رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Shakiba83

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    181
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

637 Excellent😃😃😃😃

درباره Shakiba83

  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 4 تیر 1383

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,215 بازدید کننده نمایه
  1. اسم رمان : درانتظار خوشبختی اسم نویسنده : شکیبا صادقی
  2. پارت پانزدهم : نیم ساعت بعد بابا و آرشام اومدند و غذامون را خوردیم . بعد از غذا همه روی مبل جلوی تی وی نشستیم و فیلم ترکی دیدیم . اخی پسره به دختره گفت دوستش داره . پسره سرش توی فاصله ی یک میلی متری دختره بود و داشت به لب دختره نگاه میکرد که یهو برق ها رفت . کلا من شانس ندارم . این از این فیلمه ، اون یکی هم که داشتم توی اتاقم با لب تابم میدیدم هم سر یه صحنه های جالبش شارژ لب تاب تموم شد . خدایا اون موقع که داشتی شانس را تقسیم می کردی من دقیقا کجا بودم ؟ بابا : اه . الان وقت برق رفتن بود ؟ لعنتی . خخخ مثل اینکه بابا خیلی توی کف این فیلمه بوده . آرشام : مهرسا کی پرواز داری ؟ - ساعت شش صبح . آرشام : یعنی باید چهار فرودگاه باشی ! مامان : یعنی باید سه از خونه راه بیوفتی ! آرشام : یعنی باید دو و نیم از خواب بیدار شی ! - چقدر یعنی باید ، یعنی باید می کنید . آرشام : الان ساعت دوازدهه . نمیخوای بری بخوابی ؟ - حالا میرم . پنج دقیقه نشستم دیدم برق ها نمیاد گفتم بذار برم بخوابم . - شبتون بخیر . مامان : شب بخیر . بابا : شبت بخیر عزیزم . آرشام : دونه دونه گوسفند ها را بشمار تا خوابت ببره . - من از گوسفند بدم میاد چون یکیشون را خونمون داریم . آرشام : اِاِاِ خودت را میگی ؟ از کی فهمیدی گوسفندی ؟ یه چشم غره بهش رفتم و گفتم : منظورم به تو بود . شب بخیر . رفتم توی اتاقم . سریع لباس هام را عوض کردم و خوابیدم . مامان : مهرسا . مهرسا جان بلند شو . دیرت میشه ها ! - اِاِاِ مامان تویی ؟ گفتم امشب دیگه یه دیگ آب می ریزی روی سرم . مامان : تو نمیتونی به روز دست از مسخره بازی برداری ؟ یه لبخند ژکوند زدم و گفتم : نچ . مامان : بلند شو دو و نیمه . دیرت میشه ها ! سریع بلند شدم و بعد از انجام عملیات ضروری ، دست و صورتم را شستم . یه شلوار مشکی تنگ و یه مانتوی مشکی کوتاه پوشیدم . یه شال مشکی هم سرم کردم . یه خط چشم کشیدم و یه رژ لب کالباسی هم زدم تا صورتم از این بی حالی دربیاد . ادکلن هم خالی کردم روی خودم . خب دیگه باید برم . چمدونم را برداشتم و رفتم پایین . وایی چقدر سنگینه ، کمرم درد گرفت . آرشام که خواب بود . بابا هم رفته بود لباس بپوشه و من را ببره فرودگاه . پس فقط مامان می موند . مامان : بدو بیا بغلم . - واقعا ؟ مامان : مگه من با تو شوخی دارم ؟ اصلا نیا . پریدم بغلش . مامان محکم بغلم کرد و گفت : مواظب مهرسا کوچولوی من باش . - چشم مواظبش هستم . خیالت راحت . مامان : دلم برات تنگ میشه . - منم همین طور . مامان محکم تر بغلم کرد . احساس کردم الانه که استخون هام بشکنه . - مامان فیلم هندی دیدی ؟ مامان : اره . چطور ؟ - هیچی ، آخه خیلی مشخصه . بابا : بریم ؟ - اوهوم . مامان من رفتم خدافظ . مامان : خدافظ . مواظب شوهر من باش . - چشم هستم . بای .
  3. پارت چهاردهم : دلم واسه ی امیرحسین ( پسر زیبا خانم ) خیلی تنگ شده بود . چهار سالشه . خیلی نازه . اینقدر هم زبون درازه که نگو . من پیشش کم میارم . نهارم را خوردم . بعد از خوردن ناهار جارو را زدم به برق و مشغول جارو کشیدن شدم . زیبا خانم هم با پسرش اومد . زیبا گردگیری می کرد و منم جارو می کشیدم ، امیرحسین هم شیطونی می کرد . بچه پرو زد یکی از لاک هام را شکست . بگو آخه تو ، توی اتاق من چیکار داری ؟ ساعتم روی زمین افتاده بود . خم شدم تا برشدارم که امیر حسین پرید روی کمرم و گفت : برو خر خوبم . - بیا پایین بچه پرو . کمرم الان درد می گیره . امیرحسین : مهرسا جونممممم یه دور برو دیگه . میخواست من را خر کنه فسقلی . زیبا تا دید امیرحسین روی کمر من نشسته سریع اومد سمتم که امیرحسین را از روی کمرم برداره که مامان نامردم گفت : ولش کن زیبا . بذار بچه راحت باشه . - مامان کمرم درد می گیره . مامان : اشکالی نداره . یه دور بزن و بعد بذارش پایین . - مامان . مامان : اصلا به من چه . اما بچه گناه داره ها . دلت میاد ؟ زیبا اومد حرف بزنه که مامان دستش را کشید و برد توی آشپزخونه . دو ، یه تا نفس عمیق کشیدم . هووووف . دم ، بازدم . دم ، بازدم . دم ، بازدم . مجبور شدم یه دور ، دور خونه بزنم و نقش خر امیرحسین را بازی کنم . - بیا پایین دیگه امیر حسین . امیرحسین : حالا یه دور دیگه هم می رفتی . واییی خدا من را بکش از دست اینا راحت بشم . با عصبانیت اسمش را صدا زدم . امیرحسین : باشه بابا . چرا حالا عصبانی میشی ؟ - خیلی پرویی . امیرحسین : می دونم . بعد از سه ساعت کار ، بالاخره خونه تمیز شد . بایدم تمیز بشه . اینجوری که مامان از ما کار کشید باید یه ساعت پیش تموم میشد نه حالا . خسته به سمت اتاقم رفتم . یه ساعت خوابیدم . با صدای آلارم گوشی چشمام را باز کردم . بعد از عوض کردن لباس هام و رفتن به اتاق فکر شروع به بستن چمدونم کردم . دو ساعت هم فقط جمع کردن لباس هام و گذاشتنشون توی چمدون طول کشید . خب این هم از این . تموم شد خداراشکر . رفتم پایین . - مامان امیرحسین کجاست ؟ مامان : یه ساعت پیش رفتند . - آهان . آرشام نیومده ؟ مامان : نه فکر کنم دیگه باید با آروین بیاد . - غذا چی داریم ؟ مامان : زیبا ماکارونی پخته . - الهی قربونش برم من .
  4. پارت سیزدهم : اصلا من چرا اینقدر دارم حرص میخورم ؟ به درک . بذار هر چی دوست دارند بگند . به من چه ! وجدان : من که می دونم الان دلت می خواد سر اون پسره را از تنش جدا کنی . - ببند وجدان . وجدان : می دونی چرا الان اینقدر داری حرص می خوری ؟ - چرا ؟ وجدان : چون بهش حسودیت می شه . ازش خوشت اومده ولی داری انکار می کنی . - چرا چرت و پرت میگی وجدان ؟ من از این قزمیت خوشم بیاد ؟ مگه دیوونم آخه . وجدان : فعلا که خوشت اومده . - وجدان می بندی یا نه ؟ وجدان : باشه بابا ، نزن منو . اعصابم داغون بود با حرف های این وجدان داغون تر شد . من از سامی خوشم بیاد ؟ عمراااااااااااااااااا . لباس هام را با یه لباس خوابم خوشمل آبی عوض کردم و رفتم که بخوابم . *** مامان : مهرسا . مهرسا بلند شو ، چقدر می خوابی !! - مامان پنج دقیقه ی دیگه . مامان : مهرسا این همه خوابیدی ، پنج دقیقه دیگه هم میخوای بخوابی ؟ بلند شو ببینم . - خوا _ بم میا _ د . مامان : باشه خودت خواستی . بعد از این که این حرف را زد دیگه صداش نیومد. آخیش یکم دیگه بخوابم . تا اومدم دوباره بخوابم احساس کردم یه مایع سردی ریخته شد روی صورتم . سریع روی تخت نشستم . به مامان نگاه کردم که با یه پارچ ایستاده و داره با بدجنسی من را نگاه می کنه . آخه یعنی چی ؟ همه ی اینا یاد گرفتند روی سر من آب بریزند تا من از خواب بیدار بشم . مامان : ناقلا خنک ات شد ؟ - ناقلا خنک ات شد ؟ مامان اومدی یه پارچ آب ریختی روی سر من ، بعد میگی ناقلا خنکت شد ؟ مامان آرشام یه لیوان آب میریخت نه یه پارچ . مامان : گفتم یه لیوان کمه شاید بازم بخوابی . - دو روز دیگه هم بابا میاد اندازه ی یه قابلمه آب می ریزه روی سرم . مامان : تقصیر خودته که اینقدر می خوابی . یه نفس عمیق کشیدم . مهرسا بزرگ تره ، احترامش واجبه . هیچی نگو . ببند اون دهنتو . یه نفس عمیق دیگه . هوووووف . - خدایا کجایی که دارند به این بنده ی مظلومت ظلم می کنند . مامان : تو مظلومی ؟ تو ؟؟؟ - بله پس کی مظلومه ؟ مامان : مهرسا می رم یه پارچ آب دیگه میارم روی سرت خالی می کنم ها . - چه بی رحم !!! مامان : مهرررررررررررسا . - من اصلا دیگه حرف نمی زنم . راستی ساعت چنده ؟ مامان : قرار بود دیگه حرف نزنی ها . ساعت دوی ظهره . - دوی ظهر ؟؟؟‌من این همه خوابیدم ؟ مامان : اره . بلند شو بریم خونه را تمیز کنیم . زنگ زدم زیبا هم بیاد . تو و آرشام گند زدید به خونه . خونه خیلی کثیف شده . چشمام را مثل گربه ی شرک کردم و گفتم : نهههههههه !! مامان : بلند شو ببینم . دختره ی پرو . رفتم یه پیرهن های آرشام را پوشیدم که تا یه وجب بالای زانوم بود . آستین هاش را هم زدم بالا. اینقدر بلند بود که دیگه نیازی به شلوار نداشتم .
  5. Shakiba83

    اسمت رو برعکس بنویس

    شکیبا ابیکش 😂😂😂
  6. 64ii_img_20171115_190926.jpg😂😂😂😂😂

  7. IMG_20180723_234657_254.jpg

    1. Naziii

      Naziii

      چرا جمع میبندی خو عشقم

    2. Ava. Km

      Ava. Km

      کاملا دُرُس 👍👍

  8. سلام گلم تولدت مبارک عزیزم

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. Shakiba83

      Shakiba83

      @aty.s ایشالا تولدت جبران کنمممم 😉

    3. aty.s

      aty.s

      اردیبهش بود گذشت شما واستا عروسی جبران کن خخخخ

    4. Shakiba83

      Shakiba83

      @aty.s خخخ باوشه 

  9. با اینکه نمی شناسمت ولی تولدت مبارک😁

    ایشالله 743 سالگیت😙😁😁😙😁😁😙😊😊😁😙😊😐😏😊😙😊😊😙😊😐😊😙😁😊❤❤❤😁😁😙😁😁😊😐

    1. Shakiba83

      Shakiba83

      ممنون عزیز دلمممم

  10. tavalood_khahar-15.jpgپیشم باشے دوست دارم؛
    تنھا باشے دوست دارم؛
    امروز روز میلادته
    هرجا باشے دوووووستتتتت دارم
    تولدت مبارک بھترینم

     

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. Shakiba83

      Shakiba83

      منم خیلی دوستت دارمممم 

    3. N!kta#

      N!kta#

      ایشالله صد ساله شی گلم منم دوست دارم هوارتاااا😍

      @Shakiba83❤️

    4. Shakiba83
  11. روز تولد انسان ها در هیچ تقویمی یافت نمی شود، چرا که فقط در قلب کسانی است که به انها عشق می ورزیم....

              ❤عزیزم تولدت مبارک❤

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 5
    2. Shakiba83

      Shakiba83

      @Snia 

      @S O-O M

      دعواااااااا نکنیدددددد 😉😉

    3. S O-O M

      S O-O M

      نه بابا این خرسی توپ قلقلی گل خودمه باهاش دعوا شاید بکنم ولی قهر نمیکنم خخخخ

       

    4. Shakiba83
  12. سلااااااااااااام شکیبا خانوم جانم تولدت مبارک باشه عزیزکم.

    ایشالله صد ساله بشییییییییییییییی❤️

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 8
    2. Shakiba83

      Shakiba83

      پایانش تلخ که نیست ؟ 😯

    3. *Asali*

      *Asali*

      خخخخخخ اشتباهی نیکتا رو تگ کردی!

      نه بابا بری بگی برات از متروکه درش میارن!

      اگه بگم که همه چی لو میره ! ولی تو بخون شرط میبندم که خوشت میاد:a4:

      @Shakiba83 

    4. Shakiba83

      Shakiba83

      @*Asali* باشهه گلممم 😉😉

  13. تولدت مبــــــــــــــــــــــارك❤️❤️

    ان شاءالله که به همه آرزوهات برسی عزیزم❤️

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 2
    2. S O-O M

      S O-O M

      خخخخ کو تا تولد من بشه خخخ

    3. Shakiba83

      Shakiba83

      @S O-O M مگه تولدت چی روزیه ؟ 

    4. S O-O M
×
×
  • جدید...