رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Fati_magha

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    500
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Fati_magha در 3 مرداد

Fati_magha یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

420 Excellent😃😃😃😃

درباره Fati_magha

  • درجه
    ❤❤❤
  • تاریخ تولد 6 شهریور 1383

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,029 بازدید کننده نمایه
  1. پارت_17 آتاناز جدی روبه بچه ها نگاه کردم میخواستم قسمت اول حرف رو خوب متوجه بشن تا برم سراغ قسمت های بعدی. بعد کمی مکث چندتا سرفه کردم تا صدام صاف بشه‌. حرفگ رو از سر گرفتم و ادامه دادم: -ریما،عسل و هلیا شما به عنوان هنرمند میرید آوازی نو کوچکترین خطا ممکن که کل عملیات رو به باد بده از لحضه به لحضتون گزارش میخوام‌ کار ما شوخی نیست وقتی وارد امنیت میشد باید قید خیلی چیز هارو بزنید.من نیستم که حواسم بهتون باشه اگه بفهمن شما مامورید اونم مامور امنیت براتون گرون تموم میشه. -مراقب هنرمندا باشید چون امکان داره ترور بشن از هویت شما کسی خبر نداره پس مراقب باشید. مکثی کردم و دوباره ادامه دادم: -آراد تو مسئول بازجویی هستی خودتم از همه مسائل امنیتی بازجو ها خبر داری. آراز تو مسئول سیستم ها و هک هستی یه توضیحی درباره هک به من بده. آراز پوزخندی زد وگفت: -آراز امینی.هک رو از 12سالگی یاد گرفتم خب‌ کار هکم خوبه توی کشور جز هکر های بر جسته ام. اخمی کردم و از روی صندلی بلند شدم دور میز چرخیدم وگفتم: -آراز امینی.شاگرد پروفسور نعمتی یکی از برترین هکر های جهان از 10سالگی سالگی استاد هک شما بوده یه مدت توی هک کار میکردید وتوی ماموریت ها به تیمسار کمک میکردید.مدتی بعد به عنوان رئیس آرتش سایبری ایران مشغول به کار شدید. روی میز خم شدم و گفتم: -اینطور نیست. دهن همه از تعحب باز مونده بود خود آراز هم از شدت تعجب شوک زده شده بود.
  2. پارت_16 یسنا دو_هفته_بعد یه تای چشمام رو باز کردم و نگاهی به اطراف کردم تا ویندوزم بالا بیاد ده دقیقه گذشت. نگاهی به ساعت کردم ای وای بدبخت شدم آلان اداره راهم نمی دن. سریع لباسام رو پوشیدم و به سمت آشپز خونه رفتم مامان داشت صبحونه آماده می کرد. بی صدا از پشت مامان رفتم توی کوچه و سوار ماشین شدم و به سمت اداره رفتم. دو هفته از زمانی که پرونده رو به آتا سپرده بودن می گذشت. از امروز ماموریت ما به صورت جدی آغاز می شد. وارد ساختمان شدم.ساختمانی که مخصوص مامور های امنیت بود. بچه ها دور میز کنفرانس نشسته بودن آتاناز هنوز نبود. چند دقیقه بعد آتاناز اومد و نشست صدر میز. نگاهی اجتماعی به همه ما کرد و چند تا برگه رو از پوشه در آورد. نگاهی به برگه ها کرد وگفت: -بسم الله الر رحمن الر رحیم.کلید این ماموریت امروز می خوره معلوم نیست تا کی طول بکشه.مدت زمان ماموریت اصلا مهم نیست.مهم کیفیت و نتیجه ماموریته که باید با بهترین کیفیت ممکن انجام بشه.کوچکترین خطا توی این ماموریت مساوی با تموم شدن ماموریت و از هم پاشیدنشه.تو ماموریت ما حدس و گمان جایی نداره فقط و فقط نتیجه درست و مطمئنه که باعث موفقیت ما توی این عملیات میشه.
  3. پارت_15 ریما از ماشین پیاده شدیم آتاناز یه قیافه جدی به خودش گرفت به سمت در ورودی آوازی نو رفت. با کلی دنگ فنگ راضی شدن که بریم یاشار و سرپرست آوازی نورو ببینیم. همین که خواستیم وارد بشیم.امیر و رهام و سینا درخشنده هم وارد از ماشین پیاده شدن به سمتم ما اومدن سلام زیر لب دادم که فقط سر تکون دادن. آتا اخم کرد و وارد شد به سمت یه اتاق رفتیم همه جمع بودن یاشار وارد شد. آتاناز با خونسردی نفس عمیقی کشید وگفت: -آقای خسروی لطفا بگید همه برن بیرون خودتون هم بفرمایید من و آقای اردستانی باهم صحبت میکنیم. امیر پرید وسط حرف آتا گفت: -حد خودتون رو بدونید خانم هر حرف دارید می تونید اینجا بگید. آتاناز نفس عمیقی کشید وگفت: -آقای مقاره حد خودتون رو بدونید ما اینقدر مشغله داریم که‌ نمی تونیم وقت مون به کل کل با شما بگزرونیم آلانم اگه موافق نیستید من می رم شما آقای مقاره یه فکری برای این آوازی نو بکنید. خواستم از جام بلند شم که آقای اردستانی گفتن همه برن بیرون فقط آتاناز داخل بمونه همه اومدیم بیرون روی صندلی های داخل سالن نشستم و با پاهم روی زمین ضرب گرفتم. عسل وهلیا هم داشتن طول سالن رو پیاده روی میکردن. گوشیم زنگ خورد توجه همه جلب شد به من انگار میخواستن بدونن چی میخوام بگم. امیر‌ با فاصله از من نشسته بود.تماس رو برقرار کردم. صدای متین توی گوشی پیچید. -سلام متین خوبی -سلام ریما مرسی آتا چرا گوشیش رو بر نمیداره. -داره با آقای اردستانی صحبت میکنه. -باش میخواستم درباره دنیل موسویان باهاش صحبت کنم. -میام اداره اونجا بهش میگی. -باش خدافظ.
  4. پارت_14 عسل جلوی آیینه وایسادم آخرین نگاهم رو به آیینه انداختم‌. با تک زنگ آتاناز رفتم بیرون همراه با هلیا و ریما توی ماشین نشسته بودن سوار ماشین شدم سلام بلند بالایی دادم.که بقیه جوابم رو دادن. آهنگ شیک وپیک مهراد جم از سیستم ماشین پخش شد. "تورو دیده رد داد قلبم" "نباشی می میرم‌ حتما" "اخه یه جایی از قلبم رو زدی" "که نزدی بودیش که قبلا" "دلم می خواد یه جای شیک وپیکُ" "تو باشی منو یه موزیک هیتو" "زبونم‌ بگیره بگم می خوامت" میمیرم‌ من بی..بی..بی تو" مامور راهنمایی رانندگی جلوی ماشین ایستاد آتا زد روی ترمز. اخمی کرد وگفت: -یک صدا موزیک‌ خیلی بلند بود.دو سرعت غیر مجاز.گواهینامه و کارت‌ ماشین. آتا پوف کلافه ای کشید و رفت از داخل ماشین مدارک ماشین آورد داد دست مامور. مامور همینطور که داشت نگاه میکرد یک لحضه رنگش پرید نگاهی به آتا کرد نگاهی به گواهینامه. زود احترام نظامی گزاشت که آتاناز با آخم آستین لباس سرباز کشید وگفت: -میشه ساکت باشید با من مثل افراد عادی برخورد کنید هویت من لو بره برات گرون تموم میشه حالت شد‌. سرباز سر تکون داد بعد کمی گیر دادن و نوشتن جریمه سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت آوازی نو.
  5. پارت_13 آتاناز -سیستم من رو هک کن. پوزخندی زد و لپتابش رو باز کرد.وارد سیستم من شد. اولش یه پوزخند روی لبش بود ولی بعد از چند دقیقه اخماش بد جور رفت توی هم. نگاهی به من و بچه ها کرد.رونا لبخندی زد وگفت: -چیشد آقا آراز تونستین به سیستم آتا نفوذ کنید. پوف کلافه کشید وزیر لب گفت: -نه. پوزخندم رو پرنگ تر کردم وگفتم: -ریما،هلیا،عسل همراه من بیاید بریم آوازی نو شما رو باید معرفی کنم اونجا و با سرپرست اونجا صحبت کنم. رسول با صدای بلندی زد زیر خنده. نشستم روی زمین وگفتم: -خدایا شفا بده شفا بده به این بنده شل مغرت. رسول گفت: -یه لطیفه خوندم به اون خندیدم آیلار گفت: -خوب برای ما هم بخون. -ﺁﯾﺎ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ؟ ﺁﯾﺎ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﯾﻪ ﻟﻘﻤﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺣﻼﻝ ﻣﯿﮕﺮﺩﯾﺪ؟ ﺁﯾﺎ ﺗﺮﺷﯿﺪﻩ ﺍﯾﺪ؟ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ماه محرم ﺩﺭ مساجد ﺑﺎ ﻓﺮﻭﺗﻨﯽ ﭼﺎﯾﯽ ﭘﺨﺶ ﮐﻨﯿﺪ ﺗﺎ ﻣﺎﺩﺭﺷﻮﻫﺮ ﺁﯾﻨﺪﺗﺎﻥ ﺷﻤﺎﺭﺍ ﺑﭙﺴﻨﺪﺩ. . . ﻭﻋﺪﻩ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﻣﺎ : ماه محرم , ﺭﻭﺿﻪ ﺃﻗﺪﺱ ﺧﺎﻧﻮﻡ.دخترا این رو برای شما خوندم درس عبرت بشه. ریما با دست زد‌توی سرش یسنا کیفش رو‌کوبید سر رسول پسرام از‌خنده غش کرده بودن.لگدی به رسول زدم و گفتم: -تو‌رو‌میفرستم بری تو دل دشمن تا بفهمی شوخی با ما یعنی چی. بعد از کمی شوخی وخنده به سمت آوازی نو حرکت کردیم. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
  6. پارت_12 رونا بیکار با بچه ها توی پارک نشسته بودیم. روی چمن ها نشسته بودیم یه خود درگیری که من داشتم این بود که هر وقت روی چمنا می نشستیم به طور خودکار چمن هارو می کندم. نگاهی به آتا کردم اونم بد تر از من افتاده بود به جون چمن ها. پسر هام اومدن این آتای شل مغز تو پارک قرار گزاشته بود. که مسئله به این مهمی توی اداره درز نکنه. همه بچه ها رسیدن این پسره آراز خیلی با من چپ بود اصلا آبمون توی یه جوب نمیرفت. همه سلام کردن.طبق این عادت چند روزه رسول محکم کوبید پشت آتاناز که آتا هم کم نیاورد و پرید موهاش رو کشید. نگاه روم سوق دادم سمت آراد که طبق عادت این چند روز کم حرف شده بود. آلان رگ‌ گردنش زده بود بیرون ازش ترسیدم. ریما با بی حوصلگی گفت: -فرزندانم ما آلان اومدیم اینجا تا درباره ماموریت صحبت کنیم والا صد تا کار داریم علاف شما نیستیم که. آتاناز تک سرفه کرد وگفت: -خوب اول باید با فدراسیون فوتبال حرف بزنیم تا اجازه بده سر تمرین هاشون باشیم بعدم باید با آوازی نو حرف بزنیم.راستی آراز شنیدم هک بلدی‌. آراز پوزخندی زد وگفت: -اره یه چیز هایی بلدم. آتاناز مغرورانه گفت: -سیستم‌ من رو هک کن.
  7. پارت_11 آتاناز وارد اتاق شدم اخمی کردم که بچه ها از جا بلند شدن و احترام گزاشتن. سری‌ تکون دادم.و نشستم صدر میز کنفراس.بقیه هم به ترتیب درجه نشستن. در به صدا در اومد آراد و چندتا پسر هم وارد شدن از جام بلند شدم اونا هم نشستن. کسی از مضوع خبر نداشت تمام کمال مضوع رو براشون توضیح دادم. باور این مضوع برای همشون سخت بود که این ماموریت به عهده یه دختر باشه. بعد از‌کمی مکث گفتم: -خوب حالا همه خودتون رو معرفی کنید تا باهم آشنا بشید وهم چنین بگید توی کدوم بخش مشغول کارید. از خودم شروع میکنم.آتاناز محمدی هستم فرماندهی این ماموریت بر عهده منه. -آراد محمدی. -رونا محمدی . -آراز امینی. -عسل محمودی. -ریما بهاری. -آیلار حنیفی. -نَویسا بشیر پور. -هلیا رمضانی. -یسنا عباس زاده. -چاووش حبیبی. -رسول جعفری. -علی حیدری. بعد این که همه خودشون رو معرفی کردن کار همه رو بهشون گوشزد کردم. از این جمع خشک خسته شده بودم میخواستم مزه بپرونم. با آرامش‌ گفتم: -رفتم تعزیه دیدم یه دختره بوت چرمی پوشیده با ساپورت قرمزو مانتو جلو باز قرمز رفتم پشت سرش گفتم : خانم خوشگله ، میشه شمارتو داشته باشم ؟ روشو برگردوند ، دیدم شمره با شمشیر افتاد دنبالم شانس آوردم حبیب بن مظاهر بچه محلمون بود ، اومد نجاتم داد. همه یه نگاه بهم کردن نه به اون خشک بودنه من نه به این مزه پروندم حتما همه میگن دختره موجیه. همه بعد از کمی کمث زدن زیر خنده حالا نخند کی بخند رسول گفت: -خوبه حالا حبیب بن مضاهر هم محلتون بود. با خنده گفتم: -ببینید درست تو ماموریتم ولی خنده شوخی هم داریم.میخوام که با ما راحت باشین. آراد با اخم گفت: -این ماموریت شوخی بردار نیست جدیه.وقت برای ادا در آوردن نداریم با اخم گفتم: -فرمانده این ماموریت منم دوست نداری میتونی بری. آراد عصبی نشست سر جاش بقیه بچه ها با خنده و شوخی از خجالت هم در اومدن
  8. پارت_10 آتاناز در اتاق سرهنگ به صدا در آوردم اجازه داد برم داخل احترام نظامی گزاشتم که آزاد داد. روی صندلی چرمی اتاق نشستم ومنتظر شدم تا سرهنگ بهم بگه چیکار داره باهام. نگاهی به اتاق کردم یه اتاق دوازده متری با رنگ کرمی.ست صندلی چرمی قهوه ای که با سلیقه چیده شده بودن و یه آویز گوشه اتاق کنار کمد. سرهنگ اومد نشست روبه روم چند دقیقه بعد صدای در اومد وظاهر تیمسار توی چارجوب در نمایان شد. با تعجب بلندم شدم واحترام گزاشتم تیمسار با دایی خوش وبش کرد منم سر پا وایساده بودم. تیمسار اجازه داد بشینم منم خیلی آروم نشستم. تیمسار با لبخند گرمی‌ گفت: -رضا برادر زادت این دختر خانومه‌. عمو رضا لبخندی زد وگفت: -بعله ایشون دختر سالارِ یادت که آتاناز تیمسار خنده بلندی سر داد وگفت: -پس اتاناز که میگن اینه یادته رضا با آراز چه قدر دعوا میکردن.راستی رونا بود دیگه اسم اون یکی برادر زادت چیکار میکنه. عمو با خنده گفت: -تو همین جا کار میکنه فقط چون این آتاناز خیلی پر جنب جوشه سرگرده و رونا هم سروان دوم هستش. بعد کمی خوش بش دوتا شون جدی شدن تیمسار شروع کرد به حرف زدن: -دوسال پیش یه باند بزرگ قاچاق تشکیل شد کار این باند اینه که لیدر های تیم های بزرگ وتیم ملی بشه و هم اینکه حامی خواننده های جوون بشه شاید بگی این‌ که کار خیلی خوبیه ولی این باند از این طریق دختر قاچاق میکنن مواد قاچاق‌ میکنن و از همه مهم تر دارن توی کشور جاسوسی میکنن یه هکر فوق العاده توی این باند وجود داره که هر کسی از عهدش بر نمیاد من خیلی تحقیق کردم پرونده تورو خوندم می خوام فرماندهی این پرونده رو بدم به تو چون شما توی امنیت کار می کنید این ماموریت رو میزارم به عهده شما آراز هم میاد به کمک شما. خودش درباره کارش توضیح میده.میخوام یه گروه درست کنی.هر کی که فکر میکنی لایق کل این ماموریت به عهده توعه سرهنگم روی کارات نظارت داره با تعجب به تیمسار نگاه کردم یعنی پرونده به این مهمی رو می خوان بدن به من. لب رو با زبون تر کردم وگفتم: -من‌ تمام تلاشم رو میکنم از این‌ ماموریت با سر بلندی بیرون بیام.
  9. پارت_9 آتاناز محکم و با اقتدار وارد پایگاه شدم سرباز ها بهم احترام میزاشتن هنوز بعد چند سال وقتی بهم احترام میزاشتن احساس بزرگی می کردم. بین راه آراد رو دیدم با اخم بهش احترام نظامی گزاشتم اونم سری تکون داد وبه راهش ادامه داد. توی دلم لبخندی به این همه اقتدارش زدم.آراد پسر عموم بود پسر عمو رضا از من یه درجه بالاتر بود. پسر خیلی خوبی بود توی هر شرایطی هوای من و رونا رو داشت. توی خیلی از ماموریت ها با رفتن من و رونا مخالفت میکرد ولی خوب من از بس کله شقم هیچوقت به حرفاش گوش نمیدادم. یه مدت معاون آراد بودم ولی بعد که ترفی درجه گرفتم یه نفر دیگه معاون دفترش شد. همیشه جلوی سربازا با غرور با من رفتار میکرد البته منم دست کمی از اون نداشتم. آخ من خیلی وقته عین چوب خشک اینجا وایسادم خواستم حرکت کنم که سرباز قاسمی گفت: -سرگرد محمدی. سرهنگ خواستن برین اتاق سرگرد محمدی یه زن و شوهر دعوا کردن شوهره زن رو تا میخورده زده الانم زنه لام تا کام با ما صحبت نمیکنه سرهنگ گفتن که شما برید. سری تکون دادم که دوباره احترام نظامی گزاشت. یه سمت اتاق آراد رفتم ودر زدم اجازه داد برم داخل. احترام‌ نظامی گزاشتم و داخل شدم با اخم به مرد نگاه کردم زن بیچاره رو تا میخورد زده بود. یه لحضه کنترلم رو از دست دادم و گفتم: -مرتیکه خجالت نمی کشی زنت رو این طوری با کیسه بکس اشتباه گرفتیش مرد دستی به سیبلش کشید و گفت: -زن خودمه دلم خواست بزنمش به شما ربطی داره؟ با حرص رفتم کنار خانومه باهاش حرف زدم متقاعدش کردم که شکایت کنه اونم قبول کرد زنگ زدیم به پدر دختره اومد ودختر با خودش برد. بعد اینکه رفتن خودم روی مبل دفتر آراد انداختم که با اخم گفت: -خانوم محمدی میشه بردید اتاق خودتون. با تعجب به آراد نگاه کردم ناخداگاه اخم غلیضی روی پیشونیم نقش بست بلند شدم واحترام گزاشتم واز اتاق بیرون رفتم. این آراد چرا اینطوری شده بود آراد همیشگی نبود. با ذهن خراب به سمت اتاق سرهنگ رفتم آخه بهم گفت برم دفترش باهام کار مهمی داره.
  10. پارت8 ریما توی رستوران نشسته بودم ومنتظر دخترا بودم قرار بود بریم پاتوق که من زود رسیده بودم. نگاهی به رستوران کردم میشد گفت یه جور باغه یه راه سنگی داشت که فضا به دوقسمت تبدیل کرده بود قسمت بالایی پاتوق ما بود یه حوض وسط باغ بود و باغ با تخت های سنتی تزئین شده بود. بالاخره دخترام کم کم پیداشون شد. صدای خنده هامون طبق معمول بلند شده بود. آتا با خنده گفت: -یه سوال واسم پیش اومده؟ عسل درحالی که داشت چایی میریخت گفت: -خوب بپرس. آتا باحالتی داشت فکر میکرد گفت: اون گرگه تو میگ میگ پول داشت بره بمب و نارنجک بخره پول نداشت بره یه مرغ بخره کوفت کنه؟! کصافط ما رو مسخره فرض کرده بود! الان یهو یادم افتاد اعصابم خورد شد ... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌همگی نگاهی به هم کردیم وبا صدای بلندی زدیم زیر خنده. هلیا پس گردنی به آتا زد وگفت: -می دونی مارو اسکول کرده بودن یادته سوم دبستان میگفتن بگید مرگ بر آمریکا ماهم مثل اسکولا فکر می کردیم آمریکا همین کوچه بغله چنان از ته دل داد می زدیم که جیگر مون پاره می شد. همینطور که داشتیم‌ می خندیدم قلیون ها رو آوردن آتا مثل همیشه یکی رو کشید جلوی خودش و شروع کرد به کشیدن‌‌ نمی دونم چیشد خواست زغال رو درست کنه که زغال افتاد پایین که صدای داد فریاد بلند شد نگاه کردیم دیدم که زغال افتاده توی پیرهن یه پسره. از خنده دیگه پاچیده بودیم. شب خیلی خوبی بود کلی خندیدم
  11. پارت_7 آتاناز سریع وارد اتاق شدم در حین پوشیدن جلیقه زد گلوله شروع کردم به تقسیم بندی بچه ها. -رونا،،آیلار و ریما همراه من بیاین نَویسا،یسنا،هلیا و عسل شما هم باهم برین.یه منطقه چند نفر کشته شدن باید برسی بشه‌.هر اتفاقی افتاد من رو در جریان میزارید یسنا مراقب بچه ها باش گزارش لحضه به لحضه میخوام از همتون کار اشتباهی کردین باید جواب بدین حق تیر دارین فقط باید برای هر پوکه ی گلوله باید جواب بدین مفهومه. همه بچه ها یه صدا گفتن: -بله قربان. همراه بچه ها راه افتادیم وبه محل رفتیم. ** سرگرد راد کناره جنازه ها وایساده بود وچند نفر مشغول برسی جنازه ها بودن. چند روزی بود که مرده بودن جلو رفتم ودستم روی گردنش کشیدم معلوم بود گردنش شکسته چون مهره ها بیرون زده بود.جسد چند روزی رو داخل آب بود چون پوستش حالت صابونی داشت. بعد از برسی شواهد به سمت پایگاه حرکت کردیم.
×
×
  • جدید...