رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Yassamanhosseini

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    184
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    14

آخرین بار برد Yassamanhosseini در 26 آذر 1397

Yassamanhosseini یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,260 Excellent😃😃😃😃

درباره Yassamanhosseini

  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 5 شهریور 1376

آخرین بازدید کنندگان نمایه

885 بازدید کننده نمایه
  1. ﻓﻘﻂ یه شهریور ﻣﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﻋﺮﺽ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﮐﻞ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﺵ
    ﻋﻮﺽ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﺍﯾﻨﻘﺪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻧﯽ تغییر
    ﻣﯿﮑﻨﻪ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺷﻢ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﻪ ﯾﻬﻮ ﭼﺶ ﺷﺪ …
    اس ام اس شهریوری که باشی…
    ﻓﻘﻂ یک شهریور ﻣﺎﻫﯽ ﻣﯿﺘﻮﻧﻪ ﺁﺧﺮ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﺎﺷﻪ !!!
    ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ ﮊﺳﺖِ ﺧﺸﮏ ﻭ ﺗﺎ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﯼ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺎﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﻩ …
    بله …

    ساده ست !!!

    برای این که با یه شهریورماهی دوست باشی لازم نیست که آدم خوبی باشی !!!

    همین خوبه که فقط ” آدم” باشی !!!

    اونوقت بهترینی !!!

    آره

    پس تولدت مبارک شهریوری

  2. تولدت مبااااااارککککک🎉🎉🎉

  3. Yassamanhosseini

    نگاه نگار | Yassamanhosseini

    _این همه دود کلافه ات نمیکنه!؟ برعکس حامین که دیدنش باعث می شد ازش چشم برندارم ،این جور غریبی بود ...دوست داشتم بفهمم پس این همه غرور و عصبانیت چی قایم کرده ....از طرفی هم چون صحبت نمیکرد بیشتر دوست داشتم راجبش بدونم ... . پک محکمی به سیگارش زد و همینطور که حبسش کرده بود گفت: _خوبیش اینکه صادقه ..خودش میگه ضرر دارم تو انتخاب میکنی که امتحانش کنی یا نه! _توجیح خوبی بود ! نگاهی بهم کرد...و بعد نگاهش و ازم دزدید ...انگار اوکم متوجه نگاه های خیره ی من شده بود ... . _اولین دختری هستی! نگاهی به تیپ فوق العاده اش کردم...یک کت چرم که پیراهن گشاد زیریش را باز گذاشته بود و یک پیراهن مشکی دیگر به ترتیب اونو خوشتیپ جلوه میداد ،یک شلوار کتان مشکی که دور مچ پاهاش بسته شده بود...اوووف دیگه داشتم گر میگرفتم، با لحن خودش گفتم : _که؟ _اولین دختری هستی که این همه بلا سرش اومده باشه و بعد بشینه روبه رو من و زل بزنه تو چشمام ...این همه جسارت و از کی یاد گرفتی؟ _جسارت نمیخواد ... خودت میگی این همه بلا!!! هر کسی شغلش هرروز باز کردن قوطی باشه بهش عادت میکنه اینم مثل اون... حرفی نزد ...فقط ابروهای بالا رفته اش نشون میداد که حسابی داره گوش میکنه ...که ادامه دادم... _عجیب نیست؟ سرش و بالا آورد و منتظر ادامه حرفم شد گفتم: _عجیب نیست که کسی که من و دزدیده و کلی اتفاقات غیر قابل باور بزام رقم زده باشه ...الان خیلی متمدن جلوی من توی رستوان شیک نشسته باشه؟چرا فکر میکنم هیچ وقت به اصل اتفاقات نمیرسیم؟چرا فکر میکنم زندگی مثل نگاه کردن تو به آدما و طبعیت نیست ؟چرا فرق میکنی؟؟؟ تغییری تو صورتش احساس نکردم ...بدون اینکه حتی تایید یا ردم کنه خیلی بی تفاوت سیگار می کشید که صدایی منو از اون حال و هوا بیرون آورد ... _مهراد باورم نمیشه خودتی پسر؟؟ چی شد؟کی به کیو صدا کرد؟ مهراد؟؟؟پس این مرد ناشناس روبه روم اسمش مهرادِ ...نگاهم به پسری شیک پوش و صد البته جذاب افتاد ...صورت کشیده ،موی قهوه ای ، و ته ریش به همان رنگ،چشمان تیره،انگاری دو رگه بود ته لهجه خاصی ناشناس من و صدا کرد ...من چی گفتم؟ناشناس من؟نه ناشناس ما...آره اینجوری بهتره... ناشناس بلند شد و نگاهی به پسر روبه روش کرد و گفت: _جان خیلی وقته ندیدمت.. اوهووو جان؟ اینم شد اسم؟ من میگم این یارو خارجیه، اصلا از قیافش معلومه... جان بلافاصله جواب داد: _بابا خیلی اصرار کرد منم اومدم ...راستش ایران مثل کشور خودمونه احساس غریبی نمی کنم! _درگیر شرکتین هنوز؟ با خنده جواب داد: _نه خداروشکر کار اونو تموم کردیم تفریحی اومدیم ...هم مادرم خیلی دلش برای خانواده اش تنگ شده بود ...و البته برای تو ! _من؟ با خنده نگاهش و چرخاند با دیدن من گفت: _اوه اینقدر سرگرم صحبت شدم باهات این خانم و فراموش کردم ...این لیدی جذاب و معرفی نمی کنی؟ مجبور شدم بایستم که ناشناس نگاهی به من کرد و روبه جان گفت: _نگار معروف... منظورش از معروف چی بود؟ چشمکی حواله ام کرد ،من هنگ کرده زل زدم بهشون،نگاهی به جان کرد و گفت : _جان رفیق قدیمی و ترکیه ای ،ایرانی من من هنوز تو بهت حرف ناشناس یا همون مهراد بودم که صدایی شنیدم. _از آشنایتون خوشبختم خانم سری به نشانه خوشحالی تکان دادم و گفتم : _من هم همینطور ... نگاهش و ازم گرفت و دوخت به ناشناس و سریع گفت: _من الان باید برم ، اومدم تهران بیشتر هم دیگرو می بینیم ناشناس رفیقش و در آغوش گرفت و اون مرد خیلی زود از ما دور شد ...رفیقشم مثل خودش بی ادبه ...آدم یه خداحافظی میکنه نه که دستش و بلند کنه !!!ای خدا چقدر باید حرص بخورم
  4. شدم مثل سیگار...
    رفیق درد جماعتم
    ولی همه جا حرف از بد بودنمه :)

  5. Yassamanhosseini

    نگاه نگار | Yassamanhosseini

    تو خواب شیرینی فرو رفته بودم که دستی صورتم و نوازش میداد ...فقط این چیزها و تو کتاب ها خونده بودم ...چه حالی میده بعد از مدتی دست نوازش گونه ،از صورتم برداشته شد ...اِاِ کجا رفت پس ...میخوامش دوباره ! با صدایی به خودم اومدم.. _نگار هومم صدای ناشناس بود شیطنتم گل کرد خودم و به خواب زدم .. _نگار پاشو حرکتی نکردم بازیگر قهاریم من !!!که دوباره گفت: _نگار تا سه می شمارم چشمات و باز کردی کردی نکردی من میدونم و تو ... یک دو همزمان با گفتن سه چشمام و باز کردم ،به اون مرد ناشناس عصبی لبخند پت و پهنی تحویل دادم ...که زیر لب گفت: _بچه ... با پررویی گفتم : _شنیدم در و کامل باز کرد و گفت : _پیاده شو نگاهی به اطرافم کردم و گفتم: _اِ رسیدیم؟؟ مگه قرار نبود بریم تهران؟ پوزخندی روی لبش خودنمایی کرد و گفت: _من با دختر جماعت قرار نمی بندم ... پووف صدا داری کردم ،هیکل ورزش کاریش و از جلوم کنار کشید ،مردتیکه گندهِ،زور گو ...بالخره نگاهم افتاد به یک رستوران فوق العاده شیک که نمای فوق العاده ای داشت ... . از ماشین پیاده شدم بدون اینکه در و ببندم به سمت رستوران راه افتادم که صداشو شنیدم .. _برگرد! با تعجب نگاهش کردم و گفتم: _من که روده بزرگه داره کوچیکه و میخوره..بیا دیگه ناشناس ...جون تو تنم نمونده با لحن محکم و دستوریش گفت: _گفتم برگرد به سمت ماشین برگشتم که گفت: _دست پشت سر میدونی چیه!! وا مردک این همه راه منو کشوند که بگه در و ببندم ..ناشناس از خود راضی ! محکم در و بستم و در ماشین و قفل کرد جلو من شروع به حرکت کردن کرد ... زیر لب گفتم: _ناشناس دوست دارم بگیرمت تا میخوری بزنمت ،نفست دیگه بند نیاد ،بعد با دستم گردنت و بگیرم و خِرخِره اتو بجوئم... _زورت نمیرسه !تلاش نکن ! اوه اوه شنید ...بدون اینکه حرفی بزنم پشت سرش راه افتادم ...وارد رستوان شدیم،بو غذا بهم خورد بیشتر گرسنه شدم چقدر الان دلم ماهی کبابی میخواست ...نگاهم به یک زوج افتاد که پیدا بود چقدر عاشق همدیگه هستن پسر صندلی عقب کشبد تا دختره بشینه ...حسرت تو چشمام موج میزد ..صندلی و عقب کشیدم و نشستم ...نگاهی به ناشناس کردم که نرسیده سیگاری روشن کرد ..
  6. Yassamanhosseini

    نگاه نگار | Yassamanhosseini

    منتظر جواب نماندم و سریع بیرون زدم ...اشکهایی که روی گونه ام سر میخورد باعث آزارم بود ...یکی نیست بگه نگار لعنتی گریه برای چی برای کی؟ کی میخوای آدم شی!! اون مردک خودش بریده و دوخته !!دیگه ناراحتی تو از چیه؟؟گریه میکنی برای کی!!!تو کی اشکت دم مشکت بود ...قوی باش ...مرد ناشناس تیکه به بنزش داده بود و سیگار می کشید ...انقدر محکم و قوی ایستاده بود ...که آدم فکر میکرد یک مجسمه است ...از تو هم متنفرم تو باعث شدی همه چیز و بفهمم ای کاش تمام این چیزهایی که میگی دروغ بود ، ای کاش !! نگاهش به من افتاد بی معطلی ،در صندوق عقب و باز کرد ..چمدونم و درونش قرار دادم ...تند تند نفس می کشید مثل کسی که نفس کم آورده ...یا دوست داره یک دعوایی به پا کنه !دلیلش برام مبهم بود ..با سرش اشاره کرد که من بشینم من هم آروم روی صندلی شاگرد نشستم ..تو طول مسیر ، نگاهم به بیرون بود ...از تابلو هایی که گوشه خیابان بود فهمیدم داریم مقصد تهرانِ!! جاده ی پر پیچ و خم ، پر از درخت که مه تا نیمه هاش و گرفته بود.. از گوشه چشم نگاه این مرد ناشناس کردم ،نفس هاش آروم شده بود ...با دقت رانندگی میکرد ...چقدر این مرد آهنی و سنگ دل غیر قابل پیش بینی بود ...نا خدآگاه دهانم ،باز کردم و گفتم: _تو که اینقدر آدم داری با لحن دستوریش گفت: _تو نه شما! با حرص گفتم: _شما اینقدر آدم دارین ..چرا به همونا سهامت و نسپردی که بگیرن؟چرا باعث شدی دنیای آرزوهام نابودشه ...چرا تا من طعم خوشبختی و می چشم یکی به دهنم زهر می کنه ؟ با داد گفت: _کنار کی میخواستی خوشبخت شی!!!کنار اون شوهر قلابیت ؟ یا خانواده ات؟؟؟ از دادی که زد تنم لرزید ..راست میگفت ...این بشر همه چیز و راجب من میدونست و دلیلی نداشت خیلی چیز ها و ازش مخفی کنم !من کنار هیچ کس ،هیچ وقت احساس خوشبختی نخواهم کرد ...خانواده ای که اصلا من براشون اهمیت نداشتم به چه دردی میخوردن ... زیر لب زمزمه کردم : گر نگهدار من آن است كه من ميدانم شيشه را در بغل سنگ نگه ميدارد... اشک و از گوشه چشمم پاک کردم ...نگاهم و دوختم به جنگل وسیع و درختای سبزش که انرژی خاصی به آدم میده ، و دیدن مه آدم و به وجد میاره...نگار اگه دلت غم داره ..اگه از همه رو دست خوردی!! فقط و فقط الان به نگار برس که عاشق جنگله ..
  7. خوشحالم که براتون چالش برانگیز شد ممنون آقای بخشی عزیز
  8. هستی عزیزم سلام ما خیلی خوب میدونیم که همه جای جهان روزانه بسیاری از این اتفاقات میفته ... این وظیفه ماست که چطور رفتار کنیم و آگاهی بدیم ..اما اتفاق اتفاقه ... دوست دارم همه در هر کجا فارغ از هرچیز فقط زندگی کنن ... چون دیدن نیمه پر لیوان از خالیش بهترهِ?
  9. سلام شبتون به خیر دوستان یک عذر خواهی ویژه از همه ی شما که نگارم و دوست دارین میکنم ..بنا بر دلایل شخصی نتونستم ادامه رمان نگاه نگار و بنویسم اما از امشب استارت کار و زدم و دوباره دارم ادامه میدمش ... ممنون از دوستای خودم که پیگیر هستن و مدام تو این مدت از من درخواست داشتن که ادامه رمان و بنویسم ... اما دوستان باور کنین وقتی ذهن و روح آدم خسته باشه دست و دلش به هیچی نمیره علاوه بر اینکه سعی کردم قوی تر برگردم پیشتون هر انتقاد و هر جای رمان به نظرتون مبهم بود بگین به نظراتت تک تکتون گوش خواهم داد دوستدار نگاه شما ❤❤❤
  10. Yassamanhosseini

    نگاه نگار | Yassamanhosseini

    صورتم و بین دستاش گرفت و گفت: _خواب نمیبینم؟خودتی نگار کجا بودی ...کسی بلایی سرت آورد ؟؟این چند روز که نبودی دیوونه شدم دق کردم ...مونده بودم جواب خانواده ات و چی بدم ..مونده بودم الان اگر زنگ بزنن چی بگم ...بگم کجایی؟؟ میدونی چه فکرهایی به سرم زد من و در آغوش گرفت ...آغوش گرم حامین ، تنها حمایت کننده من تو روزهای سختی ،دروغگو بزرگ، دستام و بلند کردم که پشت کمرش بذارم اما پشیمون شدم از تمام حرف هایی که شنیدم دستم و پایین آوردم و خودم عقب کشیدم ...حامین از این حرکت من عصبی شد اینو میتونستم تو چشماش و بدنش ببینم که چجوری خشکش زده بالاخره گفتم: _اومدم مدارکم و ازت بگیرم و برم ... با ناراحتی نگاهم کرد و در حالی که حسابی تعجب کرده بود گفت: _کجا بری؟ _اونش به تو ربطی نداره عصبی شد : _نگار من شوهرتم ... با داد گفتم: _هیسسس،خفه شوووو...تو شوهر من نیستی...اینو میدونستی و با احساسات من بازی کردی! _نگار داری اشتباه میکنی!!! سرم و به سمت دیگری گرفتم و گفتم: _باید برم ..مدارک ..بدو _نگار بذار توضیح بدم دستم و گرفتم جلو دهنش که ساکت شه ،زل زدم تو دوتا گوی تیله ایش که روزی دیوونه ام میکرد اما حالا حالم بهم میزد ...نمیتونستم نبخشمش چون اون همیشه حمایت کننده من بوده..اما با دروغ..ای کاش دروغ نمی گفت ...ای کاش با احساس من لعنتی ضعیف بازی نمیکرد ...ای کاش.. _از خودم خسته شدم ...آدما اگر هرروز بدبخت باشن عادت میکنن..لازم نبود ترحم کنی...لازم نبود دورغ بگی حامین لعنت بهت که کاری باهام کردی که از خودم بدم بیاد ..اما میدونی دیگه مهم نیست ...نه بیماریم مهمه!! نه تو ...به زندگیت برس...من میخوام یه زندگی جدید و شروع بکنم ...تو هم بایکی یه زندگی بساز اما قول بده به اون هیچ وقت دروغ نگی!!!قول بده _قول میدم اینو گفت و از پله ها بالا رفت ...صدای دادش و از طبقه پایین می شنیدم تنم میلرزید از این همه بی رحمی خودم ‌‌! تنم می لرزید از اینکه مجبورم به جدایی!با چشمای به خون نشسته اش به سمتم اومد چمدونم و جلوم گذاشت و کارت ملی و شناسنامه ام و به سمتم و گرفت و گفت: _هر از گاهی ...بهم خبره از حالت ..باشه؟ _قول نمیدم ..حامی خوبی برام بودی ممنونم ...اما واقعا فکر نمیکردم که در حقم این کارو بکنی من به درک ! به خانواده ات میخوای چی بگی!!البته مهم نیست من میرم ..خداحافظ شناسنامه و کارت ملیم و گرفتم تو دستم ، چمدونم همرام روی زمین می کشیدم پشت به حامین شروع به راه رفتن کردم که صداشو شنیدم: _نگار به سمت صداش برگشتم که خودم و تو آغوش حامین دیدم صداش و زیر گوشم شنیدم : _هرکاری کردم فقط و فقط به خاطر خودت بود...یه روزی میفهمی چرا ! دوستت دارم ..خیلی ...مراقب خودت باش ..لطفاً ..امیدوارم هرجا که هستی بخندی .. خودم و کنار کشیدم ..وای که چقدر وداع با این دو گوی خاص سخته چشمام و رویهم گذاشتم و پشت بهش کردم اشکهام سرازیر شد با صدای که سعی کردم نلرزه گفتم: _خداحافظ
  11. Yassamanhosseini

    نگاه نگار | Yassamanhosseini

    اشکهام و پس زدم ، ماشین ایستاد ..نگاهی به روبه روم کردم خیلی خوب ویلا حامین می شناختم ...سرم و پاسین انداختم خواستم پیاده شم که صداشو شنیدم که گفت : _طولش نده...الافت نیستم باید بریم اینکه دارم خودم و میندازم تو چاه یا نه و نمیدونم ، اینکه بعدش کجا میخواد منو ببره هم نمیدونم ..دیگه واقعا اهمیت نداشت ... .فقط باید برای همه زندگی میکردم ..برای اینکه همه در سلامت باشن باید تحمل میکردم ...در و باز کردم و پیاده شدم ..نفسم گرفت چند بار محکم روی سینه ام کوبیدم ، در ویلا نیمه باز بود ..وارد شدم خوب نفس کشیدم در هوای پر مهری ...نگار خوب نفس بکش که ناشناس قراره نفست و ببره ... در ویلا و باز کردم ...حامین در حال تلفن حرف زدن بود ...چقدر لاغر شده بود ... چطور دلم اومد تنهاش بذارم ... چطور من الان زندم ؟ چرا نمی میرم؟ ولی وقتی یادم افتاد که همه چی یه بازی بوده سنگ دل که نه اما دیگه اهمیت نداشت ... _محمد دارم دیوونه میشم این دختر نیست دارم کم میارم ...آره داداش همه جارو گشتم نیست ...شما بیمارستانارو چک کردی؟من جواب خانواده اشو چی بدم؟...تو گوش کن..نمیذاری من حرف بزنم...چی میگی؟ من با نگار رابطه نداشتم ....مطمئنم ... داداش تو کی دیدی من همچین کاری و با یه دختر بکنم ...نگار برای من عزیزه خیلی ..اما فقط دوست داشتم سرپناهش باشم همین ... سرپناه؟ حامین؟ تو سرپناه من شدی !!! یعنی عاشقم نبودی؟؟ عاشقم نبودی و نزدیکم شدی؟نگاهش تو نگام افتاد تو همون حالت موند همین جوری که تو چشمام زل زده بود گوشی تو دستش بود گفت: _داداش زنگ میزنم ..زنگ میزنم ... حامین گوشی و طرفی پرت کرد و به سمتم اومد و گفت: _نگار ..نگار خودتی ؟ دستی روی صورتم کشید .
  12. Yassamanhosseini

    نگاه نگار | Yassamanhosseini

    نگار ،نگار چقدر تو لعنتی حرف میزنی با خودت بس کن اتفاق بدی قرار نیست بیفته ...اصلا قرار نیست اتفاق بدی بیفته ... طبق معمول مرد ناشناس در حال سیگار کشیدن بود و من تازه میتونستم نفس بکشم ...به سمتم برگشت با دستش اشاره کرد که اون مرد گوریل مانند مارو ترک کنه ...به سمتم اومد و گفت : _ می برمت پیش حامین ! همون شوهر قلابیت ... تو دلم غوغا به پا شد که سر عقل اومده که ادامه داد: _ولی برای خداحافظی و اینکه پرونده ای برات باز نشه ... بادم خالی شد ..چی فکر میکردم و چی شد ... _چیه یه دفعه نیشیت بسته شد !!!فکر فرار به سرت بزنه من میدونم و تو دوباره پررو شدم و زل زدم تو چشماش و گفتم: _ میرم جایی که نتونی پیدام کنی ...حامین کمکم میکنه! نزدیکم شد و چونه ام و با اون دستای گرمش گرفت ...بوی عطر ش مشامم و پر کرد..چرا من جا اینکه سرم و بکشم عقب هیچ کاری نمیکنم ...چرا اینجوری شدم ...من دارم به حامین خیانت میکنم ؟؟؟ اه نگار به خودت بیا!!!تو همین فکرها بودم که گفت: _خانواده ات ، حامین، دوستات با فرارت همشونو به کشتن میدی...برای من مثل آب خوردنه تنم لرزید چونه ام و ول کرد ..درد چونه ام حتی اهمیتم نداشت با چشمانی پر اشک گفتم: _ تو یه آشغال پست فطرتی که زورت به یه دختر رسیده....تو حتی لیاقت ... با تو دهنی که خوردم و شوری خونی که تو دهنم حس کردم به خودم اومدم ..این چیکار کرد؟ زد تو دهن من؟؟؟از شدت درد اشکم در اومد ...دستمو گرفت و من پرت کرد تو ماشینش ، ماشینی که خیلی ها آرزوش و داشتن ...اما برای من حکم یه قفس و داشت ...خودم و تو آینه نگاه کردم لبم پاره شده بود ..دوباره گریه ام گرفت ...بابا کجایی؟کجایی که ببینی عزیز دوردونت هر روز از همه داره میخوره!! طولی نکشید که ناشناس سوار ماشین شد .. ازش ترسیدم..خیلی ... دیگه حتی دوست نداشتم نگاه تو چشماش بکنم ...
  13. Yassamanhosseini

    نگاه نگار | Yassamanhosseini

    در حالی که به سمت در می رفت گفت: _تو کمد لباس هست !یکی و انتخاب کن باید راه بیفتیم!! _کجا؟ به سمتم برگشت ،حالت صورتش نشون میداد که عصبیه تو همون حالت گفت: _یه باره دیگه حرف بزنم سوال بپرسی من میدونم و تو!! منتظر حرفم نموند ،از حرص داشتم میترکیدم مردتیکه ی پررو !!!اداشو در آوردم ...دوباره در و باز کرد بلافاصله صاف ایستادم که گفت: _ در ضمن من پشت سرمم چشم دارم...حواست و جمع کن !! وا این چرا اینقدر جدی و عصا قورت داده است آدم دوست داره خفش کنه بلافاصله بعد از رفتنش به سمت کمد رفتم .. خوب بذار ببینم چی داریم اینجا !!! در کمد و باز کردم ...3 تا مانتو و شلوار شیک جا خوش کرده بودن که همراه با اونا ست کفش و کیف به علاوه شال های طرح دار ....اولی برانداز کردم مانتو آبی کاربنی با نقش های هندسی سفید ، دومی مانتو طرح دار برگ های بزرگ و سبز این یکی بدجوری چشمم و گرفت این مرد ناشناس هرچی هم به درد نخور و عصا قورت داده باشه ولی خوش سلیقه است ... سومی و نگاه کردم .. یه مانتو مشکی جلو باز که بلندیش تا زانوهام می رسید ... با اینکه خیلی چشمم اون دوتا مانتو گرفته بود ولی صلاح بود که لباس های تیره تر بپوشم .. مانتو مشکی و شلوار لی یخی و پوشیدم ... نگاهم افتاد به یه جفت کتونی سفید رنگ ... آخ که من میمردم برای کتونی ، بلافاصله پام کردم و شال خوش رنگ سفید و مشکی سرم کردم ... داشتم تو آینه خودم و برانداز میکردم که نگاهم افتاد به دستم ، مچم که تو دستای ناشناس اسیر شده بود ...حسابی قرمز شده بود ... حتم دارم تا فردا کبود میشه ...تو همین فکر ها بودم که در باز شد ..از ترس پریدم و نگاهی به عقب کردم ..یه مرد کت و شلوار کشیده و هیکلی که بی شباهت به گوریل نبود تو چهار چوب در دیدم .. _خوبه آدم در بزنه گاهی اوقات .. بدون اینکه تغییری تو چهرش ببینم گفت : _آقا منتظر شما هستن ... مرتیکه الدنگ ، انگاری آدم نیست ... در و باز کرد افتادم جلو اون پشت سرم حرکت میکرد ...استرس داشتم و تین منو ناراحت میکرد هر وقت که من ناراحتم ..یا اتفاق بدی افتاده ...یا اتفاق بدی قراره بیفته ...
×
×
  • جدید...