رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

M.Hamed

پلیس انجمن
  • تعداد ارسال ها

    169
  • تاریخ عضویت

اعتبار در سایت

865 Excellent😃😃😃😃

درباره M.Hamed

  • Other groups پلیس انجمن
  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 16 مرداد 1382

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,821 بازدید کننده نمایه
  1. سلام؛ لطفاً من و از مقامم خلع کنید

    تشکر.

    @M@hta

  2. سلام خسته نباشید. 

    درخواست فرستادن رمانم به متروکه رو دارم.

  3. سلام خانم نصاری ببخشید مزاحم میشم

    شما می خواین رمان آلاله رو حذف کنید؟

    معذرت می خواهم فضولی می کنم اما این رمان که خواننده زیاد داره و حیفه که ادامه اش ندید ما همه منتظر پایانشیم.

    1. fnz

      fnz

      بله عزیزم حذف شد @M.Hamed

  4. رمان های خانم الناز پاکپور و منامعیری خیلی زیبا هستند رمان های شاه شطرنج ، دل آغشته به بوی تو و اثر دیگر این نویسندها امیدوارم لذت ببرید.
  5. M.Hamed

    سوال از مدیران

    سلام https://forum.98iia.com/lostpassword/ این لینک برای بازیابی پسوردِ امیدوارم چاره ساز باشه ببخشید یکم طول کشید تا دیدم دنبال لینک بودم تا بفرستم. موفق باشید.
  6. سلام عزیزجان امیدوارم حالتون خوب باشه! ممنون بابت نگاه زیباتون که به رمانم کردید. حتما به رمانتون‌ سرَی خواهم زد موفق باشید.
  7. حتماً ممنون عزیزجان بابت نظرتون شما هم همین طور عزیزجان شما نظرتون رو گفتید و من به اون احترام فراوان می‌زارم . خوشحالم خلاصه جذاب بوده اما می تونم بپرسم شما تا کجای رمان خوندید که براتون محتواش خوب نبوده؟
  8. سلام. متاسفم که براتون جذاب نبوده . مطمئنا هر کس سلیقه ای داره و هر چیزی باب طبعش هست . و خب رمان من شما رو جذب نکرده موفق باشید.
  9. سلام عزیزجان . متاسفم که باب دلتون نبوده. اما رمان در حال ویرایش هست و پارت اندازه میشه.
  10. سلام ظهر بخیر.

    تایپکو ادامه نمیدی؟

    1. AFSOON

      AFSOON

      سلام عزیز دل

      چرا امروز اخرین پست ایده رو میزارم و میریم سر مبحث شخصیت پردازی :)

      ممنون بابت همراهی

    2. M.Hamed

      M.Hamed

      چقدر خوب !

      ایشالا چیزهای خوبی رو یاد بگیریم

      😘😘❤️

    3. AFSOON

      AFSOON

      یاد میگیرید

      مگه میشه من یه چیززی یاد بدم بقیه یاد نگیرن :)

  11. (پست سی و یکم) بر روی تخت دراز کشیده و ساق دستش را بر روی چشم هایش قرار داده بود. دست دیگرش به دلیل فرو بردن در دیوار به شدت درد می کرد. پشیمان بود از رفتار نا به جایی که داشت! یاسمن چه گناهی داشت؟ او هم درد و رنج کشیده بود. چرا بر سرش فریاد کشید را نمی دانست!فکرش را هم نمی کرد روزی بر سر خواهرک دوردانه اش فریاد بکشد؛آن هم برای مسئله ساده ای که قابل حل بود. تقه ای ملایم به درب نواخته شد و قبل از این که اذن ورود را بدهد درب باز شد و دکتر کلانی میان چارچوب در نمایان شد.به احترامش ایستاد و سلامی داد. دکتر دستش را فشرد:حالت خوبه؟پَریشون و کلافه به نظر میای! تلخندی زد:خوبم دکتر...استراحت کنم بهتر میشم. به نشستن دعوتش کرد: چای یا قهوه میل دارید؟ _هیچی جوون...اومدم باهات صحبت کنم. سرش را پایین انداخت: می دونم!شما هم شنیدید؟ _اره شنیدم! هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم صدای بلندت رو بشنوم! سرش را بلند و به دکتر نگاه کرد: هیچ وقت فکرش و نمی کردم سر خواهرم فریاد بکشم! دل خواهرم و شکستم! هر دفعه که می خوام برای یکی از عزیزان زندگیم کاری کنم؛از دستشون میدم! اشک جمع شده در چشمانش را با انداختن سرش به پایین پنهان کرد.دکتر از جایش بلند شد و دست بر شانه کوروش گذاشت و فشرد: می‌دونم پسرم!می‌دونم قصد هیچ کدوم از این کارا رو نداشتی.اما قوی باش!قوی باش و بجنگ تا این روزا تموم بشه! از جایش بلند شد: رفتید یاسمن و دیدید؟ _اصلا! اون الان بیشتر از همه به تو نیاز داره. دستش را بر روی دستگیره درب قرار داد: کوروش جان پسرم! این و همیشه یادت باشه روزهای سخت دوام نمیارن،اما آدم های سخت چرا! خارج شد. کوروش سردرگم به دور اتاق چرخید. درد دستش باعث جمع شدن اجزای صورتش شد. در میان درد جسم و روحش نگاهش به عکس خندان یاسمن افتاد. امواج سیاه موهایش در هوا پریشان بودند،خنده ی از ته دلش را فراموش نمی کرد؛خنده ای که دندان هایش را به نمایش گذاشته بود و در آغوش پدرش فرو رفته بود.بلند آه کشید: آه پدر! کجایی؟ دلم تنگ صدای عمیق نفس هایت هست! کجایی که ببینی دل شاپرک تو پَر پَر کردم! لیاقتش را نداشتم! در سکوت رقت انگیز اتاق شعر را با خود زمزمه کرد:سکوت آب... می تواند خشکی باشد و فریاد عطش؛ سکوت گندم می تواند گرسنگی باشد و غریو پیروزمند قحط؛ هم چنان که سکوت آفتاب ظلمات است اما سکوت آدمی فاقد جهان و خداست؛ غریو را تصور کن! عصر مرا در منحنی تازیانه به نیشخط رنج؛ همسایه ی مرا بیگانه با امید و خدا؛ و حرمت ما را که به دینار و درم برکشیده اند و فروخته... (اثری از استاد احمد شاملو) ***** مردد دستش را برای نواختن تقه ای به درب بلند می کرد و دوباره می انداخت. نگاه خیره پرستاران در حال گذر را بر روی خود حس می کرد اما اهمیتی بیش برایش نداشت! بالآخره تقه ای به درب زد منتظر ماند. جوابی نشندید؛ پس نامش را خواند.انگار قصد جواب به او را نداشت! درب را آرام باز کرد و آهسته داخل شد،از یاسمن خبری نبود.احتمال می داد در محوطه در حال تماشای منظره باشد. راهش را به آن سمت ادامه داد و بعد دقیقاتی گَشتن،یاسمن را نیافت! نگران به داخل رفت و سمت سرپرستار بخش رفت: Ian kız kardeşimi görmedi mi? (خانم ایان خواهر من رو ندیدید؟) سر پرستار متعجب به دست کبود شده اش نگاه کرد: Bay Doktor yok! Ama elin ... (خیر آقای دکتر! اما دستتون...) کوروش عصبی دست میان موهایش برد و نگاهی گذرا به دستش انداخت: Bu bir hiç.Lütfen koğuş hemşirelerine onu dışarı çıkarmadıklarını sorun. (چیزی نیست. لطفاً از پرستاران بخش بپرسید ایشون رو بیرون نبردند؟) _ Endişelenme Doktor. Biraz hava almak için hemşirelerden biriyle dışarı çıkmış olmalılar ve şimdi nerede olduklarını soruyorum! (نگران نباشید جناب دکتر. حتماً با یکی از پرستاران بیرون رفتند تا هوایی بخورند،من الان می پرسم کجا هستند!فقط پرستار اوشاکان رو خبر می کنم تا دستتون رو معاینه کنند.) _ Ben hiçbir şey demedim! (گفتم چیزی نیست!) _ Sen dedin ki ... ama bu el başka bir şey gösteriyor! (شما گفتید...اما این دست نشون دهنده چیز دیگریست!) آه از این روزگار! سخت "تا" می کند. انسان را از پای درمی آورد. آن قدر گیج بود که درد دست دردناک را نمی فهمید. حرکات شتاب زده سرپرستار را می دید و مضطرب،هر لحظه بلند می شد اما پرستارِ مردِ جوان مانع اش می شد. چقدر این دوگانگی،بی خبری و تنهایی برایش سخت بود.معشوقش را از دست داده بود!فقط به خاطر بی احتیاطی که موجبِ رها کردن او شد. خواهرکش پیدا نبود،هیچ کس نبود تا درد های مردانه اش را تسکین دهد. اصلاً میعاد کجا بود؟ چرا هیچ وقت حضورش را حس نمی کرد؟ چرا دَو از مِهربانی و نگرانی می زد اما در هیچ وقت یک مراحله های سخت زندگیشان ناپیدا بود؟ آه از این زندگی طاقت فرسا! البرز کجاست؟ عاشق و شیدای یاسمن کجا بود؟ دست آزادش را بر پیشانی دردناکش کشید، به یاد داشت البرز به سفری کوتاه در همین نزدیکی،رفته بود‌ و به زودی باز خواهد گشت و مراقب دردانه اش در آن اتاق تنگ و محبوس بود! دکتر کلانی را دید که با سرپرستار صحبت می کند،این دفعه پرستار مرد را کناری زد و به سمت آن قدم برداشت: یاسمن کجاست دکتر؟ _چیزی نیست پسرم!...برو بنشین تا دست تو ببندن _خواهش می کنم دکتر به من بگید! و چرا هیچ کس جواب،سوال های بی پاسخ اش را نمی داد؟
  12. برای چی این داستان و نمی خونید ؟؟

    بخونید خیلیییی قشنگه⁦❤️

    1. M.Hamed

      M.Hamed

      داستان برگزیده اس ...

      حیفه 

    2. Zhrw._.sl

      Zhrw._.sl

      قربونت برم که اینقدر مهربون و با وفایی 😢

      کاش بودی ...😔

×
×
  • جدید...