رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Fati_magha

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    462
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Fati_magha در 3 مرداد

Fati_magha یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

404 Excellent😃😃😃😃

درباره Fati_magha

  • درجه
    ❤❤❤
  • تاریخ تولد 6 شهریور 1383

آخرین بازدید کنندگان نمایه

830 بازدید کننده نمایه
  1. Fati_magha

    شیطنت های عاشقانه

    نه مشکلی نداره
  2. Fati_magha

    شیطنت های عاشقانه

    ببینید من مشکلی با ویرایش کردن ندارم فقط گوشیم وورد رو باز نمیکنه
  3. Fati_magha

    شیطنت های عاشقانه

    ببخشید وورد تو گوشی من باز نمیکنه تا درست کنم به ویراستارم گفتم
  4. Fati_magha

    معادله عشق

    مرسی
  5. Fati_magha

    معادله عشق

    😍😍
  6. Fati_magha

    معادله عشق

    نام نویسنده:فاطی مقاره نام رمان:معادله عشق @Fati_magha
  7. Fati_magha

    معادله عشق

    مرسی😍
  8. Fati_magha

    معادله عشق

    خیلی ممنون
  9. پارت_97 سروین دوماه بعد رو صندلی ارایشگاه نشسته بودم روزی که ارزوشو داشتم رسید.روزی که قرار بود عروس امیر بشم. ارایشگر اصلا نمیزاشت خودمو ببینم واین حسابی کفر منو در اورده بود. بعد از سه ساعت کارم تموم شد با کمک دستیار اراشگر لباسمو پوشیدم وتو اینه قدی خودمو تماشا کردم چه خوب شده بودم. رها ارایشم تموم شده بود وایشگر داشت موهامو درست میکرد بعد از این که ارایشگر گفت چه ماه شدی. به سمت اتاق پرو رفتم تا لباسمو بپوشم. تو اتاق پرو یه اینه قدی بود که خودمو دیدم چه ماه شده بودم اوا تو یه اتاق جداگانه بودم وداشتن موهامو درست میکردم داشتم عروس علیرضام میشدم کسی که دنیام بود ارایشگر با گفتن کارت تموم شد. از جام بلند شدم ولباس عروسمو پوشیدم شبیه عروسک شده بودم. هلیا منو سردار یک ماه پیش به خاطر کار سردار عروسی کردیم والان فقط برای مراسم دخترا اومده بودم لباس مجلسی بلندم تنم کردم وبا دست ازادم موهامو مرتب کردم من خوشبخت بودم چون سردار داشتم. ارمیتا با کمک کمک ارایشگر کفشامو پوشیدم بعدم لباس بلندمو از کاور در اوردم ومشغول پوشیدنش شدم. چه قدر خوشگل ناز شده بودم انیل ارایشگر موهامو اینقدر محمک میکشید که کم مونده بود موهام از ریشه کنده بشه معلوم نیست داره چه غلطی میکنه و تعریف کردن از این که خوشگل شدم فهمیدم کارش تموم شده. با کمک ارایشگر لباسمو پوشیدم ومنتظر شدم. رها پنچ ساعت بود زیر دست ارایشگر بودم وعذاب شب اول قبر بهم داده بود. با گفتن این که کارت تموم شده از جام بلند،شدم ولباسامو پوشیدم ومنتظر عشقم شدم. سروین اینم از داستان زتدگی ما پرماجرا بود ولی خوب اخر شدم برا امیرم شدم برا همه کسم اولا میگفتن عشق میخندیدم ولی الان به معجزه عشق ایمان اوردم به پایان امد این دفتر حکایت همچنان باقیست دلتون شاد لباتون خندون عشقاتون پایدار تنتون سلامت عشق معجزه ایست از در رحمت الهی پـــــایان نویسنده:فاطمه مقاره از دوستان گلم:نگین،محدثه،زهرا،زینب،عسل،مائده،هانیه و تمامی عزیزان ممنونم که من رو تو نوشتن این رمان یاری کردن 1397/7/29
  10. پارت_96 سروین نشسته بودم وداشتم به موج های پر پرخروش دریا نگاه میکردم. که صدای ارمین باعث شد از فکر دربیام ارمین:من میخوام اینجا سروین خانوم خواستگاری کنم. با چیزی که میشنیدم داشتم شاخ در میاوردم این چی میگفت من امیر دوست داشتم نه این پسرو. دخترا با تعجب نگاهم میکردن. امیر با خشم وعصبانیت زل زد تو چشمای ارمین. امیر داشتم چی میشنیدم عشقم داشت از دستم میرفت خدا خودت کمکم کن من بدون اون میمیرم. باید لب باز میکردم حرفمو میگفتم نباید صبر میکردم وگرنه عشقم از دستم میرفت. سروین:ولی.....ارمین......چیزه..... ارمین:چیع بگو خجالت نکش من:سروین من میخوام بهت بگمـ دوست دارم عاشقتم اخیش راحت شدم. سروین چی میشنیدم همه کسم داشت میگفت دوسم داره من:ارمین تو مثل برادرمی ولی من عاشقم عاشق هیچی سرش نمیشه من امیرو دوس دارم. امیر با خنده اومد طرف منو تو اغوشش گرفت. داداش گلمم یه گوشه با لبخند مشغول دیدن من بود
  11. پارت_95 انیل کنار مهدی نشسته بودم وغروب نگاه میکردم. سرمو گزاشتم رو شونه هاش که اونم مشغول نوازش موهام شد. من:مهدی مهدی:جان مهدی من:قول میدی هیجوقت ترکم نکنی. مهدی:مگه ادم عشقشو ترک میکنه فدات شم من تا اخرش باهاتم. چه قدر خوب بود مهدی داشتم که هوا داشته باشه. ارمیتا باسعید داشتم تو ساحل قدم میزدم دست تو دست مرد زندگیم کسی که الان شده همه کسم. سعید:خانوممم من:جانم سعید:نفسم قول میدی همیشه کنارم باشی ترکم نکنی من:اره دلیل بودنم ارع همه کسم. هانده کنار رامین رو شنا نشسته بودم داشتم به زندگی جدیدی که قرار بود شروع کنم فکر کنم. زندگی که کنار مرد زندگیم قرار بود شروع کنه. رامین دست کرد تو تو موهام وموهام بهم ریخت چتریام ریخت روصورتم. چه قدر من کنار این مرد خوشبخت بودم. رامین:زندگیم یه سوال میشه بپرسم من: اره اقایی بپرس رامین:اگه من نباشم چیکار میکنی من:اینو بدون هانده بی رامین یعنی هیچ. بغلم کرد که عطرشو با تمام وجود بلعیدم. هلیا کنار سردارم نشسته بودم داشتم از وجود عشقم لذت میبردم. از وجود کسی که الان همه کسم شده بود.
  12. پارت_94 سروین امروز قرار بود بریم دریا وبعدش بریم تهران ساکمو جمع کردم.کولمم برداشتم وبعد از مرتب کردن لباسام به سمت بیرون رفتم همه اماده بودن. به سمت دریا حرکت کردیم وسط راه علیرضا جلوی همرو گرفت.مجبورمون کرد وایسیم. اوا علیرضا زل زدم تو چشمام یعنی چی میخواست بگه. علیرضا:اوا من دوست دارم با این حرف ناگهانیش بدون مقدمه شوکه شدم چشمام اندازه پرتقال شده بود. علیرضا:اوا عزیزم بگو که توهم دوسم داری بگو عاشقمی. ارتین:اره بگو بگو عزیزش. ارتین با چشم غره سروین خفه شد مونده بودم چی بگم. من که دوسش داشتم پس چرا ساکت بودم چرا حرفی نمیزدم اره باید میگفتم که دوسش دارم باید میگفتم شده دنیام. من:من دوست دارم علیرضا من عاشقتم شدی دنیام شدی دلیل بودنم ارمین:نچ نچ خجالت مجالتم سرت نشه ها. من:به تو چه عشق خودمه. علی اومد من رو دستاش بلند کرد تو هوا منو چرخوند. چه قدر این مرد دوس داشتم با هاش هم قدم شدم. علیرضا:وای اوایی میگم بعد از این که برگشتیم میام خواستگاری بعدشم ازدواج میکنیم بعدم ده تا بچه وای چه زندگی خوبی با چشمای گرد به علی نگاه کردم من:ده تا زیادت نشه یه وقت رو دل نکنی. علیرضا:نه نترس رو دل نمیکنم. بعدش منو دریه حرکت برگردوند سمت خودش. زل زد تو چشمام علیرضا:اوا قول بده همیشه دوسم داشته باشی قول بده هیچوقت ترکم نکنی. من:قول میدم همه کسم علی سرشو اورد جلو ولباشو گزاشت رو لبام و....
  13. پارت_93 امیر اماده شده بودیم وتو باغ وایساده بودیم که دوتا ویلا توش قرار داشت منتظر دخترا بودیم. بالاخره دخترا اومدن بیرون. ارتین:میزاشتین فردا میومدین دیگه حالا زوده. اوا:ناراحتی بریم فردا بریم بیایم. ارتین:توباز حرف زدی مگه اینجا بزرگتر نیست که تو حرف میزنی. اوا:خفه شو کصافت،اشغال،نفهم،گاو ارتین:نچ نچ بازم چند روز بالا سرت نبودم بی ادب شدی یادم باشه ببرم امپول هاری تو بزنم. اوا با جیغ اومد سمت ارتی واز بازوش بیشگون گرفت. سروین:هوی اوا کشتی داداشمو تازه چشمم به سروین افتاد چه قدر خوشگل شده بود. ارمین:وای مامانمینا داداششو کشتن اه باز این پسره چلغوز خودشو انداخت وسط میخوام فقط بکشمش. اوا:داداشت ارزونی خودت. رهام:ای بابا بس کنید دیگه بیاید بریم. رها:راست میگه عشقم دیگه بیاید بریم من:اوق عـشقم حالمو بهم زدی. رهام:امیر میام میزنمتا با زن من چیکار داری همینطور که داشتم در ماشین باز میکردم تا سوار شم برگشتم سمتمش من:زنت ارزونی خودت زنت منو نخوره من با زنت کاری ندارم. همه سوارماشینا شدن وبه سمت رستوران محلی حرکت کردیم. با توقف ماشین سعید منم توقف کردم وارد رستوران شدیم. رستوران به شکل یه باغ بود که یه فواره وسطش بود. فضای عاشقانه رمانتیکی داشت.یه قسمت برای قدم زدن زوج ها بود یه قسمتم برای نشستن. به سمت یه تخته رفتیم وهمگی روش نشستیم تخته خیلی بزرگ بود. گارسون اومد طرفمون تاسفارش بگیره گارسون:چی میل دارید. سروین:شمارو نمیدونم ولی من الان هوس چای قلیون کردم. اوا:اره منم هوس کردم. گارسون:ببخشید شما اقای مقاره نیستید تازه چشماش به همه افتاد چشماش اندازه پرتقال شده بود. چون تخت ما گوشه ترین قسمت بود به جایی دید نداشت. سردار:میشه به کسی چیزی نگید. گارسون:به شرطی که باهم عکس بگیرید. چه قدر پرو بود بعد عکس گرفتن قلیونارو اوردن که سروین اولین نفر قلیون برداشت. اصلا چه معنی میده دختر قلیون بکشه اه اعصابمو داغون کرد. بعداز غذا همه دونفره رفتن بگردن فقط مامونده بودیم خلاصه ساعت۰۰:۰۰اجازه دادن بریم خونه.
  14. پارت_92 سروین قرار بود امروز همگی باهم بریم یه رستوران سنتی دلم برای غذا های محلی لک زده بود. به خاطر شغلم مجبور بودم لباسای مناسب بپوشم تا خدای نکرده برام درد سر نشه. یه تیپ مناسب زدم بعدوازوارایش وبرداشتن گوشیم از اتاق زدم بیرون صدای بلند رها میومد که با تلفن صحبت میکرد.حتما رهام جونش بود دیگه این رها هم پدر رهام بدبخت در میاره. از اونور صدای جر بحث هانده میومد به طرفش رفتم بعدواز اتمام مکالمش با اخم نشست رو مبل. من:چت شده هانده چرا بازدپرس شدی هانده:تقصیر رامین دیگه اعصاب برا ادم نمیزاره من:مگه چی گفته که جوش اوردی هانده:هیچی میگه میخوام بیام خواستگاریت سرهمین ماه عقد کنیم. من: اینکه خوب از ترشیدگیم در میای هانده با جیغ مشتی به بازوم زد که باعث شد جیغم بره هوا. من:چته وحشی مگه بده میخواد زودتر بگیرتت میترسه مال خودش نشی. هانده:بابا من میگم صبر کنه هنوز زوده میدونی فقط۱۰روز تا اخر ماه مونده بعد از کلی حرف زدن با هانده راضی شد رامین بره خواستگاریش. ارمیتا:باشه عشقم الان میایم صبر کن بچه ها اماده شن. چشمام اندازه توپ فوتبال شده بود عشقم دیگه چه صیقه ای بود فکر منو اوا به زبون اورد. اوا:ارمیتا عشقت کیه زده به سرت ارمیتا دست پاچه اب دهنشو قورت داد وزل زد به اوا ارمیتا:سـ.....سعیـ......سعید هلیا:سعید خودمون دیگه اره ارمیتا:اره ایلی:خوب شد حالاعشقت امیر نیست با حرفی که زد نفسم حبس شد دختره نفهم. متینا که دید من از عصبانیت قرمز شدم حرف عوض کرد متینا دختر خوبی بود خیلی عاقل بود حکم یه خواهر بزرگتر برام داشت. با تک زنگی که ارتی زد همه حاظر اماده رفتیم بیرون
  15. Fati_magha

    معادله عشق

    ح بله اینا‌خوبن خودتون یکی اتخاب کنید
×
×
  • جدید...