیده بر روی تخت خواب دید. دور چشمان مرد باند سفید رنگی به چشم می خورد. سوزان آرام کنار مرد قرار گرفت. مرد ساکت و بی حرکت دراز کشیده بود. ملافه ی سفید رنگی را بر رویش کشیده بودند. سوزان صدا زد: -سلام من پزشکتونم می بینم که حالتون بهتره آقای...؟ منتظر ماند تا مرد اسمش را نام ببرد اما جوابی از طرف مرد نیامد. سوزان چرخید و پرونده مرد را از بالای تخت برداشت. هنوز جای اسم مرد خالی بود. سوزان نمی توانست این سکوت را تحمل کند و با خودکاری که در جیبش داشت اسم چند تا دارو را نوشت. ناگهان مرد با صدای بم و مردانه اش گفت: -کامران ! اسمم کامران هست. کامران فربد سوزان یخ زد. ویراستار: @Elina..
  14. y.zare

    رمان عشق سوزان /Y.ZARE کاربر نودهشتیا

    پارت بیستم: سوزان با خودش گفت: -کامران مرگ تو منو از خودم هم بیزار کرد چه برسه به ایران! من الان اصلا به فکر رفتن ایران نیستم. شاید اگر تو بودی اوضاع خیلی بهتر از الان می شد. صدای زنگ تلفن بلند شد و سوزان گوشی را برداشت: -بله؟ -دکتر سوزان؟ - بله –خودمم! - دکتر اون بیماری که امروز عمل کردین؟ - چی شده ؟ - دکتر اون حالش خوبه و به هوش اومده. سوزان در دل خدا را شکر کرد و بعد گفت: -خوب مشکلی نداره؟ -چرا؟ دکتر اون نابینا شده! سوزان سکوت کرد و گفت: -یک ساعت دیگه به بیمارستان میام. سوزان گوشی را گذاشت. به سمت کمد لباس هایش رفت و لباس بیمارستان را پوشیدو به سمت بیمارستان قدم گذاشت. داخل بیمارستان سوزان با لباس پزشکی پشت پنجره ی شیشه ای ایستاده و عکسی زنی با رنگ پریده و لباس بی روح سفید رنگ درون شیشه افتاده بود. زنی با موهای طلایی و چشمان آبی که برق روزگار رنگ چشمان آبی او را به خاکستری روشن تبدیل کرده بود. موهای طلایی اش که همچون آبشاری از طلا بر روی شانه هایش می ریخت حالا به صورت پسرانه کوتاه شده بودند و به زور تا شانه اش می رسیدند. سوزان خیره به تصویر زن رو به رویش شده بود. خیلی وقت بود که تصویرش را ندیده، تقریبا از زمانی که کامران را از دست داده بود. حالا سوزان چقدر عوض شده بود. حتی خودش را در قاب پنجره نمی شناخت. ناگهان صدایی از پشت سرش آمد: -دکتر بیمار به بخش منتقل شد. سوزان از فکر بیرون آمد و گفت: -باشه، خودم سراغش می رم. ویراستار: @Elina..
  15. y.zare

    رمان عشق سوزان /Y.ZARE کاربر نودهشتیا

    پارت نوزدهم: سه ماه بعد حالا با گذشت سه ماه از مرگ کامران سوزان پایان نامه اش را تحویل داد. هنوز هم وقتی کسی از کامران حرف میزند سوزان نمی تواند جلوی اشک هایش را بگیرد. ماریا تنها کسی بود در تمام این مدت سوزان را دلداری می داد. حالا سوزان به منطقه ای متوسط تغییر مکان داده بود. خانه ی چهل متری و کوچکی گرفته بود. اغلب روزهای تعطیل را به خیریه کوچکی می رفت و وقتش را آنجا می گذراند. بقیه روزها یا در دانشگاه بود و یا به بیمارستان می رفت. در همین روزها در بیمارستان شیفت بود که همان مرد را دید. مرد بیهوش بود. سریع تخت خوابش را به اتاقی منتقل کردند. سوزان به بالای سرش رفت. سوزان: -پرستار چه اتفاقی افتاده؟ پرستار: -خانم دکتر تصادف کرده. سوزان سریع علایم حیاتی مرد را چک کرد. نبض مرد کند می زد. سوزان سریع رو به سمت پرستار: - نبض ضعیفه سریع اتاق عمل را آماده کنید. چند ساعت بعد سوزان خسته از عملی که انجام داد به خانه برگشت. چهره ی آن مرد را به خوبی به یاد داشت. مردی که او را از مرگ نجات داده بود، باید کاری برایش می کرد. داخل آشپزخانه اش رفت. قهوه ای برای خودش ریخت و بر روی تنها صندلی آشپزخانه اش نشست. خیره شد به قاب عکس کامران که خوشحال و شاد لبخند می زد. به یاد آورد که کامران همیشه می گفت: سوزان درسمان را تمام کنیم تو را همه جای دنیا می چرخانم، از لندن بگیر تا بروکلی و واشنگتن و مصر و اردن تا ایران و برای همیشه می برمت ایران. هیچ جا خونه ی آدم نمیشه! سوزان با خودش گفت: -کامران مرگ تو منو از خودم هم بیزار کرد چه برسه به ایران! من الان اصلا به فکر رفتن به ایران نیستم. شاید اگر تو بودی اوضاع خیلی بهتر از الان می شد. ویراستار: @Elina..
×
×
  • اضافه کردن...