رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Anita 81

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    92
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

838 Excellent😃😃😃😃

درباره Anita 81

  • درجه
    💚💚💚
  • تاریخ تولد 5 آبان 1381

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,382 بازدید کننده نمایه
  1. تولدت مبارکککک

  2. چرا دیگه پارت نمیذاری؟😥

    میام براتاااا!!!

  3. #۲۷ توی رستوران نشسته بودیم و مشغول خندیدن به خوشمزه بازی های ارمیا بودیم. ساغر به مناسبت آشنایی مون من رو به یه شام دعوت کرده بود. در کنار خندیدن به صحبت های ارمیا حواسم به ساغر هم بود و کاملاً مطمئن بودم که ساغر متوجه این موضوعه. ایلیار با دقت خاصی به طور نامحسوس حواسش به من بود، و این من رو نگران می کرد. هر چقدر ماهان خوشبین و ارمیا سر به هوا بود، ایلیار به شدت با دقت و جدی بود. کاملاً می تونستم حس کنم که هنوز به من شک داره. از روی صندلی بلند شدم و روبه ساغر گفتم: من_ شب بسیار فوق العاده ای بود خانم. ساغر با همون لبخند مرموزش گفت: ساغر_ خوشحال میشم باز از این شب ها داشته باشیم.
  4. #۷ خسته و با ذهنی پر از فکر های مختلف خیره ی جاده ی سر سبز شمال بودم. حسام دست فرمان خوبی داشت اما ترجیح می دادم خودم راننده باشم، حالا هر چقدر هم به قول عمو زاده های اشرافی و عمه زاده های مغرورم بی کلاسی محض باشد که یک پارسای اصیل خودش پشت ماشین بنشیند. آنها چه می دانستند از لذت رانندگی در جاده ی زیبای شمال؟ آنها که لذت را فقط در مهمانی های آنچنانی و سفر های خارجی و مراسم های لوسشان می دیدند این خوشی های کوچک را مسخره می خواندند و مرا متهم می کردند که مانند یک پیرمرد عبوس و خشک ۸۰ ساله هستم که فقط به پول و شرکت فکر می کنم. احتمالاً اگر حمایت های مقتدرانه ی "او" نبود مرا به جرم این که با آنها همراه و هم نظر نیستم از خانواده طرد میکردند. هر چند مطمئنم که ته دلشان هم می دانند که همین دختر جوان که مانند یک پیرمرد خشک و بد اخلاق است، یک تنه تجارت خاندان بزرگ پارسا را می گرداند. حسام را به نگاهی خسته و کلافه مهمان کردم، در این مدت کوتاهی که کنارم بود خودش را ثابت کرده بود. حداقل دیگر مرا به چشم یک دختر بچه ی لوس و از خود راضی که از روی خودنمایی ادای پسر ها در می آوَرَد نمی بیند. اگر چه هنوز هم با دیدن رفتار هایم متعجب می شود، همین دیروز او را دیدم که آهسته از عمه زاده ام "رکسانا" می پرسد که آیا من مشکل جنسیتی دارم؟! رکسانا هم با عشوه و ناز جوابش را می دهد. من_ حسام اگه بخوای همین جور آروم رانندگی کنی تا سال بعدم نمی رسیم، تند تر برو.
  5. #۶ ***رامش*** من_ صفیه... صفیه... صفیه(خدمتکار) _ بله آقا پارسا.. خنده ام گرفته بود، اولین روزی که در اینجا شروع به کار کرده بود به او گفته بودم مرا پارسا صدا کند اما او اصرار داشت که تا به حال اسم هیچ یک از خانم هاش را بدون پیش وند صدا نزده بود بنابراین مرا آقا پارسا صدا میزد. با آن موهای کوتاه و لباس های پسرانه ام بیشتر برایش شبیه پسر ها بودم تا یه دختر. من_ صفیه چمدونم رو برای یک روز مسافرت آماده کن. صفیه_ کجا به سلامتی آقا؟ من_ باید برم شمال صفیه_ مطمئنید فقط یه روز طول... من_ کارم بیشتر از یه روز طول نمی کشه، مطمئنم...
  6. #۲۶ بعد از تموم شدن کلاس ارمیا با عجله به سمتم اومد و گفت: ارمیا_ آبان بیا می خوام یه نفر رو بهت معرفی کنم. با دستش به همون دختره اشاره کرد و گفت: ارمیا_ این خانومی که می بینی اسمش ساغرت و دوست مشترک ما سه تاست. ساغر دستش رو جلو آورد و گفت: ساغر_ خیلی از آشنایی با شما خوشحال شدم آقای... من_ مهرمنش هستم، آبان مهرمنش. دستش رو گرفتم و با لبخند مرموزی گفتم: من_ آشنایی با خانم باهوشی مثل شما باعث افتخار منه. کاملاً معلوم بود که از کلمه باهوش جا خورده بود. ظاهراً این خانم هنوز آدم باهوش تر خودش رو ندیده. هنوز نمی دونست آخرین وارث خاندان آرین تاج چقدر میتونه خطرناک باشه.
  7. 10531474623130509004.png

    1. Nazioo79

      Nazioo79

      چیه اینی که گفتید؟🤨

    2. Anita 81

      Anita 81

      اوتاکو به کسایی میگن که عاشق انیمه هستن.

  8. این که بی محلی می کنید به کسی که بهتون اهمیت میده شاخ بازی نیست بی شعوریه 

  9. برای کسی بسوز که برای خاموش کردنت از اشکش مایه بذاره...

  10.  میبخشم چون قلبم آرام می شود اما فراموش نمی کنم چون تجربه ها مرا می سازد

×
×
  • جدید...