رفتن به مطلب

Roya80

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    123
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

250 Excellent😃😃😃😃

8 دنبال کننده

درباره Roya80

آخرین بازدید کنندگان نمایه

137 بازدید کننده نمایه
  1. Roya80

    مرسییییی عزیزم من از فردا همشو درست میکنم دستت درد نکنه که گفتی گلم
  2. Roya80

    کوچه رو پیدا میکنم و میرم توش .سرمو به طرف سقف اتاق بلند میکنم و پرنده های خیالی رو نگاه میکنم . وقتی میبینم این روش کار ساز نیست و ستاره همچنان داره نگاه میکنه ، نگاهمو از سقف میکنم و به چشای توبیخ گر ستاره میدوزم . با پرویی ذاتیم و بی خیالی ساختگیم میگم : __ خوب ! نگفتی ؟ تای دیگه ی ابروشم بالا میده و بی خیال تر از من جوابمو میده : __ اولندش اون کوچه ای که توش رفتی بن بسته آبجی ! دومندش فضولی همیشه خوب نیست . گاهی به ضررت میشه ! از من گفتن ، نگی نگفتیا !!!! سومندش ، برسیم به رفع حس فضولی تو . صبح که رفتی سوئیچو برداری این شازده ... اسمش چی بود ؟ بدون توجه به لحن تمسخر آمیزش ، خودمو با اشتیاق کمی جلو میکشم و میگم : __ ماکان ! لبخند مزحکی میزنه و با حالت طنزی حرفاشو به هوا شوت میکنه : __ ها !!!! آره همون ماکان !!! این ماکانه اومد پایین ، خیلی شیک نشست سر میز . منو که میشناسی ؟ نه گذاشتم نه برداشتم حرفی که از سر شب تو مخم رژه میرفت رو خیلی مودبانه بهش گفتم . مودبانه های ستاره همیشه مشکوک بودن ! خدا رحم کنه ! با فضولی و بد بینی چشامو ریز میکنم و میرم تو صورتش ؛ خیلی مشکوک میپرسم: __ چی گفتی حالا ؟ لبخند بامزه ای میزنه و کلشو میخارونه . در همون حال جواب میده : __ گفتم نمیدونم از کدوم جهنم دره ای اومدی ، ولی از هر گورستونی که اومدی ، برگرد به همون قبری که قبلا جات بود ! اگه بر نمیگردی هم بشین مستراب رو بو کن ؛ چون محاله بزارم دستت به پولای این ابجی اسکل من برسه ... تازشم بهش گفتم که فکر بالا کشیدن پولاتو بریزه دور چون تو اونی که نشون میدی نیستی و خیلی مرموز تر از این حرفایی ... خوب گفتم مگه نه ؟ چشام قد گوجه میزنه بیرون ... دهنم دو متر باز میمونه و توهمون حالت خشک میشم ! ینی این میمون برقی ، همه این حرفارو راس راسی به اون ماکان بدبخت چسبونده ؟ ای بمیری ستاره ، با اون حرف زدنت !!! خیلی بی دلیل و بدون مقدمه سس قهوه ای رو مالیدی به ماکان بد بخت که ... به عبارتی ترورش کردی! ای الهی ذلیل شی دختر که آبرومو بردی ! ای بابا حالا من چیکار کنم ؟ چجوری گند کاری اینو جمع کنم حالا؟ هوف !!! بیچاره ماکان ! حالا ینی اون چی گفته در جواب ستاره . همین سوال رو بلند از ستاره ی گور به گور شده میپرسم : __ اون چی گفت ؟ در جواب سوالم لبخند خبیثی میزنه . دستاشو بهم میکوبه و با حرفاش رومخم ضرب میگیره : __ چی گفت ؟ نخندون منو بابا !!! اصلا چی می تونست بگه ؟ اون جور که من باهاش گپ زدم ، رفت تو کما ! ولی فک کنم از مهمون نوازیم خوشش اومد که اخماش رفت توهم ! آها ... چرا، چرا یه جمله گفت که به نظرم لازمه توهم بشنویش ! میخوای بگم چی بود ؟ بازم با همون حالت متعجب سری به نشونه آره تکون میدم و اون میمون هم با یه لحن عجیبی که هم توش تمسخر بود و هم افسوس ادامه داد : __ گفتش که من اونقدری دارم که صد تا مثل تو و اون دوستتو بخرم و آزاد کنم ! چشمَم هم دنبال پول شماها نیست ! شما بهتره گله گوسفنداتو سفت بچسبی تا گرگا بهش دست برد نزنن !!!!منو میگی .... چنان در عرض دو ثانیه اخمام میره توهم که انگار نه انگار ، دودقیقه پیش داشتم از حرص و تعجب میمردم ! ستاره الان چی گفت ؟ گفت که ماکان گفته ، صد تا مثل منو میخره و آزاد میکنه ؟ این حرف ماکان ینی * اونقدری داره که بتونه به هتل بره و بگه براش پول بیارن * این حرفش ینی که من بازم سر کارم !! ینی الکی بهش جا دادم ! یعنی بیخودی براش دل سوزوندم ! ینی رکب خوردم ! ینی فریبم داده ! این حرفش ینی اونم منو اسکل فرض کرده ! این حرفش ینی ... ینی ... ینی چی ؟ هان ؟ ینی سایه خانومه اسکل ، تو الکی براش دل سوزوندی ! ینی این که تو بازم خر شدی ! فهمیدی ؟ آره فهمیدم !!!! بهم میریزم . خیلی بد هم بهم میریزم ! با فکر به این که منو خر فرض کرده ، بهم میریزم ! با حالی آشفته از روی تخت بلند میشم و به طرف در اتاق راه میرم . دستمو توی هوا و بدون دلیل تکون میدم و راه رفته رو برمیگردم . دوباره روی تخت میشینم و به خودم امید میدم که شاید این حرفش ، فقط در حد حرف بوده باشه ! ای بابا ، کی رو گول میزنم ؟ اون لباسای مارک پاره پوره ی اون شبش ، همش سند بر اینه که آقا جان ، ماکان خان خر پوله و بس !!! حالا من باید چیکار کنم ؟ با صدای زنگ آیفون از فکر و خیال خارج میشم و با حالت پریشونی در اتاق رو نگاه میکنم . این ماجرا رو به گوشه ای از ذهنم میفرستم تا بعدا بهش رسیدگی کنم . با تعجب به ستاره نگاه میکنم و میگم : __ قرار بودکسی بیاد ؟ شونه ای به نشونه ندونستن بالا میندازه: __ نه بابا ! برو باز کن ببین کیه ! باشه ای میگم و از روی تخت بلند میشم . به قصد باز کردن در ، با سرعت از اتاق خارج میشم و به طرف آیفون تصویری پا تند میکنم ! تا بهش برسم یه بار دیگه صداش بلند میشه . همین که بهش میرسم ، خشکم میزنه ! لعنتی !!!! این اینجا چیکار میکنه ؟ فکر نمیکردم اونقدر عصبی باشه که تا اینجا بیاد ! حالا چیکا کنم درو باز کنم ؟ در همون حال که با خودم کلنجار میرفتم ، صدای ماکانو از پشت سرم میشنوم که انگاری مخاطبش منم : __ چرا باز نمیکنی ؟ با ترس از وجوده اون فرده پشت در، به طرفش میچرخم ! نگاهم به سینی صبحانه میوفته که تو دستاشه . نگاه مضطربم از سینی بالا میاد و به چشای سوالیش میرسه . نا خودآگاه استرسم بیشتر میشه . یا خدا !!! حالا با این چیکار کنم ؟ اگه عرشیا ببیندش خفم میکنه ! اصلا چه فکری دربارم میکنه ؟ وای خدا ! خودت کمک کن . واسه ی بار سوم که صدا آیفون بلند میشه ، از ترس تو جام میپرم و این ترس از نگاه ماکان مخفی نمیمونه ! بدون حرفی نگاه مشکوکی بهم میندازه و راهشو به طرف اپن کج میکنه ؛ سینی رو میذاره رو اپن و به طرفم میاد ! بی توجه به ماکان به طرف آیفون میچرخم و با ترس به چهره عصبی عرشیا که ازش نمیانه نگاه میکنم . نمیدونم در رو باز کنم یا نه که ... قبل از این که من تصمیمی بگیرم ، ستاره با حرص از اتاقش خارج میشه و بدون نگاه به قیافه ترسیده من در رو چیک ، باز میکنه ! تازه وقتی درو باز میکنه میفهمه که چیکار کرده ... اونم یهو با ترس به طرفم میچرخه و میگه : __ یا علی عرشیا بود؟ قبل این که نگاه ترسیدم از ماکان جدا بشه و جواب سوال ستاره رو بدم ، در ورودی به شدت باز میشه . من هم که پشت در ایستاده بودم ، با باز شدن در یه درد بدی تو کمرم و پشت سرم میپیچه ! از شدت درد یه لحظه چشام تار میبینه و سرم گیج میره . همین که در باهام برخورد میکنه به طرف جلو ، ینی دقیقا تو بغل ماکان پرتاب میشم !!! صدا جیغ ستاره که از رو ترس و هیجانه ، تو لحظه ای که به بغل ماکان شوت میشم ، ناجور میره رو مخم . پشت بند این همه حادثه ، که فقط تو چند دقیقه اتفاق میوفته ، صدای داد عرشیا به گوشم میخوره ! چنان عربده ای میزنه که از ترس به خودم میلرزم . پاهام از ترس وا میرن و به پایین خم میشم . درست موقعی که کم مونده زمین بخورم دستای ماکان دورم محکم میشن . با کمک دستای ماکان به زور صاف می ایستم و با ترس و لرز ، توی دستاش به طرف عرشیا چرخ میخورم و باهاش چشم تو چشم میشم ... نگاه عرشیا قفل کرده رو ماکانی که از ترس نیوفتادن من خیلی سفت بغلم کرده !!! نگاه منم از روی عرشیا جدا میشه و اول روی ستاره ی ساکت و ترسیده و بعد رو قفل دستای ماکان به دور کمرم میشینه ! همین که نگام به دستاش میوفته ، خودمو به سرعت از بغلش میکشم بیرون . دستاش با کمی مکث ، کمرمو ول میکنه و قدمی فاصله میگیره! از روی ترس در حال لرزیدن بودم و این لرزش دست خودم نبود . با همون لرزش که باعث خش افتادن صدام هم شده بود ، به زور به حرف میام : __ عرشیا ... به .. به خدا اون ... جوری که تو ... فک ...فکر میکنی ...ن .... نیست ... صدای داد یهوییش تو کل خونه پژواک پیدا میکنه ؛ جوری که از ترس چشام بسته میشه و ستاره هم از ترس هینی میکشه و یه قدم به عقب میره . __ نیســــــــــــــت ؟؟ ... د آشغال خودم دارم با چشام میبینم اون وقت تو میگی نیســـــــــــــــت؟؟ با خشم به طرفم میاد و تو یه ثانیه موهامو مشت میکنه و به عقب میکشه ... درد بدی تو سرم میپیچه و دستم ناخودآگاه رو دستش میشینه . از درد چشام پر آب میشه و نفسم بند میاد ! ولی باز هم آه و ناله نمیکنم . صدای ترسیده ی ستاره رو میشنوم که عرشیا رو مخاطب قرار داده : __ عرشیا تورو خدا ولش کن ! نعره ی عرشیا ستاره رو هم خفه میکنه: __ تو خفه شــــــو !!! بالافاصله صدای ستاره قطع و به عبارتی خفه میشه ! از گوشه چشمم ماکانو میبینم که با اخم شدیدی یه قدم جلو میاد
  3. Roya80

    البته تیشرته انگاری تنگه . کل شیش تا تیکشو ریخته بود بیرون . جووون عجب هیکلی داره ها !! رنگ پوستش چه باحاله ها . یه چی تو مایه های برنز کمی روشن . از اون برنزِ ته گرفته ها نیست به عبارتی رنگ پوستش عالیه ! بازو هاش رو نگاه ! اهم اهم !!! سایه تو مال کار دیه ای اومده بودیا !!!! ای وای آره خاک تو سرم . اومدم بهش غذا بدم ، خوردمش ! حالا خوبه نفهمید خیره شدم بش ! اگه فهمیدم به روم نیاورد . مهم اینه که من الان خودمو گم کردم !!!!! هوووو یکی کمک کنه بابا .... چی میخواستم بگم؟ اه یادم رفت ! در همون هینی که من با خودم درگیرم صداشو میشنوم که در حالی که به سقف خیرس به حرف میاد : __ کارم داشتی ! یکم من من میکنم و ... آها یادم اومد ! بشکنی میزنم و با نمایش سی و دوتا دندونم میگم: __ خواستم ببینم صبحانه خوردی ؟ یا نه؟ نگاه سرد و گیجش به طرفم میچرخه ؛ توی نگام میشینه و گیج تر از قبل لب میزنه : __ چرا به کسی که نمیشناسی کمک میکنی ؟ ... چرا برام دل میسوزونی ؟ ... چرا نگران غذا خوردن منی ؟ ... اصلا چرا بهم اعتماد کردی و سریع تو خونت رام دادی ؟ میدونستم دیر یا زود این سوالو میپرسه اما نه اینقدر یهویی و یه دفعه ای ! از سوالش تعجب میکنم ، ولی جوابای آماده ای براش دارم . جوابایی که تو این مدت ملکه قلب خودم بود ! ولی حتی به خودم اجازه نمیدادم که بهش فک کنم ! حالا این جواب میخواد و به یادم میاره که چقدر دلیل دارم ! به یادم میاره که چقدر کمبود داشتم و دارم ! تمام نداشته هامو به یادم میاره و جواب میخواد !!!! باشه جواب میدم !!! فقط یه سوال ؟ اگه غم صدامو درک کنه ، اگه حالم خرابم رو بفهمه ، اگه درد نداشته هامو حس کنه ! اون وقت شخصیت دروغی که ساختم ، خراب نمیشه جلوش ؟ میدونم اگه یه کلمه حرف بزنم میتونه درد هامو لمس کنه . ولی باید جوابشو بدم . به کنارش که هنوز دراز کش بود ، میرم و روی تخت میشینم . نگاه متفاوتی از نگاه این چند وقتم بهش میندازم ! یه نگاه سرد و عمیق . سرمایی که از خاطرات سرد و پوچم سر چشمه میگرفت . خاطراتی که زندگیمو تباه کردن !!!! سعی میکنم جوابی بدم که کمی از موضوع اصلی دور بشیم . شاید بشه گفت تلاش میکنم که فکرشو منحرف کنم . سوال اصلی اینه که : آیا واقعا من علاقه ای به یادآوری اون خاطرات دارم؟ مطمئنا نه! میتونم سرمای اون خاطرات لعنتی رو از صدام هم حس کنم : __ هر کی جای تو بود هم کمکش میکردم ! زمزمشو میشنوم : __ چرا ؟ نفس عمیقی میکشم و سرمای قلبم رو به بیرون فوت میکنم .سعی میکنم لبخندی بزنم که نمیدونم موفق میشم یانه ! به دیوار روبه روم خیره میشم و تو خلصه ای از غم فرو میرم و این کلمات بودن که بدون اجازه ی من روی زبونم جاری شدن : __ چون شاید به خودم این فرصتارو ندادن ! کمکم نکردن و برام دل نسوزوندن ! سکوت کرده ! سکوتش کمی آزارم میده . بغض کهنه ی تو گلوم هم آزارم میده . زخمای دلمم آزارم میدن ! خاطره های تلخ گذشته هم آزارم میدن . الان تو این لحظه حتی نفس کشیدن هم آزارم میده ! ولی من ترجیح میدم با شخصیت جدیدم آزارشون بدم . دوس دارم نشون بدم که هر چقدرم ضربه بزنن من نمیشکنم ... میخوام با بیخیال بودنم ، با سرخوش بودنم آزارشون بدم !آزارشون میدم با همه رفتارایی که شاید به ضرر خودمن ، ولی دلمو خنک میکنن ! پس ... بزار برگردم به همون شخصیت قبلیم ، اون بهتره ! بیخیال دردا ... زندگی ادامه داره . نفس کشیدن ادامه داره ! دنیا ادامه داره . لطف و بودن خدا ادامه داره . فقط تنها کاری که الان باید بکنم اینه که سعی کنم لبخند بزنم ! فقط کافیه گوشه های لب هامو کمی به بالا کج کنم . کی فرق بین لبخند و تلخ خند رو میفهمه ؟ با تمام لبخندی میزنم . لبخندی که سعی کردم به تلخ خند شبیه نباشه ! لبخندم رو کش میارم و تو یه لحظه با صدای بلند ، به حرفای خودم میخندم ! زیر نگاه سنگین ماکان و سکوت پر حرفش چند بار تک خند میزنم و بعد به طور ناخودآگاه آروم میشم . انگار که از اول هم نمیخندیدم ! روبه ماکانی که آروم و ساکت نگام میکرد میگم : __ سرتو درد آوردم ! میدونم چرت وپرت زیاد میگم ؛ ولی تو نگفتی صبحانه خوردی یا بیارم برات ؟ جوابش کاملا بی ربط به حرفام بود ! ولی نمیدونم چرا عجیب به دل من تنها میشینه ! __ من واسه شنیدن حرفات وقت دارم ! میتونم به سبک شدن دلت ، با گوش دادن به حرفات کمک کنم ... لبخند رو لبم دست خودم نیست . یه لبخند از جنس دیده شدن ! یه لبخند که حس میکنم واسه زدنش کمی دیره ! آره دیره ... به اندازه تک تک لحظه هایی که درد کشیدم تا شدم اینی که الان هستم دیره! به اندازه این بیست سال عمری که از خدا با درد گرفتم کمه ! من اگه زندگی کرده باشم همین یه سال رو فقط خوش بودم و اونم فقط به کمک ستاره بوده . میدونم که حسرت های گذشته رو نمیشه الان به دست آورد . با همه ی درد هایی که کشیدم زندگیمو دوس دارم . من سایه الان رو دوس دارم ! گذشته هم هر چقدر تلخ ، تو مستراب خونمون چال کردم ... والا ! ولی نمیتونم منکر این حس خوبه مهم بودن بشم . بالاخره یکی بعد چند سال منو دیده بود و میخواست به پای حرفای دلم بشینه . کم چیزی نیست ! پس منم به وسعت و اندازه خوشحالیم براش لبخندی میزنم و آروم میگم : __ میرم برات صبونه بیارم ! همون جور که اومده بودم همون جور هم از اتاق خارج میشم .... ********* صبحونه رو میذارم رو میزش و بدون حرفی اضافه ، زیر نگاه خیرش از اتاق خارج میشم . پله هارو دوتا یکی پایین میرم . با سرعت به طرف اتاق ستاره می دوام . روی سرامیکا یه سُر حرفه ای میخورم و خودم رو مثل این آمازونیا پرت میکنم تو اتاق ستاره . البته اینو بگم که نتونستم سر خوردنم رو کنترل کنم ! با یه لبخند ژکوند درو پشت سرم میبندم و به سمت ستاره که روی تخت پشت به من دراز کشیده بود ، میرم . تورو خدا میبینی ! حتی بر نگشت نگام کنه !اونم چییییی !!!! با اون ورود من ، هرکی بود خودشو قهوه ای میکرد ؛ البته باید اینم در نظر بگیرم که ستاره به رفتارای من عادت داره و همه رو از حفظه . مثلا یه نمونش همین الان ! همین که کنارش رو تخت میشینم میگه : __ تو آدم نمیشی مگه نه ؟ ... اون نیشتم ببند .... دیدی گفتم ! حتی برنگشته هم تونست حدس بزنه که نیشم بازه ! البته کار زیاد سختی هم انجام نداده ، چون در همه حالت من نیشم بازه و کارام اکثرا تکراریه . ولی بازم با این حال ، یه بیست بهش میدم ! آفرین ده امتیاز !! خودمو کمی روی تخت به طرفش میکشم و صدامو لوس میکنم : __ میگما ؟ ستاره جونم ؟ در همون حال بدون این که برگرده ، خیلی بی حوصله زر میزنه : __ بنال بابا !! چی میگی باز ؟ لبخند ژکوندم رو عریض تر میکنم و میگم : __ یه سوال کنم جواب میدی ؟ بلافاصله پشت بند سوالم ، این سری ستاره با یه نیش گشاد به طرفم برمیگرده و با خنده میگه __ آخر نتونستی خودتو کنترل کنی ؟ الحق که خیلی فضولی سایه !!! با حرص دستمو میکوبم روی پتم و غر میزنم : __ خوب تو که میدونی نمیتونم کنترل کنم ، چرا اذیت میکنی ؟ خوب خودت مثل آدم بگو ، بذار منم راحت بشینم دیه ! نفس پر صدایی میکشه و خندش رو به زور میخوره . توجاش کمی نیم خیز میشه و جوابمو میده : __ حالا چی میخوای بدونی ؟ نا خود آگاه قیافم کمی توهم میره و با یه حالت مخصوص خودم میگم : __ ینی تو نمیدونی ؟ خندش این سری بلند و از ته دل به هوا میره ، ولی درهمون حال و مابین خندش ، هم جواب منو میده : __ فضول که میشی .... خی ... خیلی بامزه میشی ! خم میشه و دلشو میگیره و با صدای بلند قهقهه میزنم . از این که با خنده حرف میزنه کمی حرصی میشم ! خوب آخه چیکار کنم ! وقتی با خنده حرف میزنه هیچی از حرفاش نمیفهمم ....حق ندارم حرصی بشم ؟؟؟ با همون حرص صدام اسمشو صدا میکنم : __ ستـــــــــــاره ! خودش حساب کار دستش میاد ؛ دستی رو لباش میکشه و خندشو کامل میخوره . صاف تو جاش میشینه و رو به چشای کنجکاو من میکنه و جوابمو میده : __ خیل خوب بابا ، نزن ! من حدسم اینه که میخوای بدونی صبح به اون پسره چی گفتم ... آره ؟ سرمو مثل بز به نشونه آره تکون میدم و ناخودآگاه میگم : __ ماکان !!! اسمش ماکانه نه پسره !!! یه تای ابروش اتوماتیک وار میره بالا و منم که تازه فهمیدم چی گفتم ، دنبال کوچه علی چپ میگردم .
  4. Roya80

    هیر زاد
  5. Roya80

    یار محمدی
  6. Roya80

    رستگار
  7. Roya80

    نفسم بالا نمی آید ! هم نفسم بود . اما حال .... به سراغ تازه نفس دیگری رفته است!!! @nikta @shahin @b.t @P.A @SoNeA_H_A@ @najm. @Adrina @NERSIA @A.Z.M @بدشانس @Aliansari
  8. Roya80

    سالهاست به هیچ دردی نمیخورم ! این درد هااند که از چپ و راست یکی یکی به من میخورند !! @SoNeA_H_A@ @P.A @b.t @سیاه دل @Mr_OUTIS @M@hta @Adrina @N.a25 @NERSIA
  9. Roya80

    خدااااایا من ترک تحصیل کرده ام دیگر از من امتحااان نگیر @P.A @M@hta @Aliansari @Adrina @b.t @SoNeA_H_A@ @shahin
  10. Roya80

    حتما عزیزم
  11. Roya80

    موقع افتادن یه کوچولو خودمو کنترل کردم . الانم درده وارده تو دماغم زیاد هست ، ولی نه اون قدری که بشه گفت رو به شهادتم ! منم که به درد عادت دارم ! ولی الان دلم میخواد یه کوچولو این اخمو رو ادب کنم ، تا یاد بگیره مثل خر یهو نچرخه ! خبیث هم خودتونید ! الانم واسه اجرای نمایشم دارم یه جوری دماغمو فشار میدم که حس کمبود هوا بهم دست میده ! دستمو رو دماغم کمی شل میکنم و شروع میکنم به روضه خوانی و آه و ناله ! انگاری که وقت مردنمه! __ آیی ....آیی دماغم مامان ...ماکانو که نشسته کنار خودم میبینم تو یه حر کت ناخود آگاه یهو تو صورتش داد میزنم : __آیـــــــــی ! با جیغ یهویی من هول میکنه و دستامو از رو دماغم جدا میکنه ! همین که دستم جدا میشه بگو چی میبینم ؟ خوووووووون ! یاخدااااا ! پس اونقدرام که فک میکنم وضعم نرمال نیس ! پس در نتیجه نیازیم به فیلم اومدن نیست ! این بیچاره با دیدن خون دماغم ، چنان کوپ میکنه که رنگش یهو میشه کچ . با ترس یه نگاه به خونِ دماغم که به دستم مالیده بود ، میندازه و یه قدم ازم فاصله میگیره . منو میگی ! چشام از تعجب باد میکنه این هـــــــــــــوا ... این چرا اسکل زد یهو . ینی از خون ترسیده ؟ نه بابا ! بهش نمیاد که ... شایدم از خون چندشش میشه ... نچ اینم بهش نمیاد ... پس چش شد یهو ؟ تو همین فکرا بودم که یهو صدای ضعیفش به گوشم میخوره : __ داره خون میاد ! خوب عمویی کور که نیسم میبینم . به جای اونجا واستادن برو یه دستمالی چیزی بیار یا حداقل بیا کمک کن پاشم یارو !!! مثل اسب واستاده داره نگاه میکنه ! بی مصرف !!! مثل این که خودم باید پاشم ... آرنجمو رو زمین میزارم و متکی به دستم زیر نگاه خیره و عجیب ماکان از رو زمین بلند میشم . به طرف دستمال کاغذیه رو میز میرم و یه ورق ازش بیرون میکشم . دستمالو با درد زیر بینیم فشار میدم ! از درد زیادش چشام خود به خود پر اشک میشن . آخ آخ ! خدا نکشت ماکان . ببین چه به روزم آوردی ! حالا نمیشد مثل این جنیا یهو نمیچرخیدی ؟ خیل خوب بابا حالا که چرخیدی ، منم که ناک اوت کردی ، بابا چرا مثل ماست واستادی اونجا ؟ دِ بیا یه کمک برسون ... قول میدم فلج نشی ... ببین قول زنونه دادم ، نمیایی؟ به جهنم !!!! ای بری بمیری !!! ای خودم مرده شورت کنم !!! ای ایشالله کفنت پاره دراد آبروت بره !!! ای ایشالله جلو دخترا بخوری زمین !!! ای که هر چی بلاعه سرت بیاد ایشالله !!! بگید آمین !!! حالا یکی منو بگیره همین دستمال خونیو تودماغ اون اسکل نکنم ! آخه چشه ؟ چرا فقط نیگا میکنه؟ الووووو ؟ عموووو ؟ دستمو به صورت الو جلو براش تکون میدم . نه بابا جواب نمیده ! اصلا انگار اینجا نیست . چرا حس میکنم رفته تو هپروت !!!! آیا داره به یه چیز دیه فکر میکنه که هر لحظه رنگش بیش تر میپره ؟ دیه کم کم دارم نگران این پسرک غریبه میشم .... یکی آب قند بیاره .... این وضعش از من خراب تره باو !!! نگران از نگاه ماتش ، تند دستمالو تو دماغم فشار میدم که درد بدی توش میپیچه ! توجهی نمیکنم ! حسابی که دستمالو تو سراغ بینیم جا سازی میکنم ، مطمئن از نیوفتادنش به طرف ماکان خله میرم . جلوش وامیسم و دوتا بشکن میزنم ... با نگاش بشکنو دنبال میکنه ولی انگار هیچی نمیفهمه ... حالتاش عجیب نیس ؟ نکنه خله ؟ بزار الان میفهمیم !! دستمو رو شونش میذارم و چنان تکونش میدم که زلزله ده ریشتری نمیتونه اون طوری تکونش بده !!!! اونم که ژله !!! یجوری تکون میخوره یه لحظه نگران ستون مهره نداشتش میشم . با همون تکون ننه بابا دار من ، از هپروت به دنیای واقعی شوت میشه . نمیدونم شایدم شوت نمیشه و پاسش میدن !!! خلاصه هر چی که میشه ، به حالت عادی بر میگرده و دست از خیرگی به من میکشه . نگرانی صورتش جاشو به یه نگاه سرد میده و با همون لحن سردش آروم لب میزنه : __ شرمنده ! دستمو از روی شونش بر میداره و کنار بدنم قرار میده و در عرض دو دقیقه از جلو چشام محو میشه . انگار که از اولم نبوده !!! الان چش شد یهو ؟ از روی ندونستن و بیخیالی شونه ای بالا میندازم و بی خیال فهمیدن دلیل دعوای ماکان با ستاره میشم و خودمو رو کاناپه پرتااااااب میکنم ! هوووووف !!! چه صبح زیبایی داشتم ها ... اون از تماس و داد وبیداد عرشیا ! اینم از دعوای اون دوتا گاو ! در آخرم که پشتک بالانس خودم رو زمین و ناکار کردن دماغم ! اصلا جزء محالاته یک روزه من بدون حادثه باشه ! هر وقت که میام به خودم امید بدم امروز قرار نیست بلایی سرم بیاد ، حتما تاشبش از یه جایی میخورم . حالا نه به شدت امروز ولی کلا روز من بدون رفتن تو درو دیوار شب نمیشه . الانم حس خیلی بدی دارم .... حس میکنم یه حادثه بزرگ دیه تو راهه و قراره دقیقا همین امروز اتفاق بیوفته .... _ ای گند بزنم تو اون حست سایه ! _ وا پ دستشویی برا چیه؟ - اونو گذاشتن تا تو رو با کله کنیم تو مواد داخلش ... - ایی خفه شو حالمو بد کردی . _ برو بابا ! با خودمم که درگیرم به سلامتی ! همین طوری دارم اخلاقای خوشملمو رو میکنماااا _ اخلاقو ول کن سایه برو ببین اون ماکان خر صبونه خورده یا این که دعوا با ستاره نذاشته چیزی کوفت کنه ؟ - وا خوب به من چه ؟ - مهمون توعه ها ... - چه ربطی داشت ... قانع نشدم ... - قانع بشی یا نشی برو بهش سر بزن ... - باشه ... چون فقط حس میکنم یه کوچولو مشکل روانی داره هااااا ... مگر نه به من چه به بچه مظلوما کمک کنم ! - آفرین بدو بروووو -اوکیییییی ! حالا یکی بیاد منه تنبلو بلند کنه ... نمیایید ؟ خوب به درک ! خودم پا میشم ! آ ... آ ... آخیش بالاخره پاشدماااا ! خوبه اضافه وزن ندارم !!! اه حالا کی میخواد این پله هارو بره بالا ؟ خوب معلومه من بدبخت ! دقت کردید جدیدا چه تنبل شدم؟ الان اگه جا حرف زدن راه افتاده بودم پله ها رو تموم کرده بودم ! - خوب برو دیه ! پله هارو با هر بدبختی و زوری هس بالا میرم . گاهی دست به دامن نرده ها ی مارپیچ میشم و گاهی سینه خیز میرم بالا ! بالاخره با هر زحمتیه ، خودمو به در اتاق میرسونم . صاف می ایستم و عرق پیشونیمو پاک میکنم . لباسمو مرتب میکنم و دوتا تقه به در میزنم . چند دقیقه طول میکشه تا صدا بفرماییدشو بشنوم . با کمی تعلل دست گیرع رو پایین میکشم و میرم تو . با همون تیشرت و شلوار اهدایی سینا ( داش ستاره ) رو تخت دراز کشیده . همین که منو میبینه میخواد از حالت دراز کش تغییر حالت بده که سریع با دستم مانع میشم و میگم : __ نه نه ! پا نشو راحت باش ! از خدا خواسته به حرفم گوش میده و دوباره روتخت ولو میشه . حالا من یه تعارف زدم ، این چرا جدی گرفت ؟ تعارف اومد نیومد داره بابا! د پاشو لندهور ! افسوس که نمیتونم اینارو بهت بگم ... بیشعور لباسشو نیگا ... چه بهشم میاد !
  12. Roya80

    سلام عزیزم رمانت خیلی قلم غنی و قشنگی داره . واضح و شیوا نوشتی . حالات ر هم خیلی خوب توصیف کردی . کارت درست عزیزم موفق باشی
×