رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

albatros

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    335
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

864 Excellent😃😃😃😃

درباره albatros

  • Other groups ویراستار
  • درجه

  • تاریخ تولد 18 اسفند 1383

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,276 بازدید کننده نمایه
  1. پارت 68: ارمیا از اتاق حاضر و آماده اومدم بیرون الحق مه جذاب بود. یه كه و شلوار شیریبایه تیشرت یقه هفت پوشیده بود وموهاشو با ژل بالا حالت داده بود. قد و بلند و هیکلی بود و به راحتی می شد فهمید كه آرزوی خوبیهایت. خیلی دوست داشتم بتونم كه چه جور با یه همچنین مردی آشنا شدم لبخندی به روم زد و در حالی كه دستشو حائل كمرم می كرد منو به سمت در هدایت كرد. سوار ماشین آخرین مدل ارمیا شدیم و به سمت مقصدی كه ن میدونستیم كجا ست حرمت كردیم. بعد از گذشت به ربع رسیدم جلویی یه رستوران خیلی لوكسی ارمیا درو برام باز كرد و درحالی كه دستشو به متمرکز دراز می كرد منو به سمت رستوران هدایت كرد باید این روان مخصوص معروفا باشه چون او دم در ماشین نا تا خود رستوران پر از ماشینی مدل بالا و شاسی بلند بود. همه خبرنگار دوروزه جمع شدن و مدام با عکس و سوالاتشان مترو احاطه می كردم یكیشون رو بهش ارمیا گفت + این خانمی كه در كنارتون هستن همسر آقای شایان دادفر نیستن؟ به وضوح جا خوردم شایان دادفر می لود ماه من زنه ارمیا نیستم. وا رفتم نمی دانستم اوضاع از چه قرار و از همه بدتر هیچ رو به خاطر نمیاوردم +دلیل تکذیب آون خبری كه تو رادیو پخش شدشی
  2. پارت 67 و رنگ و لعاب بخشیدم و مژه هامون فر كردم و با رژ لب قرمزی ارایشمو تکمیل كردم. جالب بود ولی نمود كار ام حدودا نیم ساعت بیشتر طول نوشید ولی نمود خبری از ارمیا نبود نكنه زیر دوش خواهش برده. با این فکر رفتم سمت حمام و تقه ای به در زدم.درو باز كرد مرد و بالا تنه ی برهنه ی ستبر به نمایش گذاشت. دست به كمر و شادی گفتم-كه من دیر آماده میشم، بنده 45 دقیقه است منتظر جنابعالی ام اما آقا كجا ست زیر دوش خوابش برده. متحیر از این عصبانیت و زبون درازیم زد زیر خنده كه باعث شد به ژستی كه برای دعوا گرفته بودم چشمای گردم اضافه بشه . با حرص گفتم كجا خنده داره، برگشت حرف بزنم كه انگار تازه چشمش بهم خورد و با لبخند حالی از رضایت سرتا پام از نظر گذروندم برق خاصی تو چشمش هویدا بود كه در خاصی ازش نداشتم. صرفه ی مصلحتی كردم كه به خودش اومدم. -نمیریم لبخندی بهم زد و گفت + والا عزیزم اینصورت كه تو چند دقیقه پیش قصد كشتن منو داری من ماه جرات دارم رو حرفتان حرف بزنم. پشت چشمی نازك كردم و گفتم - همینه كه هست می خوای بخواه نمی خواهم باید بخوای دوباره خندید و گفت - ای به ررویم خانم عصبی كوچولو جمله ای كه چند دقیقه پیش گفته بودم رو چندباری مرور كردم همون سردرد شدید لود سراغم. در حالی كه به دستم به سرم بود صحنه ای دوباره از جولی چشمم رد شد بازم همون بسته بود با همون چشمای لجنی رنگ و قد بلند و رشیدی. سعی كردم به خودخودم مسلط باشم حوله رو دادم به ارمیا و از تو یخچال یه قرص مسکن ورطاشتم و خوردم. باید سعی می كردم هر جور كه شده خاطراتی از گذشته آرو به خاطر بیارم
  3. پارت 66: بالبخند ازش چشم برداشتم. هر چقدر هم بخوام این موضوع رو پنهآن كنم هم آون و هم من میدونستیم با فراموشی گرفتن من سد بزرگی از ناشناخته ها بینمون قرار گرفته بود. اما از اینکه سعی می كرد صمیمیت رو نشوند بده خوشحالی می كرد. هنوز آون حس غریبی رو نسبت بهش داشتم. با صدام به خودم اومدم. - مخلوط آماده شو می ریم بیرون. با تعجب رو بهش پرسیدم +كجا؟؟ خندید و در حالی كه حوله اشو می ندامت رو شوند اش گفت + بریم می فهمی فقط از الان شروع به آماده شدن من خانم خانمان جنابعالی عادت داری بنده آرو نیم ساعت تو ماشین بكاری پس سعی كن تا من یه دوش می گیرم آماده شی اوكی؟؟ بعدش چشمكی حواله ام كرد و رفت توحمام و منو همو گیج وسط حال با كلی فکر و خیال ول كرد. سرم شدید درد می كرد. رفتم سمت ممد دیوار كه وسط راه چشمم خورد به عکس ارمیا با یه دختره ریزه میزه با پوستی برنده كه با ارمیا مو نمی زد قم كنم خواهرشوهر بود. با دیدن عکس ، صحنه ی عجیبی از رقص دو نفره خواهر ارمیا با یه مرد خوشتیپ با چشمای لجنی تو سرو جون گرفت. یه مرد به شدت آشنا، سرم شدید درد گرفت ولی سعی مردم خودرو اروم كنم. چیزی نیست این همش به خاطر درگیریه ذهنیت با این افکار خودم مشغول كردم و رفتم سمت ممد دیواری و لباسمو با یه مانتوی مشکی بلند كه دور كمرش یه كمر بنده می خخورد و به شلوار جذب مشکی نود به همراه نیم بوتای مشکی پاشنه دار و یه كیف مشکی تیپم كامل كردم. نشستم پشت میز توالت سفید رنگ گوشه ی اتاق و صورت بی روح و سفیدپوست
  4. سخنی با نویسنده : با سلام خدمت همه ی شما خوانندگان گل و مهربون . می خواستم سخنم رو با تشکر از شما بابت اینکه رمانم رو دنبال می کنید شروع کنم . و اما درباره ی رمانی که نوشتم این رمان دومین تجربه ی من از نوشتن رمانه و فهمیدن اینکه دستم روون نیست و تازه کارم چیزه سختی نیست. می خواستم این نکته ی در خور توجه رو به خاطر بسپارید که لوکیشن این رمان در ترکیه و در شهر استانبول هستش و با اینکه شخصیت های رمان در خارج از کشور هستن اما باز هم خلق و خوی کاملا ایرانی دارند.یکی از دلایلی که لوکیشن این رمان و خارج از کشور قرار دادم این بود که گفتن و به تصویر کشیدن برخی از موضوعات باعث ایجاد سوءتفاهم و پرده دری هایی می شد (از جمله : بی حجابی ، پوشش نامناسب .... ) بنابر این لوکیشن رو خارج از کشور قرار دادم . امیدوارم با همه ی پیچ و خم های داستان و تمامی نقص هایی که داشت این نویسنده ی نو پارو راهنمایی کنید و در تاپیک زیر نقد و انتقادات زیباتونو برای من ارسال کنید . منتظر نقد و انتقادات مفید و کارآمدتون هستم با تشکر از همگی شما عزیزان
  5. اسم رمان : عشق تجملاتی نام نویسنده: نیکتا داوودی هدف : مسابقه ی رمان نویسی مقدمه: میدانم روزی خواهد رسید که بستنی ها انسان هارا لیس بزنند ، روزی که کاهی در انبار سوزن گم شود ، حرف انسان را بزند ، صدا گوش را بشنود ، دریا درون ماهی زندگی کند، عشق آدم شود ، ان روز همان روزی است که من تو را ترک می کنم . منتظر چنین روزی باش .من و تو می توانیم ساعت ها با هم بحث کنیم و این بحث را به درازا بکشیم ، می توانیم از دست هم عصبانی شویم و تو می توانی گردن ظریف مرا با چاقوی تیز ببری و من می توانم در آخرین لحظه به خاطر خونی شدن دست هایت از تو معذرت بخواهم . ما می توانیم عشقی پر از زرق و برق ، پر از نمایش را تجربه کنیم . اما بدان زندگی فقیرانه هم در کنار تو باز هم تجملاتی است . عشق همیشه عشق می ماند و ما هم عاشق و معشوق .تا عشق ، عشق است با من در این عشق هر چند تجملاتی شریک شو . خلاصه : داستان هول و هوش دختری دور گه ترکی استانبولی و ایرانی می گرده دختری که تو زندگی سراسر مشکل ، دست و پنجه نرم میکنه ، داره سعی میکنه با همین مشکلات پلی برای رسیدن به خوشبختی درست کنه که دست بر قضا سرنوشتش با خلافکاری مغرور ،دختر بازی شیاد با شخصیتی متفاوت گره می خورد . زمانی که دختر قصه ی ما .......... باید دید که چه اتفاقاتی سرنوشت این دو را به بازی می گیرد..... سخنی با نویسنده : با سلام خدمت همه ی شما خوانندگان گل و مهربون . می خواستم سخنم رو با تشکر از شما بابت اینکه رمانم رو دنبال می کنید شروع کنم . و اما درباره ی رمانی که نوشتم این رمان دومین تجربه ی من از نوشتن رمانه و فهمیدن اینکه دستم روون نیست و تازه کارم چیزه سختی نیست. می خواستم این نکته ی در خور توجه رو به خاطر بسپارید که لوکیشن این رمان در ترکیه و در شهر استانبول هستش و با اینکه شخصیت های رمان در خارج از کشور هستن اما باز هم خلق و خوی کاملا ایرانی دارند.یکی از دلایلی که لوکیشن این رمان و خارج از کشور قرار دادم این بود که گفتن و به تصویر کشیدن برخی از موضوعات باعث ایجاد سوءتفاهم و پرده دری هایی می شد (از جمله : بی حجابی ، پوشش نامناسب .... ) بنابر این لوکیشن رو خارج از کشور قرار دادم . امیدوارم با همه ی پیچ و خم های داستان و تمامی نقص هایی که داشت این نویسنده ی نو پارو راهنمایی کنید و در تاپیک زیر نقد و انتقادات زیباتونو برای من ارسال کنید . منتظر نقد و انتقادات مفید و کارآمدتون هستم با تشکر از همگی شما عزیزان دوستدار شما : نیکتا داوودی
  6. امیدوارم هر جا که هستی همین الان یهویی خوشحال شی
  7. نــــه حوصله ی دوســت داشتن را دارم

    نــــه میخواهم کسی دوستم داشته باشد

    ایـــن روزها ســـردم مثل دی… مثل بهمن… مثل اسفند… مثل زمـــستان

    احــساسم یـــخ زده… آرزوهایم قــندیل بسته…

    امیــدم زیر بهمن ســرد احساسم دفن شده…

    نـــه به آمـــدنی دلخوشم و نـــه از رفـــتن کسی غمگین…

    ایـــن روزها پـــر از “ســکوتم”

    تلخ چون من…

  8. albatros

    میخوام رمان بنویسم

    خیلی برات ناراحت شدم سخته که بخوای ذره ذره تکرارش کنی ولی چون ژانر رمانت غم انگیزه به نظرم باید یه پایان خوش و حق خواننده هات بدونی گلم
  9. albatros

    میخوام رمان بنویسم

    از اونجایی که میگی بر اساس زندگی خودته بهتره از واقعیت استفاده کنی
  10. albatros

    بغض های شبانه من

    بغض های به تاراج رفته این شهر را فقط من می شناسم من
  11. باران به اندازه ی یک فاصله .هوای بی فروغ صبحگاهی امروز میزبان قطرات نم زده و خیس باران است . بارانی که الارقم زیبایی اش یاد اور خاطراتی سهمگین و اندوه وار است دلم می خواهد امروز خانه را با چتر ترک کنم نه برای اینکه با چتر محافظ خود در زیر باران باشم نه می خواهم به هر رهگذری به بهانه ی چتر دادن سر بزنم صحبتی را از سر بگیرم . باور کنید ادمی که تنهاست در روز های بارانی تنها تر هم می شود . دوست دارم مزه ی شیرین و ملس اب پرتقال تازه بقالی سر کوچه را با حس کردن قطرات باران بر روی صورتم بچشم . اه ه ه ه از این روزهای سرد و بارانی اذر ماه به تاراج رفته 

    رمان ملودی رویای من / نیکتا داوودی 

    در حال تایپ 

    صبح همگی پر از خوشی ها و خنده های یهویی صبح بخیر دوستانننننن

  12. پارت 65 : اون پسری که هنوز اسمشم نمیدوستم انگار خیلی نگران به نظر می رسید ولی از رفتاراش پیدا بود همچینم غریبه نیستیم انگار گوشه ی ذهنم می شناختمش . کلافه در حالی که تو موهاش چنگ مینداخت طول اتاق رو طی کرد . برای چند لحظه ی کوتاه حواسشو پرت من کرد انگار می خواست چیزی بهم بگه اما پشیمون شد. دکتر صداش کرد و ازش خواست تا بیرون با هم حرف بزنن . تا از اتاق رفتن بیرون رفتم سمت در و گوشمو چسبوندم بهش . صداشو یکم نامفهوم اما رسا به گوش می رسید . دکتر گفت همونطور که باید فهمیده باشین همسرتون به الزایمر کوتاه مدت گرفتار شدن البته این الزایمر اسم اختصاریش کوتاه مدته . ممکنه این کوتاهی به چند هفته بکشه و یا گاهی ممکنه به چند سال ختم بشه دکترا نمی تونن در ازای این بیماری جواب درست و دقیقی بدن . تنها چیزی که برای تسکینش میشه گفت اینه که به دست زمان بسپرینش . از اون جایی که مشکل تشخیص داده شده پس نیازی به تحت نظر بودنش نیست تا یکی دو ساعت دیگه هم می تونین مرخصش کند یه هفته دیگه برای چکاپ کلی بیارینش . صدای دیگه ای به گوشم نمیرسید حس می کردم قلبم داره از سینه بیرون میزنه . ضربان قلبم تا هزار رفته بود نمیدونستم دلیل این درد شدید ناحیه معده ام چی بود مایع داغی به دهنم هجوم اورد سریع به سمته دستشویی دویدم و هر چی داخل معده ام بود رو تخلیه کردم . جسم بی جونم رو زمین افتاد سرم مدام گیج می رفت . دست به دیوار گرفتم تا از رو زمین بلند شم به همراهش هیکل اون پسره ارو توی درگاه در دیدم با دیدنم تو اون وضعیت به سمتم دویید و زیر بغلم و گرفت . کمکم کرد که رو تخت بشینم بازم دکترا و پرستارا به داخل اتاق روونه شدن . یکیشون درحالی که جای سوزن قبلی سرم سوزن جدیدی جایگزین می کرد یکدیگه اشون داخل سرم چند تا امپول زرد رنگ اضافه کرد . پلکای بیجونم بسته شدن و بازم تقدیرم به دست سرنوشت افتاد . ............. دانای کل.................. سرنوشت چقدر می توانست زندگی این دو را به بازی بگیرد . چگونه معشوق عشقش را به فراموشی خواهدسپرد .یادم است از دوران کودکی سوالی که ذهنم را درگیر خودش می کرد این بود که انسان حتی اگر فراموشی بگیرد چگونه می تواند عشقش را فراموش کند . جوابش ساده است قلب معشوق همیشه برای یار می تپد . ممکن است خاطراتی را که با هم سپری که باشند را فراموش کنند اما عشقی که در قلب جوانه زده باشه با مرگ هم فراموش نمی شود زمانی این رحف را به میان اوردم که عشق به تازگی داشت معنای واقعی برای سه نفر در داستان ایجاد می کرد درست است سه نفر . در این میان یکی قربانی عشق دیگری خواهد شد . و این سرنوشت چقدر رذل بود انسان ها چه بی گناه . ملودی پلک های بی جانش را از هم گشود فضا اتاق و حتی بوی هوای که استشمام می کرد تغییر کرده بود . نگاه حیرانش را به بالکن نیمه دایره شکل اتاق ناشناسی که سراپا لیمویی و سفید رنگ بود دوخت همان مرد بلند قامت درون بیمارستان بود . با این تفاوت که لباس هایی که بر تن کرده بود فرق داشت . او را نمیشناخت انگار به اندازه ی فرسنگ ها با هم فاصله داشتند . با صدای جیر جیر تخت به سمتش برگشت . ملودی .................... این دفعه چهره اشو واضح تر می دیدم چشمای عسلی رنگ متمایل به سبز گیرا و نافذ بود .دماغ کشیده و نوک تیز که صورتشو کشیده تر نشون میداد . لبای تو پر و کالباسی رنگ به همراه پوست برنزه اش که به طلایی می زد موهاشو لخت کج رو صورتش ریخته بود . با دیدنم لبخندی نثارم کرد و اومد سمتم سرم تموم شده امو از دستم بیرون کشیدم و صاف سرجام ایستادم با فاصله ی دو قدم بهم ایستاد و با حالت مشموش و گیرایی به چشمام خیره شد و اهسته گفت - از همون روز اول تا الان که سه سال از ازدواجمون میگزره برق چشمات حتی یه ذره ام عوض نشده هر وقت بهشون خیره میشم انگار بار اولیه که می بینمت و بازوم و گرفت و کشید سمت خودش و دستاشو دور کمرم حلقه کرد سرشو تو موهام فرو کرد و مدام نفس عمیق کشید . ازدواج ؟ من ؟ سردرگم شده بود . به مردی که مقابلم بود هیچ حسی نداشتم یعنی اون شوهرم بود پس چرا هیچی از این سه سالی که میگه یادم نمیاد چرا فراموش کردم . صداشو شنیدم که می گفت : نمیدونی وقتی شنیدم تصادف کردی چه حالی شدم اصلا نفهمیدم چجوری خودمو رسوندم بیمارستان اره تصادف من تصادف کردم ولی کجا اون حتما باید بدونه از اغوشش اومدم بیرون و در حالی که مستقیم تو چشمای عسلیش نگاه کردم گفتم : من کحا تصادف کردم برای چی تو پیشم نبودی ؟ از نگاه خیره ام کلافه شد دستم و گرفت و اهسته نشوندم رو تخت و گفت : ببین من خیلی دوست دارم همه چیزو بهت بگم تا زودتر به یاد بیاری کی هستی و من تو چه خاطراتی رو با هم گذروندیم اما نمیشه دکتر گفته ضربه ای که به سرت خورده شدید بوده و گفتن یهویی همه ی این خاطرات و حتی یاد اوری اون ها برات خطر ناکه و تحمل این حجم از این خاطرات برای حافظه بلند مدتت مقدور نیست پس از این به بعد درباره ی گذشته هیپ سوالی نمی پرسی چون جوبی در ازاش نمیدم قانون دوم به جای تخرب گدشته نظرت چیه اینده ارو بسازیم . فردا می خوام ببرمت یه جایی که مطمئنم عاشقش میشی ببین بخاطر تو یه ماه سرکار رفتنمو کنسل کردم . تو همیشه از اینکه من چرا انقدر میرم سر کار شاکی بودی ببین حالا کلی وقت داریم که با هم بگذرونیم کنجکاوه بودم یکم درموردش بدونم یا بهتر بگم در مورد شوهری که حتی اسشمم یاد نمیومد با حالت معصومانه ای گفتم : میشه یکم درمورد خودت بگی ؟ با لبخند نگاه شیفته ای بهم انداخت و برای چند ثانیه جوری که انگار محوم شده باشه بهم نگاه کرد و بعد با همون لبخند ادامه داد : البته عزیزم چرا که نه؟ حق داری درمورد شوهرت یه چیزایی بدونی خوب بسم الله ارمیا قاسمی هستم متولد سال 1369 صادره تهران نام همسر ملودی رستگار زمان ازدواج سال 1372سه سال پیش با هم اشنا شدیم و منه دیوننه از همونجا یه دل نه صد دل عاشق خانم خانما شدم < و به دنباله ی حرفش نوک بینیمو فشار کوچیکی داد > انقدر این حرفا رو بامزه گفت که نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بلند زدم زیر خنده جوری که اشک از چشمامم داشت میمود . بعد از 5 دیقه متوجه شدم که ارمیا سکوت کرده چشمام و وا کردم دیدم با لبخندی شیفته داره بهم نگاه می کنه با خجالت سرم و اندختم پایین گونه هام داغ شده بود . ارمیا که از این جو ساکت خسته شده بود گفت : اوهوع خانم مام بلد بود خجالت بکشه به لبخند سرمو انداختم پایین و جوابشو ندادم با لبخند ادامه داد : از جزییات داستان که بگزریم من یه بازیگر معروف سینما هستم و بقیه اشم بمونه برا بعد
×
×
  • اضافه کردن...