رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Zah_ra

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    927
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,783 Excellent😃😃😃😃

درباره Zah_ra

  • درجه
    ❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 16 اردیبهشت 1383

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,897 بازدید کننده نمایه
  1. Zah_ra

    بله و نه معکوس

    بله. تبسم صدا داره؟😂
  2. Zah_ra

    بله و نه معکوس

    نه بابا آیا سگ هاپ هاپ می کند؟
  3. خسته از هر آمدنی

    خسته از هر نیامدنی

    خسته از این دنیا که ندارد هیچ منفعتی🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. Zah_ra

      Zah_ra

      زحمت نکش عزیزدلم،هزار بار چسبیده شده ایندفعه هم میشه اما فراموش نمیشه.

      @Hilda

    3. Hilda

      Hilda

      چه بهتر که فراموش نشه...

      دلیل و آدمهایی که دلتو شکوندن هیچ وقت فراموش نکن تا نخوای هزاران بار ررد شکستن دلتو بشنوی...

      به یه جایی یهو میرسی که دیگه نمیتونی بچسبونیش!

    4. fateme.kr

      fateme.kr

      چه غمگین😕

  4. خدا نکنه کارِت ی جا گیر کنه اونوقت بنی آدم بیشعورتر از یکدیگرند!

    ‌پُشتِمــون به یه مُشت آدَم يَخــــی گرمه:)

    🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🌹🥀🥀🥀🥀🥀🥀

    𝓌𝒾𝓈𝒽 𝓈𝑜𝓂𝑒𝑜𝓃𝑒 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝒽𝒾𝓈 𝓈𝑒𝓁𝒻 𝒻𝑜𝓇 𝒽𝒾𝓂..

    یکی مثل خودشو براش آرزو میکنم :)

     

     

  5. خوشحال می شم رمانم رو بخونید

  6. پارت نود و ششم " مامان ساقی : هورامان! برگشتم سمتش و منتظر نگاهش کردم که نزدیکم شد و گفت : خبری از دخترم نداری؟ کمی نگاهش کردم و بعد گفتم : خوبه. مامان ساقی : همین؟ کلافه گفتم : بله فعلا همین. آهی کشید و به سمت پله ها قدم برداشت. وارد اتاق کارم شدم و پشت میزم نشستم. یاد اون روزی که ساقی زیر زمینم قایم شده بود افتادم. ای کاش الان اون روز بود. باید فکری برای نادر می کردم. نمی تونم کارش رو بی جواب بزارم. نگاهم به کلت روی میز افتاد. لبخند شیطانی روی لبم نقش و بست و فکرهای شومی تو ذهنم نقش بست. آتامان " ناز : مرسی آقا. کلافه گفتم : اگه یک بار دیگه بهم بگی آقا،من می دونم و تو. از لحنم تعجب کرد و چشم هاش اندازه گوجه شد. از حالت چهره اش خنده ام گرفت. ناز : وا به چی می خندی؟ _ خیلی با..مزه...شدی. اخم کرد و روش رو برگردوند. خنده ام رو قورت دادم و گفتم : نظرت چیه بریم بیرون؟ ناز : بیرون؟من با شما؟نه،چیزه من کار دارم. _ تو ماشین منتظرم. بدون حرف اضافی پاشدم رفتم تو حیاط. به لباس هام نگاه کردم.شلوار جین سورمه ای همراه تی شرت ساده مشکی. نگهبان پارکینگ : کدوم ماشین رو بیارم خدمتتون؟ _ بوگاتی قرمزم. نگهبان : به روی چشم. بوگاتی رو هورامان روز تولدم برام خرید. کلی بابتش ذوق کردم. بعد یه ربع ناز هم اومد و سوار شد. شلوارجین‌ مشکی همراه مانتو جلو باز سفید و شال مشکی پوشیده بود. ناز : کجا می ریم؟ _ یه جای خوب. آهنگ سخت گیر از طلیسچی رو پلی کردم و صداش رو زیاد کردم. با آهنگ شروع به خوندن کردم و ناز هم وسطاش همراهیم کرد. من سخت گیرم! ولی سخت می رم! تو نباش و ببین چجوری می میرم. قلبم گیره! خوبیم اینه که تو دنیا فقط روی تو گیرم. کنار بستنی فروشی نگه داشتم که با ذوق گفت : بستنی؟ دوباره از حالت چهره اش زدم زیر خنده که گفت : تو چرا همش‌می‌خندی؟ _ این چه طرز حرف زدن با منه؟ نگاهش رو دزدید و آروم گفت : ببخشید. دوباره خندیدم و گفتم : آخ که چقدر زود باوری. پیاده شدم و نگاهم رو از نگاه حرصیش گرفتم. بعد گرفتن بستنی برگشتم تو ماشین و باهم مشغول خوردن شدیم. ناز : می شه یه سئوال بپرسم؟ _ اوهوم. ناز : تا به حال آدم کشتی؟ بستنیم رو مزه کردم و بعد مکثی گفتم : نه. ناز : دروغ که نگفتی؟ _ نکشتم اما جوری اذیت کردم بعضی ها رو که از مرگ هم بدتر بوده. ناز با تعجب گفت : من فکر می کردم تو خشن و عصبی نیستی. _ من خیلی کم عصبی می شم،خیلی کم. بعد مکث طولانی ادامه دادم : اما وقتی عصبی شدم،نزدیکم نیا. ناز : چرا؟ _ نمی خوام عصبانیتم رو ببینی. ناز : چرا انقدر برات مهمه که عصبانیتت رو نبینم؟ نگاهش کردم. به خاطر این که تو تمام دنیای من شدی. _ همین جوری. نفس عمیقی‌کشید و گفت : می شه قدم بزنیم؟
  7. پارت نود و پنجم " با داد هورامان و سام با درد چشم هام رو باز کردم. نترسید از پرتگاه نیافتادم. سرم به سنگ بزرگ روی زمین خورده بود. هورامان اومد سمتم،روی زانوش نشست و به آغوش کشیدتم. با دیدن سرم روبه سام داد زد : سرش داره خون میاد،روانی. سام نگران و پشیمون گفت : من نمی... هورامان : اگه از پرتگاه می افتاد چی؟ خسته از داد هاشون چشم هام رو بستم و خودم رو به زمان سپردم. هورامان " سام : نگران نباش حواسم هست. پوزخندی زدم و گفتم : آره دیدم چقدر حواست بود. نگاهش رو که دزدید کلافه گفتم : قضیه چی بود؟ سام : نادر...! _ نادر چی؟! سام : همه چی رو به ساقی گفت. خدا خدا می کردم اون چیزی که تو فکرمه نباشه وگرنه مردن نادر حتمی بود. _ منظورت از همه چی،چیه؟ سام : همون که... با چشم های باریک شده خیره اش شدم که ادامه داد : گفت که پدرش آرمان. نفس تو سینه ام حبس شد. لعنت بهت نادر. ساقی نباید الان می فهمید. اگه حالش خوب نشه چی؟ اگه قلبش...! سام : من دیگه باید برم،بابام شک می کنه. سرم رو به معنی باشه تکون دادم. هردو به سمت ماشین هامون رفتیم و به سرعت دور شدیم. وقتی وارد خونه شدم،آتامان و ناز تو حال نشسته بودن و دورشون پراز کتاب بود. آتامان : ایکس منهای دو،ایکس تنها،ایکس به علاوه دو،فرمولشه. ناز : بعد معادله اش می کنیم،درسته؟ آتامان : آفرین. لبخند غمگینی زدم ،ای کاش ساقی هم بود و من برای کنکور آماده اش می کردم. آتامان : اِ سلام داداش. ناز بلند شد و سلام کرد. _ سلام،به کارتون برسید. به سمت اتاق کارم قدم برداشتم که‌...! @Ma.h.sa
  8. پارت نود و چهارم" شلوارجین مشکی همراه پیرهن مشکی که آستین هاش رو تا آرنج تا زده بود،تیپ امشبش بود. دستاش رو تو جیب شلوارش کرده بود و به تهران خیره بود. وقتی بوش رو حس کردم،باعشق و یه لبخند نفس عمیقی کشیدم تا بوش رو تو ریه هام ذخیره کنم. دستم رو با مکث طولانی روی شونه اش گذاشتم که آروم برگشت سمتم. با دیدنم پاش لیز خورد خواست بی افته که سریع دستش رو گرفتم و کشیدمش سمت خودم. سرم روی سینه اش بود،دست هام رو دور کمرش حلقه کردم و صورتم رو به سینه اش فشردم. وقتی به خودش اومد،محکم بغلم کرد و گفت : ساقی! دلم می خواست بگم جانم،اما بعد اون شوک زبونم بند اومده بود. ازش جدا شدم که صورتم رو با دستاش قاب کرد و گفت : تو چطور اومدی؟افشین چطور گذاشت از عمارتش بیرون بری؟! سرم رو به طرف ماشین سام برگردوندم که رد نگاهم رو گرفت. هورامان : سام ؟ سرم رو به معنی آره تکون دادم که گفت : نمی خوای حرف بزنی؟دلم برای صدات تنگ شده. بغض کردم. دلم گرفت از لحنش. کاش می تونستم هورامانم،کاش. هورامان نگران گفت : یه چیزی بگو! دلم حرفاش و بهت گفت توهم یه چیزی بگو بگو نمی تونه هیچی به زور جداکنه تو رو ازم جون هرکی دوست داری یه چیزی بگو! یه چیزی بگو! (آرمین2fm,تتلو) نگاهم رو ازش گرفتم که عصبی گفت : ساقی من و نگاه کن، د حرف بزن لعنتی. صورتم از بارون چشم هام سریع خیس شد. : نمی تونه. برگشتم سمت سام که داشت بهمون نزدیک می شد. هورامان با اخم همیشگیش گفت : چی رو نمی تونه؟! سام نگاهش رو به من دوخت و با لحن ناراحتی هورامان رو مخاطب قرار داد و گفت : ساقی نمی تونه حرف بزنه! هورامان نگاهش رو به هم دوخت. تو چشم هاش خیلی چیز ها موج می زد. نگاهش جوری قلبم رو سوزوند که مجبور شدم سرم رو پایین بندازم. هورامان : نمی تونه حرف بزنه؟ یهو منفجر شد و یقه سام رو گرفت تو دستش و داد زد : چه بلایی سرش آوردین که زبونش بند اومده؟ سام هم داد زد : واسه من ادای عاشق ها رو درنیار،تواگه عاشق بودی که عشقت رو دو دستی تقدیم این بازی نمی کردی؟ هورامان : خوبه خودت نفوذی هستی و داری زر می زنی،من مجبور شدم می فهمی؟! رفتم سمتشون و سعی کردم از هم دیگه جداشون کنم. دعوا لب پرتگاه عاقبت خوبی نداشت. بازوی سام رو گرفتم که هولم داد و... @Ma.h.sa
  9. IMG_20191025_203448_348.jpg

    تشریح چشم😂😂😎

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 5
    2. Zah_ra

      Zah_ra

      نه خیلی خوب بود واقعا دوسش داشتم.

      @Hana23

    3. _malosak_

      _malosak_

      قدرت خدا❤

    4. Zah_ra

      Zah_ra

      دقیقا وقتی ماهم از معلم زیستمون سئوال می پرسیم اول می گه می بینی قدرت خدا😊

      @mina_t81

  10. مهتا جونم،میشه خصوصیت رو چک کنی؟😊😉

  11. Zah_ra

    درخواست ناظر

    @Arefeh.h
  12. %D8%B9%DA%A9%D8%B3_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8

    💚💚تو انقدر قشنگی که چاره ای ندارم جز اینکه باهات کنار بیام ..💚💚

  13. لینک ماه خاموش و بفرست🙃

  14. Zah_ra

    درخواست ناظر

    سلام من برای رمانم درخواست منتقد رو دارم. @N.a25
×
×
  • جدید...