رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

mobina..a

مدیر بازنشسته
  • تعداد ارسال ها

    3,467
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

آخرین بار برد mobina..a در 18 تیر

mobina..a یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

6,134 Excellent😃😃😃😃

درباره mobina..a

  • Other groups مدیر بازنشسته
  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 20 اردیبهشت 763

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. mobina..a

    شما چی هستین؟

    خرخاکی خوش لباس
  2. mobina..a

    مسعود صادقلو ​​​​​​​

    لطفا انتقال بدین بخش موسیقی @زهراتیموری
  3. mobina..a

    دوست داری جای کی باشی؟

    یه بچه چهارساله
  4. رمان اوای قلب عاشقم پارت سی و دوم# این قدر دیر اومد که آخرش خوابم برد. با صدای داد بلندی که زد، از خواب پریدم. وحشت زده روی تخت نشسته بودم و با ترس به در اتاق خیره شده بودم. منتظر بودم هر لحظه در رو باز کنه و من رو به فلک بگیره. کم‌کم داشتم به غلط کردن می افتادم. تازه مخم شروع به کار کرد، بلند شدم و در اتاق رو قفل کردم. روی تخت نشستم. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای بالا پایین شدن دستگیره در به گوشم خورد. صدای عصبیش وحشتم رو چند برابر کرد. سورن: این درو باز کن تا نشکستمش. ضربه محکمی به در زد و فریاد کشید: سورن: د بهت میگم این درو باز کن دختره سرتق. دست هام می لرزید و مطمئن بودم رنگم پریده. آب دهنم رو به زور قورت دادم. از استرس زیاد نمی تونستم یه جا بشینم. از روی تخت بلند شدم و شروع راه رفتن کردم. دوباره صدای فریادش بلند شد که خطاب با کس دیگه ای بود: سورن: کلید یدک این اتاق رو بیار. بلند تر گفت: سورن: سریع! وای خدا! غلط کردم. من رو می کشه. دیگه از این کار ها نمی کنم، فقط نذار دست سورن بهم برسه. خدایا خودت نجاتم بده. چشم هام رو بسته بودم و از خدا کمک می خواستم. با صدای برخورد در به دیوار چشم هام رو باز کردم. صورت کبود و چشم های به خون نشسته سورن اولین چیزی بود که به چشم می اومد. سر جام ایستادم. اون یه قدم جلو می اومد و من یه قدم عقب می رفتم. در اتاق رو بست و بهم نزدیک تر شد. خدایا خودم رو به خودت سپردم. نذار من رو بکشه، قول میدم دختر خوبی بشم. با صدایی خشن ولی آروم گفت: سورن: برای چی این کار رو کردم؟ فقط با ترس بهش خیره شده بودم. یه قدم جلو اومد که یه قدم عقب رفتم و به دیوار خوردم. بلند تر گفت: سورن: مگه من به تو نگفته بودم که سمت باغچه گل ها نمیری؟ الان که چی؟ فکر می کنی خیلی کار شاخی کردی که از قانون من سر پیچی کردی؟ فاصلمون با هم کلاً یه قدم بود که همون رو هم از بین برد. قلبم عین گنجشک تند می زد؛ به طوری که فکر کنم سورنم فهمید خیلی ترسیدم. دستش رو دو طرف صورتم رو دیوار گذاشت و با پوزخندی گفت: سورن: حقته این قدر بزنمت که یه جای سالم تو بدنت نمونه. می دونی خیلی بدم میاد کسی به حرفم گوش نده، ولی بچه رو چه بزنی و بترسونی یکیه. سرش رو نزدیک گوشم کرد؛ به طوری که نفس هاش به گوشم می خورد و باعث می شد قلقلکم بیاد. آروم زمزمه کرد: سورن: دفعه دیگه از گناهت نمی گذرم. این رو تو گوشت فرو کن، تو تا وقتی تو خونه منی خدمتکار و بردهٔ منی. به سرعت ازم دور و از اتاق خارج شد. قلبم انگار تو حلقم می زد. دست هام یخ کرده بود و نمی تونسنم تکونشون بدم. پاهام توان ایستادن نداشتم، روی زمین افتادم. هنوزم گرمی نفسش رو کنار گوشم حس می کنم. چقدر صداش وقتی زمزمه می کنه، قشنگ میشه. کاش همیشه در گوشم زمزمه های عاشقانه کنه! یه دفعه یاد حرفش افتادم. قلبم شکست! بی انصاف بازم قلبم رو شکستی. یعنی من فقط برات نقش یه برده رو دارم؟ لعنتی من زنتم، همسرتم، کسی که اسمش تو شناسنامته. یعنی من فقط خدمتکارتم؟ تو این چند مدتی که باهات زندگی کردم فقط به چشم یه خدمتکار بهم نگاه می کردی؟ لعنتی تو چرا دلت از سنگه! چرا این سنگ نرم نمیشه؟ قطره های اشک از گونم جاری می شدن. چرا باهام این کار ها رو می کنی؟ بی انصاف من دوستت دارم. خیلی دوستت دارم! "مُردم از درد و به گوش تو فغانم نرسید جان ز کف رفت و به لب رازِ نهانم نرسید گرچه افروختم و سوختم و دود شدم شِکوه از دستِ تو هرگز به زبانم نرسید به امید تو چو آیینه نشستم همه عمر گردِ راه تو به چشم نگرانم نرسید غنچه ای بودم و پرپر شدم از بادِ بهار شادم از بخت که فرصت به خزانم نرسید منِ از پای در افتاده به وصلت چه رسم که به دامانِ تو این اشکِ روانم نرسید آه! آن روز که دادم به تو آیینه ی دل از تو این سنگدلی ها به گمانم نرسید عشقِ پاکِ من و تو قصه ی خورشید و گُل است که به گلبرگِ تو ای غنچه لبانم نرسید"
  5. سمت یه سری کارا نمی رفتم که الان از گفتنشون خجالت بکشم.
  6.  

    خوشحال میشم بخونی و نظرت رو دربارش بگی.

    1. Kosarbayat398

      Kosarbayat398

      @mobina..a چشم اخر شب میخونم

    2. mobina..a

      mobina..a

      مرسی عزیزم.

  7. رمان شاسوسا پارت ششم# "قایقی خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ‌کسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند." نگاهی به فرودگاه اَسَن‌بوگا آنکارا کردم. احساس غریبی می کردم! هنوز نمی توانستم درک کنم که برای چه آقاجون مرا به این فرستاده است؟ مگر در کاشانه خویش کار اشتباهی انجام داده بودم؟ مگر کاری جز سوگواری برای عزیزانم کار دیگری انجام داده بودم؟ یاد پاره های تنم نمکی بر روی زخم قلبم شد و دردش را دو برابر کرد. آخ مادرم! آخ پدرم! دیگر حتی نمی توانم به دیدارتان بیایم، سنگ سرد قبرتان را لمس کنم و شما را در نزدیک ترین حالت ممکن احساس کنم. چشمانم که این روزها عاری از هر احساسی شده بود، دوباره مالامال از اشک شد. چنگی بر قلب داغ دارم زدم. آرام بگیر قلب درد دیده ام! با آن که همه می دانند بی کس شده ام؛ اما تو رسوایم مکن. مگذار آدم های غریب این شهر از دردم آگاه شوند. صدای مردی را شنیدم که نامم را بر زمان می آورد. - شاسوسا جان؟ به مردی نگریستم که چشمانش از مهربانی لبریز بود. این مرد سزاوار بهترین ها بود! نفس عمیقی کشیدم و لبخند محوی بر روی لبانم نشاندم. - سلام عمو جان. لبخندش را پر رنگ تر کرد و با انرژی بسیاری گفت: - سلام عزیز عمو. چه عجب یادی از ما کردی! گفتم دیگه ما رو از یاد بردی... و همان طور که مرا در آغوش می کشید، ادامه داد: - دلمون برات تنگ شده بود. آخرین باری که به دیدار او رفته بودم هشت ساله بودم. ده سال بود که او و خانوادش را ندیده بودم. لبخند محجوبی زدم و گفتم: - منم دلم براتون تنگ شده بود. نمی تونستم بیام. جمله آخر را با بغضی آشکار نجوا کردم. صدای مردانه او را شنیدم که با بغض آراسته شده بود: - می دونم عزیزم، می دونم. چندی بعد مرا از آغوشش که بوی پدرم را می داد، جدا کرد. دلم خواستار این بود که ساعت ها در آغوشش باشم و بینی ام از عطر تنش که بوی پدرانه می داد، پر شود. - بیا بریم که کتایون خانوم خیلی وقته منتظرته. در کنارش قدم بر می داشتم و او برایم از دلتنگی های خودش و همسرش گفت. برایم جالب بود که چرا از فرزندانش سخن نمی گوید! تا آن جایی که من اطلاع داشته ام، خیلی آن ها را دوست داشته و یک لحظه نام آن ها از زبانش نمی افتاد. فرودگاه اسن‌بوگا را خارج شهر در دشت "چوبوک" احداث کرده بودند و حدود بیست و هشت کیلومتر تا خود شهر آنکارا فاصله داشت. در طول راه، عمو برایم از تاریخچه آنکارا گفت و به من قول داد که حتماً روزی مرا برای دیدن آثار باستانی این شهر بیرون ببرد. چقدر دلم برای آن مهربانی هایش ضعف می رفت! این مهر و محبت بی پایانش مرا یاد پدرم می انداخت. پدری که وقتی می گفتم یک چیز را می خواهم، هفت آسمان را جست و جو می کرد تا برایم پیدا کند. چقدر الان محتاجش هستم! زیبایی شهر آنکارا مرا مجذوب خودش کرده بود. واقعاً آن طور که می گویند زیبا و با شکوه است. آن ساختمان های بلند که با سنگ نما های شکیلی مزیین شده بود، نگاه هر ببینده ای را مطلوف خود می کرد. عمو ماشین را در خانه ای ویلایی پارک کرد و خودش پیاده شد. من هم به تبعیت از او پیاده شدم و به اطرافم خیره شدم. چقدر با شکوه و خوش‌منظره بود! مدهوش آن حیاط زیبایشان شده بودم که به زیبایی با درختان و آب نما هایی تزیین شده بود. با صدای خانومی که نام مرا فرا می خواند، به خود آمدم و سلامی کردم. - سلام خاله کتی. لبخندی به پهنای صورت صبیحش زد و با خوش رویی جوابم را داد: - سلام خوشگل خاله. خوبی قشنگم؟ و مرا در آغوش کشید. لبخندی بر روی لبانم نقش بست. کمرش را نوازش کردم و زمزمه وار گفتم: - شما رو که دیدم عالی شدم. محکم تر مرا در آغوشش فشورد. - فدات بشم من عزیزم. - خدا نکنه خاله جون. با صدای عمو من را از آغوشش جدا کرد. - خانوم شاسوسا خسته است. نمی خوای بذاری بیاد داخل استراحت کنه؟ خاله کتی پریشان گفت: - وای ببخشید یادم رفت. بیا تو عزیزم. خنده ای کردم و وارد خانشان شدم. بی نهایت زیبا و شیک بود. روی مبل سلطنتی قهوه ایشان نشستم. خدمتکاری برایم قهوه آورد. برداشتم و تشکری کوتاه کردم. مشغول حرف زدن با خاله بودم که صدای باز شدن در را شنیدم. @mahsa.mt @Mah.m
  8. تولدت مبارک جیگر

    1. Fatima123

      Fatima123

      مرسی گلم.یک دنیا ممنون

  9. رمان اوای قلب عاشقم پارت سی و یکم# دستگیره در رو به سمت پایین کشیدم و وارد اتاق شدم. سرم پایین بود و نمی دیدمش. در رو پشت سرم بستم و همون جا ایستادم. سلام آرومی کردم، بازم طبق معمول جوابی نشنیدم. چند دقیقه بدون حرف گذشت. داشت خوابم می برد که بالاخره دهن مبارکش رو باز کرد و فقط همین یه کلمه رو به زبون آورد: سورن: بشین. با همون سر پایین که تا یقم رسیده بود، روی نزدیک ترین مبل نشستم. دوباره سکوت کرد. دیدم همین طوری بگذره خر خرم به هوا میره، خودم دست به کار شدم. _ باهام کاری داشتی؟ سرد گفت: سورن: آره. خیلیم خوب و مختصر! جونت در اومد تا همین یه کلمه رو بگی نه؟ حتماً باید چرا و چگونه رو مثل امتحان های دبستان اضافه کنم تا جواب بدی؟ تو همین افکار بودم که با صداش از هپروت بیرون پریدم. سرم رو بالا آوردم و به چشم های قهوه ای رنگش خیره شدم. سورن: درباره ماموریت توضیحی نمیدم و بهتره نپرسی. فقط چند نکته رو بهت گوشزد می کنم: اینجا و جاهایی که می برمت جای شوخی و مسخره بازی نیست، اینجا با کسی گرم نمی گیری، جاهایی که می برمت یه سانتم نباید با من فاصله داشته باشی... نیم نگاهی بهم کرد و ادامه داد: سورن: توی حیاط سمت باغچه گل ها نمیری. از حرفش جا خوردم. انتظار این یکی رو نداشتم خدایی. می دونست عاشق گل هستم. می خواست اذیتم کنه؟ آزارم بده؟ بغض کردم ولی پشت لبخند مصنوعیم پنهانش کردم. با همون لبخند مصنوعی و لحنی که سعی می کردم تا حد امکان خونسرد باشه، گفتم: _ کدوم اتاق منه؟ بدون اینکه نگام کنه گفت: سورن: به یکی از خدمتکارا ها بگی، نشونت میده. از جام بلند شدم و با تشکر زیر لبی از اتاقش خارج شدم. تند تند نفس عمیق می کشیدم تا اشکم نریزه. یکی از خدمه ها رو دیدم. رو بهش گفتم: _ اتاق من کجاست؟ اتاقی رو نشونم داد. تشکر کردم و به همون سمت حرکت کردم. درو باز کردم و وارد اتاق شدم. دکورش ترکیب رنگ قرمز-خاکستری بود. ترکیب این دو رنگ رو خیلی دوست داشتم. به سمت پنجره رفتم، پردهٔ خاکستری رنگ رو که روش طرح های مختلف قرمز داشت رو کنار زدم و بازش کردم. با اینکه پاییز بود، ولی هوا هنوز سرد نشده بود. توی تراس اتاق ایستادم و هوای تمیز لاس وگاس رو بلعیدم. اینجا می تونستم نفس بکشم و زندگی کنم. نه خبری از دود و بیماری بود و نه خبری از اون ترافیک های طاقت فرسا. سعی می کردم به حرف های سورن فکر نکنم که فقط باعث آزار خودم می شد. فکری به سرم زد. لبخند گله گشادی زدم و تو دلم گفتم آقا سورن برات دارم. خوشحال لباس هام رو با یه تی شرت و شلوار عوض کردم و خودم رو روی تخت پرت کردم. آخیش! با اینکه تو هواپیما خوابیده بودم، ولی بازم خوابم می اومد. چشم هام رو روی هم گذاشتم و به سه نرسیده بیهوش شدم. ****** شنگول توی حیاط قدم می زدم و برای خودم شعر می خوندم: " ای خداوند یکی یار جفاکارش ده دلبری عشوه ده، سرکش خون خوارش ده تا بداند که شب ما به چه سان می گذرد غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده" نگاهم روی باغچه گل ها ایست کرد. لبخند شیطانی روی لب هام نقش بست. سورن خونه نبود و بهترین زمان برای انجام نقشم بود. از یکی از خدمه ها سبدی گرفتم و قدم زنون به اون سمت حرکت کردم. نگاهی به گل های رنگاوارنگ کردم. با اینکه حیفم می اومد این کار رو کنم؛ ولی وقتی یاد حرف سورن می افتادم، برای انجام نقشم مسمم تر می شدم. نگاهی به اطراف کردم، کسی این ورا نبود. یک یکی گل ها رو می چیدم، بو می کردم و بعد داخل سبد قرارشون می دادم. لامصبا چقدرم بوشون خوب بود! کارم یه ربع طول کشید تا نصف باغچه رو خالی کنم. حتی به غنچه هاشونم رحم نکردم. پارچه ای که همرام بود رو روی گل ها کشیدم و عین دزدا وارد ویلا شدم. امروز عجیب خلوت بود! یا شانس منه یا اینکه همیشه خلوته! گل ها رو یه جا مخفی کردم و روی تخت نشستم. تیک عصبی گرفته بودم که ناشی از استرس درونیم بود. از عکس العملش می ترسیدم. فقط خدا خدا می کردم که نفهمه منم.
×
×
  • جدید...