رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ROHAMTZ

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    104
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

427 Excellent😃😃😃😃

درباره ROHAMTZ

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 22 مرداد 1300

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,462 بازدید کننده نمایه
  1. کاش چون پاییز بودم؛ کاش چون پاییز بودم؛
    کاش چون پاییز خاموش و ملال‌انگیز بودم؛


    برگ‌های آرزوهایم یکایک زرد می‌شد؛
    آفتاب دیدگانم، سرد می‌شد؛
    آسمان سینه‌ام، پر‌درد می‌شد؛


    ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می‌زد؛
    اشک‌هایم همچو باران،
    دامنم را رنگ می‌زد؛


    وه... چه زیبا بود اگر پاییز بودم!
    وحشی و پر‌شور و رنگ‌آمیز بودم؛


    شاعری در چشم من می‌خواند، شعری آسمانی
    در کنار قلب عاشق شعله می‌زد،
    در شرار آتش دردی نهانی؛


    نغمهٔ من...
    همچو آوای نسیم پر‌شکسته،
    عطر غم می‌ریخت بر دل‌های خسته؛


    "پیش رویم:
    چهرهٔ تلخ زمستان جوانی؛
    پشت سر:
    آشوب تابستان عشقی ناگهانی؛
    سینه‌ام:
    منزلگه اندوه و درد و بدگمانی؛"


    کاش چون پاییز بودم؛ کاش چون پاییز بودم...

     

    - فروغ فرخزاد

    - دیوار، اندوه‌پرست

    1. Paayizeh

      Paayizeh

      کاش...

  2. اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ
    بياور
    و يك دريچه كه از آن
    به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم فروغ فرخزاد

    کسي مرا به آفتاب
    معرفي نخواهد کرد
    کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد
    پرواز را بخاطر بسپار
    پرنده مردني ست

    فروغ

     

    چرا دیگه شعر نمی ذارین؟ لذت میبردیم همش ها!!

    1. ROHAMTZ

      ROHAMTZ

       

      نگاه کن که غم درون دیده‌ام
      چگونه قطره قطره آب می‌شود


      چگونه سایهٔ سیاه سرکشم
      اسیر دست آفتاب می‌شود


      نگاه کن؛
      تمام هستیم خراب می‌شود؛
      شراره‌ای مرا به کام می‌کشد،
      مرا به اوج می‌برد،

      مرا به دام می‌کشد؛


      نگاه کن؛
      تمام آسمان من،
      پر از شهاب می‌شود؛


      تو آمدی ز دورها و دورها
      ز سرزمین عطرها و نورها


      نشانده‌ای مرا کنون به زورقی
      ز عاجها، ز ابرها، بلورها،


      مرا ببر امید دلنواز من
      ببر به شهر شعرها و شورها؛


      به راه پر ستاره می‌کشانیَم
      فراتر از ستاره می‌نشانیَم،


      نگاه کن؛
      من از ستاره سوختم؛
      لبالب از ستارگان تب شدم؛


      چو ماهیان سرخ رنگ ساده‌دل،
      ستاره‌چین برکه‌های شب شدم؛


      چه دور بود پیش از این زمین ما
      به این کبود غرفه‌های آسمان،


      کنون به گوش من دوباره می‌رسد،
      صدای تو؛
      صدای بال برفی فرشتگان؛


      نگاه کن که من کجا رسیده‌ام؛
      به کهکشان، به بیکران، به جاودان؛


      کنون که آمدیم تا به اوج‌ها،
      مرا بشوی با شراب موج‌ها؛


      مرا بپیچ، در حریر بوسه‌ات؛
      مرا بخواه در شبان دیرپا؛

      مرا دگر رها مکن...
      مرا از این ستاره‌ها جدا مکن؛


      نگاه کن که موم شب به راه ما
      چگونه قطره قطره آب می‌شود؛


      صراحی سیاه دیدگان من
      به لای‌لای گرم تو،
      لبالب از شراب خواب می‌شود؛


      "به روی گاهواره‌های شعر من،
      نگاه کن؛
      تو می دمی و آفتاب می‌شود..."

       

      - فروغ فرخزاد
      - تولدی دیگر، آفتاب می‌شود

       

      + لطف دارید.🌹

       

  3. گوته، شاعر آلمانی، زمانی گفت:

    [کسی‌که از سه‌هزار‌سال بهره نگیرد، تنگ‌دست به‌سر می‌برد.]

    این است که ناگزیر، در حرکتی دوّار، در تداومی خیره‌کننده، رقت‌انگیز و ملال‌آور، دوباره و هزارباره، به خودمان برمی‌گردیم!.

     

    بشنویم:

    Farhad Mehrad - Ye Shabe Mahtab

    1. ف.تازیکه

      ف.تازیکه

      یه شب مهتاب...👌

    2. Aty.s
  4. زندگی‌ام، -تماماً- مثل لباس صورتی‌رنگِ دلبندِ کودکی‌هایم بود.
    بَراق و نو، اما آمیخته به لکه‌ای سیاه -و فنا‌ناپذیر-.
    که نه می‌توانستم دَرَش بیاورم؛ 
    و 
    نه به کسی بگویم!.

     

    - متخلِّص

     

  5. انسان‌ها،
    آنقدر زیاداند
    و 
    غم‌هاشان، آنقدر پیچیده و ملفوف، 

    که گه‌گاه، 
    دلم وقت نمی‌کند،

    که به حالشان بسوزد!. 


    - متخلّص

    1. Paayizeh

      Paayizeh

       

      خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن

      گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشتن

      ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست

      عالمی داریم در کنج ملال خویشتن

      سایه دولت همه ارزانی نودولتان

      من سری آسوده خواهم زیر بال خویشتن

      بر کمال نقص و در نقص کمال خویش بین

      گر به نقص دیگران دیدی کمال خویشتن

      کاسه گو آب حرامت کن به مخموران سبیل

      سفره پنهان می کند نان حلال خویشتن

      شمع بزم افروز را از خویشتن سوزی چه باک

      او جمال جمع جوید در زوال خویشتن

      خاطرم از ماجرای عمر بی حاصل گرفت

      پیش بینی کو کز او پرسم مآل خویشتن

      آسمان گو از هلال ابرو چه می تابی که ما

      رخ نتابیم از مه ابر و هلال خویشتن

      همچو عمرم بی وفا بگذشت ما هم سالها

      عمر گو برچین بساط ماه و سال خویشتن

      شاعران مدحت سرای شهریارانند لیک

      شهریار ما غزل خوان غزال خویشتن

       

    2. ROHAMTZ
  6. صبح آمده‌ست برخیز!


    بانگ خروس گوید،
    وینخواب و خستگی را
    در شط شب رها کن؛


    مستان نیمه‌شب را
    رندان تشنه‌لب را
    بار دگر به فریاد
    در کوچه‌ها صدا کن؛


    خواب دریچه‌ها را
    با نعره‌ی سنگ، بشکن
    بار دگر به شادی
    دروازه‌های شب را
    رو، بر سپیده، وا کن!


    بانگ خروس گوید،
    فریاد شوق بفکن!
    زندان واژه‌ها را دیوار و باره بشکن!


    و آواز عاشقان را
    مهمان کوچه‌ها کن؛


    زین بر نسیم بگذار
    تا بگذری از این بحر؛


    وز آن دو روزن صبح
    در کوچه باغ مستی
    باران صبحدم را
    بر شاخه‌ی اقاقی
    آیینه‌ی خدا کن؛


    بنگر جوانه‌ها، را آن ارجمند‌ها را
    کان تار و پود چرکین،
    باغ عقیم دیروز
    اینک جوانه آورد؛


    بنگر به نسترن‌ها
    بر شانه‌های دیوار
    خواب بنفشگان را
    با نغمه‌ای در‌آمیز؛


    و اشراق صبحدم را
    در شعر جویباران
    از بودن و سرودن
    تفسیری آشنا کن؛


    "بیداری زمان را
    با من بخوان به فریاد؛
    ور مرد خواب و خفتی،
    رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن"

     

    - محمدرضا شفیعی کدکنی
    - در کوچه باغ‌های نشابور، از بودن و سرودن

    1. Paayizeh

      Paayizeh

      دم صبح است!
      من ساده،
      باز هم،
      منتظر رسوب احساس تو در سرداب صراط هستم و بیدار!


      راستی،
      معنی فاصله چیست؟
      عشق را چه کسی می فهمد؟
      تو نمی دانی،
      من نمی دانم،
      چه کسی می داند؟!


      زمان، همچو نسیمی، از سر فاصله ها می گذرد! ،
      می بینی؟
      همه بی امان و پر شتاب، پی نزدیکی هم می گردیم!
      اما همه هم می دانیم:
      ـ من به تو،
      او به آن،
      همه ... ،
      چه اندازه به هم نزدیک ایم! ـ


      یارای مدارا با مهرمان نیست!
      در معنی فاصله و سنگ دلی، مومیایی اش می کنیم!
      لطافت احساس هامان، از تنگ دستی سینه هامان،
      می پژمرد!
      سر سپردگی را، به دست خویش، در سرگشادگی سرنوشت،
      می پوسانیم!
      ..و دیگر از سجده به صبر، سر گیجه های مستانه نمی گیریم!


      نفس هایم، از بی هم نفسی، مسموم است!
      هوس هایم، یکسره، مسدود است!
      سرگذشت صداهای در سرم، سر به سر، مسکوت است!


      من چه کوچک ام، چه اندک ام!
      که با این همه کرم،
      گاه خوب
      و
      گاه تر،
      بدترین بد ام!


      نمی دانم چه می گویم!
      درون ام زنی آواز می خواند!
      برون ام زنی عاشقانه شعر می گوید!

  7. بشنو این نی چون شکایت می‌کند
    از جداییها حکایت می‌کند


    "کز نیستان تا مرا ببریده‌اند
    در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند"


    "سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
    تا بگویم شرح درد اشتیاق"


    هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
    باز جوید روزگار وصل خویش


    من به هر جمعیتی نالان شدم
    جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم


    "هرکسی از ظن خود شد یار من
    از درون من نجست اسرار من"


    سر من از نالهٔ من دور نیست
    لیک چشم و گوش را آن نور نیست


    تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
    لیک کس را دید جان دستور نیست


    "آتشست این بانگ نای و نیست باد
    هر که این آتش ندارد نیست باد"


    آتش عشقست کاندر نی‌فتاد
    جوشش عشقست کاندر می‌فتاد


    نی حریف هر که از یاری برید
    پرده‌هایش پرده‌های ما درید


    همچو نی زهری و تریاقی کی دید؟
    همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید؟


    نی حدیث راه پر خون می‌کند
    قصه‌های عشق مجنون می‌کند


    محرم این هوش جز بیهوش نیست
    مر زبان را مشتری جز گوش نیست


    در غم ما روزها بیگاه شد
    روزها با سوزها همراه شد


    روزها گر رفت، گو رو، باک نیست
    تو بمان، ای آنکه چون تو پاک نیست


    هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
    هرکه بی‌روزیست روزش دیر شد


    "در نیابد حال پخته هیچ خام
    پس سخن کوتاه باید والسلام"


    بند بگسل؛ باش آزاد، ای پسر
    چند باشی بند سیم و بند زر


    گر بریزی بحر را در کوزه‌ای
    چند گنجد قسمت یک روزه‌ای


    "کوزهٔ چشم حریصان پر نشد
    تا صدف قانع نشد پر در نشد"


    هر که را جامه ز عشقی چاک شد
    او ز حرص و عیب کلی پاک شد


    شاد باش ای عشق خوش سودای ما
    ای طبیب جمله علتهای ما


    ای دوای نخوت و ناموس ما
    ای تو افلاطون و جالینوس ما


    جسم خاک از عشق بر افلاک شد
    کوه در رقص آمد و چالاک شد


    عشق، جانِ طور آمد؛ عاشقا
    طور، مست و خَر موسی صاعقا


    با لب دمساز خود گر جفتمی
    همچو نی من گفتنی‌ها گفتمی


    هر که او از هم زبانی شد جدا
    بی زبان شد گرچه دارد صد نوا


    چونکه گل رفت و گلستان درگذشت
    نشنوی زان پس ز بلبل سر‌گذشت


    جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای
    زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای


    چون نباشد عشق را پروای او
    او چو مرغی ماند، بی پر، وای او!


    من چگونه هوش دارم پیش و پس
    چون نباشد نور یارم پیش و پس


    عشق خواهد کین سخن بیرون بود
    آینه غماز نبود چون بود


    "آینت دانی چرا غماز نیست؟
    زانک زنگار از رخش ممتاز نیست!"

     

    - مولانا

    - مثنوی‌معنوی، دفتر اول، سرآغاز

    1. Paayizeh

      Paayizeh

      نشنو از نی چون حکایت میکند
      وز پلیدی ها شکایت میکند

      نشنو از دل گر حریم کبریاست
      صحبت عشق از نی و از دل جداست

      نشنو از دریا صدای موج را
      تا به پائینی نبینی اوج را

      نشنو از ساحل صدای باد را
      گوش را درهم فشارد صوت این فریادها .
      «مهدی تاجیک»

       

      بگذر از نی من حکایت می کنم
      وز جدایی ها شکایت می کنم

      نی کجا این نکته ها اموخته؟
      نی کجا داند نیستان سوخته؟

      بشنو از من بهترین راوی منم
      راست خواهی هم نی و هم نی زنم

      نشنو از نی نی حصیری بیش نیست
      بشنو از دل ,دل حریم دلبریست

      نی چو سوزد خار و خاکستر شود
      دل چو سوزد خانه ی دلبر شود ….

      «سبحان»

       

      گاه بشنو از نی و گاهی ز دل
      اشک از نی باشد و مشکش زدل
      این نوای نی، گل افشان می کند
      وای بر دل، دیده گریان می کند "محمدی"

    2. ROHAMTZ

      ROHAMTZ

      سپاس!.

  8. ROHAMTZ

    مشاعره با کلمات بی نقطه

    "هسد"
  9. ROHAMTZ

    سوال رو با سوال جواب بده

    ای بابا، مگه اصلاً "روزها بیداریم"؟!.
  10. وطنم شوکت و شکوه تو را، کوه هاي بلند کافي نيست؟
    دشمنانت تو را که مي بينند، عاشقت مي‌شوند کافي نيست؟

     

    دامن قله‌ي دماوندت، خيل آزادگان در بندت
    غم و شاديت، اشک و لبخندت، همه‌جا با همند کافي نيست؟

     

    قهرمانان عاري از کينه، همه از جنس آب و آيينه
    مثل رستم کنار تهمينه، سبلان و سهند کافي نيست؟

     

    اي نگهبان من، فرشته‌ي من، کوهساران رشته رشته‌ي من
    چه نيازي به نانوشته‌ي من، پرنيان و پرند کافي نيست؟

     

    خانه‌هاي هنوز چوبي‌شان‌، رقص سرکنگي جنوبيشان
    کوه تا کوه پايکوبي‌شان، ابرهاي لوند کافي نيست؟

     

    يادگاران شادي و اندوه‌، سالمندان سال ها نستوه
    "ضرب در حصر جنگلي انبوه‌"، نامداران چند کافي نيست؟

     

    هم به دنبال تکه‌هاي تنت‌، هم پي پاره‌هاي پيرهنت
    دربدر در پي نيافتنت، از حلب تا خجند کافي نيست؟

     

    [نوجوانان شهر و آبادي، همه دنبال لقمه‌اي شادي
    حرفشان چيست؟ عشق! آزادي!،  اين بگير و ببند کافي نيست؟]

     

    [نکند از تو دورشان بکنند، شرمسار حضورشان بکنند
    يا بگيرند کورشان بکنند، لطفعلي خان زند کافي نيست؟]

     

    - محمد سلمانی

    - ترجمان‌الاحوال

    1. مصی

      مصی

      پشت تک تک کلماتش دنیایی از حرف نهفته بود...😶😢

      واقعا عالی👏🌸

  11. ROHAMTZ

    سوال رو با سوال جواب بده

    اصلاً مگه آدم‌ها "پررو" هستند؟!.
  12. ROHAMTZ

    بله و نه معکوس

    "خیر". - آیا سخن گفتن، عمل ساده‌ایه؟!.
  13. ROHAMTZ

    بله و نه معکوس

    "بله"!. (بنده رو می‌بخشید.) - آیا همزمان که به چیزی نگاه می‌کنیم، می‌تونیم صرفاً به همون (چیز) فکر کنیم؟!.
  14. ROHAMTZ

    سوال رو با سوال جواب بده

    مگه اصلاً "جمعه بی‌حاله؟!".
  15. ROHAMTZ

    بله و نه معکوس

    قطعاً "خیر". - آیا اشک، سبب مسرت و شادی‌ست؟!.
×
×
  • اضافه کردن...