رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

🍭Teresa

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    266
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد 🍭Teresa در 29 اردیبهشت

🍭Teresa یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,139 Excellent😃😃😃😃

درباره 🍭Teresa

  • درجه

  • تاریخ تولد 1 آبان 1379

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. تولدت مبارک رفیق قدیمی ..

    1. 🍭Teresa

      🍭Teresa

      مرسی عزیزم

  2. عزیزم پارت جدید نمیزاری؟

  3. چن وقته ن پارتیدم ؟ ... دنیام خرابه حال ندارم

    1. Shǟɗєɳ#

      Shǟɗєɳ#

       من تازه خوندمش . خیلی خوبه ولی چرا جاهای حساسش ول کردین ؟ لطفا ادامش بدین 

    2. 🍭Teresa

      🍭Teresa

      اوم ... دیگه حس و حالش نی ....

    3. Shǟɗєɳ#

      Shǟɗєɳ#

      چه بد . حیف شد . رمان جذابی بود 

  4. با سلام عزیزای دلم 😊

    دوستان پارت 34 رمان برزخ دلاویز رسید 😄

    متاسفم بخاطر تاخیر در پارت گذاری 😞

    یکم کار دارم و اینا 😝 

    ولی پر انرژی برگشتم 😉

    عزیزان رمان خیلی عالی پیش میره

    این چند پارت اخری خیلی عالی شدن خواهش می کنم بخونین از دست ندین

    خیلی عاشقانه و رمانتیک 😍

    منتظر نقداتون ، لایکاتون و در نهایت مهم تر از همه حمایتتون هستم 😚 

     

    با تچکر ↩ ترسا 👑

     

     

     

  5. # پارت سی و چهارم میلاد وقتی به اتاقم رسیدم ، با لبخند خودم رو روی تشکم پرت کردم . واقعا احساس سبکی می کردم . رویا دختر خوبی بود . صاف و ساده ، بدون آلایش . این ویژگی های بی نظیرش به دل می نشست . اما تنها مشکلی که وجود داشت این بود ; من به عشق و عاشقی اعتقاد ندارم . در ضمن اون فلجه ! این یه حقیقت انکار ناپذیره . چشم هام رو بستم و به خودم فکر کردم . باید خوبی و زیبایی رویا رو از ذهنم بیرون کنم . نمی خوام درگیر دختری بشم که مثل مهرناز بیاد یه بچه هم بیاره و بعدش ترکم کنه ! نه ! من نمی خوام یه بچه ی معصوم دیگه مثل من بدبخت بشه . با همین فکرها خوابم برد . صبح با تابش شدید نور آفتاب به چشمم از خواب بیدار شدم . گوشیم رو برداشتم و به ساعت نگاه کردم . اوه 9 صبح رو نشون می داد . امروز باید به پیش بزرگ های روستا می‌رفتم . نمی دونم سعید کی برمی گرده . باید باهاش تماس بگیرم . پس شماره ی سعید رو گرفتم . یه بوق ...دو بوق ... سه بوق... بالاخره جواب داد ; _ سعید : الو ؟ _ گفتم : سلام _ گفت : سلام داداش ، چطوری ؟ خوبی ؟خوش می گذره ؟ _ در جواب گفتم : بد نیستم . کی می خوای برگردی ؟ _ گفت : راستش امشب می خوام پیش شیدا باشم ... _ گفتم : سعید خسته شدم زود برگرد . _ گفت : خیلی میچسبه اه اه اه نمی دونم با این فرجی چیکار کرد آخه کی دلش می خواد از پیش زنش پاشه بیاد ؟! _ گفتم : بس کن دیگه ! پاشو بیا ، تمام ! _ خندید و گفت : باشه بابا ، من رو نزن ، میام . _ گفتم : خوبه ! و تماس و قطع کردم . عجب این سعید خوش گذران هست . اینجا یه عالمه کار سرمون ریخته اونم نشسته ور دل زنش داره کیف می کنه . عجب کاریه ! خودم هم به حرفاش خندم گرفت . این پسر دیوونه بود . و خدایی که در این نزدیکی است لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند ...* @N.a25
  6. با سلام عزیزای دلم 😊

    دوستان پارت 33 رمان برزخ دلاویز رسید 😄

    متاسفم بخاطر تاخیر در پارت گذاری 😞

    یکم کار دارم و اینا 😝 

    ولی پر انرژی برگشتم 😉

    عزیزان رمان خیلی عالی پیش میره

    این چند پارت اخری خیلی عالی شدن خواهش می کنم بخونین از دست ندین

    خیلی عاشقانه و رمانتیک 😍

    منتظر نقداتون ، لایکاتون و در نهایت مهم تر از همه حمایتتون هستم 😚 

     

    با تچکر ↩ ترسا 👑

     

     

     

  7. # پارت سی و سوم رویا آهنگ مورد علاقه ی من از رادیو پخش می شد . شهر باران از محمد علی زاده ، واقعا آهنگ خیلی دل نوازیه . موهام رو تاب دادم و به صفحه ی خالی دفتر شعرم زل زدم . همین جوری غرق فکر بودم که صدای بابام رو شنیدم . –توی اتاقک اومد و گفت : دخترم نمی خوای بخوابی ؟! – لبخندی زدم و گفتم : چرا ! الان میرم . – پیشونیم رو بوسید و گفت : شبت بخیر . – من هم متقابلا بوسیدمش و گفتم : شب شما هم بخیر . مهربون خندید و رفت . به جای خالیش نگاه کردم و نفس عمیقی کشیدم . خدارو شکر که پدر و مادر خوبی داشتم . با الهامی از محبت اون ها شروع به نوشتن شعری کردم ... ای مهربان ، ای لطیف ترین مرد مرا چه منزلتی است در درگاه خدای تعالی که تورا به من بخشیده ، ای پدر مهربان ای عشق بی پایان ، شکوه و عظمت تو را به چشم می بینم ... دفترم رو بستم و با دلی روشن و عاری از کینه به آینده فکر کردم . به میلاد ، به خودم ، به زیبایی عشق ، به لب هایش و ... . یاد اون لحظات من رو از خود بی خود می کرد . واقعا عاشقی بعضی اوقات خیلی خیلی دلاویزه . در واقع عشق یک برزخ دلاویزه که ما عشاق توشیم . همین جوری عشق رو از لحاظ ادبی بررسی می کردم که صدایی شنیدم . انگار یکی به پنجرم می زد . ویلچرم رو به سمت در هدایت کردم و با فکر اینکه شخص پشت در مامانمه ، بازش کردم . میلاد بود ! با تعجب بهش زل زدم که لبخندی زد و گفت : بابت صبح متاسفم . در ضمن شعرت قشنگ بود . لبخند یه وری زد و رفت . من موندم و عدم هضم اتفاقات اخیر . قلبم آنچنان تند می زد که یه لحظه فکر کردم می خواد از جاش دربیاد . دستم رو روش گذاشتم و لبخندی زدم . وای خدای من ! اون شعرم رو پسندیده بود . تازه بابت اون کارشم معذرت خواست . وای وای میلاد عاشقتـــــــــم . تند از اتاقک بیرون زدم و به سمت اتاقم رفتم . وقتی رسیدم خودم رو روی تشکم پرت کردم و با رویای میلادم سر روی بالشتم گذاشتم و سعی کردم که بخوابم . و خدایی که در این نزدیکی است لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند ...*
  8. پارتای جدید رسیده ، منتظر لایک و نقدیم
  9. https://forum.98iia.com/topic/4654-رمان-برزخ-دلاویز-ترسا-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=findComment&comment=173391

     

    با سلام عزیزای دلم 😊

    دوستان پارت 32 رمان برزخ دلاویز رسید 😄

    متاسفم بخاطر تاخیر در پارت گذاری 😞

    یکم کار داشتم 😝

    ولی پر انرژی برگشتم 😉

    عزیزان رمان خیلی عالی پیش میره

    این دو پارت اخری خیلی عالی شدن خواهش می کنم بخونین از دست ندین

    خیلی عاشقانه و رمانتیک 😍

    منتظر نقداتون ، لایکاتون و در نهایت مهم تر از همه حمایتتون هستم 😚 

     

    با تچکر ↩ ترسا 👑

     

     

     

  10. # پارت سی و دوم میلاد وقتی از اتاق زدم بیرون ، هنوزم فرم لب هاش جلو چشم هام نقش می بست . دستی به صورتم کشیدم و به حیاط رفتم . کنار آقای نیک پرور نشستم و مشغول غذا خوردن شدم . اونقدر فکرم پی اون قضیه بود که نمی تونستم درست حسابی غذا بخورم . تا به حال دقت نکرده بودم وقتی بهت زل می زنه ، نگاهش چقدر خوشگل می شه . با حرص چنگالم رو تو گوشت فرو کردم . نه ! اشتباهه ! نباید بهش فکر کنم . اون یه دختر معلوله ، من ... من نمی تونم ! با همین فکرها به غذا خوردنم ادامه دادم . سر سفره نیومد . احتمالا اون هم مثل من فکرش درگیر بود .غذام که تموم شد از جام بلند شدم . – رو به خانم نیک پرور کردم و گفتم : دستتون درد نکنه واقعا خوشمزه بود . لبخندی زد و گفت : نوش جونت پسرم . به سمت اتاق راه افتادم . وارد که شدم بازم فرم لب هاش جلو چشم هام اومد . داشتم دیوونه می شدم . خودم رو روی تشکم پرت کردم . هــــوف رویا ! ولم کن بذار بخوابم ... گوشیم رو برداشتم . آهنگی پلی کردم و با هدست گوش دادم . باید هواسم رو پرت می کردم وگرنه آخر و عاقبت امشب خوب نمی شد . همین جوری دراز کشیده بودم که نگاهم به پنجره ی اتاقم افتاد . رویا رو دیدم که به سمت انتهای حیاط رفت . نمی دونم چی شد که از اتاق بیرون زدم . دنبالش رفتم . موهای بلندش با دست نسیم بازی داده می شد . داخل اتاقک کوچیک رفت . از پنجره نگاهش کردم . با رادیویی ور می رفت و بعد از کمی انگار که چیزی رو یافته باشه لبخندی زد و رادیو رو روی میز گذاشت . آروم چشم هاش رو بست . فکر کنم آهنگ گوش می کرد . ساعدم رو به پنجره چسبوندم . پیشونیمم رو ساعدم بود . کلافه نگاهش کردم . لعنتی ! چقدر تفاهم ! اون هم مثل من وقتی درگیر بود آهنگ گوش می داد . گوشیم رو از جیب شلوارم درآوردم . با دوربینش روی رویا زوم کردم . موهاش رو باز کرده بود . با اون حالت خیلی جذاب به نظر می رسید . چند قطعه عکس گرفتم که صدایی اومد . به عقب برگشتم تا ببینم کیه که با دیدن سایه ای که معلوم بود متعلق به یه مرده ، پشت یکی از درختا قایم شدم . بی شک اون نیک پرور بود ... و خدایی که در این نزدیکی است لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند ...* @N.a25
  11. بـــپــــــــــــارتـــــــــــــــم ؟؟؟ :a4:

  12. با سلام عزیزای دلم 😊

    دوستان پارت 31 رمان برزخ دلاویز رسید 😄

    متاسفم بخاطر تاخیر در پارت گذاری 😞

    یکم کار داشتم 😝

    ولی پر انرژی برگشتم 😉

    عزیزان رمان خیلی عالی پیش میره

    این دو پارت اخری خیلی عالی شدن خواهش می کنم بخونین از دست ندین

    خیلی عاشقانه و رمانتیک 😍

    منتظر نقداتون ، لایکاتون و در نهایت مهم تر از همه حمایتتون هستم 😚 

     

    با تچکر ↩ ترسا 👑

     

  13. # پارت سی و یکم رویا دلخور و ناراحت بودم . هرچند از میلاد توقعی نداشتم ولی خب اون نگاهش و بعد اون کارش باعث شدن واقعا دلم بشکنه . من که عاشق بودم دلم به همچین چیزایی تاب نمی آورد . همین جوری اشک می ریختم که بابا صدام زد . راستش نخواستم بی ادبی کنم ولی واقعا حالم خوب نبود پس جوابی ندادم . دستی به دفترم کشیدم و بازم اشک ریختم . آهنگ 25 باند که از رادیو پخش می شد ، حال خرابم رو خراب تر می کرد . نرو ... اینجوری حال تو خوب نمیشه ! نرو ... پای عشقت می مونم همیشه ! زندگی من ، خنده هاته هر دقیقه ... کاش بدونی که عشق من چقدر عمیقه ... غیر ممکنه بشنوی تو رو نمی خوام ... عشق رو حس کن از چشم هام ... دلم گرفته از همه خاطره ها ... چقدر بهت بگم که دوباره بیا ... بذار غرور من با تو جون بگیره ... اینجوری خرابه حال هردوی ما ... نرو ... بذار عطرت توی خونه باشه ! بذار رومون اسم خونواده باشه ! نرو ... بذار این طوفان بره ! این آتیش تموم شه دوداش بره ! گفتیم قد می کشیم باهم ... بال هم می شیم ... پر می کشیم تا ابر ... گفتی می فهمیم همو ... اگه می فهمی نرو ... نگو هرچه بادا باد ... یکی پیشته که خوبتو می خواد ... پا به پات میاد ... کوتاه نمیاد ... غیر جای قبلیش توی قلبت چیزی نمی خواد ... تموم کن این بازی و بیا ... نذار بشه این رابطه جدا ... اینجوری خرابه حال هردوی ما ... آخرش نشد ! راه ما دوتا یکی شه ... باورش نشد ! پای عشقشم همیشه ... هر دقیقه از حسرت نبودنش پرم ... دیگه ساده دل نمی برم ... دلم گرفته از همه خاطره ها ... چقدر بهت بگم که دوباره بیا ... بذار غرور من با تو جون بگیره ... اینجوری خرابه حال هردوی ما ... ( 25 باند – نرو ) با تموم شدن آهنگ اشک هام رو پاک کردم که یهو در اتاقم باز شد و میلاد اومد . از ورود ناگهانیش خواستم جیغ بزنم که دستش رو روی دهنم گذاشت . از برخورد دستش به لب هام ضربان قلبم شدت گرفت. آرومم کرد و خواست که جیغ نزنم . من هم با سر تایید کردم و دستش رو برداشت . بهش گفتم اینجا چیکار می کنی که دیدم توجهی نکرد . اصلا جوابم رو هم نداد . نگاهش به چشم هام بود . من از نگاه به چشم هاش می ترسیدم . می ترسیدم مثل چند ساعت پیش با نگاهش آتیشم بزنه . نگاهش از چشم هام به لبام سر خورد . من ترجیح می دادم حرف بزنم . نمی خواستم توی اعماق این اقیانوس احساس غرق بشم . میلاد ساکت بود . فقط نگاهم می کرد . خماری چشم هاش من رو هم از خود بی خود کرد . همین جوری غرق هم شده بودیم که یهو در اتاقم زده شد . تند میلاد رو به پشت کمد بزرگم هل دادم و گفتم : بفرمایید . مامانم اومد و بهم نگاهی کرد . – مشکوک گفت : چیزی شده ؟! – سعی کردم آروم باشم . پس گفتم : نه مامان جونم . کارم داشتین ؟! – مامان به حالت عادی برگشت و گفت : وقته شامه . بیا این همه زحمت کشیدی پختی بعد خودت نخوری حیفه . – آروم گفتم : چشم ، تشریف ببرین الان من هم میام . – مامانم لبخندی زد و گفت : من هم برم آقا میلاد رو صدا بزنم . با رفتن مامان ، میلاد از پشت کمدم دراومد که با استرس گفتم : بدو برو . میلاد با عجله رفت و من موندم با یه عالمه هیجان و عشقی که بیش تر در دلم جا باز کرده بود ... و کنجکاوی درباره ی علت اومدن میلاد به اتاقم . و خدایی که در این نزدیکی است لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند ...* @N.a25
  14. با سلام عزیزای دلم 😊

    دوستان پارت 30 رمان برزخ دلاویز رسید 😄

    متاسفم بخاطر تاخیر در پارت گذاری 😞

    یکم کار داشتم 😝

    ولی پر انرژی برگشتم 😉

    منتظر نقداتون ، لایکاتون و در نهایت مهم تر از همه حمایتتون هستم 😚 

     

    با تچکر ↩ ترسا 👑

     

×
×
  • جدید...