رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

the writer

نویسنده
  • تعداد ارسال ها

    614
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    23

آخرین بار برد the writer در 19 آذر

the writer یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

3,444 Excellent😃😃😃😃

درباره the writer

  • Other groups نویسنده
  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 22 شهریور 1378

آخرین بازدید کنندگان نمایه

33,994 بازدید کننده نمایه
  1. 942365493_--1.jpg.be3a8fb0793862be397534d99b63c3e2.jpg

    😊😎💎💖

    1. PEGAH

      PEGAH

      مریم چجوری بغلت نکنم آخه ؟!

      کاش اینجا بودی تا بچلونمت بخاطر همه مهربونیات ازت تشکر کنم .

    2. the writer

      the writer

      اگر مقصود تشکر است پارت بذاری کفایت میکنه🤗💖 @PEGAH

    3. PEGAH

      PEGAH

      نامرد مقصود رفع دلتنگیه ! -_-

  2. toptoop.ir---tvalood-dariush-(11).jpg.ada4c391c6a42732bfa41caa0d3ebd2a.jpg

    1. PEGAH

      PEGAH

      فدای تو بشم من مهربون ❤️

      مرسی ازت

    2. PEGAH

      PEGAH

      الان داریوشش دیدم ¬¬

      ممد دست درد نکنه داداش خراب معرفتتم

    3. the writer

      the writer

      😂😂😎😎چاکرتم داداش @PEGAH

  3. پارت هفتاد و نه با خوشحالی به سمتش رفتم و گونه اش را بوسیدم‌. لبخند پر مهری نثارم کرد و دوباره روی صندلی نشست. تصمیم گرفتم قبل از رفتن سری به الیاس بزنم. خیلی توی خودش رفته بود و اصلا شادیِ سابق را نداشت. درست است برادرمان روی تخت بیمارستان افتاده بود، اما قسمتِ سنگین مشکلات را من به دوش می کشیدم و ناراضی هم نبودم‌. شک داشتم که الیاس، به خاطر ادریس این قدر گرفته شده باشد. به هر حال باید بیشتر برایش وقت می گذاشتم تا مشکلش را بفهمم! تقه ای به در اتاقش زدم و وارد شدم. روی تخت نشسته بود و به موبایلش وَر می رفت. قیافه ی دل‌خوری به خود گرفتم و کنارش نشستم. موبایلش را کنار گذاشت و به حالت چهارزانو نشست. - جوجه ی کم پیدای من، چی شده اومدی پیش داداشت؟ رنجیده از رفتارِ دیروزش، با اخم نگاهش کردم. - اگه در اتاقت رو قفل نمی کردی دیروز هم می اومدم پیشت! داداش میشه بهم بگی چت شده؟ من شما رو می شناسم، مطمئنم این حال داغونت، فقط به خاطر ادریس نیست. صورت بی حالتش را به سمت پنجره چرخاند. اتاق الیاس، برعکسِ اتاق من بود. کمد، دراور و میز تحریر درست رو به روی در قرار داشت. تخت و یک صندلی راحت سمت راستِ اتاق و پنجره هم در سمت چپ بود. اما چیدمان اتاقِ من جوری بود، که تخت رو به روی در اتاق و پنجره بالای تخت قرار داشت. کمد و باقی وسایل سمت چپ و میز آرایش سمت راست اتاق بود. دست از کنکاش اتاق هایمان برداشتم و کمی خودم را به الیاس نزدیک کردم. - مگه من غریبه ام داداش؟ چرا مشکلت رو بهم نمیگی؟ کلافه به ته ریش زبر روی صورتش دست کشید. به وضوح می توانستم تار های سفید ریش و مو هایش را ببینم. اصلا به الیاس نمی آمد که چهل سال سن داشته باشد. مو های پُر و مشکی رنگ، که چندین تار سفید نظمش را به هم ریخته بود. ابرو های پر و پیوسته، کلا در خاندان ما، اکثر مرد ها ابرو های پیوسته داشتند. چشمان درشت به رنگ قهوه ای، بینی استخوانی و کمی درشت، لب های کشیده و گوشتی... با آن ته ریشِ بلند، مثل بازیگر های دهه چهل و پنجاه شده بود. الیاس بی توجه به نگاه محبت آمیزِ من، گفت: - اگه بهت بگم چی درست میشه؟ این همه سال درست نشد سوفی، حالا هم نمیشه! لبخند مهربانی زدم و دستش را میان دستانم گرفتم. خارش گلویم را کنترل کردم، تا سرفه های خشکم را کنترل کنم. - شاید بتونم بهت کمک کنم داداشی، بهم بگو! زیر چشمی نگاهم کرد و گوشه ی لبش را جوید. انگار تردید داشت که بگوید یا نه! نگاه مشتاقم را به مردمک چشمانش دوختم و سعی کردم اطمینان را به وجودش القا کنم. دم عمیقی گرفت و فشار آهسته ای به انگشتانم وارد کرد. - تا نگم ول نمی کنی که! موضوع مربوط میشه به چند سال پیش، یه دختری رو دوست داشتم... حالا باز هم دیدمش. دیگه هیچ کدوممون مثل قبل نیستیم، اما من هنوز احساسم بهش تغییر نکرده! خنده ی کش آمده ی روی لبم را کنترل کردم. پس موضوع عشق و عاشقی بود. نامحسوس صدایم را صاف کردم و گفتم: - من که زیاد توی این مسائل سررشته ندارم، ولی اگه بخوای خودم برات خواستگاری میرم داداش جونم! لبخند بی جانی زد. دستم را رها کرد و به دیوار تکیه داد. نگاهش را به نقطه ای نامعلوم دوخته بود. - مشکل اینه کل اون الان قبول نمی کنه! ولش کن جوجه، خودم سعی می کنم یه جوری حلش کنم. با خودم فکر کردم همین که دردش را به من گفت، یک پوئن مثبت حساب می شود. می توانستم بعداً دوباره از زیر زبانش حرف بکشم و بفهمم آن دختر کیست! بی حرف اضافه ای بلند شدم و کنار تختش ایستادم. به او گفتم از اتاقش دل بکند و کمی با مادر هم صحبت بشود. خواست خودش مرا به خانه ی دوستم برساند، اما مخالفت کردم. آن قدر فکرش درگیر بود، که چیزی نگفت و موافقت کرد. به اتاقم رفتم و سریع زیر سارافنی بافت مشکی، پالتوی لیمویی و جلو باز و شلوار جین یخی ام را پوشیدم. شال پشمی به رنگ زیر سارافنی ام روی سرم انداختم و جوراب هایم را به پا کردم. هیجان زده روی تخت نشستم و موبایلم را برداشتم. نمی دانستم آتشی که در وجودم به پا شده بود، از هیجان بود یا تب! شماره ی اطلاعات مخابرات را گرفتم، تا یک آژانس نزدیک محل خودمان پیدا کنم. منتظر ماندم اپراتور پاسخ بدهد. صدای مردی در گوشی پیچید. دست های عرق کرده ام را روی ران پایم کشیدم و گفتم: - سلام، یه ماشین می خواستم! چند ثانیه سکوت شد و بعد صدای خنده ی کنترل شده ی مرد را شنیدم. به ثانیه نکشید که متوجه سوتیِ فاجعه بارم شدم. دستم را محکم به پیشانی ام کوبیدم و تماس را قطع کردم. خودم هم خنده ام گرفته بود. به جای این که شماره ی آژانس را بخواهم، فکر کردم با خود آژانس تماس گرفته ام و ماشین خواستم! چند لحظه ای که از پدیده ی بزرگم گذشت، دوباره تماس را برقرار کردم و شماره نزدیک ترین آژانس را گرفتم. ساعت هشت شده بود و من تا ساعت ده وقت داشتم. موبایلم را داخل کیفم انداختم و بعد از خداحافظی با اهل خانه، به سمت در خروجی رفتم. کتانی های سفید و اسپورتم را به پا کردم و جلوی در حیاط منتظر ایستادم‌. پنج دقیقه ی بعد ماشینِ آژانس آمد. سوار شدم و آدرس خانه ی شاهان را به راننده گفتم. خیلی هیجان زده بودم. می دانستم کاری که می کنم درست نیست، اما من همیشه عاشقِ انجام دادنِ کار های ممنوعه بودم. یعنی شاهان هم ممنوعه بود؟ نمی دانم، ولی حسی درونم شکل گرفته بود، که مرا به سمتش می کشید. دم عمیقی گرفتم و کمی شیشه را پایین کشیدم. هوای تازه، کمی از التهاب درونم کم کرد. @ف.تازیکه
  4. گاهی هم آدم تمام دلتنگی اش را یکجا جمع می کند و نگه می دارد برای روزِ مبادا..‌ از آن مبادا هایی که می توانی تمام احساست را بیرون بریزی! دلتنگی می تواند برای هر چیزی باشد.‌‌. مثلا می توانی دلتنگِ روز های خوشِ رفته ات باشی، یا دلتنگِ انسان های خوبِ زندگی ات، یا مثل من می توانی سال ها دلتنگِ یک تکه سنگ بمانی! تکه سنگِ سردی که نام عزیزت را رویش حک کرده باشند. دلتنگی هایم را جمع می کنم و در یکی از همان مبادا ها، یکجا سنگِ سرد را در آغوش می گیرم..‌ شاید دیوانگی باشد، اما این سنگِ سرد بدجور به دلم می نشیند. دوستت دارم #پدر🖤🌹

    1. Hilda

      Hilda

      روحشون شاد

    2. جودی ابوت
    3. Hasti81

      Hasti81

      خدا رحمتش کنه.روحش شاد

  5. 💙💋

    1. PEGAH

      PEGAH

      سر صبحی اصلا شارژ شدم عشق جان❤️

  6. پارت هفتاد و هشت با همان حالت ترسیده به سمت در آی سی یو چرخیدم و دیدم که مادرم به دنبال پرستار وارد بخش شد. سریع از روی صندلی برخاستم و به سمت کتایون رفتم. حرف های شاهان در گوشم زنگ خورد. چقدر این زن پست و پلید بود! چطور دلش می آمد این گونه جلوی من نقش بازی کند، تا برادرم را بکشد! مقابلش ایستادم و با جدیت در چشمان وحشی اش خیره شدم. - برای چی دوباره اومدی این جا؟ خیلی دوست داری آبروریزی به بار بیاد؟! کمی چشم های درشتش را تنگ کرد و گفت: - چرا نباید بیام؟ من دفعه ی پیش همه چی رو برات توضیح دادم‌. نمی خواستم بداند که از نقشه ی شومش مطلع هستم. سعی کردم چهره ام را کمی مهربان نشان بدهم. بازویش را نوازش کردم و لبخند نمایشی روی لبانم نشاندم. - چرا عزیزم گفتی، اما روز های ملاقات مادرم میاد که ادریس رو ببینه. من اصلا دوست ندارم که از این موضوع با خبر بشه. دو روز دیگه که حال ادریس بهتر بشه و بخواید ازدواج کنید، اگه مادرم بفهمه صیغه اش بودی یکم بد میشه، متوجه حرفم هستی؟ تمام تلاشم را کرده بودم، که نقش دایه ی مهربان تر از مادر را به خوبی ایفا کنم. تنها دلیلی که باعث می شد او را از دید مادرم دور نگه دارم، قلب ضعیفش بود. مطمئن بودم نمی تواند این همه مصیبت را پشت سر هم تاب بیاورد. خوشبختانه کتایون حرفم را باور کرد و لبخند مهربانی زد. - خوشحالم که به فکر خوشبختی من و ادریس هستی عزیزم... امیدوارم در آینده هم دوست های خوبی برای هم باشیم. کمی به خزعبلاتش گوش دادم و بعد خداحافظی کردیم. وقتی خیالم از رفتنش راحت شد، روی صندلی نشستم و سر دردناکم را میان دستانم گرفتم. دلم یک دوش آب گرم و بعد از آن یک خواب طولانی می خواست. بعد از این که ملاقات مادر با ادریس تمام شد، به خانه برگشتیم. از او حالِ ادریس را پرسیدم و گفت که هزاران دستگاه به بدنش وصل کرده اند. دلم ریش می شد وقتی در آن حالت تصورش می کردم. اگر زبانم لال به هوش نمی آمد چه؟ قطعا الیاس نابود می شد! *** به دنبال مادر وارد خانه شدم و در را بستم‌. در حالی که به سمت اتاقم می رفتم، خطاب به مادرم گفتم: - خواهشا گریه رو بس کن مامان! ازت انتظار دارم توی این شرایط به فکر خودت باشی و دوباره واسه قلبت مشکل نسازی. من میرم یه دوش بگیرم، شما هم یه لیوان عرق بیدمشک بخور و استراحت کن. در حالی که چادرش را تا می زد، سر تکان داد و روی مبل نشست. می دانستم که به محض ورودِ من به اتاق، باز هم گریه را از سر می گیرد. پوف کلافه ای کشیدم و وارد اتاق شدم‌. لباس های بیرونی ام را به چوب لباسی آویزان کردم و حوله ام را برداشتم. وارد حمام کوچک اتاقم شدم و آب داغ را باز کردم. لباس هایم را داخل سبد انداختم و زیر دوش ایستادم. حس رخوت در زیر پوستم دوید. چشم هایم را بستم و برای دقایقی کوتاه، احساس آرامش کردم. از حمام بیرون آمدم و کنار کمد ایستادم. بدنم را خشک کردم و یک پلیور ضخیم به رنگ آبی با شلوار هم رنگش پوشیدم. روی تخت دراز کشیدم و موبایلم را برداشتم. چند تماس بی پاسخ از حسام و نیاز داشتم. دلم برای حسام و لودگی هایش تنگ شده بود. روی نامش ضربه ای زدم و تماس برقرار شد. طولی نکشید که صدای بم و گیرایش در گوشم نشست. - بعضی وقت ها فکر می کنم یه پست مدیریتی داری که هیچ وقت تماس هات رو جواب نمیدی... معلوم هست کجایی دختر؟ ساعدم را روی پیشانی ام گذاشتم و چشم هایم را بستم. - سلام عرض شد جناب مهندس! خوبه می دونی این روز ها چقدر درگیر شدم. عوضِ احوال پرسیته؟ - غصه نخور همه چی حل میشه. با شاهان صحبت کردی؟ چند سرفه ی کوتاه کردم، که اشک در چشمانم جمع شد. از سرماخوردگی بیزار بودم! - آره، دیروز باهاش حرف زدم. بی خیال این حرفا، خانوم بچه ها چطورن؟ - اونا هم خوبن... ببین سوفی اگه مشکلی برات پیش اومد فوراً من رو در جریان بذار، باشه؟ لبخندی از این لحن حمایت گونه اش روی لبم نقش بست. یادم آمد دوستِ جدیدی پیدا کردم، که مانند حسام حمایتم می کند. لبخند از روی لبم پر کشید و چشمانم خود به خود باز شد. این احساس جدیدی که داشتم برایم غریبه بود. افکار مزاحم را پس زدم و آه کشیدم. - چشم پسر عمو جان... دیگه مزاحمت نمیشم. بنفشه رو سلام برسون، فعلا خداحافظ. او هم پاسخم را با ملاطفت داد و تماس را قطع کرد. موبایل را کنار بالشتم گذاشتم و تماس گرفتن با نیاز را به زمان دیگری موکول کردم. آن قدر خسته و بی حال بودم، که نفهمیدم چگونه خوابم برد. با لرزش موبایل، زیر بالشت، از خواب بیدار شدم‌. با چشمانِ تنگ شده، فضای تاریک اتاق را از نظر گذراندم. شب شده بود و صدای شر شر باران از مرز های پنجره رد می شد و به گوش می رسید. موبایلم را برداشتم و به صفحه ی روشنش نگاه کردم. نیاز بود، پاسخ دادم. - سلام نیاز جان، ببخشید دیر جواب دادم، خواب بودم. - علیک سلام خرس قطبی! آخه الان وقتِ خوابه؟ من دارم از فضولی می ترکم. بگو ببینم با محمودی صحبت کردی؟ غلتی روی تخت زدم و به پرده ی طوسی رنگ خیره شدم. می توانستم هاله ای از نور ماه را ببینم. - آره، گفت با دوستش حرف میزنه و بهم اطلاع میده. تو مطمئنی می خوای این کار رو انجام بدی؟ صدای نچ محکمش در گوشی پیچید. فهمیدم از سوال تکراری ام کلافه شده. - آره به خدا مطمئنِ مطمئنم! بازدمم را با صدا بیرون دادم و نگاه از پنجره گرفتم. - خیلی خب، پس فردا ساعت سه بیا شرکت، که کار کردن با سیستم های حسابداری رو بهت یاد بدم. موافقت کرد و بعد از کمی صحبت های معمولی، مثل پرسیدنِ حال صنم و غیره، تماس را قطع کردم. هنوز موبایل را کنار نگذاشته بودم، که پیامی از طرف شاهان دریافت کردم. عصبی صندوق پیام ها را باز کردم. دلم برای زندگیِ آرام و بی دغدغه ی قبلم تنگ شده بود‌. پیامش را خواندم. " سلام دوستم، می تونی الان از خونه بیای بیرون؟ " آب نداشته ی دهانم را قورت دادم. می توانستم به بهانه ی دیدنِ صنم بیرون بروم، اما نمی دانستم چه جوابی بدهم. نوشتم: " سلام، چطور؟ کاری داری؟ " پیام هایش را بالا و پایین کردم. هنوز پیام های روز قبلش را پاک نکرده بودم. بعد از چند ثانیه پاسخ داد. " کار واجبی که نه! می خواستم اگه قبول کنی یه درد و دل دوستانه داشته باشیم. " موبایل را روی قفسه ی سینه ام گذاشتم و چند نفس عمیق کشیدم. چه مرگم شده بود؟ خودم هم نمی دانستم چرا یک روزه نظرم راجع به او تغییر کرده بود‌. انگار بدم نمی آمد یک دوست، از جنس مخالف و به نوعی متفاوت داشته باشم. بی اختیار موبایل را برداشتم و نوشتم: " کجا بیام؟ " به ثانیه نکشید که پاسخ داد. آدرس خانه اش را نوشته و انتهایش یک شکلک لبخند گذاشته بود. قبل از آن که تردید به جانم چنگ بزند، از تخت بیرون آمدم و چراغ را روشن کردم. صدایی از سالن نمی آمد‌. آهسته دستگیره را پایین کشیدم و به سمت آشپزخانه رفتم. مادر روی صندلی نشسته بود و بی حوصله یک مجله ی آشپزی را ورق می زد‌. سرفه ی مصلحتی کردم و لبخند زدم‌. - مامان جان؟ بهتری؟ دست از ورق زدنِ مجله کشید و نگاهش را به من دوخت. ابرو های نازک و کم پشتش را بالا انداخت. - بهترم عزیزم..‌. تو خوبی؟ فکر کنم سرماخوردی! از ترسِ جوشانده های تلخ و سوپ پیازی که احتمال داشت بیرون رفتنم را کنسل کند، حالت سر زنده ای گرفتم و سر تکان دادم. - نه، حالم خیلی خوبه! می خواستم ازتون اجازه بگیرم که برم پیشِ صنم، اجازه می دید؟ چشم هایم را مظلوم کردم و منتظر جوابش ماندم‌. از روی صندلی بلند شد و به سمت سماور رفت. در حالی که برای خودش چای می ریخت، پاسخ داد. - این دفعه هم برو، ولی دفعه ی بعد دوستت رو دعوت کن که من هم باهاش آشنا بشم. @ف.تازیکه
  7. لینک ورود به صفحه رمان تابوی ماه

    واقعا چرا نمیخونید؟! آیا داستانش دوست نداشتنیه؟! آیا من قلم افتضاحی دارم؟!

    :|

    1. Hilda

      Hilda

      شما قلمت خواستنی ترینه جانا از این چیزا نگو😥

    2. جودی ابوت

      جودی ابوت

      نخوندن ما ربطی به قلم تو نداره همزاد جان... خودت می دونی که چقدر  خوب می نویسی... پس.... خودتو لوس نکن بذار آروم بشینم سر جام 😐 اینقدر منو متشنج نکن 😂

  8. نسی بی زحمت تاپیک داستانم و تایید کن

    1. N.a25

      N.a25

      چشم بزار تلم باز شه

  9. نام داستان: لبخند ژُکوند نویسنده: مریم خسروی کاربر نودهشتیا ژانر: عاشقانه، درام خلاصه: داستان در مورد یک پسر عاشق و دل باخته‌ ست. ورق به ورق عشقش رو با لبخندی ژکوند، داخل کتاب های دست نویس خودش پنهان می کنه. عشقی اسطوره ای، که در دنیای خودش نظیر نداره! اما امان از روزی که دنیا ساز مخالفش رو برای این عاشقِ پاک باخته کوک می کنه... مقدمه: بند دل من، به لبخندهای تو بند است. برای دوست داشتنت اما، لبخندهایت را نه! دلت را لازم دارم... گیرم این لبخند لعنتی ات، سوژه معروف ترین نقاش قرن بعد شود... با این‌ها، چیزی از قد تنهایی‌های من، آب نمی‌رود عزیزم... (مهدیه لطیفی)
  10. خبر آمد خبری در راه است... سرخوش آن دل که از آن آگاه است..‌. (با خباثت ابرو بالا می اندازد) شااااید این جمعه بیاید، شااااید😁 منتظر یه سوپرایز خیلی خیلی مهم باشید 😃🌚

    @PEGAH

  11. the writer

    حرف دل

    دوستت دارم و دانم که تویی دشمنِ جانم ز چه با دشمنِ جانم شده ام دوست ندانم! 😃 ♡
  12. پارت هفتاد و هفت بعد از ملاقات با طرف های قرارداد شرکت های جدید، به چند ساختمان در حال احداث هم سرکشی کردیم و در آخر خسته و بی حال سوار ماشین شدیم. شاهان هم با آن همه انرژی، از این همه دوندگی خسته شده بود. من که از صبح سر درد داشتم و سرماخوردگی هم تازه داشت در وجودم نمایان می شد. احساس می کردم در بدنم کوره ی آتش به پا شده. بدنم هر چند دقیقه یک بار، به طور نامحسوسی می لرزید. عرق سردی روی تیره ی کمرم نشسته بود. با این که ماشین فضای مطبوعی داشت، اما احساس سرمای زیادی می کردم. دست هایم را زیر کیفم پنهان کردم و رو به شاهان، که به آرامی رانندگی می کرد گفتم: - خیلی مونده برسیم؟ نیم نگاهی به صورت تب دارم انداخت. صدایش گرفته و بی حوصله به نظر می رسید. قبل از این که سوار ماشین بشویم، تماسی را پاسخ داده بود و بعد از آن کاملا کلافه شد. - ده دقیقه دیگه می رسیم. بی حرف نگاهم را از او گرفتم. با مادر تماس گرفته و گفته بودم خودش را به بیمارستان برساند. نگاهی به ساعت مچی ام انداختم. یک ربع به چهار بود. کمی خودم را روی صندلی جمع کردم و به خیابان چشم دوختم. حسی قوی مدام در ذهنم جولان می داد، حسی مثل کنجکاوی! بی اختیار به سمت شاهان چرخیدم. دستش را بین شیشه و سرَش حائل کرده بود. متوجه نگاه سنگینم شد و به سمتم چرخید. لبخند خسته ای روی لب هایش نشاند. - چیزی می خوای بگی؟ برای لحظه ای سرما از وجودم رخت بست و گُر گرفتم. مثل احمق ها خیره اش شده بودم. برای این که مچم را نگیرد، بهانه ای جور کردم. - قصد فضولی ندارم، ولی اتفاقی افتاده؟ آخه... آخه خیلی کلافه به نظر می رسید. دنده را جا به جا کرد و در حالی که میدان را دور می زد، گفت: - اولا که من یه نفرم، چرا جمع می بندی؟ دوما چیز خاصی نیست، یه دعوای خانوادگی قدیمی، که با برگشتنِ من دوباره شروع شده. دوست داشتم بدانم چرا از ایران رفته؟ آب دهانم را به زحمت قورت دادم. گلویم سوخت و بی اختیار سرفه کردم. اشک در چشمانم جمع شده بود و سینه ام می سوخت. دم عمیقی گرفتم و برخلاف میل باطنی ام گفتم: - خب ببخشید، انشاالله زود حل میشه، ناراحت نباش! خنده ی دلنشینی کرد، که ردیف دندان های نا صافش را به نمایش گذاشت. نگاهم را به خیابان دوختم، جلوی بیمارستان بودیم. کیفم را روی دوشم انداختم و در حالی که دستم را به سمت دستگیره می بردم، نگاه تشکر آمیزم را به او دوختم. - خیلی ممنون که من رو به بیمارستان رسوندی... و بیشتر ممنونم که قبول کردی بهم کمک کنی. من منتظر خبرت هستم، با دوستت که صحبت کردی بهم اطلاع بده. سر تکان داد، دستش را از روی فرمان برداشت و روی ران پایش گذاشت. - باهات هماهنگ می کنم. تو هم حواست به این دختره ی مارموز باشه! برو دیر نکنی. لبخند بی جانی زدم و از ماشین پیاده شدم. به سمت بیمارستان راه افتادم و از کیوسک نگهبانی رد شدم. پله ها را با قدم هایی بی جان طی کردم و وارد فضای حال به هم زنِ بیمارستان شدم. نمی دانم چرا این قدر از بوی الکل نفرت داشتم! راهیِ بخش آی سی یو شدم و در دل دعا کردم کتایون هنوز نیامده باشد. خدا را شکر دعایم مستجاب شد، چون فقط مادر را دیدم که روی صندلی های کنار دیوار نشسته بود. چادرش را جلوی صورتش گرفته بود و آهسته اشک می ریخت. نگاهی به ایستگاه پرستاری انداختم. دکتر و چند پرستارِ زن و مرد کنار هم ایستاده و نگاهشان را به پرونده ای دوخته بودند. بی توجه از آن ها گذشتم و کنار مادرم نشستم. کمی سرم را خم کردم و به چشم تَرَش خیره شدم. - سلام نفسِ من، دوباره که داری زیر قولت می زنی! سرش را بالا گرفت و میان اشک و بغض، لبخند زد. آب بینی اش را با دستمال کاغذی که در دست داشت گرفت و دست روی قلبش گذاشت. - قلبم می سوزه مادر... دست ِ خودم که نیست! خسته نباشی دخترم. بوسه ای روی دستش نشاندم و شانه اش را در دست گرفتم. - سلامت باشی مامانم، قول بده پیشِ ادریس گریه نکنی، اون متوجه میشه ها! لب هایش را روی هم فشرد تا هق هق گریه اش را کنترل کند. فشار آهسته ای به شانه اش وارد کردم و به سمت ایستگاه پرستاری رفتم. سرفه ی آرامی کردم و با انزجار به دکترِ نچسب نگاه کردم. نگاهش را از پرونده ی مقابلش گرفت و به من دوخت. - خسته نباشید خانوم دکتر، می تونیم برادرم رو ملاقات کنیم؟ جدی سرش را تکان داد و گفت: - بله، ولی فقط یک نفر می تونه ببینتش! و نگاهش را بین من و مادرم چرخاند. چاره ای نبود، باید قید دیدن ادریس را می زدم. مادرم خیلی بی طاقت بود. به نشانه ی موافقت سر تکان دادم. یکی از پرستار ها به سمت مادرم رفت، تا راهنمایی اش کند. باید در اتاقی گان مخصوص می پوشید و بعد وارد بخش آی سی یو می شد. خسته و درمانده روی صندلی نشستم و به راهی که مادرم می رفت خیره شدم. هنوز کاملا دور نشده بود، که صدای ریز و لوند کتایون در سالن پیچید. - سوفیا! با یک حرکت ناگهانی گردنم را به سمتش چرخاندم. تمام قلنج های روی هم مانده ی گردنم ترق ترق صدا داد. با ترس آب دهانم را قورت دادم. لعنت به شانسِ مزخرفِ من! 🌚🖤لینک صفحه ی نقد رمان تابوی ماه🖤🌚 @ف.تازیکه
×
×
  • جدید...