رفتن به مطلب

Mary78

کاربر منتخب
  • تعداد ارسال ها

    3,084
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    18

آخرین بار برد Mary78 در 28 اردیبهشت

Mary78 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

5,898 Excellent😃😃😃😃

درباره Mary78

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 22 شهریور 1378

کاربر عادی

  • کاربر
    نویسنده🖋📚

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,499 بازدید کننده نمایه
    • مری جونم ابجی جیگرم ممنون و عاشقتممممممممممممممممممممممممممممممممم
    1. Mary78

      Mary78

      فدات عزیزدلم منم دوستتدارم زیاد❤ @Ancel

  1. من خاکتم که❤💎 خیلی خیلی ازت ممنونم خیلی خوشحالم که از قلمم خوشت اومده 💗💗ممنون از انرژیت💎💙
  2. Mary78

    مدت فراخوان تمدید شده اگه سرتون شلوغه تا پنجم شیشم صبر می کنم اشکالی نداره دمتونم گرم💙 @fariba.m7 @Arefeh79
  3. تا یکماه نیستم :| ینی هستم ولی نیستم :| ینی نیستم ولی کم هستم :| خودتون متوجهید دیگه :| غیبتم و بکنید به پری میگم محرومتون کنه :| یا علی💚

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. Hany Pary

      Hany Pary

      :| بکنش دوماه خدا خیرت بده :| 

    3. Mary78

      Mary78

      این یماهم اجباریه صابون ب دلت نزن😎

      @Hany Pary

    4. Hany Pary

      Hany Pary

      :| جهنم :| یه تار مو از خرس کندنم غنیمته :| 

  4. Mary78

    و اینکه من سعی میکنم رمانام با واقعیت درگیر باشه.ینی ب واقعیت نگاه میکنم و مینویسم من این چیزا رو ب چشم میبینم و بعد با کمی پر و بال میکنمش رمان...امیدوارم تو ادامش بتونم دلتو ببرم☺😍😘
  5. Mary78

    گریه نکن سیل بردمون
  6. Mary78

    چرا دقیقا همین کار رو میکنه...هنوز زوده واسه این حرف...ممنونم از نطرت و چقد خوش رنگ شدی تووو😍😍😍
  7. Mary78

    حتما می خونم عزیزم چشم در اسرع وقت پارت میذارم🖤😚
  8. Mary78

    واقعیت دیگه مگه نمیگی مثل داستان زندگیته؟
  9. Mary78

    خدانکنه عزیزدلم من فدای اینهمه مهربونیت تو نبودی ک من انگیزه نوشتن نداشتم😊😍😍😍😍😍😘😘😘😘😘😘
  10. Mary78

    چه جالب پس ژانر واقعی رو بهش اضافه کنم😍😍🤗
  11. Mary78

    این رمان و ب افتخار خودت ی پری میارم توش با خصوصیات خودت😊
  12. Mary78

    اوهوووووممممم😉بمیره داستان و با پری و سوژه هایش بگذرونم؟
  13. Mary78

    ساکت،بی ریا،با معرفت،گاهی بد خلق،زود رنج...
  14. Mary78

    پارت ده حسام ملتمس نگاهش کرد و او با لحنی یخ زده زمزمه کرد. نسرین: تموم شد...دیگه همه چی تموم شد. فاصله اش تا زمین زیاد بود و او نیز دلش پرواز می خواست.فرشته نبود ولی بی بال پریدن برایش آرزویی دیرینه بود.حسام وقتی دید التماس هایش جواب نمی دهد،موبایلش را در دست گرفت و شتاب زده شماره امیرحسین را گرفت؛چاره ی دیگری برایش نمانده بود!دستش را جلوی دهانش گرفت تا نسرین صدایش را نشنود. امیرحسین: سلام داداش... با عجله میان حرفش دوید. حسام: امیر هر کجا که هستی سریع خودت رو به شرکت من برسون،سریع خودت رو برسون. نسرین قدمی به جلو برداشت و دست هایش را باز کرد.حسام با دیدن آن صحنه صدایش کمی بالا رفت. حسام: لعنتی زود بیا تا از دست نرفته. امیرحسین که پشت تلفن خشک شده بود،با صدای بلند حسام به خودش آمد. امیرحسین: چی میگی حسام؟کی از دست بره؟اصلا چی شده؟ حسام موبایل را در دستش فشرد و با دست آزادش محکم بر پیشانی اش کوبید. حسام: الان وقت سوال پرسیدن نیست،فقط خیلی زود خودت رو برسون...رسیدی بیا بالای پشت بوم. فرصت حرف دیگری را به او نداد و تماس را قطع کرد.با قدم های آهسته به نسرین نزدیک شد و با لحنی آرام صدایش زد. حسام: نسرین خانوم؟خواهر گلم؟ دخترک انگار در دنیایی دیگر بود!چشم هایش را بست و گفت. نسرین: امیرحسینم بهم می گفت خواهر گلم...من رو مثل خواهرش دوست داشت. ضعف یک مرد زمانی است که نتواند به عزیزترینش کمک کند.حسام در آن لحظه به شدت احساس ضعف داشت و هیچ کاری از دستش برنمی آمد. حسام: عزیزم تو بیا عقب،به خدا من همه چی رو حل می کنم. دیگر جوابش را نداد،چشم هایش را بست و قدم دیگری به جلو برداشت.حسام فریاد زد. حسام: نکن نسرین نکن...توروخدا بیا عقب همه چی رو درست می کنم. دیگر هیچ حرفی برایش ارزش نداشت.حسام می خواست چه چیز را درست کند؟می توانست به امیرحسین بگوید زن عقدی ات را طلاق بده و دختر عموی عاشق پیشه من را به عنوان همسرت قبول کن؟!نه نمی شد.قدم بعدی را برداشت تا به زندگی نکبت بارش پایان دهد ولی با صدای امیرحسین،پایش در هوا ماند و ناباور چشم هایش را گشود. امیرحسین: حسام چی ش... با دیدن صحنه مقابلش،حرف در دهانش ماند و با چشم های گرد شده به نسرین نگاه کرد. امیرحسین: نسرین چه کار می کنی؟! نسرین به عقب برگشت و با لبخند در آسمان شبِ چشم های یار خیره شد و هیچ نگفت‌.حسام در حالی که نگاهش به نسرین بود،خودش را به امیرحسین رساند. حسام: فقط تو می تونی بکشونیش عقب!توروخدا بهش کمک کن. امیرحسین از همه جا بی خبر،گنگ به حسام نگاه کرد و موبایلش را از جیبش بیرون آورد. امیرحسین: آخه من از چیزی خبر ندارم؛بذار به ادریس زنگ بزنم. نسرین که به جلو متمایل شد،حسام به سمتش دوید و فریاد زد. حسام: نسرین روانی چه کار می کنی؟! به مانتوی او چنگ زد و هر دو روی زمین افتادند.حسام نشست و نگران به نسرین خیره شد. حسام: حالت خوبه؟جاییت درد نگرفت؟ او هم نشست و هیچ نگفت،فقط با التماسِ نگاهش به حسام فهماند که امیر را از آن جا براند. @ANNE @Fateme00 @P.A
×