رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

بهنازبانو

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    98
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

184 Excellent😃😃😃😃

درباره بهنازبانو

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 25 بهمن 1368

آخرین بازدید کنندگان نمایه

374 بازدید کننده نمایه
  1. ممنون که وقت گذاشتید فقط ی سوال یعنی چی برای توداستان غرق شدن زیادی هست؟؟؟
  2. اگر ممکنه شما هم رمان منو نقد کن https://forum.98iia.com/topic/4699-رمان-سرنوشت-زیبا-بهنازبانو/?tab=comments#comment-103368
  3. داستان هیجانی و جالبی هست دوست داشتم
  4. ممنونم که وقت گذاشتی و خوندی کلمات رو به این جهت کش دار میکنم چون میخوام به خوانندم القا کنم که کاراتر همین جوری کش دار کفته مثلا هوی واقعا به نظرم کشی دار بوده اینوری هووووووی حتما می خونم چشم
  5. رمان جالبی هست متن فوق العاده ای داری لطفا اگر تونستی رمان منو هم بخون و نظرت رو بگو"سرنوشت زیبا"
  6. پارت هشتم توی ی کلاس تنها نشسته بودم با لب تاپم در گیر ی تمرین برنامه نویسی بودم باید برای سکشن بعد آماده ش می کردم دستورات رو تایپ می کردم که صدای در زدن آمد قرار بود ریحانه بیاد تا عین همیشه از روی تمرین من کپی کنه سرم رو از روی لب تاپ بلند نکردم _ الانم نمی آمدی خانم خوبه ها یکی کاراتو انجام بده شما هم سر فرصت بیای یونی یک ان ی فکری عین برق به سرم خطور کرد" ریحانه شعور در زدن نداره"......سرم رو بلند کردم استاد بود کنار در ایستاده بود کیفش توی دست و دست دیگه ش توی جیبش بود با لبخند که مشخص بود بخاطر حرف منه داشت نگاه م می کرد... بلند شدم _ ا استاد شمایین ببخشید متوجه نشدم استاد: احتمالا این خانم که متلک بارشون کردین خانم رحیمی نیستن؟ ی لبخند زدم : بعله خودشونن از در فاصله گرفت و آمد سمت من دستش رو به سمت صندلی دراز کرد یعنی بشین و خودش هم کنار صندلی من نشست استاد: کلا واحداشو به وسیله شما پاس می کنه نه؟ _ نه خودشم تلاش می کنه استاد: بعله هفته پیش سر امتحان دیدم تلاششونو از اول امتحان که تا کمر سرک می کشید به برگه شما بعدم که من آمدم برگه شما رو بلند کردم از فرصت سو استفاده کرد چشمش به برگه بود دستش روی برگه امتحان خودش حرکت می کرد موندم چطور دقیقا روی خط نوشته بود؟ خجالت کشیدم که دیده تقلب ریحانه رو ولی هیچی نگفته سرمو انداختم پایین چند لحظه ساکت موند دیدم صدایی ازش نمیاد دوباره سرمو بلند کردم نگاهمون به هم گره خورد اون چشم های کشیده با مژه های پر پشت و رنگ عسلی چشم هاش نا خواسته تلاطمی به قلبم انداخت این حالت نامفهوم باعث شد که چشم از چشمش بگیرم و به دستهاش که روی صندلی گذاشته بود نگاه کنم بازهم ساکت بود می دونستم هنوز هم داره نگاه م می کنه اما جرات دیدن چشم هایش رو نداشتم چند ثانیه گذشت دست هاش از روی صندلی برداشت و دست به سینه نشست استاد: چکار می کردی؟ _ با سی شارپ مکعب رنگی به صورت رندوم و چرخان طراحی می کنم استاد: اومممم تمرینه؟ _ آره استاد: رانش کن ببینم چی شده! برنامه رو اجرا کردم لب تاپ رو ی کم به سمت خودش چرخوند استاد : خیلللللی خوب شده..... لبخندی روی لبم نشست دوست داشتم تایید می شدم از طرف استادم _ ممنوم استاد: خواهش می کنم کار خودتون عالیه.......اوممممم راستش من دنبال شما می گشتم....حقیقتش کلاس رفع اشکالی که برای بچه ها گذاشتید خیلی خوب بوده افتاده نداشتیم رنج نمره ها بین 10 تا 14 هست کم هست ولی به هیچ عنوان افتاده نداشتن هم خودش خیلیه....می خوامممم....می خوام اگر براتون ممکنه استاد یار درس من باشید؟ _ ...... استاد: اگر مشکلی نیست من فقط سر کلاس تدریس می کنم تمرین ها و نمونه سوال ها رو می دم به شما بخونید هر جا مشکل داشتین براتون رفعش می کنم بعد ی روز که خودم مشخص می کنم برای بچه کلاس حل تمرین می زارم به استادی شما.... _..... استاد: نظری نمی دید؟ توی ذهنم داشتم حرفش رو تحلیل می کردم هم زمان هم قیافه ی پدرم می آمد جلوم اما تدریس لذت بخش ترین کاری بود که من انجام می دادم از ی طرفی هم نمی تونستم به استادم بگم نه با خودم در جدال بودم که صدای استاد منو متوجه خودش کرد استاد: برای تایم کلاسها حتما با شما هماهنگ می شم که با برنامه های شما تداخلی ایجاد نشه....فک کنم نمی تونید قبول کنید نه؟ هول شدم از اینکه ی وقت ناراحت نشه وفکر کنه من پیشنهادش رو نمی خوام قبول کنم سریع گفتم _ نه...چشم....حتما مشکلی نیست استاد: تو رودر بایستی که قرار نگرفتین؟ _ نه نه مشکلی نیست استاد: پس من سه شنبه سر کلاس به بچه ها می گم فقط لطفا شماره موبایلتون رو بدید تا بتونیم با هم هماهنگ بشیم واای اینو چکار می کردم بابام اگر بفهمه شماره مو دادم به پسر دار م می زنه نمی خواستم بفهمه چه خانواده ای دارم از بابام هم می ترسیدم اومدم بگم سر کلاس بهم بگید چه روزی رو برای حل تمرین میزارین اما با خودم گفتم بابا از کجا می خواد بفهمه من شمارمو دادم به استاد؟ شمارمو بهش دادم اونم توی موبایلش ذخیره کرد بعدم از روی صندلی بلند شد استاد: خب پس فردا میبینمتون من هم بلند شدم _ حتما
  7. 1dhi_index25.jpg

    1. مهمان

      مهمان

      و ای کاش ادم ها درک کنند😔

  8. از ته دل خیلی گریه کردم شاید نزدیک به سه سال هست هر وقت یادم به ی موضوع خاص می افته از ته دل گریه میکنم
  9. پارت هفتم دیبا ابروهاش بالا برد،انگشت اشاره ش رو به حالت در زدن توی هوا تکان داد،و با صدای کلفتی که سعی داشت ادای بابا رو دربیاره گفت دیبا:می دونید ساعت چنده صداتون بلنده صبح می خوام برم سر کارا.... از قیافه ش خندم گرفت دستم رو گرفتم جلوی دهنم که صدای خندم بیرون از اتاق نره بعد با صدای خودش و بدون ادا اما با حالتی پر از دلخوری و عصبانیت ادامه داد دیبا:ی جوری میگه می خوام برم سر کار انگار امانویل مکرون هست....والا سری تکان دادم به حالت تاسف و در جواب حرفش گفتم: _ چی بگم.....!فقط نمی دونم با این همه تلخی می خواد به کجای دنیا برسه دیبا بلند شد بالشت ها رو از گوشه ی اتاق آورد بالشت منو به سمتم پرت کرد بالشت خودشم انداخت روی رختخوابش و با صدای لوس مخصوص به خود ش گفت: دیبا:میشه همراهم بیای برم دستشویی...؟ - دیبا خجالت بکش بزرگ شدیا! دیبا : خب می ترسم چکار کنم حیاط تاریکه.... بالشتمو زیر سرم مرتب کردم و چشمامو بستم _ خب پس صبح برو اما زیر چشمی نگاه ش می کردم مظلوم به دیوار تکیه داده بود سرش انداخته بود پایین و لبش رو روی هم فشار می داد...دلم براش سوخت دیبای که فقط دو سال با من تفاوت سنی داشت اما خیلی بچه تر از من رفتار می کرد....دوستش داشتم! من و دیبا همیشه هم رو داشتیم خنده هامون....گریه هامون... همیشه کنار هم بود من و دیبا توی این اتاق ،محفل همیشگی مون ،جایی که اغلب ساعات توی خانه بودن رو در آن می گذراندیم ،اشک ریخته بودیم گله کرده بودیم از دست پدری که نمی دونستیم این همه بی مهری رو به چه گناهی برای ماحکم کرده بود بلند شدم که همرا هش تا حیاط برم قیافه عاقل اندر سفیهی به خودم گرفتم و گفتم _ دیبا لطفا بزرگ شو حیاط ترس نداره خواهر من دیبا: برو بابا بیا بریم.... _ بچه تو خیلی پرو ای دیبا:همینش خوبه... من همیشه در مقابل حرف های همه کم می آوردم مخصوصا دیبا تر جیح دادم سکوت کنم یا بهتر بگم کم آوردم در مقابل حاضر جوابی هایش توی حیاط دست به سینه ایستاده بودم و به آسمون و ستاره ها نگاه می کردم و غرق افکار خودم شدم همیشه دلم ی پدر رمانتیک می خواست...مهربون ...آروم...تکیه گاه.....هیچوقت ندیدم با محبت به مامان رفتار کنه ،وقتی حرف می زد توی لحنش ی جور خشونت و عصبانیت بود ،اگر می خواست کاری انجام بدیم دستور می داد، باوجود اینکه از دنیا خیلی عقب بود اما ی جو ارباب و رعیتی توی خانواده چهار نفریش راه انداخته بود،وقتی خونه بود صدا از دیوار هم نمی آمد چون هر حرفی آخرش به دلخوری منجر می شد...دلم ی تگیه گاه می خواست که دردامو کم کنه دلم ی بابای مهربون می خواست که ناز کشم باشه چی می شد گاهی براش لوس می شدم؟چی می شد گاهی می گفت دوست دارم؟یا به قول دیبا می بوسیدم؟
  10. بهنازبانو

    جرئت یا حقیقت ؟! :)

    معمولا به تمام قول هام عمل کردم شایدم یادم نمیاد....
×
×
  • اضافه کردن...