رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ترسـ🚬ـا

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    259
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد ترسـ🚬ـا در 29 اردیبهشت

ترسـ🚬ـا یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,061 Excellent😃😃😃😃

درباره ترسـ🚬ـا

  • درجه

  • تاریخ تولد 1 آبان 1379

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. پارت بیست و نهم رمان بـــرزخ دلاویــز

     

    با سلام عزیزای دلم 😊

    دوستان پارت 29 رمان برزخ دلاویز رسید 😄

    متاسفم بخاطر تاخیر در پارت گذاری 😞

    یکم کار داشتم 😝

    ولی پر انرژی برگشتم 😉

    منتظر نقداتون ، لایکاتون و در نهایت مهم تر از همه حمایتتون هستم 😚 

     

    با تچکر ↩ ترسا 👑

     

     

  2. پارت بیست و نهم رمان بـــرزخ دلاویـــز با سلام عزیزای دلم 😊 دوستان پارت 29 رمان برزخ دلاویز رسید 😄 متاسفم بخاطر تاخیر در پارت گذاری 😞 یکم کار داشتم 😝 ولی پر انرژی برگشتم 😉 منتظر نقداتون ، لایکاتون و در نهایت مهم تر از همه حمایتتون هستم 😚 با تچکر ↩ ترسا 👑 با
  3. # پارت بیست و نهم رویا عصر شده بود و من و مامانم باهم توی حیاط مشغول پخت و پز بودیم . دوس داشتم میلاد دست پختم رو امتحان کنه . پس خودم مشغول به کار شدم . اول بساط قورمه سبزی رو آماده کردم . لوبیاهارو شستم و برای برنج توی قابلمه آب گذاشتم تا جوش بیاد . سبزی هارو از قبل آماده کرده بودم . چند تکه گوشت به همراه لوبیاها و سبزی توی قابلمه ریختم . ادویه و نمک و سایر لوازم مورد نیازم توش به اندازه های معینی اضافه کردم . تا اونا آماده بشن سراغ سالاد رفتم . موندم سالاد فصل درست کنم یا شیرازی . – رو کردم به مامانم و گفتم : به نظرت سالاد فصل خوب می شه یا شیرازی ؟! _ مامانم یکم فکر کرد و گفت : شیرازی خوشمزه تره . لبخندی زدم و تند وسایلاش رو آماده کردم و مشغول درست کردن سالاد شدم . ما معمولا غذاهای ساده ای می خوردیم ولی امشب دوست داشتم مهارتم رو در آشپزی نشون بدم . بعد تموم شدن سالاد ، برنج و حل و فصلش کردم تا دم بکشه . خورشت هم در حال پخته شدن بود . غذا هارو به مامانم سپردم و حموم رفتم . تمیز خودم رو شستم و بیرون اومدم . موهام بوی عطر گل یاس رو می داد . آروم آروم شونه زدم و با تل صورتی رنگی بستم . یه رژلب صورتی خیلی کم رنگ هم به لبام زدم که به صورتم رنگ داد . کلا آرایش نمی کردم و اگرم می کردم خیلی کم می کردم . یه تونیک سفید رنگ به همراه شلوار جین مشکی هم تنم کردم . واقعا این لباسام بهم میومدن . شال سفید که در دو انتهاش گل های هم رنگ رژلبم داشت رو هم سرم انداختم و روانه ی حال شدم . کسی نبود پس به حیاط رفتم . اونقدر خوشحال بودم که با دیدن گلای خوش رنگ باغچه به سمتشون رفتم و بوشون کردم . خیلی بوی خوبی داشتن . غرق استشمام بوی اونا بودم که حس کردم زیر نظر کسی هستم . برگشتم و نگاهم توی نگاه خواستنی ترین شخص دنیا قفل شد . دلم لرزید . اون داشت نگاهم می کرد . از خوشحالی کم مونده بود اشکم دربیاد . نگاهش رو ندزدید من هم از این فرصت استفاده کردم و محوش شدم . بعد از کمی لبخند که نه چیزی شبیه پوزخند زد و روش رو برگردوند . دلم شکست . نمی دونم چرا ! اشکم دراومد و تند به اتاقم رفتم ... و خدایی که در این نزدیکی است لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند ...* @N.a25
  4. پارت بیست و هشتم رمان برزخ دلاویز

     

    سلام بچه هاااااا

    بعد ی مدت طولانی رویا و میلاد بازم برگشتن

    منتظر نقدای خوشگلتونم

    باتچکر ،،، تری 😄

  5. پارت بیست و هفتم رمان برزخ دلاویز

     

    سلام بچه هاااااا

    بعد ی مدت طولانی رویا و میلاد بازم برگشتن

    منتظر نقدای خوشگلتونم

    باتچکر ،،، تری 😄

     

     

  6. # پارت بیست و هشتم میلاد خسته از این همه گشتن ، رو تشک دراز کشیدم و ساعد دست راستم رو روی چشم هام گذاشتم . کم کم چشم هام داشت گرم می شد که یهو گوشیم تو جیبم لرزید . دست دراز کردم و از جیب شلوارم درش آوردم . با دیدن اسم فرهاد پوزخندی زدم و ابروهام بالا پریدن . بعد از کمی مکث جواب دادم . _ من : ... _ فرهاد : سلام میلاد ، حالت چطوره پسر ؟! _ پوزخند روی لبم قصد رفتن نداشت ، گفتم : سلام ! برای چند ثانیه صدایی نیومد . فهمیدم فرهاد از طرز حرف زدنم خوشش نیومده پس پوزخندم به لبخند تبدیل شد . _ گفت : کی بر می گردی ؟! _ از محبت بی موقعش حالم خورد . گفتم : دوماه بعد ! _ تعجب رو تو صداش حس کردم چون گفت : چی ؟! مگه قرار نبود دو هفته بمونی ؟ _ پوف کلافه ای کشیدم و گفتم : اوه زیاد مهم نیست ! به هر حال میام . _ عصبی گفت : خداحافظ تماس و قطع کردم و بلند خندیدم . جدی فرهاد خودش رو پدر حساب می کرد ؟! خندم می گیره واقعا ! نگاهم به سمت پنجره ی توی اتاق سر خورد . رویا رو دیدم که رو ویلچرش نشسته بود و دستش رو به گل های توی حیاط می کشید . نمی دونم چرا اون لحظه به نظرم این صحنه خیلی زیبا بود . موهای بلندش از زیر شالش بیرون زده بود و خودشم با لبخند گل هارو بو می کرد . همین جوری با اخم نگاهش می کردم که سرش رو برگردوند و نگاهش تو نگاهم قفل شد . اهل خجالت و این چیزا نبودم . بر و بر نگاهش کردم که نگاهش شفاف شد . لبخند یه وری زدم و سرم رو چرخوندم . چشمام رو بستم و سعی کردم بخوابم . این دختر زیبا و مظلوم با نگاهش اخمم رو باز می کرد ... و خدایی که در این نزدیکی است لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند ...* @N.a25
  7. # پارت بیست و هفتم رویا از سعید خبری نبود . نگرانی میلاد و ناراحتیش عذابم می داد . بابا حیاط و طی می کرد و یه چشمش به در بود . – رو به مامانم کردم و گفتم : مامان به نظرت چی شده ؟! – مامانم دستی به سرم کشید و گفت : انشاالله که هیچی نیست . هردو سالم بر می گردن تو نگران نباش . از دلگرمی مامانم یکم آروم شدم . دیگه نزدیک ظهر شده بود که تکه ای به در خونه زده شد و میلاد اومد . با دیدنش صلواتی زیر لب فرستادم چون سالم سرحال برگشته بود . با چشم هایی که برق می زد بهش نگاه کردم . نگاهم رو نادیده گرفت و رو به بابا کرد . بابا دستش رو روی شونه ی میلاد گذاشت و گفت : پیداش نکردی ؟! می خوای برم به کت خدا خبر بدم ؟! – میلاد لبخند ملیحی زد و گفت : نیازی نیست . پیداش کردم . – بابام با خوشحالی گفت : پس کجا هستن ؟! میلاد خندید . تو خنده اش محو شدم . چال داشت . وای خدا دیوونه نشم خیلیه ! چقدر جذاب تر می شد ! میلاد خنده هاتم برام یه جذابیت خاصی داشت . – در جواب بابا گفت : پیش نامزدش رفته ! دستش رو به پشت گردنش گذاشت و بامزه به بابا نگاه کرد . – بابا خندید و گفت : بگو ما که از نگرانی دق کردیم . امان از دست شما جوونا ! میلاد اظهار شرمندگی کرد و با کسب اجازه به سمت اتاقش رفت . به من توجهی نمی کرد اما حتی بی توجهیش هم برای من عاشق ، دل نواز بود . من هم موندن رو جایز ندونستم و به سمت اتاقم رفتم . دفتر شعرم رو برداشتم و یکی از صفحه های تمیزش رو باز کردم . شروع کردم به نوشتن : نگاه کن ! به من عاشق که چه سرمستم چه لبریزم از تو ... دعا کن ! رها شوم از این عذابت یا یا بشنوم جوابت را از عشق ... صدا کن ! عاشقانه با آهنگ قلبت نازنینم تا آرام شوم ... ای میلاد من ! چقدر دوستت دارم ... دفترم و بستم و به قلبم چسبوندم . دعا کردم تا میلاد هم مثل من درگیر بشه . روی تشکم دراز کشیدم و با نگاه به سقف و فکر میلاد خوابم برد ... و خدایی که در این نزدیکی است لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند ...* @N.a25
  8. پارت  بیست و ششم رمان بـــــرزخ دلاویــــــز

     

     

    سلام بچه هاااااا

    بعد ی مدت طولانی رویا و میلاد بازم برگشتن

    منتظر نقدای خوشگلتونم

    باتچکر ،،، تری

     

  9. # پارت بیست و ششم میلاد صبح وقتی بیدار شدم طبق معمول سعید توی جاش نبود . بلند شدم و رفتم به سمت حیاط تا دست و صورتم رو بشورم . هوا گرم بود . وارد حیاط شدم . نیک پرور طبق معمول به گل های باغچه آب می داد . سلامی کردم و به سمت حوض رفتم . دست هام رو داخل آب سرد بردم و دو سه بار به صورتم آب زدم . سعید نبود . وقتی از نیک پرور راجب به سعید سوال کردم ؛ - گفت : راستش پسرم منم از صبح ندیدمش . آقای رادفر همیشه همراه شما بودن ولی منم ندیدمش . - کلافه گفتم : باشه ممنون . گوشیم رو درآوردم و به سعید زنگ زدم تا ببینم بی خبر کجا رفته . یه بوق ، دو بوق ، سه بوق ، لعنتی جواب بده ... جواب نمی داد . کلافه حیاط و طی می کردم . یکم بعد رو به نیک پرور کردم و گفتم : من دنبالش میرم . زود بر می گردم . اونم باشه ای گفت و خواست با من بیاد که نذاشتم . رفتم جای همون آبشار که دیدم نیست . تقریبا کل روستارو گشتم . نبود که نبود . پسر پس کجایی ؟! ... ای خدا ! همین جوری روی یه تخته سنگ نشستم که یهو گوشیم زنگ خورد . با دیدن اسم سعید نفس آسوده ای کشیدم و جواب دادم . - من : کدوم گوری هستی ؟ - سعید خندید و گفت : پیش عشقم ! - با حرص گفتم : زهرمار ! مسخره نکن . کدوم گوری هستی گفتم ؟ - بازم خندید و گفت : جدا پیش شیدا هستم . - با تعجب و عصبانیت داد زدم : احمق جان تو اونجا چیکار می کنی ؟ - یهو لحنش تغییر پیدا کرد و گفت : پیش خانومم اومدم . دلم براش تنگ شده بود جون سعید دیگه طاقت نداشتم . - با حرص گفتم : پس فرجی رو کجای دلم بذارم ؟! - صدای خندش بلند شد و گفت : یه کاریش کن دیگه . به خدا فقط برای دو روز اومدم . - کلافه گفتم : باشه فهمیدم قطع کن . این پسر دیوونه هست . بابا شیدا که فرار نمی کنه . عجب آدمیه . به سمت خونه رفتم و با خودم گفتم : حداقل خوشبخت شی باهاش . این رو آرزو برات دارم . و خدایی که در این نزدیکی است لای این شب بو ها ، پای آن کاج بلند ...* @N.a25
  10. و و و 

    سلامممممممممممم

    خوبین

    منم خوبم

    برگشتمو سلام دهیددد

    با رویا و میلاد برگشتمممممممممممممم

    دو پارت جدید در اختیار شما

    منتظر نظر و نقدتونم

     

     

     

  11. # پارت بیست و پنجم رویا غرق افکار عذاب دهنده ام بودم . فکر میلاد و دیدن هر روزش ، حضور مدوامش و اون نگاه های سرد و بی تفاوتش من رو شیفته تر می کرد . این افکارم عذابم می دادن . اما باز هم نا امید نمی شدم چون که من یاد گرفته بودم در وقت نا امیدی باید امیدوار بود . اگرچه عشق در یک نگاه ، من رو به بیش تر از پالیز عشق به جهنم یک طرفی بودن احساسم می کشوند و بیش از پیش تشنه ی یک نگاه گرم میلاد می شدم اما این پارادوکس احساسات رو دوست داشتم و با جون و دل می پذیرفتم . همیشه عاشقی رو از داستان های عاشقانه لمس کرده و در ذهنم مجسم می کردم . حالا عشق از دل و چشم هایم هویدا بود . شرمم از این بود که نگاه های من به میلاد خودش رو متوجه مادرم کرده بود و در پی آن تذکرهای متعددی که راجب به فراموشی میلاد می شنیدم .اما مگه می شد ؟! من عاشق شده بودم و آشنایی بیش ترم با میلاد باعث می شد این حسم عمیقا در دل و جونم ریشه بندازه . میلاد ؟! آه میلاد ... چقدر عاشقت بودم . چقدر شیفته و شیدایت بودم . تو من رو با این وضعم و با اون غرورت می پذیری ؟! آیا همچین چیزی ممکنه ؟! نمی دونم ولی کاش بشه ... چون خیلی دوستت دارم . خدایا ! میلاد و متوجه من کن... آتش عشق در دلش فروزان بشه . هرچند زندگی با یک دختر فلج سخته ولی خدایا منم آدمم و حق عاشق شدن دارم . در این راه عشق که هنوز برای من جاده ی یک طرفست تنهام نذار . خدایا ! کاری کن این جاده دو طرفه بشه . با همین افکار و دعاهای زیر لب چشم هام رو بستم و نمی دونم کی و چه جوری خوابم برد ... و خدایی که در این نزدیکی هاست لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند ...* @N.a25
  12. # پارت بیست و چهارم " فصلی جدید از زندگی " راوی رویا سخت درگیر عشق و جدا شده از این دنیای فانی شده است . عاشقانه در رویای دست نیافتنی میلاد آماده ی غرق شدن است . او را می ستاید و در چشمه ی عشق می جوشد . میلاد نیز غافل از همه جا با زندگی نکبت بار خود مجادله می کند . از علاقه ی رویا به خود در فرار است . او به عشق اعتقادی ندارد . علتش بسیار برای او قانع کننده است . فرهاد ، پدر میلاد عاشق مهرناز (مادر میلاد) شده و با او ازدواج کرده بود . مهرناز به فرهاد ابراز علاقه ی دروغین کرده و صرفا برای نجات از دست خانواده ی متعصبش با او ازدواج کرده بود . فرهاد بعد از گذشت سه سال از ازدواجشان و با به دنیا آمدن میلاد ، متوجه رفتار های سرد مهرناز به خود شده بود . از آنجا که شیفته ی مهرناز بود ، تصمیم گرفت با او حرف بزند تا اگر مشکلی وجود دارد باهمدیگر حل کنند . وقتی موضوع را با او در میان گذاشت ، با رفتار پرخاشگر مهرناز مواجه شد و اعتراف دردناکش که می گفت : " من دوستت نداشتم و نخواهم داشت . تو برای من صرفا یه در برای عبور به آزادی بودی... " شنید. فرهاد شکسته بود . به خانواده اش دیگر توجهی نمی کرد . به میلاد علاقه نشان نمی داد و خودش را سخت مشغول کار کرده بود . میلاد روز به روز بزرگتر می شد و سردی فرهاد و مهرناز هم بیش تر می گشت . یک شب ، میلاد 10 ساله به صدای دعواهای پدر و مادرش گوش داد . با شنیدن خیانت ، شکستن پدرش ، فریادهای مادرش و ابراز علاقه ی عاجزانه ی فرهاد ... جریان آنها را فهمیده و از پدر و مادرش فاصله گرفت . از عشق و عاشقی متنفر شد و زندگی خود را به تنهایی تصمیم گرفت ادامه دهد . در 18 سالگی در آزمون سراسری کنکور شرکت کرد و به رشته ی موردعلاقه اش پذیرفته شد . از نزد خانواده اش کوچ کرد و در تبریز مشغول به تحصیل شد . با برگشتنش ، سعید را شناخت . با او دوست شد و خانه ی مجردی برای خود گرفتند تا اینکه سعید ازدواج کرد و میلاد مجبور شد نزد خانواده ی به قول خودش " نچسب " برگردد . اکنون در کنار سعید به آن روستا رفته اند ... سرنوشت میلاد و رویا چگونه دست خوش تغییر خواهد شد ؟! مسیر زندگی اشان آیا همیشه هموار خواهد بود ؟! به فراز و نشیب هم برخورد خواهند کرد ؟! میلاد و رویا .... چه می شوند ؟! در ادامه خواهیم دید ... و خدایی که در این نزدیکی است لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند ...* @N.a25
  13. ترسـ🚬ـا

    برای کنکوریامون :))

    فدات عزیز. .. واقعا به دعاهاتون نیاز داریم
  14. بچه ها جلدموووووووووووووون رسید نقد کنین زووووووووووووووووووووووود عالی شده بنظرمممممممممممممممممم کاملا لایق برزخ دلاویزه
  15. واقعا عالی شدددددددددددددددده مرسیییییییییییییییییییییییی
×
×
  • جدید...