رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

MaryaM_

نویسنده
  • تعداد ارسال ها

    4,334
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    18

آخرین بار برد MaryaM_ در 28 اردیبهشت

MaryaM_ یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

11,603 Excellent😃😃😃😃

درباره MaryaM_

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 22 شهریور 1378

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. رمان مورفین پونزده پارت شده @M@hta
  2. سلام آقا حبیب

    یه پیشنهاد

    اگه میخواید واقعا احساس زیاد نهفته در رمان و به رخ خواننده بکشید دلنوشته راه خوبی نیست

    اگر دوست داشتید وان شات بنویسید اینطوری خواننده راحت تر با متن ارتباط میگیره 

    1. mehrdad

      mehrdad

      سلام

      ممنون از پیشنهادتون اما

      با نوشتن وان شات موافق نیستم.  به خاطـر این که می خوام حرف ها به صورت دیالوگ باشن و من زیاد با متن های دیالوگ محور موافق نیستم.

  3. پارت پانزده از حیاط که بیرون آمدیم، گوشه‌ی دیوار ایستادم. شوک بدی وجودم را در بر گرفته بود. نگاهِ یخ زده ام از زمین کنده شد و جمعیت را از نظر گذراندم؛خیره به برسام جلو رفتم و مقابلش ایستادم. دستش به دستِ ماموری وصل شده بود. نگاهی به دستبند انداختم و باز به چشمانش خیره شدم. به حدی حالم خراب بود که هیچ چیز را نمی توانستم از چشمانش بخوانم؛ عاقبت دست راستم را بالا بردم و با تمامِ توانم به صورتش کوبیدم. حرکاتم غیرقابل کنترل نبود، هیچ چیز در ذهنم نبود و پوچی تمامم را فرا گرفته بود. چند نفر از پشت سر، قصد داشتند مرا عقب بکشند؛ اما چندان موفق نبودند. سرانجام چشمانم سیاهی رفت و بی رمق روی زمین افتادم. *** گاهاً در زندگی هر کسی پیش می آید، که با تصمیمات نا به جا، نه تنها آینده ی خود، بلکه آینده ی دیگران را هم به نابودی می کشاند. ورود علیرام به زندگیِ من اشتباه بود و ماندنش اشتباه تر! آن روزها به شدت دچار عذابِ وجدان شده بودم. خود را مقصر مرگِ علیرام می دانستم و حتی به مراسمی که خانواده اش ترتیب دادند نرفتم؛ فقط دورادور گوشه ای می نشستم و خاکِ نم زده ی مزارش را نظاره می کردم. با صدای موبایل نگاه از قاب عکس بزرگ علیرام، که روی تاج گل خودنمایی می کرد، گرفتم. چند سرفه کردم تا کمی گرفتگیِ صدایم برطرف شود، که البته بی فایده بود! _بله آقای ناطقی؟ صدایش در شلوغی اطرافش به سختی شنیده می شد. _سلام مریم خانوم، باید ببینمت! _میام دفتر... تماس را قطع کردم و به ضجه های رعنا گوش سپردم؛ مادری که به ناحق پسر جوانش را از دست داده بود.
  4. حنا؟ چه جوری درخواست گوینده بدم؟

    1. Hana_m

      Hana_m

      هیچ درخواستی فعلا قبول نمیشه

      @MaryaM_

    2. MaryaM_
    3. Hana_m

      Hana_m

      رمانایی ک از قبل موندن تو دستمونه..بعد از اتمامشون بخش گویندگی راه میوفته

      @MaryaM_

  5. MaryaM_

    Screenshot_20190714-012010.thumb.jpg.136fb72d3f4b4325cb4f83caa85ad3bb.jpg

    سلام چرا دیدگاهش بسته هست؟

    1. MaryaM_

      MaryaM_

      لطف هم بکنید اون رمانی که درخواست دادم بره روی اون یکی سایت رو بذارید لطفا بیش از دو هفته از در خواستم گذشت

    2. m

      m

      سلام باز شد و رمانها میرن فقط صبور باشید

  6. اذییت=اذیت دیالوگه آخر سها جلوش نقطه گذاشتی باید تعجب بذاری ی جای جمله بازم واو سه بار تکرار شده بود میام گیساتو میکنمااااا وای داره ب جاهایی ک من دوسدارم میرسه آتی زود پارت بذا جونه توماج @atena_tf
  7. پارت دوم هم خوندم خدایی دارم از فضولی میمیرممممم پارتای بعدی رو زودتر بذار فقط یجا نوشتی بهر که میشه بحر بعد ی مورد نگارشی جمله های امری رو یا جمله هایی ک امری و خبری هستن با علامت تعجب تموم کن همه چیز عالی منتظر پارت بعدیتم❤ @fatemeh_5656
  8. اعظمم گفت ولی منتظر موندم بیشتر نظر بگیرم ببینم کدوم و بنویسم به نظرت چایش یا چاییش یا چای اش؟
  9. خدانکنههههههه بدو ک منتظرمممممم
  10. سلاملیکم پارت جدید تکرار کلمات و ایراد نگارشی بقیش عالی آفرین طرز فکرش رو دوستدارم موفق باشی عشق❤ @narjes
  11. ایرادارو بگم یا خودت درست میکنی؟ @atena_tf
  12. سلام خسته نباشید به نظر من بعضی دلنوشته ها بیشتر حالت دستنوشته داره اگه مقدوره آموزش بدید دلنوشته نویسی رو یا توی همین بخش یه بخشی مربوط به دستنوشته ها باشه
  13. پارت پنج با صدای بابا چشم هام رو به سختی باز کردم. _نرگس جان پاشو نماز بابا! دستی به چشم های غرق خوابم کشیدم و روی تخت نشستم. بعضی وقت ها برای نماز صبح خوابم می برد و بابا زحمت بیدار کردنم رو می کشید. با چشم های نیمه باز از اتاق بیرون رفتم و وارد سرویس بهداشتی شدم. آب یخ که به صورتم پاشیدم، چشم هام کاملا باز شد. توی آینه ی روشویی به خودم نگاه کردم؛ موهای خرمایی رنگم روی شونه هام ریخته بود، چشم های عسلی و درشت که رگه های قرمز توش خودنمایی می کرد، بینی ام پف کرده بود و لب هام بی رنگ؛ همیشه صبح ها این وضعیت رو داشتم. وضو گرفتم و به اتاقم برگشتم. سجاده ی سفید رنگم رو پهن کردم و رو به قبله ایستادم. بعد از این که نمازم رو خوندم به آشپزخونه رفتم تا صبحونه ی بابا رو آماده کنم. نیم ساعت بعد همه چی آماده شد و بابا رو صدا زدم. _ممنون دخترم، دست گلت درد نکنه! لبخندی به روش پاشیدم و مقابلش نشستم. در حینی که لقمه می گرفت و می خورد، چند برگه رو هم چک می کرد. نمی دونم چی شد که بی هوا بهش گفتم: _بابا؟ شما نمی دونید مادر من کجاست؟ دستش توی هوا موند و نگاهش روی برگه ثابت شد. متوجه شدم که انتظار همچین سوالی نداشته. _ببخشید بابایی! آخه چند شبه یه چیزهایی توی خواب می بینم، کم کم داره برام آزار دهنده می‌شه. لقمه‌ی توی دهنش رو قورت داد و جدی نگاهم کرد. _دقیق بهم بگو چی می بینی؟! سرم رو زیر انداختم و کلمات رو توی ذهنم سامون دادم. _یه تصویر از زنی که با افسوس نگاهم می کنه، یه مرد اخمو و زنی که من رو با خودش می بره؛ نمی تونم از این چیزها به یه مفهوم کلی برسم! کمی نگاهم کرد و بعد به برگه ها چشم دوخت. ایستاد و دستی به کُتِ مشکی رنگش کشید. _فعلا ذهنت رو درگیر این سوال ها نکن! بعدا در موردش حرف می زنیم. بدون این که منتظر جوابی از سمت من باشه، از آشپزخونه بیرون رفت؛ تا به خودم بیام صدای در بلند شد و من موندم و یه دنیا سوال بی جواب!
  14. سلام...

    میشه لطف کنین رمانم رو بخونین و نقد کنین لطفا❤

    https://forum.98iia.com/topic/6468-انتهای-سرنوشت/

     

    1. MaryaM_

      MaryaM_

      سلام عزیز در اسرع وقت میخونمش 😙

    2. Sahar79
×
×
  • جدید...