رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

اسمان شب

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    9
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

3 Good😌😌😌😌

درباره اسمان شب

  • درجه
    کاربرتازه وارد
  • تاریخ تولد تعیین نشده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

84 بازدید کننده نمایه
  1. #پارت سه داخل آشپزخانه سفره ی صبحانه چیده شده بود و عطر خوش چای دارچینی مورد علاقه ی بابا فضای خانه را پر کرده بود تمام این ها فقط می توانست کار مامان باشد. از این که می دیدم دوباره دارد آرام آرام مثل روز های قبل از مرگ الناز می شود خوشحال بودم ، بابا هم کنار او پشت میز نشسته بود. هردو زمرمه وار چیزهایی را به هم می گفتند که نمی توانستم متوجه آن شوم. سلام آرامی کردم و پشت میز نشستم بابا:آیناز -بله بابا بابا:جایی می ری و همزمان به لباس هایم اشاره کرد -بله.امروز با قاسمی قرار دارم. مامان:همون آقایی که مدیر یه انتشارات تو خیابونه... -بله همونجا. بابا:صبحانت رو که خوردی من می رسونمت. -نه ممنون من.. بابا:همین که گفتم باهم میریم. لحنش آنقدر محکم بود که دیگر جای هیچ مخالفتی را برایم نگداشت،لقمه نیم خورده ام را همانطور میان سفره رها کردم دیگر اشتهایی برای خوردن صبحانه نداشتم. چند دقیقه بعد بابا از پشت میز بلند شد ومن هم صبحنه خورده و نخورده به دنبال او به راه افتادم . داخل ماشین نه او چیزی گفت ونه من تنها زمانی که به نزدیکی انتشارات رسیدیم بابا گفت:فردا پنجشنبه ست میدونی که پنج شنبه ها باید چیکار کنی ؟ -بله میدونم بابا:دوست ندارم قصیه چند ماه پیش دوباره تکرار بشه منظورش به پبج ماه پیش بود زمانی که گفته بودم دیگر نمی خواهم سر خاک او بروم بابا آنچنان محشری به پا کرده بود که مجبور شده بودم برخلاف میلم هر پنج شنبه سر خاک او حاضر شوم از آن زمان تا به حال هم مدام یاد آوری می کرد که پنجشنبه ها باید کجا باید برویم خداحافظی که کردم را خودم هم به زحمت شنیدم اما بابا شنید و جوابم را داد ماشین که جلوی انتشارات ایستاد سریع پیاده شدم در ساختمان انتشارات را مثل همیشه نیمه باز مانده بود از در سفید رنگ گذشتم و وارد ساختمان شدم.
  2. #پارت دو همانطور با چشمانی بسته سعی کردم سرم را کمی روی بالشت جابه جا کنم تا گرفتگی ماهیچه های گردنم بهتر شود اما مثل این که خبری از بالشت نبود به ناچار چشمانم را باز کردم. بالشت پایین تخت افتاده بود پتو هم از رویم کنار رفته و لای پنجره کمی باز مانده بود شوفاژ کنار تخت را لمس کردم ، مثل یخ سرد بود. پوز خندی گوشه لب هایم نشست پس این سردی هوا در کابوس امشب بی دلیل نبوده. حتما زمانی که در جایی گرم به خواب بروم هوای داخل خانه آنام از سردی به گرمی تغییر می کند. از روی تخت بلند شدم باید برای قرار کاری که امروز با قاسمی داشتم آماده می شدم . حمام کردم خوبی اتاق من نسبت اتاق او همین بود گرچه اتاق او بزرگتر بود وفضای بیشتری داشت اما اتاق من هم پر نور تر بود و هم سرویس بهداشتی مخصوص به خود را داشت. اما هنگامی که از حمام بیرون آمدم و خواستم از داخل کمد برای امروز لباسی را انتخاب کنم نگاهم به سمت لباس های قدیمی که گوشه ی کمد روی هم تلنبار شده بود کشیده شد سریع نگاهم را از آن گوشه گرفتم و اولین لباسی را که دم دستم بود برداشتم و در کمد را محکم به هم محکم کوبیدم شاید همه او را زیر آن قطعه سنگ سفید در بهشت زهرا به خاک سپرده بودند اما برای من قبر او همین جا داخل اتاقم زیر آن لباس هایست که روی هم انبار شده . پوفی کردم باید سر وقت فکری به حال آن لباس ها و قاب عکسی که زیرشان دفن شده بود می کردم. همان لباسهایی را که از داخل کمد بیرون کشیده بودم پوشیدم دوست نداشتم دوباره به سمت آن کمد بروم.
  3. #پارت یک نزدیک غروب آفتاب بود و روشنی داخل خانه آرام آرام روبه تاریکی می رفت هوا هم مثل هوای نیمه شب های تبریز عجیب سرد شده بود . نا خود آگاه اخم کردم وبا چشم هایی ریز شده به اطراف نگاهی انداختم تا شاید در آن گرگ و میش چیزی ببینم. اولین چیزی که دست گیرم شد دست های خودم بود که از شدت سردی هوا خشک و سرخ شده بودند به ناچار خودم را بغل کردم تا کمی گرم شوم اما بی فایده بود. دوباره نگاهی به اطراف کردم تا کسی را در خانه ببینم اما هیچ کس در خانه نبود این را می دانستم که آنام همیشه در این وقت از روز باید در خانه اش باشد اما این سردی و تاریکی که به خانه حاکم شده بود چیز دیگری می گفتند. تاریکی و تنهایی ترس را به جانم انداخته بود قلبم آنقدر تند می زد که احساس می کردم همین حالا از سینه ام بیرون می پرد چشمانم را بستم و نفسهای عمیق کشیدم تا شاید از این ترس خلاص شوم کمی آرامم کرد اما با صدای باز شدن صدای در از اتاق های بالایی هین بلندی کشیدم و چند قدم از راه پله دور شدم. صدای در واضح و رسا از طبقات بالایی شنیده می شد و این ترسم را بیش تر از پیش می کرد ترسیده و لرزان با ذهنی که دیگر یاری ام نمی کرد تنها می خواستم از خانه فرار کنم. اما، اما شاید این آنام باشد که در اتاق های بالایی است. با این فکر تمام ترس های چند لحظه قبل جایشان را به شادی حضور آنام در خانه داد . حالا که دیگر نمی ترسیدم به سمت اتاق های بالایی پرواز کردم زمانی که به طبقه ی بالایی رسیدم در اتاق انتهایی کمی باز مانده بود و نور کم رنگی از درر باز مانده ی اتاق بیرون زده بود ،جلوتر رفنم و در حالی که آنام را صدا می زدم در را کاملا باز کردم اما بر خلاف انتظارم کسی که در داخل اتاق بود آنام نبود الناز بود . ایستاده بودیم و هم دیگر رانگاه می کردیم چشمان قهوه ای رنگش حالا سیاه و سرد به نظر می رسید کمی بعد نگاهش را از من گرفت از چهار پایه ای بالا رفت پشتش را به من کرد و طنابی را که در دست داشت به دیوار بست اما زمان که برشت و رو به روی من قرار گرف از دیدن آنچه ساخته بود خون در رگ هایم یخ زد یک حلقه دار حالا دیگرمرا نگاه نمی کرد تنها نگاهش به حلقه ی دار بود چند ثانیه بعد سرش را داخل حلقه گذاشت و چشمانش را بست اشکی که تا چند لحظه قبل در گوشه چشانش نشسته بود روی صورتش خط انداخت چهار پایه از زیر پاهایش کشیده شد و در مقابل چشمان من الناز جان داد.
  4. آزاد بود و عذابی برایم نداشت. اما از زمانی که رفته ایی حلقه هم تنگ شده آنقدر تنگ که دیگر نفس هایم را مثل خودش تنگ کرده وهر لحظه بیش تر از پیش عذابم میدهد. حالاکه نه باز می گردی و نه این جدایی را تمام می کنی می خواهم خود برای نجاتم کاری کنم می خواهم حلقه را آنقدر تنگ کنم که دیگر نفسی بالا نیاید
  5. دلبستگی ام به تو همانند حلقه ای بود که از گردنم آویزان شده بود تا زمانی که بودی و حضورت را داشتم حلقه
  6. مقدمه:دل بسته گی ام به تو همانندحلقه ای بود که از گردنم آویزان شده بود .تا زمانی که بودی وحضورت را داشتم حلقه هم آزاد بود و عذابی برایم نداشت اما از زمانی که رفته ای حلقه تنگ شده آن قدر تنگ که نفس من هم مثل خودش تنگ کرده و هر لحظه بیش تر از پیش عذابم می دهد. حلا که نه مرا از حصار این حلقه نجات می دهی ونه این جدایی را تمام می کنی خود برای رهایی از این حلقه کاری می کنم. می خواهم حلقه را آنقدر تنگ کنم که دیگر نفسی بالا نیاید.
  7. نام رمان:حلقه نویسنده:اسمان شب کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:اجتماعی-عاشقانه-معمایی هدف:چیزی که به زندگی انسان ها شکل می ده انتخاب هایی که در زندگی انجام می دن این انسان ها هستند که انتخاب می کنن در حلقه چه کسی باشند،خدا یا شیطان؟ هدف از نوشتن این رمان به تصویر کشیدن زندگی این انسان هاست. ساعت پارت گذاری:نامعلوم خلاصه:آیناز آذر پور یک مترجم زبان روسی ست.خواهر کوچکتر آیناز (الناز) به دلیل نامعلومی خود کشی می کند و با مرگ الناز زندگی آیناز و خانواده اش به هم می ریزد اما آیناز تلاش میکند با فهمیدن دلیل خود کشی خواهرش زندگی خانواده اش را به حالت عادی خود برگرداند. غافل از این که چیزی که در این بین تغییر می کند زندگی خود اوست. لینک صفحه برسی و نقد رمان حلقه:برسی و نقد رمان حلقه
  8. آیناز آذرپور مترجم زبان روسی ست خواهر کوچکتر آیناز (الناز)به دلیل نامعلومی خود کشی می کند و با مرگ الناز زندگی آیناز و خانواده اش به هم میریزد.اما آیناز سعی دارد با فهمیدن دلیل خودکشی خواهرش زندگی خانواده اش را به حالت قبل برگرداند اما غافل از این که...
×
×
  • جدید...