رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

oghiyanoos

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    429
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

434 Excellent😃😃😃😃

درباره oghiyanoos

  • درجه
    ❤❤
  • تاریخ تولد 3 خرداد 1383

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

409 بازدید کننده نمایه
  1. oghiyanoos

    رمان آهوی گمشده

    http://s9.picofile.com/file/8367492268/رمان_آهوی_گمشده.docx.html
  2. oghiyanoos

    رمان آهوی گمشده

    نگارش 1.0.0

    1 دریافت

    رمان
  3. –پارت ۹۲(پارت پایانی) به پسره اشاره ای کرد. وقتی چراغ سبز شد با سرعت روندم. دوست نداشتم حداقل از این دوتا کم بیارم. کنار هم بودیم. پسره هی واسه ما بلوف میومد و شاخ می شد. ازشون جلو زدیم. خیلی. با شادی می خندیدم. دیگه واینسادم که بهمون برسند و یه راست به سمت رستوارنی که بچه ها بودند رفتم. در ماشین رو قفل کردم و در کنار هم وارد رستوران شدیم. وقتی در رو باز کردیم برف شادی روی سرمون ریخته شد و همچنین کسایی که بلند بلند تولدت مبارک می خوندن. رادوین با بهت برگشت سمتم : آهو تو... زدم پشتش و با خنده گفتم : بی خیال. بعد از این که نشستیم. کیک رو اوردند و با دستای من و رادوین برشش زدیم. یه تیکه کوچلو گذاشت توی دهنم منم متقابلا همین کارو کردم. صدای سوت بچه ها کر کننده بود. وقتی همه کادو هاشون رو دادند و کیک رو خوردند. رادوین بلند شد و جلوی پام زانو زد. جعبه ای رو در آورد و جلوی روم قرار داد. با صدای بلند گفت : برای بار دوم میگم باهام ازدواج می کنی آهو ؟! باورم نمی شد این رادوین باشه که الان جلوی پام زانو زده. با شوق دستاشو گرفتم و بلندش کردم. بی توجه به همه دستامو دور گردنش انداختم و بوسه ای روی گونه اش کاشتم. من : بله. بله. ~~~پایان~~~ با سپاس از اون هایی که تا الان همراهیم کردند.
  4. –پارت ۹۱ سری تکون داد و روی صندلی شاگرد نشست. ماشین رو آروم به حرکت درآوردم. با سرعت می روندم. رادوین هی گیر می داد که الان تصادف می کنیم و از اینجور حرفا. ولی خب منم حرف تو کتم نمی رفت و هر بار اعتراض می کرد سرعتمو بیشتر می کردم. به چراغ قرمز رسیدیم. با سرعت ترمز زدم که فک کنم از پشت ماشیت دود بلند شد. رادوین برگشت چشم غره توپی بهم رفت منم که کلا بی خیـــال لبخند خوشکلی تحویلش دادم. یه ماشین خارجی کنارمون زد روی ترمز. ماشین قرمز بود و روی سرش باز بود. خیلی توپ بود. یه پسر و یه دختر نشسته بودند که فکر کنم دوست دختر و دوست پسر بودند. پسره رو به ما دو تا گفت : میایین کورس بزاریم ؟ دختره بغل دستیش حسابی استقبال کرد. منم بدم نمی اومد. به رادوین نگاه کردم ببینم چی میگه. رادوین : نه. همچین مثه خر شرک بهش زول زدم که باخم گفت باشه.
  5. – پارت ۹۰ آروم گفتم : منم دیوونتم... **** بلند داد زدم : اه رادوین بدو بیا دیگه. در حالی که از اناق میومد بیرون گفت : اومدم. اومدم. چیزی نگفتم و رفتم بیرون از خونه. امشب قرار بود رادوین رو سوپرایز کنیم. تولدش بود. من و رامین و اکیپ قدیمی خودمون البته به جز نگار. بچه ها وقتی فهمیدن نگار همچین کاری کرده. کلی نفرینش کردند و ازش بدشون اومد. رفتم روی صندلی راننده نشستم. رادوینم اومد . رادوین : خوب من الان کجا بشینم ؟ تو جای منو اشغال کردی که. من : بی خیال دیگه یه امشبرو من رانندگی کنم. تروخدا.!
  6. –پارت ۸۹ دندونام رو عصبی روی هم کشیدم. از همشون متنفرم. خدا لعنتشون کنه که زندگیمو سیاه کردند. مخصوصا اون بابای قلابیم. آخه بگو تو که منو نمی خواستی چرا بهم نگفتی ؟ چرا از خونه بیرونم نکردی ؟ حتما باید می مردم ؟ واقعا جون من اینقدر بی ارزشه که بخوام اینجوری بمیرم ؟ نفس عمیقی کشیدم. پشت دستامو کشیدم روی گونم و اشکامو پاک کردم. دیگه بسه. هر چقدر به خاطر چیزای الکی پریه کردم بسه. من خودم زندگی خودمو می سازم. مگه رادوین بهم پیشنهاد ازدواج نداد ؟ خوب منم قبول می کنم. گرچه اگه این اتفاق هم نمی افتاد بازم وضعیتم همین بود. پوزخندی به افکارم زدم. برگشتم سمت خونه که برم داخل که دم در رادوین رو دیدم. با بغض دویدم سمتش و خودمو توی آغوشش جا دادم. التماس گونه گفتم : رادوین... محکم بغلم کرد : جان دل رادوین ؟ من : دوست ندارم. دستاش دور کمرم شل شد. خودمو کشیدم عقب و با چشمای ا‌شکی رو بهش گفتم : عاشقتم. می خوام تا ابد کنارم باشی. هنوز سر حرفت هستی ؟ بعد دوباره خودمو پرت کردم توی بغلش و عکس العملشو از حرفم ندیدم. با ذوقی بارز گفت : منم عاشقتم اصلا دیوونتم دختر. معلومه که هستم چرا نباشم دیوونه ؟
  7. _پارت 86 شوک دوم بهم وارد شد. یعنی چی که فقط یه بچه داره ؟ آرشام ؟ پس من چی ؟ من : پس م... نذاشت ادامه بدم و با چشم و لبای خندون دستی روی شونم زد. رادوین و رامین عجیب ساکت بودند. بابا : اووم جالبه نه ؟یه زن مطلقه با یه بچه رو به عقد درآوردن. با بهت نگاهش کردم. یعنی...وای خدای من. منه احمقو بگو که دلیل این همه تنفر رو از جانب بابا نفهمیدم. احمق احمق احمق. با دست زد تخت سینم که یه قدم رفتم عقب : حالام هری. از خونه من برو بیرون. دفعه اولو شانس آوردی و نجات پیدا کردی و در رفتی ولی این دفعه از نجات پیدا کردن خبری نیست. اون نفس احمق به جای این که تو رو بکشه خودشو کشت و همه پولای منو به باد فنا داد. یه فرصت بهت می دم. یا همین الان گورتو گم کن یا با دنیا خدافظی کن. شوک سوم : نفس ؟ بلند تر خندید : آخ حواسم نبود. فکر کنم بهت گفته اسمش نگاره مگه نه ؟ دوست صمیمیتو میگم یا بهتره بگم دشمن خونیت. دیگه ظرفیتم پر شده بود. با دو دویدم بیرون خونه. نگار ؟ همین نگار ساکت خودمون ؟ امکان نداره. ولی اون راهشو به سمت دره کج کرد و... و چی شد ؟ خودشو پرت کرد پایین تا سالم بمونه و من، منه احمق بمیرم ؟ در صورتی که الان بر عکسشو اتفاق افتاده ؟ اشکام سرازیر شد. چرا هر کی به من میرسه یه جوری می خواد عذابم بده ؟ واقعا چرا ؟ هدفشون چیه ؟
  8. _پارت 85 بابا یا بهتره بگم یه روانی گفت : اوه دختر جوان. قیافه ی آشنایی داری. ما قبلا جایی هم دیگه رو دیدیم ؟ سرمو بیشتر تو یقم فرو کردم و گفتم : فکر نکنم. چون من خارج از کشور بودم و تا به حال به تهران نیومدم. تک خنده ای کرد : اوه درسته دختر جوان. پوزخندی زدم. اخم و تخمش مال ماست. اونووقت با غریبه ها به همین زودی جور شده. تعارف کرد بشینم ولی نمی شد اگه بیشتر می موندم حتما می شناختنم. هنوزم طاقت نداشتم با خاری بیرونم کنن.مامانو دیدم. دلم به حالش سوخت. مگه چی کار کرده بود ؟ شاید بابا فهمیده دوست پسر داره. ولی اون بین حرفاش گفت که تو کارهام دخالت کرده و یه همچین چیزایی. بدون این که حواسم باشه سرمو اورده بودم بالا و به در اتاق نگاه ی کردم. یک دفعه ای صدای داد بابا همه جا رو پر کرد : تو...تویی ؟ تو دختره ی سلیطه اینجا چه غلطی می کنی ؟ مگه نمٌرده بودی ؟ با عصبانیت نگاهش کردم : هه چیه ؟ ناراحتی که زنده موندم ؟ برات متاسفم تو هیچ بوی از پدر بودن نبردی...اوه شرمنده اشتباه گفتم تو اصلا بویی از مَرد بودن نبردی. مثلا بعد از سه ماه برگشتم. به جایی که خوشحال باشید ناراحتم می شید ؟ بلند شد وایساد. منم به طبعیت از اون ایستادم. نزدیکم اومد و رو به روم ایستاد. دستشو برد بالا که توی گوشم بزنه ولی به موقع دستشو توی هوا گرفتم : حتی فکرشم نکن بابا. با خنده دستشو دراورد و همون طور که دلشو گرفته بود گفت : کی بهت گفته تو دختر منی احمق ؟ من فقط یه بچه دارم اونم ارشامه.
  9. _پارت 84 بابا : هه ولش کنم ؟ این کثافت باید مثل سگ جون بده. صد بار بهش گفتم پاشو از گلیمش دراز تر نکنه ولی... لگد محکمی به باسنش زد که من جاش دردم گرفت. بابا : ولی این کثافت حرف تو کتش نرفت. حقشه. کمربندشو دور کمرش بست و برگشت طرف در که ما رو دید. سریع سرمو انداختم پایین و شالمو کشیدم جلوتر که مبادا منو بشناسه. ناخوداگاه یه حس نفرتی نسبت به بابا و ارشام بهم دست داد. مگه مامان چیکار کرده بود که داشت اینجوری می زدش ؟ وقتی ما رو دید برگشت طرف مامان و با لحن خیلی بدی بهش گفت : پاشو خودتو جمع کن بعدم گمشو برو توی اتاق. بعدا حسابی از خجالتت در میام. با خوش رویی تمام که تا حالا فقط پیش مامان اینجوری دیدمش به رادوین گفت : سلام پسرم. کی اومدی که من نفهمیدم ؟ این دختر و پسر کی هستند ؟ رادوین از بهت در اومد و جلو رفت و باهاش دست داد : سلام رفیق. خیلی وقت نیست گفتم بی سر و صدا بیام یکم خوشحالت کنم. اینا هم برادرم رامین و این دختر هم خواهرمه. اسمش هم... قبل این که چیزی بگه صدامو تغییر دادم و گفتم : ریما. ریما هستم.
  10. _پارت 83 جلوی خونه ایستاد. دوست نداشتم برم داخل. یعنی واکنششون نسبت به من چیه ؟ نمی خوانم ؟ یا نه برعکس ؟ موقعی که می خواستند پیاده بشند هر دوشونو صدا زدم. من : اوم...بچه ها...اینجا...اینجا...خونه ی پدر منه. حالا نوبت اونا بود که چشماشون از تعجب گشاد بشه. رادوین : مگه تو پدر و مادرتو از دست ندادی ؟ من : خب راستش نه من حافظم رو از دست داده بودم. وقتیم بعد از تصادف چشمامو باز کردم دیدم پیش دار و دسته ی فرشاد اینام. دستی به ته ریشش کشید : از کجا مطمعنی که بعد از رفتن تو خونشونو تغییر ندادند ؟ هوم ؟ من : نمی دونم. به هر حال برای این که بفهمیم باید وارد خونه بشیم. این دفعه هممون پیاده شدیم. در خونه باز بود. رادوین گفت که می خوام سوپرایزش کنم به خاطر همین بدون این که سر و صدایی ایجاد کنه رفت داخل. منو رامین هم بعد از نگاهی که بهم انداختیم وارد خونه شدیم. رادوین جلوی در خشکش زده بود. پسش زدم و گفتم : برو کنار دیگه مگه نمی خواست... حرفم با دیدن صحنه ی رو به روم نصفه موند. خدای من. بابای من داشت با کمربند مامان رو کتک می زد. کسی رو که عاشقانه می پرستیدش. صدای زجه های مادرم با فحش ها و ناسزاهایی که بابا بهش می داد بد جور با روح و روانم بازی می کرد. صدای آرشام از توی تاقش بلند شد : اه ولش کن دیگه بابا. صداش خیلی روی مخمه. دیگه چشمام از این گرد تر نمی شد. یعنی چی ؟ اینجا چه خبره ؟ بعد از رفتن من چه خبر شده.
  11. _پارت 82 _ آهو...آهو...بلند شو دیگه من موندم تو این قدر می خوابی خسته نمی شی ؟ من : کجاییم ؟ رادوین : چشماتو باز کنی میبینی خانوم خواب آلود. چشمام رو باز کردم. هوا روشن بود. آفتاب وسط آسمون بود. فکر کنم ظهره. نگاهم میخکوب شد به تابلویی که بزرگ و به رنگ سفید نوشته بود : به تهران خوش آمدید. با بهت برگشتم سمت دو تاشون که با خنده نگاهم می کردند : یعنی به همین زودی رسیدیم ؟ رامین قیافشو کج و کوج کرد و گفت : همچین زود زودم نیستاا. ما تقریبا دوازده ساعت کامل توی جاده ایم و داریم رانندگی می کنیم البته به جز تو. من : واقعا ؟ ناهار چی ؟ خوردید ؟ من گشنمه. رادوین : نه نخوردیم. میریم پیش رفیقم همونجا می خوریم. دیگه چیزی نگفتم و به اطراف خیره شدم. از دور خونه ی خودمون رو دیدم که با جاده خاکی باید می رفتی اونجا. یهو رامین پیچید توی جاده خاکی و به سمت سه و چهار تا خونه ی ویلایی رفت که از قضا خونه ی ما هم اونجا بود. من : داریم کجا می ریم ؟ رادوین به خونه ی ما اشاره کرد و گفت : اونجا. دیگه چشمام از این باز تر نمی شد. یعنی...بابا خلاف کاره ؟ دوسته رادوینه ؟ امکان نداره. همچین چیزی امکان نداره. پس بگو چرا ما خارج از شهر زندگی می کنیم ولی مگه نمیشه توی شهر هم خلاف انجام داد ؟ پوزخندی به خودم زدم. هه هر کی به ما میرسه خلاف کاره. مسخرست.
  12. _پارت 81 ای بابا من که توی ماشینم. صبر کن ببینم کی منو اورده اینجا من که توی اتاق بودم نکنه... سخت مشغول فکر بودم که باز این مگس مزاحم پیداش شد. رامین : به به ساعت خواب آهو خانم. مشکوک از اینه نگاهش کردم : کی منو آورده اینجا ؟ رامین : خوب معلومه دیگه ر... با سیخونکی که رادوین بهش زد صدای آهش بلند شد و ساکت نشست سر جاش و به رانندگیش ادامه داد. مشکوک تر از قبل گفتم : خوب نگفتی کی ؟ سریع گفت : خوب بهادر دیگه. میشناسیش که ؟ همون دکتره که ما خونش بودیما. نمی دونم چرا ولی ناراحت شدم. شاید دوست داشتم بگه رادوین منو آورده توی ماشین. پکر نگاهشون کردم که زدند زیر خنده. بحث رو عوض کردم : خب کی حرکت کردیم ؟ چند ساعت دیگه می رسیم ؟ رادوین نگاهی به ساعت مچیش کرد و بدون این که نگاهشو ازش بگیره گفت : تقریبا ساعتای 12 یا 12:30 حرکت کردیم، فکر کنم یه دو ساعتی هست که توی راهیم. دقیقا نمی دونم کی ولی احتمالا فردا بعد از ظهر اونجاییم. سری تکون دادم و دست به سینه به صندلی ماشین تکیه دادم. دلم برای آرشام، داداش گلم تنگ شده بود ولی مامان و بابا اصلا. احساس کرختی می کردم. دوست داشتم دوباره بخوابم برای همین بی توجه به همه چیز آروم خوابیدم.
  13. _پارت 80 انتظار هر چیزیو داشتم به غیر از این. شوکه شده بودم. یعنی اون، این قدر منو دوست داره که می خواد به عنوان همسرش انتخاب کنه ؟ نمی دونستم چی بگم. گیج شده بودم. رادوین : سوال من جواب نداره ؟ خودت گفتی عادت نداری جواب طرف مقابلتو ندی. اون قدر مظلوم این حرف رو گفت که دلم براش سوخت. می خواست چیزی بگه ولی انگار دودل بود. بالاخره عزمشو جزم کرد و گفت : من...من دوست دارم آهو. آره دوست دارم، نمی دونم از کی و از کجا ولی دوست دارم مال خودم باشی. تو منو دوست داری ؟ جمله ی اخرش رو با شک و تردید گفت. رادوین : ازت نمی خوام همین الان جوابمو بدی. وقتی رسیدیم تهران جوابمو بده ولی خب اگه جوابت نه هست همین الان بهم بگو. دیگه نمی تونستم این جو مسخره رو تحمل کنم. ^خیلی خوبی^ بهش گفتم و ازش خواستم بره بیرون اما قبل بیرون رفتنش گفت که ^امشب حرکت می کنیم به سمت تهران^. وقتی رفت با ذوق نگاهی به خودم توی اینه انداختم. یعنی من قراره با رادوین ازدواج کنم ؟ جوابم از همین الانم مثبت بود ولی خب اگه می گفتم بله با خودش می گفت این دختر منتظر یه اشاره از من بود. در رو قفل نکردم. خودم رو روی تخت پرت کردم. یعنی خدا از اولش می خواست ما دوتا بهم برسیم ؟ آره دیگه. اگه این طور نبود اون شب منو نمی دید یا اصلا منو به عنوان خدمتکار شخصیش انتخاب نمی کرد. با این فکرا کم کم چشمام گرم و در آخر بسته شد. هی تکون می خوردم. انگار توی گهواره بودم. با این فکر خندم گرفت و لبخند بی جونی که به خاطر این که تازه از خواب بلند شدم بود، زدم. توی یه لحظه لبخندم خشک شد. یعنی چی ؟ من توی گهوارم ؟ با سرعت برق و باد نشستم.
  14. _پارت 79 یه حس لذت بود. با ولع می بوسیدمش انگار که بعد از یه راه خیلی طولانی بهم آب رسیده باشه. چند دقیقه ای که گذشت دستاش رو از سینم برداشت و دور گردنم حلقه کرد. اونم حرصی شده بود و داشت همراهیم می کرد. * آهو * هنوز داشت ادامه می داد. احساس می کردم بدنم داره شل می شه. دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و منم همراهیش کردم. دستامو بردم پشت گردنش و سرشو کمی اوردم جلو. بعد چند دقبقه ازم جدا شد. چشماش بدجور خمار بود. خودشو کشید عقب. نگاهش یه جوریی بود. رادوین : اینم از تنبیه ات. دستی به لبم کشیدم و بی حرف نگاهش کردم. بی میل نبودم. یه جورایی منو مجذوب خودش کرده بود. اسمش رو عشق نمی شد گذاشت فقط یه علاقه سطحی بود. همونجور داشتیم نگاه هم دیگه می کردیم که صدای یه مگس مزاحم اومد. _ کدوم تنبیه ؟! به پشت سر رادوین خیره شدم. رامین بود. شیطون مارو نگاه می کرد. وقتی دید چیزی نمی گیم با چشم و ابرو اشاره ای بهمون کرد. رامین : انگاری مزاحمتون شدم. زیاد اهل خجالت کشیدن نبودم یه جورایی اصلا بلد نبودم به خاطر همین صاف صاف زل زدم توی چشماش و گفتم : چه خوب فهمیدی. خنده ی بلندی کرد و از اتاق رفت بیرون. با اخم به رادوین نگاه کردم : دیگه دوست ندارم کارتو تکرار کنی. یه تای ابروشو برد بالا : ولی تو بی میل نبودی. خودتم همراهیم کردی. اوه ضایع کردم. من : عادت ندارم جواب طرف مقابلمو ندم. الان حساب بی حسابیم. درسته ؟ تعجب کرده بود ولی سعی کرد به روی خودش نیاره. رادوین : پس عادت داری کارای طرف مقابلتو بی حساب نزاری ؟ با شک نگاهش کردم و گفتم : آره. رفت سمت در اتاق و سه چهار بار پشت سر هم قفلش کرد و دوباره اومد رو به روم. توی چشمام زل زد و گفت : با من ازدواج می کنی آهو ؟
  15. –پارت ۷۸ با دیدن این که پیرهن نداشتم معذب شد. سعی کرد دستشو از باز م در بیاره ولی هر چی زور زد نتونست. آهو : ولم کن. سری بالا انداختم : نوچ باید تنبیه بشی. منتظر نگاهم کرد : چه تنبیه ای ؟ جوابی بهش ندادم به جاش به دیوار پشت سرش چسبوندمش ، صورتمو مماس با صورتش قرار دادم. نفسامون توی صورت هم می خورد. اصلا حرفی که می خواستم بزنمو یادم رفت. با یه حرکت لبامو نزدیک لبش بردم و با ولع بوسیدمش، چشمامو بسته بودم. دو تا دستاشو روی سینه لختم گذاشت. محکم تر گرفتمش. جاهامونو عوض کردم حالا من پشتم به دیوار بود. برای چند ثانیه لبامو برداشتم ولی دوباره کارمو تکرار کردم.
×
×
  • جدید...