رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

mahdiye.s

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    686
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,514 Excellent😃😃😃😃

درباره mahdiye.s

  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 2 مرداد 1375

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,691 بازدید کننده نمایه
  1. نقد ادامه رمانت

    فرستاد و در چشمان پر خشم نگاه كرد.=پر خشمش(فکر کنم این درسته)

    راهی دفتر نظا رتی برای تصمیم=نظارتی

    و به توصیه ریئس بند به انفرادي  رفت=رئیس

    دار بقیه سینه سپر و دفاع میکند=می کند

    نمیدونی چه قدر از دیدنت خوش حالم.=نمی دونی

    آخه تو نمیدونی چه جوری این پنج سال=نمی دونی

    قبل کلمه اما و ولی و چون و اگر و........ این علامت رو باید بذاری( ؛ )

    نمیخوام بگم تو این پنج سال چیکارا=نمی خوام_چی کارا

     در دست ریئس  تمام بند ها بودند=رئیس

    دلیلش پزشکی اش، سکته قلبی بود=دلیل پزشکی اش

    حسرت دیدنت داره داغونم میکنه=می کنه

    چهره ی بی مانند ش را نظاره گر شد=بی مانندش

    نگاهم که به شعر زیر عکسش افتاد آتشی به جانم افتاد...=زیر عکسش انداختم،آتشی به جانم افتاد(این فکر کنم بهره)

    اینبار سرم را بلند کردم که نگاهم به زن جوانی=این بار

    یه اتاق میخوام..=می خوام

     شاید دزدی من چه میدونم!=می دونم

    میان مسافرخونه منو پلمپ میکنن...=می کنن

    گشمو از اینجا بیرون ...=گمشو

    و بلندی که در آخر به دود های سیا رنگ تبدیل می شدند=سیاه

    می شدند در مقابلم قد علم کرد=کردند

    خواب پریشون میدیدی؟=می دیدی

    از بچگی در گوشم خواندن دنیا دار مکافات است=خواندند

    .چه قدر طاقتم را تاق کرده بود=را طاق

     آنوقت مدام از تو بخواهند به زبان=آن وقت

    چون گاهی نفرت و خشم بهتر از بیخیالیست .....=بی خیالیست

    در جملاتش می گنجاد=می گنجاند

    صورتش کشیده و اسخوانی با چشمان درشت=استخوانی

    کاش به همان دروان سادگی ام برمی گشتم‌=دوران

    مگر چند دقیقه از خود بیخبر بودم=بی خبر

    میدونی امروز چند شنبه هست=می دونی

    خودت دلیل پنج  ساعت بیهوشیت رو میدونی=بی هوشیت_می دونی

    روی نیمکی نشستم و به نقطه ای نامعلوم خیره شدم=نیمکتی

    موهایش طلایی اش را به پشت ریخت=موهای طلایی اش

    تو نمیشناسیش =نمی شناسیش

    .پولاد گیرش بیاری دستت رو میذارم تو =می ذارم

     من باید ازت بپرسم اینجا چیکار میکنی=می کنی

    داشتم لبخندی رو لبانم نشیت که با کنایه گفت=نشست

    سارینا رنج تنهایی و ترد شدن را چشیده بود=طرد شدن

    معطوف کردم که به چشمان زل زد و همراه با لبخند تلخی گفت.=به چشمانم زل زد

     و او بی آنکه نگاهم را ببیند می گریست و اشک میریخت. =می ریخت

    دست بهش بزنی میره پیش پلیس ازت شکایت میکنه=می کنه

    من هم همجنس آدم هایی کثیفی همچون سالار و اردلان=های کثیفی

    ار لای در نگاهی به سارینا=از

    کدوم خری هستی؟ زنگ رو سوزندی=سوزوندی

    خشدار و بم که گوش را خراش میداد؛ صدای کشیده شدن =می داد

    قامت بلند با آن بدن روی فرمش من را متحب کرد=متعجب

    خانم محبی رو صدا میکنی=می کنی

    تمام اون عکسا و فیلمای افتخارت رو پاک میکنی=می کنی

    پوفی کردم و با انگشتانم شقیقه هایم را ماشاژ دادم=ماساژ

    سارینا که اوضاع نابسمان و سکوتم را دید=نا به سامان

    نام آذین تنها مشغله ذهنی ام بو.، آذین مشتاق، هنوز=ذهنی ام بود

    تو روحت این اسما چیه گذاشتی مخصوصا پاشا هر وقت میبینمش می خندم فکرش رو بکن(پاشا پاشو🤣)

    چرا نمیذاری یه دفعه کار دویل رو تموم کنیم=نمی ذاری

    سالار گفت محله پایین شهر میشینه ولی راحت نمیشه=می شینه

    خودت استراحت بده خیلی از خودت کار میکشی=می کشی

    چیزی هم که نیست یه سردرد معموایه وقتی اون=معمولیه

    با دیدن اوضاع نابسمان و سارینا سمتش رفتم=نا به سامان

    انگار اصلا صدایم را نشنید که اینبار دستم را جلوی=این بار

    اینجوری رفتار میکنی منم عصبی میشم ..=می کنی

    جانم شباهت داشت و همین باعث می شد کمتر به او خیر شوم.=خیره

    پولاد گفتم یه سه روز برم حال و خوام بهتر شه بر می گردم ..=هوام بهتر

    می دونم خودت کلی گرفناری داری ولی سارینا به تو بیشتر اعتماد میکنه ...=گرفتاری_می کنه

    پولاد- کمک میخواین؟=می خواین

    ولی متونم از در بالا برم=می تونم

    من تو این محله هیچ جا رو نمیشناسم=نمی شناسم

    پولاد- شما این اطراف بنگاه میشناسین=می شناسین

    دنبال خونه میگردین=می گردین

    پنگاه کیانشهر=بنگاه

    گشودن در شیشه ای بنگاه به مردی مسنی که پشت میز=مرد مسنی

    و چندین می که به فعل چسبیده نوشتی

    خب پارتات خییییلییی درازن یکم خسته میکنه آدم رو

    یکم بیشتر رو علامت های نگارشیت کار کن جای کار بیشتری هست

    موفق باشی خوش بدرخشی

    @mahdiye.s

    1. mahdiye.s

      mahdiye.s

      ممنون عزیز دل جدای از این نکاتی که گفتی خوده دایتان از نظرت چه طور بود؟

      @A.Z.M

    2. A.Z.M

      A.Z.M

      خوب بود توصیفات کاملا زیبا و دوست داشتنی بود 

      لذت بردیم خخخخ 

      خیلی خوب مینویسی (بگم حسودیم شد یا خودت فهمیدی خخخخ)

    3. mahdiye.s

      mahdiye.s

      تو که خودت خیلی خوب می نویسی عزیز ..

      ممنون از نطرت حتما همه رو اصلاح می کنم ممنون که وقت گذاشتی و غلطای ریزش رو دراوردی❤

      @A.Z.M

  2. 9سلام عزیزم . لطفا منو دنبال کن و رمانمو بخون . 

    مرسی عزیزدلم . 

    _ رمان مگه من گفتم بیا 

  3. فدات عزیز دل ..ببین از من به تو نصیحت تا خودت از پارت راصی نیستی نذارش ... اگر کمکی خواستی من هستم‌. اره اون نکته درسته که چندبار اومده منظورم اینکه حالا که میدونه بهترین دوستش دنباله کشتنشه نباید به هیچ کس اعتماد کنه منظورم عشق عاشقی نیست .‌‌ میگم منطقیش اینکه که از ماجرای فازمه دیگه به چشماشم اعتماد نکنه ...بازم شاید من منطقی نمیگم‌نمی دونم ❤ خسرو جان من تا حد مو کشیدن از ماست دقیق می خونم از سرسری خوندن متنفرم
  4. mahdiye.s

    اسم رمان

    برای انتخاب اسم رمان باید خلاصه ی رمان رو بگی و لینکه ژانرش چیه و خودت چه اسمایی مد نظرته و اینکه دوست داری کاملا مرتبط به رمان باشه یا نه ....
  5. پارت جدید قرار داده شد...

    خوشحال میشم نظراتتون رو تو نمایه خودن ببینم ..

    (مودبانه ی بشین بخون نظر بده ی خودمونه 😂😂)

  6. پارت شانزده صدای آواز گنجشکان تمام حیاط را پر کرد، از جا برخاستم و نگاهی به بیرون کردم‌. صبح و حال و هوایش از جنس دلنشینی بود، از همان صبحایی که انرژی وصف ناشدنی در بدن رخنه می کند ... به سمت آشپزخانه رفتم و زیر کتری را روشن کردم، با یادآوری ته مانده ی نان دیشب فهمیدم نانی برای صبحانه در بساط نیست . به اتاق بازگشتم و تیشرت آستین کوتاه سرمه ای رنگی را تن زدم و بعد از تعویض شلوار از اتاق بیرون رفتم .در ورودی را باز کردم که نگاهم روی نان سنگک های بسته بندی شده ی مقابل در، ماند.خم شدم و کاغذ کنارش را در دست گرفتم. احتمالا خط آذین بود. "برای خودم نون گرفتم حدس زدم شما هم نون نیاز دارین برای شمان گرفتم امیدوارم کار درستی انجام داده باشم " لبخندی زدم و زمزنه وار پاسخ دادم. -درست اونم چه درستی ... از جا برخاستم و با انرژی بیشتری پشت پیشخوان نشستم. وقت کارهای اضافی نداشتم پس سریع صبحانه را خوردم و برای کاری که برنامه ریزی کرده بودم از خانه بیرون زدم. با پرس و جو گلخانه ای پیدا کردم و با کرایه ماشین چند مدل گل و گیاه به خانه بردم.وقت تغییر بود آن هم از نوع دلپذیرش... با بیلچه و کمی کود به جان باغچه افتادم و تا می توانستم زیر و رویش کردم، گاهی به یاد حرف سالار می افتادم" باغبون می تونه کویر رو به جنگل تبدیل کنه....تغییر تو ذاتشه" شاید من هم از نوع تغییر دادن بودم! نمی دانم ولی باید آذین را متوجه خود کنم، باید متوجه شود که من کمی بیش از همسایه و مستاجر هستم. آخرین گل که از ان دسته گل های شب دوست بود را داخل گودال گذاشتم و دورش را با کود پر کردم؛ گلی که عاشق شب است و تنها چهره ی غنچه هایش را به شب نشان می دهد، غنچه های سرخ و زیبا؛ درست مثل آذین، البته نمی دانم آذین چهره ی واقعیش را برای چه کسی نمایش می دهد ولی یک حسی مطمئنم می کند که او تنها نیست، یعنی حتما پشت و پناهی داشته که توانسته فرار کند و دور از مهلکه بماند؛. واقعا دویل بیشتر از مهلکه خطرناک است. او خود خطر است ، خود مرگ و تباهی... دست از کار کشیدم و کنار باغچه روی زمین نشستم. به خاک که حالا جان گرفته و عاشق شده نگاه کردم، بیش تر از تصورم زیبا و تماشایی بود، رنگارنگ و عطارآگین... عکس العمل آذین دیدنی است، با خود چه فکری خواهد کرد! اصلا نمی توان حدس زد ولی با هر کار من می شود بهتر او را شناخت، شناخت او دقیقا کاری است که برایش زمان کمی وقت دارم ... گاهی احساس می کنم کورنومتری را برایم روشن کردند و هر لحظه اعلام می کنند زمان زیادی باقی نمانده و من نفس زنان سرعتم را بیشتر می کنم. می ترسم از روزی که تعادلم را از دست بدهم و با موانع مقابلم برخورد کنم، آن زمان دیگر نه می توانم ادامه دهم نه حتی از جا بلند شوم؛ درست مثل زمانی که نه انرژی برای برخاستن هست نه توانی برای ادامه دادن مسیر، می نشینی و به نابودی خودت نگاه می کنی چون تنها کاریست که از تو بر می آید.... نفسم را بیرون دادم و دستانم را با کوبیدن به یک دیگر تمیز کردم.از جا بلند شدم و به سمت شلنگ گوشه حیاط رفتم، بعد از شستن دست هایم باغچه را از آب سیر کردم . نگاهی به اطراف انداختم، حیاطی تقریبا بزرگ و ساده! کنار همان اتاق سیمانی چند صندلی فلزی سفید رنگ و یک میز کوچک دایره ای شکل وجود داشت، به سمتش رفتم . نگاهی دقیق به تمام وسایل انبار شده بر روی هم انداختم. رنگ تمام وسایل رفته و خاک خورده رها شده بودند. سه صندلی و میز گردش را بیرون کشیدم و یک به یک سمت شلنگ آب بردم، همه را شستم و مقابل نور خورشید قرار دادم، میزان بی رنگی و زنگ زدگیشان نشان می داد این خانه یا مدت ها رها بوده یا این وسایل مطعلق به این مکان نیست! مقابل باقی خورده ریز های کنار اتاق ایستادم و دستانم را داخل جیب شلوارم فرو بردم. یک دوچرخه ی خاک خورده که زیر تمام خاک های فراموشی، رنگ صورتی اش به چشم می خورد.سماور ذغالی طلایی رنگ و چند مدل لاستیک خودرو، جعبه ی ابزار قرمز رنگی تنها وسایلی چون پیچ و مهره داخلش بود... پوفی کشیدم و باز از خانه بیرون زدم. بعد از خرید یک قوطی رنگ سفید و چند تیوپ رنگ های متفاوت به خانه بازگشتم و باز خلاقیت را شروع کردم. ابتدا صندلی های فلزی که کوتاه و نشیمن گاهشان گرد بود به رنگ سفید درآوردم و سپس گل های فلزی روی پایه هایشان را سرخ کردم. میز را کاملا سفید کردم سپس دوچرخه را با رنگ صورتی و قرمز تزیین کردم. میز و صندلی هایش را دقیقا زیر پنجره ی طبقه اول چیدم، از بام کاملا اشراف داشت. دوچرخه را کنار شلنگ آب گذاشتم. حیاط را کاملا شستم و باز به خانه بازگشتم ، روی مبل دراز کشیدم.. فکرم سمت سالار معطوف شد، کار واجبی که دارد چه خواهد بود؟ از پیدا کردن آذین بویی برده؟ اگر بو هم برده باشد تا کارم با این دخترک تمام نشود او را تحویل هیچ کس نخواهم داد... با صدای باز شدن در، از جا برخاستم و پشت پنجره فرار گرفتم.آذین بود! با تعجب به ساعت نگاه کردم که پنج عصر را نشان می داد... نه به دیروزش که نزدیک نیمه شب آمد نه به امروز که عصر کارش تمام شد.واکنشش را زیر نظر گرفتم .ابتدا سمت شلنگ رفت و صورتش را شست، کمی با دست آب خورد؛ یعنی متوجه ی دوچرخه نشده! کمی مکث کرد ، متوجه ی دوچرخه شد که سرش را بلند کرد و مات با ان خیره شد.ارام آرام قامتش را صاف کرد و متحیر دستی به سبد جلوی سه چرخه کشید. نه خوشحال بود نه ناراحت، فقط متعجب سر جایش خشکش زده بود.به یکباره سمتم برگشت، فرصت هیچ واکنشی را نداشتم پس لبخند کوتاهی زدم و در را باز کردم.با قدم هایی کوتاه از پله ها پایین رفتم و مقابلش قرار گرفتم . آذین-سلام آقای جنگجو خوبین؟ -سلام .به لطف شما، شما چه طورین؟ خسته نباشین.. آذین-ممنون .ببخشید شما این دوچرخه رو رنگ زدین و اینجا گذاشتین؟ لبخندی زدم و پاسخ دادم. -راستش امروز بیکار بودم همینجوری که داشتم تو حیاط ورزش می کردم چشمم خورد به این دوچرخه و میز و صندلی های کنارش..‌..دلم نیومد همینجوری ولشون کنم گفتم بذار یه دستی به سر و روشون بکشم.... ابروهای روشن و کم پشتش به وضوح در هم رفت و خشم ضعیفی در چشمانش هویدا شد. آذین-دستتون درد نکنه ولی کاش قبلش از خودم می پرسیدین که دوست دارم اینکار رو بکنید یا نه ..خودم می تونستم رنگشون بزنم ‌‌‌‌..... کمی مکث کرد و با دستان گره خورده و لرزان ادامه داد. -حتما یه دلیلی داشت که اینکار رو نکردم، شما عادتونه به وسایل بقیه دست بزنین و تو کاراشون دخالت کنین ؟! متعجب به چشمانش خیره شدم. ابروهایم کمی درهم رفت و هیچ جوابی نداشتم که بدهم، شاید تا الان چهره ی خوشحالش را تصور می کردم. برای چه چیزی انقدر عصبی و غمگین شد؟ پولاد-من واقعا قصدی نداشتم.فکر کردم اینکارم درسته ...نمی خواستم ناراحت بشید... آذین-درست بودن کارتون رو فقط خودتون تشخیص دادین! لطفا دیگه به وسایل من دست نزنین .‌.من نیاز به محبت یا کار خاصی ندارم ...اصلا برای چی سعی می کنین اینجا رو عوض کنین؟ گل و گیاه دوست دارین بذارین تو خونه .... بدون گوش کردن به حرف هایم پا تند کرد و به سمت خانه دوید، در را محکم بر هم کوبید ... من ماندم و بی انتها سوال بی جواب ... نمی دانم کارم نتیجه ی خوبی داشت یا نه ولی یک چیز را خوب فهمیدم، در گذشته ی آذین یه اتفاق شوم رخ داده! اتفاقی که با کار های من سر باز کرده و حالش را آشفته ساخت ... @مديريت كل @khosravi
  7. چه بانگ شومی است بانگ سیاست؛ اَه، چه توهینی! خدای را به گاه سحر شکرگزارم که دغدغه و شور امپراتوری روم ندارم. بسی غنیمت، بسی سعادت که نه قیصرم، نه پادشاه جهانم.😑

    یوهان ولفگانگ گوته

  8. سلام رفیق خوبیز پارت اخرت رو خوندم همه چی خوب بود به غیر از دو نکته . یک وقتی به شادمهر زنگ زد و اون از ناراحتیش واسه دخترش گفت خیلی زود به جنله تمومش کردی و گفتی برم شام بخورم این اصلا جالب نبود انگار فقط خواسای تمومش کنی به نظرم یکم بهترش کن ... دوم محمد خیلی زود اومد خونه ی مریم اونم تو شب به نطرم بهتر بود یکم از رابطشون می گذشت یکم عیر منطقیه که تو موقیعت مریم و اینکه به هیچ چیز نمیتونه اعتماد کنه حالا به هردلیلی به محمد اعتماد کنه بگه شب بیا خونمون .‌ نمی دونم نطرم درسته یا نه البته ❤
  9. چشم عزیز دل حتما می خونم و نظرم رو میگم البته من چون پشت هم پارتا رو نمیخونم زیاد دیده نمیشه لایکام ولی دنبال میکنم رمانت رو .خوشحال میشم نظرتم در باره رمان وزش باد شرقی بدونم نیاز به لایک نیست اگرم جذبت نکرد اصلا نخون دوستان میدونن از اجباری خوندن بیزارم ❤
  10. سلام مریم جان رفیق خودم .

    خب این پارت مرفین هم خوندم .باید بگم زیاد این اتفاق  دور از انتظار نبود . به نظرم می تونی ولی با این اتفاق یه چالش خوب راه بندازی ..‌‌

    ببین توقع یه اتفاق خیلی سورپرایز دارم که تو همین پارتا رخ بده یه کاریش کن وگرنه موهاتو می کشم 😂😂

    این رمان فلک زده منم نظر بده اصلا معلومت هست کجایی؟

    1. khosravi

      khosravi

      سلام عشقم 

      چشم چشم 

      ببخش من درگیر بودم این دو سه روز میخونم نقد میکنم.

      @mahdiye.s

  11. mahdiye.s

    انتخاب مدیر اجرایی

  12. پارت پانزده در فلزی را باز کردم و همراه خود صندلی چوبی را روی بام قرار دادم.رویش نشستم و سیگارم را با فندک طلایی ام آتش زدم. همانطور که به سیگار پک می زدم به تمام حیاط و باغچه اش خیره شدم.باغچه ای بدون هیچ گل و گیاهی، حیاطی تمیز ولی بی روح ! به ساعت موبایلم نگاه کردم چیزی به شب نمانده ولی همچنان آذین نیامده است. از روی صندلی برخاستم و از پله های فلزی کوچک کنار بام پایین رفتم ، چرخی در حیاط زدم و چراغ های اطرافش را روشن کردم، اولین برخورد نگاهم به اتاق کوچکی در انتهای حیاط بود، اتاقی به اندازه ی یک فرش نه متری با دیوار های سیمانی، انگار که بعد از اتمام خانه، اتاق به آن اضافه شده ! چند قدم به سمت اتاق قدم برداشتم که با صدای باز شدن در، ایستادم و سمت آذین که با لگد کوتاهی کلید را از در بیرون آورد، نگاه کردم. لبخند کوتاهی زدم و چند قدم به سمتش رفتم و با فاصله ایستادم. پولاد-کمک می خواین؟ با شنیدن صدایم به وضوح ترسید و جیغ خفیفی کشید. نگاهش را به من دوخت و دستش را روی قلبش گذاشت . آذین-ببخشید! عادت ندارم کسی تو این خونه ببینم ... لبخند قوی تری زدم و سر تکان دادم. پولاد-مشکلی نیست؛ الان خوبین؟ آذین دستی به شال سبز رنگش کشید و موهایش را مرتب کرد؛ در امتدادش قطرات عرق روی پیشانی اش را پاک کرد . آذین-بله ممنون ..شما مستقر شدین؟ چیزی نیاز ندارین؟ پولاد-بله ..ممنون نه همه چی هست ... به چند کیسه سنگین که در دستش بود اشاره کردم و گفتم. -بذارین براتون کیسه ها رو بیارم. جلو رفتم و بدون حرف دیگری کیسه ها را از دستش گرفتم و پشت سرش به سمت خانه رفتم.کلید را داخل قفل جای داد و با دو چرخش در باز شد.نیم نگاه کوتاهی به داخل انداختم، خانه کاملا تاریک بود. آذین دستش را به سمت کیسه ها دراز کرد و گفت. -ممنون ..بفرمایین داخل! بعد از گرفتن تمام خرید ها، کلید برق را فشرد که تمام خانه روشن شد.سالنی تقریبا بزرگ با چیدمانی ساده، مبلمان راحتی به رنگ سبز و فرش کوچکی در وسط، میز ناهار خوری به رنگ مبل و شش نفره در گوشه ای ، چیدمان خانه دلنشین و آرامش بخش بود.نگاهم را از داخل خانه گرفتم. پولاد-ممنون ،شبتون خوش ..چیزی خواستین به من بگین .. آذین-باشه حتما بازم ممنون بابت کمکتون..شب خوش. به سمت پله های فلزی برگشتم که صدای بسته شدن در به گوش رسید. وارد اتاقم شدم و روی مبل نشستم؛ با یادآوری شام، از جا برخواستم و با غریزه گشنگی که تقریبا امان معده ام را بریده بود، چند تخم مرغ داخل مایتابه شکستم و همانطور که به شکل گرفتن زرده و سفیده چشپ دوخته بودم زمزمه کردم. پولاد-آذین مشتاق! تو داری یه چیزی رو مخفی می کنی. اما مطمئن باش من ازش سر در میارم..اما چرا انقدر همه چیز در مورد تو مشکوکه؟ با تمام برداشت هایی که از رفتار آذین داشتم، تقریبا تمام رفتار هایش مشکوک بود، تنها زندگی کردنش، رفتار شکاک مانندش، حتی جلوی در هم دوست داشت زودتر او را تنها بگذارم. انگار از چیزی واهمه دارد ولی می خواهد پنهانش کند! با صدای جیلیز و پیلیز تخم مرغ به خودم امدم و زیر مایتابه را خاموش کردم.سفره ای روی زمین پهن کردم و ترشی حاضری، پیاز کوچکی، مایتابه و نان سنگکی را مقابلم گذاشتم. با هر لقمه بیشتر در فکر فرو می رفتم، گاهی به یاشار حق می دادم که می گفت پنج سال است به هیچ جایی نرسیدیم. گاهی خودم ناامید از مسیر مقابلم می شدم؛ می شود روزی به دویل نزدیک شوم؟ می شود روزی کینه هایم را بر سرش خالی کنم و زندگی اش را خاتمه دهم! هنوز خیلی تا آنجا مانده.. پوفی کشیدم و مایتابه را داخل سینک رها کردم، روی کاناپه دراز کشیدم و نوک سیگار را آتش زدم.به فندک طلای رنگم که گوشه ای از آن به دلیل ذوب شدن بد شکل شده بود چشم دوختم. باز به بام رفتم و روی صندلی نشستم، تنها صدایی که از طبقه پایین به گوش می رسید، صدای تلویزیون بود. با خود زمزمه کردم'باید از فردا راهی برای نزدیک شدن به آذین پیدا کنم. باید هرچه زودتر او را به دست بیاورم'. با صدای زنگ موبایل از جا برخاستم و سمت آشپزخانه رفتم.به اسم روی صفحه نگاه کردم، سالار بود!کلافه تماس را وصل کردم. پولاد-این وقته شب، تماس تو واقعا جزو محالاته! خنده ای سر داد و گفت-چه خبرا پسر! از صدایش سرخوشی موج می زد . پولاد-می خواستی چه خبر باشه! بگو همونو بگم... سالار-حالت خوبه ها! سر کیفی.‌. -اگر تو بذاری همیشه سر کیفم.. خنده ای مستانه و بلند زد، کمی مکث کرد و جدی گفت. -پولاد فردا بیا پیشم کارت دارم. ابروهایم در هم رفت.برنامه های فردایم برهم خورد... پولاد-خیلی واجبه؟ سالار-اگر می گم یعنی واجبه ..شب بیا ویلا .. پولاد-باشه فردا شب ساعت نه یا ده میام ... 'باشه' ای گفت و تماس را قطع کرد.گوشی را روی میز گذاشتم و باز به بام رفتم.اینبار صدای تلویزیون هم قطع شده بود پس حتما خوابیده بود. فکرم درگیر کار واجبی که سالار داشت، شد. نمی دانم باز چه نقشه ای کشیده ولی از این تماس های بی موقع اش اصلا دل خوشی نداشتم.یکبار که چنین تماسی گرفت و خواست به پیشش بروم کسی را به من معرفی کرد که به تنهایی یک سال از زحماتم را برباد داد، کسی که دست کمی از خودش نداشت و نبایدم داشته باشد؛ ناسلامتی خواهرزاده او بود، " شهداد" تنها فامیل سالار که اگر دستم به او برسد حتما خونش را خواهم ریخت‌. از به یاد آوری دست گل خواهر زاده روباه پیر دستانم مشت شد .پوفی کردم و سیگار دیگری را اتش زدم . ..... @مديريت كل @khosravi
  13. mahdiye.s

    به نظرت میتونی انجامش بدی؟!

    اره 😑مثلا شناگرم.. می تونی یه عقرب رو روی دستت نگه داری؟
  14. mahdiye.s

    یه سوال احمقانه و یه جواب احمقانه!

    چون جایی دیگه ای نبست دورهم باشیم 😂😂 چرا انجمن خلوت شده 😑
×
×
  • جدید...