رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Şąbą Yąrï

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    283
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

842 Excellent😃😃😃😃

درباره Şąbą Yąrï

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه

  • تاریخ تولد 29 شهریور 1383

آخرین بازدید کنندگان نمایه

718 بازدید کننده نمایه
  1. سلام صبای عزیز. تولدت مبارک خانمی

  2. :NewPack_give_rose:

    Happy Birthday Baybe

    :NewPack_give_rose:

  3. تولدت مبارکککککک🎆🎆🎆🎆🎆🎇🎇

  4. تولدت مبارک🎂

  5. سلام تولدت مبارک😍😘

  6. تولدت مباررک خانوم گلی

    @Şąbą Yąrï

  7. تولدتتتت مبارککککک🎉🎉🎂🎂🎂🎁🎁🎁🎈🎈🎈

  8. پارت 31 چشم هایم را با پشت دست مالیدم و لعنتی به کسی که این موقع صبح مزاحمم شده بود فرستادم . شماره ناشناس بود و گویی بعد از دو سه بار زنگ زدن و پاسخ نگرفتن ، هنوز خسته نشده بود . بالاخره "پاسخ" را لمس کردم و گوشی را روی گوشم قرار دادم . سعی کردم صدایم چندان خوابالو به نظر نرسد : مانی_سلام ، بفرمایید ؟ صدای کسی که آن سوی خط بود چندان آشنا به نظر نمی رسید : ناشناس_ به ! سلام جناب دکتر ! بیدارت کردم ؟ خمیازه ام را نصفه و نیمه رها کردم و گفتم : _شما ؟ دو ، سه ثانیه سکوت کرد و گفت : ناشناس_اِاِاِاِ ! یعنی منو نشناختی ؟ آشنا بود ؟ من که هیچ چیز به یاد نمی آوردم . ناگفته نماند صدایش کمی ، فقط کمی آشنا بود . سکوتم که طولانی شد خودش ادامه داد : ناشناس_مانی فقط می تونم بگم خاک بر سرت ! سامیارم نابغه ! با کف دستم محکم به پیشانی ام کوبیدم و بر خلاف تصورش با لحن طلبکارانه ای گفتم : _این وقت صبح زنگ زدی انتظار داری برات مباحث ارشمیدوس رو توضیح بدم ؟ خوابمو کوفتم کرده پروام هست ! چهره اش را از همین جا می توانستم تصور کنم . لبخندی زدم و ادامه حرف هایش را گوش دادم : سامیار_من واقعاً از شما عذرخواهم که ساعت دوازده و نیم که صبح زود حساب می شه مزاحمتون شدم جناب ؛ بفرمایید به خوابتون برسید . در ضمن ؛ به برادر محترمتونم بفرمایید مباحث ارشمیدوس سلام می رسونه . خنده کوتاهی کردم و گفتم : _واقعاً ساعت دوازده و نیمه ؟ نمی دونم چرا چند وقته صبح ها که از خواب پامیشم ظهره ! توام خودتو لوس نکن سامی بگو چی کار داشتی ؟ سامیار _ سامی و مرض مگه هزار بار نگفتم اسممو نشکن دخترونه و لوس می شه ؟ زنگ زدم بگم امشب دوتایی تشریف گندتونو بیارین رستورانی چه می دونم کافه ای جایی . ولی داداش گنداخلاقت گفت نمیام . تو باید بیای ؛ شیر فهم شد ؟ با لبخندی که کنج لبم جا خوش کرده بود گفتم : _خودم میام حتما . حالا داداش گند اخلاقم چرا نمیاد ؟ سامیار_داداش گنداخلاقت اگر بفهمه بهش گفتیم گنداخلاق اعداممون می کنه ! گفت جلسه دارم ! یجوریم گفت جلسه دارم اولش فکر کردم با شخص شخیصه رییس جمهور بریتانیا دیدار داره . آرام زمزه کردم : _ بعیدم نیست ! و بلند تر ادامه دادم : مانی_حالا قرارمون کجا و چه ساعتی باشه ؟ سامیار _ ساعت8 پاتوق . خوبه ؟ مانی_عالیه ! پس می بینمت . سامیار _خدافظ . بالبخندی کمرنگ تماس را قطع کردم و از جا بلند شدم . سامیار دوست خوبی بود ؛ همه به رازدار بودن و قابل اعتماد بودنش اطمینان داشتند . پس شاید می توانست کمکم کند .
  9. پارت18 حضورم در اتاق سرهنگ دو دقیقه هم طول نکشید و من با ذهنی آشفته از کلانتری بیرون زدم . سرگیجه های نفرت انگیز لعنتی ، دوباره شروع شده بودند . سرگیجه هایی که به قول پزشک معالجم ، طبیعی بودند ؛ آن هم بعد از آن عمل سنگین . چادرم را روی سرم مرتب کردم و دستم را جلوی چند تاکسی تکان دادم ؛ با آن سرگیجه وحشتناک دیگر نمی توانستم سرپا بایستم . بالاخره یکی از تاکسی ها ایستاد و من بی درنگ عقب ماشین نشستم و مقصدم را بیان کردم . چادرم را روی شانه ام انداختم و به محض این که سرم را به شیشه تاکسی تکیه دادم ، سیاهی مطلق همه جا را در بر گرفت . ************************************************************* تکانی به بدن خسته و دردناکم دادم و با کمک دیوار بلند شدم . دستم را روی سرم گذاشتم و به سرگیجه تمام نشدنی ام لعنت فرستادم . چرخی زدم و همه جا را با دقت نگاه کردم اما آن خانه ، که بوی گچ خیس و نم می داد اصلاً برایم آشنا نمی نمود . با دیدن ساعت دیواری و باریکه نوری که از پنجره روی آن افتاده بود و ساعت ده را نشان می داد ترس در دلم جوانه زد . نگاهی به سر و وضعم انداختم و متوجه شدم همان لباس هایی را به تن دارم که با آن ها به کلانتری رفتم و بعد از آن ... تاکسی ! ناگهان ترس تمام وجودم را در بر گرفت ؛ نکند راننده جوان تاکسی مرا به اینجا آورده ؟ افکار نامتعارف و تا حدی نامعقولم را صدای صحبت چند نفر که به یقین نزدیک نبودند خاتمه داد . چادرم را در همان اتاق گذاشتم و بیرون آمدم . آرام آرام به طوری که برایشان قابل دیدن نباشم خودم را به پشت ستون کشاندم . یک مرد میانسال و یک پسر و یک دختر جوان در حال حرف زدن بودند . مرد میانسال عصبی به نظر می رسید . عامرانه و با صدایی نه چندان آرام روبه آن دو گفت : _ ببین بهتره کارتو خوب انجام بدی. می دونی که من اصلا حوصله دردسر ندارم. دختر دست های لرزانش را در هم قفل کرد و من درخشش انگشتری را در دست راستش دیدم . فاصله ام را با آن ها کم کردم و دقیق تر به انگشتر دخترک خیره شدم . حلقه ساده طلا که یک الماس درخشنده را در بر گرفته بود . با صدای لرزان گفت : _ولی آقای آر... با فریاد بیش از حد بلند مرد هینی کشیدم و تعادلم را از دست دادم . باید متوجه ام می شدند اما هیچ کدامشان هیچ عکس العملی نشان ندادند . خودم را جمع و جور کردم و به پسر گوش سپردم : _ ولی آقا من وخواهرم چیکار می تونیم بکنیم؟ مگه چیزی نشد که شما می خواستین؟ پس دیگه چی می گین؟ مرد سیلی محکمی به پسرک زد و او در دوقدمی ام نقش زمین شد . اگر سرش را برمی گرداند حتما مرا می دید و کلاهم پس معرکه بود . چند قدم عقب رفتم و با احساس دیوار در پشت سرم نفس راحتی کشیدم . مرد میانسال ادامه داد : _ می پرسی چی می خوام؟ هنوز هیچی حل نشده. همه اتهامات باید گردن اون پسره برسام بیفته. با دیدن پوستری که روی دیوار چسبیده بود بی سر و صدا خودم را به آن سوی اتاق کشاندم و به نوشته ها خیره شدم . " شرکت تازه تاسیس اکسیژن .... " با احساس حضور یک نفر در نزدیکی ام دستم را روی قلبم گذاشتم و برگشتم . مرد چهارشانه ای که کت تیره ای به تن داشت در کمتر از یک متری ام ایستاده بود اما نبود نور نمی گذاشت چهره اش را ببینم . همزمان از یکدیگر پرسیدیم : _تو دیگه کی هستی ؟ ناگهان به سرعت باد از هم فاصله گرفتیم و من نفس زنان چشم هایم را باز کردم . ************************************************************ _خانم ؟ خانم ؟ نگاهم را به راننده تاکسی دوختم که گویی ذکر خانم خانم گرفته و تاکسی را کنار خیابان نگه داشته بود . صاف نشستم و چادرم را سر کردم . راننده گفت : _خوابتون برده بود خانم . رسیدیم . از کیف پولم کرایه تاکسی را بیرون کشیدم و به راننده دادم . با تشکری مختصر پیاده شدم و با کمتر از پنجاه متر پیاده روی ، خودم را به خانه رساندم . چادرم را درآوردم و بی هیچ حرف و یا تعویض لباسی خودم را روی تخت انداختم و خود را میهمان خوابی عمیق کردم .
  10. پارت17_پروا_حال با نزدیک شدنم به میز کارش از جا برخاست و احترام نظامی گذاشت . با حرس چادرم را روی سرم مرتب کردم و رو به استوار کریمی گفتم : _سلام . باید با سرهنگ محمودی صحبت کنم . پوف بلند بالایی کشید و گفت : استوار_سروان امیریان ازتون خواهش می کنم این بحث رو تمومش کنید . بار ها اصرار کردید سرهنگ قبول نکرد . چه اصراریه ! خب این پرونده نشد یکی دیگه . همه می دونن شما از قابل اعتماد ترین و نسبت به سنتون از خبره ترین های اینجایین . پس حتما سرگرد برای اینکار دلیل داشتن . نگاهم را کلافه به اطراف چرخاندم و با تحکم گفتم : _ تموم شد ؟ حوصلم رو سر بردی . همین که من گفتم . نکنه دلت جریمه می خواد ؟ چشم هایش گرد شدند . با عجله گفت : _نه قربان ! الساعه بهشون می گم . و سراسیمه در زد و وارد اتاق سرهنگ شد . جملاتم را دوباره در ذهنم مرور کردم و چند نفس عمیق کشیدم . با خروج سرهنگ محمودی آن هم با آن اخم غلیظ تمام جملاتی که از پیش تایین کرده بودم دود شدند و به هوا رفتند . با خشم کنترل شده ای که شاید چندان هم به نظر نمی آمد سریع و بی مکث گفتم : _من نمی دونم چرا انقدر با من مخالفت می کنین . آخه چرا نمی ذارید من مسئول این پرونده باشم ؟ مگه تا به حال از من کوتاهی یا کاستی دیدید ؟ جناب سرهنگ ازتون خواهش ... هنوز حرفم تمام نشده بود که دستی روی کتفم قرار گرفت . با عصبانیت گفتم : _حواستون کجاست آقا ؟ و سریع سمت سرهنگ بازگشتم . اما چندان طولی نکشید که همهمه جمعیت نگاهم را معطوف همان نقطه کرد . مرد گویی حال خوشی نداشته باشد ، دست هایش را روی شقیقه هایش گذاشت و سست و بی تعادل چند قدم به عقب رفت . یک نفر که به نظر همراهش بود و او را میشناخت با یکی دیگر زیر بازوانش را گرفتند و او را روی صندلی های آبی رنگ نشاندند . همراهش پشت هم نامش را صدا می کرد ؛ به گمانم نامش معنای فکر ، اندیشه یا همچین چیزی می داد ؛ پندار ! نامش پندار بود . سرهنگ هم نگران می نمود . مرد را بلند کردند و حتما به مقصد بیمارستان ، از اداره بیرون بردند . من هم با اشاره سرهنگ وارد اتاقش شدم و فکرم را از مرد و حال و احوالش ، به پرونده و حال و احوال خودم سوق دادم .
  11. پارت30_مانی_حال مانی_ تو که تنها شروعش کردی ، تنها هم ادامه بده ! برای منم هی برادر برادر نکن خندم می گیره . می گی وظیفه منم هست ؟ باشه من به وظیفم عمل می کنم ولی نه با تو ؛ تنها ! فهمیدی نیما خان ؟ تنها . شماره رو برای منم بفرست . بی خداحافظی تماس را قطع کردم و تلفن همراهم روی صندلی شاگرد انداختم . هه ! با آن نامردی که در حقم کرده بود باز هم انتظار برادری داشت ! چه توقع محالی ! مانند این بود که عروسک یا اسباب بازی مورد علاقه کودک خردسالی را از دستش بگیرند و از او بخواهند کلمه ای را تکرار کند ؛ نمی شود ، لااقل تا زمانی که کودک سرش گرم چیز دیگری شود و آن عروسک یا اسباب بازی را فراموش کند . من هم تا زمانی که ثمین و عشق نوپایش را فراموش نمی کردم دلم با نیما صاف نمی شد . بی آن که حتی به من اشاره ای کند به شماره ای که پایین نامه دوم نوشته شده بود تماس گرفته بود و کنون تقاضای یاری داشت . بلاشک پی پدر و مادرم را می گرفتم اما همراه با نیما نه ! تنها ؛ همانگونه که به خودش گفتم ، تنهای تنها. با اشاره پلیس راهنمایی و رانندگی که اخطار می داد تا سریع تر حرکت کنم ، ماشین را روشن کردم و با حرکت به سمت خانه ، خیابان گردی بی هدفم را پایان دادم . چند خیابان به خانه مانده بود که صدای کوتاه تلفن همراهم ، ارسال شدن شماره توسط نیما را خبر داد . کارهای آزمایشگاه هم روبه پایان بود و گویی ، اثربخش تر از آنچه که می پنداشتیم . بی شک ، چند وقت دیگر به نتیجه نهایی می رسیدیم و دیدار هایم با نیما ، از آنچه بود کمتر می شد . راستش را بخواهید دلم می خواست آن پروژه تا ابد به درازا بکشد . در اعماق دلم ، از همان موقع کمی برایش دلتنگی می کردم ، هرچند به شدت از او دل چرکین بودم . امیدوار بودم روزی که دلم با نیما صاف شد ؛ روحیه لجبازی من و غرور او ، این قهر نفرت انگیز را به درازا نکشد .
  12. پارت29_نیما_حال باید سامانی به ذهن آشفته ام می دادم اما هیچ نقطه ای برای شروع پیدا نمی کردم . فکر های مختلف از چندین جا هجوم آورده بودند و چون خوره مغزم را می خوردند . نه راهی برای ادامه دادن بود و نه دوربرگردانی برای بازگشت ؛ نیما هر روز بیش از پیش فاصله می گرفت و من قلق نگهداشتن و برگرداندنش را نمی دانستم . من تک و تنها مانده بودم در راهی که ادامه دادن می طلبید با برادری که دل شکسته اش وبال گردن من بود و ثمینی که انگار ، هیچ جوره کناره گیری نمی کرد ؛ با پدر و مادری که نه دیده و نه می شناختمشان و نمی دانستم کجا هستند . و یک شماره تلفن که نمی دانستم مربوط به کجا و چه کسی است . تنها راهی که برای آزادی از این فکر ها می شناختم مواجه شدن با آن ها بود پس نامه دوم را از زیر کوهی از کاغذ پیدا کرده و شماره بی نام و نشان را وارد تلفن همراهم کردم . از پیش شماره مشخص بود که نه مربوط به همدان است و نه تهران ؛ شماره ای که عمو ناصر هم از آن اظهار بی اطلاعی کرده ولی خیلی بر زنگ زدن به آن تاکید کرده بود . نکته جالب توجه این بود که برعکس سن تقریبا زیاد نامه ، شماره ثابت نوشته شده جدید بود و نمی توانست به قدیم مربوط شود . بعد از چند بوق صدای بم و مردانه ای در گوشم پیچید که گرد زمان کمابیش بر رویش نشسته بود . نیما_سلام مرد_سلام ؛ بفرمایید نیما_من ، من از همدان مزاحمتون میشم نمی توانستم همه چیز را توضیح دهم و آن لحظه تنها حسی که داشتم ، پپشیمانی بود و بس ! شاید آن شماره ، ربطی به پدر و مادرم نداشت و یک یادداشت معمولی بود ؛ پس گفتن همه اطلاعاتی که داشتم ، عقلانی به نظر نمی رسید . مرد میانسال پشت خط دوسه باری "همدان" را زیر لب زمزمه کرد و بعد با لحنی که شک به وضوح در آن به گوش می خورد پرسید : مرد_دوقلو ها ؟ دوقلو ها ؟ چگونه یک غریبه می توانست از شماره ناشناس و کلمه همدان به این نتیجه برسد ؟ پس وجود آن شماره تلفن بی حکمت نبود . صدایم را صاف کردم و قاطعانه پاسخ دادم : نیما_بله ! با کمی مکث صدایش را شنیدم : مرد_یادداشت می کنی ؟ چه چیزی را یادداشت می کنم ؟! ناخودآگاه کاغذ و خودکاری دست و پا کردم و گفتم : نیما_بفرمایید ؛ یادداشت می کنم . شماره تلفنی را که را خواند نوشتم اما پیش از آن که چیزی بگویم و تشکری روانه زبانم کنم مرد آرام تر از قبل گفت : مرد_کاش می تونستم چیزی بگم ! ولش نکنین پسرم ، پیگیر باشین ! خدا نگهدارتون ! و قبل از خداحافظی من تلفن را قطع کرد . بدبختی هایم کم بود ، این هم اضافه شده بود ! هر روز بدتر از دیروز ! تنها امیدم هم خدا بود و بس ...
  13. چرا افزودن عکس از آدرسو نزدی ؟ همه خوشگل بودن مخصوصا هاله و امیر 💜💙💚💛❤ نیما ام خوشگله ولی من ندوست 😞 همین : / موفق باشید
  14. نمی دانم حلقه اشکی که در چشمانش دیدم ، توهم بود یا حقیقت ! نگاهش را به سمتی دیگر سوق داد و لبش را گاز گرفت .  

    ثمین_پیمان نه !

    در چشمانش دقیق شدم :

    مانی_پس ؟

    کاش عمرم قبل از  جمله بعدی اش تمام می شد ؛ کاش ! 

    ثمین_برادرت ؛ نیما !

    بعد از اینکه عبارت اش را تمام کرد بلافاصله کیفش را برداشت و به سرعت از در کافه بیرون رفت .

    رمان" توهم دوگانگی "

     

×
×
  • اضافه کردن...