رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

دختردریا

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    97
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

142 Excellent😃😃😃😃

درباره دختردریا

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 8 خرداد 1376

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

477 بازدید کننده نمایه
  1. نمیدونم چرا انقد دوسش دارم این ادم رو !هروز این حس بیشتر بیشتر تر میشه و باعث نگرانی خودم این حس اخه من در حد شهاب نیستم هیچ جوره اش. ماشین وای میسه شهاب کمربندش رو وا میکنه . - خوب رسیدیم خانم خانوما بام تهران وای من خیلی دوس داشتم بیام اینجا خیلی اسمش رو شنیده بودم اما تاحالا ندیده بودم ازنزدیک دستتون درد نکنه اقا شهاب. با ذوق میرم سراشیبی بام رو بالا احساس دستی گرم دور کمرم منو به شوک میبره با چشمانی ازتعجب به دستی نگاه می کنم که مالکش شهاب قلبم تندمیزنه استرس میگیره کل بدنم رو جوری که میلرزم و شهاب این رو میفهمه با نگرانی نگام میکنه . - حالت خوبه همتا داری میلرزی نکنه فشارت افتاده ؟؟ نه نه خوبم یکم سردم شد فقط .شهاب کتش رو در میاره میندازه رو دوش سفت بغلم می کنه این دفعه تو حصار بازوانش قرار میگیرم. اخه چرا داره این کار انجام می ده من تحمل محبت زیادی رو ندارم باید امشب حرف دلم رو بزنم اینجا بهترین جا واس حرف دلم. شهاب رو صندلی دو نفره میشینه اروم میرم رو صندلی میشینم. - ایشالله که خوشت اومده باشه از جایی که اوردمت. - عالیه . - همتا؟ - بله؟ می تونم باهات دردو دل کنم؟ - اگه قابل بدونید بله. - واقعیت چند وقت عاشق یک فرشته ای شدم زندگی بدون اون نمیتونم تصور کنم اون اصلااز احساساتم خبر نداره میترسم که بگم قبولم نکنه. هرکلمه ای از دهن شهاب می اومد انگار اب یخ بود رو سر من قلبم انگار از کار افتاده بود نه نمی تونم باور کنم عاشق کسی شده . - همتا ؟خوبی ؟ با دستپاچگی . بله ممنون. بهتر بهش بگید اینجوری ارو می شید. - مرسی که کمکم کردی اره باید بگم چقد عاشق و بی قرارشم. خوب اش رشته میخوری فکر کنم تو این هوا بچسبه؟ - نه من هیچ میلی ندارم. - اخه توهیچی نخوردی ؟ - میشه بریم خونه فردا کلاس دارم باید تمرین کنم.پا میشیم از رو صندلی اروم میرم سمت ماشین. با تعجب به رفتار همتا نگاه می کنم نمی فهمم از چی ناراحت شده با حالت عصبی قفل ماشین زدم و سوار شدم اصلا خوش نیومد از رفتارش بخاطرش کلی راه اوردمش بیاد اینجا یک جورایی از احساسات بفهمونم اما اون با حالت عصبی رانندگی می کردم نمیدونم چم بود نکنه کس دیگه ای رو جز من دوس داره نه این امکان نداره من این همه دارم بهش خوبی میکنم باصدای جیغ همتا از دعوا کردن با خودم اومدم بیرون داد می زد اروم برو داشتی به کشتنمون میدادی با عصبانیت نگاش کردم ازم ترسید فهمیدم .تا دم در خونه هیچ مکالمه ای رد و بدل نشد مغزم داشت میترکید .با عصبانیت از ماشینم پیاده شدم رفتم سمت اتاق کارم دیونه شده بودم تا صبح سیگار کشیدم حالم اصلا خوب نبود جوری که نتونستم برم سرکار .
  2. درب رو که وا می کنم شهاب میبینم به درب ماشین تکیه داده دست به جیب با تیپ اسپرت ورزشی نایک همچیش مشکی پوشیده با لبخند نگاه می کنه. با لبخند میرم سمتش.هوا سرده چرا تو ماشین منتظرم نبودی ! - منتظر وایسادن بعضی موقع ها قشنگه. با حالت تعجب نگاش می کنم بازم تشکر می کنم ازش میرم سمت درب ماشین خودش میاد کنارم . - خودم برات وا میکنم بانو زیبا. سوار میشم اونم سریع میاد سوار میشه از پارکینگ میایم بیرون گوشیم رو از کیفم در میارم به بلوتوث ضبط وصل میشم اهنگ زول بزن ناصر زینعلی میزارم. حواس شهاب به رانندگی زیر چشمی نگاش میکنم این ادم منو دیونه خودش کرده اما شهاب کجا همتا کجا اختلافات طبقاتی زیاد بودن افراد مختلف کنارش نه نمیدونم چرا انقد حسود شدم اخه من کی باشم ادم مهم زندگی شهاب بشم تو فکر بودم صدای شهاب منو از عالم رویا دراورد. - توفکری خانم کوچلو؟ دقیقا داری به چی یا به کی فکر می کنی هان هان؟ خنده ام می گیره با لبخند میگم به هیچی . - نوچ نه دیگه بگو میدونی من حسم خیلی خوبه. هیچی به زندگی اهدافم فکر میکردم حالا اینا ولکن کجا میریم تو این هوا بارونی . - میریم یک کافه اس تو بام تهران عاشقش میشی تو این هوا عالیه. مطمنم بهترین جا رو انتخاب کردی به سلیقت احترام میزارم لبخند میزنم به بیرون پنجره ماشین نگاه می کنم ازاینکه کنارش نشستم استرس عجیبی دارم.
  3. سلام گلم😘👸👋🏿

     

    اگه میشه رمانم و بخون و نظر بده🌹

     

    https://forum.98iia.com/topic/6782-رمان-بالین-مرگtiana_joon-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments

    1. دختردریا

      دختردریا

      باشع فدات شم

  4. -باسرعت رفتم سمت اشپزخونه. سلاممم برهمه گی خسته نباشید. سلام دختر گلم خداروشکر لبخند رو لبات میبینم همیشه بخندی خوشگل خانم. - مرسی فریده خانم شما لطف داری درحق من با لبخند برگشتم سمت مژگان که داشت با خوشحالی نظاره گر گفتت و گو بود لبخند زدم گفتم چطوری دوست جونی من ؟ - سلام به روی ماهت عزیزم چه خوب شد خوشحالی و حال خوب به این عمارت اومده قربونت برم اره واقعا خداروشکر شهاب: سلام .خسته نباشید خانم های عزیز میبینم که جمعتون جمع گلتون کمه همه با لبخند نگاش کردیم و جواب سلامش رو با روی خوش دادیم. همتا: درحال حرف زدن با مژگان بودم که حس کردم کسی داره نگاه ام میکنه سرم رو بالا اوردم چشمم به چشمای شهاب قفل شد با تپش قلب شدید که گرفتم لیوان از دستم افتاد و شکست!! فریده خانم : ای وای ؟ دست نزن برو کنار خودم جمع میکنم عزیزم برو استراحت کن خسته شدی واس امروز. ممنونم ببخشید واقعا نفهمیدم چی شد ! عیب نداره گلم تو برو . نگاه ام می اوفته به شهابی که با چشمای نگران نگاهم می کنه اما غرورش اجازه نمی ده چیزی بگه . باسرعت میرم سمت پله ها تا برم تو اتاق. یک دستم رو روی قلبم گذاشته بودم .چقد تند میزنه ! انگار داره از جاش کنده می شه . این حس لعنتی از کجا پیدا شده .وارد اتاقم می شم رو تخت میشینم سرم داره می ترکه اخه من چم شده؟؟ درب زده می شه میخام بگم لطفا کسی وارد نشه که درب باز می شه و قیافه همیشگی شهاب نمایان می شه . سلام کارم داشتید؟ نه !ولی بارون اومده گفتم شاید از قدم زدن خوشت بیاد. وای اره خدایی هوس کردم الان اماده میشم. بارونی مشکی رنگم رو با شال قرمزم ست کردم و بوت مشکی پاشنه بلندم رو پام کردم . ارایش مختصری می کنم میرم سمت درب خروجی عمارت.
  5. - تو فکر بودم. صدای فرزانه خانم من رو از عالم رویا درآورد بیرون! سلام اقا . سلام بله؟ اقا کلاس همتا تموم شده .استاد موسیقیش منتظر شماست. باشه الان میام . رفتم سمت در ورودی عمارت. همتا: چقد خوب بود امروز حالم خوب شده بود کلی انرژی داشتم و باکلی علاقه یاد گرفتم نشستم رو تخت نگاه به ویلون که شهاب گرفته بود نگاه کردم بالبخند رفتم سمت اینه روسری گلبهی رنگک رو رو سرم منظم کردم با لبخند رفتم سمت در که واکنم . خود در واز شد .باتعجب به اینکه کی در رو واکرد نگاه کردم . -سلام خسته نباشی خوب بود اولین روز کلاس؟ سلام اقا شهاب منم داشتم می اومدم پایین از شما تشکر کنم خداروشکر که شما هستید . وظیفه اس خانم زیبا و هنرمند ایشالله در کنسرت ها ببینمت بهت افتخار کنم باعث سربلندیم بشی. ایشالله مرسی که به ارزوم رسوندی خوشحالم که شمارو تو زندگیم دارم با لبخند نگاش کردم. با لبخند سری تکون داد و رفت. کم کم داشتم روی خوب زندگیم رو میدیدم همچی برام شیرین شده با خوشحالی رفتم بیرون اتاق پله ها رو دوتا یکی رفتم پایین.
  6. سلام لطفا رمان محکوم به قوی بودن رو از متروکه در بیارید میخام ادامه شو بنویسم
  7. دختر دریااااااااا تولدت مبارککککک 

    انشاالله که وسعت دل مهربونت ب اندازه دریا باشه و یه مروارید خوشگلم نصیبت بشه ب همه ارزوهای قشنگت برسی عزیزمممممم

    1. دختردریا

      دختردریا

      وای خیلی خوشگل نوشتی عزیزییی

  8. تولدت مبارک همزاد جون 😅😘💝💟

    ایشالا به هرچی که میخوای برسی

    1. دختردریا

      دختردریا

      وای عاشقتم مرسییی نفس جان

  9. تولدت مبارک صدف جان 💃

    با اروزی موفقیت روز افزون ❤️

    1. دختردریا

      دختردریا

      وای مرسییییییییییییییییییییییییییی عاشقتممممممممممممممممم

  10. امروز روز خوبی بودبرای اولین بار بعد اون اتفاق یک صبحانه درست و حسابی نوش جان کردم. امروز اولین جلسه اموزش ویولن بود رفتم اتاق که اماده بشم. شهاب:تازه از خواب بیدار شده بودم داشتم جلو اینه موهام رو شونه میکردم که یاور زنگ زد. - سلام اقا -سلام بگو؟ - اقا مربی اومد - باشه با احترام هدایتش کن داخل. - چشم یک ست ورزشی پوشیدم رفتم سمت سالن دیدم مربی نشسته یک اقای سن بالایی بود که معروف بود تو مربی گری ویولن . -سلام اقا شهاب سلام خوش اومدید -قبل ازاینکه اموزشتون رو شروع کنید یک چندتا نکته اس بهتون بگم. - بله بفرمایید ببینید اقای احمدی اموزشتون خیلی باید قوی باشه و اینکه کلاساتون رو جدی می گیرید شوخی و خنده نداریم . - بله چشم . من میخوام یک هنرمند بسازید از همتا روحیه اش رو برگردونید الانم می تونید برید سر اموزش . - فریده خانم ؟ - بله اقا ؟ لطفا اتاق اموزش رو نشون بدید به اقای احمدی.و به همتا هم بگید بره سرکلاسش . بله چشم اقا. رفتم سمت حیاط که یکم هوا بخورم و قدم بزنم .صدای ساز موسیقی می اومد.چشام رو بسته بودم و با لبخندگوش میدادم.
  11. با لبخند به چشماش نگاه می کردم اون هم انگار غرق نگاه من شده بود قلبم شروع کرد به تپیدن . که باتکون های هیلدا به خودم اومدم . با لبخند به لباسایی که شهاب گرفته بود نگاه می کردم دوتاشون یک ست بود پیرهن عروسکی پوف دار صورتی کوتاه تنشون بود هردو موهاشون فربود .قربون صدقشون رفتم . به مهمونا خوش امد گویی کردم دیدم یکی مچ دستم رو گرفت از بوی ادکلنش فهمیدم کیه هیجان قلبم بالا رفت برگشتم سمتش نگام می کرد اروم گفت: چرا انقد خوشگل شدی نمی گی چشت می زنن ؟ -با خنده گفتم شمام جذاب شدی اقا شهاب . -با من میرقصی پرنسس زیبا؟ - بله اقای جذاب . دی جی اهنگ عاشقانه خارجی گذاشت باهم دنس رفتیم همه با لبخند به من و شهاب نگاه می کرد. - سرم رو گذاشته بودم رو سینه شهاب باهاش همراهی می کردم اهنگ که تموم شد .دی جی گفت اقا شهاب واستون یک سوپرایز داره با تعجب نگاهش کردم! - دیدم جعبه مستطیلی بزرگ اورد سمتم -بنظرم خوشحالت کنه ! - در جعبه وا کردم دیدم یک ویلون سفید رنگ توشه بایک گل رز. _با خوشحالی نگاهش کردم .وای من عاشق ویلون هستم . - قابلت رو نداره ازفردا هم کلاست شروع میشه . ازش تشکر کردم خیلی خوشحال شده بودم اخه یکی از ارزوهام بود ویلون یاد بگیرم .شب شد انقد رقصیده بودم با دوستام و خواهرام بهترین تولد تو عمرم بود. واقعا متشکر از کارای شهاب بودم خداروشکر می کردم بلخره طمع خوشبختی رو چشیدم. شهاب: کل مراسم با لبخند به رقصیدن همتا نگاه می کردم این دختر من رو به زانو دراورده این یک فرشتس خدا ازاسمون برام فرستاده . بهترین شب زندگیم بود چون همتا من رو بخشید و لبخندش رو بعد چند وقت دیدم.از فردا یک مربی گفته بودم بیاد اموزش ه به همتا و مطمن بودم مربی قادری با لبخند چشام رو بستم یک شب شد با ارامش خوابم برد. همتا:صبح شده بود با صدای گنجیشگ ها چشام رو واکردم با لبخند نگاه کردم به پنجره با ذوق پاشدم اماده شدم رفتم پایین تو اشپزخونه بعد چند وقت صبحانه بخورم با دوستام همه با تعجب و خوشحالی نگاه می کردن بیچاره فریده خانم با ذوق همچی درست کرده بود هی میگفت بخور منم تشکر کردم دولوپی شروع کردم به خوردن صبحانه. @atena_tf
  12. شهاب: جلو اینه وایسادم یک کت تک کرمی با پیرهن سفید وشلوار کتان مشکی عالی شده بودم رفتم ادکلن بلک افغانم رو زدم موهامو با واکس مو مدل خامه ای دادم با ته ریش هام فوق العاده شده بود. رفتم سمت پله ها که برم ببینم چیکارا کردن خدمتکارا.دیدم کل حیاط با گل های رز صورتی دیزاین شده و یک میز گرد تم هارو گذاشته بودن .حواسم به اینا بود. -سلام اقا برگشتم دیدم فریده خانم, بله ؟ -اقا همچی کامل شده لباسی که خریدید واس بچه هارو دادم دنیا تنشون کنه اماده شون کنه. -مرسی. میتونی بری خودتم اماده شی. گوشی موبایلم زنگ خورد جواب دادم . بله ؟ تهییه کردیش ؟ مرسی با پیک برام بفرست ممنون . با لبخند نگاه کردم به پنجره همتا فک میکنم با این هدیه خوشحال شه رفتم دنبال کارای دیگه ام . همتا: مثل این گیج ها دم در کمد وایساده بودم دونه دونه لباسام میزدم این ور اون نمیدونستم چی بپوشم .در واز شد برگشتم دیدم مژگان . -سلاممم ببین خوشگل شدم؟ -بلهه مگه میشه خوشگل نشی دوست جونی من. - چی شده ؟ - هیچی موندم چی بپوشم ً! - بیا اینور ببینم .اوم ببین این لباس قرمز تا دم زانوته یقه قایقی چطوره؟ به لباس نگاه کردم و گفتم : _بده بپوشم ببینم خوب میشه؟ - وایسا بیا این پیرهن ماکسی کرمی رو بپوش فوق العاده ات می کنه . - با لبخند نگاش می کنم لباس قرمز میدم دستش . پیرهن کرمی میزارم رو تخت. میشینم جلو اینه . ببین مژگان ارایشم لایت باشه ؟ - اره لایت میاده بهت بیا واست موهاتو سشوار بکشم لخت شه . - مرسی گلم. کمک کرد من ارایش کردم و مژگان موهام سشوار کشید لخت شد. - خوب من برم توام به کارات برس . - مرسی گلم کلی دستت دردنکنه . خودمو جلو اینه میبینم خیلی وقته ارایش نکردم تغییر کرده بودم . سایه کرمی روشن با خط چشمی که کشیده بودم ؛ با رنگ لباسم همخونی داشت. رژ لب قهوه ای روشن روی لب هام مالیدم و از دیدن خودم لذت بردم و یه بوس برای خودم فرستادم. جلو اینه قدی به خودم نگاه کردم. خیلی فرق کرده بودم موهای بلندم که بلند تر شده بود الان تا گودی کمرم پایین تر اومده بود لخت شلاقی افتاده بود. کفش پاشنه بلندمو پر نگین طلایی داشت پام کردم و کیف دستیم رو ور داشتم ساعت رو نگاه کردم دیدم 8 مطمن بودم مهمونا اومدن دیگه تا الان. رفتم سمت پله ها مژگان پایین وایساده بود منتظر من با یک دلهره خواستی که گرفته بودم پله هارو اروم می رفتم پایین . با مژگان رفتیم سمت حیاط عمارت در که باز شد من با بهت همجا رو داشتم نگاه می کردم شهاب چیکارا کرده و هی مژگان می گفت همکاری داره می کنه حال ترو خوب کنه لطفاباهاش خوب برخورد کن . دیدم سرش گرمه با بچه ها داره می خنده با لبخند رفتم سمتش که هیلدا دویید اومد سمتم برگشت من رو نگاه کرد ...
  13. همتا: امروز تولد هیلدا بود می خواستم براش یک جشن تولد کوچیک بگیرم.اما از یک طرف خجالت می کشیدم تو دلم می گفتم ما صاحب خونه نیستیم اخه. تواین فکرا بودم مژگان هول هولکی اومد سمتم! -همتا ؟میدونی چیشده ؟ وای نفس برام نموند انقد تا اینجا یک نفس دوییدم. -نه بگو چی شده؟ خوب ارومتر می اومدی مجبور بودی مگه! -اخه خیلی مهم بود .اقا دارن واس هیلدا یک جشن بزرگ برپا می کنن. - چی؟؟؟ بیخیال! اون ازکجا می دونست من تازه قرار بود برم ازش اجازه بگیرم یک کیک بگیرم واس هیلدا. - وای ببین چقد دوستون داره اقا.راستی همچی خریده به همه گفته برن اماده بشن .وای من برم اماده شم بدجوری دلم یک مهمونی می خواست. با تعجب نگاهش کردم و گفتم: - آخه مژگان من از هیچی خبر ندارم.. دیدم از صبح شلوغ هست دقت نکردم اخه بچه ها لباس ندارن!!! -فکر اینا نباش همه چیز جور شده برو اماده شو دیرشده وقت نیست. ای بابا اصلابه من نمیگن چیکارا میکنن درحال غرزدن بودم . باصدا شهاب غافلگیر می شم برمی گردم نگاهش کنم . شهاب :چیه انقد غر میزنی ؟کار بدی کردم ؟ میخواستم توام سوپرایز شی که این دهن لق اومد گفت. -وا من نباید بدونم تولد خواهرمو؟؟ -وقتی قرار سوپرایز بشی نه نباید بدونی حالا بجای اینکه بامن بحث کنی برو اماده شو. - بله اطاعت امر اقا!باخنده رفت شهاب من هنوز مبهوت کارای شهاب بودم .رفتم که اماده شم. شهاب: چند روز بود دیدم همتا هی درگیر بود باخودش چیزی به من بگه منم از مژگان کمک گرفتم راز دلش رو فهمیدم دوست داشت برای هیلدا تولد بگیره . از این که همتا خیلی با حیا بود؛ خوشحال بودم.از صبح که بیدار شدم به همه گفتم قرار تولد بگیرم برای هیلدا کلی سفارشات دادم. توی حیاط عمارت یک جشن تولد با تم باربی دیزاینرام اماده کردن میدونستم همتا همش تو اتاق نمی فهمه این موضوع رو کارام که تموم شد رفتم اماده بشم دیدم همتا باخودش داره حرف می زنه باخنده حرفامو زدم رفتم که اماده بشم اخه امروز بجز تولد هیلدا قرار بود کار دیگه ام انجام بدم باید یکم روی خودمکار می کردم.
×
×
  • جدید...