رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Parisw_bh

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    104
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

122 Excellent😃😃😃😃

درباره Parisw_bh

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 15 اسفند 1382

آخرین بازدید کنندگان نمایه

724 بازدید کننده نمایه
  1. پارت۴۲ آماده که شدم رفتم جلو آیینه تا ببینم چه گلی کاشتم که دیدم بعله چه خانوم خوشگلی شدم من،البته خوشگل که بودم،خوشگل تر شدم تو‌ آیینه به شلوار مشکی لوله ایی با مانتو سفید که بلندی اش تا رونم بود با یه شال مشکی پوشیده بودم آرایش هم کرم ضد آفتاب و خط چشم و ریمل و برق لب زده بودم... داشتم کفش های ال استار سفیدام رو میپوشیدم که متوجه صوت زدن دلسا شدم که برگشتم سمتش که شال سفید و مانتو مشکی با شلوار سفید پوشیده بود..آرایشش هم تقریبا مثل من بود ولی رنگ ماتیکش آجری بود... دلسا هم درحال آنالیز کردن من بود که یهو بهم نگاه کردیم و پقی زدیم زیر خنده _وایی نفس خیلی باحال شدیم +هرکی ندونه فکر میکنه ما از قصد اینجوری پوشیدم _آره بخدا کفش هام رو که پوشیدم رفتم سمت آسانسور و دکمه اش رو زدم تا بیاد بالا ما رو تا پایین حمل کنه بیچاره دلسا سرش تو گوشی بود و داشت با گوشیش ور میرفت و منم طبق معمول داشتم با دکمه آسانسور بازی میکردم در آپارتمان باز شد و ماکان درحالی که داشت غش غش میخندید با سامیار بیرون اومدن، که سامیار متوجه نگاه خیرم شد و خیره نگام کرد ولی یهو جو گیر شد روش رو کرد اونور،واه واه نکشی ما رو با این فیس عقابیت، انگار زدم پسه کلش که انقدر شاکیه...با صدای یزدان که داشت با دلی سلام و علیک میکرد از فکر اومدم بیرون و منم مثل سامیار اخم کردم که یه وقت فکر نکنه من عاشق چشم و ابروشم البته میدونم ربطی نداره ولی تنها کاری که اون لحظه از دستم برمیومد همین بود یزدان:نفسی کنیم ساکتی؟؟ جانــم؟؟نفسی؟؟..با اخم رو به یزدان کردم و گفتم:خوبم ممنون ولی میشه لدفا نفسی صدام نکنین یزدان همچین لبخند زد که سی و خورده ایی دندوناش معلوم شد که گفت: چرا خب؟؟ +اینجوری راحت ترم اخم ساختگی کرد و گفت:بهت نمیخوره ناخن خشک باشی خواستم جوابشو بدم که سامیار عصبی بازوی یزدان رو گرفت و با خودش از پله ها برد محو تماشای جای خالیشون بودم که دلسا گفت: این مرتیکه یزدان بد تو مخمه بیخیال خندیدم و گفتم : بیخیال هر کی ی مدلی داره دیگه بعد تموم شدن حرفم با دلسا سوار آسانسور شدیم البته از پله ها میرفتیم سنگین تر بودیم بخدا ولی جدا از این ها ته دلم حس بدی به یزدان دارم ولی امیدوارم حس کاذب باشه..ولی به هر حال باید مواظب خودم و دلی باشم
  2. پارت۴۱ خیلی خودسرانه که از من یکم بعید بود بهش گفتم: من هرکاری دلم بخواد میکنم مگه تو مفتشه منی؟ دستش و گرفت سمت لبش و گفت: ای بی ادب چه طرز صحبت کردن با بزرگترته؟ روم رو ازش برگردوندم و بی توجه بهش سوار آسانسور شدم که بلافاصله در آسانسور باز شد و ماکان اومد تو... به خشکی شانس تا برسیم بالا حرفی بینمون رد و بدل نشد و فقط ماکان یهو ریز ریز میخندید که بدجوری تو مخم بود و ترجیح دادم دندون رو جیگر بزارم تا آسانسور کوفتی برسه که بالاخره رسید و سریع پریدم رو زنگ خونه و فشارش دادم تا هر چه زودتر بپرم تو خونه تا چیزی از دهنم نپریده و چیزی به این بچه پرو نگفتم (نفس) با صدای زنگ به خودم اومدم ‌در رو باز کردم که با چهره حرصی دلسا برخورد که سریع کفش هاش رو دراورد و پرید تو خونه +چته روانی مگه خر دنبالت کرده؟! دلسا با کیسه هایی که دستش بود پرید رو کناپه و گفت: وایی دلسا، بخدا اگه یکم دیر تر در رو باز میکردی من این ماکان رو می کشتم خندیدم و کیسه ها رو از دستش گرفتم همینطور که داشتم به کتاب های درسی که خرید بود نگاه میکردم گفتم: ماکان که بهش میخوره بچه خوبی باشه، مگه چیکارت کرده که انقدر از دستش شکاری؟! _بچه خوب بودن رو بزاره دم کوزه آبش رو‌ بخوره، نمیدونی که چقدر تو مخمه +چطور؟! _تو مخمه دیگه مخصوصا اون ریز ریز خندیدن هاش.... اهان راستی تو بهم بگو‌ وقتی من رفتم خوش گذشت با اقا سامیار ؟! با اینکه چیزی از حرف های دلسا دست گیرم نشد ولی به چشم های عصبی دلسا که حالا به دوتا چشم شیطون تبدیل شده بود زل زدم گفتم: همون کاری که تو با ماکان کردی یه لبخند ژکوند هم چاشنی حرفام کردم که یکم بسوزه شاد بشم دلی چپ چپ نگام کرد و با حرص گفت: چِشم سفید و نگاه کنا بلند خندیدم و گفتم: نوکرشما...دلسا من برم یکم درس بخونم،فردا مثلا امتحان داریم دلسا یهو‌ مثل جِت پاشد که یه متر پریدم هوا... +چته روانی،ترسیدم هول هولکی رفت سمت اتاقش گفت: خاک تو سرم اصلا حواسم به امتحان نبود همین که حرفش تموم شد،تــق در رو بست..یعنی واقعا خاک تو سرت که من باید بهت بگم فردا امتحان داریم..خوب شد یادم بود...هوف نگام کن تروخدا وایسادم دم در دارم با خودم حرف میزنم ... . . . غرق درس هام بودم که یهو در باز شد دلسا مثل گودزیلا پرید تو +تا من رو سکته ندی ولکن نیستی که اَه اَه _ساکت شو پاشو بریم بیرون من پوکیدم تو این خونه همینطور که بی حوصله حرف میزد و غر میزد کتابام رو جمع کردم رو تختم دراز کشیدم و طاق باز خوابیدم که دلسا هم اومد پیشم دراز کشید +دلسا خانوم تخت برای یه نفره فداتشم،لطف کن تن گندت رو از رو تخت من بردار _لال بمیر بابا،همچین میگی تن گنده انگار من چند کیلوام،خوبه حالا هم وزنیم +اَهـــه... باشه بابا اصلا من چاقم باشه؟ _افرین باشه بلند خندید که چپ چپ نگاش کردم که با دستش جلو دهنش و گرفت که مثلا نخنده،بخدا این یه تختش کمه _نفس پاشو بریم‌یکم دور بزنیم دیگه،خنگول واسه من گرفته خوابیده...درس هم که خوندین مزه میده بریم بیرون + اره بریم یکم هوا هم بخوریم _گرسنه ایی؟ +نه الان یکم کیک خوردم چطور؟! _پس چرا میخوای هوا بخوری؟! این حرف و که زد بدو بدو از تخت اومد پایین و پرید از اتاق بیرون(کلا تو کاره پریدنه) دختره ی خل و چل، حتماباید کرم بریزه تا دلش آروم بگیره
  3. Parisw_bh

    مشکل تاپیک رمان

    وایی مرسی😻😻❤️
  4. Parisw_bh

    مشکل تاپیک رمان

    من نمیدونم مدیر بخش تاپیک کیه میشه لطفا تگش کنین؟:)
  5. Parisw_bh

    مشکل تاپیک رمان

    مرسی واقعا 💙
  6. Parisw_bh

    مشکل تاپیک رمان

    @mina_t81
  7. Parisw_bh

    مشکل تاپیک رمان

    با سلام و خسته نباشید❤️ من میخوام تو تاپیک،رمانم رو بنویسم و ادامش بدم ولی نمیتونم اینکار رو انجام بودم یعنی دکمه ارسالم از صفحم رفته و همینطور گزینه های نقل و ویرایش... من باید چیکار کنم که بتونم رمانم رو ادامه بدم و پارت هام رو ارسال کنم؟!
  8. Parisw_bh

    سوال نفر قبلیت رو جواب بده

    آره خب🤦‍♀️🤭 ولی بعدش راستش و گفتم😀 تا حالا شده فکر کنی خیلی زشتی؟!
  9. Parisw_bh

    سوال از مدیران

    چشم،ممنون❤️
  10. Parisw_bh

    سوال از مدیران

    یعنی من تا باز نشه نمیتونم پارت های رمانم رو بزارم؟ یا ویرایش کنم؟🤦‍♀️ اخه ناظر رمانم چند تا چیز گفته که ویرایش کنم و منم که نمیتونم... میترسم رمانم به متروکه انتقال پیدا کنه
  11. Parisw_bh

    زیباترین بازیگرها از نظر شما

    جذاب ترین مرد بازیگر(امیر حسین آرمان) زیباترین زن بازیگر(مهناز افشار)
  12. Parisw_bh

    چیزی که نفر قبلی میگه میخوای یا نه

    لکسوز رو میخوام😂 دمپایی؟😃
  13. Parisw_bh

    سوال از مدیران

    تا کی؟؟😭
×
×
  • جدید...