رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Nafasღ

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    838
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,415 Excellent😃😃😃😃

درباره Nafasღ

  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 16 اردیبهشت 1383

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,538 بازدید کننده نمایه
  1. آنیتاااااا عاشقتممممممممممم بی نظیر بود،فوق العاده قشنگ بود. تروخدا زود پارت بزار،زوووووود.💗 @Anita 81
  2. پارت پنجاه و نهم " رفتم سمتش و بغلش کردم،مثل مادرخودم دوستش داشتم. آروین : سلام خانوم. لرزیدن بدن خاله رو کامل حس کردم. _ خاله جون؟خوبید؟! نگاهش رو آروین بود،با صدای آرتان نگاهش رو به اون دوخت. آرتان : خوش اومدید بفرمایید بشینید. ******* خاله : ملودی این جا کجاست؟ ساقی کجاست؟ این آقایون کی هستن؟تو این جا چی کار می کنی؟اصلا من این جا چی کار می کنم ؟ هلیا با سینی شربت اومد سمت مون برای خاله شربت برداشتم و گفتم : خاله جون همه چی رو می گم شما فقط آروم باشید،بیاین این شربت رو بخورید. آروین : هلیا به برادرم بگو مهمونشون اومدن. هلیا : چشم آقا. نگاه خاله دوباره زوم شد رو آروین ، ذره ای از شربتش رو خورد و گفت : حالا بگو چی شده؟ قضیه رو از اول براش توضیح دادم البته با کمک پسرا،چشم هاش پره اشک شد. خاله : از همون اولش سیاه بخت بودم،این دیگه چه سیاهی بود که دامن خودم و دخترم رو گرفته؟! آتامان : عمه جونم غصه نخور. با تعجب نگاهش کردیم که گفت : چیه؟خاله دیگه خزه منم عمه ندارم،از این بعد مامان ساقی عمه منه. خاله لبخندی زد و هیچی نگفت تا اینکه... ساقی : مامان؟ اومد نزدیک تر هم دیگرو بغل کردن و بعد اظهار دلتنگی نشستن. سیندخت ( مامان ساقی )" به خودم تو آینه نگاه کردم،دو روزه که تو این عمارت شب رو روز می کنم. هورامان همه چی برام فراهم کرد،لباس،گوشی،حتی ماشین،هوای دخترم رو هم داره. پسره خوبیه،از خدا می خوام دخترم در کنارش خوش بخت باشه. الان هم رفتن استقبال پدر آروین،آروینی که من رو یاد پسر خودم می انداخت. پسر عزیزم آرمین،که یه روز رفت و دیگه برنگشت. @Fateme00
  3. پارت پنجاه و هشتم " چندسال قبل" _ مامااااان،مامان کجایی؟ معدلم شده بیست مامان. ***** _ در و باز کن مامان،من می ترسم،تروخدا مامان من و تنها نزار ، ماماااان. ****** بابا : پسر جذاب من کیه؟ آتامان : منم من. آرتان : نخیرم منم. مامان : شما پسرای باباتون،پسرجذاب من فقط هورامانه. محکم بغلم کرد و گونه ام رو بوسید. ******* هورامان : چطور می تونی پسرات رو ول کنی؟ بابا : من نمی تونم ادامه بدم،متاسفم. ********* آتامان : داداش چرا کسی نیومد دنبالمون؟ _ نمی دونم،الان دیگه مامان میاد. آرتان : عمو آرمان داره میاد سمت ما. آرمان : سلام سه پادشاه. سلام کردیم که آروین گفت : چرا نرفتین؟ آتامان : نیومدن دنبالمون. آرمان : بیاین من می رسونمتون. _ لازم نیست ممنون از لطفتون. آروین : داداش لج نکن بیا. بلند شدم و گفتم : یه روز رو پیاده بریم چیزی نمی شه،پاشین. اون همه راه رو پیاده رفتیم خونه و هیچ کس به رو خودش نیاورد. حال " با صدای ساقی از فکر اومدم بیرون. ساقی : هورامان چرا جواب نمیدی؟ لبخند به روش زدم و نزدیکش شدم،رو تختش نشستم که نیم خیز شد به طرفم و گونه ام رو ناگهانی بوسید و بعد سرش رو گذاشت رو پام. از کاری که قرار بود باهاش بکنم پشیمون شدم اما خب مجبور بودم. ساقی : مامانم خوبه مگه نه؟ _خوبه عشقم خوبه. ملودی" با صدای در سریع رفتم سمتش که خاله رو همراه یکی از بادیگاردا دیدم. نگاه خاله پراز تعجب بود،خداروشکر حالش خوبه. _ سلام خاله جون. نگاهم کرد،چشم هاش گرد شدگفت:تو...تواینجا...واای خدا. @Fateme00
  4.  

    quote_1563112657357.png

    همراهان عزیز سیاهکار!

    از همراهیتون خیلی ممنونم،امیدوارم از سیاهکار لذت برده باشید.

    رمان فعلا درحال معرفی شخصیت های سیاهکار بود اما از پارت شصت به بعد اتفاق های خطرناک و هیجانی شخصیت های سیاهکار رو در بر می گیره.

    از حمایت هاتون متشکرم.

  5. پارت پنجاه و هفتم " با دیدن سلیم(پسر مهین خانوم،همون همسایه امون) تعجب کردم. ملودی : سل..یم! بلند شدم که پوزخندی زد و گفت:بشین،بشین...مزاحم خوش و بشاتون نمی شم. روبه بچه ها کردم و گفتم : _ ببخشید،یه لحظه. رفتم سمتش و آروم گفتم : سلیم اینجا جاش نیست،بیا بریم،بیا. سلیم : اتفاقا همین جا خوبه،خوب مچتون رو گرفتم خودت هرزه نبودی این دخترم مثل خودت کردی؟ با تمام قدرتم دستم رو کوبیدم تو صورتش،سرش کج شد و دستش رو گذاشت رو صورتش و بهم خیره شد. _ بفهم چی از دهن کثیفت در میاد سلیم،بفهم. رفتم سمت هورامان که با اخم وحشتناکی به سلیم خیره بود و گفتم : اینی که می بینی شوهرمنه،ایناهم دوستاشن،لازم نبود برای تو توضیح بدم اما خب به هرحال باید یه جوری دهنت و می بستم. نگاهی به هورامان کرد و بعد روبه من گفت : ازهمین غلط ها کردی که مادرت گوشه بیمارستانه. ایستادن قلبم رو کامل حس کردم. ملودی : چی؟ تو چی گفتی؟! سلیم :هه،بهتون زیادی خوش گذشته. ملودی رفت و یقه سلیم رو چسبید همه مردم نگاه هاشون رو ما بود. ملودی : سلیم زر اضافی نزن ،بنال ببینم چی شده؟ سلیم : خیلی خب بابا رم نکن،ماهم نفهمیدم چی شده بود،فقط صدای جیغ مامانت رو شنیدم بعد که رفتیم داخل... دیگه چیزی نشنیدم،هم کر شدم هم کور،با تیر وحشتناکی که قلبم کشید،زانوهام شل شد و تنها چیزی که شنیدم صدای هورامان بود که اسمم رو صدا زد. هورامان " گریه ملودی بدجور رو مغزم سوهان می کشید،از صدای جیغ و گریه متنفر بودم. ملودی : تروخدا هورامان،التماست می کنم بزار برم بیمارستان. آروین : ملودی. ملودی : آروین،آروین تو یه..چیزی بگو. بلند شدم برم سمت اتاق ساقی که بی هوش رو تخت افتاده بود و زیر سرم بود اما... ملودی : ساقی وقتی به هوش بیاد،مادرش و می خواد درست عین یه بچه،اگه نباشه قلبش دوباره به درد میاد. عصبی برگشتم سمتش و گفتم : بسه دیگه ملودی،تایک ساعت دیگه مادر ساقی تو این عمارته،راحت شدی؟ سریع از پله ها رفتم بالا و به اتاق ساقی پناه بردم. به تصویر خودم تو آینه اتاقش که روبه روم بود نگاه کردم. نزدیک آینه شدم و به چشم هام خیره شدم. تمام صحنه های بچه گیم اومد جلو چشم هام. @Fateme00
  6. پنجاه و ششم" دوباره چیزی تو دلم لرزید،من فقط از درد قلبم می ترسیدم،اما خب خدا بزرگه. وارد تونل شدیم،اولش هیچی نداشت،دستم هنوز تو دست هورامان بود. هورامان : ساقی،اصلا به روبه رو نگاه کن،نگاهت فقط به من باشه. سرم رو به معنی باشه تکون دادم و به چهره فوق العاده،عشقم خیره شدم. خیلی دوست داشتم بدونم آینده چی می شه؟ عشق بین من و هورامان پایداره؟این سیاهی،سفید می شه؟ وجدان : قلبت طاقت سختی های آینده رو نداره. سختی؟هیچ سختی در پیش نیست،من تازه عاشق شدم،عاشق کسی که همه آرزو دارن یه نیم نگاه بهشون بکنه،نمی خوام سختی،دامنم رو بگیره. فعلا فقط می خوام با هورامان خوش خوش بگذرونم،همین! صدای جیغ و داد مردم باعث شد،سرم رو تو سینه ستبر هورامان قایم کنم. ***** آتامان : وااای عالی بود. سهیل : آره داداش واقعا حال داد. آرتان : کجاش خوب بود؟انقدر که این دخترا جیغ زدن،گوشم صدای سوت میده. همگی به لحن عصبیش خندیدم و هورامان یه لبخند کوچیک زد. سه تا وسیله دیگه هم سوار شدیم و بعد رفتیم سمت آلاچیقی که بچه ها اونجا بودن. احسان : خوش گذشت؟ _ خیلی. ستاره آروم تو گوشم گفت : آره خب،هرکی هم تو آغوش عشقش باشه،بهش خوش می گذره. زدم به بازوش و گفتم : هیس. خندید که ملودی گفت : چی شده؟ ستاره تا خواست چیزی بگه سریع گفتم : ها؟ هیچی. احسان : من میرم نسکافه بگیرم،دوست دارین؟ ******** با بچه ها حسابی گرم گرفته بودم،می گفتیم و می خندیدم تا اینکه... : ملودی؟! برگشتیم سمت صدا که.... @Fateme00
  7. پارت پنجاه و پنجم" اول یه دختر پیاده شد. دختره : یعنی حالم و بهم می زنی با این رانندگیت عرفان. پشت بندش یه زن شیک که حامله بود پیاده شد. زن : انگار نه انگار که زن داداشش حامله است،دنبالت که نکردن برادرمن. دوتا پسر که تی شرت سفید با شلوار جین مشکی پوشیده بودن هم پیاده شدن،هردوتاشون خوشتیپ بودن و دخترا هم زیبا و ناز. آتامان : چقدر غر می زنید شماها. نگاهشون زوم شد رو آتامان و بعد جیغ دخترا دراومد. زن : آتامان،عزیزدلم. اومد نزدیک و آتامان رو بغل کرد و گفت : بی معرفت دلم برات تنگ شده بود. آتامان : من بیشتر مامان خوشگله. از لکسوس دوتا پسر و یه دختر پیاده شدن اوناهم شیک و جذاب بودن. هورامان و آرتان اومدن و با تک تک شون دست دادن، من و ملودی هم نظاره گرشون بودیم تا این که. آتامان : خب معرفی می کنم،ساقی همسر آینده هورامان و ملودی بهترین دوستش. روبه ما ادامه داد : ایشون که آقا احسان هستن و ایشون هم همسر زیباشون نجلا که هشت ماهشونه و بچه اشون پسره،این پسری که می بینید عرفانه،مجرده، اهل دختر بازی هم نیست البته طرفدار زیاد داره،این دختری که می بینید اسمش ناز، به دنیا اومده تا من و دیوونه کنه،این پسر جذاب و جیگر آرمان بغل دستیش سهیل و خواهر سهیل ستاره. اظهار خوشبختی که کردیم نجلا گفت : خب بریم بازی کنیم؟ احسان : یه درصد فکر کن اجازه بدم بری بازی کنی. نجلا : اااا چرا؟! عرفان : یه نگاه به شکم گردت بنداز می فهمی. نجلا عین بچه ها پاشو کوبید به زمین که ناز گفت : بیاین بریم دیگه بیاین. وارد شهر بازی شدیم،خیلی شلوغ بود. احسان : من و نجلا تو اون آلاچیق منتظرتون می مونیم بریم عزیزم. آروین : من و ملودی هم میایم. به ملودی نگاه کردم که گفت : با این سر نمی تونم بیام. _ هرجور میلته. نجلا : پس خوش بگذره. ناز : از چی شروع کنیم؟ آتامان لبخند شیطانی زد و گفت : تونل وحشت. من و ستاره و ناز باهم گفتیم : نـــــــه! آرتان : آره. سهیل : دمت گرم با این انتخابت. هورامان : آتامان برو بلیت بگیر. آتامان : چشم داداشم. به هورامان نگاه کردم که دستم رو گرفت تو دستش و گفت : تا وقتی که پیش منی،دستت تو دست منه،حق نداری بترسی. @Fateme00
  8.  

    چقدر سخته!

    چقدر سخته که نگاهش کنی،اما نگاهت نکنه.💔

    چقدر سخته تنها ازش فقط اسمش رو بدونی.🖤

    چقدر سخته دیگه امیدی به دیدنش نداشته باشی.💔

    خیلی سخته،خیلی سخت🖤

  9. پارت پنجاه و چهارم" آتامان : ها؟ نه،نه بابا چیزی نشده فقط من موندم خبر ازدواج الکی تو رو کی به گوش خبرنگارای ترکیه رسونده. هورامان : الکی؟کی گفته الکیه؟ازدواج من و ساقی کاملا واقعیه. _ برای خودت تصمیم الکی نگیر،من هنوز جواب بله نداده ام. هورامان : اون رو هم میدی. آتامان گیج نگاهمون کرد و با لحن بامزه ای گفت : من که از حرفای شما دوتا هیچی نفهمیدم. هورامان : از بس خنگی. _ نگووو آتامان عزیزه منه. آتامان لبخند بزرگی زد و گفت : قربون ساقی یکی یدونه ام برم من. هورامان : حالا چه نوشتن؟ آتامان : تیترش اینه،مدیرکل شعبه های هتل پنج ستاره ترکیه قصد ازدواج دارد. هورامان : زنگ بزن بگو تیترش رو عوض کنن خوشم نیومد. آتامان : باشه. _ یه لحظه،تو هتل داری؟ هورامان : آره،فکر کردی من تمام پولایی که دارم از راه خلافه؟ _ خب یه جورایی آره. آتامان : تو ایران،هورامان شرکت بابای آروین و اداره می کنه و تو ترکیه هم طراح یکی از شرکت های بزرگ استانبوله و هتل هم داره. _ باشه بابا فهمیدم خرپولید. خدا به یه بنده اش پول نمی ده به یکی هم یه خرمن می ده. وقتی رسیدیم پیاده شدیم تا هورامان و آرتان،ماشین هاشون رو ببرن پارکینگ شهربازی پارک کنن. بیرون شهربازی منتظرشون بودیم که دوتا ماشین که یکیشون لکسوس بود و اون یکیش جک بود ترمز کرد. @Fateme00
  10. پارت پنجاه و سوم " حاظر و اماده نشسته بودیم که بالاخره عالی جناب و ملکه دست تو دست هم پیداشون شد. آرتان : چه عجب. آتامان : داداش دیر شد. آروین : هورامان توکه آن تایم بودی. _ معنی قفل شدن دست هاتون توهم چی می تونه باشه؟ آرتان و آتامان : همووون. ساقی لبخند زد و گفت : من می رم لباسم و عوض کنم. هورامان : منم همین طور. هر دوشون رفتن سمت پله ها و از دیدمون محو شدن. آتامان : مطمئنم یه چیزی شده. _ نکنه دارن برای ماهم نقش بازی می کنن؟ آرتان : اما من فکر کنم قضیه جدیه. ساقی" روبه آینه ایستادم،مانتو مشکی که روش طرح های طلایی داشت،شلوار جین مشکی،شال مشکی طلایی،کفش های اسپرت مشکی تیپم رو کامل می کردن. موهام رو بافته بودم و آرایش ملیحی رو صورتم کرده بودم. یاد امروز عصر افتادم،بهترین روزم بود،با هورامان کلی گشتیم،بستنی خوردیم،سلفی گرفتیم،رفتیم پارک قدم زدیم. خوشحال بودم که عاشق همچین پسری شدم. چقدر خوبه عاشقی،زیباترین حسیه که تا به حال داشتم. من به هیچ وجه اون اهنگ و فراموش نمی کنم چون اون خوند و هورامان اعتراف کرد اون خوند و من هم اعتراف کردم. تک خنده ای کردم که در اتاقم زده شد و بعد باز شد به هورامانی که شلوار جین مشکی،پیرهن مشکی که قسمت یقه پیرهن طرح طلایی داشت پوشیده بود خیره شدم. آستین هاش رو تا آرنج بالا زده بود و دستبند چرم مشکی دور دستش بسته بود و به انگشت اشاره اش حلقه نقره ای رنگی انداخته بود. هورامان : اووو ندزدنت؟ _ تا وقتی که... دستش رو گرفتم و ادامه دادم : دستم تو دست تو هستش هیچ کس نمی تونه بدزدتم. هورامان : عشق زیبای من،می کشم اون کسی و که نگاه چپ بهت بکنه چه برسه به این که بخواد بدزدتت. خندیدم و گفتم : بزن بریم. ******* آروین و ملودی سوار ماشین آرتان شدن و من و آتامان هم سوار ماشین هورامان. آتامان عقب نشسته بود و سرش تو گوشیش بود. هورامان : آتامان چیزی شده؟ @Fateme00
  11. 42644961_333280273915798_334316939885712

     

    مترسک : من تو سرم مغز ندارم همش پوشاله.

    دوروتی : اگه مغز نداری پس چجوری حرف می زنی؟!

    مترسک : نمیدونم...اما خیلی از آدم ها هستن که بدون مغز یه عالمه حرف می زنن😏

    1. Anita 81

      Anita 81

      باز خدا رو شکر این اعتراف کرد بعضی ادعا هم دارن!!!والا به خدا

    2. bebarbaroon

      bebarbaroon

      خخخ آره واقعا

  12. پارت پنجاه و دوم " خندید،جوری خندید که محوش شدم،دستش رو روی کمرم گذاشت و رقص ما آغاز شد. خوشحال بودم که با این آهنگ تو این فضا ، با همچین پسری داشتم می رقصیدم. دستم رو گرفت چرخیدم و رو دستش افتادم. _ زیادی به پرتگاه نزدیکیم،می افتیم. با حرفی که زد لبخند رو لب هام از بین رفت. هورامان : من به مرگ در کنار تو راضی ام. گیج گفتم : یع..نی چی؟! هورامان : یعنی این. آروین" آرتان : اوووف این دوتا چرا نمیان؟اگه امشب نریم عرفان بدجور ناراحت می شه. آتامان : گوشیه هورامان خاموشه. آرتان : خب زنگ بزن به سا..ای بابا ساقی که گوشی نداره هی یادمون میره برای ساقی و ملودی گوشی بگیریم. _ چقدر غر می زنید شما دوتا،میان دیگه هنوز ساعت هفت نشده،هلیاااا. هلیا که اومد گفتم : من و ببر اتاق ملودی. هلیا : چشم آقا. ****************** هلیا در اتاق و زد و بعدش در و باز کرد. _ مرسی می تونی بری. هلیا : با اجازه. هلیا که رفت با کمک دیوار رفتم داخل،اوووف الان من از کجا بفهمم خوابه،بیداره،کجاست؟ _ ملودی؟ صدایی ازش نیومد دوباره صداش کردم، بازم جوابی نیومد. ملودی" نمی دونستم باید بترسم،ناراحت باشم،خشمگین باشم؟ خالی از هر احساسی خیره آروینی بودم که داشت صدام می زد،قدمی برداشت که یهو... سریع بلند شدم و گرفتمش. _ آروین؟ لبخندی رو لبش نقش بست و گفت : پس بیدار بودی. کمک کردم رو تخت بشینه. _ اره بیدار بودم،چیزی می خواستی بگی که اومدی؟ آروین : چرا این جوری حرف می زنی؟اتفاقی افتاده؟ نمی خواستم بگم که همه چی و فهمیدم،بنابراین گفتم : نه بابا چیزی نشده،فقط حوصله ام سر رفته. آروین : امشب می ریم شهر بازی حوصله ات میاد سرجاش،چطوره؟ _ عالیه. آروین : حاظرشو،هورامان و ساقی که بیان می ریم. _ مگه کجان؟ آروین قضیه رو برام تعریف کرد،اگه اتفاقی برای مامان ساقی بی افته چی؟ با صحنه هایی که امروز دیده بتونه تحمل کنه خیلیه. @Fateme00
  13. پارت پنجاه و یکم " کنار یه پرتگاه نگه داشت،هیچ کس نبود فقط یه درخت بزرگ بود که زیرش یه نیمکت چوبی قرار داشت. پیاده شدم و به تهرانی که زیرپاهام بود خیره شدم. هورامان : زیاد نزدیک نرو خطرناکه. _ اون آهنگ و دوباره پلی کن. با تعجب رفت و اهنگ و پلی کرد،با شروع شدنش دوباره لبخندی نقش بست رو لبم. از یه طرف ناراحت بودم به خاطر اینکه نمی خواستم مامانم اون جوری ببینتم. از یه طرفم خیلی خوش حال بودم چون حال نادر و گرفته بودم. دستام رو باز کردم ،حس پرنده ای و داشتم که می خواد پرواز کنه. هورامان : ساقی گفتم نرو نزدیک. به حرفش توجه نکردم و به لبه پرتگاه نزدیک تر شدم که یهو تویه جای گرم فرو رفتم. هورامان : چرا انقدر کله شقی؟ _ تو چرا مغروری؟ هورامان : من؟ من مغرور نیستم. ازش دور شدم و رو نیمکت نشستم و گفتم : آره نیستی،دل تو بزرگتر از دریاست،قلبت از سفید هم سفید تره،فقط با یه اخم و یه لحن سرد،سفید و سیاه می کنی و دلت رو پراز کینه و خشم می کنی. هورامان : تو چی می دونی از من که داری سخنرانی می کنی؟ _ من چیزی نمی دونم،نمی خوامم که بدونم،اما این رو یادت نره که تو سیاه نیستی. بلند شدم روبه روش ایستادم دستام رو دور گردنش حلقه کردم و ادامه دادم : افتخار رقص میدین؟ @Fateme00
  14. پارت پنجاه" تو ماشین بدون هیچ صدایی گریه می کردم. دلم نمی خواست مامانم من رو اون جوری ببینه. کلت به دست،اونم من،خدااا. الان مامان از من متنفره مطمئنم. شوهرش اونجوری،دخترش این جوری،خدایا مواظبش باش. صدای آهنگ و زیاد کردم. آهنگ قشنگی که تابه حال نشنیده بودم پلی شد. [ در لعل و لبت قند و عسل کرده ای پنهان دیوانه،دوردانه،دیوانه پسندان دیوانه شدم،بس که تو دل می بری ای یار از گوشه چشم تو غزل می چکد انگار یک شهر شده دلداده موهای بلندت جذاب ترین جاذبه شهر شده خنده ات انقدر نخند،نازنکن،تاب ندارم از ترس همین دلبریات خواب ندارم من عاشق اینم عشق با تو ببینم زیباترین از این چیست؟درقلب تو بشینم ویران شده ام تا با دست تو بنا شم من عاشق اینم مست روی تو باشم ] (مهدی اسدی،من عاشق اینم) این اهنگ باعث شد میون گریه،لبخند بزنم. نگاهی به هورامان کردم که اونم نگاهم کرد و با لحن بامزه ای گفت : دقیق بگو فازت چیه؟ همین حرفش باعث شد با صدای بلند بخندم،اشک هام رو پاک کردم و دوباره اهنگ رو پلی کردم. _ می شه خونه نریم؟ هورامان : کجا بریم؟ _ یه جای خوب،خلوت،که بشه حرف زد. ابروش رو انداخت بالا و لبخند قشنگی زد که گفتم : چی می شه همیشه این لبخند رو لبت باشه؟ با حرفی که زد طپش قلب گرفتم. هورامان : من فقط برای تو لبخند می زنم. @Fateme00
  15. quote_1562417229467.png

    دوستان عزیزم!

    به قسمت حساس داستان رسیدیم.

    امیدوارم از خوندنش لذت ببرید و خوشتون بیاد.

    منتظر نظرات تمامی شما همراهان عزیز هستم.

    📖📚📖📚📖📚📖📚📖📚📖📚

×
×
  • جدید...