رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

فاطمه شبان

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    788
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,483 Excellent😃😃😃😃

درباره فاطمه شبان

  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 19 مرداد 1381

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. داستانمو بخونید😁

  2. پایین قسمت بازدید کنندگان پروفایل یه کادر توش نوشته یک پیام عمومی اونجا بزن و بنویس
  3. ما از تبار بغضیم، آسودگی روا نیست...

  4. دلم براش تنگه، راهی واسه حلش ندارم

    1. ftm-tzk

      ftm-tzk

      تو فقط اشاره کن تیغ جراحی میارم گشادش میکنم xD

    2. فاطمه شبان

      فاطمه شبان

      🤕ن تو اشاره کن اگه من خوب نشدم😁 

  5. سلام دوست عزیز خسته نباشی با این ماجرایی که در پیش گرفتی*تصادف کیانا* خیلی موافق نیستم، روندش تکرار یه حالا کاری به پایان ندارم اما خوب به نظرم با ایده بهتری می تونی از قسمت دیدار کیانا و پدرش بری جلو.البته نظر اصلی مال توا و این نظر من بود. موفق باشی❤
  6. سلام دوستان، بیاین بازی اونم مشاعره با اسم اشیاء اسپم ندید لطفا با حرف آخر هر کلمه یه شی جدید بگین. کمد/
  7. دنیا، بدهکاری بزرگی به من دارد!

    به بزرگی عشق تو، به بزرگی حضورت که ندارمش، به بزرگی زل زدن هایی‌که ندارم!

    دنیا به من بدهکار است، او باید به من کسی را به نام تو بدهد!، باید دستانت را به من پس بدهد، باید شبگردی هایم را با حضورت کامل کند... *آخرین انتظار*

     

  8. #پارت۱۲ من طلبکار دنیایم!؟ دنیا، بدهکاری بزرگی به من دارد! به بزرگی عشق تو، به بزرگی حضورت که ندارمش، به بزرگی زل زدن هایی‌که ندارم! دنیا به من بدهکار است، او باید به من کسی را به نام تو بدهد!، باید دستانت را به من پس بدهد، باید شبگردی هایم را با حضورت کامل کند... تو تنها دارایی نداشته منی! من از دنیا هیچ تعلقاتی ندارم، جز آدمی به مثل تو! تویی که یادت برایم همچون کورسوی نوری است، که شب های دل مرده ام را روشن می کند. تویی که من هیچ گاه نخواهم توانست مثلش را پیدا کنم! تو، همانی که خدا، از اول خلقت، نامش را کنار نامم زده است. تو مال منی، تو را از دنیا پس می‌گیرم!
  9. ای لعنت به کنکور لعنت به کتاب،مدرسه، تست،🤕🤕

    کنکور بیا منو ببر🤒

  10. پدر بزرگ عزیزم،

    روزهای سختی را پشت سر گذاشتی، با غول بیماریت به مبارزه بر خواستی، ولی چشمانت همیشه پر بود از حسی که به ما قدرت زندگی را می داد. سخت بود می دانم! اما من حرف آنهایی را که می گویند: دیگر از دست دارو ها و درمان های سنگین و چکاب های ماهانه راحت شد! را باور ندارم. من مرگ را برای تو، راحتی نمی دانم... گفته بودی که هوس مشهد را کرده ای، هوس آن صحن و سرای شفابخش، پس چرا چشمانت تاب بیداریش را از دست داد؟! چرا چشم باز نکردی تا درخشش گنبد زیبایش را ببینی؟! امروز آمده بودم ملاقاتت، تا باز کنار تختت برایت دعا بخوانم و بخواهم تا نگاهم کنی، اما چرا نگاه ها همه مات دستگاه هایی بود که دیگر صدای حیات نمی داد، بیرون انگار اواسط پاییز بود که درختان محوطه شروع به برگ ریختن کردند، مانند اشک هایی که از سر ناباوری گونه هایمان را خیس می کردند،گویی فصل زندگیمان روی پاییز افتاده...    روحت شاد اسطوره من😞

  11. فاطمه شبان

    نفر قبلیتو با چی عوض میکنی؟!

    با چراغ نفتی
×
×
  • جدید...