رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

****

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    245
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد **** در 25 خرداد

**** یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,681 Excellent😃😃😃😃

درباره ****

  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 10 دی 1380

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. MY SR

    من رو تو قسمت مشخصات رمان آوینا الهه آب ها به عنوان ناظر تگ کن و از این به بعد زیر هر پارت من رو تگ کن

    @****

  2. ****

    هرکی اسم فامیل بلده بیاد بازی

    هاشم خخخ
  3. ****

    هرکی اسم فامیل بلده بیاد بازی

    رامین
  4. دلم برات تنگ شده
  5. به محض شنیدن جواب سریعش،با شوک سرم رو بالا میارم و به چشم هاش خیره می شم. اونقدری تند سرم رو بلند می کنم که درد بدی تو گردنم می پیچه و صدای نالم رو بلند می کنه آخ تقریبا بلندی می گم و با درد،در حالی که هنوز به چشم های مصمم الکس خیره بودم، دستم رو به طرف گردنم می برم و شروع می کنم به مالیدنش،در همون حال که گردنم رو می مالیدم و اخم هام از شدت درد توی هم گره خورده بود،الکس رو مخاطب قرار می دم: __ دعوتت کنم؟ تنها سری به نشونه ی تایید تکون می ده. بار دیگه سوالم رو به یه صورت دیگه می پرسم: __ جادوی سیاه داری؟ اینبار هم زمان با حرکت مثبت سرش توضیح کوتاهی هم می ده: __ هر فردی که جزو آبراساکس نیست جادوی سیاه داره! تنها دلیلش هم قلب ناخالصشونه! اینبار من سری به نشونه ی فهمیدن حرفش تکون می دم. زیر نگاه خیرش،تکون کوتاهی به گردنم می دم و وقتی از کم شدن دردش مطمئن می شم، دستم رو پایین میارم! به عبارتی دست از مالیدنش بر می دارم! در همون حال نیم نگاهی به صورت منتظرش می ندازم و با کمی من من حس درونیم رو فاش می کنم: __ هنوز از تصمیمم مطمئن نیستم! با لحنی جدی و قاطع حرفی رو مطرح می کنه که سعی داشتم بیانش کنم: __ هیچ کس قرار نیست چیزی از این قضیه بفهمه! حرفش کمی دل گرمم می کنه.اما همچنان دچار استرس و دودلی ام.مطمئنا دعوت یه غریبه به سرزمینم کار درستی نخواهد بود. ولی کاری بود که لازم بود انجام بشه.در کنار نادرست بودنش نیاز شدیدی به عملی شدنش بود! تو فضایی دست و پا می زدم که پر از شک و دودلی بود؛پر از استرسی که حتی از حرکاتم هم مشهود بود و الکس هم متوجهش شده بود. اینبار باز هم الکس بود که با اسرار عجیبی که کمی می ترسوندم،من رو تشویق به عملی کردن یه کار اشتباه می کنه: __ منتظر چی هستی؟بهم اجازه ی ورود بده! لحظه ای با سوءظن نگاهش می کنم که دست و پاش رو گم می کنه! این اولین باری بود که الکس رو تا این حد دست پاچه می دیدم. همین حرکات عجیب و مشکوکش بود که باعث افزایش دودلیم می شد!پا فشاری روی مسئله ای که هیچ سودی براش نداشت کمی عجیب بود! زیر نگاه مشکوکم که در حال کنکاش حرکاتش بود، کمی خودش رو جمع و جور می کنه و با لحن عجیب تری به حرف میاد: __ هر چه زودتر حال رسالی خوب بشه، افراد کمتری از قضیه باخبر می شن و این به نفعت خواهد بود! حرفش کاملا درست بود! اونقدر درست که اون لحظه باعث گیج شدنم شد؛گیج شدنی که خیلی راحت از موضوع الکس و حرکات مشکوکش،گمراهم کرد و به سمت دیگه ای سوقم داد! خیلی راحت با یه حرف فکرم رو درگیر یه قضیه دیگه کرد و خودش رو از زیر نگاهم تبرعه کرد! و این من بودم که مطمئن از تصمیم نهاییم،خم شدم و دست هام رو روی سطح آب گذاشتم ، بال هام رو به تمام بلنداش باز کردم و با چشم هایی که برق می زد، لب باز کردم و تو یه لحظه شروع به دعوت الکساندر کردم: __ هم اینک من الهه ی بزرگ آبراساکس ،مالک قدرت های آسمانی و حمایت شده از سوی طبیعت و بزرگ شده ی دامن مهربانی ها، الکساندر از دنیای بیگانه را که دارای جادوی سیاه و وجودی ناخالص است را به سرزمین آب ها دعوت می کنم.تو ای الکساندر طبق قوانین و اصول آبراساکس اگر که وارد دنیای ما شوی، چنان چه مرکب عملی شوی که باعث آسیب رساندن به آبراساکس شود، باشد که همان گونه که وارد دنیای ما شدی، آسمان ها تو را در خواب به دنیایت باز گردانند!اگر به این سوی مرز راه پیدا کنی،باید که تابع قوانین ما باشی،آیا این را می پذیری الکساندر از دنیای بیگانه؟ در انتهای متن دعوت، به چشم های الکساندر خیره شدم، لحظه ای گیج شدنش رو حس کردم و تنها دلیلش رنگ چشم هام بود که بیش از حد برق می زد!به طوری که به رنگ سفید در اومده بود. زیر نگاه متعجب و حیرت زدش ، می ایستم و منتظر جوابش می شم.در مقابل نگاه خیره ی من، الکساندر با تمام جدیدت روی یکی از زانو هاش خم شد و سرش رو به طرف پایین خم کرد.صداش در اوج صلابت و اقتدار به گوشم رسید: __ دعوت الهه ی بزرگ را می پذیرم و با تمام قوانین موافقت می کنم! و تمام! به محض تموم شدن حرف الکساندر نور ارغوانی رنگی توی فضا پخش شد. شدت نور به حدی زیاد بود که باعث شد چشم هام رو از درد ببندم!لحظه ای درد بدی توی وجودم پیچید و بعد نوری که به یک باره محو شد! انگار نه انکار که از اول هم وجود داشته! برای دریافت موقعیت جدید، به آرومی چشم هام رو که به رنگ سابقش برگشته بود رو از هم باز می کنم،اولین چیزی که چشمم بهش میوفته،مرز نامرعی بود که بخشی از اون به صورت عجیبی سوراخ شده بود و دور تا دور سوراخ با نوری شبیه به آتش شعله ور بود! چیزی شبیه به جادو بود! تصویر روبه روم مثل یک دیوار نامرعی بود که از هم باز شده بود و منتظر ورود الکساندر بود تا بعد از ورودش به شکل اولش برگرده! اینبار نگاهم الکساندر رو نشونه می گیره که با شگفتی تو همون حالت قبل،به دری که براش باز شده بود نگاه می کرد! تو یه ثانیه مقابل نگاه منتظر من،از جاش بلند می شه و با دو گام بلند خودش رو به دهانه ی مرزی می رسونه که حالا می تونست ازش عبور کنه! تو یه حرکت، اول دستش رو از مرز عبور می ده و دوباره به عقب می کشدش.با دقت به دستش نگاه می کنه و وقتی از سالم بودنش مطمئن می شه با خوش حالی زمزمه می کنه: __ کار کرد! تنها لبخندی می زنم.نگاه کوتاهی به لبخندم می ندازه و در عرض ثانیه ای به دنیای من پا می ذاره. پاش رو روی سطح دریا قرار می ده که .... ********
×
×
  • جدید...