رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

albatros

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    319
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

790 Excellent😃😃😃😃

درباره albatros

  • درجه

  • تاریخ تولد 18 اسفند 1383

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,779 بازدید کننده نمایه
  1. پارت 62: سال ها منتظر این صحنه بودم اما چقدر دیر کاش تمام ثانیه ها و ساعت ها رو این لحظه می ایستاد و من با لذت جواب تلفن و می دادم و بعد از سالها انتظار صدای ادمی رو که انتظاروشو می کشیدم و می شنیدم صدای تنها مرد با شرف دنیام پدرم چشمام سیاهی رفت و دیگه نفهمیدم چی شد ؟! دانای کل : اینگونه است رسم خداوند دو انسان از دو گونه ی متفاوت را سر راه هم قرار می دهد و در اوج نیاز و خواستن از هم دور می کند اشتباه نکنید خداوند این دوری ها را از سر خواستن قرار می دهد زیرا تنها اوست که می داند دوری ها انسان ها را نه بلکه قلب ها را به هم نزدیک می کند . چگونه است احساساتمان ؟ شایان مردی از دیار غرور با سری ضرب دیده در بستر بیمارستان و ملودی دختر شکست خورده ی قصه ی مان در سوی دیگر همان بیمارستان در انتظار یکدیگر به سر می بردند .مردک بردیس چشم هایش را باز می کند اما دیگر خبری از ان دخترک ماه پیکر نیست از ان دختری که خودش با دستهای خودش نقشش را از زندگی اش پاک کرده بود نیست .صد افسوس از این جای خالی سرچرخواند بلکه فرد اشنایی را بیابد اما اتاق خالی بود از ادم صدای نزدیک شدن پای کسی به گوشش رسید سریع چشم بر هم گذاشت و پتو را بالا تر کشید طولی نکشید که صدای باز شدن در و به همراه او عطر اشنایی هوارا پر کرد بوی عطر تن کسی که هفت سال دوری اش باعث نشد فراموش شود نزدیک تر شد ان زن لاغر اندام نحیف و چه بی اندازه دلش برای چشم هایی پر زد که بی شباهت به اون نبود . مادر بود و دل رحم با دیدن پسرش در این حالا و هوا چشمه ی اشکش جوشید و گلگون شد چشمهایی که شایان لحظه ای ابری بودنش را نمی خواست چشم باز کرد دلش می خواست باز هم ان دو چشم زیبا را ببیند . و لبخندی حواله ی ان صورت استخوانی رنگ پریده کند. چشم ها همان بود اما کو ان برق همیشگی کو ان احساسات سر به فلک کشیده . بعد از رفتن او خیلی چیزها عوض شده یود اغوش گشود برای تنها زن زندگی اش که بی غرور دوسش داشت برای کسی که هم جانش بود و هم عشقش . میم مثل ما میم مثل ملودی میم مثل مادر . با بغض عطر تن تنها باقی مانده روح و جانش را استشمام کرد. چقدر دلش تنگ بود برای او و خودش نمی دانست چقدر سخت بود فراموش کردنش و چه تلاش های بیهوده ای برای ان کرده بود. بعد از این همه سال هنوز هم دستهایش بوی عطر نارنج تک درخت باغ شان را می داد . چقدر دلش برای شربت انجیر همیشه اماده در یخچال تنگ شده بود . برای صدای خنده های ترانه و پسرم گفتن های مردانه ی پدر برای قایمکی فرار کردن از خانه و برگشتن قبل از ساعت 10 برای عطر قهوه ی های تلخ ساعت 9 پدر که هیچوقت نفهمیده بود چگونه ان را بی شکر و سرد می نوشید و حالا گریبان گیر خودش هم شده بود . و خلاصه برای تمام چیزهایی که داشت و هم اکنون اروزیشان را داشت . به یاد حرفی اشنا افتاد ملودی – بعد از کلی سختی کشیدن پول نه بلکه این ادما هستن که خوشحالت می کنن شایان ......................... برای بار دیگه دستای نحیف مادرمو بوسیدم و تو جام نیم خیز شدم . چقدر شکننده شده بود . سرشو رو سینم گذاشتم و شروع به حرف زدن کردم حرفایی که هفت سال روی دلم قلبم سنگینی می کرد _ مامانیه لحظه نگام کن ( مامان اهسته سرشو از رو سینه ام برداشت و مستقیم با چشم های اشکی بهم نگاه کرد ( قلبم فرو ریخت از عظمت درد تو نگاش . یادمه همیشه ازش می پرسیدم بعد از مرگ ترانه خیلی خودشو نگه داشته . تا از پا در نیاد خم به ابرو نیاورده بی خبر از اینکه این درد کمر خم می کرد نه ابرو ادامه دادم _ چی بگم .خوب حق داری دیگه منم یه دردم برات رو دردای دیگه ( مامان در حالی که سعی می کرد بغضشو قورت بده دستشو گذاشت رو صورتم ) دونه سفیدای لای موهات منم . اشکای سرازیر تو موهات هه اونم منم . میدونم نبودم اما همیشه به یادت بودم . یه وقتای دلم هوس خونه امون و می کرد می خواستم بیام ببینمت جون بگیرم . نشد یه بار حس کنم رو سفیدم . مامان نمیدونی چقدر لازمم بودی . منو تو یه چای معمولی . دلم می خواست بخندونت با اینکه خنده ارو از یاد برده بودم . دلم می خواست وقتی میام خونه حس کنی یه مرد اومده
  2. albatros

    📚دانلود کتاب📚

    با سلام من نمی تونم رمان الف تا الف نوشته ی ملیکا تهامی رو پیدا کنم
  3. پارت 61: صدای نفس نفس زدنای فردی از پشت خط حواسمو پرت خودش کرد گوشی رو محکمتر به گوشم فشردم و فشار انگشتامو بیشتر کردم . صدای خش دار ارمیا و خنده ی هیستیریکی دلبر اعصابمو به بازی گرفته بود.با شصتم رو فرمون ضرب گرفته و کلافه گفتم + چی از جونه من می خوای هان ؟ د چیکار دارین با زندگی من ؟ چرا دست از سرم برنمی دارین شما اشغالا؟ به شرفم قسم اگه دستم بهتون برسه زندت نمی زارم می فهمی زندت نمی زارم ارمیا هم تو هم اون خواهر اشغال تر از خودتو با دستا ی خودم خفه می کنم ارمیا – چی شد تا قبل از این که دلبر جون عشقم از دهنت نمیوفتاد حالا شد اشغال ؟ هنوز بازی شروع نشده خسته شدی ؟ این تازه اولشه اقای دادفر یک بلایی به سرت بیارم که از دادفر بودنت پشیمون شی هنوز بازی شروع نشده خسته شدی . اول با خراب کردن زندگی عزیز ترین یا بهتر بگم با اخرین باقی مونده خانواده ی دادفرا شروع می کنم وقتی تورو از دست بدن دیگه هیچ روحیه ای برای بقیه خانواده ات نمی مونه فکر نمی کنی بعد از مرگ خواهرت رابطه ی تو خانواده ات شکننده تر شده ولی تو برای ترمیمش هیچ کاری نکردی می دونی چرا ؟ چون تو فقط بلدی فرار کنی از همه چیز از ترسات از اشتباهاتت تقصیر تو نیست این جزی از خونته خاندانت ذات خرابی داشتن مشکل از تو نیست! ازبین دندونای کلید شدم غریدم + پا فرا تر از حدت نزار ارمیا ادمی از ذات خراب حرف می زنه و نقد و انتقاد می کنه که ذات خودش خوب باشه . با انگشت کثیف به اشتباهات من اشاره نکن . تو چی میدونی از خاندان من ؟ کل این تهرات و ادماش به لطف خاندان منه که الان سره پاست . ارمیا _ همین خاندانی که تو الان داری بهش مینازی سال ها پیش کاری کردن که حالا تو باید پاسخگوش باشی من به این راحتی دست بردار نیستم بشین و تماشا کن که عزیز ترین کست همونی که عشقت بهش اوازه ی شهر شده بود فقط یه چیزی اون هندی بازیی که تو بیمارستان در اوردی و پای چی بزارم کم کم دارم به این فکر می کنم بهتر خوانندگی و بزاری کنار و به جای من بازیگر شی هوم؟ نظرت چیه ؟نمی خواد چیزی بگی فعلا کارای زیادی برای انجام دادن دارم از جمله سر و کله زدن با عشق لجبازت . خیلی زبون درازو کله شقه گمونم این بازی با وجود ملودی جالب تر بشه قبوا نداری ؟ صدای قه قه ی ارمیا باعث شد سگرمه هام بره تو هم . صدای ممتد بوق تریلی و تلفن در هم امیخته شد . دستام از دور فرمون شل شد و فشار پام که رو ترمز بود کم شد . ملودی دست اونا بود باید نجاتش می دادم همه اش تقصیر منه که وارد تمام این ماجرا شد . اگه می ذاشتم زندگیشو بکنه انقدر بدبختی نمی کشید . گوشیم برای بار دیگه زنگ خورد و چون حواسم پرت اطراف بود از دستم سر خورد و افتاد رو صندلی بغل خم شدم تا برش دارم که چشمم خورد به اسمی که رو خودنمایی می کرد ماتم برد بعد از مدت ها بالاخره این غرور لعنتی رو شکست و بهم زنگ زد همین که دست بردم گوشی و بردارم ماشینم به شدت به ماشین رو به رویی برخورد کرد و چون کمربند نبسته بودم سرم محکم کوبیده شد به فرمون تنها صدایی که از اطراف به گوشم می رسید
  4. پارت شصتم : اون تصادف کی اتفاق افتاد پس چرا من چیزی نمی دونستم از این قضیه ؟ همونطور که تو جاده جهتمو عوض می کردم دست بردم و صدای اهنگو بیشتر کردم که بر خلاف انتظارم روی رادیو بود تا اومدم فلشو وصل کنم صدای گزارشگر حواسم و پرت خودش کرد + و هم اکنون حواسه شما رو به اخبار جدیدی که از زندگی شخصی خواننده ی معروفمون اقای دادفر کسب کردیم جلب می کنم. دوست عزیزم اقای هاشمی گزارش میدن . بعله تو چند روز اخیر خبر ازدواج دوباره اقای دادفر عینه بمب همه جا پیچیده و اخرین تصویری هم که از ایشون به دستمون رسیده از داخل بیمارستان خاتم النبیا در حالی که همسرشون رو در اغوش گرفته بودن . تا قبل از مشاهده ی این تصویر همه به شایعه بودن این اخبار مطمئن بودن و اما این عکس جایی برای حرفهای دیگه نذاشت . و اما امروز اقای قاسمی برادر شوهر سابق اقای دادفر رو پشت خط داریم . اقای قاسمی پشت خط هستید . < بعد از مکث کوتاهی صدای ارمیا رو از پشت خط شنیدم . لعنتی لعنتی مطمئن بودم داره یه کارایی می کنه صداش به گوشم خورد که می گفت : سلام خدمت تمام حظار گرامی بله پشت خط هستم مجری ادامه داد + سلام اقای قاسمی مطالبی به دست ما رسیده که شما مدعی بر این بودید که رابطه ی اقای دادفر و خواهر شما همچنان ادامه داره و اقای دادفر در صورتی که متاهل هستن خانوم دیگری رو که به عنوان همسرشون اعلام کردن رو به خونه بردن درسته ؟ ایا شما این گفته ها رو قبول دارید؟ ارمیا با لحن قاطعی گفت + بعله من با قاطعیت می گم که اقای دادفر همچنان همسر خواهر بنده هستن این موضوع ها به من مرتبط نیست اما وقتی خون من به جوش اومد که اقای دادفر همسر جدیدی با وجود خواهر بنده اختیار کرده . نامزدی اون و خانم ملودی رستگار رسمی بود اما چون این موضوع فقط بین خودمون بود کسی ازش با خبر نبود و اقای دادفر از این بی خبری بر علیه خواهر من استفاده کرد تا بتونه ازش طلاق بگیره من با قاطعیت میگم این کار اقای دادفر بی جواب نمی مونه و بعد تماسو قطع کرد < فقط جهت اطلاع فرکانس هایی در رادیو هستن که موضوع اصلی خودشون رو زندگی شخصی اشخاص معروف قرار دادن و این فرکانس هم یکی از اوناست > و بعد تماس رو قطع کرد . با اعصبانیت دست بردم و صدای ضبطو کم کردم . میدونستم بالاخره کار خودشو می کنه با این وضعیتی که بهش دچار شدم نه ملودی هست و حالام که زندگی شخصی افتاد رو زبون همه ی مردم میتونست به راحتی ضربه ی دیگه ای بهم بزنه . درسته این حاشیه های مردمی برام مهم نبود من به همون اندازه که طرفدار دارم ادمایی رو هم دارم که ازم بدشون میومد نمی تونست اجازه بدم به این راحتی شهرت چندین و چند ساله ی منو زیر سوال ببره . گوشیم مدام شروع به زنگ خورن کرده بود می دونستم با پخش شدن این خبر خبرنگارا و شبکه های تلویزیونی درخواست مصاحبه میدن سایلنتش کردم و انداختمش رو صندلیه بغل . سرعتم هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد بین ماشینا ویراژ می رفتم و هر 5 دقیقه یه بار از هر کردومشون فحش می خوردم . گوشیم برای چند لحظه از لرزیدن وایستاد ولی بعد از 5 دقیقه دوباره شروع به زنگ خوردن کرد از ترس اینکه نکنه ملودی باشه سریع گوشی و برداشتم و دکمه ی اتصالو زدم
  5. پارت پنجاه و نهم : صدای نفسای بلند و کش دارش از پشت خط نشون از پیروزیم بود با پوخند صداداری به باقی حرفاش گوش دادم + هه به همین خیال باش شایان دادفر ایندفعه نوبت منه چند سال پیش تو خانواده ات ندونسته و نخواسته یه کاری کردین که داغش هنوز اینجاست حالا نوبت منه بشین و ببین این کفتار زخمی می خواد چه بلایی سر گرگای دردنده بیاره و بدون حرف اضافه ای گوشی رو قطع کرد. برای اینکه دوباره بهم زنگ نزنه و چرت و پرت تحویلم نده گوشی رو خاموش کردم و با اعصبانیت پرتش کردم رو مبل می دونستم بازم دارن دسیسه می چینن خودش و اون خواهرش دو تا ادم عوضی که بی دلیل عینه زالو داشتن از شکست من تغذیه می کردن مطمئن بودم که این دفعه ام یه کارایی دارن می کنن چشم افتاد به دستم سریع رفتم تو دستشویی و زیر اب سرد گرفتمش بعد از شستن خونه روش با پتاتین شست و شوش دادم و باند پیچیش کردم . چیزی به عصر نمونده بود باید ملودی رو پیدا می کردم مطمئن بودم ارمیا برای پایین کشیدن من حتی از ملودی ام نمی گذره باید تا قبل از تاریکیه هوا پیداش می کردم برای همین بی معطلی کاپشنمو برداشتم و به سمت در حرکت کرد در ماشینو باز کردم و پشت رول نشستم که چشمم خورد به کفشایه پاشنه بلند ملودی که رو صندلی شاگرد جا مونده بود یعنی پابرهنه از خونه زده بود بیرون ؟ . کلافه رومو از کفشا گرفتم باید پیداش می کردم اون هیچ جایی رو نداره و از اونجایی که می دونستم خیلی لجبازه مطمئنا بر نمی گشت خونه ماشینو روشن کردم و دنده عقب گرفته ام همونطور که داشتم می رفتم به سمت جاده چشمم خورد به ماشین امبولانس و ماشینای پلیس که وسط جاده دور یه نفرجمع شده بودن اووف تو این گیر و دار اینا چی میگن معلوم نیست چه خبره؟ . با اعصبانیت به فرمون ضربه ای زدم و بی توجه به شلوغی وسط خیابون خلاف جهت ماشینای امبولانس و پلیس حرکت کردم که پلیس تابلوی ایستشو بالا گرفت و بهم اشاره کرد وایستم کلافه شیشه ارو کشیدم پایین از اونجایی که برای پلیسا تشخیص ادمای مست عادی بود و برای اینکه متوجه چشمای قرمزم نشه عینکی به چشمم زدم و با لبخندی که بیشتر به پوزخند شباهت داشت بهش خیره شدم + سلام جناب سروان خوب هستین؟ سری تکون داد و درحالی که به درجه اش اشاره می کرد گفت _ سرگرد هستم. ببخشید شما اقای؟ در حالی که تو موهام دست می کشیدم گفتم + دادفر هستم شایان دادفر متعجب اول به من و بعد به کلبه ی کوچیک و زوار در رفته ای که ازش اومدم بیرون نگاه کرد و با خنده گفت _ اقای دادفر موندن توی همچین خونه های قدیمی و کهنه ای از شما بعیده در هر صورت از دیدنتون خوشحال شدم . ما می دونیم شما با این موضوع ارتباطی ندارین صرفا جهت اطمینانه مام ماموریم و معذور طی یه چند ساعت پیش یه خانومی اینجا تصادف کرد و الان به بیمارستان منتقلش کردن مثل اینکه اون کسی که ایشونو زده فرار کرده می خواستم بپرسم شما اتفاقا شاهد همیچین صحنه ای نبودین در حالی که فرمونو بین انگشتام فشار می دادم گفتم + نه عذر خواهی می کنم ولی من عجله دارم اگه میشه اجازه بدین برم سری برام تکون داد و به جلوییا اشاره کرد تا راهو باز کنن با تشکر کوتاهی دنده ارو عوض کردم و با سرعت به مسیر پیشه روم ادامه دادم اونقدر ذهنم درگیر پیدا کردن ملودی بود که حتی حرفای افسر پلیسو نشنیده بودم .
  6. پارت پنجاه و هشتم : باور کنم تمام این مان و منالایی رو که گیرش اومده رو خودش به دست اورده نه از باباش . هرم نفس های داغش حالمو دگرگون می کرد . گونه هام کم کم رنگ عوض کردن . شایان همونطور که دستشو گوشه ی لبش می کشید . دستاشو از دو طرفم سرم برداشت و با حرص گفت + چی شد مگه نمی خواستی بری خوب برو . < داد بلندی زد و دوباره تکرار کرد> بروووو درسته می خواستم برم بیرون ولی نه برای ول کردن شایان فقط برای اینکه یه نفسی تازه کنم . با دادی که زد با بغض ازش رو گرفتم و درو باز کردم . با قدمی که بیرون گذاشتم هوای تازه ریه هامو نوازش کرد با اولین قطره اشکی که رو ی گونه ام چکید شروع به دوییدن کردم . با حرص اشکامو پس می زدم و می دوییدم . نمی خواستم برم ولی پاهام بی دلیل به حرکتشون ادامه می دادن نمی خواستم شایانو تنها بزارم ولی این منطقم بود که ازارم می داد منطقی که فریاد می زد اون تورو دزدیده تو الان اسیر اونی باید بری باید فرار کنی . حس لعنتی که هزاران بار بهش لعنت فرستادم . نمی دونم چرا حس می کردم شایان داره بهم نگاه می کنه سنگینیه نگاهش رو حس می کردم . که داره رفتنمو تماشا می کنه بغضم ترکید نمی خوام لعنتی نمی خوام ولت کنم برم بفهم اگه بمونم اگه مثل بقیه همراهیت کنم ازم خسته میشی توام ولم می کنی و تنهام میزاری . نمی خوام ولی مجبورم مجبورم که مثل بقیه ادما بی رحم جلوه کنم این خوده ادما بودن که بی رحمی و تمام و کمال نشونم دادن . با هر قدمی که از کلبه دور می شدم قلبم دیوانه وار تر خودشو به قفسه ی سینه ام می کوبوند . انگار هر لحظه بیشتر دوری شایانو حس می کنم . مثل مریضی که بدونه بی هوشی داره عمل میشه داشتم همه چیو تماشا می کردم ولی بازم چیزی نمی گفتم . برگشتمو به پشت سرم نگاه کردم کلبه هنوز دیده میشد همونطور که به کلبه نگاه می کردم پاهام حرکت می کردن . انقدر سریع می دوییدم که پام به سنگی گیر کرد و سرم محکم به سنگی برخورد کرد اهسته رو زمین نشستم دستی به پیشونیم زدم گرمی خونی که از پیشونیم جاری شده بود و حس کردم ولی مصرانه می خواستم به حرکتم ادامه بدم حالا که خودش می خواست از زندگیش برم بیرون می رم حتی به خاطر خودمم که شده باید می رفتم . دوباره به جلوم نگاه کردم جاده ارو میدیدم حدود 5 متر ازم فاصله داشت با چشمای خیس پا تند کردم . باد اشکایی رو که از گوشه ی چشمم می چکید رو به بازی گرفته بود . چشمام مدام پر و خالی می شد و جلوی دیدم و گرفته بود سرگیجه ی شدیدی به خاطر برخورد سنگ با شقیقه ام گرفته بودم که هر جفتش دیدمو تار می کرد قدمی روی اسفالت کهنه ی جاده گذاشتم و همونطور که به حرکت ادامه می دادم سرمو مدام به طرفین تکون می دادم تا بلکه یکم از سرگیجه ام کم بشه .که نور شدیدی چشمو زد تنها چیزی که می تونستم تشخیص بدم نور بیش از حد ماشینی بود که با سرعت خیلی زیاد بهم نزدیک میشد. پاهام به زمین چسبیده بود سعی می کردم حرکت کنم ولی میخکوب شده بودم به زمین. جلوی صورتم گرفتم که با ضربه ای محکمی که به پهلو و کمرم خورد و به همراهش صدای جیغ لاستیکای ماشین که روی زمین کشیده می شد و با سرعت زیادی ازم دور می شد به شدت پرت شدم رو زمین و همون قسمتی از سرم که محکم با سنگ برخورد کرده بود با شدت بیشتری به اسفالت جاده برخورد کرد و جاری شدن همزمان خون از بینیم و دهنم اسفالتو گلگون کرد. کم کم چشمام سیاهی رفت و دنیا از پشت پلکام سیاه شد. شایان .............................. کلافه دستی به موهام کشیدم . باورم نمی شد با شنیدن طرز تفکر ملودی در باره ی خودم انقدر بهم بریزم مگه برام مهمه که اون درمورد من چه فکری می کنه مگه من از کنار اون بودن لذت می برم که اون بخواد لذت ببره . چرا سرش داد زدم چرا بیرونش کردم حالا اگه خودشم نمی خواست بره با این کاره من مطمئن شد . کلافه طول اتاقو طی کردم و مدام پشت سره هم نفس عمیق کشیدم . همونطور که از جلوی پنجره رد می شدم یهو چشمم افتاد به ملودی که داشت می دویید انقدر از کنار من بودن متنفره انقدر از منو کارام بیزاره که نمی تونه برای یه روز بودن با من تو یه خونه ارو تحمل کنه . چرا با فکر کردن به این موضوع خونم به جوش میاد چرا دیشب تو مهمونی از اینکه تو اغوش یه نفر دیگه بود عصبی شدم در حالی که خودم باعث و بانیش بودم چرا چرا نگران بودم حالش بد بشه چرا با وجود اینکه می خواستم از زندگیم بره بیرون بره و منو با تمام خستگیا و غرورم تنها بزاره بازم دلم برای کنارش بودن لک میزد چرا این دختر برای من با بقیه متفاوته ؟. نگاهمو ازش گرفتم و نخ سیگاری لای لبم گذاشتم روشنش کردم و در حالی که رو تک مبل گوشه ی کلبه می نشستم دودشو عمیق و پر صدا بیرون دادم . هه چرا فکر می کردم اون متفاوته چرا فکر می کردم وقتای رفتن اون نمیره . به سمت اشپزخونه رفتم و بعد از ریختن یه لیوان مشروب دوباره برگشتم تو حال . سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و مثل وقتایی که ملودی شعری رو زیر لب زمزمه می کرد زیر لب گفتم + شبیه کدوم حس خوبه توام؟ سراپای من چیزی جز درد نیست . نمی خوام به من حسی پیدا کنی خودمم حواسم به این مرد نیست . لجوجانه ارواره هامو بیشتر فشار دادم . لیوان مشروب تو دستمو بیشتر بین انگشتام فشردم یاداوری چهره ی ملودی موقع مشروب خوردن جلوی چشمم جون گرفت وقتی صورتش تو هم رفته بود وقتی که چشماش خمار شد بود . ملودی ملودی بسه چرا دارم از خودم ضعف نشون میدم الان به جای فکر کردن به ملودی و کاراش باید برای انتقام دوباره ام برنامه بریزم این ملودی هیچ جایی تو زندگیه من نداره چرا دارم وقتمو براش تلف می کنم حتی اگه فردا جنازشم تو جوب پیدا کنمم برام مهم نیست . چرا باید برام مهم باشه . وقتی به خودم امدم تازه چشمم خورد به شیشه های خورد شده ی لیوان مشروب بین انگشتام و قطره های گلگون خون که روی کفش ورنی مشکیم خودنمایی می کرد. سوزش دستم باعث شد اخمی بین دو ابروم جا خوش کنه . از جام بلند شدم و به سمت دسشویی قدم برداشتم . همین که خواستم دستمو بشورم لرزش گوشیم و تو جیب شلوارم حس کردم دست بردم و از تو جیبم درش اوردم شماره ی ناشناس بود . جواب دادم که صدای ارمیا رو از پشت خط شنیدم . + گرگه زخمی ما چطوره ؟ شرط می بندم از زمین و زمان شاکیی نه ؟ مثل همیشه نفسام به شماره افتاد میدونستم این کفتار بی دلیل به من زنگ نزده خووب امثال اونو می شناختم ادمایی که به ظاهر مهربون ترین ادمای کره ی زمینن و فقط عده ی کمی به عوضی بودنشون پی می بره با مکث جواب دادم _ گرگ چه زخمی باشه چه سالم بازم گرگه بعد از یه مدت دوباره صد برابر قدرتمند تر از قبلش به عرصه بر می گرده . این کفتاران که باید جایگاه خودشونو بدونن چون اگه زخمی بشن بوی خونشون خیلی زود مشامه گرگا رو پر می کنه و تا قبل از اینکه فرصتی برای در رفتن داشته باشن طعمه ی گرگا شدن پس بهتر مراقب خودت باشی
  7. پارت پنجاه و هفتم : دستم و گذاشتم رو دهنم و با زور سعی می کردم صدای هق هقمو خفه کنم .اخه چرا ازارم میدی خودت دردم میشی و با این اهنک درمانم می کنی . خودت خوردم می کنی فرداش از نو می سازیم نکن من طاقت ندارم این قلبه من دیوونه اس مریضه زود وابسته میشه نکن تو خودتو درگیر منو این زندگی کذاییم نکن . این عذابو ازم نگیر من با این درد خفقان اوره که زنده ام سره پام . تو که به جز یه اسم از مو زندگیم چی میدونی . من چی؟ من به چیه تو وابسته شدم . به اون نگاه خشن تو ماشینت به غیرتی شدنای یهوییت یا شنیدن اهنگات که نصفه شب مهمونم می کنه یا به غرور بی حد و اندازه ات و گستاخی چشمات چشمایی که خودخواهی و غرور رو به وضوح به رخ می کشه . سرمو تکون دادم لعنتی بسه بسه چرا انقدر تو فکرم پرسه میزنی موضوع مهمتری نیست که بهش فکر کنم .به غیر از شایان یا انتقام از ارشاویر . اوففف سرمو به طرفین تکون دادم و از جام بلند شدم باید از این خونه بریم باید برم بیرون اگه بیشتر از این اینجا بمونم دیوونه میشم . د راتاقو باز کردم و بی توجه به سر و ضعم و موهای پریشونم به سمت در حرکت کردم . همین که دستم رفت تا دستگیره ی درو پایین بکشه . بازومو کشیده شد و به دنبالش بوی عطر تلخ و خوشبوی شایان مشاممو پر کرد . سرمو اوردم بالا و متقابلا اخم کردم و در حالی که نا محسوس نفس عمیق می کشیدم تا بوی عطر تنشو بیشتر استشمام کنم گفتم _ معلوم هست چی کار می کنی م ؟ ول کن منو می خوام برم بیرون تو این خونه داره نفسم میگیره در حالی که دستاشو بیشتر دور کمرم می پیچید با تمسخرگفت + چطور قبلا که تو اون لونه موشه گندیده < پرورشگاه > زندکی می کردی نفست نمی گرفت چی شد یهو دور برت داشت لابد دلت برای عمارت خودمون تنگ شده نه ؟ اونجا نه نفس گیره نه تنگ قشنگ برای پرنسس خانوم فرنگ رفته امون خوبه یه وقت جاتون بد نباشه می خواین تخت طلایی چیزی براتون بیارم پوزخندی بهش زدم و گفتم _ هه نیازی نیست نترس هوا برم نداشته . طی این مدت که به قول تو تو اون لونه موش زندگی می کردم یاد گرفتم بعد از کلی سختی کشیدن این پول نیست که ادما رو خوشحال می کنه ادمای خوبه اونجا نفسم نمی گرفت چن ادمایی که توش بودن ادمای خوبی بودن . ولی اینجا نه < رو نوک پا وایستادم و صورتمو به صورتش نزدیک تر کردم > میدونی من به ادمای عوضی و بد الرژی دارم اگه تو یه خونه باهاشون زندگی کنم نفسم میگیره که هیچ عقلمم از دست می دم . نفسای داغ و به شماره افتادشو رو صورتم احساس می کردم عطر تنش بیشتر از همیشه حس می شد . چشماش از اعصبانیت به قرمزی می زد . دستاشو که دور کمرم حلقه کرده بود مشت کرد و با اعصبانیت پسم زد . با دادی بلندی که کشید با ترس چسبیدم به در + ادمای عوضی و بد هه تا حالا تو عمرت یه ادم عوضی دیدی تو اخه؟ < تو دلم بهش گفتم :تا دلت بخواد > ادمای عوضی برای رسیدن به اهدافشون هر کاری می کنن ادم می کشن دزدی می کنن ! من تا حالا کدوم یکی از این کارارو کردم هاننن< دوتا دستاشو محکم دو طرفه صورتم رو دیوار گذاشت و با فاصله ی کمی بهم ادامه داد> منی که برای رسیدن به این جا و مکان تمام سختیا رو به جون خریدم منی که با وجود ضربه خوردن از امثال تو بازم تو خونه ام رات دادم . با خودت چی فکر کردی ؟اره دزدیدمت بردمت خونه ام اره می دونم انقدر خنگ نیستی که نفهمی دلیلش فقط پول و شهرتم نیست . دلایل خودمو داشتم برای این کار دلیلایی که برام مهمن . کلافه تو موهاش دست کشید تا حالا انقدر عصبی ندیده بودمش دروغ چرا از ترس قالب تهی کرده بودم . بی خبر بود از اینکه من راز کوچولوشو می دونم اون دلایلی که برام ازشون حرف می زد دلایل مشابهی تو جنگ ها ی مختلفمون بود دلایلی که این من این مغرورو به وجود اورده بود . من می دونستم اما می خواستم یه بار برای همیشه از زبون خودش بشنوم می خواستم که ازم بخواد بخواد که کمکش کنم . اون موقع مطمئن بودم که حتما همراهیش می کردم . اما حالا اون ملودی سرکشی که درونم بود مانع از کنار گذاشتن غرورم بود . اون سرکشی که ازم درخواست می کرد تا منتظر بمونم منتظر بمونم تا ازم درخواست کنه ولی متاسفانه شایان مغرور تر از این حرفا بود .یعنی باور کنم تمام این مان و منالایی رو که گیرش اومده رو خودش به دست اورده نه از باباش . هرم نفس های داغش حالمو دگرگون می کرد . گونه هام کم کم رنگ عوض کردن . یعنی
  8. پارت پنجاه و ششم : اهی کشیدم و گیتار و با فاصله کنار مبل گذاشتم . سخت نبود درک کردن اینکه این سرنوشت واقعا بی رحمه یه سری ادما رو بهت میده و در ازاش یه سری رو ازت می گیره . منم کم با این ادم و زمونه بدتا نکردم بودن ادمایی که فقط برای یه لحظه دیدن من بالای سن خودشونو به اب و اتیش می زدن و من در ازاش بهشون چی میدادم یه غرور شکسته که بی رحمی و سنگدلیمو به رخ می کشید . من کیم یه ادم از جنس غرور کسی که به خاطر یه عشق نصفه و نیمه که زندگیمو به لجن زار تبدیل کرده بودم نتونست اون ادم قبلی بشه کسی که به خاطر غرورش از خونه اش از مادرش دور شد و حیرون و ویلون تو کوچه خیابونا پی سرپناه بود .ادمی که عشق و ارزونیه این دنیا و ادمای بی لیاقتش کرد کی می فهمم که باید دست از محبت کردن به ادما بردارم . یه سوال بود ته مهای ذهنم سوالی که کمابیش به جوابش پی برده بودم . ادما چرا فقط یه بار عاشق می شن؟ چون همون یه بار جوری اعتمادشون شسکته میشه که جرعت نمی کنن دوباره به هیچ احدی فکر کنن ولی من کردم من دوباره دارم اعتماد می کنم به جنسی که یه بار ازشون ضربه خوردم . پس کجاست اون شایان دادفر که حاضر بود زمین دهن باز کنه تا بره توش ولی منت هیچ احدی رو نکشه . قرار نیست این قلب دوباره درگیر کسی بشه . من نمی زارم . یه نخ سیگار دیگه گوشه ی لبم گذاشتم و به صدای چزونده شدنش گوش کردم پوکی بهش زدم و اهسته به بیرون فوتش کردم . این سیگار اینم مثل منه هر چقدر که می کشمش به نظر میاد که اون داره تموم میشه ولی هیچکس نمی فهمه که منم همراه با اون از درون ذره ذره اب میشم . دوباره زیر لب زمزمه کردم : این قلب قرار نیست دوباره درگیر شه سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و در حالی که سیگار هنوز بین انگشتام بود نفهمیدم کی خوابم برد ملودی ................................... با سردرد بدی از خواب بیدار شدم به دور و برم نگاه کردم ای وای اینجا کجاست من چرا اینجام اصلا دیشب چی شد ؟ مگه ما تو مهمونی نبودیم پس چرا از اینجا سر دراوردیم رو تخت نیم خیز شدم که حواسم رفت پی لباسام .هععععیعییی من که دیشب لباس مهمونی تنم بود کی لباسای منو عوض کرده با حرص پتو رو پس زدم و در حالی که تو یه جهش از تخت می پریدم پایین که با سرگیجه ی بدی اهسته رو زمین سرد و نم دار نشسته ام اخ اخ سرم داره میترکه من چه مرگم شده اخه ؟ چرا سرم انقدر درد میکنه خوب بزارم ببینم من تو مهمونی چیکار داشتم می کردم اول که با شایان رفتیم تو من لباسمو عوض کردم بعد ارشایر اهااااا ارشاویر هعی اونم اونجا بود و راستی چی بهم میگفت وای چرا من یهو الزایمر گرفتم د اخه برای چی ؟ بعدش چی شد هوووووفف؟ مغزم رگ به رگ شد اول صبحی . در حالی که با یه دست شقیقه هامو مدام فشار می دادم . لیوان شربت ابلیمویی رو که نمی دونم یهو از کجا پیداش شده از رو هوا چنگ زدم و در حالی که قیافه ی ادمایی رو که دارم دو دو تا چهار تا می کنن و به خودم گرفته بودم یه نفس کل شربتو سر کشیدم . اخیشششش جیگرم حال و اومد . اع یه دیقه وایسا این شربته رو هوا چیکار می کرد . سرم و که گرفتم بالا همزمان شد به یه جیغ بلند و 5متر جهش به بالا یا پنج تن یا امامزاده جقل بقل یا جد گودزیلا این یهو از کجا سرو کلش پیدا شد . شایان در حالی که دست به سینه و با اخمایی درهم بالای سرم وایستاده بود همینطوری سیخ سیخ داشت به من نگاه می کرد _ وا چیه ؟ چته ؟ ادم ندیدی معلوم هست چه مرگته تو من اینجا چیکار می کنم هان ؟ بعد به یه دستم تیشرتمو کشیدمو گفتم _ کی لباسای منو عوض کرد نکنه تو؟ شایان در حالی که از صحت سلامت من مطمئن شده بود پشتش و عینه اسب ابی کرد به من و مثل همیشه سانتی مانتال رفت سمت نشیمن . سریع دنبالش راه افتادم . بابا این یارو خود درگیره ها چرا هوچی نمیگه اخه؟ پا تند کردم و راهشو سد کردم _ هوی مگه باتو نیستم چرا جوابمو نمیدی ؟ نیم نگاهی بهم انداخت و با لحن سردی که ازش سراغ نداشتم گفت + یعنی باور کنم هیچی یادت نمیاد ؟ با تعجب و خنده ی هیستیریکی گفتم _ د اخه مرد حسابی اگه من یادم بود چیکار کردم مگه مرض دارم بیام از تو بپرسم ؟ با نگاهی که از هر یخبندونیم سرد تر بود بهم نگاه کرد و در حالی که به مبل پشت سرش تکیه می داد بی تفاوت بهم گفت _ تو تو مهمونی زیاد مشروب خورده بودی هیچی یادت نمیاد . ما تا ساعتای چهار پنج تو مهمونی بودیم و تا اخر مهمونی تو فقط داشتی می رقصیدی موقعی که برگشتیم من تصمیم گرفتم به جای خونه بیام اینجا . اره لباساتم من عوض کردم . سوال دیگه ای هست من ! من مشروب خوردم اونم زیاد من! تا اخر شب فقط داشتم می رقصیدم اونم در حضور اراشاویر یه چیزی اینجا با عقل جور در نمیومد شایان نگفت خودش تو مهمونی چیکار کرده . برگشتم سمتش تا ازش بپرسم که قبل از من گفت + نگران نباش بدنتو ندیدم از زیر پتو لباساتو عوض کردم . دور برت نداره چون خیس بود و ترسیدم تا صبح بچایی عوضشون کردم وگرنه خودت خوب میدونی نه خودت و نه وجودت برام پیشیزی نمی ارزه با بهت بهش خیره شدم نمی تونستم حرفی رو که بهم زد هضم کنم خیلی بهم برخورده بود . من برگشتم تا بهش کمک کنم تا همراه با اون بجنگم و اون در جوابم میگه که نه من نه وجودم براش اهمیت نداره . با بغض به قامت بلندش که کنار پنجره جا گرفته بود و بازم مثل همیشه اون سیگار لعنتی رو گذاشت کنار لبش خیره شدم . ملودی چرا باید به تو بربخوره مگه وجود اون برات مهمه که برای اون وجود تو مهم باشه . نه باید ضعفمو میدید با صدایی که به زور سعی در پنهون کردن بغضم داشتم گفتم _ جنابعالی خیلی خودتو دست بالا گرفتیا نترس من مثل تو تو رویا و اوهام بزرگ نشدم که سریع با یه وزش ملایم باد هوا برم داره منو توفانم نمی تونه تکون بده تو مراقب کلاهه خودت باش حاجی در حالی که پک عمیقی به سیگار میزد با مکث گفت + هه ادمای مثل تو زیاد پیدا میشه . ادمایی که تموم کارا و حرفاشون به قول معروف در حد حرفه فقط تو عمل باید مشخص کرد دختر پشتمو بهش کردم و در حالی که قطره اشکی از گوشه چشمم می چکید با صدای غبار همیشه گیم گفتم + حاجی جون تو بگرد بچرخ تو این دنیا مثل ما پیدا کردی زیارت قبول چقدر تلخ شده بود مثل قهوه های اخر شبش که بدون شکر و یخ کرده می خورد . مثل همون روزای اول که تحملش سخت بود . مثل ادمی که مدتها پیش می شناختم . من کی انقدر ضعیف شده بودم مگه شایان کی بود که من ازش ناراحت می شدم . کجای زندگیم بود . با حرص دوییدم سمت اتاق و درشو محکم کوبیدم بهم و بهش تکیه دادم . مرد مغرور . مرد خودخواه چرا انقدر زود رنگ عوض می کنی اخه . با پشت دست اشکای مزاحممو پاک کردم . در حالی که زانوهامو تو شکمم جمع می کردم سرمو گذاشتم روشون که بعد از سکوت کوتاهی صدای گیتار تو فضای کوچیک کلبه پیچید حالا می شنیدم واضح و رسا صدای خودش بود همون مرد مغرور : ان چشم ها هنوز رهایم نمیکنند فکری به حال دغدغه هایم نمیکنند ان چشم های ابیه دریایت هنوز از ساحل سکوت رهایمم نمیکند اهههههههههه اهههههههههههههه من دفتری پر از غزلم از ترانه ام لبهایت عاشقانه اجرایم نمیکنند اواز گام های غزل ساز تو چرا از انحنایه کوچه صدایم نمیکند من زخمیه هزار زبانه تقصلم ان دست های گرم دوایم نمیکنند ان خاطراته کم شده در ذهن بادها یک لحظهه بی تو از تو جدایم نمی کند ان چشم ها که عامل ویرانیه منند یک قطره گریه نیز برایم نمیکنند ان چشم ها هنوز رهایم نیمکنند فکری به حال دغدغه هایم نمیکنند ان چشم های ابیه دریاییت هنوز یک قطره گریه نیز برایم نمی کند
  9. مرسییییییی گلم خیلی خوب شدهههه
  10. مشخصات رمانم اسم نویسنده : نیکتا داوودی اسم رمان : ملودی رویای من @Kosarbayat398
×
×
  • جدید...