رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

M.Hamed

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    161
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

764 Excellent😃😃😃😃

درباره M.Hamed

  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 16 مرداد 1382

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,170 بازدید کننده نمایه
  1. زمان چیز عجیبیست

    میدود

    جلو میرود و دوست داشتنی ترین آدم های زندگیت را یا کهنه می کند یا عوض!!

    بعضی ها یا تغییر می کنند یا حقیقت دورنشان مشخص می شود!!!!

    زمان یا دیر یا زود 

    به تو ثابت خواهد کرد

    که کدامشان ماندنی اند و کدامشان 

    رفتنی!!!!!

    من دعا می کنم 

    زمان بگذرد و دنیا پر شود

    از آدم های واقعی

    آدم هایی که نه زمان 

    آنها را عوض می کند و نه زمین...

     

  2. سلام سلام....

    زهرا جون اشک من و در آوردین.😭😭

    چرا این قدر پر از احساس ؟؟؟

    ابراز علاقه گیسو به ایوان و دوست دارم ایوان آخر از همه عالی بود پر از حس نهفته 😍😘

    شعری به اون کوتاهی خیلی به دلم نشست با اجازتون کپی اش می کنم...

    دیگه چی بگم از زیبایی این پارت ، هیچی ندارم جز بگم عالیییییییییییییییی بود😘😍😍😘

    من فکر می کردم سهیل برادر گیسوی اما بدش که فهمیدم پسرعمه شه ، یه دردسری بین رابطه گیسو و ایوان این به وجود میاره.

    به هر صورت یادتون باشه من رو ایوان بد غیرتی دارمم هاااا ، یه بلا ملا سرش نیاد 😁😅

    موفق و سلامت باشین 😍😍😍😍😘😘😘😘

     

    1. zhrw._.sl

      zhrw._.sl

      اوه اوه پس خوش به حال ایوان که هواداری مثل تو داره !

      ممنون همراه همیشگی من 😚@M.Hamed

  3. سلام بر خانم نصاری عزیز 😘😍 خوب هستین؟ خب عزیزم این قدر این پارت های زیبا هست نقدی وجود نداره در اصل همش تجدید و تشکر هست از این قلم زیبا😘 خیلی زیبا تهران رو توصیف کرده بودید جوری که خودم هم لحظه ای گریه ام گرفت. از شخصیت سیاوش خیلی خوشم میاد ، مردی که در کنار آلاله آرام و سنگ صبور زنی هست که مردی توی زندگیش ندیده... درست، نکته مثبتی که بود این بود که اصلا چهره مهم نیست بلکه این اخلاق خوب که ماندگار است. خب حرفی دیگه ای نیست جز یه سلام احوال پرسی و تشکر.😍🤗 امیدوارم همیشه درخشان تر از همیشه و موفق تر پیش برید😘😘 @f_nassari
  4. IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B9%DB%B0%DB%B8

    1. mansoor-h

      mansoor-h

      عیب نیست هر بویی که بدن ولی بوی نفرت دیگه نباید بدن چون اونوقت دیگه قابل تحمل نخواهند بود.

  5. سلام زهرا جون ، خوبین؟

    دیگه وقتی پارت میزارین منتظر مزاحمت های بی وقفه منم باشید😂

    پارت شانزدهم عالی تر از همیشه...

    فوق العاده بود مخصوصا وقتی ایوان گفت پیاده روی عاشقانه😍😍😍

    عزیزم همیشه موفق و درخشان پیش برید😍😍😍😘😘😘

     

    1. zhrw._.sl

      zhrw._.sl

      تا باشه از این مزاحمت ها خانم بمب انرژی 😍😘😂 @M.Hamed

  6. M.Hamed

    منتظر...M.Hamed

    سلام زهرا جون خوبین؟😍😍😍😘😘😘 مرسی واقعا اصلا این طور که میگید نیست..❤ بابا ما که به پای شما نمیرسیم شما کجا؟؟ماکجا؟؟؟ ولی واقعا خوشحال شدم نظرتون جلب شده و دوست داشتید امیدوارم همین طور دوست داشته باشید.😍😘 شما هم موفق باشید زهرا جون😘❤❤❤😘
  7. (پست سی ام) دکتر آرام دست کشید و کنارش ایستاد: İyi misin (حالتون خوبه؟) تکیه به صندلی داد:Yapamam ... Yapamam! (نمی تونم...نمی تونم!) دکتر دستش را بالا آورد: Sakin ol ... Hala ilk yoluz, parmaklarını oynatmaya çalışmalısın! (آرام باشید ما هنوز اول راهیم، شما باید سعی کنید ،تا انگشتان پاهاتون رو، حرکت بدید!) دستمال را برداشت و عرق پیشانی اش را پاک کرد؛ تقه ای به درب زده شد و درب باز شد. کوروش به داخل آمد و با لبخند به سمت تایلان رفت و به او دست داد؛ با آن که کوروش را، قد بلند می دانست اما باز هم تایلان از او قد بلند تر بود! کوروش کنارش رفت:یاسمن؟ چشم های نیمه بازش را کامل باز کرد: کوروش...خسته ام! کوروش دستی به موهایش کشید و دستش را بوسید:عزیزدلم کمکت می کنم دراز بکشی و استراحت کنید برای امروز کافیه. در آغوشش کشید و آرام روی تخت خوابندش، ملافه را بر روی پاهایش کشید و پیشانی اش را بوسید. به طرف تایلان رفت : Seninle bir dakika konuşabilir miyim (می تونم با شما، دقیقه ای صحبت کنم؟) تایلان دستش را پشت کمرش گذاشت: Tabii, işte gidiyorsun (حتماً بفرمایید.) به بیرون اتاق رفتند و میان راهروی بیمارستان، ایستاده اند: Yasemin'in durumu nedir? (وضعیت یاسمن چه طوره؟) سرش راتکان داد: Maalesef, egzersizler için hiçbir motivasyon yok! ... Denemiyor ve bence bir depresyon! (متاسفانه اصلا انگیزه برای تمرینات نداره... سعی نمی کنه و خوب کنم این حالت، افسردگی باشه!) چشم هایش را بست و زمزمه کرد:Depresyon? (افسردگی؟!) — Bu doğru ... bu ruh halleri depresyon olabilir ... yorgunluk, halsizlik ve egzersiz yapmaya çalışmıyor! ... Hastanede ve çevrede bir ay geçirmeniz de etkili! (درسته!...این حالات شاید افسردگی باشه... خستگی ،بی حوصله بودن و سعی نکردن در تمرینات، یک ماه در بیمارستان بودند و محیط هم تاثیرگذار است!..) کوروش آشفته لبخندی زد و دستش را دراز کرد:Yasmine'nin durumunu açıkladığın için teşekkürler ... Tedavi süreci hakkında daha iyi bir karar verebilirim! ... Umarım Yasmine, bir dahaki sefere can sıkıntısı ve umutla iyi çalışır. (ممنون که وضعیت یاسمن رو توضیح دادید...می تونم بهتر تصمیم ، برای روند درمان بگیرم!...امیدوارم یاسمن، جلسه بعد با حوصله و امید ، تمرینات رو به خوبی ، انجام بده.) دستش را میان دست کوروش گذاشت: Bende öyle umuyorum. (من هم امیدوارم!) وقتی تایلان از دیدگانش محو شد، به داخل اتاق رفت. کنار تخت،روی صندلی نشست و پا روی، پا انداخت: یاسمن بیداری؟ چشم های یاسمن با تاخیری،باز شد:تمرینات خوب بود؟ سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد: خوب بود. _خوشحالم که خوب بود. به چشم‌های کوروش نگاه کرد ،و صورتش را به سمت پنجره برگرداند :می دونم،نمی تونم بهت دروغ بگم!... پس جوری خودت رو نشون نده که هیچی نمی دونی! ****
  8. می دونی چیه ؟! 

    یهو عشقی دلم خواست امشب پارت بزارم :|

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 2
    2. M.Hamed

      M.Hamed

      وای پارت گذاشتید جییییییغ😍😍😍

      من فکر کردم چند ساعت دیگه میزارین😁چقدر سریع.

      من برم بخونم بعد میام تخیله هیجان می کنم😂

      @zhrw._.sl

    3. M.Hamed

      M.Hamed

      من خوندمممممممممم و خب آماده تخیله هیجان هستم😍😍😍😍😍

      چقدر عالییییییی😘😘😘😘

      وای خدا چقدر ایوان پر از احساسه...من که میمیرم براش😭😘

      خدایا ایوان را از ما نگیر🙏🙏الهی آمین.

      خیلی خوشحال شدم پارت گذاشتید بهترین هدیه امشبم بود😍😍

      مرسی😘😘

      @zhrw._.sl

    4. zhrw._.sl

      zhrw._.sl

      خواهش می کنم عزیز جان 😘

      خوشحال شدم :) 💜

  9. سلام عزیزم خب رمانت رو مطالعه کردم ، امید وارن از نقدی که می کنم ناراحت نشی چون به درخواست خودت بوده نام رمانت قشنگ بود ، خلاصه تو اگه دوست داری گنگ تر بنویس تا خواننده مشتاق بشه بخونه...مقدمه تو ویرایش کن یه جای از فعل درست استفاده نکرده بودی. سیر رمان که خیلی کنده یکم کمتر رو اتفاقات مکث کن. کلمات و به هم نچسبون ، یه جای اسم دختر و مارلا نوشته بودی اونم درست کن. باور پذیری رمان یکم سخته ، دخترو پدرش خلاف کارن و بعد داداشش پلیسه؟؟؟ اصلا باور پذیر نیس... مانتو 50 میلیون مگه داریم ؟؟؟😂😂خدا می دونه پارت های هم کوتاهه اگه با گوشی تایپ می کنی 60 خط و اگر با رایانه30باید باشه... تکرار کلمات ممنوع ، حروف تکرار نکن ، رمانت رو زیبا جلو نمی ده. مونولوگ ها و دیالوگ را خیلی توهم نوشتی ، جداشون کن! یکم روشون کار کن تا زیباتر بنویسی... از علائم نشانه گذاری کم استفاده کردی اینم روش کار کن. در کل با کار روشون، زیبا میشه موفق باشی عزیزم ، امیدوارم با اصلاح رمان ، زیباترین رو تحویل خواننده بدی😘😘 @Tiana_joon
  10. سلام گلم😘👸👋🏿

     

    اگه میشه رمانم و بخون و نظر بده🌹

     

    https://forum.98iia.com/topic/6782-رمان-بالین-مرگtiana_joon-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments

    1. M.Hamed

      M.Hamed

      سلام عزیزم😍😍😘😘

      خوبین شما؟

      حتما رمانت رو می خوام و نظرم رو در صفحه نقدت می فرستادم.

      موفق باشی عزیزم😘

      @Tiana_joon

  11. (پست بیست و نهم) دانه های عرق ،از سر و صورتش به پایین ، امتداد می یافت. فشار زیادی را تحمل می کرد؛دکتر متخصص فیزیوتراپ ، با توان مندی بسیار ، سعی در کمک کردن به یاسمن بود. کم مانده بود، اشکش جاری شود: Doktor, lütfen! (دکتر ، خواهش می کنم!) با دقت و جدیت تمام، کمک می کرد؛ برایش تحسین برانگیز بود مردی به جوانی او ، دکتر متخصص ، و صد البته مورد اعتماد دکتر کلانی باشد! پوست گندمی مایل به سبزه اش، بسیار به چهره اش می آمد. اگر میان آن چشم های قهوه ی، موهای تیره و بینی و لبان معمولی ، پوست سفید جای گذاشته می شد، اصلاً جذابیتی نداشت! هیکلی متناسب ، با قدی بلند داشت. چند روز پیش که با دکتر کلانی و کوروش ملاقات داشت، آن جوان را به نام ”تایلان تریان“ معرفی کردند. در سه دفعه ای که با او ملاقات داشت به این نتیجه رسید که واقعاً نامش، برازنده اش است. مدتی بود کوروش به دنبالش می آمد و همراه هم ، به بیرون می رفتند و ستاره ها را ، تماشا می کردند. اوقاتی را سر بر پاهای ، بی حس یاسمن می نهاد ، و برایش صحبت می کرد. انگار کوروش ، دلش برای پاها و دستان لطیف مادرش ،تنگ شده بود ، که به یاسمن پناه می برد. پانزده سال، بیش تر نداشت ، که پا به درون آن خانواده گذاشت. چشیدن طعم ، خانواده برایش جالب بود. هم سال های او ، کم تر، شانسی داشتند، که در آن سن ، به سرپرستی خانواده ای دربیایند. کوروش این شانس را داشت که در خانواده ی حسانپور ، به عنوان فرزند ارشد ، کنار آن ها،زندگی کند. پنچ ماه بعد، زنی که در آرام بودن ، و مهربانی ،همتا نداشت ، مادر خطاب کرد. مردی که برایش حکم اسطوره را داشت ، پدر خطاب کرد. گوشه گیر و کم حرف بود!...تنها کسی که در خلوتش، راه داشت ، یاسمن بود.! دختری که،از برادر خود بی مهری می دید و به کوروش پناه برده ، و در اعماق وجود کوروش ، نفوذ کرده بود. اولین بار که چشمه اشکش ، در میان آن خانواده جوشید ، دیدن شناسنامه ی خالی از نام مادر و پدر بود! هیچ هویتی نداشت!...و هیچ یک، از هویت نامعلوم، نمی دانست. به محمد و نرگس نگاهی انداخت و به سمت اتاق خودش ، دوید. کنار دیوار نشست و سر بر زانوانش ،گریه را سر داد و شناسنامه را،در دستش فشرد. درب اتاق باز شد و سایه نرگس ، بر کف اتاق افتاد. کنارش جاگیر شد: پسرم! سرش را بلند کرد و اشک هایش را تند پاک کرد: چرا به من میگین، پسرم؟؟؟ در صورتی که ، پسرتون نیستم. شناسنامه را بلند کرد و بر کف اتاق کوبید: این میگه!...من نه مادر دارم نه پدر، هیچی ندارم! و گریه را دوباره سر داد ، نرگس از حرف های پسرک نوجوانش ، دلش به درد آمد ، بغض گریبان ، گلویش شد؛ لبخند تلخی زد و سرش را در آغوش کشید: عزیزمن،چرا این رو میگی؟...من مادرتم!...پدرتم اون بیرون منتظر توست ، این جاهای خالی قراره با نام من و پدرت پر بشه!...قرار نبود تو ببینی ، اما پدرت خواست ازت اجازه بگیرم...تو به سنی رسیدی که حق انتخاب داری ، اما اگر این اجازه رو نداشته باشیم. باز هم محمد پدرت، و من مادرتم!...هر چه قدر که اسم هامون تو شناسنامت نره.و خود نخوای...و همیشه تو قلب ما ، جای داری. سرش را بالا گرفت و نرگس، لبخندی زد و اشک هایش را، پاک کرد: حالا هم گریه نکن عزیز دل من...قربونت بشم ، طاقت اشک هیچ کدوم تون رو ، ندارم. محمد میان چار چوب در ، پدیدار شد، کنارشان بر کف زمین ، چهار زانو نشست و دست ، کوروش را در دست گرفت: عزیز پدر؟ نرگس با لبخند ملیحی ،به محمد نگاه ، و چشم هایش را بست. کوروش اشک هایش را پاک کرد و دستش را از دستان محمدبیرون کشید و به نرگس نگاه کرد:مامان،می تونم سرم رو ، رو پاهاتون بزارم؟ نرگس ، اشک شوق میان چشم های مشکی اش جمع شد و پاهایش را دراز کرد: جان دل مامان...سرتو راحت بزار. سرش را گذاشت و دست های محمد را ، میان دست هایش گرفت و فشرد. چشم بست و لذت برد، از آن دستانی که، میان موهایش، حرکت می کرد؛ و آن دستانی که با حمایت بسیار ، میان دست هایش بود. و او، کوروشی، مانند اسطوره گذشته. ***** @Yasi..
  12. M.Hamed

    هر قسمت چقدر باید باشه

    سلام عزیزم 😘 اگر با لب تاب تایپ می کنید 30خط باید باشه اگر با گوشی باید 60 خط باشه. 😘😘
  13. زهرا جون سلام 😭😭خوبین؟

    در پیچ و تاب زلف او رو نمی خواین پارت بزارین؟؟؟؟

    بابا چهار روزهههههه...این قدر منتظرررررر

    من که مشتاقانه منتظرم تا پارت بزارین😍😘

    شبتون خوش.🤗

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. M.Hamed

      M.Hamed

      سلامی دوباره به نویسنده خوش قلم😍😘 و دوست عزیزمن.

      زهرا جون نمی تونم چرا ها ولی با این قسمت خیلی مشکل دارم.

      (دلشوره ای بابت اینکه رابطه آنها پایدارنخواهد ماند !)

      یعنی چی؟؟؟یعنی ایوان قرار نیست باشه بابا ما بهش عادت کردیم

      واقعا ایوان ماهههه😍😍😍

      بازم از قلم توانا شمای که ادم نمی تونم تشخیص بده قسمت بعد چی میشه😘😘

      عزیزم همیشه پایدار بمونید مخصوصا برای من😍😍😘😘

      @zhrw._.sl

       

       

       

    3. zhrw._.sl

      zhrw._.sl

      دوست دارم یکم با ذهن خواننده بازی کنم تا از حدسیاتش استفاده کنه 😋 @M.Hamed

    4. M.Hamed

      M.Hamed

      نکنید بابا این کارا رو😭😭

      واقعا به یقین رسیدم با روح و روان من بازی می کنید😂😁

      @zhrw._.sl

  14. سلام 

    زهرا جون دوباره که شاهکار کردین 😍😍

    این پارتم معرکه بود مخصوصا رفتار های ایوان 😘😘

    عالی و بسیار زیبا 😍😍

    منتظر پارت های هیجانتون هستم 

    شبتون خوش😍

    @zhrw._.sl

    1. zhrw._.sl

      zhrw._.sl

      مرسی مبینا جون 😍

      آره . حالا جالب تر هم میشه ♡

      مرسی از همراهیت 😊

    2. M.Hamed

      M.Hamed

      این جالبش من و کشته😂😂😭😭

      وای بر این که جالب بشه 

      اخه مگه جالب تر از اینم داریم؟؟؟؟

      @zhrw._.sl

  15. شما عزیزی...هرجور که خودتون صلاح می دونید تا رمانتون بهترین بمونه همون کار و بکنید😘😘😘 انشالا پر قدرت مثل همیشه مسیر رو طی کنید و بهترین بمونید.😘😘😘 @f_nassari
×
×
  • جدید...