رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Shakiba83

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    191
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

647 Excellent😃😃😃😃

درباره Shakiba83

  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 4 تیر 1383

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,531 بازدید کننده نمایه
  1. پارت بیست و دوم : در نزده وارد شدم . آرشام : در بزنی و بعدش بیایی بد نیست ها . - تو چرا به امیرحسین گفتی من کلش دارم ؟ ارشام : من ؟ من نگفتم . - اره ارواح عمت . تو نبودی که ، من بودم ! ارشام : خب دیگه اعتراف کردی که خودت بودی . حالا از اتاق من برو بیرون . یه چشم غره بهش رفتم . گوشیش روی عسلی بود . به طرف عسلی رفتم و گوشیش را یواشکی گذاشتم توی جیبم . - دیگه مزاحمم نشو . می خوام برم پیش سانی . آرشام : من مزاحمت نشم ؟ تو الان توی اتاق من و مزاحم منی . - نخیر تو مزاحم منی . روی حرف منم حرف نزن . ارشام : مهرسا برو بیرون حوصله ات را ندارم . در را هم پشت سرت ببند . از اتاق بیرون اومدم و از عمد در را نبستم که صدای ارشام اومد . ارشام : مهرسا خیلی بی شعوری . مگه نگفتم در را ببند ؟ - دلم نخواست . دیگه صداش نیومد . معلوم بود داره فحشم میده . به طرف اتاقم رفتم . وارد اتاق شدم و در را سریع قفل کردم . سانی : چرا در را قفل می کنی ؟ گوشی ارشام را از توی جیبم بیرون آوردم . یه لبخند زدم و گفتم : به خاطر این . سانیا : گوشی کیه ؟ - آرشام . سانیا : چرا آوردیش ؟ می خواهی چیکارش کنی ؟ - هم فضولی کنم و هم اذیتش کنم . رمز گوشیش را زدم . باز شد . رفتم توی پیام هاش . اوووووو چه کرده با نفس خانم . یه عالمه پیام به هم داده بودند . سانی اومد کنارم . سانی : این کیه دیگه ؟ - نفس جونش . سانی : نفس جونش ؟ نفس کیه دیگه ؟ - دوست دخترشه . ارشام خیلی دوستش داره . شروع کردم به خوندن پیام هاش . یهو یه فکری به سرم زد . - سانیا بدو یه کاغذو مداد بیار . سانیا : برای چی ؟ - تو بیار ، بهت می گم . سانیا از روی میزم یه کاغذ و مداد آورد . منم سریع شماره ی نفس را نوشتم و کاغذ را تا کردم و گذاشتم توی کشو ی میزم . با سانی نشستیم روی تخت و پیام هاشون را خوندیم . هنوز چند تا پیام بیشتر نخونده بودیم که گوشیش زنگ خورد . با ترس به سانی نگاه کردم . سانی : کیه ؟ - نفسه . سانی : خب جواب بده . - آخه چی بگم ؟ سانی : نمی دونم ولی زود جواب بده تا صداش به گوش آرشام نرسیده . - باشه باشه . تماس را وصل کردم . نفس : سلام عشقم . خوبی ؟ چرا جواب نمی دادی ؟ می خواستم دیگه قطع بکنم ها . - سلام . نفس : س _ سل _ اممم شما ؟ - با آرشام کار دارید ؟ رفته حمام . صدای آرشام از پشت در اومد . ارشام : مهرسا گوشی من را بده . داری با کی حرف می زنی ؟ مهرسا . مهرسا در را باز کن . با تو هستم ها . نفس : گوشی ارشام دست تو چیکار می کنه ؟ - اومده بودم یه سر به ارشام جان بزنم . رفت حمام . دیدم گوشیش داره رنگ می خوره جواب دادم دیگه . نفس : شما کی هستید که به آرشام من می گید آرشام جان ؟ ارشام داشت پشت در خودش را می کشت ها . خخخخ حقشه . پسره ی پرو . - ای وای عزیزم . آرشام داره صدام می زنه . باید برم پیشش . فعلا . سریع تماس را قطع کردم . یه نگاه به سانیا انداختم . با ترس به در نگاه می کرد . می دونستم الان آرشام خیلی عصبانیه . به سمت در رفتم و قفل را باز کردم که آرشام به سرعت در را باز کرد و اومد توی اتاق . آرشام با داد گفت : گوشی من کجاست ؟ وقتی عصبانی می شد خیلی ازش می ترسیدم . با دستای لرزون گوشی را به طرفش گرفتم . ارشام سریع گوشی را از دستم گرفت و گفت : فقط یه بار دیگه دستت به گوشی من بخوره من می دونم و تو . داد زد : فهمیدی ؟ با ترس سرم را تکون دادم . یه چشم غره به من و سانیا رفت و از اتاق بیرون رفت و در را محکم پیش سرش بست . وقتی که رفت دستم را روی قلبم گذاشتم . واییییییی . خداراشکر رفت . آرشام به چه جرئتی سر من داد زد ؟ حتی بابا هم تا حالا سر من داد نزده اون وقت آرشام ‌... بغض راه گلوم را بست . سانیا : خداراشکر رفت . هووووف . سانیا اومد نزدیکم . سانیا : خوبی تو ؟ - اوهوم . سانیا : خوب نیستی . - آرشام سر من داد زد سانیا . به خاطر چی ؟ به خاطر این که گوشیش را برداشتم ؟ یعنی گوشیش اینقدر مهمه که سر من داد بزنه ؟ سانیا بغلم کرد و گفت : اشکال نداره عزیزم . نبینم بخواهی گریه کنی ها . با بغض گفتم : باشه . ولی کارش را تلافی می کنم . یه جوری که دیگه جرئت نکنه صداش را واسه ی من بالا ببره پسره ی بی شعور . سانیا : باشه تلافی کن . منم کمکت می دم ولی الان تو آروم باش. اصلا نظرت چیه بریم پایین پیش مامانت ؟ میریم کمکش می کنیم . هوم ؟ - باشه بریم .
  2. سلام بر شکیبا خودم 👋👋👋

    چه خبرا ؟

    کجایی ؟ 

    چن وقته نیستی ؟

    @Shakiba83

  3. پارت بیست و یکم : سامی آروم چشمام را باز کردم . گوشی ام را از روی عسلی برداشتم . وای ساعت یک ظهره ! چرا من اینقدر خوابیدم ؟ از تخت پایین اومدم و رفتم دستشویی و بعد از شستن دست و صورتم و عوض کردن لباس هام از اتاق بیرون زدم . - سلام . مامان : سلام عزیزم . ظهرت بخیر . - ظهر شما هم بخیر . مامان چرا من اینقدر خوابیدم ؟ چرا بیدارم نکردی برم شرکت ؟ مامان : دیشب حالت خوب نبود به بابات گفتم امروز به جای تو بره شرکت . - دیشب ؟ چرا حالم خوب نبود ؟ اصلا دیشب کجا بودیم ؟ مامان : با آقای شفیعی رفته بودیم رستوران . یادت نیست ؟ - نه چیزی یادم نیست . رفتم روی مبل نشستم و به دیشب فکر کردم اما چیزی جز یه صحنه یادم نیومد . فقط یادمه یه جایی مثل راه پله بودیم . مهرسا خیلی از دستم عصبانی بود . اومد جلو و دستش را بالا آورد و زد توی صورتم . همین ! اخه چرا مهرسا باید بزنه توی صورت من ؟ مگه دیوونه است بزنه ؟ مهرسا بیخود کرده زده . به چه حقی همچین کاری کرده ؟ شاید هم نزده و من توهم زدم . بیخیالش . چرا من از دیشب چیزی یادم نیست ؟ رفتم توی آشپزخونه پیش مامان . مامان : بیا بشین تا برات غذا بکشم . - مامان سانیا کجاست ؟ مامان : رفته خونه ی آقای شفیعی . - چرا رفته اونجا ؟ مامان : آقای شفیعی یه مهمونی گرفته واسه ی امشب . رفته کمکشون کنه .ما هم دعوت کردند . - آهان . گوشیم زنگ خورد . آرشام بود ، جواب دادم . آرشام : سلام آقا سامی . خوبی ؟ - سلام . مرسی داداش . تو خوبی ؟ آرشام : نه بابا اینقدر کار سرم ریخته . زنگ زدم واسه ی امشب دعوتت کنم . البته مامانم به مامانت گفته ولی خب منم باید به تو بگم . میایی که ؟ - می تونم نیام ؟ آرشام : معلومه که نه . - آرشام . آرشام : جانم ؟ - من از دیشب هیچی یادم نیست . ارشام : طبیعیه . چون دیشب مست کرده بودی . سامی من اینجا خیلی کار دارم . الان هم باید برم . شرمنده . - مزاحمت نمی شم . ارشام : ببخشیدا . حالا بعد صحبت می کنیم . - باشه . خداحافظ . آرشام : به قول مهرسا بای . - خخخخ بای . مهرسا - امیرحسین بیا گوشی من را بده . اخه با گوشی من چیکار داری ؟ امیرحسین : می خوام باهاش بازی کنم . - امیرحسین . امیر : بله ؟ چرا داد می زنی ؟ - گوشی من را بده . گوشی یه وسیله ی شخصیه . نباید بی اجازه به وسیله ی شخصی بقیه دست بزنی . امیرحسین : شعار نده دیگه مهرسا . - واییی اصلا من بازی ندارم . امیرحسین : نچ نچ نچ دروغگو هم که شدی مهرسا . ارشام بهم گفته کلش داری . - آرشام غلط کرده . بده به من گوشی را . امیرحسین : نچ نمی دم . - امیررررررررحسین . امیرحسین : مهرسا تو که خسیس نبودی . خب بذار باهاش بازی کنم دیگه .رمزش چیه ؟ خدایاااااا چیکار کنم از دست این قزمیت . یه نفس عمیق کشیدم . خدا آخر و عاقبت من را با این وروجک به خیر بگذرونه . - بیا تا برات بازش کنم . امیرحسین با ذوق اومد سمتم و گوشی را بهم داد . گونه ام را محکم بوسید . - عاشقتم مهرسا جونم . خخخ خندم گرفت . خوب بلند بود خرم کنه . رمزش را زدم و دادم دستش . - فقط یکم بازی کنی ها . امیرحسین : باشه خانم خسیس . - ببند بچه پرو . امیرحسین با صدای بلند به مامانم گفت : خاله الهام باید روی تربیت مهرسا بیشتر وقت می ذاشتید . یه چشم غره بهش رفتم . پسره ی بی تربیت . چه زبونی هم داره . با حرص به طرف اتاق آرشام رفتم .
  4. پارت بیستم : یه دستش را گذاشت روی نرده ها و دست دیگرش را گذاشت روی شونه های من . آروم آروم داشتیم پایین می رفتیم که یهو ایستاد . منم به طبعیت از اون ایستادم . - چرا وایسادی ؟ بیا بریم دیگه . زل زد بهم . سامی : بار آخرت باشه توی همچین جایی اینطوری لباس می پوشی . نزدیکم اومد . دهنش بوی گند الکل می داد . - ببخشید شما چیکاره ی منی که واسم تعیین تکلیف می کنی ؟ سامی : مهم نیست من چیکارتم . مهم اینکه که به حرفم گوش کنی وگرنه به ضررت تموم میشه . اخه به اون چه ربطی داره که من چجوری لباس می پوشم ؟ عصبی سمتش رفتم و یک قدم فاصله را پر کردم . الان فاصله ی صورتمون چند سانت بود . با خشم غریدم : اگه گوش نکنم چی میشه ؟ سامی : می خوای بدونی چی میشه ؟ خودت خواستی ها . صورتش را جلو آورد و ... اون چند سانت فاصله هم حالا دیگه بینمون نبود . ماتم برده بود . الان سامی داشت چیکار می کرد ؟ اصلا نمی دونستم باید چیکار کنم . به ذهنم هم نمی رسید بخواد همچین کاری بکنه . سامیار داشت کارش را می کرد و همچنان درگیر لب هام بود ولی من متعجب و بدون حرکت ایستاده بودم . یه جوری هم می بوسید که نفس کم آوردم . داشتم وسوسه می شدم همراهیش کنم . یه لحظه فقط یه لحظه آرزو کردم کاش می شد این لب ها همیشه مال من باشه . به خودم اومد و دستم را روی سینش گذاشتم و با تمام زورم هولش دادم . سامی که انتظار این حرکت را ازم نداشت چند قدم عقب رفتم و داشت می خورد زمین که به کمک نرده ها خودش را کنترل کرد . به سمتش رفتم و دستم را بالا آوردم و زدم توی صورتش . با خشم و بغض گفتم : بار آخرت باشه که منو بوسیدی . دفعه بعدی اگه همچین غلطی بکنی ... بغض راه گلوم را بست و نذاشت ادامه ی حرفم را بزنم . با سرعت از پله ها پایین اومدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم . بغضم داشت خفه ام می کرد . دیگه نتونستم نگهش دارم . اشکام راه خودشون را باز کردند . نه من نباید گریه می کرد . نبایددددددد . سامی چیکار کردی ؟ لعنتی چیکار کردی با من ؟ دستم را روی لبم کشیدم . باورم نمیشد . سامی به خودش این اجازه را داد که منو ببوسه ؟ وایییی خدا . دستم را پر آب کردم و پاشیدم به صورتم . دیگه آرایشم مهم نبود . این دل لعنتی مهم بود که اینقدر تند می زد . این لب ها مهم بود که ... با اعصابی داغون از سرویس بهداشتی بیرون اومدم و به سمت میز رفتم ولی ... فقط مامان و بابا و آرشام را دیدم . - پس آقای طهرانی ؟ بابا : حال سامی خوب نبود . بردنش خونه . - آهان . بابایی بریم خونه ؟ بابا : اره عزیزم . بریم . از رستوران بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم .
  5. پارت نوزدهم‌: بعد از خوردن غذا آرشام گفت : سامی میایی بریم طبقه ی بالا ؟ سامی : بریم . - منم می خوام بیام . بابا : نمی شه تو بری مهرسا . - بابا منم می خوام برم . بابا : نمی شه همه بالا مست هستند ، یهو یه بلایی سرت میارند . - خب آرشام هم هست . بابا : آرشام هم شاید مست کرد . اگه مست کرد تو می خوای چیکار کنی ؟ - بابااااااا . بابا : مهرسا نه . نشستم سر جام و گوشیم را از توی کیفم در آوردم ‌که بابا صدام زد . جواب ندادم که نفسش را کلافه بیرون داد . بابا : اگه رفتی باید حواست به خودت باشه . - هست . بابا : مطمئن باشم ؟ - بله . بابا : آرشام حواست به مهرسا باشه . بلایی سرش بیاد تقصیر توئه ها . آرشام : تقصیر من ؟ ای خدا . چشمممم حواسم بهش هست . سانیا هم می خواست بیاد ولی بابا و سامی نذاشتند . با آرشام و سامی رفتیم طبقه ی بالا . اووووووو اینجا را ! چه خبره ! چند تا دختر و پسر اون وسط داشتند می رقصیدند . برق ها خاموش بود و نوری که از طبقه ی پایین میومد اونجا را روشن کرده بود . روی یه میز پر بود از نوشیدنی های مختلف . چند تا دختر و پسر دیگه یه گوشه ایستاده بودند و داشتند کار بد می کردند . نچ نچ نچ ( منظورم بوس و بغل و اینا بودا ، منحرف نشید ) . چند تا پسر دیگه قلیون می کشیدند . اصلا یه وضعی بودا . چند تا اتاق هم داشت اما دیگه جرئت نکردیم بریم توی اون ها را ببینیم . وقتی اینجا اینطوری باشه توی اتاق دیگه معلوم نیست چیه ! با آرشام و سامی رفتیم روی سه تا صندلی کنار هم نشستیم . از شانس بدم افتادم بینشون . عجب عطری زده لامصب . بوی عطر سامی فوق العاده بود . آرشام : مهرسا مواظب خودت باشی ها . - چشم هستم . همین طوری نشسته بودم و داشتم به افرادی که اون وسط می رقصیدند نگاه می کردم که آرشام به سامی گفت : سامی بزن بریم پیش این بچه ها . سامی : پیش کی ؟ آرشام : پیش اون پسرایی که اونجا ایستادند . سامی : اوکی . مهرسا را هم میاری ؟ - نه من نمیام . شما برید و زود بیایید . آرشام : باشه . مواظب خودت باش . - هستم . ارشام به همراه سامی به سمت اون پسر ها رفتند . اینقدر تاریک بود چهره ها درست مشخص نبود . از اومدنم پشمون شدم . باید پیش سانیا می موندم . یه دختری که بهش می خورد هم سن خودم باشه اومد و کنارم نشست . نگاهی بهش انداختم . یه تیشرت جذب و یه شلوار لی تنگ پوشیده بود . موهای شرابیش تا کمرش بود . یه آرایش غلیظی هم کرده بود . پوستش سبزه بود ، چشماش قهوه ای بود ، ابروهای نازک ، بینی معمولی و لب های گوشتی داشت . دختره : سلام . - سلام . دختره : تنهایی ؟ - نه چطور ؟ دختره : هیچی . میخواستم ببینم اگه تنهایی بیایی پیش ما . - پیش شما ؟ دختره : اوهوم . پیش من و دوستام . بعد به چند نفر که روی صندلی نشسته بودند اشاره کرد . پنج تا پسر بوند و سه تا دختر . با یه وضع خیلی بدی هم کنار هم دیگه نشسته بودند . - مرسی . من همین جا راحتم . دختره : اوکی . همون موقع یه پسری از اون سمت اومد پیشمون . پسره : ستایش چرا اینجا نشستی ؟ بیا بریم پیش بچه ها . بعد از این حرف نگاهش به من افتاد . با یه لبخند چندشی گفت : به به . ببین کی اینجاست . افتخار آشنا با کی را دارم ؟ اخمام را کشیدم توی هم . اومدم دو تا فحش بهش بدم که صدای سامی از پشت سر پسره اومد . - مهرسا جان بریم عزیزم ؟ کلمات را می کشید و می گفت . با تعجب بهش نگاه کردم که یه اشاره به پسره کرد . فهمیدم نقشه است . - اره عشقم . کجا رفتی یهو ؟ سامی : رفتم یکم نوشیدنی بخورم . بعد دستش را آورد جلو . منم دستم را گذاشتم توی دستش و با هم از جلوی چشمای هیز اون پسره رد شدیم . - ارشام کجاست ؟ سامی : رفت دستشویی . گفت من و تو بریم پایین . - آهان . به سمت پله ها رفتیم . نمیتونست درست راه بره . دستش را گرفتم که نخوره زمین .
  6. پارت هجدهم : - بابایی کجا داریم می ریم ؟ بابا : منم نمی دونم . محسن ( آقای طهرانی ) واسم یه آدرس فرستاده ، قرار شد بریم اونجا . والا اینطوری که می گفت یه رستورانه توی فضای سبز . خیلی هم قشنگه . محسن که خیلی تعریف می کرد . بابا دستش را گذاشت روی ضبط و روشنش کرد . دیگه تا رسیدن به رستوران هیچ کس حرفی نزد . بابا : رسیدیم . مامان : وایی ! چقدر اینجا خوشگله . بابا : من که تو را جای بد نمیارم خانمی . - بله فقط ما را جای بد میاری . یه چشمک به بابا زدم و از ماشین پایین اومدم . کنار رستوران پر از ماشین های مدل بالا بود . فضای دور رستوران هم معرکه بود . همراه مامان و بابا وارد رستوران شدم . به سمت آقای طهرانی رفتیم و سلام و احوال پرسی ها شروع شد . به آقا و خانم طهرانی سلام کردم که سانیا اومد طرفم . سانیا : سلام جیگر . نگفتم دیگه اینجوری تیپ بزن که کسی به من نگاه نکنه . - سلام عزیزم . خخخخ نگران نباش تو خوشگل تر از من شدی . سانیا : به خودت نگاه کنی نظرت عوض میشه . به سامی نگاه کردم . داشت با آرشام حرف می زد . یه تیشرت قرمز که به تنش چسبیده بود و هیکل و بازو هاش را به خوبی نشون می داد همراه یه شلوار کتون مشکی پوشیده بود . سرش را سمتم برگردوند و نگاهش با نگاهم قفل شد . یه لحظه توی چشماش برق تحسین را دیدم . زیر لب بهش سلام کردم . سامی هم هم مثل من زیر لب جواب داد . روی صندلی نشسته بودم و داشتم با سانیا حرف می زدم که مرد ها قلیون سفارش دادند . به اطراف نگاهی انداختم . دنبال سرویس بهداشتی می گشتم که دیدم چند تا پسر مجرد دارند نگاهم می کنند . اخه واجبه همچین تیپی بزنم که اینجوری نگاهم کنند . دو تا فحش زیر لب به خودم دادم . به بابا نگاهی کردم . - بابا دستشویی کجاست ؟ سامی : من می خوام برم دست هام را بشورم بیا تا بهت نشون بدم . دنبالش راه افتادم . از روبه روی پسر ها رد شدیم که سامی متوجه نگاهشون شد و برگشت طرف من و یه نگاه به لباس هام و خودم انداخت و زیر لب گفت : واجبه اینطوری لباس بپوشی که اینقدر نگاهت کنند . - چیزی گفتی ؟ سامی : نه . رفتم توی دستشویی و بعد از انجام عملیات ضروری دست هام را شستم و اومدم بیرون که دیدم سامی کنار دستشویی ها منتظرم ایستاده . سامی : بریم ؟ - خودم میومدم . سامی : حتما می خوای تنها از جبوی اون پسر ها رد بشی ؟ جوابی نداشتم که بدم . با هم دیگه به سمت میزمون رفتیم . موقع رد شدن از کنار پسر ها سامی بهم نزدیک شد و دستم را گرفت . متعجب بهش نگاه کردم . متوجه نگاهم شد و گفت : این طوری نگام نکن .دستت را گرفتم که پسر ها این طوری نگاهت نکنند و فکر نکنند تنهایی . سرم را به نشونه ی اوکی تکون دادم . نزدیک میز که شدیم دستم را از توی دستش بیرون کشیدم . موقع ول کردن دستم یه فشار به دستم آورد و بعد ولش کرد . یکم بعد غذا سفارش دادیم . داشتم غذام را می خوردم که سانیا گفت : مهرسا اگه یه روز خواستیم بریم کوه میایی ؟ - بله که میام . @zhrw._.sl
  7. r3xb_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B9%DB%B0%DB%B

    1. ف.تازیکه

      ف.تازیکه

      یا یه چی زده:a4:

    2. Shakiba83

      Shakiba83

      @ftm-tzk خخخ اره اینم ممکنه 

  8. پارت هفدهم : وقتی رسیدیم آرشام چمدونم را برداشت و برد توی پذیرایی . دست منم کشید و دنبال خودش برد . - آرشام ولم کن . دستم را کندی ! آرشام : بیا سوغاتیم را بده تا ولت کنم . کنار چمدون نشسته بودم و مامان و بابا و آرشام هم روبه روم . یهو یه فکری به ذهنم رسید . چمدونی که لباس های خودم توش بود را باز کردم و دامن کوتاه بنفشم را درآوردم و گرفتم جلوی ارشام . آرشام : این چیه ؟ - سوغاتی تو . آرشام با تعجب به دستم نگاه می کرد . مامان و بابا زدند زیر خنده ، من هم با دیدن قیافش خیلی خندم گرفته بود ولی حلوی خودم را گرفتم . آرشام : این سوغاتی منه ؟ - اره دیگه . ارشام هم پرو تر از من دامن را از دستم کشید و گفت : دستت درد نکنه . باید ببینم به کدوم دوست دخترام می خوره ، به هر کدوم خورد میدمش به همون . - من یکی را میشناسم اندازه اش هست . خیلی هم بهش میاد . اصلا انگار برای اون دوختنش . ارشام : کی ؟ - سامی . ارشام یه قهقهه زد و گفت : راست میگی ها ‌ یادم باشه وقتی دیدمش بهش بدم . چقدر هم بنفش به پویتش میاد . الهی قربونش بشم من . وایی من که از خنده دل درد گرفته بودم . - دی _ وون _ ه _ ای به _ خ _ دا . سوغاتی هاشون را دادم . بقیه اش هم سپردم به مامان تا به فامیل بده . بعد هم زنگ زدم به دلی و عسل و ترسا و برای فردا شب دعوتشون کردم . توی اتاقم بودم و داشتم فکر می کردم که چی بپوشم که سانیا بهم زنگ زد . - الو . سانیا : سلام خوشگل خانم . خوبی ؟ - سلام عزیزم . مرسی ، تو خوبی ؟ سانیا : بله خوب خوبم . نامرد حداقل یه خبر می دادی می خوای بری فرانسه . - یادم رفت . ببخشید گلم . سانیا : اشکالی نداره . بیخیالش . امشب که میایی ؟ - معلومه که میام . سانیا : پس امشب یه تیپ خفن بزن چون اونجا خیلی پسر جیگر هست . بریم مخ دوتاشون را بزنیم بلکه از این بی شوهری نجات پیدا کنیم . تازه اونجا یه قسمتش مثل پارتی هست . - واقعا ؟ سانیا : اوهوم . - پس واجب شد یه تیپ خفن بزنم . سانیا : مهرسا جان شرمنده مامانم داره صدام می زنه . باید برم . - برو گلم . مواظب خودت باش . بای . سانیا : تو هم همین طور . بای . تماس را قطع کردم . یه شلوار تنگ قرمز پوشیدم و یکم کشیدم بالا که مچ پام پیدا باشه ، یه مانتوی جلو باز قرمز نازک پوشیدم زیرش هم یه تاپ مشکی . روسری قرمز و مشکی ام را هم سرم کردم و موهام را ریختم توی صورتم . جلوی میز آرایشم نشستم و یکم کرم زدم ، یک رژلب قرمز هم به لب هام مالیدم و ریمل را روی مژه هام خالی کردم . یه نگاه توی آیینه به خودم انداختم . عالی شدم . چشمای آبیم و لب هام بیشتر از همیشه می درخشید . کیف قرمزم را برداشتم و گوشیم را داخلش انداختم و پایین رفتم . ارشام پشتش به من بود و داشت کرواتش را می بست . برگشت طرفم . آرشام : مهرسا بیا این کروات ... چقدر خوشگل شدی کثافت . به پسرای مردم رحم کن . - خخخ تو که خوشگل تر شدی . ارشام : خوشگل شدم ولی خوشگل تر از تو نه . بیا این کروات را برام ببند . بعد از بستن کروات آرشام و تعریف های مامان و بابا از من و آرشام راه افتادیم تا بریم .
  9. پارت شانزدهم : *** سه هفته ی بعد از هواپیما بیرون اومدم و چمدون به دست دنبال خانواده ی محترمم می گشتم که یه دفعه یه مرد محکم بغلم کرد . صدای خرد شدن استخون هام را شنیدم . - آخ ! آقا چیکار می کنی ؟ خجالت بکش ، ولم کن . بابا : مگه تو اصلا می دونی خجالت چیه ، که به من می گی برم بکشم ؟ اِاِاِ اینکه باباست . دستام را دور کمرش حلقه کردم و گفتم : سلام بابا جونم . خوبی ؟ دلم واست تنگ شده بود . بابا : سلام دخمل خودم . مرسی . تو خوبی ؟ - شما را می بینم عالیم . بعد هم به سمت مامان و آرشام رفتم و آبیاریشون کردم . بابا چمدونم را برداشت و به سمت ماشین رفت ، ما هم پشت سرش راه افتادیم . توی راه مامان گفت که بابا با دوستش ( آقای طهرانی ) قرار گذاشته که بریم بیرون . آرشام : عشقت هم هست . - جان ؟ عشقم ؟ عشقم دیگه کیه ؟ آرشام : سامی دیگه . - اییییی . مگه اونم هست ؟ آرشام : بله هست . خدایا حداقل بذار یه روز بگذره بعد من بخوام دوباره این پسره ی ایکبیری را ببینم . وجدان : دلت هم بخواد . پسر به این نازی . - اووووق . کجاش نازه ؟ خیلی هم زشت و بداخلاقه . وجدان : مطمئنی خیلی زشت و بداخلاقه ؟ - معلومه . اما ته دلم می دونستم که دارم دروغ می گم . سامی واقعا خیلی خوشگل و جذاب بود ، اما اخلاقش افتضاح بود افتضااااااااااااح . آرشام : بابا به مناسبت اومدنت از فرانسه واست مهمونی گرفتی بی شعور . - واقعا ؟ آرشام : اوهوم . - اوهوع . کی میره این همه راهو ؟ خوبه کلا سه هفته فرانسه بودما . آرشام : ناراحتی بهشون بگم کنسلش کنند ! - نه بابا . چرا ناراحت باشم .خیلی هم خوبه . آرشام : این بحث ها را ولش کن ، سوغاتی واسم چی خریدی ؟ با دست زدم توی سرم و گفت : وایی آرشام یادم رفت سوغاتی بخرم . آرشام مثل دختر بچه ها پاش را به زمین کوبید و گفت : من سوغاتیییییی می خوام . سوغاتیم را بده . - نوموخوام . آرشام : مامان ! مهرسا سوغاتی های من را نمی ده . مامان : وایسا بریم خونه ، یا سوغاتی هامون را میده یا خودمون سوغاتیش می کنیم . - بچه مظلوم گیر آوردید ؟ بابا با خنده گفت : چقدر هم که تو مظلومی .
  10. خیلی ممنون . ایشالا تمام این چیز هایی که گفتید را درستش میکنم . بازم ممنونم ❤❤❤❤
  11. پارت پانزدهم : نیم ساعت بعد بابا و آرشام اومدند و غذامون را خوردیم . بعد از غذا همه روی مبل جلوی تی وی نشستیم و فیلم ترکی دیدیم . اخی پسره به دختره گفت دوستش داره . پسره سرش توی فاصله ی یک میلی متری دختره بود و داشت به لب دختره نگاه میکرد که یهو برق ها رفت . کلا من شانس ندارم . این از این فیلمه ، اون یکی هم که داشتم توی اتاقم با لب تابم میدیدم هم سر یه صحنه های جالبش شارژ لب تاب تموم شد . خدایا اون موقع که داشتی شانس را تقسیم می کردی من دقیقا کجا بودم ؟ بابا : اه . الان وقت برق رفتن بود ؟ لعنتی . خخخ مثل اینکه بابا خیلی توی کف این فیلمه بوده . آرشام : مهرسا کی پرواز داری ؟ - ساعت شش صبح . آرشام : یعنی باید چهار فرودگاه باشی ! مامان : یعنی باید سه از خونه راه بیوفتی ! آرشام : یعنی باید دو و نیم از خواب بیدار شی ! - چقدر یعنی باید ، یعنی باید می کنید . آرشام : الان ساعت دوازدهه . نمیخوای بری بخوابی ؟ - حالا میرم . پنج دقیقه نشستم دیدم برق ها نمیاد گفتم بذار برم بخوابم . - شبتون بخیر . مامان : شب بخیر . بابا : شبت بخیر عزیزم . آرشام : دونه دونه گوسفند ها را بشمار تا خوابت ببره . - من از گوسفند بدم میاد چون یکیشون را خونمون داریم . آرشام : اِاِاِ خودت را میگی ؟ از کی فهمیدی گوسفندی ؟ یه چشم غره بهش رفتم و گفتم : منظورم به تو بود . شب بخیر . رفتم توی اتاقم . سریع لباس هام را عوض کردم و خوابیدم . مامان : مهرسا . مهرسا جان بلند شو . دیرت میشه ها ! - اِاِاِ مامان تویی ؟ گفتم امشب دیگه یه دیگ آب می ریزی روی سرم . مامان : تو نمیتونی به روز دست از مسخره بازی برداری ؟ یه لبخند ژکوند زدم و گفتم : نچ . مامان : بلند شو دو و نیمه . دیرت میشه ها ! سریع بلند شدم و بعد از انجام عملیات ضروری ، دست و صورتم را شستم . یه شلوار مشکی تنگ و یه مانتوی مشکی کوتاه پوشیدم . یه شال مشکی هم سرم کردم . یه خط چشم کشیدم و یه رژ لب کالباسی هم زدم تا صورتم از این بی حالی دربیاد . ادکلن هم خالی کردم روی خودم . خب دیگه باید برم . چمدونم را برداشتم و رفتم پایین . وایی چقدر سنگینه ، کمرم درد گرفت . آرشام که خواب بود . بابا هم رفته بود لباس بپوشه و من را ببره فرودگاه . پس فقط مامان می موند . مامان : بدو بیا بغلم . - واقعا ؟ مامان : مگه من با تو شوخی دارم ؟ اصلا نیا . پریدم بغلش . مامان محکم بغلم کرد و گفت : مواظب مهرسا کوچولوی من باش . - چشم مواظبش هستم . خیالت راحت . مامان : دلم برات تنگ میشه . - منم همین طور . مامان محکم تر بغلم کرد . احساس کردم الانه که استخون هام بشکنه . - مامان فیلم هندی دیدی ؟ مامان : اره . چطور ؟ - هیچی ، آخه خیلی مشخصه . بابا : بریم ؟ - اوهوم . مامان من رفتم خدافظ . مامان : خدافظ . مواظب شوهر من باش . - چشم هستم . بای .
  12. پارت چهاردهم : دلم واسه ی امیرحسین ( پسر زیبا خانم ) خیلی تنگ شده بود . چهار سالشه . خیلی نازه . اینقدر هم زبون درازه که نگو . من پیشش کم میارم . نهارم را خوردم . بعد از خوردن ناهار جارو را زدم به برق و مشغول جارو کشیدن شدم . زیبا خانم هم با پسرش اومد . زیبا گردگیری می کرد و منم جارو می کشیدم ، امیرحسین هم شیطونی می کرد . بچه پرو زد یکی از لاک هام را شکست . بگو آخه تو ، توی اتاق من چیکار داری ؟ ساعتم روی زمین افتاده بود . خم شدم تا برشدارم که امیر حسین پرید روی کمرم و گفت : برو خر خوبم . - بیا پایین بچه پرو . کمرم الان درد می گیره . امیرحسین : مهرسا جونممممم یه دور برو دیگه . میخواست من را خر کنه فسقلی . زیبا تا دید امیرحسین روی کمر من نشسته سریع اومد سمتم که امیرحسین را از روی کمرم برداره که مامان نامردم گفت : ولش کن زیبا . بذار بچه راحت باشه . - مامان کمرم درد می گیره . مامان : اشکالی نداره . یه دور بزن و بعد بذارش پایین . - مامان . مامان : اصلا به من چه . اما بچه گناه داره ها . دلت میاد ؟ زیبا اومد حرف بزنه که مامان دستش را کشید و برد توی آشپزخونه . دو ، یه تا نفس عمیق کشیدم . هووووف . دم ، بازدم . دم ، بازدم . دم ، بازدم . مجبور شدم یه دور ، دور خونه بزنم و نقش خر امیرحسین را بازی کنم . - بیا پایین دیگه امیر حسین . امیرحسین : حالا یه دور دیگه هم می رفتی . واییی خدا من را بکش از دست اینا راحت بشم . با عصبانیت اسمش را صدا زدم . امیرحسین : باشه بابا . چرا حالا عصبانی میشی ؟ - خیلی پرویی . امیرحسین : می دونم . بعد از سه ساعت کار ، بالاخره خونه تمیز شد . بایدم تمیز بشه . اینجوری که مامان از ما کار کشید باید یه ساعت پیش تموم میشد نه حالا . خسته به سمت اتاقم رفتم . یه ساعت خوابیدم . با صدای آلارم گوشی چشمام را باز کردم . بعد از عوض کردن لباس هام و رفتن به اتاق فکر شروع به بستن چمدونم کردم . دو ساعت هم فقط جمع کردن لباس هام و گذاشتنشون توی چمدون طول کشید . خب این هم از این . تموم شد خداراشکر . رفتم پایین . - مامان امیرحسین کجاست ؟ مامان : یه ساعت پیش رفتند . - آهان . آرشام نیومده ؟ مامان : نه فکر کنم دیگه باید با آروین بیاد . - غذا چی داریم ؟ مامان : زیبا ماکارونی پخته . - الهی قربونش برم من .
  13. پارت سیزدهم : اصلا من چرا اینقدر دارم حرص میخورم ؟ به درک . بذار هر چی دوست دارند بگند . به من چه ! وجدان : من که می دونم الان دلت می خواد سر اون پسره را از تنش جدا کنی . - ببند وجدان . وجدان : می دونی چرا الان اینقدر داری حرص می خوری ؟ - چرا ؟ وجدان : چون بهش حسودیت می شه . ازش خوشت اومده ولی داری انکار می کنی . - چرا چرت و پرت میگی وجدان ؟ من از این قزمیت خوشم بیاد ؟ مگه دیوونم آخه . وجدان : فعلا که خوشت اومده . - وجدان می بندی یا نه ؟ وجدان : باشه بابا ، نزن منو . اعصابم داغون بود با حرف های این وجدان داغون تر شد . من از سامی خوشم بیاد ؟ عمراااااااااااااااااا . لباس هام را با یه لباس خوابم خوشمل آبی عوض کردم و رفتم که بخوابم . *** مامان : مهرسا . مهرسا بلند شو ، چقدر می خوابی !! - مامان پنج دقیقه ی دیگه . مامان : مهرسا این همه خوابیدی ، پنج دقیقه دیگه هم میخوای بخوابی ؟ بلند شو ببینم . - خوا _ بم میا _ د . مامان : باشه خودت خواستی . بعد از این که این حرف را زد دیگه صداش نیومد. آخیش یکم دیگه بخوابم . تا اومدم دوباره بخوابم احساس کردم یه مایع سردی ریخته شد روی صورتم . سریع روی تخت نشستم . به مامان نگاه کردم که با یه پارچ ایستاده و داره با بدجنسی من را نگاه می کنه . آخه یعنی چی ؟ همه ی اینا یاد گرفتند روی سر من آب بریزند تا من از خواب بیدار بشم . مامان : ناقلا خنک ات شد ؟ - ناقلا خنک ات شد ؟ مامان اومدی یه پارچ آب ریختی روی سر من ، بعد میگی ناقلا خنکت شد ؟ مامان آرشام یه لیوان آب میریخت نه یه پارچ . مامان : گفتم یه لیوان کمه شاید بازم بخوابی . - دو روز دیگه هم بابا میاد اندازه ی یه قابلمه آب می ریزه روی سرم . مامان : تقصیر خودته که اینقدر می خوابی . یه نفس عمیق کشیدم . مهرسا بزرگ تره ، احترامش واجبه . هیچی نگو . ببند اون دهنتو . یه نفس عمیق دیگه . هوووووف . - خدایا کجایی که دارند به این بنده ی مظلومت ظلم می کنند . مامان : تو مظلومی ؟ تو ؟؟؟ - بله پس کی مظلومه ؟ مامان : مهرسا می رم یه پارچ آب دیگه میارم روی سرت خالی می کنم ها . - چه بی رحم !!! مامان : مهرررررررررررسا . - من اصلا دیگه حرف نمی زنم . راستی ساعت چنده ؟ مامان : قرار بود دیگه حرف نزنی ها . ساعت دوی ظهره . - دوی ظهر ؟؟؟‌من این همه خوابیدم ؟ مامان : اره . بلند شو بریم خونه را تمیز کنیم . زنگ زدم زیبا هم بیاد . تو و آرشام گند زدید به خونه . خونه خیلی کثیف شده . چشمام را مثل گربه ی شرک کردم و گفتم : نهههههههه !! مامان : بلند شو ببینم . دختره ی پرو . رفتم یه پیرهن های آرشام را پوشیدم که تا یه وجب بالای زانوم بود . آستین هاش را هم زدم بالا. اینقدر بلند بود که دیگه نیازی به شلوار نداشتم .
×
×
  • جدید...