رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Sahar_frr

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    82
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

116 Excellent😃😃😃😃

درباره Sahar_frr

  • درجه
    💚💚💚
  • تاریخ تولد 9 آذر 1378

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. تولدت مبارک🌹

  2. Sahar_frr

    به نظرت میتونی انجامش بدی؟!

    نع😐 صندلیو از زیر مدیر مدرسه کشید😀😂
  3. Sahar_frr

    دوتا چیز بگین یکیشو انتخاب کنیم

    کریسمس قورمه سبزی یا فسنجون؟؟
  4. از پشت سر بهش نگاه میکردم،هیکلی،موهای مشکی ژولیده،دستش رو به سمت جلو گرفته بود و توش اسلحه بود و انگاری داشت با یکی حرف میزد آروم آروم به سمتش رفتم که یک هو صدای شلیک مصادف شد با افتادن اون مرد هیکلی،جیغ بلندی زدم و از خواب پریدم در به شدت باز شد و مردی اسلحه به دست وارد شد و فریاد زد: از جات تکون نخور هیچ راه فراری نداری،اسلحتو آروم بزار روی زمین و دستهاتو بگیر بالای سرت از شدت ترس و بهت سریع از تخت اومدم پایین و دستهامو گرفتم بالا مرده نگاهی بهم انداخت و با تعجب آروم آروم دست هاشو آورد پایین،پوفی کشید و به موهاش چنگ زد مرد:تو چرا جیغ کشیدی؟ با ترس دست هامو آوردم پایین و بهش زل زدم من:خواب بد دیدم
  5. Sahar_frr

    سه حقیقت

    ۱۱ ۱۲ ۱۷
  6. Sahar_frr

    سه حقیقت

    آره😔 نمیشناسمت😶 بزرگترین ترس من از انواع پله هست مخصوصا پله برقی🤐😬
  7. یه دستم رو به سمت ساختمون گرفته بودم و با دهنی باز بهش خیره بودم و پلکم هر چند ثانیه یک بار میپرید دایان هم دست کمی از من نداشت،بنده خدا هنوز یه پاش توی ماشین بود و یه پاشم حالت خمیده بیرون آروم آروم دهنم رو بستم و با ترس و لرز رفتم سمت خونه،خونه نبود که خرابه بود!چهارتا تخته نصب کردن بهم فکر کردن هنر کردن خیلی با دقت راه میرفتم تا روی سوسک مرده های حیاط پا نزارم،دایان هم از ماشین پیاده شد و خودش رو بهم رسوند دایان:من مطمعنم این خونه جن زدست! من:شک نداشته باش به در خونه رسیدیم و دایان زنگ رو زد حدود دودقیقه بعد در باصدای خیلی بدی باز شد یه پسر حدودا ۱۸ ساله توی چهارچوب در نمایان شد پسره دستی به یقه لباسش کشید با یه ژست خفن تا اومد حرف بزنه یهو یه چیزی تالاپ خورد توی سرش و پخش زمین شد نمیدونم میدونید یا نه؟ولی من کلا آدم بیشعوری هستم و همین باعث شد بلند بزنم زیر خنده که دایان چپ چپ نگاهم کرد و رفت سمت پسره پسره:آی مامان،آی کجایی ببینی پسرتو کشتن،آی دایان دست پسررو گرفت و بلندش کرد و همونطور که لباسشو میتکوند گفت: حالا انقدر گریه و زاری نکنی تو مردی مثلا بچه جان پسره هم لبشو گاز گرفت و چیزی نگفت یه نگاه به پایین پاش کردم که دیدم یه تیکه چوب افتاده روسرش نگاهیی به بالا انداختم که دیدم بله چوب از سقف کنده شده پسره دستش رو جلوی دایان گرفت و گفت: خوش اومدید،شما باید خبرنگار ها باشید،من مرتضی هستم دانشجوی گرافیک واسه کمک به شماها اومدم البته دان ۳ کاراته هم دارم اول دایان و بعد من باهاش دست دادیم و خودمونو معرفی کردیم مارو به داخل تعارف کرد و اتاق هر کدوممون رو نشون داد و گفت که مامور های مخفی شب میرسن و تا اون موقع استراحت کنیم
  8. میگفت وقتی یک بار یک چیزی رو برای اولین بار باکسی تجربه کنی و بهت حس خوبی داده باشه،دیگه تا ابد اون چیز به اسم اون آدم سند زده میشه،که هزاربارم با هزارتا آدم دیگه تجربه اش کنی،دیگه هیچوقت حس اون بار اول رو بهت نمیده♡🍂🥀

  9. سلامممممممم نودهشتیااااااااا اینجانب سحر فرفره هستممم ۱۵ ساله از تهران عاشقققق و دیوانه و دلباخته نویسندگیم اهل فاز منفی و دپرسی نیستم و کلا تو کار انرژی مثبتم پس اگه خواستی یوخده انرژی بگیری منو فراموش نکن عجقول رمان درحال تایپم:دنیای وارونه خوشحالللللل میشم دنبالم کنید خوب دیگه عرضی ندارم😆باعیز گوگولیا @Sahar_frr
  10. سلام عشقولییییی خوش اومدی به سایت♡ دخی این حرفا چیه میزنی؟هرکسی میتونه بهترین باشه اول بسم الله موقع نوشتن اعتماد به نفستو ببر بالااااااااا و بعد شروع کن به خلق آثار و رمانای جیگررررررر منتظر رمانت هستم حتما وقتی شروع به نوشتن کردی بهم خبر بده عاشقتم ماچ ماچ تالاپ تالاپ بوس بوس😘😘😂 بای
  11. Sahar_frr

    یه قسمت از آهنگی که دوست داری و بنویس .

    اگه دلت بخواد بری نمیذارم اصلا عشقم زوریه نمیشه که از من دل بکنی بری از همه تو سری ببین کار خدا رو غمت نباشه من عاشقتم حواست به عشقت باشه یه کم #مهردادجم:غمت نباشه
  12. چرااا شلیل نبوددددددد😭
  13. وای مرسی برای کمکت خودمم مونده بودم که چجوری علائم نگارشیو بنویسم آمم خوب واقعا هدفی ندارم تنها هدفم خندوندن بقیه هست برای خلاصه هم فکر میکنم ببینم چی به ذهنم میرسه راستش خسته شده بودم از رمان های عاشقانه برای همین هم تصمیم گرفتم این رمانمو انقدر طنز بنویسم که عاشقونه نباشه ولی خوب نظرم عوض شد و باید بگم عاشقونه هم هست بازم ممنون برای کمکت امیدوارم رمانم مورد پسندت قرار بگیره❤
  14. "دوساعت بعد" یه نگاه به حسینی و بعد به ماشینش انداختم،حسینی کلافه عینکشو از روی چشمهاش برداشت و گفت: _نمیخوای سوار شی؟ باصداش از بهت دراومدم و بی اراده انگشت اشارمو گرفتم سمت ماشینش و گفتم: _این...این چیه؟ گنگ بهم خیره شد و متعجب یه نگاه به سرتا پام انداخت حسینی:تاحالا ماشین ندیدی؟؟مرتضوی مطمعنی سرت جایی نخورده؟حالت خوبه؟ من:اه چقدر حرف میزنی،منظورم اینه میخوای بااین بریم؟این که خیلی داغونه! حسینی:مال شرکته این،حالام سوار شو بریم دیر شد دختر با اکراه سوار ماشین شدم و حسینی راه افتاد من:خب،جناب حسینی به نظرت مسخره نیست که همدیگرو با فامیلی صدا کنیم؟ حسینی:چرا خب،من دایان هستم ۲۶ساله از کالیفرنیا آمریکا با قسمت آخر حرفش یهو پقی زدم زیر خنده اونم همراهیم کرد،خندیدنمون که تموم شد دستمو جلوش دراز کردم و با اون لبخند اوجملام گفتم: _منم آنیل ۲۳ ساله از ناف تهرون تک خندی کرد و بهم دست داد،سرم رو خم کردم و از توی سبد زیر پام میوه برداشتم و پوست کندم میوه هارو دونه دونه میزاشتم توی دهن دایان و باهاش صحبت میکردم من:خب تاحالا رفتی کرمانشاه؟جای قشنگی هست؟ دایان:آره،راستش من قبل گرافیک توی کرمان باستان شناسی میخوندم من:اوه پس آقا یه پا باستان شناسه لبخند کوچولویی زد و دیگه چیزی نگفتیم
×
×
  • جدید...