رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

hestia

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    982
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

2,575 Excellent😃😃😃😃

درباره hestia

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,784 بازدید کننده نمایه
  1. hestia

    کی جذاب تره؟

    اره من که اونیم ک اتیش می گرفت.از ایدیم مشخصه.ادمینم با اون یال و کوپال اونیه که گنده بود و سنگی بود.تو هم ک ماشالا با اون غیب شدنات اون دختره ک هی محو میشدی.نسترنم با اون زبون درازش اونیه که کش میومد
  2. hestia

    کی جذاب تره؟

    @Hany Pary @N.a25 @ftm-tzk @Sara.s غول جذابیتن اصن🥰 آدم یاد چهار شگفت انگیز می افته
  3. hestia

    #رمان_هفته_بیستم

    خوانده و نقد شد.
  4. سلام عزیز دلم جلد رمان واقعا به اسم رمان میومد.آفیرین اینکه تو معرفی رمانت شخصیت ها رو معرفی کردی. ب نظرم زیاد جالب نیس.بذار خواننده خودش شخصیت ها رو بفهمه و این که درسته لحن رمان محاوره ای هس ولی خو یکم تو کاربرد واژه ها دقت کن علائم نگارشی رو هم رعایت کن گلی موفق باشی عزیزم🥰
  5. هوممممم😍 ی جوری میگه کپک زده انگار شش ماهه کسی نقد نکرده.اخرین نقدت مال هفته پیش بوده دیه بی ترادب
  6. سلام به آنابل جونممم عشقم در درجه اول از اسم رمانت خوشم اومد.چون یه تضاد باحاله بین رویا و سیاهی ولی ربط جلد رو با داستان نفهمیدممم و فضای ترسناک رمان رو خیلی خوب ب رخ کشیدی.هوم منم ک از ادبی نوشتن خیلی خوشم می آد. بقیشم می خونم و دوباره می آم می نقدم.موفق باشی گل منگلی🥰
  7. رمانم الکی لایک کردی :| 

    @hestia

  8. ای جوووون چه پروفت رنگی رنگی و خوشگله😍

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. Hany Pary
    3. hestia

      hestia

      اونم تو رو دوست میداره😅

      @Hany Pary

    4. Hany Pary

      Hany Pary

      khhhhhhhhhhhhhhh.. ay ay Fetnehhhhhhhhhhhhhh

  9. پارت45_ خورشید میان افکارمان می دمد. به او نگاه می اندازم. انعکاس آبی چشمانش در چشمانم حل می شود. در جایم می نشینم. نگاهی به اطراف می اندازم؛ حال در نور روز، جزئیات بیشتری از کلبه را می بینم. کاناپه ای خاکستری در طرفی از کلبه به دیوار تکیه داده است. خاکستری های شومینه سر بر آورده اند و به طلوع خورشید سلام می دهند. نور از میان پنجره می لغزد و آرام آرام فرشش را روی صورت دخترک می گستراند. پلک هایش در هم فرو می رود. به طرفی می غلتد و چشم هایش را باز می کند. با دیدن ما، خاطرات دیشب به چشمانش هجوم می آورند. خاکسترهای دهکده میان گلویش بغض می شود. به رویش لبخند می زنم و می پرسم: اسمت چیه؟ سکوت می کند. منتظر می مانم و وقتی جوابی نمی گیرم، خسته به دنبال کوله ام می گردم. زیپش را می گشایم. بسته ی بیسکوییت را بیرون می آورم. به طرف دخترک می گیرم. نگاهم می کند. می گویم: بردار. با آن چشمان معصومش داخل دستم را نگاهی می اندازد و با دستان کوچکش بیسکوییتی را بر می دارد. بسته را نزدیکتر می گیرم: بیشتر. نگاه دیگری می اندازد و با دست دیگرش یکی دیگر بر می دارد و نگاهی که معنی اش این است "دستانم پر است، تو را جان هر کسی دوست داری بیخیال ما شو" را به سمتم می اندازد. به رویش می خندم و به طرف چشمان آبی می روم. لبخندش را مهمانم می کند و کل بسته را از دستم می قاپد. مات می مانم. دستم را می گیرد و کنار خودش می نشاند. بیسکوییتی را از بسته بیرون می آورد و روی لب هایم می گذارد. به لبخندش نگاه می کنم و بیسکوییت را گاز می زنم. لبخندش شیطنت آمیز می شود و باقی بیسکوییت را در دهانش می گذارد. تمامی صورتم را چین می اندازم و از قهقهه اش رو برمی گردانم و سعی می کنم کمتر به این فکر کنم که این بیسکوییت ها آخرین آذوغه است. از کلبه ی خاکستری خداحافظی می کنیم و قدم به راه می گذاریم. کودک نیز در سکوت همراهی مان می کند. قبل از این که تپه را پشت سر بگذاریم، نگاه پر افسوسی به دودهای سیاهی که رو به آسمان می روند می اندازم. آه می کشم و پشت سر آن دو به راه ادامه می دهم. منظره ها جذاب تر می شوند. باد میان خرمن گندم زار ها هوهو می کند و به رقص می پردازد. قاصدکی را می چینم و رو به دخترک می گیرم. نگاهم می کند و در سکوت، آن را از من می گیرد. می پرسم: نگفتی اسمت چیه؟ و باز نگاه مسکوتی دیگر. از فکری که در ذهنم می گذرد، هراسان می شوم. چشم آبی نگاهم را می خواند. رو به دخترک می گوید: عزیزم به خاله و عمو نمی گی اسمت چیه؟ سکوت. آه و اشک از هم سبقت می گیرند. سرانجام به مقصد می رسیم و پس از مدتی لبخند شادی روی لب هایم مهمان می شود. در می زنیم. به دقیقه نمی کشد زنی پا به سن گذاشته در آستانه ی در ظاهر می گردد. پرسش گرانه نگاهمان می کند. خودمان را معرفی می کنیم. صورتش خیس می شود و در آغوشمان می گیرد. به داخل دعوتمان می کند. آپارتمان کوچکی دارد؛ یک آشپزخانه، پذیرایی و دو خواب. خانه ، نورگیری دل پذیری دارد. روی مبل های سوسنی می نشینیم. زن رو به روی ما روی مبل تک نفره می نشیند و می گوید: چی شده اومدید این طرفا؟ صدای مردانه اش در خانه می پیچد: خب، اون ها خیلی وقت بود که دنبالمون بودند و ما مدام خونمون رو عوض می کردیم. تا این که مادرم... . سکوتش ناشی از بغض است. ادامه می دهد: مریض شد و قبل از رفتنش بهمون گفت که بیاییم سراغ شما. زن و اشک هایش لبخند می زنند: خوب کردید. سپس نگاهش روی دخترک گیر می کند. این بار من می گویم: توی راه که داشتیم می اومدیم ... . خب پیاده اومدیم؛ چون نمی خواستیم تو وسایل نقلیه گیر بیافتیم. می دونید که همه جا رو می گردند؟ سر تکان می دهد. ادامه می دهم: توی راه به یه دهکده رسیدیم که اون ، اون بی همه چیزها آتیشش زده بودند و ... . قاصدک رو اون جا پیدا کردیم. دخترک از اسم جدیدش شگفت زده می شود. زن رو به قاصدک، مادرانه لبخند می زند: چند سالته قاصدک جون؟ سکوت، جوابی است که می گیرد. زن نگاهمان می کند و از چشم هایمان جواب پرسش نگفته اش را می گیرد. آه می کشد و به طرف آشپزخانه می رود: تا من می روم چیزی براتون حاضر کنم، می تونید توی اتاق لباس هاتون رو عوض کنید و استراحت کنید. تشکر می کنیم و به اتاق می رویم. رو به پنجره می ایستم. آن را باز می کنم و هوای دودگرفته را به ریه هایم می کشم. در میان دودهای سیاه، ساختمان گنبدی شکل معروف، شکوه مندانه سر به آسمان گرفته است. پر اخم نگاهش می کنم. افکار قل قل می کنند و می جوشند. از همان روزی که تصمیم گرفته شد تا به این جا بیاییم، افکارم رشد کردند و مانند لوبیای سحرآمیز غول ها را به پایین فرستادند تا رگ انتقامم را بجنبانند. + لطفاً بیخیالش شو. از همان روز بود که نگرانی میان چشم هایم دوید. به سمتش برمی گردم: چرا بیخیالش بشم؟ لب باز می کند اما میان حرف هایش می پرم: تو مگه درد من رو کشیدی؟ دلم از دلخوری اش می لرزد اما ادامه می دهم: تو اصلاً من رو درک نمی کنی. صدایش خسته است: باشه من تو رو درک نمی کنم. اما خواهشاً نگذار زیر قولم بزنم. سرسختانه می گویم: زیر قولت نزن؛ همراهم باش. نگاهش به طرفی می چرخد و دوباره به سمتم باز می گردد: تو اون آتشی نیستی که بسوزونی؛ تو آتیش گرمابخشی. صدایم اوج می گیرد: اون ها سوزوندند؛ خونم رو، خونواده ام رو، کاشونه ام رو. چرا من نسوزونم؟ حرفش میخکوبم می کند: چون تو هستیایی! آه می کشم و روی دیوار سر می خورم. آخ از این هستیا بودن! **** @N.a25 @Hany Pary
  10. انقده کاورت رو دوس میدارممم😍

    1. Mah.m

      Mah.m

      خودمم خیلی دوسش دارم :|

      @hestia

  11. هوممم.پارتایی ک گذاشتی مثه همیشه عالی بود و قشنگ احساسات آرشیدا رو درک کردم و خیلی ته دلم ب اون الیاس خان فحش دادم.از ادمایی ک تند و زود قضاوت میکنن حالم بد میشه موفق باشی سارایی جونم🥰
  12. قربونت بشم دلبرک.اره راست میگی.چشم عشقم حتما از این ب بعد دقت می کنم.مرسی انقد گوگولی و همراه هستی🥰
×
×
  • جدید...