رفتن به مطلب

Nafes

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    388
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

532 Excellent😃😃😃😃

درباره Nafes

  • درجه
    ❤❤
  • تاریخ تولد 16 اردیبهشت 1383

کاربر عادی

  • کاربر
    نویسنده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

492 بازدید کننده نمایه
  1. Nafes

    خیلی ممنون.
  2. Nafes

    پارت بیست و چهارم " باید یه کاری کنم دست هورامان هنوز تو دستم بود فشاری به دستش وارد کردم که در کمال تعجبم اونم دستم و فشار داد و دستم و محکم گرفت، تعجب کردم یعنی اون بیداره؟! یهو دستم و کشید سمت خودش و با یه حرکت بلند شد، چشمام و بستم صدای شلیک تیر اومد،البته صدا خفه کن بود...بعد مکثی چشمام و باز کردم رو تخت وایساده بودم و تو بغل ،هورامان بودم محکم من و به خودش چسبونده بود و با اخم غلیظی به زمین خیره بود. صدای ناله اون دوتا مرد بلند شد .تو دستش کلت نقره ای رنگی بود .گونه هام هنوز خیس بود و مچ دستم درد میکرد سریع ازش جدا شدم. چرا هورامان کلت داشت؟ این سیاه پوشا برای چی میخواستن هورامان و بکشن؟ نزدیک اون دوتا شد،کلاهشون رو برداشت و پوزخندی زد و چاشنی صورتش کرد. هورامان _ با دم شیر بازی کردین. نگام افتاد به دست یکیشون که دستش و نامحسوس سمت کلتش دراز کرده بود سریع پام و گذاشتم رو کلتش که رو زمین افتاده بود نگاش و بهم دوخت و من نگاهم ازش دزدیم و به در دوختم. **************** آرتان _ شما ها داشتین چه غلطی میکردین اون بیرون که اینا اومدن داخل؟اون هم تو اتاق عالیجناب. عالیجناب؟هورامان رو میگه؟چه از خود راضی. نگهبان _ آقا ما حواسمون جمع بود اما... آرتان _ اما؟اماچی؟ هورامان _ آرتان؟ آرتان کلافه، ساکت شد و هورامان با دست اشاره کرد نگهبانا برن ، روبه یه مرد هیکلی ادامه داد _ از اون دوتا حرف بکشید، به همین راحتی فکر نکنم اعتراف کنن،میدونی که باید چیکار کنی؟ مرد _ بله عالیجناب،اجازه هست؟ هورامان سرش و تکون داد،مرده هم تعظیمی کرد و رفت.واااا اینا چرا اینجوری میکنن؟ آتامان _ ساقی حالت خوبه؟ از فکر اومدم بیرون اخمی چاشنی صورتم کردم و گفتم _ نه...نیستم، خوب نیستم آتامان‌‌...اصلا نمیفهمم اینجا چه خبره؟سرم پر از سئوالای بی جواب حرفاتون و کاراتون برام گنگ. روبه هورامان ادامه دادم _ تو چرا کلت داری؟چرا میخواستن بکشنت؟این همه بادیگارد و نگهبان برای چی تو عمارتت هستن؟! هورامان _ بسه...زیادی حرف زدی،بهتره برات گنگ بمونه .حرفا و کارامون به تو هیچ ربطی نداره. من _ واقعا؟باشه اگه به من ربطی نداره در نهایت شما هم به من هیچ ربطی ندارین...ملودی پاشو بریم. همین که خواستم برم سمت پله ها آروین با حرفی که زد مانع شد. آروین _ هورامان رییس باند قاچاق عتیقه و طلا، ماهم عضوشیم. آتامان _ ما...سیاهکاریم.
  3. Nafes

    وای خیلی ممنون که اشتباهاتم رو گرفتید چشم حتما غلطاهام و اصلاح میکنم.
  4. Nafes

    یه بار پام درد میکرد نبودش وقتی اومد گفت _ یه روز نبودم پاش درد گرفت. گفتم _ تو اگه نباشی پام دردنمیگیره...قلبم درد میگیره.
  5. Nafes

    همیشه تو سختیا پیششون بودم باهشون خندیدم و گریه کردم. اما خب اونا فکر میکنن من همش تو رویام و سعی میکنن ازم دور شن. تا نرم سمتشون نمیان سمتم...خیلیا گفتن ولشون کنم اما خب من دوسشون دارم حتی اگه بد باشن دستم خودم نیست.
  6. Nafes

    دیوار
  7. Nafes

    بلند عطر تلخ یا شیرین؟
  8. Nafes

    یونس
  9. Nafes

    هربار این درو..محکم نبند نرو
  10. Nafes

    ویرانگر
  11. Nafes

    مربا
  12. Nafes

    یونس
×