رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Fati_magha

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    537
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Fati_magha در 3 مرداد

Fati_magha یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

522 Excellent😃😃😃😃

درباره Fati_magha

  • درجه
    ❤❤❤
  • تاریخ تولد 6 شهریور 1383

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,236 بازدید کننده نمایه
  1. پارت_48 رونا دور تا دور یه میز نشسته بودیم و آتا داشت درباره عکس های که ریما فرستاده بود برام توضیح میداد. -خب بچه ها ماموریت ما از دوشنبه به طور جدی شروع میشه ما باید هر طور که شده جلوی قاچاق دختر رو بگیریم که اگه اینطوری نشه اولین قدم ما با شکست مواجه میشه پس حواستون رو درست حسابی جمع کنید. از میز کنفراس فاصله گرفت و بچه ها آماده رفتن شدن. مایکل موسویان قرار بود یه مهمونی بگیره که آراز قرار بود دوست پسره من باشه. آتاناز قرار بود با متین بره. ریما قرار بود با رسول بره. آیلار قرار بود با چاووش بره. توی اون‌ مهمونی دختر را رو به نمایش میزاشتن و کله گنده ها توی اون مهمونی بودن. کسایی که امنیت کشور رو به خطر مینداختن. من و آراز قرار بود باهم بریم برای خرید وسایل و شنود این‌ چیز ها چون بچه ها کار داشتن.
  2. پارت_47 نَویسا میخواستم از ورزشگاه بیام بیرون که سعید جلوم رو گرفت و گفت: -ماشین دارین. سرم به علامت منفی تکون دادم و گفتم: -نه ماشین نیاوردم آتا با محمد اینا رفت منم با آتاناز اومده بودم. سعید با لبخند گفت: -خوب بیا من میرسونمت. -نه مرسی ممنون خودم میرم. با اسرار های سعید سوار ماشین سعید شدم و سعید حرکت کرد. **** سعید جلوی یه کافه نگه داشت با تعجب نگاهش کردم و که گفت: -نمیخوای تا اینجا که اومدی مهمون من باشی. با لبخند پیاده شدیم و به سمت کافه رفتیم. روی صندلی های چرمی شکلاتی رنگ نشستیم سعید به خاطر اینکه کسی اون رو نشناسه توی گوشه ترین قسمت کافه نشسته بودیم
  3. پارت_46 ریما خودم رو پرت کردم رو صندلی که چشمم خورد به چندتا پوشه روی میز با کنجکاوی به سمت پوشه ها رفتم و اونا رو برداشتم. نگاهی به اطراف انداختم کسی نبود یکی از پوشه ها رو باز کردم و داخلش رو نگاه کردم. توش عکس چندتا دختر بود زیرش مشخصات دخترا رو نوشته. پوشه بعدی رو‌نگاه کردم درباره قاچاق دختر نوشته بود. پوشه سوم درباره زمان و مکان و قاچاق نوشته بود. سریع چندتا عکس گرفتم و پوشه ها رو بستم. گوشیم رو باز باز کردم و عکس ها رو ایمیل کرد رو صفحه اصلی سایت امنیت. چند دقیقه بعد بچه ها اومدن داخل امیر اومد جفت من نشست‌. زیر چشمی نگاش کردم که گفت: -چیزه...میگم...من میخوام برم بیرون اگه خواستین شما هم تشریف بیارید. این حرفا از این بعید بود چیشد پس چرا اینطوری شد اصلا باهاش برم یا نرم بعد از کمی فکر کردن تصمیم گرفتم که باهاش برم چون من که بالاخره باید به یکی نزدیک میشدم تا بتونیم ماموریت رو به خوبی پیش ببریم تا از این جا هر چه زود تر خلاص بشیم. باید هرچه زودتر بریم پلان بعدی ماموریت تا هرچه زودتر این آدما رو دستگیر کنیم. روبه امیر کردم و گفتم: -اره میام باهاتون فقط میشه بگید کجا میخواییم بریم. امیر با لبخند گفت: -یه رستوران دنج هست من همیشه میرم اونجا اگه خواستی باهم میتونیم بریم من خودم میام دنبالت. لبخندی زدم و چیزی نگفتم
  4. پارت_45 آیلار با صدای جیغ آتاناز همه به سمت صدا آتاناز رفتیم. اما با چیزی که می دیدم از خنده ترکیدم. آتا باهاش چفت محمد موسوی کرده بود و محمدم سعی داشت آتا رو از خودش جدا کنه. فرهاد قائمی و یَلی هم از خنده پخش زمین شده بودن. آتا و محمد از بچگی باهام بزرگ شده بودن و محمد گاهی آتا رو سر تمرین میبرد به خاطر همین آتا با بچه ها آشنا شده بود. روبه فرهاد قائمی کردم وگفتم: -سلام آقای قائمی شما کجا اینجا کجا. فرها با خنده گفت: -اومده بودم سردار رو ببینم که بچه هام باهام اومدن والا من اگه می دونستم این عجوزه اینجاست به گورم میخندیدم بیاییم اینجا. زدم زیر خنده تنها کسی که توی جمع اخم مهمون صورتش بود سردار بود یَدی با خنده اومد جلو گفت: -عه آیلار خانم شمام که با این استاد اینجایین. آتاناز از بغل محمد اومد پایین و پرید رو کله یَدی و موهاش کشید.با فرهاد داشتم صحبت می کردم که مهدی اومد بازوم گرفت و منو کشید کنار. با اخم نگاهم کرد و گفت: -ببخشید مزاحم وقت شریفتون شدم نزاشتم با فرهاد جونتون صحبت کنید. وا این پسره هم که جنی شده ها قاط داره. از لحن مهدی خندم گرفته بود ولی خودم رو کنترل میکردم که نپاچم از خنده. با زوری که داشتم می زدم که خندم رو کنترل کنم گفتم: -داشتم ظرف میشتم خوب داشتم حرف میزدم دیگه مگه ندیدی. مهدی چشماش رو بست که خشمش رو کنترل کنه و گفت: -بعله دیدم چه سر و صدای راه انداخته بودین همیشه عادت دارین با پسرا اینقدر گرم بگیرین. تا خواستم جوابش رو بدم صدای داد محمد بلند شد به سمتش رفتیم که دیدم آتاناز داره محمد رو دنبال میکنه روبه فرهاد کردم و گفتم: -آقا فرها چیزی شده خوب جلوی این ها رو بگیرید دیگه الان هم دیگه رو میکُشن. فرهاد زد زیر خنده و گفت: -نگران نباشید آیلار خانم اینا کار های همیشه گیشونه آلان یا آتا، محمد میکشه یا محمد، آتا رو میکشه و ما راحت میشیم. خودش و یَلی باهم زدن زیر خنده .
  5. پارت_44 یسنا وارد ورزشگاه شدم خبری از علیرضا نبود همه اومده بودن دخترا بالا سر بچه ها بودن منم نشسته بودم روی نیمکت که احساس کردم کسی کنارم نشست رو برگردونم که با علیرضا مواجه شدم با دیدنش انگار دنیا رو بهم داده بودن. با صدای که منو تا نا کجا آباد برد گفت: -چرا تنها نشستی. لبم رو با زبون تر کردم و گفتم: -همه کارام رو انجام دادم تو چرا اینجا نشستی برو پیش دوستات دیگه. لب باز کرد وگفت: -دلم‌ نمی خواست اونجا باشم اخه تو اونجا نبودی که اگه طوریم شد کمکم کنی. بلند شد رفت منو رو تو هپروت باقی گزاشت یعنی‌ چی معنی حرفش چی بود چرا این رو گفت. با ذهن درگیر رفتم سر تمرین مرتضی افتاد روی زمین به سمتش دویدم بچه ها که دیدن من رفتم کنار مرتضی مشغول کارشون شدن. با حرص گفتم: -چلغوز چرا حواست به خودت نیست الان اگه پات بشکنه بری دکتر بگه فلج شدی نتونی فوتبال بازی کنی... پرید وسط حرفم وگفت: -چه خبره ته یه خدایی نکرده چیزی نگی ها مستقیم من رو بفرست زیر خاک. با این حرفش جفتی زدیم زیر خنده میمون در هر شرایطی دست از چرت وپرت گویی هاش بر نمی داشت. به پاش اسپری زدم که سوزش پیدا کرد دستشو انداخت رو بازوم وگفت: -چه خبره نکنه واقعا میخوای من بکشی‌ با صدای علیرضا به خودم اومدم: -خیلی داره بهتون خوش میگزره اگه امکانش هست زود تر تمومش کنید تمرین مونده. بعد نگاه بدی به مرتضی کرد. مرتضی با تعجب گفت: -این چش بود این که همیشه با همه خوش رفتاره چیشد چرا اینطوری کرد. شونه از ندوستن بالا انداختم. با صدای جیغ آتاناز سراسیمه به سمتش دویدم.
  6. پارت_43 سردار اصلا نمیدونم چرا اون حرفا رو بهش گفتم چرا برام مهم شد. صدای اسمس گوشیم بلند شد گوشی رو باز کردم به اسم فرستنده نگاه کردم نوشته بود مادر جان.لبخند روی لبام جا خوش کرد. پیام رو باز کردم نوشته بود: (-مادر جان زود بیا خونه ستاره تنهاس فدات بشم) پوف کلافه ای کردم بازم ستاره بعد الما دیگه به دختره دیگه ای فکر نمی کردم ولی انگار برام نقشه ها داشتن. نگاهی به آتاناز کردم چشماش رو بسته بود و نفس عمیق می کشید. با صدای بلندی سرفه کردم که یه تای چشماش رو باز کرد و گفت: -کاری داری. -ارع من دارم میرم پاشو توروم بروسونمت. چشماش رو کامل باز کرد وگفت: -ولی من ماشین آوردم. نچی کردم و گفتم: -بیا بریم من خودم ماشینت رو میام میارم. -اخه زحمت میشه چه کاری منم کمی بعد میرم. به اصرار های زیاد من آتاناز اومد داخل ماشین من. آتا اولین دختری بود که اینطوری هواش رو داشتم دلم میخواست کنارش باشم وقتی پسری بهش نزدیکش میشد عصبی میشدم حسودی میکردم. تحمل اینکه برای یه نفر دیگه باشه رو اصلا نداشتم فکر میکنم یه حس های درون من شکل میگیره یه حس شیرین که اصلا نمی خوام نابودش کنم میخوام مراقبش باشم
  7. نام رمان:پلیس های شیطون پسر های معروف نام رمان:فاطی مقاره
  8. Fati_magha

    پلیس های شیطون،پسر های معروف

    نام رمان:پلیس های شیطون،پسر های معروف نام نویسنده:فاطی مقاره
  9. پارت_42 آتاناز بیحال روی تخت دراز کشیدم همه ی مهمونا رفته بودن. آرتان هم توی اتاق خودش بود به آینده نامعلومم فکر کردم به این ماموریت پر پیج خم و زندگی پر فراز و نشیب خودم. فکرم رو به سمت سردار سوق دادم که چرا این همه باهم دیگه چپ افتاده بودیم. چرا از لج کردن باهاش لذت می بردم بر خلاف پسرای دیگه گرایش خاصی نسبت به سردار داشتم و دلیلش رو خودمم نمی دونستم. دلم هوای آزاد بیرون رو می خواست به سرم زده بود امروز برم بیرون هوا بخورم. از جام بلند شدم و لباسام رو عوض کردم. سویج ماشین رو برداشتم و از خونه خارج شدم خیابان های تهران حال و هوای دیگه ای داشت. نزدیک های خونه پارکی بود که تقریبا می شد گفت خلوته از ماشین پیاده شدم. راه پارک رو در پیش گرفتم وارد پارک شدم. روی نیمکت گوشه پارک نشستم و به مردم کمی توی پارک نشسته بودن نگاه کردم. احساس کردم کسی کنارم نشسته نگاه کردم دیدم سرداره. بی سر و صدا به روبه روم خیره شدم که صدای سردار بلند شد -این وقت شب اینجا چیکار می کنی. تنها اومدی نمیگی یه بلایی سرت میاد از کی تاحالا این نگران من شده بود. نمی خواستم دوباره دعوا کنیم و‌اعصابم دوباره داغون بشه بزنم شل و پلش کنم. آروم جواب دادم: -هوای خونه خفه بود اومدم کمی قدم بزنم تا ذهنم آزاد بشه. سردار بی حرف به روبه روش خیره شد گوشیم زنگ خورد از داخل جیبم درش آوردم و جواب دادم‌. صدای داد آرتان توی گوشم پبچید اخ پرده گوشم پاره شد. با خنده گفتم: -چته خر خاکی چرا داد می زنی. با صدای بلند گفت: -کدوم گوری هستی تو. ولوم صدام رو آوردم پایین و گفتم: -دورت بگردم تو پارک نزدیک خونه ام آلان میام. آرتان بی حرف قطع کرد من باز رفتم تو فکر. صدای سردار باز منو از فکر کشید بیرون. -میگما تو چرا اینقدر با من لجی با همه خوب رفتار می کنی ها ولی به من که می رسی میشی کوه غرور و غد بازیات شروع میشه.
  10. پارت_41 عسل تولد آتا خیلی خوب داشت برگزار می شد. آتیش سوزندن های هر سال دوباره شروع شده بود بچه ها که تازه وارد جمع ما شده بودن با تعجب داشتن ما رو نگاه می کردن. خب بایدم تعجب کنن فکر کردن دیوونه ایم. آرش از اون سر داد زد: -بسته دیگه کیک بیارید بخوریم پاشیم بریم. آتا پشت چشمی نازک کرد وگفت: -اول کادوت. آرش جعبه ای داد دست آتاناز آتا مثل چی در جعبه رو باز کرد یه گردنبد خیلی خوشگل که روش لگوی پرسپولیس حکاکی شده بود. آتا زوق زده پرید بغلش کرد.آرش هم غافلگیر شد کم مونده بود پخش زمین بشن دوتاشون. همه کادو هاشون رو دادن نوبت رسید به کادوی آرتان با گفتن "بیارید تو" یه موتور مشکی با یه دست لباس موتور سواری رو آوردن داخل آتا میخ موتور بود. یهو پرید بغل آرتان. آرتان در گوشش گفت: -دنیام تولدت مبارک زندگی آرتان به تو بنده. محکم تر از قبل بغلش کرد که زدم تو سر آرتان که آرتان گفت: -خیر ندیده چرا آدم نمیشی عین گاو حمله میکنی. چشم غره رفتم وگفتم: -میمون بسته دیگه یه ساعت هم دیگه رو میچلونید یکی ندونه فکر میکنه چه قدر باهم خوبید. صدای خنده جمع بلند شد
  11. پارت_40 آتاناز خیلی خوشحال بودم دوستام رو توی دنیا با هیچی عوض نمی کردم. اکرم و بیرو کنار هم نشسته بودن سعید عزت الهی و علیرضا جهانبخش و مرتض پورعلی گنجی کنار هم ایستاده بودن مهدی هم با سردار بود من کنار سروش و آدام همتی و آرتان ایستاده بودم یاشار به سمت دستگاه پخش رفت با آهنگی که گزاشت همه از خنده ترکیدیم. آهنگ تو مثلی گلی رو گزاشته بود یه آهنگ قدیمی بود که فوق العاده ادم رو برای رقص تحریک می کرد. من ،ریما،آیلار،آیناز ورونا پریدیم وسط عسل که دید ما وسطیم دست یسنا رو گرفت اومدن وسط نَویسا هم فیلم می گرفت. "تو مثل گلی،ناز و خوشگلی" "با این‌ همه درد ای یار درمون دلی" "با عشوه ناز دل رو می بری" "هیچی نمی خوام ای یار وقتی با منی" "من به یاد تو دل سپرده ام" "من به عشق تو ای یار سر سپرده ام" "دور از تو دلم غصه ها داره" "با بودن تو این دل پروا نداره" "تو مثل گلی ناز خوشگلی" "با این همه درد ای یار درمون دلی" "با عشوه ناز دل رو می بری" "هیچی نمی خوام ای یار وقتی با منی" (تو مثل گلی ناز و خوشگلی) یاشار اومد وسط دست منو گرفت ادا در آورد از خنده روده بر شده بودیم من اگه این پسر عمو رو نداشتم که پیر می شدم‌. بچه ها از خنده ترکیده بودن من چهار تا عمه دارم 3تا عمو 3تا دایی و سه تا هم خاله دارم نازنین نسترن نیما بچه های عمه زری بودن. سینا و سوگل سارا بچه های عمه زینب بودن. عسل و عرشیا بچه های عمه زهرا بودن. ملیکا و ملینا محمد دختر های عمه زیبا بودن. رونا و آرش بچه های عمو سهراب بودن. یاشار و خشایار پسر های عمو سپهر بودن. آراد و آرام بچه های عمو رضا بودن نیما و نگار بچه های خاله زهره بودن هانیه و هیراد و هیوا بچه های خاله ناهید بودن. بیتا و نفس دختر های خاله مهناز بودن. شایان و شاهین بچه های دایی حسن بودن سودا و سامان هم بچه های دایی حسین بودن من یه دایی ته تغاریم داشتم که ازدواج نکرده بود وایمش سهیل بود از من چند سال بزرگتر بود حسابی باهم صمیمی بودیم. مامان من اسمش نرگسه‌ و بابای من اسمش سالاره.
  12. پارت_39 ریما همه توی خونه منتظر آتاناز بودیم همه اومده بودن حتی سردار ولی خود آتا نبود. یاشار با کلافگی از جا بلند شد وگفت: -پس این کجا موند چرا گوشیش رو جواب نمی ده. صدای چرخش کلید توی در نشان از اومدن آتا بود. با‌حال داغون وارد خونه شد اولین نفر آرتان بغلش کرد و گفت: -کدوم گوری بودی. آتا درحالی‌که آرتان رو از خودش جدا می کرد گفت: -خودتو نچسبون به من دوست دخترات بفمهمن منو دفن می کنن. بابای آتا از خنده ترکید اصلا خیلی پایه بودن. آرتان یه چشمش به مامانش بود یه چشمش به ما: -ببین مامان بیا آروم باشیم و صحبت کنیم‌ این یه زری زد دیگه‌ تو چرا باور میکنی. عسل با خنده گفت: -زن دایی این یه عجوزه ای که دنیا به خودش ندیده. رونا و هلی آتاناز رو به سمت بالا هدایت کردن منم به سمت پخش رفتم و زیادش کردم صدای کر کنده آهنگ فضا رو‌پر کرده بود‌. یاشار با رسول داشت ادا در می آورد آراز و متین یه گوشه مشغول صحبت کردن بودن. آتاناز از بالا اومد پایین از علیرضا خواسته بودیم بچه های پرسپولیس رو هم دعوت کنه آیناز سر از پا نمیشناخت به محض این که آدام رو دید ازش عکس و امضا گرفت. آلان آتاناز وسط سالن بود همه تولد آتاناز رو تبریک گفتن. آتاناز هم از همه تشکر کرد. نشسته بودم روی مبل که امیر اومد جفتم نشست. نیم‌ نگاهی به امیر‌ انداختم چیزی نگفت منم بیخیال شدم آتاناز حسابی با آدام همتی و سروش رفیعی گرم گرفته بود. امیر گفت: -داری چی کار میکنی. پوکر بهش نگاه کردم وگفتم: -دارم اتم کشف می کنم.
×
×
  • اضافه کردن...