رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Z.t

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    203
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

252 Excellent😃😃😃😃

آخرین بازدید کنندگان نمایه

605 بازدید کننده نمایه
  1. Z.t

    کی جذاب تره؟

    ❤️
  2. Z.t

    کی جذاب تره؟

    خب خب خب به نظرم واقعا اینا جذابن @R.a81 @81Negin @S.H @ErfaN.R @DARKNESS @kiane77 @Mah.m
  3. پارت3 سامی:به سلام داش آمین گل،چطوری برادر؟مارو نمی بینی خوشی؟ دستی به موهای به هم ریخته ام کشیدم و یه کم مرتبشون کردم -مزه نریز پسر.ببینم این آتنا کجاست؟اصلا قضیه تولد چیه؟ سامی:بیا داداش،بیا اینجا بشین برات بگم رفتم پشت پیشخوان و کنارش رو صندلی نشستم -خب؟ سامی:جونم برات بگه که فرداشب تولد این آتناست.یعنی یه جورایی یه مهمونی گرفته.لباسشم چون ما این چند مدت نبودیم نخریده و گفته لباسای ما شیک تره دیگه. -آها خب حالا مهمونیش به ما چه ربطی داره؟ ضربه ای به پیشونیش زد سامی:چرا خنگ بازی در میاری آمین؟خب ما هم دعوتیم دیگه اخمام یه کم رفت تو هم -سامی می دونی که اهل اینجور برنامه ها نیستم پس دور منو خط بکش ادامو در آورد بعد یهو جدی شد گفت:نترس بابا از اون مهمونیا نیست.عفتت تو این مهمونی لکه دار نمیشه خواهرم خندم گرفت.یکی زدم پس گردنش -زهرمار دیوونه --خوشم میاد دو تا رفیق خوب باهم خلوت کردینا. برگشتم و به آتنا که داشت با ابرو های بالا رفته بهمون نگاه می کرد چشم دوختم. سامی زود تر گفت:به به آتنا خانوم،پارسال دوست امسال آشنا.شما کجا این جا کجا؟منور کردین مغازه ی ما رو منم آروم سلام کردم آتنا با شنیدن حرفای سامیار پشت چشمی نازک کرد آتنا:ایش سامیار تو دیگه هیچس نگو که دلم ازت پره،حالا این آمین هیچی میگیم کلا با دخترا نمی پره،تو دیگه چرا؟تو چرا سراغی نمی گیری؟ سامی:باور کن نمی رسم.سرم شلوغه یا اینجام یا خونه دارم به کارای مامان میرسم.می شناسیش که بخدا برای کارای خودمم وقت کم میارم آتنا:باشه بابا خر شدم،حالا بگو ببینم لباس جدید چی دارین؟ سامیار پاشد و رفت تا لباسای جدیدمون رو نشونش بده منم سرمو فرو کردم تو گوشی و پاهامو ضرب دری انداختم رو هم و گذاشتمشون رو میز. نمی دونم چی شد که صدای جیغ شنیدم.ترسیده بلند شدم و به سمت سامیار و آتنا رفتم آتنا با نیش فوق العاده بازش داشت به یه لباس نگاه می کرد. دوباره جیغ زد و گفت:این عالیه همونیه که می خواستم!وایی تازه گرفتم چی شده.اه دختره ی لوس بخاطر پیدا کردن لباس مورد نظرش جیغ زده بود. پوف از دست این دخترا آتنا لباسو سایز خودش از دست سامیار گرفت و رفت تا پروش کنه‌. بعد از یه ربع با شادی بیرون اومد و لباسو گذاشت رو پیشخوان آتنا:محشره همینو می برم. لباسو تو بستش گذاشتم و به دست آتنا دادم که آتنا هم کارتشو داد دستم. بعد از یه کم تعارف تیکه پاره کردن کارتو کشیدم و با رسیدش به دست آتنا دادم. آتنا با سامیار دست داد و با منم خدافظی کرد و سرشو تکون داد که منم خیلی مودبانه جوابشو دادم. از یه اخلاقش که خیلی خوشم می اومد این بود که وقتی بهش گفتم با دخترا دست نمیدم و اینجور چیزا برام مهمه نه تنها مسخرم نکرد بلکه با لبخند برام سر تکون داد.
  4. پارت2 همون موقع گوشیم زنگ خورد که باعث شد آرشین حرفشو قورت بده. جواب دادم -جانم داداش؟! سامیار:سلام چطوری؟ -خوبم تو چطوری؟ سامیار:منم خوبم .میگم آمین می دونی فردا تولد آتناست؟! -نه نمی دونستم سامی(سامیار):خو حالا که می دونی پاشو بیا مغازه که از صبح تا حالا یه بند زنگ می زنه میگه چرا نیستید چرا نمیاید کجایید میخوام بیام لباس یگیرم و و و دهنمو سرویس کرده به جون تو -اوکی داداش تا نیم ساعت دیگه خودمو می رسونم سامی:باشه می بینمت -یا علی قطع کردم و نگاهی به آرشین عصبی انددختم -اونجوری نگام نکن کوچولو میرم مغازه شب بر می گردم اون وقت بیا و منو بازخواست کن آرشین:آمین محز رضای خدا یه روز اذیتم نکن ازت خواهش می کنم -وقتی برگشتم درباره ی این موضوع حرف می زنیم خواهری.من رفتم.خدافظ از مامان هم خداحافظی کردم. کلاهمو از روی جاکفشی برداشتم و زدم بیرون. تند تند پله هارو دوتا یکی پایین رفتم و موتورمو از تو پارکینگ بیرون آوردم. سوار شدم و کلاهمو گذاشتم سرم.موتورو روشن کردم و روندم سمت مغازه. تو اون شلوغی و ترافیک هنر کردم و بیست دقیقه ای خودمو رسوندم. موتورو بردم تو پارکینگ پاساژ و خودمم سریع رفتم مغازه. بین راه کلاهمو بیرون آوردم. وقتی رفتم تو سامی رو دیدم که طبق معمول خیلی ریلکس نشسته و داره در و دیوارو نگاه می کنه -علیک سلام نگاهشو کشوند سمتم و سریع نیشش باز شد
  5. (به نام او که همدیست برای عاشقان) پارت1 ((آمین)) --آمین دعا کن دستم بهت نرسه وگرنه می کشمت خندیدم --ببند نیشتو آمین می کشمت؛به خدا از این در بیای بیرون می کشمت. -خخخ نمی تونی کوچولو. --کوچولو و کوفت کوچولو و درد کوچولو و مرض تو بیا بیرون خودم چشماتو در میارم. خندم شدت گرفت. -لابد با اون ناخونای خنجر مانندت این کارو می کنی اره؟! --ناخونای منو مسخره نکن آمین! -به روی چشم خانوم کوچولو --خیلی بی شعوری آمین.می دونی چقدر وقت گذاشته بودم تا موهامو اونجوری صاف و لخت کنم؟! -بابا من از همون اول گفتم موهای فر خودت بهتره. --من موهای لخت دوست دارم. -خو منم دوس داشتم آب بریزم رو موهات. --آمین بخدا میام می کشمت ها! درو باز کردم و با همون لبخند حرص دراورم که سامیار(بهترین رفیق و یه جورایی برادرم) همیشه می گفت آدم رو تا مرز جنون می بره بهش زل زدم و دستمو بردم جلو و لپشو کشیدم و گفتم:چیه آرشین خانوم؟ آرشین:می دونی چقدر وقت گذاشتم اینارو(به موهاش اشاره کرد)صاف کنم؟! -خواهری موهای فر خودت که خیلی خوشگل تره که،حیفه آخه چرا میری وقت صرف می کنی اینجوری صافشون کنی؟! آرشین:چون دوس دارم تو چرا آب ریختی رو موهام؟ نیشخندی زدم -چون دوس دارم آرشین:خیلی بیشعو
  6. داداش با تمام احترامی که برات قائلم باید بگم من اگه جای تو بودم نمی زاشتم برگرده. چون اگه می زاشتم یعنی یه فرصت دیگه بهش دادم برای خیانت ولی خب بازم خودت می دونی و تو تصمیم گیرنده ای
  7. نه می تونم جلوت این بحثرو بازش کنم

    نه می تونم با غم تنهایی سازش کنم

    نه غرور اجازه میده که به تو خواهش کنم

    ولی من دلم پر می زنه موهاتو نوازش کنم🙃

     

  8. کاش روی تنم اول اسمت نبود نه...

  9. Z.t

    نظر سنجی حرص درار😕😂

    من خودم به شخصه خیلی وقتا اشتباهی ع میزارم ولی کلا با گزینه ی ۳ اعصابم به هم میریزه
  10. درود (خخخ) من زینبم ۱۶ سالمه و امسال انتخاب رشته کردم یه خل دیوونه که گیتار زدن رو خیلی دوس دارم ولی بیش تر از اون فوتبالو دوس دارم(خخخ) در کل روانیم رمان اولم که تموم شده فرار عاشقانه و می خوام انشاالله جلد دومش رو شروع کنم با یه رمان کوتاه خب زیادی حرف زدم یا علی✋
  11. اگه مرگم جوری بود که می شد اعضامو اهدا کنن حتما اهدا کنن مامان و بابام خودشونو اذیت نکنن زیاد مرگ حقه تمام
  12. Z.t

    پیدا کردن رمان

    شروع از پایان خیلی قشنگ بود
  13. من اخر یه روزی سر اینکه با نوشته های تو افسردگی هاد گرفتم میرم و روونه ی تیمارستان میشم پسر ببین کی گفتم این خط اینم نشون|\
×
×
  • جدید...