رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

برمن برتو

نویسنده حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    988
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

2,656 Excellent😃😃😃😃

درباره برمن برتو

  • Other groups نویسنده حرفه ای
  • درجه
    ❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 14 آبان 1383

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,665 بازدید کننده نمایه
  1. #۳۵ بالاخره ساعت نُه بود که پلک هایم رضایت دادند ‌و از یکدیگر فاصله گرفتند. ننه در کنارم نبود و برای همین به بیرون رفتم. در آشپزخانه نشسته بود و برنج ها را تفکیک می کرد. - سلام. - سلام بیا صبحونه بخور. - باشه. دست و رویم را با آب جلا دادم و به سوی صبحانه پرواز کردم. بعد از جمع کردن و شستن ظرف هایش به کمک ننه رفتم. هنوز ننشسته بودم که موبایلم زنگ خورد. بلند شدم و برای جواب دادن راهی اتاقم شدم. پشت خطم آقای هاشمی بود. بی درنگ تماس را وصل کردم. -الو، سلام آقای هاشمی صبحتون بخیر! - سلام نسیم خانوم بی معرفت، خوبی؟ - ممنون، چه میشه کرد گردنم از مو باریک تره! - باشه حالا یه طرح برات دارم. - طرح؟ - آره نظرت درباره یک تابلوی شیش میلیونی چیه؟ - حالا چه طرحی هست؟ - روی بوم دیگه، عکسش رو برات می‌فرستم. - می دونی که من تهران نیستم آقای هاشمی. - عصر، عصر جدید و ارتباطات هست نسیم جان خدا داده پست. - نمی تونید بدید به بقیه‌ی بچه ها؟ - کار هر کسی نیست، تازه خود سفارش دهنده هم روی تو تاکید داره! - روی من؟ - آره خانوم درخشان رو یادته؟اون سفارش داده. - همونی که نمایشگاه بهار پنج تا از تابلو هام رو خرید؟ - زدی تو خال، خودشه! - پس ابزار و وسایل رو حتما لحاض کن. - باشه بابا جون حواسم هست طرح به اون سنگینی بیشتر از شیش میلیون می ارزه بسپرش به خودم. - ممنون میشم هر چی شد خبرم کن. فقط نصف پول رو قبل از کار می خوام! - باشه، دیگه چیز دیگه ای نمونده؟ - نه دیگه خدافظ. - خدافظ. بیا بساط طراحی هم جور شد. درسته دانشگاه نرفتم اما داخل یه آموزشگاه نقاشی روی بوم مشغول به کار بودم. از آموزش دادن خوشم نمی اومد و البته اون پدر خوانده‌ی شکاک هم عمرا اگه اجازه می داد. کلا سفارش تابلو می گرفتم تو خونه می کشیدم و بعد تحویل می دادم. به آشپزخونه برگشتم و گفتم: - ننه برای خریدن وسایل نقاشی روی بوم باید برم شیراز؟ - آره ننه، چطور؟ - یه کار سفارش شده باید بکشم. - آها! صدای پیام موبایلم در اومد. یا باز کردن وات ساپ و دانلود اون عکس، دود از سرم بلند شد! خیلی طرح سنگینی بود. سریع به آقای هاشمی زنگ زدم. - طرح رو دیدی؟ - خیلی طرح سنگین و سختیه! - می دونم واسه همین گفتم کار خودته! - تا کی باید تحویل بدم؟ - قبل از عید! - قبل از عید؟ الان داریم میریم تو دی بیشتر زمان می خوام! - تو که بابا جون تو روستایی کاری نداری که یه جا پیش مادربزرگت نشستی زمستون هم هست و بیرون هم که نمی خوای بری، دو ماهه تمومش می کنی! - ببینم چی میشه! - نسیم خانوم دیگه قرار داد رو بستم. - چند؟ - ده میلیون خیرش رو ببینی! - خوبه! - پنج میلیون هم تا عصر میریزم تو حسابت. - باشه کاری نداری؟ - نه، خدافظ. پیر مردی تا کجا رفته! همه‌ی برنامه ریزی ها رو انجام داده. آقای هاشمی رئیس اونجاست و از معروف آرین نمایشگاه ها رو هر ساله بر پا می‌کنه. با خنده رو به ننه گفتم: - برنامه‌ی زمستون من هم جور شد! - می خوای تابلو بکشی؟ - آره! - خوبه ننه زمستون هم حوصله ات سر نمیره. - آره من تابلو رو می کشم تو هم گُمپُل درست کن. - می دونی مغازه کجاست؟ - سوپرمارکت رو میگی؟ - ها ننه. - آره می دونم کجاست، چطور؟ - گفتم بری نوشابه بخری. - باشه الان میرم. - وایسا تا بهت پول بدم. - نمی خواد ننه دارم. - نمی خواد نداره که بیا. - گفتم که دارم ننه نمی خواد، اصلا به مناسبت این تابلو می خوام مهمونت کنم. - عجب، پس تو راه مراقب خودت باش! - چشم. - بی بلا. شلوارم مناسب بود و سریع به مانتو و شال پوشیدم و بعد از برداشتن کیف کوچکم به سمت سوپر مارکت رفتم‌. تقریبا همه‌ی کوچه پس کوچه های روستا رو بلد بودم، هر چند سوپر مارکت دقیقا جلوی جاده اصلی بود. رسیدم و بعد از برداشتن یک نوشابه، چند تا کیک و هله هوله اون ها رو به مرد جوانی سپردم تا حساب کنه‌. بعد از پرداخت هزینه‌‌اش از در سوپرمارکت بیرون اومدم، اما چشمم فقط نظاره گر آن سمند و صاحب‌اش شد. داشت می رفت؟ کجا؟ ذهنم پلی بک رفت به آن شبی که به روستا آمدم. آن سمند دقیقا راه مخالف ورودی روستا را طی می کرد. برای جلب توجه نکردن راه خانه را پیش گرفتم اما ذهنم حسابی شلوغ بود. مگه کیان اهل اینجا نیست؟ پس چرا داشت می رفت؟ حتما کاری داره میره و بر می گرده! نه، به هیچ وجه قانع نمی شدم. حرف هایی در زهنم اکو شد: " آقا مهندس" " تو همین هفته برمیگرده، زیاد مرخصی نداره" " آقا کیان کی بر میگرده؟" "بیچاره کیان هم از کار و زندگی افتاد" @یارا
  2. سلام عزیزان دیروز درخواست دادم میشه جواب بدید نمی دونم مسئولش کیه شرمنده دو تا قرمز دو تا زرد رو تگ می کنم خدا کریمه 😁 @N.a25 @dokhidarya. @TEIMUORI.Z @☔mina..
  3. اول میزنم شَت و پَتش می کنم بعد اینقدر جیغ می زنم تا کر بشه هر چی فوحشم بلدم نسارش می کنم😁😁😁😁😁
  4. من آبانم البته محض محکم کاری در ادامه میگم: بیو برو گمشو تو این کرونایی وقت گیر آوردی 😂😂😂😂
  5. سلام عاطی جونم خوندمش قلمت که خدایی قشنگ بود بدون رو دربایستی و اینکه تا اینجایی که من فهمیدم فکر می کنم بر اساس واقعیت باشه برای همین نمی تونم در مورد پارت های بعدیت و سرنوشت عاطفه‌ی داستان نظری بدم عزیز جان فقط امیدوارم لیلی بی مجنون مترادف با عاطفه بدون آقای میم نشه ادامه اش بده که عالیه😊 @Aty.s
  6. برمن برتو

    تولد _Dara😎👀🍷

    🎉🎉🎈🎈🎈🎈🎈تولدت خیلی خیلی مبارک ایشالا کرونا نگیری این بهتر از ۳۴۵۶۷۸۹ عمر کردنه😂😂😂😂😂😂😂
  7. #۳۴ با تمام نگرانی های مهمان شده ام و با تمام ذوق مخلوط شده در آن پلک هایش یکدیگر را در آغوش کشیدند. حال دستانم ناخودآگاه موبایلم را بر سینه‌ام فشرد! بالاخره خورشید سیاهی شب را فراری داد و پرتو های نوازشگرش را مادرانه گستراند! باز هم ساعت هشت بود که بیدار شدم. گردو تکوندن تموم شده بود و ننه هم در گوشه ای از هال به تماشای تلویزیون نشسته بود. - سلام، صبح بخیر! - صبح تو هم بخیر تا دست و صورتت رو‌ بشوری صبحونه حاضره! - نمی خواد خودم می خورم! - بوش نه ننه برو حالا! بعد از اتمام کارم صبحانه ای مفصل به چشمم خورد و معده ام پذیرای آن شد! بعد از جمع کردن و شستن آن سفره در کنار ننه نشستم. - ننه! - جان ننه! - حوصله ات سر نمیره؟ - از چی؟ - کلا! - خب نه بهار ها که چند روز یک بار میرم کوه تابستون هم برداشت گندم میشه و پاییز هم درگیر گردو ها میشم زمستون هم حالا یه چیز دستی محض رفع معطلی درست می کنم. - پس حسابی سرگرمی! - ها ننه، می گذره. - نزدیک های زمستون‌ایم می خوای چی درست کنی؟ - نمی دونم، شاید گُمپُل درست کردم! - آره ننه گُمپُل همون هایی که تو عروسی آویزون کرده بودند. - می دونم چیه، نی خوای چی کار عروسی داریم؟ - باشه حالا زنده موندم عروسی تو عروسی تو هست، بچه های عمه طرلانت هم هست حالا به بنده خدایی هم عروسی داشت بیاد ببره. - کو تا عروسی من؟ - چشم بزاری رو هم تو هم عروس میشی! چشم هایم را روی هم گذاشتم و بعد از باز کردنش گفتم: - کو؟ چرا هنوز عروس نشدم؟ - ناقلا چه عجله‌ای هم واسه عروس شدن داره! از اینکه دستم انداخته بودم خنده ام گرفت! تا شب هر دو از هر دری حرف زدیم و خندیدیم. گفت از عشقی که بعد از ازدواج با بابا بزرگم داشت، از مهری که در دلش می پروراند از ثمره هایش و ناهمواری هایش. گفت که آن دوران بیماری و قحطی که یکی از پسرانش را بیماری طاعون رُبود! گفت که پسر بعدی‌اش که پدر من بود را هم قطاری از ریل خارج شده گرفت. گفت که همسرش را هم یک سکته‌ی از خدا بی خبر ستاند و حالا تنها کسی که برایش مانده عمه طرلانم هست و ما سه تا نوه! دوست داشتم مو به موی کلمات جاری شده بر زبان اش را بنویسم اما همیشه می گوید " خریدن ترحم بهای زیادی می خواهد". باز هم شب شد و باز هم موقع خواب شد. اما این بار خودش لب به لالایی گشود: - لالالالا، گل نرگس نیاید بد ز تو هرگز * همیشه در برم باشی تو تاجی بر سرم باشی* لالالالا زردم نبینم داغ فرزندم* خداوندا تو ستاری همه خوابند تو بیداری*به حق خواب و بیداری عزیزم را نگه داری* لالالالا گل دشتی همه رفتند تو برگشتی* خداوندا تو پیرش کن خط قرآن نصیبش کن*لالالالا گل زردم ببین بی تو پر از دردم* خداوندا تو پیرش کن زیارت‌ها نصیبش کن... آنقدر آرام و با لژافت می خواند که ادامه اش را متوجه نشدم و سریع خوابم برد! @یارا
  8. با عرض سلام و خسته نباشید. خواستار منتقد برای رمان ناردون چشمانت هستم. با تشکر
  9. سلام خوبی اوخیش بالاخره رستاک داره خر میشه یه ذره دیگه پیاز داغ قضیه رو زیاد مس کردی با پارت هات زار می زدم 😂😂 دیگه همین آها حالا که رستاک از خر شیطون داره میاد پایین یه ذره شاد کن قضیه رو😂😂
  10. #۳۳ نمی دانم آن دلشوره از کجا آمد و به ثانیه نرسیده در دلم رخنه کرد. ترسیدم حتی بیشتر از تفنگ انداختن! ترسیدم از تنهایی اش باز هم نمی دانم که چرا ترسیدم؟ عاشق نشده بودم، اما خودم را هم نمی توانم دور بزنم! عاشق نبودم اما بی میل هم نبودم، پس تنها نتیجه‌ای که می توان گرفت دوست داشتن بود، فقط همین! اما ریسک بزرگی بود من تنها چیزی که از او می دانستم اسم‌اش و برادر نسترن بودنش بود، همین! حالا دل عزیزم کمی آرام باش ببینم! حتما مونده تا با مرداد برگرده. اما، دلم تاب نداشت و بالاخره لباس هایش را از تن جدا کرد و به دریا زد! بنابراین پرسیدم: - آقا کیان می خواد با مرداد بیاد؟ نسترن گفت: - نه، تا صبح سر زمین می مونه! - تا صبح؟ علی با خنده گفت: - گشت و گذار که نرفته! رفته زمین ها رو آب بده. ای کاش نمی پرسیدم، حالا دیگر آن جمله نفتی بر آتش نگرانی دلم بود و مثل یک سرباز وظیفه شناس مدام روی ذهن‌ام رژه می رفت! بالاخره به در خانه‌ی ننه رسیدم. رو به سروناز گفتم: - پس امشب عکس ها رو برام بفرست. سروناز سری تکان داد که بیانگر باشه بود. خداحافظی جمعی‌ام بی جواب نماند و من هم دکمه‌ی آیفون را فشردم. ننه در را باز کرد و بعد از آن لباس هایم را در آوردیم. تنها کاری که کردم بدن خسته و کوفته‌ام را به دست بوسه های آب سپردم! بعد از یک حمام دلچسب و شامی مختصر زود هنگام به رخت خواب برگشتم. دکمه‌‌ی روشن کردن موبایلم را با نوک انگشتم فشردم ‌‌و بعد از چهار مرتبه لمس شماره‌ی دو، قفل موبایلم شکست، گالری را لمس کردم و عکس ها را از اول در معرض چشم هایم گذاشتم. عکس های زیبایی بود کم کم داشتم به آخرین عکس ها می رسیدم که با دیدن یک عکس قلبم دست از تپیدن بر داشت، ثانیه‌‌ شمار ساعت در جایش ایستاد و چگونه نفس کشیدن را از یاد بردم! لحظه‌ای شک کردم که زیر آن درخت انار و ناردون هایش آن دختری که خود به سرخی انار های بالای سرش بود من بودم و شک کردم که آن پسری که تنظیم کننده‌ی تفنگ بود کیان باشد! حاضرم قسم بخورم که حواس هیچ کدام از ما نه به تفنگ بود و نه به فاطمه! غرق شده در چشمانش بودم و او هم حل شده در ناردون رو به رویش! نمی دانستم از فاطمه دلخور باشم یا متشکر، به هر حال هر چه که بود بی خیالش شدم و صفحه را برای نمایش عکس بعدی تشویق کردم. اما باز هم همان عکس، عکس بعدی هم همینطور! چندین عکس در چندین حالت؛ چندین عکس که هم من در کادرش حاضر بودن و هم کیان! همه اش را راهی فایل های مخفی آن کردم و باقی را برای سروناز فرستادم و او هم عکس های عصر را روانه‌ی حافظه‌ی موبایلم کرد! @یارا
  11. سلام نرجس جونم خوبی بابا کم پیدایی خبراییه

    @Loye

  12. پری جونم کجایی تو نیستی گلم @Strawberry

    1. Strawberry

      Strawberry

      @برمن برتو ای جووونم فدات بشم عزیزم کم و بیش میام جانان مرسی که به یادم بودی_*

  13. گیلاس جونم کوجویی تو عزیز نیستی نگرانتم 

    @Giiilass

    1. Giiilass

      Giiilass

      قربونت برم که زیر سایه ی شوما خواهر😍

      من وقتی میام نیستی مهربون دلم برات تنگ شده عشق❤

      الان چتم خواستی بیا یکم حرف بزنیم😘😘😘

      @برمن برتو

  14. برمن برتو

    چی الان شارژت میکنه؟؟؟؟؟؟؟

    الان هنزفریم و گم کردم اگه پیدا بشه شارژ میشم 😅😅😁😁
  15. اینقدر اومدین تو چت باکس گفتین سرماخوردگی خر است 

    الان ور داشته داداش بزرگه اش رو آورده تا نکشتمون ول کن نیست 😂 😂

×
×
  • اضافه کردن...