رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

M.khosravi

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    171
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    19

آخرین بار برد M.khosravi در 14 مرداد

M.khosravi یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

529 Excellent😃😃😃😃

درباره M.khosravi

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 22 شهریور 1378

آخرین بازدید کنندگان نمایه

22,280 بازدید کننده نمایه
  1. چشم تو دیدم و چشم‌تر من ریخت به هم
    حال با وضع سر تو، سر من ریخت به هم

    نه علمدارِسپاهم، که سپاهم بودی
    تا تو پاشیده شدی، لشکر من ریخت به هم

    مادرم آمده بالای تن بی دستت
    از به هم ریختنت، مادر من ریخت به هم

    قبل از آنی که تنم زیر سم اسب رود
    ازتماشای تنت، پیکر من ریخت به هم

    صحبت از معجر زینب شده از جا برخیز
    حرف معجر شده و خواهر من ریخت به هم

    بی تو ناموس مرا در ملاءعام برند
    غیرت الله ببین دختر من ریخت به هم

    1. M.khosravi

      M.khosravi

      «آب از دست تو سقا به خدا حیران است
      مشک و تیر و علمت تا به ابد گریان است

      تک یل حیدری و بر تو بنازد زینب
      با نگه صف شکنی کین طرق شیران است

      ادب از مکتب تو درس ادب را دیده
      معرفت را زتو‌ای جان اخا، بنیان است

      همه اهل حرم از بودن تو دلگرمند
      هیبت حیدری ات دلخوشیه طفلان است

      باورم نیست که اینگونه زمین گیر شوی‌

      ای برادر به خدا داغ تو صد چندان است

      دم آخر چه شده بانگ اخا سر دادی؟
      رمقی نیست به پایم بدنم لرزان است‌

       

      ای علمدار چه می‌بینمو باور نشدم…
      دست تو گشته جدا تیر در این چشمان است

      حال با غربت خود گو چه کنم عباسم
      ز ازل بین من و تو به خدا پیمان است

      پاسدار حرم و لشکر من بعد از تو
      غارت خیمه و آتش زدنش آسان است

      بشکستی کمرم داغ برادر سخت است
      سخت‌تر اینکه عدو بر غم من خندان است»

      این قشنگ تره بنظرم شعرشم از علی بهرامی نیاس

  2. از پلیس که نباید تشکر کرد پلیس و باید بوسش کرد که انقد زحمت میکشه❤😘
  3. .

    1. Yasi..

      Yasi..

      ژااان ژااان😍😍😍

      @M.khosravi

    2. M.khosravi

      M.khosravi

      الان احساس آدمای کارتن خاب و دارم @Yasi..

    3. Yasi..

      Yasi..

      جای اینجوری رو دوس دارم ❤😂😂

      @M.khosravi

  4. تولدت مبارک 🎂

  5. سلام به همه دوستای گل نودوهشتی🙌 فکر میکنم حدود دو ماه پیش بود که برای ۵۰۰۰ تایی شدنمون جشن گرفتیم امروز خانودمون شده ۶۲۴۶ نفر 😎 به نظرم خیلی حرفه تو دو ماه ۱۲۴۶ نفر بهمون اضافه شده...از پدر گلمون @mahdi تشکر کنیم که ما رو اینجا جمع کرد. آدم حوصله ی دو تا بچه رو نداره اونوقت این بنده خدا با این همه بچه سر و کله میزنه. در کل از همه ی مدیرا، ویراستارا، ناظرا، منتقدا،کاربرای حرفه ای، کاربرای خاص، کاربرای عام خلاصه که از همه و همه ممنون که مثل یه خانواده همیشه هستید. انشاالله یه روزی همتونو تو اوج ببینم.❤ (دوستاتونو تگ کنید و اگه خواستید ازشون تشکر کنید)
  6. M.khosravi

    یه شغل واسه نفر قبلیت انتخاب کن .

    فضا نورد
  7. M.khosravi

    یه شغل واسه نفر قبلیت انتخاب کن .

    کارتن خواب ://
  8. @N.a25 نسی ایشون ناظر نداره...ناظر میخاد

    1. M.khosravi

      M.khosravi

      هوشنگ جان 

      رمانش ناظر نداره تو بخش داستان بوده الان انتقال داده ب تالار رمان واسه اون ناظر میخاد اشکالاتش و بگه @N.a25

    2. N.a25

      N.a25

      اها

      خب بگو لینکو بزاره تو اون تایپکه ک زدم

      شب ناظر میدم

    3. M.khosravi
  9. بخونید و نظر بدید❤

  10. پارت هیجده - ادریس خونه ی پدریتون رو فروخته...الیاس داره بر می گرده. آرزو می کردم گوش هایم اشتباه شنیده باشند. بغض سنگینی بر گلویم نشسته بود. با صدایی لرزان گفتم: - یعنی چی فروخته؟ اون خونه تموم خاطرات من بود...تنها یادگاری بابام بود. - می دونم...من اصلا نمی فهمم هدف ادریس از این کار ها چیه! امروز یه وکیل فرستاده بود شرکتِ من...می خواد باغ های شمال هم بفروشه. من نمی تونستم دخالت کنم، زنگ زدم الیاس همه چی رو بهش گفتم؛ گفت با اولین پرواز بر می گرده. نمی دانستم در آن لحظه چه احساسی داشته باشم؟ از طرفی کار های ادریس قلبم را می سوزاند، از سوی دیگر خبر برگشتن الیاس خوشحالم می کرد. برادری که سال ها پیش، رفتن را به ماندن ترجیح داد. هیچ وقت دلیل رفتنش را نفهمیدم؛ فقط بعد از رفتنِ او تنهای تنها ماندم. هیچ شماره یا آدرسی برایمان نگذاشته بود. در اصل از الیاس دلخور و ناراحت بودم؛ اما برگشتنش در این شرایط برایم امید بخش بود. اشک هایم را پاک کردم و رو به حسام گفتم: - ادریس چطوری در عرض یه روز خونه رو فروخته؟ حسام دستی در مو های پر پشتش کشید و با ابرو های بالا رفته از تعجب پاسخ داد: - باور کن من هم از جزئیات خبر ندارم. وکیلش می گفت خونه رو یک ماه پیش فروخته. دستم را از شدت عصبانیت مشت کردم. چگونه متوجه کار هایش نشده بودم؟ پس اصرار هایش به مادرم، برای رفتن به خانه ای دیگر، بی دلیل نبود. با یادآوری مادرم، قلبم بیش از پیش مچاله شد. ادریس چطور دلش آمده بود او را هم مانند من آواره کند؟ از او و خودخواهی هایش متنفر بودم. با صدای بنفشه از فکر بیرون آمدم و نگاهش کردم. - غصه نخور عزیزم...الیاس که برگرده، همه چیز رو درست می کنه. با این که زیاد به حرفش اطمینان نداشتم؛ اما لبخند کم جانی زدم. اگر الیاس بر می گشت و جریان امیرحسین را می فهمید؛ بعید می دانستم رفتار خوبی نشان بدهد. او مردی غیرتی بود. تمام تلاشم برای فرار از فکر و خیال بی نتیجه ماند. آن قدر در افکارم غوطه ور بودم، که متوجه مهمان ها نبودم. زمانی که بنفشه و حسام را آماده ی رفتن دیدم، با خجالت ایستادم و به ظرف های میوه اشاره کردم. - شما که چیزی نخوردید! بنفشه با مهربانی مرا در آغوش گرفت و صورتم را بوسید. - باشه یه موقع دیگه عزیزم. پدر و مادرم خونه تنها هستن، باید زود برگردیم. حسام غنچه را در آغوش گرفت و در حالی که به سمت در می رفت، در ادامه ی حرف بنفشه گفت: - درست میگه، باید دارو های مادرش رو هم بگیریم. به دنبالشان رفتم و کنار در ایستادم. - ممنونم که اومدید...یعنی بابت همه ی محبت هاتون ممنونم. هر دو کفش هایشان را پوشیدند و از خانه بیرون رفتند. حسام غنچه را به بنفشه سپرد و اشاره کرد دور شود. بنفشه که وارد آسانسور شد، حسام قدمی نزدیک شد. آهسته مو هایم را نوازش کرد و گفت: - تو اصلا غصه نخور! من همه چیز رو برای الیاس تعریف کردم. با این که قسم خورده بود هیچ وقت برنگرده، اما به خاطر گرفتنِ حق تو میاد. ما همیشه پشتتیم. لبخند تشکر آمیزی روی لب هایم نقش بست. - خوشحالم که شما رو دارم...بعد بابام تو بهترین پشتوانه ی من بودی؛ امیدوارم یه روزی بتونم تموم مهربونی هات رو جبران کنم. با انگشت اشاره به نوک بینی ام ضربه زد و در حالی که به سمت آسانسور می رفت، گفت: - همین که حالت خوب باشه کافیه! مواظب خودت باش...فردا ساعت هشت برو شرکت دوستم، آدرسش رو می فرستم. سر تکان دادم و بعد از رفتنش در خانه را بستم. به سمت سالن رفتم و کنار پنجره ایستادم. پرده را کنار زدم و به آسمان شب چشم دوختم. ماه نقره گون، مثل همیشه دل شب را روشنایی می بخشید. دستانم را روی سینه ام قفل کردم و زیر لب گفتم: - انگار تاوان دوست داشتنِ تو، این بوده که مثل خودت تنها باشم. نفسم را با حسرت از سینه بیرون دادم. احساس می کردم ماه از آن فاصله به من لبخند می زند. نگاه از آسمان گرفتم و پرده را رها کردم. خیالاتِ من در مورد ماه، از دوران کودکی ام همین گونه بود. من ماه را در قلبِ خود احساس می کردم. گاهی اشک ها و گاه لبخند هایش را در قلبم حس می کردم. بعضی شب ها با او حرف می زدم و درد هایم را با او شریک می شدم. ماه، عشقِ آسمانیِ من شده بود. حتی گاهی انسان ها را با او مقایسه می کردم. اعتقاد داشتم انسان ها هم مانند ماه، یک نیم تاریک و روشن دارند. نیم روشن را به عشق و نیم تاریک را به منطق نسبت می دادم. هر چه که بود، من ماه را با نیم تاریک یا روشنش، دوست می داشتم. *** نمی دانم چه مدت از رفتنِ حسام و بنفشه گذشته بود. فکر و خیال لحظه ای دست از سرم بر نمی داشت. به دنبال دلیل قانع کننده ای برای کار های ادریس بودم. مسئله ای که بیشتر ذهنم را مشغول می کرد، این بود که مادرم چگونه با او همراه شده؟ هیچ جوابی برای سوال های ذهنم نداشتم. چشم هایم را با کلافگی ماساژ دادم و صاف روی مبل نشستم. نگاهم به کتابخانه ی کوچک سالن افتاد. به سمت کتابخانه رفتم و چند کتاب را برداشتم. اکثر کتاب ها تاریخی یا رمان های خارجی بودند. کتابِ "من پیش از تو" از جوجو مویس را انتخاب کردم. شاید کتاب خواندن، کمی ذهن مشوشم را آرام می کرد. صفحه ی اول را باز و شروع به خواندن کردم‌. زیاد اهل خواندن رمان نبودم؛ اما گاهی پیش می آمد که حرف های دلم را روی کاغذ می نوشتم. با این فکر کتاب را روی مبل، به حالت برعکس گذاشتم و از جعبه ای که گوشه ی کتاب خونه بود، یک خودکار مشکی رنگ برداشتم. هر چه گشتم دفتر یا کاغذ پیدا نکردم، به همین خاطر تصمیم گرفتم حرف هایم را روی کاغذ های سفید کتاب بنویسم. یک صفحه ی خالی از کتاب را آوردم و شروع به نوشتن کردم. تمام حرف هایی که در دلم مانده بود را با رقص قلم به نمایش گذاشتم. از علاقه ی کور کورانه ام به امیرحسین، تا درد زخم هایی که ادریس بر روی قلبم گذاشته بود نوشتم.
  11. M.khosravi

    یه شغل واسه نفر قبلیت انتخاب کن .

    راننده نعش کش
×
×
  • جدید...