رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Zah_ra

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    1,005
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

2,248 Excellent😃😃😃😃

درباره Zah_ra

  • Other groups ویراستار
  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 16 اردیبهشت 1383

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

5,875 بازدید کننده نمایه
  1. Zah_ra

    الان تواین لحظه چی می‌خوای؟

    عروسی😃
  2.  

    دریا در این روزگار بی ماهی است.

    گرچه آسمان هنوز آفتابی است.

    🌊☀️🌊

    زندگی همچنان باقی است...!🌻

     

  3. پارت ۱۱۶# خنده جذابی کرد و روی موهام رو بوسید. ازهم جدا شدیم و تو چشم های هم خیره شدیم. هورامان: خوش اومدی،ساقی من. تک خنده ای کردم و با باز و بسته کردن چشم هام ازش تشکر کردم. هورامان: دیگه تموم شد. از ذوق بلند خندیدم که دست هام رو گرفت و گفت: عاشق وقتی هستم که بلند می خندی. نگاهم رو ازش گرفتم که اومد پشتم و شنلم رو در آورد. هورامان: لطفا بشین. صندلی رو برام عقب کشید و من با لبخند نشستم. یهو چراغ ها خاموش شدن و پرده هوشمندی پایین کشیده شد و فیلمی شروع شد. فیلمی از عکس های من و هورامان بود که روی فیلم صدای ظبط شده هورامان گذاشته شده بود. صدای ظبط شده، هورامان: وقتی این فیلم رو داری می بینی، یعنی آزاد شدی. ساقی تو دیگه اسیر هیچ سیاهی نیستی. تو دیگه آزاد، آزادی. راستش نتونستم تو چشم های دلربات نگاه کنم و این حرف ها رو بزنم. وقتی که برای اولین بار دیدمت، فهمیدم که با وجود تو خیلی چیز ها عوض می شه، و شد. ساقی توبه من فهموندی که قلبم سیاه نیست. من فقط تو باتلاق گذشته سیاهم درحال غرق شدن بودم که تو با وجودت نجاتم دادی. وقتی اون لقمه رو دستم دادی قلبم شروع کرد به فریاد زدن اسمت. وقتی که افشین تورو ازم گرفت فهمیدم که تمام زندگیم شدی. فهمیدم که بدون تو نمی تونم ادامه بدم. ساقی من ...من...دوست دارم! گونه هام و چشم هام خیس از اشک بودن بالاخره بعد از چند مدت تونستم گریه کنم. ولی این گریه با تمام گریه های زندگیم فرق داشت. این گریه از روی شوق بود و عشق بی نهایتم به هورامان. هورامان جلوم زانو زد و جعبه کوچیک صورتی رنگی رو باز کرد. با دیدن حلقه تک سنگ الماس و حرفی که زد باعث شد چشم هام از تعجب گرد بشه. هورامان: ساقی حاظری ملکه یه سیاهکار بشی؟با من ازدواج می کنی؟ تو چشم هاش نگاه کردم و بعد چند دقیقه بلند شروع به خندیدن کردم و بعد روی برگه ای که روی میز بود و خودکار کنارش با اطمینان کامل نوشتم: بله سیاهکار غصه‌من. با خوندن نوشته ام تو چشم هام با لبخند زیبای جذابش نگاه کرد. هورامان برگه رو بالا برد با تعجب نگاهش کردم که یهو صدای سوت و جیغ بالا رفت.
  4. مرسی از نقدت گلمممم.
  5. Zah_ra

    رمان پرنسس| Zahra.b،کاربرانجمن نودوهشتیا

    پارت 10# آروم و با لبخند ملیحی گفتم: _سلام. نزدیک شد و باهم دست دادیم. _ سلام دخترعمه، حتما باید دعوتت کنیم که بیای بهمون سر بزنی؟ ترجیح دادم چیزی نگم و دعوت زندایی رو که گفت بشینم رو بپذیرم. بقیه هم نشستن. زن دایی با ذوق روبه من گفت: _غذایی که دوست داری رو برات درست کردم. طاها با لحن بامزه ای گفت: _ باید قدرش رو بدونی. لبخندی به حرفش زدم. زندایی خیلی کم پیش می اومد غذا درست بکنه. زن دایی با شنیدن حرف طاها با اعتراض بهش نگاه کرد. طاها با دیدن‌نگاه مادرش خندید و گفت: _مگه دروغ می گم؟ زندایی چشم غوره ای بهش رفت که باعث شد خنده طاها قطع بشه. شرم رو تو صدام ریخته ام و گفتم: _من واقعا معذرت می خوام اما من نمی تونم برای شام بمونم. قشنگ معلوم بود که زندایی درحال انفجاره. دایی قبل این که انفجاری رخ بده پرسید: _چرا گلم؟ با همون شرم توی صدام در جواب دایی گفتم: _ سوگل خونه تنهاست. طاها خیلی عادی گفت: _خب این که چیزی نیست میرم دنبالش. سریع گفتم: _ نه لازم نیس... @مرضیه علیش @hana81 @mobina..a @Giiilass @Hilda@Eliw._.dp
  6. Zah_ra

    #رمان_بخوانیم

    👋منم هستم.
  7.  

    با مصالح خراب، نمیشه خونه ساخت.

    با آدم خراب هم زندگی :)

     

  8. مرسی گلم چشم به نکاتی که گفتی توجه می کنم. مرسی بابت نقد زیبات🌹
  9. مبینای عزیزم تا اینجا واقعا از شاسوسا لذت بردم. قلم بسیار زیبایی داری و مطمئنم که نوشته های بی نظیری داری. جذب نوشته هات شدم، هر پارتی که گذاشتی تگم کن عزیزم. @mobina..a
  10.  

    1. Zah_ra

      Zah_ra

      الان میرم بخونم😊

      @HELENA

    2. HELENA

      HELENA

      @Zah_ra مرسی عزیزم

  11. Zah_ra

    رمان پرنسس| Zahra.b،کاربرانجمن نودوهشتیا

    پارت 9# زندایی مونا، زن مهربون ولی حسودی بودی. که همیشه خدا با خاله کوچیکم سر جنگ داشت. معلم زبان فرانسوی بود و همیشه خدا باشگاه می رفت. و به همین خاطر زن خوش هیکلی بود. با خوش رویی گفت: به به ببین کی اومده! لبخندی روی لبم نشوندم و گفتم: سلام زندایی. بعد روبوسی گفت: سلام به روی ماهت بیا تو گلم. داخل رفتم. چون طاها طراح دکوراسیون بود، خونه اشون فوق العاده دکور زیبایی داشت. به سمت پذیرایی قدم برداشتم که مبل های سلطنتی نسکافه ای رنگی با حالت زیبایی چیده شده بودن. صدای دایی من رو از فکر به مبل ها بیرون آورد. _ سلام گل دخترم. گل دخترم؟! دلم برای بابام تنگ شد. کاش الان پیشم بود. کاش اون به هم می گفت گل دختر. _ سلام دایی جان. پیشونیم رو بوسید و گفت: خوش اومدی. _ مرسی، ببخشید تو زحمت افتادید. با صدای طاها به ورودی پذیرایی چشم دوختم. _ زحمت؟این چه حرفیه لیلی. طاها پسری بود، که همیشه تیپ هاش ورد زبون همه است. جین سفید، پیرهن آبی آسمونی که تا آرنج بالا زده بود. موهای خوش حالتی که بالا داده بود. و چشم های بلوریش بدجور زیباش می کرد. اما چرا من هیچ حسی بهش نداشتم؟ چرا قلبم خالی از هر احساسی شده؟! @hana81 @Giiilass
  12. عاطفه جانم قلم بسیار خوبی داری و همچنین فکر خوبی.🌹 من تو این سه پارتی که خوندم زیاد ایراد نداشتی یعنی فقط اشتباه تایپی داشتی و این که بعضی جمله هات با فعل به پایان نمی رسید. امیدوارم از نقدم ناراحت نشده باشی عزیزدلم. آرزو می کنم این رمان رو مثل رمان های خوب دیگه ات به اتمام برسونی.😊🌹
×
×
  • اضافه کردن...