رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Mobina003

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    590
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    5

آخرین بار برد Mobina003 در 5 شهریور

Mobina003 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

4,200 Excellent😃😃😃😃

درباره Mobina003

  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 8 مرداد 1385

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. با اصرار زیاد امیر به خونه برگشتیم. وقتی به خونه رسیدیم، هوا تاریک شده بود. به ساعت نگاه کردم. ساعت 11شب بود! نیما: بچه ها امیر امشب بیمارستانه. دانیال: خوب خودمونم می دونیم. نیما: نه منظورم اینه که دخترا تنها هستن. ممکنه بترسن. _ راست می گی! دانیال: اونایی که من دیدم نمی ترسن. _ اون خونه که یک خونهِ معمولی نیست. دانیال: اون ها هم دخترای معمولی نیستن! نیما: خوبه خودت می گی دختر. اونا هر چی باشن تهش دوتا دختر تنها هستن تو اون خونه. و به طرف واحدشون اشاره کرد. دانیال: خوب حالا می گی چیکار کنیم؟ نیما: بگیم بیان اینجا! دانیال: به نظرت قبول می کنن؟ نیما: من راضیشون می کنم. خوب نیست اگه تو دورانی که امیر بیمارستانه، بلایی سرشون بیاد. با نیما رفتیم دم خونشون و نیما زنگ رو زد. الهام در رو باز کرد. الهام: کاری داشتین؟ همون موقع هاله هم اومد. نیما: راستش... _بهتره این دو روزی که امیر نیست، بیاین خونه ی ما. هاله: چی؟ امیر نیست خونمون که هست. نیما: ما هم نگفتیم خونه ندارین. می گیم بهتره این دو روز رو بیاین پیش ما تا اگه خدایی نکرده اتفاقی افتاد، ما باهاتون باشیم. الهام: اگه ما بیایم خونه ی سه تا پسر، امکان افتادن اتفاق بیشتره. _ ما ترسناک تریم یا اون چیزایی که اذیتتون می کنن؟ هاله: شما چرا نمی یاین تو خونه ی ما؟ نیما: به حال شما فرقی میکنه؟ بازم سه تا پسریم. تیکه ی سه تا پسر رو با حرص گفت. الهام: نه اما... نیما: صبح که نیستین شب هم که میاین تنهایین. اصلا اگه بازم به ما اعتماد نداشتین، بیاین خونه ی ما، برین تو یه اتاق و در رو قفل کنین. هاله: باشه ولی به امیر چیزی نگین. ممکنه ناراحت بشه. هنوز هم دو دل بودن. ولی به واحد ما اومدن. دانیال: به به بالاخره تشریف آوردید؟ الهام: نه هنوز تو راهیم. نیما پقی زد زیر خنده. دانیال: تو دهنت رو ببند. نیما: فعلا دهن یکی دیگه بسته شده. خب دخترا برین تو همون اتاق اولی. دانیال: اما اون که اتاق منه. پس من کجا بخوابم؟ _ مبل! و با چشم به مبل اشاره کردم. دانیال: چرا اتاق شما دو تا نه؟ _ چون اتاقی که توش گیر کردین بین اتاق ما دوتاست و اتاق تو ازش دوره. دانیال: بهونه الکی نیار. نیما: باشه. چون ما دوست داریم تو اتاق خودمون بخوابیم. قبل از تموم شدن حرف نیما به سمت اتاقم رفتم و با تموم شدنش وارد اتاق شدم. به اتاق نگاه کردم. اتاق جالبی نبود ولی تخت داشت. دوباره نفسم گرفت. در رو باز کردم تا اکسیژن وارد اتاق بشه و بعد خوابیدم...
  2. دو پرستار داخل اتاق آمدند و به دانیال خیره شدن. پرستار: آقا دستتون... همه به دست دانیال نگاه کردن. خونریزی شدیدی داشت و راهی که تا اتاق اومده بود هم پر خون بود. فکر کنم پرستار ها هم رد خون رو گرفته بودن. دانیال با دیدن دستش چشماش گرد شد. دانیال: چرا من هیچی نفهمیدم؟ و ادامه داد: دانیال: با این همه خون که از من رفته، چطور من هنوز زنده ام؟ سریع رفتم سمت دانیال و با دستم جای زخم رو محکم گرفتم. خونریزی بند نمی آمد. حرکت خون رو از لای انگشتام احساس می کردم. پرستار ها هم هول کرده بودن. دانیال بی حال شده بود و داشت به مرز بیهوشی می رسید. پرستار سریع آمد و به من گفت که دانیال رو روی زمین به حالت دزار کشیده بزارم و دستش رو بالا تر از سرش بگیرم. دانیال رو روی زمین گذاشتم و سرش رو هم روی پام. دست دانیال رو بالا گرفتم و پرستار سفت باند پیچیش کرد.طوری که آخ دانیال هم بلند شد. لباس های دانیال پر خون شده بود و منم دست کمی از اون نداشتم اما چیزی که الان مهم بود سلامتی دانیال بود. پرستار دیگه یه تخت آورد تو اتاق و کمک کرد تا دانیال رو بزاریم روش. دانیال بیهوش شده بود و خونریزی دستش هنوز ادامه داشت. پرستار زن رو به پرستار مرد گفت: برو یه کیسه خون بیار! پرستار مرد رو به ما گفت: گروه خونیش چیه؟ نیما: O-! پرستار مرد وا رفته گفت: اما از این گروه خونی دیگه نداریم. همش رو به بیمار تصادفی امروز تزریق کردیم. پرستار زن: کسی اینجا گروه خونیش O- هست؟ امیر: من هستم! پرستار: آقا شما خودت کم خونی داری، نمی شه خون بدی. هاله: منم گروه خونیم -O هست. پرستار: پس لطفا دنبال من بیاید. هاله با پرستار رفت. پرستار بعد از 15 دقیقه دوباره وارد اتاق شد و کیسه ی خونی به دانیال وصل کرد. دست دانیال هم دیگه خون ریزی نداشت. نیما: خانوم پرستار دوستمون کی به هوش میاد؟ پرستار: به احتمال زیاد کیسه ی خون که تموم بشه به هوش میاد. امیر: هاله کو؟ پرستار: همون خانومی که خون داد؟ امیر: بله. پرستار: بهتره نیم ساعت به حالت دراز کش بمونه تا سرش گیج نره. نیما: ایشال... خدا به هاله یه شوهر خوب بده. امیر نگاه بدی به نیما انداخت. نیما: غلط کردم بابا غیرتی نشو. امیر روی تخت بود و نمی تونست بلند بشه پس خودم رفتم بیرون و چند تا رانی و کمپوت گرفتم و برگشتم. وقتی اومدم تو اتاق هاله هم اومده بود. پلاستیک رو به طرف هاله گرفتم. _ بخور یکم حالت جا بیاد! هاله پلاستیک رو از دستم گرفت و داخلش رو نگاه کرد. هاله: یکم چیپس و پفک هم می گرفتی! _همین ها رو هم نباید می گرفتم. پسشون بده هاله پلاستیک رو توی بغلش گرفت. هاله: حالا که گرفتی دیگه! با صدای آه و ناله ی دانیال به سمتش برگشتیم. مثل اینکه به هوش اومده بود. نیما: به به متخصص بیهوشی هم که به هوش آمد. _ خوبی دانیال؟ دانیال: آره فقط دستم خیلی درد می کنه. پرستار و دکتر داخل اتاق اومدند و پرستار کیسه ی خون رو از دست دیگه ی دانیال جدا کرد. بعد از اینکه دکتر دانیال و امیر رو معاینه کرد، از دکتر پرسیدم: _ ببخشید آقای دکتر این دو تا دوست ما کی مرخص می شن؟ دکتر به دانیال اشاره کرد و گفت: این آقا امروز مرخص هستن ولی اون یکی بیمار باید دو روز دیگه بستری باشن. هاله: چرا؟ برادر من که به هوش آمده و حالش هم خوبه. دکتر: ضربه ای که به سر ایشون خورده شدید تر بوده، پس بهتره که دو روز دیگه اینجا باشن تا ما از سلامتشون مطمئن بشیم. بعد از اینکه دکتر از اتاق خارج شد، نیما گفت: به نظر من هم بهتره امیر تا دو روز به اون خونه برنگرده.
  3. دانیال: راستی امیر تو چیزی یادت میاد؟ من هر چی به مغزم فشار میارم چیزی یادم نمیاد. نیما: مگه تو مغز هم داری؟ دانیال نگاه عصبی به نیما انداخت. نیما: باشه بابا یک وقت ما رو نزنی! امیر: آره یادمه. _ خب چی شد. امیر: یه کاری داشتم اومدم خونتون. دانیال گفت که در اتاقِ بازه و می خواد بره داخل ببینه توش چی هست. از اونجایی که اون اتاق همون اتاقی بود که دست هاله رو سوزوند، راجع بهش کنجکاو بودم و با دانیال رفتم داخل. تا داخل اتاق رفتیم در بسته شد. دانیال رفت درو باز کنه که دید در قفله! همون موقع بود که نیما رو صدا زد. دانیال حواسش به در بود و متوجه اتفاقات داخل اتاق نبود. _چه اتفاقاتی؟ مگه اونجا چی بود؟ امیر: مثل یه فیلم بود. فیلمی که سه بعدی بود. اول یه زن بود و دخترش. توی یه اتاق صورتی با تخت و یک کمد پر از عروسک. معلوم بود که اتاق دختر بچه هست. مادر و دختر کلی با هم می خندیدن و بازی می کردن... پدر دختر هم گاهی با دختره بازی می کرد و باهاشون بود. اما بعدش... الهام:بعدش چی؟ امیر: بعدش اتاق یهو تیره شد و زن با چیزی که دیده نمی شد کشته شد. خودش رو به کمد عروسک ها گرفت تا نیوفته اما افتاد و کمد هم کنارش افتاد. عروسک ها روی زمین افتاده و غرق در خون بودن. چشم های زن باز بود و به من نگاه می کرد. یهو صدای داد و جیغ شنیده شد. همون موقع بود که دانیال برگشت و اتاق رو دید. نفهمیدم کی بود و چی بود که محکم زد تو سرم و روی زمین افتادم. نیما: بعدش من و سام در رو شکوندیم و اومدیم داخل اتاق. اما داخل اتاق هیچی نبود! حتی دیوار هاش هم صورتی نبود! امیر: چطور ممکنه؟ هاله: والا من که تو این مدت فهمیدم هیچ چیز تو اون دو واحد غیر ممکن نیست. دانیال: بچه ها من وقتی بیهوش بودم یه خوابی دیدم که فکر کنم به اون اتاق مربوط باشه. نیما: چه خوابی؟ دانیال: خواب یه زن رو دیدم که با شوهرش به من نگاه می کردن. انگار از قضیه ای ناراحت بودن. چشمای زن اشکی بود. مرده بهش گفت: دیر رسیدیم! زنه: یعنی چی میشه؟ اونا خیلی جوونن. مرد: کاری از دست ما برنمی یاد. ما فقط می تونیم بهشون بگیم. البته امیدوارم که متوجه بشن. فکر می کنم زن تو خواب من همون زن تو اتاق هست. امیر: زن چه شکلی بود. دانیال: چیز زیادی یادم نمی یاد فقط یادمه چشمای خاکسری روشنی داشت. امیر: با پوست سفید، درسته؟ دانیال: آره! امیر: پس همونه! هاله: به نظرتون منظورشون از خیلی جوونن به ما بود؟ الهام: گمون کنم! هاله: چیه که اون ها باید به ما بگن؟ ما باید متوجه چی بشیم؟ دانیال: اما من بیشتر از این می ترسم که دیر شده باشه. _برای چی؟ دانیال: برای برگشتن به زندگیه عادیمون. بازم سکوت بینمون حاکم شد. از اون سکوت ها که جدیدا خیلی بینمون حاکم می شه. _ شاید همش یه خواب بیشتر نباشه. نیما: منظورت چیه؟ یعنی ربطی به ما نداره؟ _ آره. دانیال که چیزی یادش نمیاد. شاید اون هم زن رو دیده و وقتی بیهوش بوده فکر کرده به خوابش اومده. بچه ها که همه دنبال دلیلی برای نپذیرفتن خطر بودن، حرف من رو قبول کردن و بی خیال خواب دانیال شدن...
  4. من و نیما رفتیم پیش دانیال. نیما: چطوری پهلوون؟ باز که غش کردی. دانیال: زر نزن بابا. حوصله ندارم جوابت رو بدم. _ خب حالا بگو چی شد؟ دانیال: چی، چی شد؟ نیما: مثل اینکه هنوز گیجی داداش. چی شد تو اتاق؟ دانیال: آها اون؟! _ بله همون! دانیال: یادم نیست! _چی؟یعنی چی یادم نیست؟ دانیال: یادم نمیاد خب می گی چیکار کنم؟ نیما: یعنی هیچی یادت نمی یاد؟ دانیال: می گم نه! نیما: بابا خودت به در اتاق زدی گفتی در باز نمیشه. دانیال به فکر فرو رفت و بعد چند ثانیه دوباره به ما نگاه کرد. دانیال: هیچی یادم نمیاد! نیما: آلزایمر گرفتی پسر؟! دانیال: راستی امیر چی شد؟ نیما با این حرف دانیال وضعیت امیر رو به خاطر آورد و لبخندش خشک شد. دانیال: چی شده نیما؟ چه بلایی سر امیر اومده؟ نیما: امیر هنوز بیهوشه. دکتر گفت... دکتر گفته اگه تا دو روز دیگه به هوش نیاد می ره تو کما. دانیال: چی؟ کما؟ نیما با سر حرف دانیال رو تایید کرد. صدای دویدن اومد و الهام وارد اتاق شد. نفس زنان گفت: ا...امی...امیر به هوش ... هنوز حرفش رو کامل نکرده بود که به طرف اتاق امیر دویدیم. دانیال هم سرم رو از دستسش کند و دنبال ما اومد. وقتی به اتاق امیر رسیدیم، هاله خودش رو تو بغل امیر انداخته بود و گریه می کرد. هاله دختر قوی ای بود اما الان داشت گریه می کرد. حتما فشار زیادی بهش وارد شده بود. نیما: اهم... هاله از بغل امیر بیرون آمد و صورتش رو به سمت دیگه ای گرفت تا اشکاش رو پاک کنه! نیما: چطوری غشی؟ دانیال: باز تو شروع کردی؟ امیر لبخندی به دعوای اونا زد و به من نگاه کرد. لب زدم: _دیوونه ان دیگه! یهو یکی زد پس کلم. برگشتم که نیما رو دیدم. نیما: فکر می کنی نمی فهمم چی می گی؟ _ فکر می کردم...
  5. **** با صدای داد و بی داد سریع از خواب بلند شدم. از اتاق خارج شدم. نیما رو به روی اتاقی که درش باز نمی شد، ایستاده بود و مدام به اون لقد می زد. _چی شده؟ نیما: دانیال و امیر تو این اتاق گیر کردن. _چطوری؟ مگه در اتاق قفل نبود؟ نیما: نمی دونم... بیا کمک کن در رو بشکنیم. در رو با نیما شکوندیم . امیر و دانیال کف زمین افتاده بودن و هیچ چیز دیگه ای توی اون اتاق نبود. _ زنگ بزن اورژانس! نیما رفت تا به اورژانس زنگ بزنه. من هم رفتم بالا سر امیر و دانیال. هر چی صدا می کردم و تکون می دادمشون فایده نداشت. زنگ در به صدا در اومد. نیما: من در رو باز می کنم. بعد از چند لحظه صدای دختر ها اومد. هاله: صدای داد شنیدیم. اتفاقی افتاده؟ نیما: اتفاقی که نه... یعنی چطور بگم... صدای آژیر آمبولانس حرف نیما رو قطع کرد. زنگ در به صدا در اومد و نیما در رو باز کرد. دخترا بعد از چند لحظه اومدن تو اتاق. همون موقع کارکنان آمبولانس هم رسیدن تا وضعیت امیر و دانیال رو چک کنن. هاله: چی شده؟ چه بلایی سر داداشم اومده؟ _ نمی دونم... با صدای داد از خواب پریدم که نیما بهم گفت که تو اتاق گیر کردن. در رو شکوندیم و اومدیم تو که دیدیم اینطوری شدن. الهام: هاله این همون اتاقی نیست که اون سری دستت رو سوزوند؟ هاله به اطراف نگاه کرد. هاله: آره همونه! دانیال و امیر هنوز به هوش نیامده بودن. کارکنان آمبولانس اون ها رو روی برانکارد گذاشتن و به داخل آمبولانس بردند. هاله و نیما همراه آمبولانس ها رفتن و من و الهام هم با ماشین من پشت سر آمبولانس به سمت بیمارستان رفتیم. هاله و نیما روی صندلی های بیمارستان نشسته بودن. ما هم رفتیم کنارشون نشستیم. نیما متوجه اومدن ما شد . نیما: دکتر داره بچه ها رو معاینه می کنه. دانیال تو آمبولانس به هوش اومد اما امیر هنوز هم بیهوشه. دکتر به سمت ما اومد. _ دکتر حالشون چطوره؟ دکتر: اون بیماری که تو آمبولانس به هوش اومد که حالش خوبه و بعد تموم شدن سرمش می تونین مرخصش کنین. هاله پرید وسط حرف دکتر و گفت: امیر چی؟ همون که بیهوش بود. حالش چطوره؟ دکتر: متاسفانه هنوز به هوش نیومده و اگه تا دو روز دیگه به هوش نیاد می ره تو کما. فعلا به بخش منتقل می شن. دنیا رو سر هاله خراب شد. این رو به وضوح می شد تو چهرش دید. الهام: زنگ بزنم به مادر و پدرت؟ هاله: نه فعلا... اگر تا فردا به هوش نیومد، خودم به مامان بابا زنگ می زنم...
  6. امیر: پس مثل اینکه خونهِ ما امن تره. پس شما هم بیاین اینجا. _ نمی شه. امیر: چرا؟ _ این خونه به اندازه شش نفر جا نداره. امیر: یه کاریش می کنیم دیگه. نیما: به نظر من هم بهتره ما بریم تو خونه خودمون. به دانیال اشاره کردم که بریم. از جامون بلند شدیم و رفتیم تو واحد خودمون. دانیال: چرا قبول نکردین؟ نیما: چون اونطوری نه ما راحت بودیم نه دخترا. دانیال: اوهو چه با فکر! من می رم بخوابم. دانیال رفت توی اتاقش. منم می خواستم برم تو اتاقم که نیما نذاشت. نیما: سام بیا اینجا. نیما کنار دیوار ایستاده بود و به دیوار نگاه می کرد. _ چی شده؟ نیما: می گم بیا. رفتم پیش نیما. _ چیه؟ نیما: ببین کاغذ دیواری کنده شده. _خب؟ نیما: یعنی کی کندتش؟ _ چه بدونم. احتمالا یه چیزی خورده بهش کنده شده. نیما: به امیر بگیم؟ _ نه نمی خواد قضیه رو الکی گندش کنی. نیما: اما... _ می گم نمی خواد. اگه بازم کنده شد به بقیه می گیم. نیما: باشه هرچی تو بگی. فقط اینم مثل قضیه ی نفس تنگیت نشه. _ نمی شه... من می رم تو اتاقم. خیلی خستم. نیما: باشه پس منم می رم بخوابم. رفتم توی اتاقم و در رو بستم.
  7. **** با بچه ها رفتیم خونهِ امیر اینا تا ببینیم کدوم خونه برای زندگی امن تر هست. دانیال: من از همون اولش هم حس بدی به این خونه داشتم. هر شب صدای جیغ می شنیدم و عروسک خونی می دیدم. اما فکر می کردم خیالاتی شدم. به کسی نگفتم چون کسی باورش نمی شد. _من آسم دارم اما اونقدر شدید نیست که از اسپری استفاده کنم. ولی هر وقت اکسیژن یه جا کم می شه، نفس تنگی می گیرم. هر وقت می رم توی اتاقم نفس تنگی می گیرم و صدای ناله ی یک مرد رو می شنوم. به بچه ها نگفتم تا الکی شلوغش نکنن. دانیال: الکی! هه! نیما: الان وقت مسخره کردن نیست دانیال. دانیال: باشه ما هر وقت بخوایم یه غلطی کنیم، وقتش نیست. نیما: پوف... راستش منم توی اتاقم صدای جیغ زن می شنوم و بعضی وقت ها هم خواب های مبهم می بینم. فک کردم جیغ ها رو هم توی خواب می شنوم. برای همین به کسی نگفتم. امیر: خوبه که تا الان نمردین. بچه ها سکوت کردن. با اینکه امیر شوخی کرد اما همه با این حرفش به فکر فرو رفتیم. دانیال ما رو از فکر بیرون آورد. دانیال: خب بگید تا الان چه اتفاقی برای شما افتاده؟ هاله: یکی همون نامه هایی که تازه نوشته شده بودن اما معلوم نبود از کجا میان. الهام: یه شب قبل از اینکه شما به این واحد بیاین هم یه اتفاقی افتاد. _چه اتفاقی؟ الهام: ما دیدیم در واحد شما بازه و چون اولش شک داشتیم که نامه ها از اونجا میاد، رفتیم داخل. نیما: فقط شما دو تا؟ مگه امیر کجا بود؟ هاله: امیر خونه نبود. اگه بود نمی گذاشت که بریم. _ادامه بدین. الهام: رفتم تو آشپز خونه که دیدم یه ظرف میوه تازه روی میزه و یک بشقاب! انگار یکی میوه خورده بود! هاله: بعدش من رفتم سمت یه اتاق. خواستم در رو باز کنم که باز نشد اما دستگیره در هر لحظه داشت داغ تر می شد و دستم رو می سوزوند. اما نمی تونستم دستم رو از روی دستگیره بردارم انگار که دستم بهش چسبیده بود. امیر: همون موقع بود که من رسیدم و فهمیدم دخترا اومدن واحد شما. وقتی پیش هاله رسیدم دستش هنوز رو دستگیره بود.دستش رو به زور از دستگیره جدا کردیم و از خونه بیرون زدیم. هاله: هنوز هم وقتی به اون موقع فکر می کنم دستم می سوزه. الهام: راستی وقتی هم به خونه بر می گشتیم گلدون توی راه رو افتاد و شکست. به امیر گفتیم که صبح اینجا رو تمیز کنه اما صبح اثری از گلدون شکسته نبود. می ترسم ما هم اینجا کشته بشیم و بمیریم ولی اثری از جنازمون نمونه! با این حرف الهام سکوت بدی به خونه حاکم شد...
  8. همه تو بهت بودند. الهام: فکر کنم این یکی نامه دیگه مال ما بود. _ این یکی نامه؟ مگه چند تا بودن؟ امیر جریان نامه ها رو برامون تعریف کرد. هاله: ما می خوایم هاله ی توی نامه ها رو پیدا کنیم. نیما: چطوری؟ امیر: ما فکر می کنیم صاحب این دو واحد هنوز هم هاله باشه. نیما: هاله خانوم شما صاحب این دو واحدی؟چه جالب! دانیال: نیما الان وقت شوخی نیست. نیما: مگه بده می خوام جو رو عوض کنم؟ نگاه عصبانی ای به نیما انداختم . نیما: باشه بابا وقتش نیست. _حالا چطوری می خواین به هاله برسین؟ امیر: زنگ می زنیم به مقدادی. دانیال: ما که شماره اش رو نداریم شما دارید؟ امیر: ما داریم. _ پس همین الان بهش زنگ بزن. امیر گوشیش رو از تو جیبش در آورد و به مقدادی زنگ زد. امیر: اشغالی می خوره. هاله: دوباره زنگ بزن. امیر دوباره به مقدادی زنگ زد. امیر: سلام آقای مقدادی. امیر شمس هستم. ... امیر: می خواستم بپرسم صاحب اصلی خونه ی ما کیه؟ ... امیر: چی؟ هاله راستین؟ ... امیر: می دونید خونه ی ایشون کجاست؟ ... امیر: بله. خیابان... امیر تلفن رو قطع کرد و گفت بریم. همه سریع از خونه بیرون رفتیم. سوار ماشین ها شدیم و راه افتادیم. وقتی رسیدیم امیر دوباره آدرس رو چک کرد. خونه ی بزرگی بود. نیما در زد و که پیرمردی در رو باز کرد. پیرمرد: سلام با چه کسی کار دارین؟ هاله: با خانوم هاله راستین. پیرمرد: ایشون نیستن! دانیال: کجا هستن؟ پیرمرد: برای سفر کاری به خارج از کشور رفتن. هاله: نمی دونید کی بر می گردن؟ پیرمرد: احتمالا یک ماه دیگه. هاله: ممنون! باغبون در رو بست و ما مثل لشکر شکست خورده پشت در موندیم. _ فکر کنم باید یک ماه دیگه هم دووم بیاریم...
  9. (سام) سرگرد: وقتی به هوش اومدین چه اتفاقی افتاد؟ _ اولش فکر کردم یه خوابه ولی وقتی به هوش اومدیم، هنوز توی راه رو بودیم! «چند ماه قبل» با صدای بچه ها از جام بلند شدم. به اطراف نگاه کردم. بچه ها یکی یکی از روی زمین بلند می شدن. امیر رفت پیش دخترا تا ازشون حالشون رو بپرسه. هنوز توی راه رو بودیم. با دست گوشم رو لمس کردم و به دستم نگاه کردم. اثری از خون نبود! تا جایی که یادمه جیغ اون بچه اونقدر بلند بود که حس کردم پرده ی گوشم پاره شد. بچه ها راست می گفتن. این خونه معمولی نبود و حالا که این رو فهمیده بودم، نباید بیشتر از این صبر می کردم. _باید از اینجا بریم. نیما: چی شد؟ تو که گفتی این خونه ایرادی نداره و ما توهم زدیم. _ الان وقت این حرف هاست؟ نیما: آره دیگه تا کم میاری می گی وقتش نیست. امیر: بس کنید دیگه. دانیال هنوز رو زمینه. با دیدن دانیال که هنوز به هوش نیومده بود، به سمتش رفتیم. نیما دانیال رو تکون می داد و صداش می زد اما دانیال به هوش نمی آمد. دخترا بالای سر دانیال ایستاده بودن و پچ پچ می کردن. از لای حرفاشون جمله ی (کاش بهشون می گفتیم) رو فهمیدم. _چی؟ شما می دونستین؟ همه به سمتم برگشتن. نیما متعجب نگاهم می کرد و امیر هم انگار فهمید من چی می گم. امیر: الان وقت این حرف ها نیست. دانیال حالش بده. دوباره به سمت دانیال برگشتم. نیما دیگه داشت دانیال رو می زد. یکی از دخترا رفت و با لیوان آب برگشت. _ اون که با این همه کتک به هوش نیومد می خواد با دو چکه آب به هوش بیاد؟ هاله آب ها رو روی صورت دانیال پاشید و دانیال به هوش آمد. الهام و هاله زدن زیر خنده. نیما و امیر هم داشتن می خندیدن و دانیال از همه جا بی خبر نگاهشون می کرد. نگاهی به دانیال انداختم و گفتم: _ هیچ چیزت مثل آدم نیست. دانیال: نه که تو خیلی آدم هستی؟ _ از تو که بهترم! نیما: بس کن سام. دانیال خوبی؟ دانیال: خوبم. فقط سرم یکم درد می کنه و بدنم کوفته هست. انگار یکی کتکم زده. خنده ام گرفت ولی داشتم جلوی خودم رو می گرفتم. امیر و دخترا هم همین حالت رو داشتن. نیما یهو از جاش بلند شد. نیما: من برم آب بخورم. دانیال: قضیه چیه؟ امیر: هیچی. فقط مطمئنی حالت خوبه؟ دانیال: آره! هوا روشن شده بود. _ بیاین خونه ی ما باید با هم حرف بزنیم. همه خونه ما جمع شدن. _ چرا به ما نگفتین؟ هاله: چون نمی شناخیمتون! نیما: چرا بعد که با هم آشنا شدیم نگفتین؟ الهام:باور نمی کردین و فکر می کردین دیوونه ایم. دانیال: راست میگه. هر کسی هم باور می کرد تو یکی باور نمی کردی سام. _ باشه قبول. ولی حالا چیکار کنیم؟ همه به فکر فرو رفتن. دانیال: باید هر چه سریع تر از این خونه بریم. نیما: موافقم! الهام: هر چه سریع تر از اینجا بریم، بهتره. از چهره ی بقیه معلوم بود اون ها هم موافق هستن. _باشه بریم. بلافاصله بعد از تموم شدن حرفم زنگ در به صدا در آمد. نیما: یعنی کیه؟ امیر:منتظر کسی بودین؟ _نه هاله: این زنگ زدن ها برام آشناست. دانیال رفت تا در رو باز کنه و با یه نامه توی دستش برگشت. دانیال: فقط این نامه دم در بود. _ خب باز کن بخونش. دانیال نامه رو باز کرد. دانیال: «فکر رفتن از این خونه هم به سرتون نزنه وگرنه به جواب سوال هاتون نمی رسید و همتون از پشیمانی می میرید!!»...
  10. تو فکر بودم. متوجه نشدم کی هاله و الهام اومدن و روی مبل نشستم. هاله_چرا داری دوباره نامه ها رو می خونی. چیز دیگه ای نداره. من_من یه فکری دارم. الهام_چه فکری؟ من_باید هاله رو پیدا کنیم. هر دو متعجب نگاهم کردن. بالاخره هاله به حرف اومد. هاله_باید چیکار کنیم؟ من_ما باید هاله رو پیدا کنیم. الهام_چرا؟ رو به هاله گفتم: من_یادته اون موقع یه مستند درباره روح انسان دیدیم. هاله کمی فکر کرد و گفت: _اره. من_توی مستند گفته بود روح بعضی انسان ها بعد از مرگ توی زمین سرگردون می شه... هاله_چون راز هایی دربارشون وجود داره که باید کشف بشه. من_افرین. همینه. از کجا معلوم روح پیرمرد هم برای همین اینجا سرگردون نباشه؟ من فکر می کنم اون پیرمرد از ما می خواد رازش رو پیدا کنیم. الهام_و تو می گی برای اینکار باید از هاله شروع کنیم. من_دقیقا. هاله_خب سوال اصلی اینه که ما از کجا هاله رو پیدا کنیم. من_یزره مخت رو به کار بنداز. این دوتا واحد برای پدر هاله بودن. هاله و الهام هم زمان گفتن خب. من_خب به جمالتون. اگه پیرمرد بمیره این دو تا واحد برای هاله می شه دیگه. هاله بشکنی زد و گفت: هاله_یعنی ما اگه الان به اقای مَقدادی زنگ بزنیم و شماره صاحب خونه رو بخوایم... من_به هاله می رسیم. الهام خواست حرفی بزنه که چراغ های خونه شروع کرد به قطع و وصل شدن. من_حتما سیم پیچی... با صدای گریه بچه گونه ای که از تو راه رو اومد خشکم زد. از جام پریدم و به سمت در رفتم. دستم رو که روی دستگیره گذاشتم در از جاش کنده شد و خورد بهم. پرت شدم رو زمین. هاله_داداش... از جام بلند شدم و همون لحظه در واحد نیما اینا هم باز شد. کل خونه چراغ هاش قطع وصل می شد. واحد ما راه رو و واحد نیما اینا. از واحد زدم بیرون و وسط راه رو ایستادم. اون دیگه کیه؟ دختر بچه ای وسط راه رو چند متر جلو تر ایستاده بود. موهای بلندش رو خرگوشی بسته بود و پشتش به ما بود. دستاش روی صورتش بود بلند بلند گریه می کرد. برگشتم سمت نیما تا ببینم اون ها هم چیزی که می بینم رو می بینن یا نه. با قیافه شکه نیما سام و دانیال فهمیدم که اون ها هم می بینن. بهسمت واحد نگاه کردم. هاله و الهام توی درگاه در ایستاده بودن و به اون نگاه می کردن. هاله داد زد: هاله_اینجا چه خبره. اون کیه؟ گریه بچه قطع شد. اروم اروم برگشت.هرلحظه منتظر بودم به سمت ما حمله کنه اما... شروع کرد به جیغ زدن. جیغ بلند و تیزی داشت. مثل بقیه دستم رو روی گوش هام گذاشتم. اما باز هم می شنیدم. داد کشیدم: _بس کن. با خیس شدن دستم بهشون نگاه کردم. خونی بودن. برگشتم و به بقیه نگاه کردم... از گوش همشون خون می اومد. یک دفعه دانیال پخش زمین شد. سرم شروع به گیج رفتن کرد. به دیوار تکیه دادم تا تعادلم رو حفظ کنم. هاله_داداش. به سمتم خیز برداشت ولی پخش زمین شد. سر خوردم رو روی زمین نشستم. راه رو دور سرم می چرخید. کم کم جلوی چشم هام سیاه شد و چشم هام بسته شد.
  11. همون لحظه صدا هایی از تو راه رو نظرم رو جلب کرد. من_یه لحظه ساکت بشید. صدای صحبت های چند نفر از تو راه رو اومد. هاله_ممکنه پسرا باشن. بلند شدم و به سمت در رفتم. در رو باز کردم. هم زمان با من در واحد رو به رویی بسته شد. در رو بستم برگشتم پیش دخترا. هاله_کی بود؟ من_نگران نباش پسرا بودن. الهام_خوبه.نامه بعدی کو؟ نامه یازدهم: سلام هاله، خوبی؟ ازدواج کردی یا هنوز مجردی؟ نکنه هنوز هم مدام سرکاری؟ صد بار بهت گفتم اینقدر از خودت کار نکش. ازدواج کن، بشین تو خونت و خانومی کن. بچه دار شو و بزرگشون کن. شاید اگر بچه دار شدی درد دوری از فرزند رو درک کنی. هاله_خب مشخصه چند سال گذشته و تو این چند سال پدر هاله هیچ خبری ازش نداره. الهام_تا اینکه دلش طاقت نمیاره و دوباره براش نامه می نویسه. درباره زندگیش می پرسه. اینکه ازدواج کرده یا هنوز سرکار می ره یا نه. من_قسمت اخر نامه بیشتر گله است. پیرمرد ارزو می کنه تا هاله بچه دار شه تا حال پدرش رو بفهمه. نامه دوازدهم: هاله دیروز تو آسانسور گیر کردم. نفسم داشت می گرفت. یادته اون موقع که 4 سالت بود با هم تو آسانسور گیر کردیم؟ اون موقع تو ضعیف بودی پس من بغلت کردم و گفتم نترس بابا پیشته. ولی چرا حالا که من ضعیف شدم و تو قوی پیش من نیستی؟ بیا و حالا تو بغلم کن. یادت هست گفتی وقتی بزرگ و قوی شدی دیگه اذیتم نمی کنی؟ پس دیگه اذیتم نکن و بیا پیشم دخترم. من_این اخرین نامه بود. به هاله و الهام نگاه کردم. تو چشمای هردوشون ناراحتی موج میزد. هاله_واقعا نمیتونم بفهمم. هاله حتی نزاشت پدرش یه بار براش توضیح بده. هاله پدر پیرش رو ول کرد تا در تنهایی با اروزی دوباره دیدن دخترش بمیره. این بی رحمیه. الهام_ممکنه هاله حتی هنوز خبر نداشته باشه پدرش مرده. دوباره سکوت سنگینی بینمون افتاد. هوفی کشیدم و بلند شدم. من_من دیگه غذا از گلوم پایین نمی ره. الهام هم زمزمه کرد. _من نمی تونم بخورم. هاله_پس پاشو ظرف ها رو جمع کنیم. نامه ها رو جمع کردم و با خودم به پذیرایی بردم. کنترل و عسلی رو از روی زمین برداشتم و به جای اصلیشون برگردوندم. روی مبل نشستم و به ترتیب نامه ها رو چیدم. احساس خوبی نداشتم. حس میکردم یکی بهم خیره شده اما هر بار که بر می گشتم و به هاله و الهام نگاه می کردم مشغول کار بودن. سعی کردم به حسم بی تفاوت باشم و تمرکزم رو روی نامه ها بزارم. برای بار چندم نامه اخر رو خوندم. سوالی به ذهنم رسید. الان هاله کجاست؟ ایا هنوز زنده است؟
  12. نگاه هاله و الهام هم زمان روی من زوم شد. نگاه الهام با ترس نگاه هاله با شک. الهام_ی... یعنی چی؟ من_چیزی برای ترسیدن وجود نداره. برگردین سر میز. نامه هفتم: سلام دختر بی معرفت، دیگه به بابات اهمیت نمی دی؟ دیگه برات با ارزش نیستم؟ نکنه مثل بچگی هات قهری باهام؟ قهرت خیلی طولانی شده ها! دخترکم تا حالا ازت چیزی نخواستم ولی الان التماست می کنم بیای پیشم. هاله دخترم دیگه لازم نیست بیای من میام خونه ات فقط در رو برام باز کن و به حرف هام گوش بده. اصلا از همون پشت در به حرفام گوش بده. همونجا می نشینم و برات توضیح می دم. فقط به حرفام گوش کن. اگر بعد شنیدن حرف هام بازم ازم متنفر بودی دیگه برات نامه نمی نویسم. فقط به پدرت بی محلی نکن. من طاقت بی محلی از طرف تو رو ندارم. من_بعدی رو بیار! نامه هشتم: اومدم در خونه ات ولی در رو باز نکردی. حتی نگفتی که از پشت در به حرف هام گوش می دی ولی من باز هم برات توضیح دادم. خونه نبودی؟ یادت رفته بود که من امروز میام؟ حتما یادت رفته. خیلی مشغله داری؟ اینقدر خودت رو غرق کارت نکن و چند روزی هم استراحت کن مگرنه مریض می شی. من_اینجا هاله جواب نامه های پدرش رو نمی ده. پدرش چند بار رفته جلوی در خونه اش ولی اون باز نکرده. حاظر نیست توضیحات اون رو بشنوه. پدرش این رفتار ها رو می زاره به حساب اینکه هاله خسته است و خیلی مشغله کاری داره اما... نامه دهم: دخترم، همسایه می گه مزاحمتم. تو بهش گفتی من مزاحم هستم؟ اگر مزاحمت هستم دیگه نمیام در خونه ات. تو هم اگه ناراحتی دیگه نیا دیدنم. اگر هم این نامه ها اذیتت می کنه دیگه نمی نویسم. ببخشید اگر دوباره مزاحمت شدم. این خونه خیلی خلوت و ترسناک شده. گاهی اوقات صدای بچگی هات رو می شنوم. داری صدام می زنی ولی من پیدات نمی کنم. بعضی اوقات توهم می زنم و مادرت را می بینم. هاله بیا پیشم مگرنه از تنهایی دق می کنم. من منتظرت می مونم. فکر کنم دیوانه شدم همه چیز عجیب شده. حتی این خانه هم دیگر برایم غریبه است. پیری است دیگر. اما نمی دانم چرا آلزایمر نمی گیرم تا شاید برای لحظه ای تو و مادرت را فراموش کنم. شاید اون موقع کمی از درد هایم کم شود و برای لحظه ای با خیال آسوده و بدون دلتنگی زندگی کنم. الهام_من فکر می کنم توهم نبوده. هاله_چی؟ الهام_پدر هاله میگه بعضی وقت ها صدای بچگی های تو رو می شنوم که صدام می کنی. بعضی وقت ها مادرت رو می بینم. خودش می زاره به حساب پیری اما... اما اگه واقعی باشه چی؟ اگه روح زنش رو تو خونه ببینه چی؟ هاله_حرف الهام می تونه درست باشه. مادر هاله طبیعی نمرده کشته شده. اگه روحش هنوز توی اون خونه سرگردون بوده باشه چی؟ من_درسته. اما پس الان کجاست؟ اون روح... یعنی روح مادر هاله الان کجاست؟ اگه هنوز داخل اون خونه بود، فکر نمی کنید پسرا متوجه بشن؟ هاله_شاید اون ها هم فکر کنن توهمه. الهام_در این زمان... در قرن بیست و یکم توهمی وجود نداره. اگه اون پسرا زنی رو ببینن که تو خونه داره جلون می ده فکر نمی کنن توهم زدن. من_پس چرا تا الان صداشون در نیومده. هاله_شاید اومده ولی ما متوجه نشدیم. من_ممکنه...
  13. نامه سوم: هیچ وقت نخواستی پیشم باشی و بمونی همیشه فراری بودی از حرف زدن با من اما باید همین امشب ساعت دوازده داخل راه رو باشی . الهام_اینجا تو چند کلمه اول داره گله می کنه. ولی قسمت اخر انگار برای ما بود. از ما خواسته بود ساعت دوازده بریم تو راه رو. من_ممکنه. نظر تو چیه هاله. هاله_با حرف الهام موافقم. اگه نویسنده می خواست با هاله قرار ملاقات بزاره می تونست تو یه کافی شاپ یا پارک قرار بزاره. ساعت دوازده شب تو راه رو غیر منطقیه. من_اما نامه بعدی رو ببین. نامه چهارم: هاله جان، می دونم که از دستم ناراحت هستی اما اتفاقی که دیشب افتاد تقصیر من نبود هاله، عزیزم لطفا هر چه زود تر به خانه برگرد و من را از عذاب وجدان نجات بده! ادامه دادم_می گه اتفاقی که دیشب افتاد. یعنی قسمت اخر نامه سوم هم برای ما بوده هم برای هاله. الهام_یعنی چه اتفاقی افتاده؟ هاله_هیچ کدوم نمی دونیم. اما بالاخره می فهمیم. نامه پنجم: سلام هاله، خوبی عسل بابا؟ دخترم باور کن تقصیر من نبود. کار من نبود. من تو اون اتفاق هیچ نقشی نداشتم. لطفا یک بار هم که شده به حرف های من گوش کن. برگرد تا تمام ماجرا رو برات توضیح بدم. برگرد دخترم. برگرد هاله. من_تو کدوم اتفاق؟ چی شده که پدر هاله اصرار داره تقصیری توش نداره؟ هاله_دقت کردین که هیچ اسمی از مادر هاله تو نامه ها نیست؟ اون مرد میگه نگرانتم نه نگرانتیم. پس مادرش کجاست؟ الهام_حق با هاله ست. یعنی اتفاقی که افتاده به مادر هاله مربوطه؟ من_شاید مادرش مرده مثلا بر اثر بیماری. هاله_این هم ممکنه برو بعدی. نامه شیشم: سلام عزیز بابا... چطوری؟ خوبی؟ چه خبر از کارت؟ اینهمه کار کردی بالاخره ترفیع گرفتی یا نه؟ هاله جان چرا نمیای تا برات توضیح بدم؟ بیا پیشم تا بهت بگم جریان چی بوده. بیا تا بگم من نکشتمش. هاله دخترم باور کن من مادرت رو نکشتم. من اون، تو و زندگیمون رو دوست داشتم. بعد از خوندن نامه سکوت سنگینی بینمون افتاد. من_خب معلوم شد چه اتفاقی افتاده. مادر هاله به دست پدرش کشته شده. همون لحظه صدای افتادن چیزی تو پذیرایی اومد. از جام بلند شدم و نگاهی به پذیرایی انداختم. کنترل تلوزیون روی زمین افتاده بود و باطری هاش به اطراف پرت شده بود. الهام_انگار تنها نیستیم. من_برگردیم سراغ نامه ها. هاله_پس هاله معتقد هست که پدرش مادرش رو کشته! و حالا از پدش نفرت داره و نمی تونه ببخشش. دوباره صدای افتادن چیزی اومد. عسلی کنار مبل روی زمین افتاده بود. من_خب انگار با این حرفت مخالفه. هاله_کی؟ من_پدر هاله. اون اینجاست...
  14. !فصل سوم برملا شدن راز ها! نگاه هاله و الهام میخ من شد. هاله_امیر می شه دوباره تکرار کنی. فک کنم اشتباه شنیدم. من_درست شنیدی هاله. باید از این واحد بریم. هاله_اما دانشگاه، نامه ها، این اتفاق ها و.... من_هیچ کدوم به ما مربوط نیست. ما یه خونه دیگه می گیریم. خونه ای که سالم باشه و یه گذشته بد و خونبار پشتش نباشه. هاله_درست فهمیدم؟ تو جا زدی. از جام بلند شدم و داد کشیدم. من_اره من جا زدم. ترسیدم. هاله اینا شوخی بردار نیست. جونمون در خطره. اصلا فک کردی اخرش ممکنه چی بشه؟ هاله در سکوت نگاهم کرد. ادامه دادم_نه فک نکردی. اما من کردم. اخرش ممکنه یکی از ما بمیره شایدم همه بمیریم.من تو الهام یا اون پسرا. وظیفه ما نیست که به این مسائل برسیم.می سپاریمش دست پلیس و می ریم. می ریم جایی که جونمون در امان باشه. الهام_باور نمی کنن. من_چی؟ الهام_پلیسا حرفمون رو باور نمی کنن. من_خب پس هیچی نمی گیم. قرار داد رو فسخ می کنیم و می ریم. هاله_تا یه نفر دیگه بیاد اینجا؟ تا یه نفر دیگه جونش به خطر بیفته؟ نشستم رو صندلی.نمی دونستم چی بگم. این حرف هاله درست بود. اما... من_اما... اما اگه اینا فقط به خاطر ما باشه چی؟ هاله و الهام گنگ نگاهم کردن. من_منظورم اینه که قبل از ما هم ادمایی اینجا زندگی کردن. چرا این بلا سر اونا نیومده؟ چرا وقتی ما اومدیم شروع شد؟ الهام_منظورت اینه که این اتفاق ها به خاطر ما افتاده؟ من_به خاطر ما نه. ولی انگار ما باید ازش سر در بیاریم. هاله_یعنی اگه بریم یه جای دیگه هم این اتفاق ها دنبالمون میاد. سرم رو به معنی اره تکون دادم. الهام_یعنی هیچ چاره ای جز فهمیدن نداریم. باید بفهمیم چه رازی تو این دو تا واحد بوده. هاله سریع از جاش بلند شد و از اشپزخونه خارج شد. لحظه ای بعد با چند تا کاغذ اومد. الهام سریع میز رو خالی کرد. هاله کاغذ ها رو ریخت رو میز و گفت: هاله_اینم نامه ها. من_باید به ترتیب بچینیمشون. نامه اول کدومه. اهان اینا. بعد از اینکه به ترتیب چیدیمشون. شروع کردیم به خوندن. نامه اول: هاله ی عزیزم! لطفا به دیدار من بیا، صحبت هایی با تو دارم! هاله_اینجا معلومه که هاله با حالت قهر رفته. و نویسنده نامه ازش خبری نداره. ولی چیز هایی هست که باید بهش بگه. من_درست. بعدی... نامه دوم: تو باید به حرف های من هم گوش بدی ، بدون حرف من رو پس نزن... من_اینجا معلومه که هاله جواب نامه رو نداده. حالا نویسنده کمی عصبانیه و ازش می خواد برگرده و مخالفت نکنه. الهام_درسته...
×
×
  • جدید...