رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

NazaniN.b

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    251
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

597 Excellent😃😃😃😃

درباره NazaniN.b

آخرین بازدید کنندگان نمایه

357 بازدید کننده نمایه
  1. سلام سلام. خسته نباشی می خواستم یه چیز دیگه بگم اگه تیکه اخر رمان قبل از پایان نوشتم نگاشته شده در سایت نودهشتیا ۹۸ الان اصلاح کنم پاک کنم شمام حذفش می کنین؟ یا دیگه نمیشه دست زد؟
  2. داستانم دو تا بخش داره بخش اول از همون صفحه اول شروع میشه بخش دوم از وسطاش می گم میشه اینجوری باشه که مثلا اولش بعد از مقدمه که شعره، صفحه بعد فقط نوشته بشه بخش اول همین بعد از صفحه بعدش بیاد فصل ۱ ..... بخش دوم هم به همین صورت نمی دونم تونستم منظورمو برسونم یا نه 🤔
  3. الهی عزیزم قربونت دلت بشم دیگه آخه اون موقع همینجوری تمومش کرده بودم نمی خواستم عوض بشه ایشالا رمان بعدی آخرشو خوب تموم می کنم 😘😘
  4. می‌شه لطفا وقتی نوشته می شه بخش اول و بخش دوم هر کدوم تو یه صفحه وورد جدا باشن؟ یعنی زیرش متن نیاد، از صفحه بعد بیاد
  5. سلام به همگی خیلی ازتون ممنونم که زحمت می کشین و برام ویراستاری رو انجام میدیدن❤️❤️😘😘 یک عالمی خسته نباشن @Sahar79 @*Nafas* @Hany Pary @Narges85
  6. NazaniN.b

    سوال

    ممنونم ازتون ❤️
  7. NazaniN.b

    سوال

    سلام ببخشید من رمانم تموم شده. برای درخواست ویراستاری طبق دستوری که نوشته عمل می کنم ولی گزینه رمان های تکمیل شده برام فعال نیست. چیکار باید بکنم؟
  8. NazaniN.b

    مشکل کاربران..

    سلام. ببخشید من رمانم تموم شده. الان که می خوام بذارم تو قسمت رمان های تکمیل شده و درخواست ویرایش بدم این گزينه رمان های تکمیل‌ شده برام غیرفعاله. چیکار باید بکنم؟ 🤔
  9. عشقم چیزایی که گفتی رو درست کردم. فقط در مورد خونواده گفتی بعد مرگ سیاوش بیار هرکار کردم جور نیومد، چون می خواستم تیکه آخرش همون پیرمرده باشه که عکس افسون رو دیده و پشت بندش شعره بیاد بازم ازت ممنونم یک عالمی بابت راهنمایی ها و دعواها و تشویقات😁😘😊❤️
  10. مرسی عزیز دلم که باهام همراه بودی
  11. آتنای عزیزم رمانم تموم شد، ازت ممنونم که تو این مدت کلی کمکم کردی و بهم روحیه دادی ❤️❤️❤️❤️ @atena_tf
  12. از همان روزی که افسون را خاک کردند تا یک سال بعد پیرمرد هر روز غروب مردی را می دید که با قامتی خمیده، موهایی یک دست سفید و ریش های بلند در حالی که چند فانوس و شمع در دستش دارد، سر خاک عزیزش می آید. پتوها را مرتب می کند، شمع ها را روشن می کند و تا سپیده صبح همان جا می نشیند. شب های بارانی برای خودش و قبر سایبانی با پلاستیک درست می کرد و گاهی همان جا به خواب می رفت. سرانجام بهمن ماه سال بعد که برف سنگینی باریده بود، صبح یکی از روزها هنگامی که پیرمرد از اتاقش خارج شد و به سمت قبرها رفت جسم بی جان و منجمد شده سیاوش را در حالی که عکسی در دستش داشت پیدا کرد. پیرمرد سرش را با تاسف تکان داده و سپس عکس را برداشته و لحظاتی به آن خیره شد. بی اختيار زیر لب گفت: _چه چشم های قشنگی...! وقتی پا به پای بارون، رفتنت نفس نفس زد هيچکی اشکامو نفهمید، همه آدما شدن بد خلوت یه شمع خاموش، پای مهتابی که مرده طرحی از نبودن توست، که منو تا گریه برده بی تو حالا بی ترانه، توی این اتاق تب دار زیر سقفی از نبودن، زندگیم هی می شه تکرار روزای دوباره بی تو، مثل شب سیاه و سردن توی آغوش جدایی، لحظه هام لبریز دردن زندگیم بی وقفه غمیگن، مثل «سرزمین چشمات » ای تو هم تبار پاییز، ناز دل خدا به همرات.. پایان پاییز ۸۹ نگاشته شده در سایت نودهشتیا تابستان ۹۸
×
×
  • جدید...