رفتن به مطلب

mobina..a

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    2,536
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد mobina..a در 8 خرداد

mobina..a یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

3,176 Excellent😃😃😃😃

درباره mobina..a

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,560 بازدید کننده نمایه
  1. mobina..a

    وای اینطور خیلی عالی میشه. مرسی عزیز دلم😍😍
  2. mobina..a

    پارت جدید گذاشتم. خوشحال میشم بخونید
  3. mobina..a

    رمان اوای قلب عاشقم پارت هفتم# به گوش هام اعتماد نداشتم. نمی تونستم باور کنم. امکان نداره! حتما توهم زدم؛ اما شنیدن دوباره صداش مطمئن شدم واقعی. با حیرت شیدا رو از بغلم خارج کردم و برگشتم. باورم نمی شد! یعنی باور کنم، این مردی که جلوم ایستاده، همون مرد دو سال پیش؟ همون پسر لات و دختر باز؟ الان این قدر پخته و جذاب شده! با رم نمی شد.دهنم از تعجب باز مونده بود.تازه به خودم اومدم و نگاهم رو ازش گرفتم.اروم بهش سلام کردم _سلام.خوبی دختر عمه جان؟ به چشم هاش نگاه کردم.چشم های سیاهش می درخشیدن. لبخند دلنشینی روی لباش بود.چهرش به کل عوض شده بود.مو هایی که همیشه از ته کوتاهشون می کرد، الان بلند شدن.ته ریشی که گذاشته بود، جذاب ترش کرده بود.دیگه از اون صورت بچگونه خبری نبود.انگار لاس وگاس بهش ساخته بود. جواب لبخندش رو دادم و گفتم: _ممنون.خوبم.شما چطورین؟ _ای!بدک نیستم. برای چند دقیقه روی صورتم دقیق شد. متوجه برق چشم هاش شدم.منم کم تغیر نکرده بودم.منم تغیراتی کرده بودم.منم پخته تر شده بودم.همون لحظه صدای متعجب پارسا شنیده شد. _شاهین! شاهین نگاهش رو از من گرفت و به پارسا چشم دوخت. برادرانه هم رو در اغوش گرفتن.پارسا چند بار به پشت شاهین زد و گفت: _چقدر عوض شدی مرد! شاهین خنده ای کرد و گفت: _پیر شدم دیگه! پارسا هم خنده ای کرد و گفت: _پیر مرد شدی! دست شیدا رو گرفتم و روی یکی از مبل ها نشوندمش. خودم هم کنارش نشستم.دستم رو روی شکمش گذاشتم و گفتم: _چند ماهشه؟ شیدا خودش هم دستش رو روی شکمش گذاشت و گفت: _گل دخترم هفت ماهشه. با تعجب نگاش کردم و گفتم: _دختره؟! شیدا سرش رو به نشونه تایید تکون داد. _الهی عزیزم! اسمش رو چی میخواین بذارین؟ کمی فکر کرد و بعد گفت: _ترانه؟ _نوچ! دوست ندارم. مکث کوتاهی کردم و بعد گفتم: _نظرت در مورد ترسا یا اناهیتا؟ _یکیش یعنی الهه اتش و اون یکی یعنی الهه اب! _درسته.کدوم حالا؟ _نمیدونم. باید با سپهر مشورت کنم. لبخندی زدم و گفتم: _باشه گلم. اون شب خیلی خوش گذشت.مخصوصا به من!فقط اگه نگاه های گاه و بی گاه شاهین رو نادیده بگیریم.از نگاهاش و لبخند هاش می ترسیدم. می ترسیدم برعکس ظاهرش که عوض شده، اخلاقش عوض نشده باشه! همون اخلاق مزخرف رو داشته باشه. هنوز زورگو و خود خواه باشه! هنوز کله خر باشه و برای رسیده به هدفش، هر کاری بکنه. ازش می ترسیدم. خیلی هم می ترسیدم. بیشتر از همه از این می ترسیدم، که هنوز من رو فراموش نکرده باشه! اگه هنوز هم به من حسی داشته باشه، یعنی نابودی من! یعنی پایان زندگی ام با سورن! و حتی پایان زندگی سورن! از فکر این که لحظه ای سورن نباشه، قلبم فشرده شد... نه! من اطمینان دارم شاهین با این موضوع کنار اومده و دیگه به من هیچ حسی نداره! من رو فقط به عنوان یه دختر عمه می بینه، نه عشقش! امیدوارم این طور باشه!
  4. mobina..a

    رمان اوای قلب عاشقم پارت ششم# پشت سرش ورانه شدم.در رو اروم بستم.هر دو سوار اسانسور شدیم.سورن طبقه پارکینگ رو زد.هر دو سکوت کرده بردیم و تنها به موزیک ارومی که پخش می شد، گوش سپرده بودیم. وقتی که اسانسور رسید هر دو ازش خارج شدیم و سوار بی ام وی سفید رنگ سورن شدیم.کمربندش رو بست و ماشین رو روشن کرد.من هم کمربندم رو بستم. از پارکینگ خارج شد و به سمت خونه عمو بهرام روند. هر دو سکوت کرده بودیم،تا این که سورن دستش رو به سمت ضبط برد و روشنش کرد. اهنگ بی کلام لاو استوری پخش شد.این اهنگ رو خیلی دوست داشتم. سرم رو به پشت صندلی تکه دادم. چشمام رو بستم و به اهنگ گوش سپردم. ارامشی که از اهنگ گرفتم وصف نشدنی بود.حدود یک ساعت بعد به مقصد رسیدیم. سورن با ریموت در رو باز کرد و وارد حیاط شد.حیاط خونه عمو بهرام رو همیشه خیلی دوست دارم.همیشه رایحه گل محمدی که عاشقشم رو داره.در ماشین رو باز کردم و ازش پیاده شدم.برای چند لحظه چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.مدل خونه عمو بهرام ویلایی بود؛دقیقا برعکس خونه ما!تو حیاطش پر از گل ها و درخت های متنوع بود،که ادم هر بار بهش نگاه می کرد روحش تازه می شد.تاب دو نفره ای در گوشه حیاط قرار داشت، که همیشه خدا جای پروا و پوریا بود.پروا و پوریا دوقلو های سارا خواهر سورنن.با صدای باز شدن در و بعدش صدای زن عمو چشمام رو باز کردم و به طرفش چرخیدم.زن عمو به سمتمون اومد.اول سورن رو در اغوش گرفت و فشرد.سورن هم زن عمو رو فشرد.باز هم به محبتی که بین سورن و مادرش بود حسادت کردم. بعد از گذست چند دقیقه، زن عمو از اغوش سورن خارج شد و من رو محکم در اغوش گرفت.در گوشم اروم گفت: زن عمو:حالت خوبه دختر قشنگم؟ از اینکه من رو دخترش خطاب کرد، غرق در شادی شدم. من هم مثل زن عمو اروم در گوشش گفتم: _حالا که شما رو دیدم خوبم مامان. گویا از شنیدن کلمه مامان لذت برد که محکم تر من رو فشرد و گونه ام رو بوسید.لبخندی از محبت بی پایان زن عمو روی لبام شکل گرفت.زن عمو من رو از اغوشش خارج کرد و گفت: زن عمو:بفرماید داخل.همه منتظر هستن. همه به سمت در ویلا حرکت کردیم.وارد که شدم اول از همه پروا خودش رو تو بغلم پرت کرد. پروا:سلام زن دایی. گونش رو محکم بوسیدم و گفتم: _سلام عشق زن دایی.خوبی فدات شم؟ دستی به موهای خرگوشیش کشید و گفت: پروا:اره. گونش رو دوباره بوسیدم.همون لحظه صدای معترض پوریا به گوش خورد. پوریا:زن دایی یکم ما رو هم تحویل بگیر. پروا رو پایین گذاشتم و پوریا رو بغل کردم. _به اقا پسر.چطوری مرد؟ پوریا یکم خودش رو لوس کرد و گفت: پوریا:خوبم. تو بغلم یکم جا به جاش کردم و گفتم: _اوه! سنگین شدیا. پوریا می خواست حرفی بزنه که صدای سارا اومد. سارا:اع پوریا بیا پایین ببینم.زن داییت خسته میشه. و پوریا رو از بغلم جدا کرد.پوریا نمی خواست از بغلم خارج بشه؛ اما نتونست مقاومت کنه. بعد از پوریا.سارا رو در اغوش گرفتم.با اونم کلی حال و احوال پرسی کردم.بعد به ترتیب با عمو بهرام و پارسا ( شوهر سارا) حال و احوال پرسی کردم.همه روی مبل ها نشستیم.همه باهم صحبت می کردن ولی من سکوت کرده بودم و حرفی برای گفتن نداشتم. از حرف های زن عمو معلوم بود، بابا و عمه بهناز هم قرار به جمع ما اضافه بشن.بعد از گذشت حدود ربع ساعت صدای ماشین اومد.زن عمو بلند شد و به استقبال مهمان های جدید رفت؛ اما من همچنان روی مبل مورد نظرم نشسته بودم.وقتی همه وارد شدن.به احترامشون بلند شدم. به همه سلام کردم.شیدا رو که با اون شکم قلمبه دیدم ذوق کردم.با احتیاط بغلش کردم و گفتم: _سلام.کجایی تو بی معرفت؟ یه زنگم به ما نزنیا! شیدا:ببخش کار داشتم. _حالا اشکال نداره. همون لحظه صدای اشنایی از پشت سرم شنیدم. _آوا!
  5. mobina..a

    تولدت مبارک عزیزم
  6. mobina..a

    سلام عزیزم. خسته هم نباشی. بسیار خوب نوشته بودی. فقط از علائم نگارشی بیشتر است کن و اینکه توی متنت از استیکر استفاده نکن. در کل عالی بود. 🌺 موفق و سربلند باشی.
  7. وای معصومه جان. خیلی قشنگ نوشتی. عالییییی.🌺 من که عاشقش شدم😍😍 همینطور عالی ادامه بده. موفق و سربلند باشی.🌺
  8. mobina..a

    تـــــــولـــــدت مــبارک عزیزم. ایشالا تا ۱۲۰ سال عمر کنی و به همه ارزوهات برسی. موفق و سربلندی باشی🌺🌺 @N.a25
  9. mobina..a

    رز
  10. mobina..a

    لینکه رمان اوای قلب عاشقم عزیزم این لینک رمانمه.هنوز کامل تموم نشده. چند پارت اولش رو نوشتم.
  11. mobina..a

    ۲۵%
  12. mobina..a

    شرط میبندی
  13. mobina..a

    اگه میتونی عاشقم کن
×