رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Şąbą Yąrï

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    279
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

650 Excellent😃😃😃😃

درباره Şąbą Yąrï

  • Other groups گرافیست
  • درجه

  • تاریخ تولد 29 شهریور 1383

آخرین بازدید کنندگان نمایه

458 بازدید کننده نمایه
  1. پارت29_نیما_حال باید سامانی به ذهن آشفته ام می دادم اما هیچ نقطه ای برای شروع پیدا نمی کردم . فکر های مختلف از چندین جا هجوم آورده بودند و چون خوره مغزم را می خوردند . نه راهی برای ادامه دادن بود و نه دوربرگردانی برای بازگشت ؛ نیما هر روز بیش از پیش فاصله می گرفت و من قلق نگهداشتن و برگرداندنش را نمی دانستم . من تک و تنها مانده بودم در راهی که ادامه دادن می طلبید با برادری که دل شکسته اش وبال گردن من بود و ثمینی که انگار ، هیچ جوره کناره گیری نمی کرد ؛ با پدر و مادری که نه دیده و نه می شناختمشان و نمی دانستم کجا هستند . و یک شماره تلفن که نمی دانستم مربوط به کجا و چه کسی است . تنها راهی که برای آزادی از این فکر ها می شناختم مواجه شدن با آن ها بود پس نامه دوم را از زیر کوهی از کاغذ پیدا کرده و شماره بی نام و نشان را وارد تلفن همراهم کردم . از پیش شماره مشخص بود که نه مربوط به همدان است و نه تهران ؛ شماره ای که عمو ناصر هم از آن اظهار بی اطلاعی کرده ولی خیلی بر زنگ زدن به آن تاکید کرده بود . نکته جالب توجه این بود که برعکس سن تقریبا زیاد نامه ، شماره ثابت نوشته شده جدید بود و نمی توانست به قدیم مربوط شود . بعد از چند بوق صدای بم و مردانه ای در گوشم پیچید که گرد زمان کمابیش بر رویش نشسته بود . نیما_سلام مرد_سلام ؛ بفرمایید نیما_من ، من از همدان مزاحمتون میشم نمی توانستم همه چیز را توضیح دهم و آن لحظه تنها حسی که داشتم ، پپشیمانی بود و بس ! شاید آن شماره ، ربطی به پدر و مادرم نداشت و یک یادداشت معمولی بود ؛ پس گفتن همه اطلاعاتی که داشتم ، عقلانی به نظر نمی رسید . مرد میانسال پشت خط دوسه باری "همدان" را زیر لب زمزمه کرد و بعد با لحنی که شک به وضوح در آن به گوش می خورد پرسید : مرد_دوقلو ها ؟ دوقلو ها ؟ چگونه یک غریبه می توانست از شماره ناشناس و کلمه همدان به این نتیجه برسد ؟ پس وجود آن شماره تلفن بی حکمت نبود . صدایم را صاف کردم و قاطعانه پاسخ دادم : نیما_بله ! با کمی مکث صدایش را شنیدم : مرد_یادداشت می کنی ؟ چه چیزی را یادداشت می کنم ؟! ناخودآگاه کاغذ و خودکاری دست و پا کردم و گفتم : نیما_بفرمایید ؛ یادداشت می کنم . شماره تلفنی را که را خواند نوشتم اما پیش از آن که چیزی بگویم و تشکری روانه زبانم کنم مرد آرام تر از قبل گفت : مرد_کاش می تونستم چیزی بگم ! ولش نکنین پسرم ، پیگیر باشین ! خدا نگهدارتون ! و قبل از خداحافظی من تلفن را قطع کرد . بدبختی هایم کم بود ، این هم اضافه شده بود ! هر روز بدتر از دیروز ! تنها امیدم هم خدا بود و بس ...
  2. سلام منم میخوام شرکت کنم تموم شده ؟
  3. Şąbą Yąrï

    عکس شخصیت های رمان کی میتونه باشه؟

    چرا افزودن عکس از آدرسو نزدی ؟ همه خوشگل بودن مخصوصا هاله و امیر 💜💙💚💛❤ نیما ام خوشگله ولی من ندوست 😞 همین : / موفق باشید
  4. نمی دانم حلقه اشکی که در چشمانش دیدم ، توهم بود یا حقیقت ! نگاهش را به سمتی دیگر سوق داد و لبش را گاز گرفت .  

    ثمین_پیمان نه !

    در چشمانش دقیق شدم :

    مانی_پس ؟

    کاش عمرم قبل از  جمله بعدی اش تمام می شد ؛ کاش ! 

    ثمین_برادرت ؛ نیما !

    بعد از اینکه عبارت اش را تمام کرد بلافاصله کیفش را برداشت و به سرعت از در کافه بیرون رفت .

    رمان" توهم دوگانگی "

     

  5. Şąbą Yąrï

    نقد اشعار آزادی

    نفیسه جونم سلام ✋ شعرهاتو خوندم و حسابی لذت بردم ❤ فقط یه نکته ☝ شعر وقتی شعر درست و بی خللیه که تمام کلماتش نوشتاری باشن نه گفتاری ؛ پس بهت پیشنهاد می کنم بین کلمات با مفهوم و زیبات از کلمات گفتاری استفاده نکن . راه پیشنهادی من برای وزین و مقفی تر شدن شعرات استفاده از بخش کردنه ، بر وزن فعل ، یا تتن تن که حتما باهاشون آشنایی داری 💛 بین شعرات خیلی از مصرع " روزگاری بغلش خفته در آغوش تو بود " خوشم اومد💚 امیدوارم جسارت منو برای نقدم ببخشی 💙 جوهرت خوشرنگ و قلمت مانا 💜 اگر دوست داشتی سری هم به شعرای من بزن💕 مجموعه اشعار از برای من
  6. آوین جونم سلام شعراتو خوندم و حسابی لذت بردم ❤ قالب های شعریو یبار مطالعه کن ببین شعرات به کدومشون نزدیک تره ؛ بعد که قالب شعراتو دقیق انتخاب کردی ، سعی کن در قالب قوانین و دستورات اون قالب شعری شعر بگی و شعرای قبلیتو ویرایش کنی به نظر من شعرات به نیمایی نزدیک ترن ؛ اگر اینجوریه هم باید قافیه داشته باشی هم وزن ؛ عنصر خیال رو هم داری ، فقط باید یه سری بیتاتو ویرایش کنی و بهشون وزن و قافیه بدی خیلی دوست دارم نظرتو در مورد شعرام بدونم مجموعه اشعار از برای من
  7. Şąbą Yąrï

    رنگ چشمت؟ رنگ زلفت؟

    گیسوانم چوشب است ، چشم هایم هم چو زلفم مشکیند : ) شعرو کیف کنین : /
  8. سلام بله جامونده : ) ممنون از دقت و توجهتون ❤ یاعلی
  9. کاشکی حبس ابد می خوردم ؛ در زمانی که نگاهت خندید : )
  10. مرسی تازه رمانتم خوندم عالیهههه 😉👌
  11. پارت28 ***************************************************** مقابل ثمین روی صندلی چوبی منبت کاری شده کافه نشستم و زیر لب سلام دادم . ثمین _ سلام ؛ گفتم بیای این جا تا تکلیف یه سری چیزا رو روشن کنیم . و نگاهش را بالا آورد و به من دوخت . لب هایم به پوز خندی کش آمدند و با لحن بی تفاوتی پاسخ دادم : مانی_خب روشن کنیم ! از وقتی عکس هایش را با آن پسرک جلف که به گمانم نامش پیمان بود دیده و صحبت هایش را شنیده بودم حس نفرت خفیفی را نسبت به او در دلم احساس می کردم . نفسش را با صدا بیرون داد و با نگاهی که برایم بیش از حد غریب می نمود ادامه داد : ثمین_من .... من و تو ......من تو نمی تونیم به هم علاقه داشته باشیم چون من یکی دیگه رو می خوام و اونم منو .. دوست داره و .... و اینکه هر چه پیش می رفت سرش را بیشتر پایین می انداخت . چه زحمتی هم می کشید برای گفتن حقیقت هایی تلخ که وجود مرا پیش از این به بند کشیده بود . نمی خواستم آن قدر زجر بکشد پس خودم جمله اش را کامل کردم و ای کاش هرگز آن کلمات را نمی گفتم . کاش اصلا درخواست ثمین را رد می کردم و ای کاش ویرانه قبل از جمله بعدی ثمینم را به آتش نمی کشیدم . ویرانه بهتر از خاکستر بود . مانی _ می دونم ! نگاهش را تا چشمانم بالا کشید . گویی از باری که بر دوش داشت کم کرده بودم ؛ اما با جمله بعدی برق چشمانش دگر بار خاموش شد . مانی _ یادته دفعه قبلی که رفتیم رستوران گفتم دوستت دارم ؟ حالا من به خاطر کسی که دوسش دارم کنار می کشم . به خاطر تو و به نفع پیمان ! اسمش پیمانه ، نه ؟ نمی دانم حلقه اشکی که در چشمانش دیدم ، توهم بود یا حقیقت ! نگاهش را به سمتی دیگر سوق داد و لبش را گاز گرفت . ثمین_پیمان نه ! در چشمانش دقیق شدم : مانی_پس ؟ کاش عمرم قبل از جمله بعدی اش تمام می شد ؛ کاش ! بعد از اینکه عبارت اش را تمام کرد بلافاصله کیفش را برداشت و به سرعت از در کافه بیرون رفت : ثمین_برادرت ؛ نیما !
  12. پارت 27_مانی_هفته قبل نیما خیلی برهم ریخته بود و آشفتگی اش را هرکسی می فهمید ؛ من که جای خود داشتم . سنگ هایم را با خودم واکنده بودم و هر چند که خیلی سخت و طاقت فرسا بود ؛ اما می خواستم ثمین را از دلم بیرون بیاندازم . شاید اگر واقعاً دوستش نداشتم و عاشقانه نمی پرستیدمش برایم دل کندن آسان تر می بود . اما کار از کار گذشته و من با شناختی که از خودم داشتم می دانستم تحمل ثمین هرچند که پیمان را دوست نداشته باشد و فقط یک فرد اجیر شده باشد ؛ با این حد از دورویی و دروغگویی از من بر نمی آید . فرد درونگرایی نبودم اما خیلی کم پیش می آمد کسی بفهمد چقدر شکسته ام . نمی توانستم مشکلم را بیان کنم و انرژی ام را چه مثبت و چه منفی ، با خنده و شوخی تخلیه می کردم . هر چند خنده هایم هم همیشه واقعی نبودند . تحمل ناراحتی و درماندگی اش را نداشتم ؛ نیما ، تنها کسی بود که نگفته می فهمید یک جای کارم می لنگد . نگرانم بود و من خوب حالش را می فهمیدم اما عشق هم ، چیزی نبود که به این سرعت دست از سرم بردارد . لباس های خانگی ام را با همان لباس هایی که صبح پوشیده و به آزمایشگاه رفته بودم تعویض کردم و سوییچ پژوی بابا را برداشتم . هنوز ماشین را روشن نکرده بودم که زنگ تلفن همراهم بلند شد . ثمین ؟ این ساعت از ظهر با من چه کار می توانست داشته باشد ؟ شانه ای بالا انداختم و " پاسخ " را لمس کردم . مانی_ سلام ثمین_سلام ؛ باید ببینمت چه کار مهمی بود که ثمین پر حرف آن روز ها سلام نکرده پایش را وسط می کشید ؟ با تعجب و سرگردان گفت و گو را ادامه دادم . مانی_ باشه . اتفاقا الان بیرونم ثمین_ پس آدرسو برات می فرستم . خدا حافظی نکرده بودم که تماس را قطع کرد . چند ثانیه بعد نشانی کافه ای در مرکز شهر را برایم ارسال کرد که فاصله چندانی با خانه نداشت ؛ ماشین را روشن کردم و راه افتادم .
  13. اعظم جونم سلام ببخشید که کمی دیره ولی رمانتو دنبال می کنم ❤ ازین که دوست خوشگل و مهربونو نویسنده ای مثل تو دارم خیلی خوشحالم💛 تا اینجا مشکلی نبود یا اگر هم بوده رفعشون کردی حرفی نیست💚 من که حسابی از رمانت خوشم اومد 💙 جوهرت خوشرنگ و نثرت مانا 💜 پایین پارتای جدیدت لطفا تگم کن مرسی
  14. ...قاضی آن روز های من به جرم گناه ناکرده حکم می برید ؛ هیچ کس هم نبود برایم وکیل بگیرد . ثمین خود پاپوش دوخته و شکایت کرده بود و من کنج زندان قضاوت های نابه جای مانی بی شک می پوسیدم . روزگار هم بر علیهم مدرک جور می کرد و من می ترسیدم سر برادریمان ، بالای دار برود ...

    https://forum.98iia.com/topic/5958-رمان-توهم-دوگانگی-şąbąyąrï-کاربر-انجمن-نودهشتیا/page/2/

  15. آها ! اشتباهه شما درست می فرمایین ممنون از دقت و توجهتون ❤
×
×
  • جدید...