رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Nazioo79

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    171
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

745 Excellent😃😃😃😃

درباره Nazioo79

  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 20 خرداد 1379

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,165 بازدید کننده نمایه
  1. ‏وضعیت هوا جوریه که ی سریا با تیشرت میان بیرون ی سریا با سویشرت بعد اونایی که با تیشرت میان به سویشرتیا میخندن و سویشرتیا به تیشرتیا منم به جفتشون چون کاپشن تنمه
    👀🤦‍♀️

  2. سلام عزیزم،یکم باید روی بیان احساسات و خلاصتون کارکنید،رمانه خوبی مینویسید ولی به شرط این که موضوعتون در آینده مثله بقیه رمان ها نباشه و متفاوت تر باشه،اولین چیزی که توی یک رمان نظز خواننده رو جذب میکنه خلاصه هست که شما اگه بیش تر روش کارکنید بهتر میشه. موفق و سربلند باشید❤💛 @Parmida
  3. مارا که تو منظوری

    خاطر نرود جایی......

  4. Nazioo79

    یه حرفی که روی دلت مونده رو بگو.

    مرسی دوست خوبم از پیشنهادت،من الانم به بچه ها خیلی نه ولی تقریبا نزدیکم حتی خودم یه داداش کوچولوی ۴ ساله دارم،ولی این کافی نیست،من اون حس رو میخوام،اون لذته و بی خیال بودنه رو میخوام....برام دعاکن‌ دوستم میخوام انرژیت بهم برسه💛🧡
  5. Nazioo79

    یه حرفی که روی دلت مونده رو بگو.

    دلم بچگی هام رو میخواد،همون موقعی که با بچه های فامیل روی رختخواب های سرد غَلت میزدیم و با لذت بپر بپر میکردیم،همون موقعی که خواب صبحم انقدر سنگین بود که وقتی میخواستم برم مدرسه برای دو دقیقه بیش تر خوابیدن خواهش می کردم....دلم همون روزایی که دوست داشتم زودتر بزرگ بشم و به حرف مادرم اینا که میگفتن دنیای ما آدم بزرگا خوب نیست اخم میکردم رو میخواد.....
  6. Nazioo79

    کودومه شخصیته تو؟

    ترس:ترسه ازدست دادن،ترس تنها موندن،ترس از خیانت،ترس از بلاتکلیفی و انتضار اینا همه ترسه...
  7. سرم رو میکوبم به دیوارتا بیهوش بشم و چیزی نفهمم🤦‍♀️😂
  8. تو دوره ای که به ماکارونی میگن پاستا

    تعجبی نداره به توعه دوهزاری بگن سلطان:))

  9. ۲۰ خرداد یه حمال به من گفت عزیزمم🤦‍♀️😂👊
  10. #پارت74 نوید لبخنده گشادی روی صورتش نشوند،دستش رو روی شونم گذاشت گفت: -تازه،کجای کارید،داشمون،رقاص هست،بدلکار هست،تفریحی لابه لای کاراش گیتارم میزنه،خلاصه واسه خودش کدبانوییه صورتش رو به سمت سارا اینا چرخوند و ادامه داد: -هیچ کس نخواست؟همچین کیس مناسبی کم گیر میادا. دستش رو باشدت از روی شونم کنار زدم و باعصبانیت ساختگی گفتم: *برو واسه خودت بازارگرمی کن مرتیکه. -بیا و خوبی کن،بده دارم عیالوارت میکنم؟! *بیش تر اینجوری به نظر میاد که داری جنسی که رو دستت باد کرده رو میفروشی. -خب اره، روی دسته خاله بیچاره موندی،شاید اینجوری فرجی شد،تو زن گرفتی،خاله از شرت راحت شد. *لازم نکرده تو به فکر مامانه من باشی،اول مامانه خودتو نجات بده بعد به فکره بقیه باش. -من به فکره خودمم هستم،فقط کسی نیست برام آستین بالا بزنه. *به مامان میسپرم‌ به فکره توهم باشه،نگران نباش. -ایول داداش،برادری رو در حقم تموم میکنی با این کارت. آشوب معترضانه گفت: -ای بابا میشه از بحث ازدواج بیایید بیرون،یک بحث بهتر رو ادامه بدید؟ نوید:چه بحثی؟شما بگید ما ادامش میدیم. -مثلا این که الان گفتی سامین رقص هم بلده،این خیلی جالبه،چه رقصی؟! هورا با حالت چندشی گفت: هورا:اه،حتما دوره کمرش شال میبنده،مثل این پسر جلف ها عربی میرقصه. آشوب خیلی سریع نگاهی به سرتاپام انداخت،حاظرم شرط ببندم داره تو ذهنش من رو با این هیکل درحال انجام رقص عربی تصورمیکنه،کلافه سرم رو به دستم تکیه دادم پیشونیم خیلی سریع عرق کرد،زیره لب"لعنت بهت نوید"گفتم که شنید و رو به هورا جواب داد: -نه خانوم محترم،عربی دیگه چیه؟!سامین فقط تو یک رقص مهارت داره و اونم رقص محلیشونه،تازه همینم به خاطره رسمی که تو خانواده و فامیلشون هست یاد گرفت،وگرنه اهل این برنامه ها نیست،ولی خدایی میگم اون فوق العادست تو اون رقص،من فقط یک بار،وقتی تو عروسی دختر خالش شرکت کردم دیدم اما دوست دارم بازم ببینم. *دیگه عمرا من ازاین شیرین کاریا جلوت بکنم،پسره دهن لق. هادی که تا اون موقع سکوت کرده بود دستش رو داخل هم قفل کرد و رو به من گفت: -خیلی جالب شد،بااین تعریف هایی که از نوید جان شنیدم علاقه مند شدم تا قول یک رقص محلی رو ازتون بگیرم،اخه من خیلی به رقص های محلی علاقه دارم. میترا دستش رو دوربازوی هادی حلقه کرد و گفت: میترا:هادی راست میگه،منم کنجکاو شدم،لطفا قبول کنید. لبخندی زدم و روبه هادی جواب دادم: *چشم،حتما،ولی ایشالله توی یک فرصت مناسب. هادی:بله،ولی نباید زیره قولتون بزنیدا،سری بعد هرجا که همدیگه رو دیدیم باید به قولتون عمل کنید. *باشه هادی جان،من زیره حرفم نمیزنم. بازنگ خوردن گوشی نوید،نوید از پشت میز بلند شد و با یک ببخشید گوشه ای رفت تا تلفنش رو جواب بده،چند ثانیه بعد نوید با عجله به سمتمون اومد و درحالی که سویچ ماشینش رو از روی میز برمیداشت گفت: -بچه ها،من واقعا معذرت میخوام،کاره مهمی پیش اومده بایدبرم. با‌نگرانی پرسیدم: *چی شده داداش؟ -مامان زنگ‌ زده بود،داشت گریه میکرد،فقط گفت درد دارم زودتر خودت رو برسون،بعدش قطع کرد. *میخوای منم باهات بیام؟ -نه،ببخشید روزتون رو خراب کردم بچه ها،سامین خووت بعدا کادوهارو برام بیار من زودتر برم،خداحافظ همه. بچه ها زیره لب جوابش رو دادن وتا خارج شدنش با نگاهشون بدرقش کردن. هورا که تا اون موقع درسکوت و با کنجکاوی نوید رو نگاه میکرد،به محض خروج نوید پرسید: -سامین،نوید مامانش حامله هست؟ آشوب آروم لبش رو گزید و نیشگون ریزی از بازوی هورا گرفت که از چشم های تیزبینه من دور نموند،کوتاه و سرد جواب دادم: *نه. هورا بی توجه به سرخ و سفید شدن های آشوب ادامه داد: -پس مامانش درده چی داره؟! *اطلاع ندارم. آشوب صداش رو صاف کردو باحرص به هورا گفت: -هوراجان،آقا سامین خودشون هم مثل ما بی اطلاع هستن،دیگه بیش تر از این سوال نپرسیم بهتره. هورا پشت چشمی برای آشوب نازک کرد و زیره لب"پاچه خاری"گفت.با اخم های در هم صورتم رو ازشون گرفتم و به میز دوختم،اصلا از آدم های فوضول و بی ادب خوشم نمیومد واین باعث شده بود،نسبت به هورا احساس خوبی نداشته باشم. حسام که متوجه سنگینی جو شده بود رو به بچه ها کرد و گفت: -بچه ها نوید که رفت،بهتره ماهم دیگه کم کم جمع کنیم بریم. *ساعت تازه شده 8 صبرکنید شام در خدمت باشیم. -نه دیگه،ممنون مزاحم نمیشیم،ایشالله توی یک زمان بهتر که همه وقت داشتن دوباره برنامه میچینیم میریم بیرون. *مراحمی،باشه حتما. از پشت میز بلند شدم و کادو هارو از روی میز برداشتم و به همراه سویچ ماشین به سمت علی گرفتم. *علی داداش اینا رو بزارتو ماشین تا من بیام. علی:باشه. به سمت صندوق حرکت کردم کارتم رو از توی کیفم درآوردم و به سمت مرد گرفتم. *اقا،لطفا این کارت رو بگیرید حساب کنید ما مرخص بشیم. -قابل نداشت جناب؟ *خیلی ممنون. -رمزتون؟ *9932 مرد کارت و رسید رو به طرفم گرفت و گفت: -بفرمایید،راستی از پذیرایی راضی بودید؟ *بله خیلی ممنون،همه چیز خوب بود،بااجازه. -خدا نگهدار. از کافه خارج شدم،با علی که به در ماشین تکیه داده بود دست دادم و اون به سمته ماشین خودشون رفت،دستم‌رو برای حسام اینا که داخل ماشین نشسته بودن تکون دادم. سارا اینا که تا اون موقع اونجا ایستاده بودن به سمتم برگشتن‌و اشوب گفت: -خب دیگه،ما میخوایم بریم،لطفا از طرف ما مجدد به نوید تبریک بگید،عجله ای رفت خوب نتونستیم تبریک بگیم. *کجا میخواید برید؟سوار شید میرسونمتون. -نه نه نه،واقعا نیازی نیست ما خودمون تاکسی میگیریم میریم. *نه میرسونمتون،ماشین که هست،تاکسی چرا؟! سارا:خیلی ممنون،مزاحم نیستیم؟ اخم نمایشی روی پیشونیم نشوندم و جواب دادم: *این چه حرفیه؟بفرمایید. پشت فرمون نشستم،از آیینه ماشین متوجه شدم که آشوب اومد همراه با بچه ها عقب بشینه که سارا با چشم ابرو اشاره کرد روی صندلی کمک راننده بشینه،آشوب متعجب گفت"چرا"که سارا زمزمه وار جواب داد: -بشین جلو همه عقب بشینیم زشته. بچه ها سوار ماشین شدن،وقتی آشوب سوار ماشین شد خیره نگاهش کردم که با دستپاچگی گفت: -سلام. با ابروهای بالارفته نگاهش کردم که با خجالت لبش رو به دندون گرفت و سرش رو پایین انداختم.ماشین رو روشن کردم و به سمت مسیری که سارا میگفت روندم،بعد از 20دقیقه جلوی درخونشون پیادش کردم.تک بوقی براش زدم و وقتی وارد خونه شد از کوچه خارج شدم. آدرس خونه هورا رو هم پرسیدم و اون رو هم به خونشون رسوندم که آشوب گفت: -خونه ما به هورا اینا نزدیکه،من دیگه مزاحم نمیشم،بقیه راه رو خودم میرم. *میرسونمت،دیر وقته،تعارف هم نکن. آشوب دوباره بی صدا سرجاش نشست وقتی دوباره ماشین رو به راه انداختم پرسیدم: *گفته بودی تو ساخت اون فیلم چه کاری به عهدت بود؟ آشوب با اون نگاه براق و چشم های سیاهش که دقیقا مثل انگور سیاه بود،خیره نگاهم کرد و جواب داد: -طراح لباس. سرم رو تکون دادم. *خوبه،فقط طراحی بلدی؟ -نه آشپزی هم بلدم. انگشتم رو جلوی لبم قرار دادم و سعی کردم لبخندم‌ رو مخفی کنم. *منظورم‌‌ تو زمینه لباس بود،فقط طراحی بلدی یا خیاطی هم بلدی. آشوب با خجالت دوباره لبش رو به دندون گرفت به وضوح سرخ شدن و تغییر رنگ پوستش رو احساس کردم،بعد از مکث کوتاهی جواب داد: -بله،اونم تا حدودی بلدم. *خیلی خوبه،موفق باشی. -سلامت باشی.خونمون اینجاست،من همین کنار پیاده میشم. *بفرما. -بااجازه. *خداحافظ. وقتی وارد خونه شد تخته گاز تا خونه بابا اینا روندم،اگه چاره داشتم دیگه اونجا نمیرفتم ولی صدرصد دیگه مامان تو روم نگاه هم نمیکرد.
  11. دلبران دل ميبرند
    اما تو جانم ميبري

    #مصطفي_ملكي

  12. رمان خونده ونقد شد❤💛
  13. سلام گلم تا جایی که تونستم رمان رو مطالعه کردم،خیلی خوب مینوسی و دقیقا مثل من مغذت پراز موضوع هست که سامان یافته نیست،منم همین مشکل رو دارم،شما باید کلمه هارو کناره هم تو ذهنت اول بچینی بعد شروع کنی تا درنهایت به بهترین شکل بتونی بنویسی.ولی قلمتون عالی وموضوعتون هیجان انگیزه،همونجوری که دوستان اشاره کردن مشکل هایی توی نوشتن بود که اگه اونارو درست کنید خیلی بهتر و هیجان انگیز تر میشه. موفق باشید🧡💛❤ @Narges85
  14. Nazioo79

    خواننده موردعلاقتون کیــــه؟

    ممدرضاشایع
×
×
  • جدید...