رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

فاطمه شبان

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    1,011
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

2,007 Excellent😃😃😃😃

درباره فاطمه شبان

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 19 مرداد 1381

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,588 بازدید کننده نمایه
  1. سلام نویسنده عزیز. واقعا قلم عالی داری، و خوب تونستی درد شخصیت رمان رو نشون بدی و واقعا تاثیر گذار هست. متن هایی هم که وسط رمانت نوشتی خیلی خوبن. فقط توصیف پارت شب عروسیت کم بود و حالاتش یه ذره گنگ بود.خلاصت رو دوست داشتم و با موضوع مرتبط بود. درباره اسم رمانت هم نظری ندارم! چون هنوز ارتباطی پیدا نکردم. مشتاق ادامه رمانت هستم.🌷💓
  2. #پارت شانزدهم با بشکن آیدا از توی هپروت بیرون اومدم و به بچه ها گفتم: من یکی که کلی فانتزی دارم که دلم می خواد توی دانشگاه انجامشون بدم و بترکونم کلا. مهتا:اینه دختر، بزن قدش. نیم ساعت استراحت تموم شد و به سمت سالن راه افتادیم تا به کلاس بعدیمون برسیم، باز هم کلاس شلوغ بود و ما تونستیم ردیف آخر جا پیدا کنیم. ایندفعه استادمون یه خانم نسبتا مسن بود که خیلی مهریون بود. باز هم اون پسره که کلاس قبلی رو دیر اومده بود، دیر اومد و دوباره ردیف آخر کنار ما نشست. با خسته نباشید مهتا استاد متعجب نگاهی به ساعت نقره ای توی دستش انداخت و متعاقبا خسته نباشید گفت. مهتا بلند شد و به سمت همون پسری که گفتم رفت و رو بهش گفت: سلام، از حرکتت خوشم امد معلومه اینکاره ای؟! پسره که تعجب کرده بود گفت: جان؟ منظورتون رو متوجه نشدم! مهتا: میگم که معلومه اهل شلوغ کاری و شیطنتی اگه نبودی که سر وقت میومدی کلاس. پسره: چه ربطی داره خانم من مشکلی برام پیش اومده بود که دیر اومد. مهتا:خیلی خوب حالا نمی خواد واسه من طاقچه بالا بزاری، خواستم به اکیپمون دعوتت کنم که نظرم عوض شد. پسره یه نگاه به ما ها انداخت و بدون اینکه چیزی بگه راهش رو کشید و رفت. آیدا: وا مردم جنی میشن یهو، چشد شد رفت! روشنک: لیاقت نداشت. در حال نظر دادن بودیم که یه دختر و پسر به سمتون اومدن و شروع به حرف زدن کردن.
  3. #پارت پانزدهم بعد ۵ دقیقه تاخیر بالاخره استاد اومد و کلاس به طور رسمی شروع شد، اول خودش رو معرفی کرد و شروع به خوندن لیست دانشجوها کرد که همزمان در کلاس رو زدن، با بفرمایید استاد در باز شد و پسری توی آستانه در قرار گرفت: شرمنده استاد، اجازه هست بیام داخل؟ استاد سری تکون داد و گفت: بیاید داخل اما عادت نکنین لطفا. پسره هم خیلی ریلکس اومد روی تنها صندلی خالی کنار من نشست. و کلاسورش رو از کیفش بیرون اورد. کلاس بعد یکساعت و نیم تموم شد و دانشجو ها از کلاس بیرون رفتن ولی هیچ وقت نمی تونم فاز اون دخترایی رو که دور استاد جمع میشن تا سوال بپرسن رو درک کنم، بابا هنوز جلسه اوله طرف چیزی دزس نداده که بخواین سوال بپرسین!؟ سری تکون دادم و کولم رو برداشتم. آیدا: خوب بچه ها بریم کافه تا کلاس بعدی نیم ساعت وقت داریم. با موافقت همه به سمت کافه دانشگاه رفتیم. اما از بس شلوغ بود هر کدوم یه کلوچه خریدیم و امدیم بیرون، توی محوطه چند تا نیمکت بود که تصمیم گرفتیم روی اون ها بشینیم. مهتا: می گم موافقین با بچه های پایه دانشگاه یه اکیپ درست کنیم، یعنی دلم می خواد دانشگاه رو بفرستم هوا! کیمیا: موافقم، همیشه دوست داشتم توی همچین جوی قراز بگیرم و کلی شیطنت کنم. روشنک با تعجب به من گفت: واقعا دختر بهت نمیاد که بخوای شیطنت کنی. خنده کوتاهی کردم و به کیک توی دستم خیره شدم. همه ما توی وجودمون یه بخشی رو داریم که همیشه سرکوبش کردیم، همیشه گذاشتیمش کنار و بهش بی توجهی کردیم! ولی یه روز، یه جایی ما رو زمین می زنه! خودشو بهمون نشون میده و حق تو سری خودناش رو ازمون می گیره؟!
  4. اولین رمان من در ژانر پلیسی🌱

  5. #پارت چهاردهم همزمان با این حرفم سریع پتو رو کنار زدم و از روی تخت پریدم پایین و رفتم سر چمدونم تا یه لباس مناسب پیدا کنم. بالاخره یه مانتو دستم اومد که خدا رو شکر هنوز چروک نشده بود، سریع لباسم رو عوض کردم و مقنعم رو از دست مهتا گرفتم و رو به بچه ها گفتم: زود باشین دیگه، من هنوز صبحانه هم نخوردم. و بعد سمت در رفتم و در رو باز کردم، توی راهرو پر بود از دخترایی که برای کلاس آماده شده بودن و داشتن می رفتم بیرون.نگاهی به داخل اتاق انداختم و دیدم که خانوما جلو آینه دارن آرایش می کنن عصبی شدم و داد زدم: روز اول دانشگاه کسی‌ نگاهتون نمی کنه مطمئن باشید. حالا زود بیاین بیرون که دیر شد. کم کم از آینه دست کشیدن و اومدن بیرون. هر سه تیپشون شبیه هم بود و ست کرده بودن مانتو آبی کاربنی و شلوار ۹۰ سفید و کفش های اسپرت ادیداس، من نمی دونم اینا رو چجوری تو دانشگاه راه دادن! شانسمون وقتی از خوابگاه اومدیم بیرون سرویس هنوز جلوی در بود و چند تا جای خالی داشت، سوار شدیم تا بریم به سمت کلاس و استاد ندیده و درس ناشناخته! می گم نا شناخته چون نمی دونم امروز چه درسی دارم و حتی کتاب هم تهیه نکردم! خدا وکیلی از آلان نمونه بودنم معلومه... ساعت دقیق ۸ بود‌ که به کلاس رسیدیم و خوشبختانه هنوز استاد نیومده بود. وارد کلاس که شدیم از حجم جمعیت تعجب کردم صندلی ها به نسبت پر شده بود و فقط ردیف های آخر خالی مونده بود. هر چهار تایی به سمت آخر کلاس رفتیم و روی صندلی کنار هم نشستیم، بعد از ما دو تا پسر و یه دختر دیگه هم وارد شدن که اون ها هم کنار ما توی ردیف آخر نشستن. https://forum.98iia.com/topic/10984-معرفی-و-نقد-رمان-آخرین-آرزوی-منفاطمه-شبان/
  6. #پارت سیزدهم مهتا: اشکال نداره خودم تو این چهار سال دانشگاه کل تهران رو بهت نشون میدم. من بچه همین شهرم و یه داداش بزرگتر از خودم دارم که امریکا تشریف دارن. منم بعد گرفتن مدرکم میرم همونجا، اصن الان پیشرفت اون ور آبه متوجهی که! خوب بچه ها شما هم از خودتون بگین که کیمیا جون هم آشنا بشه. آیدا: من بچه اخر یه خانواده ۵ نفرم و یه خواهر و یه داداش که هر دوشون مزدوج شدن. روشنک: منم مثل تو تک فرزندم، بابام بهم قول داده‌ که بعد دانشگاه برم کانادا تا تحصیلات عالیم زو اونجا بگذرونم. همون موقع سفارش هامون رو آوردن و هر کس مشغول خوردن غذاش شد. بعد تموم شدن شام به خوابگاه بر گشتیم ساعت نزدیکی های ۹ بود، و خوابگاه توی سکوت به سر می برد. بچه ها سرگرم گوشیشون بودن و منم برای گذران وقت گوشیم رو چک کردم که دیدم خبری نیست و یادم امد من کسی رو ندارم که بخواد دلش برام تنگ بشه و حالم رو بپرسه. آهی کشیدم و زیر پتوی گرمم خزیدم. صبح با صدای دعوای بچه ها بیدار شدم، هر سه شون سر یه مقنعه دعوا می کردن و از هر طرف سمت خودشون می کشیدن. با صدای گرفته بالشتم رو سمتشون پرتاپ کردم و با غرغر گفتم: ای بابا تمومش کنین دیگه، سر صبحی وقت گیر آوردن دعوا می کنن. اون مقنعه مال منه الکی سرش دعوا نکنین، حالا بگین ساعت چنده؟ آیدا سریع گفت: ساعت ۷/۳۰ نیم ساعت دیگه کلاس شروع میشه و ما هنوز آماده نیستیم. _خوب چرا من رو بیدار نکردین؟
  7. فاطمه شبان

    ...::عکاسی کن*_* برنده شو::...

    خودم عاشق عکسامم
  8. میگم کاری کردی که این دل دیگه دل نشد!
  9. فاطمه شبان

    فانتزی که همیشه داشتی چیه؟

    فانتزیم اینه که پلیس بشم، برم تو یه ماموریت خطرناک و از مافیا های دنیا جاسوسی کنم.
  10. فاطمه شبان

    زندگی بدون....هرگز!!!

    زندگی بدون موزیک
  11. #پارت دوازدهم مهتا و روشنک توی یه ۲۰۶ قرمز نشسته بودن و به محض دیدن ما برامون دست تکون دادن و مهتا یه تک بوق زد. به سمتشون رفتیم و در عقب رو باز کردم تا بشینم. _سلام کیمیای عزیز، دختر خیلی خوابت سنگینه ها، هر چی جیغ و داد کردیم بیدار نشدی. _سلام به هر دوتون، آره یکم خوابم سگینه. روشنک گفتم: آره فقط یکم. بعد اون حرفی نزدیم و مهتا شروع به حرکت کرد. تهران توی شب یه زیبایی خاص داره اما از شلوغیش چیزی کم نمیشه، همچنان مردم زیادی توی پیاده روها بودن و ماشین های زیادی توی خیابون ها پرسه می زدن. مهتا: امشب می برمتون یه جای توپ، البته باید بگم که دونگی حساب می کنیم، فگر این نباشین من مهمونتون کنم. روشنک: حالا انگار همیشه تو ما رو دعوت می کنی، خودت یه پا مفت خوری. آیدا پشت چشمی نازک کرد و با گفتن آره راست میگه حرفش رو تایید کرد. یه لحظه به این فکر افتادم من که هنوز چیز زیادی از این دختر ها نمی دونم پس چرا باهاشون اومدم بیرون و احساس صمیمیت می کنم؟!(خانم الان یادش اومده) برای همین گفتم: بچه ها شما هم سال اولین دیگه؟ روشنک سریع گفت: آره هر سه، از موقع دبیرستان هم دوست بودیم که خدا روشکر الان هم تونستیم یه جا و یه رشته قبول بشیم. با ترمز مهتا نگاهم به سمت راست ماشین افتاد جایی که یه مغازه کوچیک فست فودی قرار داشت. همه پیاده شدیم و وارد مغازه شدیم که چهار تا میز بیشتر نداشت و همشون هم خالی بودن. پشت یه میز‌که از همه تمیز تر بود نشستیم و مهتا رفت تا سفارش بده‌‌. آیدا: بچه ها شما برای فردا استرس ندارین؟ روشنک که مشغلول کار با گوشیش بود نوچی کرد و به کارش ادامه داد. آیدا: من که استرس دارم.تو چی کیمیا؟ _منم مثل تو امیدوارم اولین روز به خوبی بگذره. مهتا: خانومای عزیز چهارتا خوراک جیگر سفارش دادم، بخورین حال کنین. نظزتون چیه که کیمیا تا موقع آماده شدن غذا ها از خودش بگه؟! اگه بخوام رو راست باشم باید بگم که هیچ وقت برام پیش نیومده بود که کسی ازم بخواد درباره خودم براش حرف بزنم! _خوب راستش من تک فرزندم و از بوشهر اومدم.دیگه چی بگم؟ آیدا: تا حالا تهران اومدی؟ _نه نیومدم.
×
×
  • اضافه کردن...