رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Eli1987

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    189
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

288 Excellent😃😃😃😃

10 دنبال کننده

درباره Eli1987

  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 4 اسفند 1382

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,009 بازدید کننده نمایه
  1. وای واقعا ممنون اگر کوه می کندم راحت تر بود بخدا مرسی.
  2. هر کاری میکنم لینک صفحه اشتباه در میاد نمی دونم چرا؟
  3. لینک رو کپی کردم ولی نشد
  4. من این لینک رو توی فرم در خواستم زدم ولی انگار اشتباه آخه صفحه رو باز نمی کنه یعنی نمیشه شما دیگه خودت بدونی درخواست دادم برای چه رمانی؟؟؟؟
  5. نام رمان: پناه بی پناه قلبم اسم نویسنده: الهه S_i لینک https://forum.98iia.com/toic/6362--رمان پناه- بی- پناه- قلبمeli1989-کاربر- انجمن- نودهشتیا/?
  6. اونجایی که باید درخواست بدم برای منتقد داشتم فرم پر می کردم نام رمان: نام نویسنده: بعد نوشته شده لینک صفحه لینک صفحه رو از کجا باید پیدا کنم؟؟
  7. سلام دوست عزیز ممنون از راهنماییت من دچار مشکلی شدم میشه لطف کنید و کمک کنید منظور از لینک صفحه چیه؟؟
  8. پندار با چشمان پر از خشمش با تشر به پناه گفت پندار_ زود برو سوار ماشین شو ،زود با داد بلند پندار تمام تن پناه از ترس لرزید پناه خواست برای کم کردن خشم پندار چیزی بگوید که پندار عصبی وباصدای بلندی داد زد پندار_ فعلا چیزی نمی خوام بشنوم ، مگه با تو نیستم زود سوار ماشین شو پناه با گریه ای که از سر درد اتفاقات دوساعت پیش و داد های پندار نشات گرفته بود خود را به ماشین پندار رساند و سوار شد بعداز سوار شدنش به ماشین پندار هم سوار شد و با حرص ماشین را روشن کرد و با یک تیکاف از آن پارک دور شد . پناه با بغض نالید _ پندار! در آن لحظه پندار باید اورا بغل می گرفت و دلداری اش می داد اما... تنها با حرف هایش پناه را سرزنش می کرد پندار_ کی بهت اجازه داد که او اون کثافت بی شرف قرار بزاری هان ؟ پناه جواب نداد ، از خشم پندار می ترسید می دانست اگر پندار دیوانه شود یا دوز عصبانیتش بیشتر شود قطعا در همین شب بلایی به سر ماهان می آورد. پندار_ باتوام پناه ، تو چرا اینقدر ساده و احمقی ، من باتو چیکار کنم ها، میدونی اگه این پسره به دادت نمی رسید چی می شد ؟ میدونی چه بلایی به سرت میورد ؟ میدونی عزیزاز صبح که رفتی بیرون و گوشیت هم جا گذاشتی چقدر نگران شد ، میدونی بابا چقدر نگران شد میدونی پارسا هر جایی که احتمال بودنت بوده رو گشته ؟ دِ یه حرفی بزن ، پناه فقط توانست با بغض یک کلمه را به زبان بیاورد. _ ببخشید . پندارداد بلندی زد پندار_ لعنتی مگه بهت نگفته بودم به هیچ وجه به ماهان توجه نکن بلند شدی با یارو رفتی کافی شاپ ، ؟؟ اصلا اونجا کافی شاپ بود یا ...لا الا... پناه همانند پرنده ای بی پناه با بغض شروع به توضیح کرد گفت که می خواست جواب قاطعی به ماهان بدهد تا برای همیشه دست از سرش بردارد گفت که ماهان گفته بود اگر دلیل اصلی ات را برای ازدواج نکردن با من بگویی رهایت می کنم پناه گفت و گفت ... پندار_ تو چقدر ساده ای چطور تونستی حرف های اون گربه ی بی شرم و حیا رو باور کنی ؟ چطور؟!! چرا اینقدر خنگ بازی در میاری آخه؟ ...
  9. پندار به همراه فرزاد به گوشه ای رفتند و پناه نگران در آن تاریکی شب چشم به برادش دوخته بود . او خوب می دانست که بعد از برگشت به خانه توسط پندار استیضاح می شود و از این بابت نگرانی داشت . چون برادرش مردبود و غیرتی ، مردی که بی غیرت باشد که مرد نیست ها؟ پندار را دید دریک لحظه از عصبانیت گُر گرفت در تمامی مدتی که فرزاد رئوف صحبت می کرد پندار کلافه و عصبی بود . با خود فکر می کرد اگر ماهان جلوی چشمش بود حتما اورا زنده به گور می کرد یا اصلا اورا جوری می کشت که آوازه اش تا هفت نسل بعدش گوش به گوش مردم برسد قصد تجاوز! آن هم به خواهر دُردانه ی پندار ماهان با این کار احمقانه اش گور خود را کنده بود. اگر ماهان جلوی چشمان پندار بود ، پندار بی توجه به شغلش اورا به فلک می گرفت و بلایی به سرش می آورد که تا آخر عمرش به خاطرش بماند. پناه تنها وحشتش در آن لحظه و چهره ی برافروخته از عصبانیت و حرص پندار بود . می ترسید و در دل آرزو می کرد کاش زودتر فرزاد رئوف لال شود. حرف های فرزاد که تمام شد هردوبه سمت پناه رفتند . پندار کلافه و عصبی و فرزاد خونسرد همانند هر روزش اصلا اگر غیر از این بود جای تعجب داشت مگرنه؟ فرزاد_خانم مهرزادامیدوارم که امروز مشکل جدی براتون پیش نیومده باشه . به هر حال شاید اگر دیرتر می رسیدم اتفاق بدی می افتاد. در آن لحظه حس انزجار به پناه دست داد با خود می گفت ، مردک متملق ، ای کاش زودتر بروی !پندارم خوب نیست حوصله ی لفظ قلم صحبت کردنش را نداشت بی حوصله و سردرگم با نگرانی که از بابت پندار شکل می گرفت گفت _ ازتون ممنونم شما به من لطف غیرقابل جبرانی کردین. فقط، فقط اگه میشه هیچ کدوم از بچه های دانشگاه چیزی... نگذاشت کلامش پایان یابد خیلی عادی گفت فرزاد_ البته که حق با شماست ، مطمئن باشید کسی چیزی از این بابت از دهن من نمی فهمه .مواظب خودتون باشین .با اجازه خدانگهدار با پندار کلافه و عصبی دست داد و باسرعت آن مکان را ترک کرد. ...
  10. نیازی به تجربه کردن زندگی حیوون ها نیست تا داریم به عنوان آدم زندگی می کنیم چه نیازی به دوست داشتن زندگی حیوانات هست
  11. پارت۱۲ فرزاد_ بینیتون هم خونی چرا هیچی نمی پرسید نمی پرسید که چرا در آن دخمه بودم ، چطور به این وضع رسیدم نگاهی به خودم کردم خدای من از این بدتر نمی شد من بدون چادر با یک مانتو ی نسبتا کوتاه درست مقابل هم کلاسی خود هستم منی که ... احساس بدی داشتم چیزی شبیه عذاب وجدان من چون چادرسرمی کردم بیشتر مواقع مانتوی کوتاه و اسپرت می پوشیدم تا راحت باشم و این عمل من امروز باعث دردسر شد. دستمال جیبی گلدوزی شده ای که او به من داد را محکم در مشتم فشردم . وبرای اولین بار آرزوی مرگ کسی را کردم آرزو کردم ماهان بمیرد ، آرزو کردم کاش هیچوقت در این دنیا نبود و از ته دل نفرینش کردم. تا پندار بیاید همانجا روی همان نیمکت نشسته بودم . از دور دیدمش قامت همچون سَروش را !!برادری که مردبود و مردانه زندگی می کرد . با قدم های محکم و بلندش به طرفم می آمد به نزدیکی ام که رسید از جایم بلند شدم و با سرعت به طرفش رفتم و عین جوجه ی بی پناهی خود را در آغوشش انداختم . متعجب وهراسان بود از آن وضعیت من آن هم این موقع شب در کنار یک مرد دیگر . به خودش که آمد دستانش را محکم دورم پیچید . پندار_ کجا بودی تو ؟ کجابودی پناه این چه سرووضعیه ؟ پناه عزیزم آروم باش و به من بگو اینجا چیکار می کنی؟ ولی من های های گریه ام کل فضای پارک را گرفته بود و انگار با دیدن پندار تازه احساس امنیت کردم .و فهمیدم حالا می توانم آزادانه گریه سر دهم. صدای فرزاد رئوف آمد فرزاد_ سلام جناب ، ایشون حالشون روبه راه نیست من براتون توضیح میدم. نگرانی پندار را حس کردم ترسش را با خود فکر می کرد مگر چه بلایی سر خواهر کوچکش آمده که اینگونه در آغوشش میلرزد و می گرید. با خود فکر می کرد چرا از صبح تا الان که ساعت ده شب است خواهرش به خانه برنگشته و کل اهالی خانه را نگران کرده است.
  12. با صدای لرزان و بغض نامش را صدا زدم _ پندار؟ متعجب گفت پندار_ پناه، پناه تویی بغض در گلویم شبیه غده ی سرطانی هر لحظه بزرگ تر می شد و می ترسیدم می ترسیدم که سر باز کندو سیل گریه هایم دنیا را خراب کند. دوباره با بغض صدایش زدم _ پندار پندار_ جانم، جانم پناه جان کجایی عزیزم ؟ بغضم ترکید و با گریه و بی پناهی گفتم _ پندار بیاپیشم گریه اجازه ی بیشتر حرف زدن را نداد های های گریه کردم با صدای بلند جوری که عابرانی که از آنجا می گذشتند با تاسف و دلسوزی نگاهم می کردند . فرزاد کلافه گوشی را از دستم گرفت و با فاصله ی زیادی از من خودش مشغول حرف زدن شد ، نمی شنیدم چه می گفت مشغول گریه و زاری خود بودم . زنی به طرفم آمدو با دلسوزی گفت زن_ دختر جان چیزی شده؟ کمکی از دست من برمیاد؟ جوابش را که ندادم با تاسف گفت زن_ بلند شو دخترم، بلند شو خوبیت نداره اینجا نشستی . صدای فرزادآمد فرزاد_ بفرمایید شما خانم ، من هستم زن سری تکان دادو با تردید از کنارمان گذشت فرزاد_ بلند شو لطفا مردم فکر بد می کنن. از کف پیاده رو خودم را جمع کردم با حال بد دوباره راه افتادم آن ور خیابان که پارک بزرگی بود . روی یکی از نیمکت ها نشستم . و خفه گریه می کردم فرزاد رئوف مثل همیشه باغرور ساکت و صامت نگاهم می کرد پیش آمد و دستمال جیبی سفید رنگ گلدوزی شده ی پارچه ای را جلویم گرفت. با تعجب نگاهش کردم که آن نگاه را جور دیگری تعبیر کرد و با آن صدای بمش گفت . _ تمیزه ، تمیزه بگیرش. دستمال را از دستش گرفتم و اشک هایم را پاک کردم. ...
  13. پارت۱۱ وارد طبقه ی دوم که شدیم فهمیدم درست در همان کافی شاپی بودم که صبح پایم را در آن گذاشته بودم . و ای کاش پایم می شکست . با این تفاوت که همه ی چراغ ها خاموش بودند ‌و صندلی ها به صورت برعکس بر روی میز ها گذاشته شده بودند و این یعنی تعطیل است . فرزاد رئوف بدون معطلی تندو تند راه می رفت از طبقهی اول هم عبور کردیم و از آن مکان ترسناک خارج شدیم . نفس های عمیق و عصبی می کشیدم شب شده بود و هوا تاریک بود به قول معروف چشم چشم را نمی دید. دستانم را بر روی زانوانم قرار دادم و بیچاره وار بر روی سنگ فرش های پیاده رو نشستم . بالای سرم ایستاد با لحنی که نگرانی در آن موج می زد گفت فرزاد _ حالت خوب نیست ؟می خوای بریم درمانگاه با گلوی خشک و نفس زنان گفتم _ ممنون، ممنون که از دست اون کثافت نجاتم دادی . بعد با لحن درخواستی گفتم _ میشه ، میشه گوشی موبایلتو بهم بدی؟ بی حرف گوشی اش را از جیب شلوار کتان کرم رنگش بیرون آورد و بعد از وارد کردن رمز عبور آن را به طرفم گرفت . سریع گوشی را از دستش قاپیدم و تند و تند شماره گرفتم شماره ی چه کسی را خدا می داند ، شماره را وارد کردم ولی بعد بلافاصله آن را پاک کردم دوباره شماره گرفتم و پاک کردم ، گیج بودم نمی دانستم باید چکار کنم. دل را به دریا زدم و با دقت زیاد و دستان لرزان شماره ی پندار را گرفتم بوق ، بوق، بوق ، این بوق ها زیادی سرسام آور بودند بعداز گذشت چند ثانیه صدای مردانه و پر امنیت پندار در گوشم پیچید. پندار_ الو ...
×
×
  • جدید...