رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

mobina..a

مدیر بازنشسته
  • تعداد ارسال ها

    4,155
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    3

آخرین بار برد mobina..a در 18 تیر 1398

mobina..a یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

9,477 Excellent😃😃😃😃

درباره mobina..a

  • Other groups مدیر بازنشسته
  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 10 مرداد 1384

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

11,763 بازدید کننده نمایه
  1. مرسی عزیزم😍😍😍😍😍 مـــــــــــــــــــــاچ بهت😍😍😍😍😍 مرسی همچنین
  2. دختر کجایی چرا روبیک جوابم و نمیدی نگرانت شدم

    1. mobina..a

      mobina..a

      سلام باباجون

      روبیکم مجبور شدم پاک کنم. الان دوباره نصب می کنم. ببخشید :/

  3. مرسی عزیزم پارت های اول رو باید ویراستار ویرایش بزنه ممنون میشم نظرت رو درباره خود محتوای رمان بگی
  4. رمان معشوق ابدی پارت سی و ششم# یاد آن روز، لبخند را میمهان لبانم کرد. چقدر دلم برای آن روز ها و آژمان مهربان تنگ شده بود. آژمانی که خوی وحشی گریش در اعماق وجدش دفن شده بود و بلایی بر سر من نمی آورد. اما حال به یک حیوان تبدیل شده است! حیوانی که می خواد تنها دیگران را بدرد و از سر راهش کنار بگذارد. هنوز هم نمی دانم چه چیزی باعث شده او این گونه شود! مگر آن زهرماری ها انسان را به حیوان درنده تبدیل می کند؟ خیر! حتما دلیل دیگری دارد که من از آن بی خبرم! سرم را به طرفین تکان دادم و افکار منفی را از خود دور کردم. امروز روز خوش گذرانی است و نمی خواهم روزم را خراب کنم. نفس عمیقی کشیدم و به سر در موزه رو به رویم خیره شدم. نامش را زیر لب آرام زمزمه کردم: - موزه آلتین کوی! عمو ماشین را گوشه ای پارک کرد و همگی پیاده شدیم. دیدن آن خانه ها و کلبه های روستایی و دام ها، ذوق و نشاطم را بیشتر می کرد. با اشتیاق به سمت گوسفندان رفتم و با لبخند بزرگی نگاهشان می کردم. بسیار با مزه و دوست داشتنی بودند! آن فضای سبز و خانه های رنگارنگ، احساس طراوت و تازگی را به آدم القا می کرد. به سمت چشمه ساختگی که در آن نزدیکی بود رفتم و به آب زلالش خیره شدم. صدای پرندگان و آب، انسان را به خلسه شیرینی فرو می برد و در خود غرق می کرد. نفس عمیقی کشیدم و هوای پاک آنجا را استشمام کردم. با چشمانم به دنبال خاله و عمو گشتم که آن ها را در کنار چادری دیدم. به سمتشان رفتم و به داخل پادر خیره شدم. سه روی زمین نشسته بودند و مشغول پختن نان محلی بودند. لبخند عریض تر شد و با اشتیاق به کار آن ها خیره شدم. یکی از آن زنان، تکیه نانی به دستم داد. کمی از آن را خوردم. با تمام نان هایی که تا به حال خورده بودم فرق داشت و بسیار خوشمزه تر بود. به پیشنهاد عمو، قرار شد به پل معلق برویم. از دیدنش، ترس تمام وجودم رو فرا گرفت و شهامت بر رویش رفتن را نداشتم. ابتدا عمو و بعد خاله بر روی رفتند. تکان هایی که می خورد، ته دل مرا خالی می کرد. آب دهانم را با ترس و لرز قورت دادم و لرزان گفتم: - من همینجا می مونم. شما برین. خاله خنده ای کرد و گفت: - نترس عزیزم، بیا. دستان یخ زده ام را مشت کردم و گفتم: - من نمیام. این امنیت نداره! این بار عمو بود که از من تقاضا می کرد بر روی آن پل وحشت بروم. - شاسوسا جان، دخترم بیا هیچیت نمی شه. گویی آن دخترم گفتنش مرا قانع کرده بود که بلایی بر سرم نمی آید و پل وحشت امن است. اولین قدم را که روی او نهادم پل تکان خورد. جیغ خفیفی کشیدم و به کناره پل چنگ زدم. می ترسیدم هر لحظه پل خراب شود و همگی ما سقوط کنیم. به پایین که نگاه می کردم، دلم می ریخت و رنگ رخسارم سفید تر می شد. ارتفاعش زیاد بود و آن برای منی که از ارتفاع می ترسیدم، بسیار هراس انگیز بود. چشمانم را بستم و خودم را به خداوند سپردم. به قدم های بی جان و لرزان خودم را به آن ها رساندم. دستانم سر شده ام را گرفتند و با خود از آن پل رعب انگیز عبور دادند. زمانی که از آن پل عبور کردیم، دیگر جانی برایم نمانده بود و فشارم به شدت افتاده بود. خاله کمی آب به خوردم داد و شانه هایم را ماساژ داد. دیگر عمراً بر روی چنین پلی قدم بگذارم و از آن عبور کنم. هنوز هم که نگاهش می کنم، ته دلم خالی می شود و دستانم شروع به لرزیدن می کنند. نفس عمیقی کشیدم و با کمک خاله از جایم برخاستم. آن روز اگر آن پل را فاکتور بگیرم، به من بسیار خوشگذشت و برایم به یاد ماندنی بود. بعد از صرف شام همراه خاله و عمو راهم را به طرف اتاق آژمان کج کردم. روی صندلی چوبی درون بالکن اتاقش جلوس نمودم و به ماه تابان خیره شدم. همیشه تنها بوده است؛ ولی پر نور تر از دیگر ستاره هاست. گویی تنهایش او را بزرگ تر و دست نیافتنی تر نشان می دهد. ای کاش ما نیز تنهاییمان را به پای خاص بودمان بگذاریم و همیشه بگویم دلیل آنکه گاهی دیگران حرف هایمان را نمی فهمند؛ تک بودمان است. زبان صحبت ما با آن ها متفاوت است؛ دیگر ستاران تنها حرف می زنند و کوچک می ماند؛ اما ماه تنها اراده می کند و روز به روز تابناک تر می شود. @0_0 @hana81 @Z.t @Im sarry @Narges85 @Queen.K @Hilda
  5. رمان معشوق ابدی پارت سی و پنجم# در راه تمام غر می زدم و در دلم ناسزا نثار آژمان می کردم. از کاری اصلاً خوشم نیامده بود! کارش بسیار بچگانه بود! کمتر از نصف راه را رفته بودیم که دیگر پاهایم یاری ام نمی کردند و به شدت درد می کردند. روی نیمکتی در آن نزدیکی نشستم و کمی مچ پاهایم را ماساژ دادم. آژمان که دید دیگر دنبالش نمی روم، بالای سرم ایستاد و دستانش را به کمرش زد. حق به جانت گفت: - چرا حرکت نمی کنی؟ اگر از او نمی ترسیدم، چنان سیلی در گوشش می خواباندم که دیگر این گونه با من سخن نگوید. دستش را روی شانه ام نهاد و گفت: - بلند شو! باید هر چه زود تر برسیم و گرنه قلعه رو می بندن. چقدر دوست داشتم آن لحظه به جهنمی بگویم و به خانه برگردم. جوابش را ندادم و تنها در سکوت مچ پاهایم را ماساژ دادم. سکوتم کفریش کرده بود؛ فشاری به شانه ام وارد کرد و عصبی گفت‌: - پاشو شاسوسا! باید ادامه بدیم. باز هم جز سکوت من، چیزی عایدش نشد. مچ دستم را گرفت و با خشونت مرا از روی نیمکت بلند کرد. همان طور که عصبانی مرا با خود به جلو می کشاند، گفت: - وقتی بهت میگم بلند شو یعنی بلند شو! خوشم نمیاد باهام لجبازی می کنی و به حرفم گوش نمیدی. مگر من خوشم می آید با من لجبازی می کنی و چنین تنبیهی برایم در نظر می گیری؟ سرعت قدم هایش را بیشتر کرد و من هم مجبور بودم به دنبال او بدوم. با آن کفش ها، راه رفتن برایم سخت و نفس گیر بود، دویدن که جای خود داشت و غیر ممکن بود! همان طور که سعی می کردم دستم را از میان انگشتان آژمان دربیاورم، گفتم: - دستم رو ول کن آژمان. نمی تونم بدوم. ‌صورتش را نمی دیدم؛ ولی حتم داشتم لبخند خبیثی روی لبانش است و شیطنت در چشمانش موج می زند. - باید بتونی! دستت رو ول کنم عین لاکپشت میای، به اندازه کافی دیرمون شده. در دلم ابتدا خود و بعد آژمان را لعنت کردم. برایش خط و نشان می کشیدم که به زودی کارش را تلافی خواهم کرد، هر چند می دانستم هر کاری کنم، تنبیه سختی به دنبال خواهد داشت. به گونه ای که از کردارت پشیمانت می کند و تو را به غلط کردن می اندازد. نمی دانم چه شد که پایم پیچ خورد و به زمین افتادم. آخ غلیظی گفتم و مچ پایم را در دست گرفتم. آژمان با وحشت کنارم نشست و نگران گفت: -‌ چی شد شاسوسا؟ خوبی؟ درد مچ پایم طاقت فرسا بود و هر لحظه نفسم را بند می آورد. تنها زیر لب "نه" بی جانی زمزمه کردم. همان که دست آژمان به پایم خورد، جیغ بلندی سر دادم. آژمان هول کرده بود و نمی دانست باید چه کاری کند! دردم آن قدر زیاد بود که باعث شد اشک میهمان چشمانم شود و آرام آرام گریه کنم. اشکانم وحشتش را بیشتر کرده بودند. گونه هایم را پاک کرد و گفت: - غلط کردم شاسوسا. تو رو خدا گریه نکن. اما مگر اشک های من بند می آمد؟ سرعت جاری شدنشان افزایش یافته بود و کل صورت از اشک خیس شده بود. یکی از دستانش را زیر زانو هایم و دیگری را پشت کمرم قرار داد و مرا از روی زمین بلند کرد. آخ بلندی گفتم و به تی شرتش چنگ زدم. همان طور که می دوید، قربان صدقه من می رفت: - فدای اشکات بشم من، گریه نکن عزیزم. مرا به درمانگاهی برد و پایم را نشان پزشک داد. پای بی چاره ام از جا در رفته بود. شنیده بودم جا انداختن پا بسیار دردناک و نفس گیر است. تی شرت آژمان را که نزدیک به من ایستاده بود در دت گرفتم و گفتم‌: -‌ آژمان من می ترسم. دستم را در دستان گرمش گرفت و لبخند اطمینان بخشی زد. - نترس عزیزم. من کنارتم. گویی همان جمله در کلمه ای اش مرا آرام کرده بود. زمانی که او در کنارم بود، آرام بودم و تمام نگرانی ها و اضطرابم به آسمان پر می کشید. آن روز دکتر پایم را جا انداخت؛ ولی دردی که تحمل کردم، تمام انرژی ام را گرفت. حال که به آن روز می اندیشیدم، از دست آژمان عصبانی شده بودم. کارش بسیار احمقانه بود! اگر پایم می شکست چه؟ گویا واقعاً به عواقب کارش فکر نکرده بود. تا چند هفته با او قهر بودم و اصلاً نگاهش نمی کردم. آخر هم به واسطه خاله و عمو با او آشتی کردم. @0_0 @hana81 @Z.t @Im sarry @Narges85 @Hilda @Queen.K @M.Alishahi
  6. رمان آوای قلب عاشقم پارت پنجاهم# لبخندی زدم و نوش جونی زیر لب زمزمه کردم. برای خودم تیکه ای برداشتم و توی بشقاب چینیم گذاشتم. با آرامش یکی پس از دیگری غذام رو می جویدم و بعد قورت می دادم. بعد از اتمام تیکه اول، دستم رو دراز کردم تا تیکه دیگه ای دربیارم که با ظرف خالی مواجه شدم. با چشمان گرد شده اول به ظرف و بعد به سورن نگاه کردم. آب دهنم رو به سختی قورت دادم و با لکنت گفتم: - همش رو خوردی؟ لبخند گنده و جذابی روی لب هاش شکل گرفت. این قدر با لبخندش جذاب و دوست داشتنی شده بود که دلم می خواست بپرم بغلش و گونش رو ببوسم. با همون لبخندش گفت: - آره، کم درست کرده بودی. چشم هام بزرگ تو از این نمی شد. این همه درست کردم، تازه آقا میگه کم بوده! به خودم لحظه ای شک کردم. دوباره به ظرف خیره شدم تا ببینم شاید ظرف کوچیک بوده. سایز ظرف هم نسبتاً بزرگ بود و مقداری زیادی جا می گرفت. دوباره به چشم های قهوه ای سورن خیره شدم و گفتم: - ظرف به این بزرگی، کجا کم بود؟ همون طور که از روی صندلیش بلند می شد، گفت: - به هر حال کم بود. ابرو هام رو درهم گرده دادم و تا خواستم اعتراضی کنم، ادامه داد؛ - خوشمزه بود، مرسی! و این یعنی دهنت رو ببیند و حرف نزن. بغ کرده دست هام رو روی سینم توی هم قلاب کردم و به ظرف خالی خیره شدم. خب من الان گرسنمه، دقیقاً چی بخورم؟ همه غذا رو که سورن نوش جان کرد که انشالله توی گلوش گیر کنه و پایین نره. سرم رو به نشانه تاسف به طرفین تکون دادم و مشغول جمع و جور کردن آشپزخونه شدم. بعد از اتمام کار هام، توی اتاق کنار پنجره ایستادم و به چمن زار های خشک شده داخل خیاط نگاه کردم. اگه اینجا موندگار بودیم حتماً اینجا رو آباد می کردم؛ ولی حیف قراره به زودی به جای دیگه نقل مکان کنیم. حالا کجا رو نمی دونم! فکرم به سمت ماموریت رفت. یعنی قراره آخر این داستان چی بشه؟ یعنی ممکنه بدون هم به وطنمون برگردیم؟ فکر اینکه بدون سورن برگردم، قلبم رو به درد می آورد. تازه سورن با من بعد از مدت ها مهربون شده، نباید به این زودی تنهام بذاره. نمی دونستم حالا که محبت و توجهش رو تجربه کردم، چطور بی تفاوتی و سرد بودنش رو تحمل کنم! من به این سورن مهربون و با عاطفه عادت کرده بودم. سال ها منتظر بودم که براش غذا درست کنم و اون از دستپخت و غذام تعریف کنه. سال ها منتظر بودم بتونم شب ها توی آغوشش به خواب برم و طعم بوسه آتشینش رو بچشم. بتونم هر وقت که بخوام گونش رو ببوسم و به چشم های پر جذبش خیره بشم. اگه این ماموریت سورن رو ازم بگیره چی؟ من بدون سورنم می میرم. حتی الان که توی سالن پذیرایی، روی مبل دراز کشیده و توی اتاق نیست، دلم براش تنگ شده؛ وای به حال زمانی که کیلومتر ها از من فاصله داشته باشه و در این دنیا نباشه. لب پایینم رو گزیدم و خدانکنه ای گفتم. نه! امکان نداره سورن در این دنیا نباشه. اون باید تا ابد باشه و بهم توجه کنه. مطمئنم اگه اون بره، جون و روح من رو هم با خودش می بره. سورن مال منه و حق تنهایی رفتن به جایی رو نداره. هیچ وقت چنین اجازه ای رو بهش نمیدم! بغضم گرفته بود و اشک توی کاسه چشم هام لونه کرده بود. پلکی زدم و نفس عمیقی کشیدم تا بغضم از بین بره. پنجره رو بستم و به سمت تخت رفتم. با دیدن سورن که روی تخت نشسته بود و به من نگاه می کرد، از حرکت ایستادم و متعجب پرسیدم: - به چی نگاه می کنی؟ بدون اینکه جوابم رو بده گفت: - به چی فکر می کردی؟ نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و گفتم: - به آخر این ماموریت. قسمت های مربوط به خودش رو سانسور کردم. روی تخت رو به روش نشستم که گفت: - خب، به چه نتیجه ای رسیدی؟ سرم را کج کردم که تمام موهای قهوه ای بلندم به اون طرف رفتن. غمگین گفتم: - هیچ نتیجه ای نتونستم بگیرم. دستش رو جلو آورد و من رو در آغوش گرمش کشید. همین طور که با موهام بازی می کرد، گفت: - چرا جوجوی من؟ سرم رو به شونش تکیه دادم و چشم هام رو بستم. نفس عمیق دیگه ای کشیدم تا بینیم رو از عطر تنش پر کنم و گفتم: - چون تو هیچ توضیحی دربارش بهم ندادی و من هیچی نمی دونم.
  7. http://s7.picofile.com/file/8391859418/VID_20191223_WA0002.mp4.html

    اصلا این چیزارو میبینم دلم نمیاد یاد شما نیفتم و دلتون رو اب نکنم😂😂😂

    @mahdi

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. admin

      admin

      خیلی بی ادبی

      ادم دلش میخوادا

    3. mobina..a

      mobina..a

      بی تربیت دلم خواست :| تو این وضعیت کرونا کی رو بفرستم برام بخره :|

    4. Z.farhani

      Z.farhani

      روحم شاد شد😂😂😂😂 منتظر آثار دیگه ما باشید😂

      @admin

      @mobina..a

  8. ورد رمان آوای قلب عاشقم

    تعداد صفحات: 129

    بفرما گلم تموم شد.

    @mobina..a

    1. mobina..a

      mobina..a

      دستت درد نکنه گلم.

    2. Z.t

      Z.t

      وظیفم بود عزیزم😊

  9. mobina..a

    ویراستاری

    @عالیس
  10. بفرمایید کوثر جان ^_^

×
×
  • اضافه کردن...