رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

شیواقاسمی

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    59
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

130 Excellent😃😃😃😃

درباره شیواقاسمی

  • Other groups کاربر98iiA
  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد 10 مرداد 1379

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,530 بازدید کننده نمایه
  1. وارد حیاط شدیم. چشم هام مشتاقانه روی گنبد فیروزه ای و گل دسته هایی که کبوترها دوره اش کرده بودن می چرخید. آب نمای وسط حیاط که کنارش چند نفر با گرفتن ژست های متفاوت در حال عکس گرفتن بودند، زیبایی اون مکان رو چند برابر کرده بود. - وقتی زیارتت تموم شد بیا کنار آب نما، من اونجا منتظرت می مونم. - باشه. التماس دعایی گفت و از قسمت مردانه وارد حرم شد. آهسته سمت ورودی خواهران رفتم و وارد شدم؛ تصویر شکسته و نا منظم از خودم رو توی نمای آینه ای دیوار ها می دیدم. انعکاس نور فضا چشم هر بیننده ای رو خیره می کرد. هر چه به ضریح نزدیک تر می شدم سنگینی که توی قلبم احساس می کردم بیشتر می شد. بالاخره رسیدم؛ سرم رو به ضریح تکه دادم و دیگه اختیاری روی اشک های که برای ریخته شدن مسابقه گذاشته بودن نداشتم. بابت سیاهی قلبم دلم گرفته بود. اعتراف کردم که دلم راضی به بازی با امیر علی نبود. چشم باز کردم پشت اون نور سبز دوتا چشم دیدم که بهم خیره شده بود، جز معصومیت چیزی درونش نبود. همون طور که به امیرعلی نگاه می کردم چشم هام رو بستم و زیر لب گفتم: - تو واسه ما پا در میانی کن. با باز شدن چشم هام خبری از امیرعلی نبود. بالاخره از ضریح دل کندم و گوشه ای نشستم و به ضریح چشم دوختم. با صدای زنگ موبایل به خودم اومدم، حتما امیر علی خیلی منتظر مونده بود؛ بلند شدم تا خودم رو به آب نما برسونم. سرش پایین بود و دست به سینه منتظر ایستاده بود. همون طور که چادر رو روی سرم جلو می کشیدم مقابلش ایستادم. چی می شد اگر کمی شیطنت می کردم؟ با همون سر پایین افتاده چند قدم دور تر ایستاد و باز هم من در سکوت مقابلش ایستادم. با ابرو های در هم تنیده سرش رو کمی بالا اورد و گفت: - لااله الاالله این رفتار ها چیه خانم؟ دیگه نتونستم جلو دار خودم باشم و با صدا شروع به خندیدن کردم؛ با دیدن چشم های گرد شده و متعجب امیر علی خندیدنم شدت گرفت. - سر به زیری همین مشکلات رو هم داره پسر عمه - لعنت به شیطون، این شیطنت ها چیه می کنی دختر؟ - تلخ نشو پسر عمه عادت می کنی.
  2. سلام گلم میشه به رمان منم ری بدی شماره 7 بازمانده:-<

    جبران میکنم

  3. ویراستار شما در پارت اول آن تگ شد 

  4. پارت چهارم بعداز حاضر شدنم سمت اتاق امیر علی رفتم. چند ضربه به در زدم و منتظر ایستادم بعد از گذشت چند دقیقه وقتی امیر علی جواب نداد در اتاق رو باز کردم و داخل شدم. با ورودم به اتاق بوی گل محمدی اولین چیزی بود که توجه ام رو جلب کرد، نفس عمیقی کشیدم و بوی خوش رو عمیق به ریه هام فرستادم. با صدای نجوای آرامی نظرم به گوشه اتاق جلب شد که امیر علی روی سجاده ای به رنگ فیروزه ای در حال نماز خواندن بود. مسخ شده نگاهش می کردم، جلو رفتم با فاصله کنارش نشستم و بهش نگاه کردم. دوست داشتم نماز خواندنش رو ببینم و بشنوم نجواهایی که با به زبان آمدنش آرامش خاصی به دلم سرازیر می کرد. دلیل این حس های ضد و نقیض رو خودم هم متوجه نمی شدم، انگار کل وجودم چشم شده بود برای دیدن و گوش برای شنیدن. با تمام شدن نمازاش همون طور که نگاهش رو به سجاده فیروزه ای زیبایش دوخته بود گفت: - ببخش منتظر موندی. - قبول باشه پسر دایی، منتظر موندنم ارزش داشت. - چرا ؟ - چرا نداره نپرس. بریم دیگه؟ - بریم. شیراز با سرمای زمستان هم زیبایی داشت. درخت های تکیده که به امید رسیدن بهار سرمای زمستان رو پشت سر می گذاشتن و زیبایی شهر را حفظ می کردند. - کجا می ریم؟ - شاه‌چراغ. هر دو تا رسیدن به مقصد سکوت کردیم. چادر گل دار را روی سرم انداختم و وارد صحن شدم امیر علی در حالی که به دیوار تکیه زده بود با نگاهی شیفته به گنبد و گل دسته شاه چراغ نگاه می کرد. نزدکش شدم و گفتم: - پسر دایی! توجه امیر علی به من جلب شد و نگاهش روی صورتم ثابت ماند، چشم دزدید و سرش پایین افتاد. - چادر بهت میاد دختر عمه. طبق قراری نا نوشته اسم یکدیگر رو به زبان نمی اوردیم. با تعریف امیر علی سرم پایین افتاد و قلبم احساس جدیدی رو لمس کرد. امیر علی حرکت کرد از پشت به قامت بلندش نگاه کردم و این شعر را زمزمه کردم: تا دگر سرو ننازد به خراميدن خويش, سخني با وي از آن قامت و رفتار بگو پا تند کردم و خودم رو به امیر علی رسوندم و باهاش همراه شدم
  5. شیواقاسمی

    چرند بافی😂

    تویی آن گربه پاکیزه که در عالم جوب ذکر شر تو بود حاصل تنبیه عالم
  6. شیواقاسمی

    تنهایی

    من تنهایی رو دوست دارم چون همیشه اون آرامشی که توی تنهایی دارم برام لذت بخش بوده
  7. شیواقاسمی

    شده تا الان از یک چیزی بترسی؟؟

    از این که اون شخصیتی که همیشه ارزوش رو داشتم نشم
  8. دلخوش به خنده‌های منِ خیره سر نباش،
    دیوانه‌ها به لطف خدا غالباً خوش‌اند ...

    🗣 

  9. هر چی کمتر حرف بزنیم
    حرف هامون بیشتر معنا پیدا می کنن..


     

  10. سن واقعیم19هست اما سن عقلی که خودم حدس میزنم 23
×
×
  • اضافه کردن...