رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

سودا

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    14
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

14 Good😌😌😌😌

درباره سودا

  • درجه
    💚
  • تاریخ تولد 9 اردیبهشت 1378

آخرین بازدید کنندگان نمایه

441 بازدید کننده نمایه
  1. دعا میکنم خوشبخت شه و همیشه سعی میکنم در یادم بمونه تا با فکر کردن بهش به ارامش برسم
  2. سودا

    ترسناک ترین خوابی که دیدید،چی بود؟

    خواب دیدم دختر خالم که ۱ سالشه کور شده ترسناکترین خواب زندگیم بود البته من زیاد خواب میبینم این یکیشنه که خیلی واسم زجر اور بود
  3. پارت سوم دکتر: متاسفنه بر اثر سکته قلبیی که به ایشون وارد شو چند ثانیه مکث تسلیت عرض میکنم چشمام تار شد پاهام بی حس شده بود من یتیم شدم من .‌من. من یتیم شدم خدایا چرا جوابمو نمیدی من تنها چیزی که داشتم همین یه مادر بود خدایا من جز کلمه ی مادر کسیو نمیشناسم من تو این دنیای نامردی چجوری تنها زندگی کنم دیگه چه فرقی میکرد من یتیم شدم من یه بچه یتیمم من تنها شدم تنهایه تنها دیگه جونی تو بدنم نمونده بود خدایا حلالت نمیکنم خدایا نمیبخشمت همش به خاطر نامرد بودن تو فقط به خاطر تو پاهام تحمل وزنمو نداشت انگار یه وزنه ی ۱۰۰ کیلویی اویزون کردن بهش همه جا سیاه بود سیاهه سیاه مثل دنیایه مرده ها مثل دنیایی که الان مامانم توشه همون دنیایی که یتیمم کرد همون دنیایی که همه کسمو ازم گرفت همون دنیایی که نذاشت دیگه نفس بکشم .. ......: یکی دکترو خبر کنه خدا تقصیری ندارد این روز ها همه ی باران ها در دل ما ادم ها می بارد *************************** با سوزش شدیدی چشمامو باز کردم به دورو ورم نگاه کردم همه جا سفید بود طولی نکشید که همه ی اتفاقایه قبل مثل یک فیلم از جلویه چشمام گذشت در باز شد بابا بود بابا: اماده شو بریم من: مامان کجاست بابا: زیره خاک اشک تو چشمام حلقه زد من : اونکه تازه از پیشم رفته بابا: فکر نکنم زیاد زود باشه۱ماه از اون موقعه گذشته تو بیهوش بودی با بهت بهش نگاه کردم من مراسم دفع مادرم نبودم مامانم تنها بود مامانم تنهایی رفت من مادرمو برای اخرین بار ندیدم من مادرمو برای اخرین بار لمس نکردم لعنت بهت سودا لعنت بابا: تا ۵ دقیقه دیگه بیرون نباشی من میدونم تو این مرد چرا درک نداشت این مرد چرا عاطفه نداشت خدا چیگار کردم در درگاهت بلند شدم مانتویه مدرسمو پوشیم مقنعه امو سر کردم رفتم بیرون سوار تاکسی شدیم با بابا البته فکر نکنم لایقه این کلمه باشه جلویه خونه پیاده شدیم رفتیم داخل خونه عکس مامان بایه ربان مشکی بود شاید الان متوجه شدم چه بلایی سرم اومده شاید تازه طعم بی مادری رو چشیدم برگشتم یمتش من: تو کشتیش بابا: سودا حوصلتو ندارم من: تو قاتله مادرمی چرا کشتیش بابا: خفه شو سودا من: نمیشم نمیشم قاتل بابا : حرفه دهنتو بفهم من پدرتم من : حیفه این کلمه که رویه تو باشه با کشیده ای که بهم زد یک طرفه صورتم از شدت درد داغ شد دویدم سمته اتاقم و شروع کردم به گریه کرون من طالقت این همه عذابو ندارم ******** ۱ هفته بعد********* این یه هفته بدترین هفته ی زندگیم بود به اجبار دوستم امروز میخواستم برم مدرسه یاده سورن افتادم از کی انقدر سنگ دل شده بود سورن برادرم بود خیلی با هم صمیمی بودیم تا اینکه یروز با بابا دعواش شدو رفت لندن وقتی زنگ زدم خبره مرگه مامانو بهش دادم گفت : ایشااله غم اخرت باشه اونا خیلی وقته برایه من مردنمراقبه خودت باش عزیزم تا برگردم خدا حافظ فقط همین انگار براش مهم نبود بی مادر شده بود لباسایه مدرسمو پوشیدم کیفمو برداشتم رفتم مدرسه امتحان دادمو برگشتم با کلید درو باز کروم از پله ها بالا رفتم دره ورودیو باز کردم اما کاشکی هیچوقت اون درو باز نمیکردم ای کاش کلیده اون درو نداشتم ای کاش اون لعنتی باز نمیشو یه عالمه مردو زن در حال مواد مصرف کردن و در بدترین اوضاع بودن یه صدا پشته گوشم شنیدم علی : سودا عزیزم فکر نکنم اینجا برات مناسب باشه بهتره بریم پایین حرفامونو یکی کنیم هیچکس خونه نیس راحت باش بیا بریم بهش نگاه کردم دو راه بیشتر نداشتم که دوتاشون ختم میشد به بی ابروییم یه نگاه به علی انداختم یه نگاه به خونه نمیدونستم کدومو انتخاب کنم فکر کنم اخریه بهتر باشه از خونه اومدم بیرون علی یه لبخند زد همین که درو بستم شروع کردم به دویدن و از خونه خارج شدم تا اخره کوچه دویدم اونم دنبالم دوید به تاکسی دست تکون دادم سریع سوار شدم تاکسی حرکت کرد برگشتم عقب دیگه دنبالم نمیومد با خیال راحت نفس اسوده ای کشیدم ولی با یوالی که برام پیش اومد همه ی خشحالم پودر شد کجا برم؟ کجارو دارم برم؟....
  4. پارت دوم مامان :چرا بیداری عزیزکم من : خوابم نمیبره مامان :داری نگرانم میکنی من :چیز مهمی نیست مامان: باشه عزیزم دوست نداری نگو بیا سرتو بزار رو پام بخواب مامان نشست منم سرمو گذاشتم رو پاش و طولی نکشید با نوازش هایه پر مهره مادرانه اش بخواب رفتم **************************************** با صدایه زنگ گوشیم از خواب پریدم مامان پبشم نبود رفتم دست و صورتم و شستم وایسادم جلویه اینه مقنعه امو سر کردم به صورتم خیره شدم پوست سفیدو لبایه کوچیک صورتی با چشمایه مشکیه کشیده موهایی که الان به زانوم میرسیدو پشت مقنعه پنهان کردم کیفمو برداشتم و رفتم بیرون مامان سفره رو پهن کرده بود من: سلام مامانی مامان : سلام عزیز دلم بیا بشین صبحونتو بخور رفتم چند لقمه نون پنیر خوردم و از مامان خداحافظی کردم رفتم بیرون کفشامو پوشیدم از پله ها اومدم پایین که همون لحضه در باز شدو پسره صاحب خونمون اومد بیرون به قیافش نگاه کردم از صد فرسخی معلوم بود معتاده پسرصاحب خونه: سلامم سِودا جان خوب هستی من : سلام ممنون خوبم پسر صاحب خونه: میتونم باهاتون صحبت کنم من : متاسفم دیرم شده خدانگه دا و سریع از اونجا دور شدم و فرصت هیچ انتقادی رو بهش ندادم سوار خط واحد شدم یه کوچه پایین تر از مدرسه پیاده شدم قدم زنان به طرفه مدرسه راه افتادم بعد ۵ دقیقه رسیدم داخل مدرسه شدم کلاسم طبقه ی بالا بود بی حوصله رفتم بالا و وارد کلاس شدم رفتم رو صندلیم نشستم تنها مینشتم به تنهایی عادت داشتم معلم وارد کلاس شد بعد از درس دادن مانور زلزله به صدا درومد حوصله نداشتم اگه زلزله هم بیاد پناه نمیگرفتم چون عاشق مردنم زنگ خونه به صدا درومد به دستام نگاه کردم داشت میلرزید وقتش بود سریع رفتم سوار خط واحد شدم به صورتم دست زدم خیس عرق بود وقتی خط واحد وایساد سریع رفتم سمته خونه پله هارو یکی درمیون تی کردم اما جلویه متوقف شدم علی پسر صاحب خونه از خونمون اومد بیرون یه پوسخند زد و از اونجا رفت صدایه جرو بحث مامان بابا میومد مامان : یاکت شو رضا بابا : من هر کاری دلم بخواد میکنم به تو هم ربطی نداره مامان : من نمیزارم هر غلطی دلت خواست بکنی بابا : زن بفهم کرایه خونه عقب افتاده این پسره ام پسره خوبیه مامان : یدفعه بگو دخترمونو بهش بفروشیم بابا : مجبوریم نشنیدی چی گفت اگه سودا باهاش ازدواج نکنه بیرونمون میکنه درکم کن اسیه صدا ها تو مغذم اکو شد خدا تحمل این یکیو رو دیگه ندارم حداقل با دخترونگیم بازی نکن نزار مزه ی حقارتو بکشم گلوم کیپ شده بود نفس کشیدن برام سخت شده بود نفسی برام نمونده بود پاهام دیگه توانه وزنمو نداشت با صدایه بدب افتام زمین از بچگی تنگیه نفس داشتم در باز شدو مامان بود سریع دوید خونه چند ثانیه بعد با اسپری اسمم اومد چند پیس که تنفس کردم حالم بهتر شد اما هنوز دستام میلرزید لرزششو از مامان پنهان کردم مامان : خدا لعنتت کنه رضا با کمک مامان رفتم خونه یابا بدون توجه به من رفت بیرون رفتم سریع تو اتاقم دو تا ارام بخش در اوردم و سریع بدونه اب قورتش دادم بازم قلبم فشرده شد دستمو گذاشتم رو قلبم چرا بازی در میاری چرا ازارم میدی خسته شدی من از تو خسته تر اگه میخوای وایسا منم تمایلی به این بازی ندارم تموم کن این بازیه لعنتی رو کافیه فقط اراده کنی منم تلاشی برایه زندگی نمیکنم قول میدم کتابامو از تو کیفم در اوردم و یه مروری کردم رفتم سمته پنجره به اسمون نگاه کردم تاریک شده بود دلم خالی شد یه صبحه دیگه در انتظارمه بی تمایل برگشتم سمته اسمون عاشق رنگه سیاه بودم نبودم که تا الان زنده نبودم نمیشه گفت عاشقشم بهتره بگم بهش عادت دارم ....
  5. نام رمان: زندگی به تلخیه عسل نام نویسنده: دنیا پاکزاد ژانر:عاشقانه/طنز/پلیسی هدف از نوشتن: علاقه به نویسندگی ساعات پارت گذاری:هر روز خلاصه: چقدر سخته ادم خودش باشه و دنیایه خودش چقدر سخته کسی معنیه نگاهه خستت رو نفهمه چقدر سخته که به همه لبخند بزنی اما غوغا باشه تو دلت چقدر سخته دلت گرفته باشه و یه بغض تو گلوت داشته باشی اما مجبور باشی بخندی چقدر سخته دلتنگ باشی اما دلتنگیات رو سرکوب کنی واسه وجود نازنینش اری سخت است اما میتوانم میتوانم این عشق را با خنده به پایان برسانم من باید نشان دهم دخترا ها هم میتوانن مرد باشن نه یک مرد واقعی مردی از جنس یک زن به من کمک کن خدا دستهایم را رها نکن صفحه نقد با صدایه بلندی از خواب پریدم بازم دعوا خسته شدم از این صدا هابرام عادی شده بودبازم بابا مست اومده خونه و مامانم قاطی کرده چیز طبیعی نباید باشه برایه یک دختر ۱۷ ساله اما هست تقدیرم اینه مامان اکثرا تو دعواها کوتاه میاد اما معلوم نیس با چه غلطی کرده پائین تختم یه لیوان اب بود قرص ارامبخشم رو از کشو در اوردم چشمم به نوشته ی بزرگه روش افتاد (خطر مرگ)خیلی وقته مصرف میکنم یجورایی بهش معتاد شدم وقتی یروز نمیخورم دست و پام میلرزه اروم کنندست واسه دختره تنهایی مثل من دو تا از توش دراوردم گذاشتم تو دهنم یه گلوب اب خوردم وقتی میخوردمش تا یک ساعت قلب درد داشتم انگار یکی از تو داره فشارش میده رفتم سمته پنجره اوایل پائیز بود هوا کم کم داشت سرد میشد بارون میبارید دستمو بردم بیرون طولی نکشید که دستم خیسه خیس شد سرمو گرفتم بالا به خدا لبخند زدم به ابرا نگاه کردم ‌‌ من:شما ام دلتون گرفته چرا دارین گریه میکنین با گریه که چیزی حل نمیشه شما به خدا نزدیک ترین بهش بگین منی هم هستم میگن خدا تو دله ادماس دستمو گذاشتم رو قلبم من:پس تویی داری فشارش میدی به اسمون نگاه کردم سیاهه سیاه مثل دله من خدا تقدیرمو سیاه کرده خدا جون دستمو رها نکن تو هر شرایطی باش من همه ی اینا رو تحمل میکنم وجود کسیو پیش خودم احساس کردم برگشتم سمتش
×
×
  • جدید...