رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

****

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    229
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد **** در 25 خرداد

**** یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,611 Excellent😃😃😃😃

درباره ****

  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 10 دی 1380

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. میشه من رمانت رو توی مسابقه نقد داستان توی گروهم بزارم با اجازتون؟! توی گروهمون بهترین رمان هایی که انتخاب میکنم یا توی تیم مدیرا انتخاب میشه رو میذاریم که نقد بشه. اجازه هست؟

    @****

    1. ****

      ****

      آره عزیزم بزار من مشکلی ندارم 

      فقط تاکید کن که نقد هاشون لطفا خاکستری باشه نه خیلی سیاه نه خیلی سفید 

      @*عارفه*

  2. نگاهم خیره ی نوشته های کتاب قدیمی و قطوری بود که چند لحظه پیش در حال مطالعه خط به خطش بودم. چشمام میخ نوشته ها بود و فکرم جای دیگه! ذهنم با خوندن کتاب حسابی درگیر شده بود. از طرفی خوشحال بودم و از طرف دیگه پر از ترس و دلهره. خوشحالی برای پیدا کردن یه راه چاره برای برگردوندن رسالی و ترس و دلهره برای راهی که باید می رفتم و خطایی که انجام می دادم . برای برگردوندن رسالی قرار بود که خیلی قانون ها رو بشکنم و خیلی چیز ها رو زیر پا بزارم! استرسی که داشتم، مجبورم می کنه تا بار دیگه شروع به خوندن متن کتاب کنم《 زنده کردن مردگان یکی از خطر ناک ترین کار ها در آبراساکس و جهان های دیگر می باشد‌.چرا که برای زنده کردن مردگان نیاز به یک جادوی سیاه از جهان های دیگر هست. جادوی سیاهی که در آبراساکس به دلیل پاکی دنیایش وجود ندارد. برای به دست آوردن این جادوی سیاه کافیست غریبه ای دارای قدرت را ، به آبراساکس دعوت کرد. با دعوت کردن آن فرد به آبراساکس مرز های حفاظت شده نابود نخواهد شد! چرا که او به دعوت شما وارد شده است و به تنهایی و با لمس یک الهه به سرزمین حجوم نیاورده است. اگر این راه را برای برگرداندن عزیزی انجام دادید باید از خطرات احتمالی راه نیز آگاه باشید! برگرداندن یک مرده از مرگ بدون تاوان نخواهد بود. اگر آن فرد از مرگ باز گردد و در گذشته دارای قدرت بوده باشد، قدرت خود را از دست خواهد داد و تنها نام و مقام خود را به خاطر خواهد داشت . او تمام خاطرات خود را فراموش خواهد کرد و چون مرده ای متحرک باقی عمر خود را زندگی خواهد کرد . و شما... تویی که قانون طبیعت را بر هم می زنی و یک مرده را زنده می کنی، تو نیز تاوان خواهی داد! تاوان تو به مراتب سخت تر از تاوان آن مرده متحرک خواهد بود . تاوان تو این است که قسمتی از محبت های قلبت سیاه خواهد شد ! در آن صورت تو دیگر خالص نخواهی بود! دقت کن راهی که در انتخاب آن هستی درست است یا غلط؟ چرا که بعد از دعوت آن غریبه ، هیچ راه بازگشتی نخواهی داشت!》 به انتهای برگه می رسم و نگاهم به آخرین جمله خیره می مونه《هیچ راه برگشتی نخواهی داشت》 به شدت ترس و استرسم اضافه می شه ،ولی با این حال هنوز مطمئنم که باید رسالی رو برگردونم! حتی اگه نیمی از قلبم سیاه بشه و رس دیگه خاطراتش رو یادش نیاد! ترسم درست و به جا بود؛ ولی بهش اجازه نمی دادم که مانع راهم بشه.خودم هم خوب می دونستم که قراره از چه کسی کمک بگیرم! باید هر چه زود تر پیش لئو می رفتم. مطمئنا اون می تونست فردی رو بهم معرفی کنه که تو سرزمینش دارای قدرته! از اونجایی که قلب مردمش صاف و ساده نیست و بیش تر از نیمیشون پر از کینه هستن،هر کسی که تو خاکروناکس دارای قدرت باشه قدرتش نیروی سیاه به حساب میاد! شاید لئو بتونه کمکی بکنه! با این فکر خیلی سریع از جام بلند می شم،کتاب رو می بندم وبرای این که کسی نبیندنش به زیر تخت هلش می دم. با عجله بدون این که شنلم رو سرم کنم از قصر بیرون می زنم.کمی که از قصر دور می شم،وقتی از تنها بودنم مطمئن می شم ، تو یه حرکت چرخ می خورم و به آسمون می رم . در عرض ثانیه ای بال هام مرئی می شن و شروع به پرواز می کنم. مثل جت سینه ی آسمون رو می شکافم و به طرف مرز می رم. کنار مرز جوری می ایستم که تعادلم رو از دست می دم وچند متری به طرف سطح دریا سقوط می کنم. پاهام محکم با آب برخورد می کنن و باعث بهم خوردن سطح آب می شن با استرس و بدون توجه به جریان تند شده ی موج ها، به دور دست ها نگاه می کنم. مثل همیشه منتظرم تا لئو بیاد و موضوع رو باهاش مطرح کنم. خیلی منتظر نمی مونم که سایه مردی رو از دور می بینم . لبخند بدون اجازه ی من رو لب هام جا خوش می کنه‌. نا خودآگاه نفس آسوده ای می کشم و منتظر می شم تا سایه به مرز برسه! این که زیاد هم دیگه رو منتظر نمی زاریم، خیلی عجیب بود! انگار که طبق قرار نا نوشته ای همیشه تو همین ساعت بعد از طلوع آفتاب قرار ملاقات داریم!دقیقا تو همین ساعت جفتمون به طرف مرز حرکت می کنیم و خیلی زود همدیگه رو می بینیم! سایه اون قدر نزدیک میاد که دیگه صورتش رو می تونم تشخیص بدم. در اوج امیدم نا امید می شم! لئو این بار هم نیومده بود! اون سایه،الکساندر بود! مقابل چشم های نا امیدم روبه روم می ایسته و با کمی تعجب نگاهم می کنه! سعی می کنم خودم رو جمع و جور کنم و حداقل سلامی بدم!زیاد موفق نمی شم و فقط لبخند شلی رو به نمایش می زارم. بی توجه به لبخند و حرکات ضایعم، با تعجب و کنجکاوی خیره خیره نگاهم می کنه. رد نگاهش رو می گیرم و ... ای وای! بال هام! دیگه برای مخفی کردنشون خیلی دیر بود! نگاه تیز و برنده الک خیره به بال هایی بود که زیر نور مستقیم آفتاب به قشنگی الماس می درخشید! در همون حال دستش زیر نگاه مضطرب من بالا میاد و به طرف بالم حرکت می کنه. تو یه حرکت غیر ارادی به عقب می پرم.با پرشم الک به خودش میاد و خیلی زود دستش رو جمع می کنه. با تک سرفه ای صداش رو صاف می کنه و به چشام خیره می شه! بی خیال لحظات قبل و حرکت عجیبش،لبش رو به طرف راست کج می کنه و با تعظیم کوتاهی صداش رو به گوشم می رسونه: __ درود بر الهه ی بال دار!
  3. از اسمش هم معلومه ولی . یعنی مادر کل طبیعت . محافظ طبیعت! @atena_tf
  4. ببین این مادر طبیعت رو تو پارت های اول که گفتی باید میگفتم اوینا چطوری الهه شده توضیح دادم . موقع ویرایش اضافه کردمش
  5. لحظه ای چرخش دنیا رو به دور سرم حس کردم! رسالی الهه ی جانشین بود! از کی؟ یعنی اینقدر درگیر لئو و مسائل مرزی شدم که از چنین خبری، غافل شدم؟ رسالی! اون هم الهه ی جانشین؟ باورم نمی شد! چقدر احمق بودم که فکر می کردم اگه جلوی رس رو بگیرم تا گزارشم رو به مادر طبیعت نده، مادر طبیعت از سر پیچی هام بی اطلاع می مونه! تمام مدت مادر طبیعت می دونسته دارم چیکار می کنم که تصمیم گرفته برام الهه ی جانشین انتخاب کنه. و حالا من ناخواسته به جانشین خودم صدمه زدم! وای خدای من! این یعنی شکستن بزرگ ترین قانون آبراساکس! من دچار خشونتی شدم که منجر به مرگ الهه ی جانشین شده. من یه مقام بزرگ سلطنتی رو به قتل رسوندم! اونم تو سرزمینی که خشونت در اون منع شده! واقعیتی که جلوی چشام رژه می رفت، مثل سیلی به صورتم کوبیده می شه و من رو به خودم میاره. نباید خودم رو می باختم. من راه حلی پیدا می کنم! رسالی رو بر می گردونم و خودم رو پیش وجدانم تبرعه می کنم! رسالی رو برمی گردونم حتی اگه قرار باشه مقامم رو ازم بدزده! برش می گردونم حتی اگه قرار باشه دیگه قدرت هام رو نداشته باشم. برش می گردونم چون دوسش دارم! برش می گردونم حتی اگه الهه ی جای گزین باشه! کی فکرش رو می کرد،روزی رسالی تبدیل به یه مقام بزرگ سلطنتی بشه؟دارای قدرت بشه! الهه ی جانشین، الهه ایه که تنها یه قدرت واحد داره و اون تنفس در زیر آبه! این ویژگی تنها مختص به الهه های جانشینه و الهه های اصلی از اون بهره مند نیستن! حالا می فهمم رسالی تمام مدت چطوری من رو زیر نظر داشته. اون تو تمام لحظات از زیر دریا من رو نگاه می کرده. با یاد آوری اون روز، حس بدی به دلم راه پیدا می کنه،که باعث دگرگونی حالم می شه! اگه اون روز به حرف رسالی گوش می دادم و دیگه به نزدیکی مرز نمی رفتم، الان رسالی کنارم بود! اگه فقط یکم محتاط تر عمل می کردم، الان رسالی سالم بود! الان زنده بود! اون وقت،دیگه لازم نبود برای نجاتش به این در و اون در بزنم.نجات دادنی که احتمال موفق بودنش، پنجاه درصد بود! اما همون پنجاه در صد هم برای امیدواری کافی بود! بدون شک من رسالی رو برمی گردونم! *******
  6. اشک هام دونه به دونه روی گونم سر می خوردن و با لجاجت به پایین می چکیدن! نگاهم به رس قشنگم خیره بود که با نهایت آرامش، به خواب ابدی فرو رفته بود! چشم های زیباش بسته بود و قصد باز شدن نداشت! لب های اناری رنگش، دیگه قرار نبود با لبخندی به شیرینی عسل باز بشه ! دیگه باد، موهای مواج و طوسی رنگش رو نمی تونست به بازی بگیره! دست های مهربونش قرار نبود،نوازش بشه و روحم رو آروم کنه! دیگه رسالی وجود نداشت که آرومم کنه و بهم بگه که من هستم! رسالی رفته بود! نه با پای خودش! بلکه با دست های من رفته بود! من خودم دوست عزیزم رو به آسمون ها فرستادم! من باعث مرگ رس بودم! فقط من! قطره اشک دیگه ای از چشمام به پایین می چکه! اشک می ریختم! برای رس عزیزم که دیگه نداشتمش و مقصر اصلی خودم بودم! با سستی و پاهایی بی جون به طرف تختی می رم که رس روش به خواب رفته بود!نگاهم به جای قندیلی خیره می شه که چندین ساعت قبل سینه ی عزیزکم رو پاره کرد! هیچ جای زخمی وجود نداشت! بعد از این که قندیل قلبش رو نابود کرد، با ترس و ناباوری جلو رفتم و بیرون کشیدمش. در اوج ناباوری و چشمای وحشت کرده ی من، حفره ای که قندیل توی قلبش به وجود آورده بود، بهم دیگه پیوند خورد! انگار نه انگار که از اول هم زخم و قندیلی بوده!توی همین چند ساعت هزاران طبیب رو بالای سرش آوردم تا شاید درمانی پیدا بشه! ولی تمام طبیب ها یکی عاجز تر از دیگری حتی نتونستن بفهمن که دلیل به اصطلاح بیماری رس چی بوده! به روی صورتش خم می شم و پیشونیش رو می بوسم! دونه های اشکم، از چشمام به روی صورتش می چکن! ازش فاصله می گیرم و به طرف در می رم! دستی به صورتم می کشم و اشک هام رو پاک می کنم. شنلم رو به دور گردنم می بندم و به بیرون از قصر حرکت می کنم! نیاز داشتم که کمی از قصر دور بشم . باید کمی فکر می کردم! نیاز داشتم که کمی فکر کنم. نمی تونستم اجازه بدم که رس به خاطر اشتباه من بمیره! ***** از همون ابتدای ورودم به شهر،نگاهم به سمتی کشیده می شه که افراد زیادی اونجا جمع شده بودن! کلاه شنلم رو به روی سرم می کشم و با کنجکاوی به اون سمت کشیده می شم! پشت دایره ای که مردم به دور یک مرد زده بودند،می ایستم و برای شنیدن صدای مردی که میون جمعیت روی سکویی ایستاده بود و حرف می زد،گوش تیز می کنم! صداش رو از میون ازدحام می شنوم که بلند بلند کلماتی رو فریاد می زد: __ مردم مشاور اعظم در بستر بیماری هستن و هیچ طبیبی نتونسته درمانشون کنه.اگه کسی از شما ها طبیب خُبره ای رو می شناسه لطفا نزد الهه بره و معرفیش کنه! مشاور اعظم و الهه ی بزرگ به کمکمون نیاز دارن! نا خودآگاه لبخند محوی روی لب هام نقش می بنده!چه خوب که مردم سرزمینم تا این حد مهربون و با محبت بودن. دیدن این محبت ها و همیاری ها، به آدم انرژی می داد! صدای زنی رو می شنوم که در جواب مرد حرفی می زنه: __ تو این خبر رو از کجا شنیدی؟ واقعا مطمئنی که مشاور بیمارن؟ اگه بیمار باشن طبیب های دربار بهترین طبیب های آبراساکسن! اگه اونا نتونن مشاور رو درمان کنن هیچ طبیب دیگه ای نمی تونه چنین کاری رو بکنه. با حرف زن کاملا موافق بودم! طبیب های دربار بهترین طبیب های آبراساکس بودن و هیچ پزشک دیگه ای وجود نداشت که از اونها ماهر تر باشه! با این فکر بی خیال گوش دادن به صحبت های مردم می شم و بهشون پشت می کنم. مسیر نا مشخصی رو انتخاب می کنم و با فکری درگیر اولین قدم رو برمی دارم که... جوابی که مرد به زن می ده، باعث می شه که سر جام خشک بشم: __ ولی ما باید بتونیم راه حلی پیدا کنیم.همتون این خبر رو شنیدید که مشاور اعظم قراره که الهی جانشین باشه و به تازگی قدرت های یه جانشین رو کسب کرده؟ دروغه اگه بگم نترسیدم! ترسیدم! از این خبر شوکه کننده که ازش بی اطلاع بودم ترسیدم! الهه ی جانشین؟ یعنی چی؟ بی اراده باز هم صدو هشتاد درجه به طرف مردم می چرخم و بهشون نزدیک می شم. اینبار صدای فرد سومی رو می شنوم که بلند فریاد می زنه: __ اینا همش شایعس! آیا واقعا شایعه بود؟ صدای مرد روی سکو، که جواب گوی حرف ها بود خیلی رسا به گوشم می رسه: __ هیچ شایعه ای در کار نیست! خبر ها حقیقت محضن. مشاور اعظم الهه ی جانشین هستن!
  7. درست خوندی گلم! اما قراره یه چی بشه که رسالی برگرده! حالا نگم بهتره مزش می پره!
  8. دوس داشتم این هارو پارت بعدی توضیح بدم . نگران نباش رسالی قرار نیست ترکمون کنه! رسالی قراره دلیلی بشه برای شکستن مرز! حالا منتظر باش خخخخ داستان تازه شروع شده! رسالی مرد نیست که خخخخ زنه! صدای جیغ بهتر از نعره نیست خخخ
  9. از سوالش جا می خورم! توقع این سوال رو نداشتم! لحظه ای مات نگاه عجیب و کنجکاوش می شم. در همون حال به دنبال جوابی می گردم،که باعث لو رفتن قضیه نشه. نگاه سنگینش باعث بهم ریختن افکارم می شه! زیر نگاه عجیبش که تمام حرکاتم رو زیر نظر داشت، نمی تونم درست فکر کنم و جوابی پیدا کنم. تو یه لحظه با فکری که به ذهنم می رسه، خشکم می زنه! نگاه سنگین و مرموزش! نکنه تمام مدت که حس می کردم کسی زیر نظرم داره ، رس در تعقیبم بوده باشه؟ با این فکر بی اختیار و به یک باره سرم رو بلند می کنم و با حالت ترسیده ای نگاهش می کنم! بی شک این سوال نمی تونست بدون دلیل باشه! نگاهش که به صورت ترسیدم می یوفته، پوزخندی می زنه که شکم رو به یقین تبدیل می کنه. حالا دیگه مطمئن بودم که رسالی تمام مدت من رو زیر نظر داشته و این یعنی اوج فاجعه! باید یه طوری توجیهش می کردم! هول شده و با من من،دهن باز می کنم تا از خودم دفاع کنم که دستش رو مقابل صورتم به معنای سکوت بالا میاره! نا خودآگاه ساکت می شم و تو سکوت و با استرس نگاهش می کنم! بهم پشت می کنه و به طرف آیینه ی گوشه ی اتاق می ره! از توی آیینه ی آبی، خیره ی چشام می شه و با سرد ترین لحن ممکن به حرف میاد: __ تو باز به دیدن لئو رفتی آوینا! حرفش سوالی نبود! پس نیازی هم به جواب مثبت من نداشت! رس خودش تمام مدت شاهد تمام حرکاتم بوده! هیچ توضیح قانع کننده ای نداشتم و تنها حرکتی که می تونستم انجام بدم پایین انداختن سرم بود! با شرمندگی سرم رو پایین می ندازم و چیزی نمی گم. صدای قدم هاش رو می شنوم که بهم نزدیک میشه و تو یک قدمیم می ایسته. ناخودآگاه سرم رو بالا میارم و خیره ی چشمایی می شم که ناراحتی و خشم توش موج می زد! رس زود تر از من ارتباط نگاهمون رو قطع می کنه و به طرف در می ره! چند دقیقه ای نگاهش می کنم و تو یه لحظه،بی اختیار از جام می پرم و به دنبالش می رم. دستش رو از پشت می کشم و مانع خروجش از اتاق می شم: __ رس بزار توضیح بدم! تو یه حرکت با خشم به طرفم می چرخه و با حرص مچ دستش رو، از دستم بیرون می کشه. صداش فریاد می شه و توی اتاق اکو می شه: __ چه توضیحی؟ توضیحی هم داری؟ پشت بند حرفش می خواد به طرف در بره که باز هم با ترس دستش رو می کشم.اینبار خشن تر از قبل دستم رو پس می زنه: __ ولم کن آوینا! دستم رو به حالت تسلیم بالا می برم و سعی می کنم آرومش کنم: __ لطفا رس! بزار صحبت کنیم! حلش می کنیم باهم! پوزخندی می زنه که قلبم رو به آتیش می کشه: __ این موضوع با صحبت کردن حل نمی شه! مکثی می کنه و در مقابل چشم های پر از استرس من، حرفی رو می زنه که باعث می شه قلبم از ترس بایسته: __ می رم که گزارشت رو بدم آوینا! من متاسفم ولی باید با مادر طبیعت مشکلت رو حل کنی. با حرفش قلبم از حرکت وای میسته! وحشت می کنم و دهنم از ترس باز می مونه. بدون این که پلک بزنم، با شوک و بهت نگاهش می کنم. باورم نمی شد! رس نمی تونست چنین کاری کنه! اون نمی تونست چنین کاری رو با من بکنه! انگار که زمان برام ایستاده باشه، تو خلصه ای از ترس فرو می رم! با ناباوری حرفم رو زمزمه وار اَدا می کنم: __ تو اینکار رو نمی کنی رس! بدون این که جوابم رو بده، بهم پشت می کنه و با گفتن 《متاسفم》 به طرف در می ره! تو یه لحظه نمی فهمم چی می شه که با اضطراب، دستم رو بالا میارم تا مانعش بشم. بی اختیار دستم پر از آب می شه و در عرض یک ثانیه به طرف رسالی پرتاب می شه. با وحشت به حجم آبی که به شکل یه قندیل تیز بود، نگاه می کنم که به طرف رس می ره. دهنم باز می شه و اسمش رو فریاد می زنم: __ رسالی! برگشتن رس همانا و اصابت قندیل به قلبش همانا. صدای جیغش از روی درد توی فضا پخش می شه و روح رو از تنم خارج می کنه! چشماش از حدقه بیرون می زنه و نفسش قطع می شه! با درد و دهنی که باز مونده بود، سرش رو پایین میاره و به قندیلی که قلبش رو شکافته بود خیره می شه! با دستی که تو هوا مونده بود و چشمایی نا باور، مات صحنه روبه روم می شم! قندیل توی سینه ی رسالی فرو رفته بود! پاهای رسالی از درد شل می شه و چشم هاش سفید می شن! تو یه لحظه این رسالی بود که مقابل چشمای بهت زده ی من، پخش زمین شد! هنوز باورم نمی شد! من رسالی رو کشتم! **********
  10. ****

    هرکی اسم فامیل بلده بیاد بازی

    درسا
  11. ****

    بهترین دوستت تو انجمن کیه؟!

    عزیز دلی توووووو
  12. کجااای دختر؟

  13. خسته نباشی عزیزم رمانت موضوع قشنگی داره و جذبم کرد . خصوصا من که رمان تخیلی رو دوس دارم فقط یه چند تا نکته بگم گلم: حس کردم خیلی سریع داری داستانت رو جلو میبری! یعنی می تونستی یکم بیشتر حالات ر توصیف کنی! یکم یهویی از زبون شخصیت هات صحبت کردی! مثلا یهو نوشتی دل آرام و ... یکم سعی کن توضیح بدی که کی چیکارس! یا مثلا دل آرام خیلی راحت و ساده با وجود یه دختر تو خونش که یهویی پیداش شده بود کنار اومد! یکم عکس العمل شخصیت هات مصنوعی بود گلم . سعی کن این ها رو اصلاح کنی تا قلم قوی تری پیدا کنی!
×
×
  • جدید...