رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Nafasღ

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    885
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,576 Excellent😃😃😃😃

درباره Nafasღ

  • درجه
    ❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 16 اردیبهشت 1383

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,092 بازدید کننده نمایه
  1. صدای تبل ها...

    نِی ها...

    سینه زن ها...

    زنجیرزن ها...

    صدای قدم های محکم افراد دسته عاشقان حسین.

    حس ناگفته های زندگی را بهم می دهد.

    ناگفته هایی را که هیچ وقت گفته نشد.

    هیچ وقت جوابی داده نشد.

    🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤

  2. پارت هفتاد و دوم " به قدری گریه کرده بودم که نفهمیدم کی رو زمین دراز کشیدم و خودم رو به آغوش خواب سپردم. ملودی " پشت در اتاق هورامان نشسته بودم تا ساقی در و باز کنه. وقتی ساقی ناراحت می شد،حال من از اون بدتر می شد. درست مثل خواهر بودیم،از بچگی باهم خندیدیم و باهم اشک ریختیم. : خانوم،حالتون خوبه؟! به خدمه زیباروی جدید عمارت نگاه کردم و گفتم : نه،خوب نیستم ناز. اومد سمتم و کنارم رو زمین نشست و گفت : عالی جناب برمی گردن،ساقی خانوم هم حالشون خوب می شه،خودتون رو اذیت نکنید. آهی کشید و ادامه داد : هر کجای عمارت که میرم،هر گوشه اش یکی نشسته و زانوی غم بغل گرفته،یکی باید باشه که امیدواری بده،وگرنه این عمارت میشه کلبه احزان. لبخندی به حرف هاش زدم،راست می گفت حق با اون بود. اما نتونستم خودم رو کنترل کنم و بغلش کردم،که اون هم بغلم کرد. این دختر تازه وارد،با حرف هاش آرومم کرد. ازهم جدا شدیم که گفت : برین پیش آقا آروین،ناراحتی برای چشم هاشون خوب نیست. _ باشه،توهم برو پیش آتامان،نگرانه. احساس کردم می خواد مخالفت کنه اما لبخندی زد و رفت. بلند شدم رفتم سمت اتاق آروین،در زدم و وارد شدم. تو تراس نشسته بود،نزدیکش شدم. روبه روش نشستم و سرم رو گذاشتم رو پاش. دستش که رو موهام نشست،لبخندزدم و قطره اشکی از گوشه چشمم رو گونه ام سرخورد. آروین : می دونستی تو تنها کسی هستی که می تونم بفهمم کی هستی؟ _ واقعا؟از کجا؟! آروین : از بوی عطرت که از بوی گل ها هم خوش بو تره و از لمس کردن موهای مثل ابریشم و لختت. دستش رو گرفتم تو دستم و گفتم : می دونستی من منبع آرامشم رو پیدا کردم؟ آروین : منبع آرامشت؟کجاست؟! _ منبع آرامش من وقتیه که تو موهام رو نوازش می کنی. ناز " در زدم و رفتم داخل،رو تختش دراز کشیده بود و با سقف خیره بود. آتامان : تا کی می خوای اون جا وایسی؟بیا نزدیک. نزدیکش شدم و گفتم : خاتون گفت بیام ببینم چیزی احتیاج ندارید؟! آتامان : خاتون گفت؟یا خودت اومدی؟! _ مگه فرقی هم می کنه؟ آتامان : برای من آره. گوشه ای از تختش نشستم،می دونستم که یه خدمه این کار رو نمی کنه اما خب نشستم دیگه. _ خودم اومدم،برای این که بگم برادرتون برمی گرده،اومدم بگم این عمارت پرازغم شده،اومدم تا بگم امیدتون رو از دست ندید. خواستم بلندشم که دستم رو گرفت،انگار برق به تنم وصل شد. آتامان : کمکم می کنی بلند بشم؟! _ اما... آتامان : ناز؟! جوری صدام کرد که نتونستم نه بگم و کمکمش کردم. دستش رو انداخت دور گردنم و گفت : بریم پیش آرتان. سعی می کرد هیکلش رو زیاد رو من نندازه و این باعث می شد گاهی لبخند بزنم. ساقی " یک ماه شد و خبری از عشقم نداشتم. یک ماه تمام اشک ریختم و خودم رو تو اتاقش حبس کرده بودم. یک ماه بود که عمارت تو سکوت غرق شده بود. هیچ کس قصد نداشت از اتاقش بیرون بیاد و این رو از سکوتشون فهمیدم. همدم این روز هام عکس های هورامان بود و عطرسرد محبوبش. تا این که به خودم قدرت دادم و به اتاق خودم رفتم. حموم کردم،موهام رو به یاد هورامان با سشوار خشک کردم و بافتمشون،آرایش کردم،به ناخون های خوش فرمم لاک مشکی زدم. روبه کمدم ایستادم،ساپورت مشکی زخیمی همراه تاب ساده مشکی رنگی که بلندیش تا زیر باسنم می رسید رو تنم کردم. روی تاب مانتوی جلو باز نخی سیاه رنگی پوشیدم و شال سیاهی هم روی سرم انداختم. من هم یک سیاهکار بودم،باید هورامان رو پیدا می کردم. رنگ سیاه تازگی ها بهم قدرت می بخشید. از اتاقم بیرون رفتم،پله ها رو آروم طی می کردم،صدای پاشنه کفش معروفم سکوت عمارت رو می شکست. خدمه ها از آشپزخونه بیرون اومدن تا ببینن کی از اتاقش بیرون اومده. با دیدن دختر سیاه پوشی که چشم هاش خالی از هراحساسی شده بود،تعجب کردن. @Fateme00
  3. پارت هفتاد " _ بریم. دستم رو گرفت و باهم از اتاق اومدیم بیرون و رفتیم سمت اتاق آتامان و داخل شدیم. یه مردی که بهش می خورد چهل و داشته باشه بالا سر آتامان بود. برگشت سمتمون روبه هورامان لبخند زد. هورامان : صبح بخیر. مرد: صبح توهم بخیر پسرم. _ سلام. نگاهم کرد و جوابم رو با مهربونی داد. هورامان : ساقی ایشون داییم هستن،دایی جان این خانوم هم همسره آینده بنده هستن. _ خوش بختم. دایی : من هم همین طور دخترم. به آتامان نزدیک شدم و موهاش رو نوازش کردم. هورامان : کی بهوش میاد؟ دایی : امروز دیگه چشم هاش رو باز می کنه اما باید تا روزی که بخیه هاش رو می کشم اصلا بلند نشه. هورامان : فهمیدم. _ داغ نیست؟فکر کنم تب داره. دایی : طبیعیه. هورامان : بیاین صبحونه دایی. دایی : بریم فقط به یکی خدمتکار ها بگو بیاد بالا سرش. هورامان سرش رو به معنی باشه تکون داد،پیشونی داغ آتامان رو بوسیدم و همراه دایی و هورامان از اتاق رفتیم بیرون. وقتی راهمون رو کج کردیم دایی پرسید: مگه سالن پذیرایی این سمت نیست؟! هورامان : بله همین سمته اما من و ساقی تو آلاچیق صبحونه می خوریم. دایی لبخند مهربونی زد و گفت : خیلی هم عالی،پس فعلا. لبخندی به روش زدم که هورامان خاتون رو صدا زد. خاتون : صبحتون بخیر،با من امری داشتید؟! هورامان : یکی از خدمه ها رو بفرست اتاق آتامان و بهش بگو تا داییم وارد اتاق نشده به هیچ وجه برادرم و تنها نمی زاره. خاتون : باشه پسرم،فقط یه خدمه بهمون اضافه شده همون دختری که قبلا راجبش حرف زده بودیم. هورامان : آ یادم اومد،قابل اطمینانه؟ خاتون : بله خیالتون راحت. هورامان سرش رو به معنی باشه تکون داد و روبه من گفت : بریم؟ _ بریم. آتامان " چشم هام رو با سوزش بدی باز کردم،پهلوم تیر می کشید و بی نهازت گرمم بود. سرم رو کج کردم و .... یا خود خدا این کیه دیگه؟! نکنه مردم؟! نه بابا این جا که اتاق خودمه. پس این دختره کیه؟! چقدرم ناز و خوشگله،درحال خوندن یه کتاب بود. سرش تو کتاب بود و حواسش نبود که من بهوش اومدم. دختره : چه خره این. بله؟این با کی بود دقیقا؟!فکر کنم از اون دسته آدم هاست که مشغول کتاب خوندن با شخصیت های کتاب حرف می زنن. دختره : برو بابا دلت خوشه عشق کیلو چنده؟هرچی عشقه،کشکه. خنده ام گرفته بود از لحن عصبیش،یهو سرش رو بلند کرد و چشم هاش رو دوخت به من اول ریلکس بود اما بعد... دختره : ای وای سلام. _ سلام،تو کی هستی؟! دختره : من؟من چیزم...من اونم،ناز هستم،اه یعنی اسم من ناز هستش،من خدمه جدیدم. درووووغ! چه جیگریه این،خدا جون دمت گرم که همچین فرشته ای رو بالاسرم قرار دادی. _ درست مثل اسمت نازی. اخمی کرد و گفت : لطفا مودب باشید. _ اووو چه خشن،مگه من چی گفتم؟حقیقته دیگه درست مثل اسمتی،یه مریض وقتی چشم هاش رو باز می کنه دیگه چی می تونه بخواد وقتی ببینه یه ناز بالا سرش نشسته؟ ناز : ببینید آقای محترم من از اون دختر ها نیستم که فکرش رو می کنید،من فقط اومدم کار کنم همین،لطفا از حدتون نگذرید،من برم بگم دکترتون بیان. و سریع رفت بیرون،زدم زیر خنده با دردی که از پهلوم بلند شد دادم در اومد. ************ عمه (مامان ساقی): مطمئنی حالت خوبه پسرم؟ _ آره عمه جونم خوبه،خوبم. ملودی : پهلوت درد نمی کنه ؟! _ نه عزیزدلم فقط یه کوچولو تیر می کشه. خاتون : چیزی می خوای برات بیارم؟ _ آب،لطفا. خاتون : ناز دخترم. ناز نگاه خبیثی بهم کرد و روبه خاتون گفت : چشم. رفتنش رو با لبخند دنبال کردم که عمو آرمان گفت : کجا رو داری نگاه می کنی؟ ملودی : لبخند هم می زنه. به خودم اومدم و گفتم : پس برادرام کجان؟! ملودی : آرتان که از دیشب رفته برنگشته،هورامان هم فعلا خبر نداره بهوش اومدی همراه ساقی تو سالن ورزش،مشغول هستن. _ آرتان؟آروین خبری ازش نداری؟! آروین : می شه تنهامون بزارید؟لطفا. ملودی : می شه من بمونم؟ عمه : نخیر،شما می ری حاظربشی تا بریم. _ کجا؟! آروین کلافه گفت : ما که راجبش دیشب حرف زدیم،شما به هیچ وجه نمی تونید دخترا رو از این عمارت ببرید،لطفا هورامان رو عصبی نکنید. عمه : اما... عمو آرمان : سیندخت..خانوم لطفا همراهم بیایین. همه که رفتن بیرون گفتم : قضیه چی بود؟! آروین : نگران دختراست،می ترسه بلایی سرشون بیاد. _ حق داره خب مادره. آروین : آره مادره،اما هورامان امکان نداره بزاره ساقی ازش دور بشه،دیشب اجازه نداد بره تو اتاقش از وقتی هم که بیدار شدن باهم هستن. _ اووو چه لاکچری،بیخیال فهمیدی کار کی بود؟ آروین : یکی از اون تیرانداز ها رو گرفتیم،آرتان که بیاد رسیدگی می کنه. _ بزار یه زنگ بزنم. آروین : به تلفن های ما جواب نمی ده. نگاهی به درکردم و آروم گفتم : پس این آب چی شد؟ در زده شد و ناز اومد داخل و آب رو گذاشت رو میز عسلیم و گفت : کاره دیگه ای ندارید؟ _ چرا دارم. چشم هاش رو بست و گفت : بفرمایید. پارت هفتاد و یکم" _ تلفن خونه رو برام بیار. ناز سرس رو تکون داد که گفتم : نشنیدم بگی چشم. ناز اخمی بهم کرد و گفت : براتون میارم. و سریع رفت،چه غروری داره این دختر. آروین : چه گیری دادی بهش؟ _ خیلی نازه،وقتی چشم هام رو باز کرد و دیدمش فکر کردم حوری بالاسرمه. خندید و مسخره ای حواله ام کرد وقتی ناز تلفن رو آورد به آرتان زنگ زدم،جواب داد. آرتان : بله؟ _ کدوم گوری هستی؟نمی گی یه برادر داری که یه گوشه افتاده اگه بهوش نیاد باید چه خاکی بریزی تو سرت؟این بود برادر بودنت؟گذاشتی رفتی؟ آرتان تک خنده ای کرد و گفت : دارم میام داداشم،دارم میام. قطع کردم و روبه آروین گفتم : داره میاد. با باز شدن یهویی در ترسیده برگشتم که با چهره خوش حال ساقی مواجه شدم،جیغی کشید و سریع اومد نزدیکم و محکم بغلم کرد. کمی دردم گرفت اما خب مهم نبود،حالا واقعا مگه من از کی بود که بیهوش بودم که اینا این جوری ابراز دلتنگی می کنن؟! ساقی : الهی فدات بشم من،خوبی داداشم؟درد نداری؟! _ ای کاش همیشه تیر بخورم،چه عزیز شدم. هردو بهم توپیدن و گفتن : خفه. _ ساقی،هورامان کجاست؟! ساقی : گفت میره جایی و برمی گرده. آروین : چی؟توهم گذاشتی بره؟! ساقی : خب آره،مگه بچه است که نزارم بره. آروین : وای خدا،آتامان بدبخت شدیم. _ حالا نگران نباش،شاید اون طور که فکر می کنیم نباشه. آروین : به آرتان بگو بره سمت عمارت افشین،بدو زنگ بزن. _ خیلی خب باشه می زنم. ساقی : عمارت افشین؟! چرا اون... حرفش رو قطع کرد،فهمیده بود که اوضاعه حساسیه. ساقی : نه،ای وای خدا حالا چی کار کنیم؟اگه بلایی سرش بیاد چی؟! آروین سعی داشت ساقی رو آروم کنه اما موفق نشد چون ساقی بی نهایت نگران عشقش بود. یعنی هورامان هم به همین اندازه عاشقشه؟چرا فکر می کنم برادرم لیاقت عشق ساقی رو نداره؟! خواستم به آرتان زنگ بزنم که در اتاقم باز شد و آرتان بایه دست گل بزرگ وارد اتاق شد. وقتی قیافه پکرمون رو دید پرسید : چی شده؟ ساقی با بغض هورامانی گفت که باعث شد دست گل از دست آرتان بیوفته. ساقی " تیپ تمام سیاهی زده بودم و همراه آرتان و چند نفر از بادیگارد ها به سمت خونه افشین می رفتیم. وقتی از آرتان خواستم که بزاره همراهش بیام،یه چیزی تو نگاهم دید که بدون هیچ مخالفتی دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید. وقتی رسیدیم،آرتان نگاهم کرد و گفت : کلتت رو آوردی؟! از تو کیفم لمسش کردم و سرم رو به معنی آره تکون دادم که ادامه داد : بدون هماهنگی کاری نمی کنی،آدم های داخل اون عمارت ببخشید اصلاح می کنم حیوون های اون عمارت سعی در وسوسه کردنت دارند،خودت رو کنترل کن و سعی کن در جوابشون پوزخندی بزنی و خونسرد رفتار کنی که بفهمن از جنس هورامانی. _ باشه،بریم؟ پوزخندی زد و پیاده شد،من هم پیاده شدم و همراه هم وارد عمارت شدیم. نگهبان که جلومون رو گرفت،آرتان اخمی کرد و یکی از بادیگارد ها رو فرستاد بره باهاش حرف بزنه. وقتی بادیگارد اومد گفت : آقا،نگهبان گفت عالی جناب این جا نیستن. اخم غلیظی چاشنی صورتم کردم و گفتم : یعنی چی این جا نیست؟ روبه آرتان کردم و ادامه دادم : پس کجا رفته؟! آرتان : ساقی آروم باش،بچه نیست که هرجا که رفته باشه برمی گرده،بیا بریم عمارت. _ آرتان معلوم هست داری چی می گی؟من مطمئنم هورامان تو این عمارت لعنتیه،چطور حرف اینا رو باور می کنی؟! آرتان : الان می گی چی کار کنم؟بیا برگردیم هرجا باشه برمی گرده. خشمگین غریدم : من بدون هورامان هیچ جا نمی رم. رفتم سمت نگهبان و گفتم در و باز کنه اما نکرد و این کارش باعث شد روی سگم بیرون بیاد و داد بزنم : گفتم این در بی صاحب و باز کن. : این جا چه خبره؟ با دیدن نادر،پوزخندی رو لبم نقش بست. نزدیکمون شد و با لبخند چندش آوری گفت : سلام دختر عزیزم. آرتان با اخم وحشت ناکش اومد و جلوم ایستاد و روبه نگهبان گفت : برو بگو افشین بیاد،ما با سگش کاری نداریم. نگهبان خواست به آرتان بتوپه که بادیگاردمون حولش داد و نگهبان رو زمین افتاد. نادر : افشین هم با سگ های هورامان کاری نداره. چشم هام به خون نشستن و غریدم : اگه یک بار دیگه اسم هورامان رو به زبون بیاری،خودم با دست های خودم زبونت و می برم. نادر : اووو چه خشن!معلومه خوابیدن با هورامان حسابی وحشیت کرده. نتونستم تحمل کنم و با حرکتی که هورامان بهم یاد داده بود رفتم سمتش و جوری به پاش ناگهانی ضربه زدم که از درد دادی کشید و افتاد زمین. نگهبان خواست بلند بشه که بادیگاردای ما اجازه ندادن. آرتان با لبخند کجی مغرورانه نظاره گر بود،کفش پاشنه بلند معروفم رو پوشیده بودم (همون کفش مشکی براق ساده که کف کفش قرمز بود رو می گه) گفته بودم که نوک پاشنه بلندش باریک و تیز بود. پام رو گذاشتم رو سینش و فشار دادم که دوباره دادش بلند شد. _ عادت ندارم حرفم دوبار تکرار بشه،با زبون خوش بهم بگو عالی جنابم کجاست؟! نادر : من چه بدونم،آآآآخ. فشار دیگه ای دادم و گفتم : نشنیدم. نادر : نمی دونم،من نمی دونم. به آرتان نگاه کردم و گفتم : مجبورم کرد. روش با یه پا وایسادم،کم مونده بود چشم هاش بزنه بیرون،اما خب من هم بی رحمی های خودم رو داشتم. آرتان : بگو برادرم کجاست،تا دست های ساقی به خون کثیفت آلوده نشدن. نادر : من...نمی... : عالی جناب این جا نیست،بهتره ولش کنی وگرنه یه گلوله حرومت می کنم black girl(دخترسیاه). به صاحب صدا نگاه کردم،چشم هام از تعجب گرد شد اون هم با دیدن من تعجب کرد. باورم نمی شد مردی که روبه روم ایستاده همون سام. سام : ساقی؟! از روی نادر پایین اومدم و روبه روی سام ایستادم. به ناله های نادر توجه نکردم و گفتم : تو این جا... سام : سئوال من هم همینه. کاملا معلوم بود که سام هم خلافکاره،اون هم از نوع خطرناکش. چشم هام رو بستم،قلبم از هیجان و استرس به درد اومده بود. بهتر بود می رفتم و به این که نکنه آرش هم خلافکار باشه فکر نمی کردم. برگشتم که برم سام دستم رو گرفت و گفت : ساقی من... _ هیچی نگو سام،هیچی. دستم رو از تو دستش کشیدم بیرون و سریع سوار ماشین شدم. آرتان هم سوار شد و با سرعت دور شد،آهنگ عالی جناب از ایوان بند رو پلی کرد و ازم پرسید : سام رو از کجا می شناسی؟! _ فقط یه بار دیدمش،فکر نمی کردم اون هم سیاه باشه. آرتان : ساقی جواب سئوال من رو بده. _ سام یکی از دوست های آرش،همونی که ملودی عاشقشه. آرتان جوری ترمز کرد که کم مونده بود با سر برم تو شیشه. آرتان : ملودی؟!آرش؟! تو چشم های زیباش که خاصیت مغناطیسی داشت و می تونست همه رو جذب کنه،خیره شدم. _ سام،عضو باند افشینه درسته؟! آرتان : آره،اون دوست آرشه،و آرش پسر افشینه. انگار یه خنجر کردن تو قلبم. آرتان : آرش و سام با دخترا دوست می شن،اونا رو وابسته می کنن و بعد... _ بسه،بسه هیچی نگو. گونه هام خیس از اشک شد،حتی فکر کردن به این که اگه آرش نمی رفت تو کما اگه تصادف نمی کرد،خدا می دونست ملودی تو چه وضعی قرار می گرفت. چشم هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم و از ته دلم گفتم : خدایاشکرت،شکرت که ملودی رو بازیچه اون باند نکردی،شکرت. ************************ شب شده بود و خبری از هورامان نبود،گوشیش خاموش بود و این نگرانیم رو بیشتر می کرد. از یه طرفم مامانم پیله کرده بود که از این عمارت بریم،اما من حق این که هورامان رو تنها بزارم رو نداشتم. حرف های مامان توجه نمی کردم و فقط سکوت کرده بودم و به در ورودی خیره بودم تا توسط هورامان باز بشه. عمو آرمان : سیندخت خانوم،می شه آروم باشید؟هورامان هنوز برنگشته و گوشیش خاموشه،به دخترتون نگاه کنید.به نظرتون الان وقته این حرف هاست؟! مامان : بهش نگاه کردم که می گم باید بریم،چندساله که بی پدر بزرگش کردم و تمام سعیم رو کردم که ناراحت نشه و استرس نگیره تا قلبش به درد نیاد،اما حالا ببینیدش،نفس هاش عمیق ترشده و چشم هاش به خون نشسته،به عنوان مادرش باید از این ناراحتی ها دورش کنم. همهمه شد و هر کی یه چیزی می گفت تا این که خسته شدم و گلدون کنار دستم رو برداشتم و با تمام قدرتم پرتش کردم سمت دیوار که همه دهن هاشون بسته شد. از روی مبل تک نفره بلند شدم و آروم گفتم :خستم کردین دیگه تمومش کنید،مامان هرکاری که می خواید بکنید رو بکنید،آدمی نیستم که عشقم رو ترک کنم،اون هم تو نبودش. رفتم سمت پله ها و بدون این که برگردم ادامه دادم : هیچ کس و نمی خوام ببینم،هیچ کس. از پله ها رفتم بالا و به اتاق عشقم پناه بردم و در رو قفل کردم. نگاهم که به عکسش افتاد،اشک هام ناخداگاه مثل ابر بهار شروع به باریدن کردن. با گوشیم آهنگ نامرد از مهراد جم رو پلی کردم که گریه ام بیشتر شد. صدای آهنگ رو تا آخر زیاد کرده بودم تا صدا های پشت در اتاق رو نشونم. @Fateme00
  4. پارت شصت و نهم " _ هورامان! هورامان : هیچی نگو ساقی،هیچی. به حرف ها و صدای بلند مامانم و بقیه اهمیت ندادم و به آغوشش که به سمتم باز شده بود پرواز کردم. ************ سرم رو پاهاش بود و موهام رو آروم نوازش می کرد. _ چه شب بدی بود. هورامان : همه چی درست می شه،بهت قول می دم. _ چیزی هست که قایمش می کنی؟هورامان به من بگو چی تو دلته،چی تو سرته؟ هورامان : نمی تونم بگم،خودت می فهمی. _ بیا بریم. هورامان : کجا؟! _ یه جایی که فقط من باشم و تو،یه جایی که زندگی جدیدی بسازیم. هورامان : پس برادرام چی؟ _ چرا هیچ کس دل مهربونت رو نمی بینه؟ **************** اون شب وحشت ناک رو تخت هورامان خوابیدم اما شاهد بیداریش بودم. توی تراس نشسته بود و چشم روی هم نمیذاشت. با نور خورشید چشم هام رو باز کردم،نیم خیز شدم و به تراس نگاه کردم. بلند شدم رفتم تو تراس،به هورامانی که خوابیده بود نگاه کردم. دلم نمی یومد بیدارش کنم،شاید تازه خوابش برده. اما خب گردنش درد می‌گیره. _ هورامان؟عشقم،بیدارشو. اخمی کرد و چشم هاش رو آروم باز کرد با دیدن من لبخند آرومی زد و گفت : صبح بخیر. _ صبح توهم بخیر،چرا این جا خوابیدی،گردنت درد می گیره پاشو. بلند شد و گردنش رو ماساژ داد و گفت : من میرم حموم،تا نیومدم نرو بیرون. _ باشه. وقتی رفت روبه آینه ایستادم و مشغول باز کردن گیره ها از سرم شدم. یکی از گیره ها بدجور به موهام گیر کرده بود هر کاری می کردم در نمی یومد. : داری چی کار می کنی؟! وا این کی در اومد،من نفهمیدم؟فقط یه شلوار جین زرشکی پاش بود و یه حوله کوچیک سفید رو موهاش. نگاهم رو از سیکس پک هاش گرفتم و با زاری گفتم : هورامان،موهام. تک خنده ای کرد و اومد نزدیکم و گفت : دستت و بردار ببینم،آخه اینا چی هستن که زده به موهات اه. همه گیره ها رو باز کرد اما همش غور زد که دفعه آخرت باشه این چیزا رو میزنی به موهات،ببین موهات چی شده؟ریزش مو پیدا می کنی من می دونم،حیف این موها... من هم سکوت کرده بودم و نظاره گر چهره جذابش از تو آینه بودم که با دقت سعی می کرد آروم موهام رو از شر گیره ها در بیاره. هورامان : تموم شد. بلند شدم و گونه اش رو بوسیدم و گفتم : مرسی عشقم،من برم حموم. هورامان : برو عزیزم. رفتم سمت در که گفت : کجا؟ _ حموم دیگه. هورامان : اون حموم نه،این حموم.حتی برای یک لحظه هم حق نداری از من دور بشی. _ اما،لباس و حوله... هورامان : می رم از اتاقت میارم. _ باشه،پس من رفتم. رفتم سمت حموم و داخل شدم و درش رو بستم،همین که سرم و بلند کردم چشم هام گرد شد. تا به حال حموم به این بزرگی ندیده بودم،همه وسایل هاش هم لاکچری بود. سه کمد دیواری شیشه ای بزرگ داشت که قسمت اولش چهارتا حوله قرار داشت دوتاش به رنگ سفید و دوتای دیگه به رنگ مشکی. طبقه های بعدی هم پراز انواع شامپو های خارجی،ماسک مو،لوسیون بدن و خیلی چیز های دیگه قرار داشت. به وان بزرگش که از تمیزی برق می زد نگاه کردم،پرش کردم و مشغول حموم کردن شدم. در حموم زده شد و صدای هورامان اومد. هورامان : ساقی تموم نشد؟ _ اومدم. در و نصفه باز کردم و حوله رو همراه لباس هام گرفتم. برام یه ساپورت مشکی زخیم تنگ مشکی همراه تاپ قرمزی که بلندیش تا زیر باسنم می رسید و یه سویشرت مشکی شیک ساده آورده بود. لباس ها رو پوشیدم و با حوله کوچیک مشغول خشک کردن موهام شدم و رفتم بیرون. روبه آینه داشت موهاش رو درست می کرد،اون هم شلوار ورزشی مشکی همراه تی شرت قرمزی که روش سویشرت مشکی داشت پوشیده بود. _ قضیه این تیپ ورزشی چیه؟! هورامان : ورزش،صبحونه رو باهم تو حیاط می خوریم بعد می ریم ورزش. _ فکر خوبیه،بریم. هورامان از کشوی میز توالتش یه سشوار در آورد و گفت : اول موهات،بشین. با لبخند نشستم و هورامان مشغول خشک کردن موهام شد. _ هورامان تو آریشگر خوبی می شی! هورامان : من فقط به موهای تو دست می زنم بنابراین فقط آریشگر مخصوص تو هستم. چشمکی از تو آینه حواله ام کرد و من لبخند رو لبم رو پر رنگ تر کردم. اما وقتی یاد دیشب افتادم لبخندم محو شد. _ قضیه دیشب،کار افشین بود درسته؟! اخمی کرد و گفت : تو دخالت نکن. _ هورامان،من عضو این باند هستم لطفا جوابم رو بده،کار افشین بوده درسته؟ هورامان : فعلا معلوم نیست،دیشب آدم هام یکی از اون تیرانداز ها رو گرفتن،آرتان رسیدگی می کنه. _ اگه کار افشین بود،چی کار می کنی؟ هورامان سرش رو نزدیک گوشم کرد و وحشت ناک گفت : بی چاره اش می کنم. چشم هاش رو تنگ کرد و از تو آینه نگاهم کرد و ادامه داد : می کشم اون کسی رو که به برادرام چپ نگاه کنه مخصوصا آتامان،این یعنی باید اون شخص اشهدش رو بخونه. سریع بلند شدم و گفتم : ااا چرا این جوری حرف می زنی؟ترسیدم. سشوار رو خاموش کرد و گفت : نه عشقم تو چرا بترسی؟اونی که این بازی رو با هورامان امیریان شروع کرده باید بترسه. موضوع رو عوض کرد و ادامه داد : بیا اول بریم پیش آتامان. @Fateme00
  5. پارت شصت و هشتم" آرتان : با کاراتون چشم های داداشم رو هم کور کردین،خدا ازت نگذره عمو که پسره خودتم گرفتار کردی. این رو گفت و سریع از عمارت رفت بیرون،عرفان هم دنبالش رفت. از سکوت هورامان می ترسیدم،اون باید الان یه چیزی می گفت،باید یه دادی می زدی،باید روبه آرتان می ایستاد،اما....! با بلند شدنش همه بلند شدیم،جز آروین که سرش پایین بود. هورامان نزدیک آروین شد و بلندش کرد و باهم رفتن سمت پله ها و بعد از دیدمون محو شدن. آقا آرمان : من این بازی رو تمومش می کنم،خودم تمومش می کنم. _ به نظرم بهتره برید پیش پلیس،تنها این جور بازی تموم می شه. ساقی " چشم هام رو آروم باز کردم نجلا رو بالا سرم دیدم. نیم خیز که شدم همه رو دیدم. مامانم،ملودی،ستاره،خاتون،بالاسرم ایستاده بودن. _ آتا..آتامان خوبه مگه نه؟! مامان : آره عزیزم خطر رفع شد. نفس راحتی کشیدم و گفتم : می خوام برم پیشش. ملودی : نمی شه،اون الان بی هوشه،استراحت کن. به نجلا که دستم رو گرفته بود تو دستش نگاه کردم و گفتم : بقیه چی؟ نجلا : همه خوبن عزیزم،تو آروم باش. مامان : ساقی تو می خوای من و بکشی؟چند دفعه گفتم قرصت و هرجا رفتی همراه خودت ببر. _ ببخشید،مامان من می خوام برم پیش هورامان. مامان : نه ساقی،بهتره ازش دور باشی باید عادت کنی. _ چی؟منظورت چیه مامان؟! مامان : منظورم چیه؟!من داشتم امشب سکته می کردم،نگاهم همش پیش تو بود و دلم پیش ملودی،مرگ رو جلو چشم هام دیدم،ما فردا از این جا می ریم ساقی،دیگه هم حق نداری اون پسر رو ببینی. _ مامان می فهمی داری چی می گی،من عاشق هورامانم،چطور می تونی این حرف ها رو بزنی؟! نجلا : خاله جون الان وقتش بود؟ساقی جان آروم باش. _ آخه چطور آروم باشم،قلب من با بودن هورامان جون می گیره اون وقت ولش کن برم؟! مامان : دیدم چه جونی گرفته بود قلبت امشب. از رو تخت بلند شدم و گفتم : من از این عمارت بیرون نمی رم مامان. مامان : مگه دست خودته؟بخواب ببینم. ملودی : خاله؟ مامان : تو حرف نزن ملودی که پدر و مادرت و دق مرگ کردی. باورم نمی شد که این زن مادر من باشه. آخه من چطور از هورامان دور بمونم؟ با باز شدن در و نمایان شدن چهره خسته و ناراحت هورامان،نوری تو دلم روشن شد. از ترس این که ازش دور بشم به بقیه اهمیت ندادم و دوییدم سمتش و محکم بغلش کردم. هورامان آروم گفت : بیا بریم. دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید سمت اتاقش در و قفل کرد. مامان : هورامان درو باز کن،ساقی بیا بیرون. @Fateme00
  6. به مناسبت عیدغدیر،سه پارت هیجانی گذاشتم کیف کنید😍 عیدتون مباررررررک❤
  7. پارت شصت و هفتم " _ تو اتاق آروینه. هورامان : چه صمیمی! _ هورامان؟! هورامان : چیه؟مگه چی گفتم؟!به نظرمن اگه باهم باشن بهتره. _ منظورت چیه؟ هورامان : مگه تو نگفتی که ملودی عشقش تو کماست؟ _ خب آره. هورامان : آروین هم عشقش رو از دست داده،این دو... _ هورامان،عشق ملودی زنده است،خب؟بعدشم ما نمی تونیم رابطه بینشون رو قضاوت کنیم،هرچی قسمته همون می شه. با صدای جیغ ملودی و صدای شلیک تیر،همهمه شد و همه خوابیدن رو میز. من و هورامان هم همین طور،همه جیغ می زدن،از ترس زبونم بند اومده بود. هورامان کلتش رو در آورد و بهم نگاه کرد و کاملا جدی و عصبی گفت : از جات تکون نمی خوری. خواست بلند بشه که بازوش رو گرفتم و گفتم : نه هورامان نرو. نگاهش رو بهم دوخت،صدای شلیک قطع نمی شد،هورامان نزدیکم شد و بوسه ای رو پیشونیم زد و با یه حرکت سریع بلند شد و رفت. اشک هام گونه ام رو خیس کردن،نگاهی به مامانم انداختم. اون هم نگاهش به من بود،گونه های اون هم خیس بود. به بغل دستش نگاه کردم،نگاه نگران مردی رو دیدم که چندین سال بود ندیده بودم. مامان خواست بیاد پیش من که عمو آرمان نزاشت و مانع شد. بهش لبخند آرومی زدم که چیزی نمی شه. خدایا چرا تموم نمی شه؟ وای نجلا،اون حامله است،اگه چیزیش بشه..‌نه،لطفا نه خدا. نگران عشقم بودم،اگه چیزیش بشه چی؟! به تیر کشیدنای قلبم اهمیت ندادم و بلند شدم. عمو آرمان : ساقی؟! نگاهش‌کردم و گفتم : میرم پیش هورامان. مامان : نه ساقی! عمو آرمان : ساقی بشین سرجات. _ نمی تونم،نمی تونــــــــــم. دامن لباسم رو گرفتم و به سمت حیاط دوییدم. پشت درخت قایم شدم،صدای تیر وحشت ناک تر شده بود. درد قلبم هم بدتر شده بود‌. نگاهم افتاد به آرتان که با اخم غلیظی پشت درخت ایستاده بود و شلیک می کرد. پس هورامان کجاست؟! از پشت درخت اومدم بیرون،با نگاهم دنبال هورامان می گشتم که یهو یکی کشیدتم پشت درخت. برگشتم و با نگاه فوق العاده عصبی هورامان روبه رو شدم. هورامان : تو به چه حقی اومدی بیرون،ساقی؟ _ من.... هورامان : بعدا به حسابت می رسم. همون طور که تو بغلش بودم و با همون اخم وحشت ناکش،کلت به دست شلیک می کرد. نگاهم افتاد به کسی که کلت به دست یه جایی رو نشونه گرفته بود. ردش رو گرفتم رسیدم به...آتامان! _ هورام..هورامان؟ وقتی رد نگاهم رو گرفت،داد زد: آتاماااااااان. با شلیک شدن تیر و افتادن آتامان رو زمین. قلبم خودش رو محکم کوبید به سینه ام. زانوهام شل شد و تو بغل هورامان بی هوش افتادم. احسان " با داد هورامان،شک بدی به همه وارد شد. وقتی تیراندازی تموم شد،روبه نجلا که رنگ به رو نداشت و دستش رو روی شکمش گذاشته بود،کردم و گفتم : من می رم حیاط. نجلا : منم میام،نمی تونم بزارم تنها بری. می دونستم کله شقه،دستش رو گرفتم و باهم به سمت حیاط رفتیم. آقا آرمان و مادر ساقی و بقیه هم اومدن. با دیدن آتامان غرق در خون،تو دلم آشوب شد. با دیدن ساقی بی حال تو آغوش هورامان،سریع رفتم سمتش و ساقی رو از تو بغلش درآوردم. هورامان رفت سمت آتامان و من ساقی رو روی دستام بلند کردم و به سمت داخل رفتم. وقتی ساقی رو تو اتاقش گذاشتم و به نجلا سپردمش به حیاط رفتم. آرتان : آتامان چشمات و باز کن،هورامان یه کاری کن. همه تو شوک بودن و گریه می کردن. _ بیمارستان نمی شه رفت. آرتان : داداشم داره می میره،باید بره بیمارستان. آقا آرمان : زنگ زدم به سعید ( دایی هورامان ) داره میاد. ************************ به هورامان عصبی و یخی روبه روم که رو مبل تک نفره سلطنتی نشسته بود و تو فکر بود نگاه کردم. هیچ کس جرات حرف زدن نداشت،ساعت دو نصف شب بود و مهمون ها رفته بودن. گلوله رو دایی هورامان از بدن آتامان در آورده بود و خطر رفع شده بود. به آرتان نگاه کردم،چشم هاش قرمز شده بود و نگران حال برادرش بود. یهو بلند شد و روبه هورامان ایستاد. آرتان : همش تقصیر تو هورامان،همش. _ آرتان. آرتان : احسان لطفا! روبه هورامان ادامه داد : تو خودت رو برادرات رو تو باتلاق انداختی هورامان،تو زندگیمون و نابود کردی. عرفان : داداش آروم باش. آرتان : دخالت نکنید من دارم با برادرم حرف می زنم،با برادری که همه چی رو سیاه کرده،با کسی که به خاطرش آتامان غرق در خون رو زمین افتاد دارم حرف می زنم. هورامان هیچی نمی گفت،فقط تو چشم های برادرش خیره بود. آرتان : هزار دفعه گفتم بیا تمومش کن،هر دفعه گفتی نه،گفتم این سیاهی بدبختمون می کنه،گفتم خدا یقه مون رو می‌گیره هورامان،گوش نکردی. آقا آرمان : هورامان تقصیری نداره،من این بازی رو شروع کردم. آرتان : معلومه که هورامان شروع کننده اش نبود،برادر من که این جوری نبود،هورامان من پسری بود با دلی بزرگتر از دریا،این شما بودین که سیاهش کردین،انتقام رو تو دلش بزرگ کردین،شما خود شما این بازی رو شروع کردین. آروین : تمومش کن داداش لطفا،خواهش می کنم آرتان. @Fateme00
  8. پارت شصت و ششم" چندسال قبل " آروین : سوین؟ سوین : جونم عشقم؟ آروین : دوسم داری؟ سوین : معلومه که دوست دارم،اگه نداشتم این جا چی کار می کردم؟ آروین : بلند بگو. خندید و بلند گفت : من آروینم رو دوست دارم. آروین : منم دوست دارم عشقم. سوین : آروین،آرویـــــــــــــــن. زمان حال" اشک های روی گونه اش رو پاک کردم و گفتم : کار افشین بود،درسته؟ سرش و به معنی آره تکون داد. آروین : روزی میاد که انتقامم و ازش می گیرم. _ انتقام؟بزار خدا این کار و کنه. آروین : خدا دیر انتقام می گیره‌. _ اما بالاخره می گیره. آروین : ملودی،می دونی خیلی دوست دارم بدونم چه شکلی هستی؟! تک خنده ای میون گریه کردم و گفتم : واقعا؟کنجکاو نباش،خوشگل نیستم،به زیبایی دختر های دور و برت نیستم. آروین : اما یه حسی بهم می گه،تو زیباترین دختری هستی که دور و برمه. دستش رو گذاشت رو دستم که روی گونه اش بود،دستم رو تو دستش گرفت و به لب هاش نزدیک کرد. همین که خواست بوسه ای رو دستم بزنه،صدای وحشت ناکی که مال شلیک گلوله بود بلند شد و مانع بوسه آروین شد. با شکسته شدن شیشه های پنجره و در تراس که از جنس شیشه بود،جیغ بلندی کشیدم و سرم رو خم کردم. آروین خواست بلند بشه که اجازه ندادم و گفتم : نه،تروخدا بلند نشو. آروین : نترس ملودی،بیا به تخت نزدیک بشیم بیا. با وحشت به تخت نزدیک شدیم،بغلم کرده بود و سرش رو تو گردنم قایم کرده بود. من هم چشم هام رو بسته بودم و جیغ می زدم‌،چرا قطع نمی شد،چرا تمومش نمی کردن؟! با صدای داد هورامان که گفت : آتامان. هم من هم آروین لرزیدیم. آروین لب زد : آتامان. خواست بلند بشه که با گریه گفتم : نه آروین نه. آروین : اون پایین یه چیزی شده،آتامان یه چیزیش شده من باید برم. _ آروین خواهش می کنم،نرو. ساقی " هورامان : ساقی اگه یه روزی پدرت برگرده تو چی کار می کنی؟! اخمی روی پیشونیم نقش بست،نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم : کاری نمی کنم،من با اون هیچ کاری ندارم. هورامان : اما اون پدرته. تو چشم هاش زل زدم و گفتم : پدری که زن و بچه اش رو ول کنه پدر نیست. هورامان : ساقی... _ هورامان،لطفا ادامه نده،باشه عشقم؟ نفس عمیقی کشید و گفت : اوکی. نگاهم رفت پیش مامان که دیدم پیش آتامان و بابای آروین نشسته. سنگینی نگاهم رو حس کرد و بهم نگاه کرد،لبخندی به روم زد و من هم جواب لبخندش رو دادم. هورامان : راستی ملودی کجاست؟ @Fateme00
  9. پارت شصت و پنجم" هورامان : من یه دوست دارم که به عشقش خیانت کرده. _ وااای چه بد. هورامان:دختره وقتی فهمید فقط گریه کرد. اخم کردم و گفتم : گریه کرد؟هه،اگه من جاش بودم تلافی می کردم. هورامان : تلافی؟! _ آره،جوری انتقام می گرفتم که... هورامان : کافیه،تمومش کن. _ چی شد یهو؟ هورامان : هیچی،غذات رو بخور. _ یه چیزه دیگه،تو و عمو آرمان با مامانم چی کار داشتین؟ غذا پرید تو گلوش و شروع کرد به سرفه کردن،کمی آب خورد. نگران گفتم : هورامان خوبی؟ آتامان از اون ور گفت : داداش؟ هورامان نگاهش کرد و لب زد : خوبم. روبه من ادامه داد : چیز خاصی نمی گفتیم. ملودی " با نگاهم دنبال آروین می گشتم تا این که دیدم با کمک هلیا داره از پله ها می ره بالا،رفتم سمتشون. _ کجا؟ هلیا : آقا رو می برم تو اتاقشون. _ تو برو. هلیا لبخندی زد و رفت بازوی آروین و گرفتم و که گفت : چیزی شده؟! _ نه،دلم می خواد با تو غذا بخورم،بیا بریم. تک خنده ای کرد و باهم قدم برداشتیم سمت اتاقش،هلیا برامون سینی غذا آورد و رفت. _ آروین؟ آروین : جانم؟ تو دلم با این کلمه کوتاهی که گفت عروسی برپا شد،لبخندی از ته دلم زدم و گفتم : می شه من بهت غذا بدم؟ آروین : وا؟مگه خودم دست ندارم؟ _ لطفا. مکث کرد و گفت : مگه می شه به تو نه گفت،بده گشنمه. باهم خندیدیم،گوشت رو تیکه کردم و با چنگال به سمت دهنش گرفتم،تا به حال کسی از دستم غذا نخورده بود. اون می خورد و من تماشاش می کردم. آروین : بسه. _ تو که هنوز چیزی نخوردی! آروین : اشتها ندارم. _ هرجور راحتی. سینی رو گذاشتم کنار که با حرکت ناگهانیش،طپش قلب کردم. دراز کشیده بود و سرش رو گذاشته بود رو پام. من چرا این جوری شدم؟ از درون گُر گرفته بودم،نه اون چیزی می گفت نه من. ناخداگاه وسوسه شدم به موهای لخت مشکیش دست بزنم. دستم رو آروم رو موهاش گذاشتم،وقتی دیدم هیچی نمی گه،شروع کردم به نوازش کردن موهاش. آروین : تو دلت برای مادرت تنگ نشده؟ چه سئوالی!مگه می شه نشده باشه. _ خیلی،خیلی تنگ شده. آروین : می خوای ببینیش؟ _ نه،می ترسم. آروین : از چی؟از این که دعوات کنن به خاطر فرارت؟ _ اوهوم،آبروشون رو هم بردم،با چه رویی برم پیششون؟! آروین : تک فرزندی درسته؟ _ آره،تو چی؟ آروین : بابام می گه یه خواهر داشتم که تو بچگی گمش کردم. _ آخی،چه دردناک،تا به حال پِیِش رو نگرفتی؟! آروین : گرفتم اما...فایده نداشت. دوباره سکوت اتاق رو فرا گرفت،تا این که... آروین : چی شد که عاشق شدی؟ _ خودمم نمی دونم. بغض گلوم رو گرفت،ادامه دادم : خیلی دلم براش تنگ شده. آروین : منم دلم برای عشقم تنگ شده. _ تو،چطور عاشق شدی؟! آروین : راستش،منم نمی دونم. چشم هاش اشکی شد. آروین : جلو چشم هام،گلم پر پر شد. آهی کشید و ادامه داد : داشتیم می رفتیم شمال،عاشق دریا بود،می دونی چقدر سخته که بفهمی ترمز ماشینت کار نمی کنه؟بهش نگفتم فقط ازش پرسیدم.... @Fateme00
  10. quote_1

     

    ملودی : می دونستی من منبع آرامشم رو پیدا کردم؟

     

    آروین : منبع آرامشت؟کجاست؟!

     

    ملودی منبع آرامش من وقتیه که تو موهام رو نوازش می کنی.

    🖤

    🖤

    🖤

    قسمتی از رمان سیاهکار🖤

  11. پارت شصت و چهارم " وارد اتاق من شدیم،مانتوش رو در آورد،یه پیراهن بلند حاملگی بنفش پوشیده بود که تنها لختیش قسمت دست هاش بود. موهای بلند قهوه ای روشنی داشت و چشم هاش به رنگ قهوه ای بود. نجلا : حالت مادرت چطوره؟ آتامان گفت اومده این جا،خیلی دوست دارم ببینمش. _ آره،خداروشکر خوبه،راستش من خودم پایین ندیدمش،فکر کنم فعلا تو اتاقشه. لبخندی به روم زد و رژلبش رو تمدید کرد و گفت : بریم عزیزم. از اتاق خارج شدیم. _ تو برو،من برم ببینم بقیه چرا نمیان پایین. نجلا : باشه. نجلا رفت و من رفتم دم اتاق مامانم صدای حرف می اومد،اهمیت ندادم و در زدم. مامان : کیه؟ واااا یعنی چی؟در اتاق و باز کردم و رفتم داخل،با دیدن هورامان و عمو آرمان داخل اتاق تعجب کردم. هر سه ترس و نگرانی تو چشم هاشون موج می زد. _ چی شده؟ چرا این جوری نگام می کنید؟! هورامان به خودش اومد و گفت : هیچی عزیزم،یهو اومدی داخل. _ خب این جا اتاق مامانمه،ببخشید مزاحم حرف زدناتون شدم. از اتاق رفتم بیرون،آخه با مادر من چه حرفی دارن بزنن؟اوووف. به اتاق آروین پناه بردم،داشت دکمه های پیرهنش رو می بست. آروین : یه در می زدی بد نبود. _ چیه تو هم داشتی با کسی حرف می زدی؟ آروین : اوو چه عصبی. نزدیکش شدم و گفتم : بزار کمکت کنم. شروع کردم به بستن دکمه های پیرهنش. _ به نظرت هورامان و پدرت چه حرفی دارن با مامان من بزنن؟ ************************* مهمونی اوج گرفته بود و پیست رقص قصد خالی شدن نداشت. کنار آروین و مامانم پشت یه میز ایستاده بودم،هورامان و عمو آرمان هم می رفتن پیش مهمون ها. با صدای دی جی از فکر اومدم بیرون. دی جی : خب مهمانان عزیز،رسیدیم به زمانی که همه منتظرش بودین،می خوام از آروین عزیز دعوت کنم تا با صدای قشنگش خاطره هامون رو زنده کنه. همین رو که گفت صدای سوت و جیغ و دست بلند شد همه باهم می‌گفتن،آروین. از بازوش گرفتم و کمک کردم بره روی سکو،خواستم برم که دستم رو گرفت و گفت : باهم. به هورامان نگاه کردم که چشم هاش رو باز و بسته کرد. آروین رو صندلی نشست و آتامان گیتار رو به دستش داد. من هم پشت می کروفون ایستادم. آهنگ ترکی که یادمه بابام همیشه برام می خوند و شروع کردم به خوندن. دانای کل " سیندخت با ناراحتی به آرمانی که شرمنده نظارگره دخترش بود نگاه می کرد. دل آرمان از این که دخترش آهنگ همیشه گیش رو یادش بود،شاد بود. آهنگ جوری غمگین بود که اشک بیشتر مهمون ها در اومده بود. صدای ساقی پراز دلتنگی و غم بود،خبر نداشت که پدرش داره صدای زیبا و خوش آواش رو گوش می ده. آهنگ،هورامان و به یاد پدر و مادرش انداخت،غم تو چشم هاش موج می زد. آتامان و آرتان،هردو دلشون می خواست از این باتلاق سیاه بیرون بکشن و به گذشته برگردن. گذشته ای که پدر و مادرشون پیششون بودن. اما.....! پشت تمام این غم ها،یه نفر بود که غمه تو دلش، بزرگتر از غم های دیگه بود. غم یه مادر،مادری که به خاطر زندگیش مجبور شد به کاری که در شانش نبود دست بزنه. مجبور شد پسرش رو زندانی کنه،پسری که دنیاش بود و تنها آرزوش این بود که فقط یک بار هم که شده بتونه بغلش کنه. این مادر غمگین،نگاهش رو از جیگر گوشه هاش گرفت و روبه برادرش گفت : بریم،طاقت ندارم. اما تنها کسی که دیدش،احسان بود،احسانی که تو اکیپ دوستی از همه بزرگ تر بود و درست مثل یه برادر بزرگ تر نگران هورامان و آرتان و آتامان بود. ساقی " بعد اتمام آهنگ،بعضی ها با اشک،بعضی ها با حسادت،بعضی ها با لبخند شروع به دست زدن کردن. عرفان : دلمون‌گرفت بابا،تایه آهنگ شاد نخونید نمیزارم از این سکو بیاین پایین. همه با عرفان موافقت کردن،اما من حالم گرفته بود کنار کشیدم و جام رو به آتامان دادم. کنار هورامان ایستادم،دستش رو پشت کمرم گذاشت و به خودش نزدیک کرد. به آتامان و آروین نگاه کردم،آهنگ تهی به نام عاشقت منم و انتخاب کرده بودن،آتامان انگلیسیش رو می خوند و آروین فارسیش. بعد دو ساعت رفتیم داخل عمارت برای صرف شام. یه قسمت از عمارت که به اندازه یه تلار بود و برای سرو شام انتخاب کرده بودن. روبه هورامان گفتم : چی می خوری برات بیارم عشقم؟ هورامان : تو بشین من میرم برا هردمون میارم. _ یعنی چی؟عالی جناب بره سمت میز سرو؟بشین. مجبورش کردم بشینه،رفتم سمت میز،هم برای خودم هم برای هورامان،ناگت برداشتم. سر میز دونفری نشسته بودیم روبه روش نشستم و ظرف رو گذاشتم جلوش. هورامان : مرسی بانو. _ خواهش می کنم عالی جنابم. مشغول خوردن شدیم که دیدم نگاه هورامان به یه دختر و پسریه. _ اون دوتا،کی هستن؟ هورامان : اون پسره دوستمه اون دختره هم دوست دخترشه. _ آها،اسمشون چیه؟ هورامان : سبحان و تینا. سرم و تکون دادم و هیچی نگفتم،دستش رو روی دستم حس کردم. هورامان : ساقی تو... _ من چی؟! @Fateme00
  12. پارت شصت و سوم" سیندخت ( مامان ساقی)" روبه روی در اتاقش ایستاده بودم. از همون اول که دیدمش،وقتی صداش رو شنیدم وقتی تو چشم هاش خیره شدم،متوجه حس عجیبی که تو دلم به وجود اومد شدم. در اتاقش رو زدم با بفرماییدی که گفت رفتم داخل، و تخت نشسته بود و اخماش توهم بود. آروین : کیه؟ دلم می خواست بگم من پسرم مادرت،اما نمی شد،فعلا بهتره ساقی و آروین متوجه نشن. _ منم عزیزم. آروین : خاله جون اتفاقی افتاده؟ _ نه،چه اتفاقی؟هنوز حاظر نشدی؟هلیا و... آروین : تا کی باید مطیع هلیا و سارا یا یکی دیگه باشم؟خسته شدم،دلم می خواد خودم حاظر بشم. دلم از ناراحتیش شکست،اشک گوشه چشمم رو پاک کردم و گفتم : مگه من مردم؟خودم کمکت می کنم. آروین : نه،نمی خوام. _ ناز نکن دیگه،تو مثل پسر خودمی. تو دقیقا پسر خودمی،چرا از مادرت خجالت می کشی؟بغضم رو قورت دادم و کمد کشوییش رو باز کردم. _ نظرت راجب پیرهن زرشکی با جین مشکی چیه؟ آروین : خوبه. _ جین جذب یا معمولی؟ آروین : جذب. پیرهن و کفش و جین و از کمد در آوردم. آروین : مرسی خاله جون،خودم می پوشم. اصراری نکردم ،نمی خواستم معذب بشه. _ من برم دست بندم رو بندازم،بر می گردم. از اتاقش رفتم بیرون،بغضم ترکید،دستام رو هاله صورتم کردم و شروع کردم به گریه کردن. شخصی رو روبه روم حس‌کردم،از عطرش فهمیدم آرمانه. دستام رو برداشتم و عصبی گفتم : همه این اشک ها تقصیر تو هستش،آرمان. آرمان : سیندخت! _ هیچی نگو،تو با رفتنت به زندگی من و بچه هام گند زدی،اگه پسرم رو وارد این سیاهی ها نمی کردی غصه نابیناییش رو نمی خورد. با لحن مظلومی ادامه دادم : تو چه می فهمی از دل مادری که پسرش ازش خجالت می‌کشه؟ دستم رو مشتم کردم و کوبیدم به تخت سینه اش و ادامه دادم : تو چه می فهمی از احساس مادری که جیگر گوشه اش بهش مادر نمی‌گه؟تو چه می فهمی؟! : چی؟! با ترس برگشتیم و با چهره متعجب و نگران هورامان مواجه شدیم. ساقی " همراه ملودی کنار آرتان ایستاده بودیم و نظاره گر بودیم. ملودی : آتامان چه خوش اشتهاست. به آتامان که یه دختر مو بلوند یه دختر با پوست جو گندمی و یکی هم با پوست سفید کنارش بودن و حسابی بگو بخند می کردن. آرتان : آتامانه دیگه. _ شیدا کجاست؟نیومده؟! ملودی : ای ساقی بگم چی نشی،داره میاد سمت ما. آرتان شروع کرد به آروم خندیدن که شیدا رسید بهمون. شیدا : می بینم که خوب با داف های جدیدت کنار اومدی. _ بفهم چی می گی شیدا. شیدا : آرتان تو نمی خوای بهش چیزی بگی؟ آرتان : آخه من به عشق عالی جناب چی می تونم بگم شیدا جون؟ ملودی زد زیر خنده و گفت : خوردی؟حالا برو می خوام با آرتان جوووونم برم برقصم. دست آرتان و گرفت کشید سمت پیست رقص. به شیدا که داشت از حرص می ترکید نگاه کردم و گفتم : حرص‌نخور،پوستت چروک می شه. وای دختر مردم خشک شد،ازش فاصله گرفتم،خواستم برم سمت آتامان که با دیدن نجلا و احسان و عرفان،لبخند بزرگی زدم و رفتم سمتشون. _ سلام،خوش اومدین. با نجلا روبوسی کردم که گفت : سلام گلم،خوشیت بیایم. با احسان و عرفان هم دست دادم،اون ها هم تشکر کردن. _ پس بقیه؟ عرفان : تو راهن. نجلا : بیا بریم من لباسم رو عوض کنم. _ بریم عزیزم. همراه نجلا وارد عمارت شدیم. @Fateme00
  13. پارت شصت و سوم" برگشتیم و ... وای چه جیگری شده مامانم. _ مامان؟ دستاش رو باز کرد و گفت : بیاین این جا ببینم فرشته های من. با لبخند دندون نمایی به آغوشش پناه بردیم. ملودی : خاله شما کی حاظر شدید؟ مامان : خیلی دیر شده بود،تصمیم گرفتم خودم برم آریشگاه. _ پسرا هنوز نیومدن؟ مامان : پایینن دارن با بابای آروین حرف می زنن. ملودی : واای مشتاق دیدن اون مردم،من رفتم پایین. _ ملودی یواش،باز می افتی ها. خواستم من هم برم که،مامان بازوم رو گرفت و مانع شد. مامان : نه. _ نه!یعنی چی مامان؟ مامان : خب چه عجله ایه میری دیگه. _ زشته مامان جان،من خیلی دوست دارم بابای آروین رو ببینم. بازوم رو رها کرد و گفت : کی می شه از این جا بریم؟ _ چیزی شده مامان؟! دستش رو گرفتم تو دستم و ادامه دادم : چرا یهو بهم ریختید؟اتفاقی افتاده؟! مامان : نه دخترم،فقط دلم می خواد از این جا بریم،من دوست ندارم این جا بمونیم،لطفا یه کاری کن بریم. این رو گفت و رفت تو اتاقش،مطمئنم یه چیزی شده،مامان هیچ وقت الکی یه حرفی رو نمی زنه. اوووف خدا بخیر کنه. از پله ها رفتم پایین که هورامان و دیدم داشت با یکی از بادیگارا حرف می زد. عاشق صداش بودم،وقتی حرف می زد از حرفاش سردی و جدییت می بارید. هورامان : حواستون به همه چی باشه،نمی خوام امشب خراب بشه،هرکسی که ناشناس بود برات وارد این عمارت نمی شه،فهمیدی؟ بادیگارد : بله عالی جناب. هورامان : می تونی بری. بادیگارد سرش رو از روی احترام خم کرد و رفت،لبخندی چاشنی صورتم کردم و رفتم پیشش. _ سلام عالی جناب عشق. نگاهم کرد و گفت : سلام بر بانوی خودم. مثل همیشه رو مبل تک نفره سلطنتی نشسته بود. بهش نزدیک شدم و گفتم : تو می دونی مامان چش شده؟ هورامان : نه،چطور؟ _ نمی دونم،مهمونا کی میان؟ هورامان : یک ساعت دیگه،من میرم حاظر بشم. بلند شد،به سرتاپام نگاه کرد و گفت : چه جیگیری شدی تو. _ بودم. هورامان چشمکی بهم زد و رفت. تینا راد " به موهای کوتاهم خیره شدم،دلم نمی خواست کوتاهشون کنم اما خب مجبور بودم. لنز های عسلیم رو گذاشتم،شالم رو روی سرم انداختم،مانتوم رو روی پیراهن بلند پوشیده ام تنم کردم،کیفم رو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون. به چهره جذاب و اخموی مرد روبه روم خیره شدم،چی می شد بفهمه که من چقدر عاشقشم. _ من حاظرم. نگاهش رو از لب تاب روبه روش گرفت و به من دوخت،تونگاهش هیچی نمی شد خوند. سبحان : به سرهنگ ایمیل زدم ماموریتمون رو شروع کردیم،از این بعد فقط با آدرس ایمیلی که بهتون می دم به سرهنگ ایمیل می زنید،متوجه شدید؟ _ بله. لب تاب رو خاموش کرد و بلند شد،پیرهن جذب سیاه رنگی پوشیده بود همراه جین مشکی جذب. سبحان : چیزی شده؟ _ نه فقط عادت ندارم شما رو تو این لباس ها ببینم. لبخند کوچیکی زد و گفت : خودمم زیاد عادت ندارم خیلی جذبه اما خب مجبورم. سوییچ رو برداشت و ادامه داد : بریم. از خونه رفتیم بیرون و سوار آسانسور شدیم و به پارکینگ رفتیم. به ماشین لوکس و گرونی که فکر کنم اسمش فراری بود نگاه کردم. سبحان رفت سمتش و گفت : بیاین دیگه. از فکر اومدم بیرون و سوار شدم. همین که حرکت کردیم،استرس گرفتم از سرعت بی نهایت ماشین. بزارین خودم رو معرفی کنم،من سرگرد تینا راد هستم از دایره مبارزه با قاچاق و مواد مخدر. تک فرزندم و تنها زندگی می کنم،پدر و مادرم از هم جدا شدن و هرکدومشون یه کشورن. از دار دنیا تنها کسی که دوسش دارم همین سرگردیه که کنارمه،چندساله که عاشقشم اما خب اون هیچ حسی بهم نداره. خدا آرزوم رو بعد چندسال برآورده کرد و سرهنگ من و سبحان رو باهم تو یه ماموریت قرار داد. جلویه یه عمارت فوق العاده شیک نگه داشت،نگهبان اومد نزدیک. نگهبان : رمز جشن؟ سبحان بدون هیچ نگاهی گفت : carbuncle. چی؟رمز اینه؟چه لاکچری رمز یاقوت آتشین بود تابه حال نشنیده بودم. در پارکینگ رو نگهبان با ریموت باز کرد و گفت : بفرمایید،خوش اومدید. سبحان ماشین رو برد رو تو پارکینگ،پارکینگ نبود که باغ بود برای خودش،کلی ماشین های لوکس پارک شده بودن. بعد پارک ماشین،سبحان نگاهم کرد و گفت : از الان به بعد می شیم یه آدم دیگه،احتمال مرگمون بالا رفته،این و یادت نره که هیچ وقت سیاهی ها برنده میدان ما نبودن. سرم رو به معنیه درسته تکون دادم،هم زمان باهم نفس عمیق کشیدیم و پیاده شدیم. خدایا به امید تو! صدای آهنگ بلند بود و پیست رقص شلوغ بود. سبحان : بازوم رو بگیر. بازوش رو گرفتم،لبخندی چاشنی صورتم کردم و همراه عشقم قدم برداشتم. هورامان اومد سمتمون. هورامان : خوش اومدید. _ ممنون. سبحان : مرسی،چه خبر؟ هورامان : جاسوسم می گفت امشب یه برنامه دارن. _ برنامه؟ سبحان : چه برنامه ای؟ هورامان : مبهمه. سبحان : خدابخیر کنه معلوم نیست چه نقشه ای تو سرش داره. هورامان : از خودتون پذیرایی کنید،برمی گردم. ازمون دور شد،مشتاق بودم ببینم افشین برای امشب چه نقشه ای داره. امیدوارم نقشه بزرگی داشته باشه تا بتونیم ازش مدرک جمع آوری کنیم. سبحان : هورامان بهترین کار و کرد که با ما همکاری کرد اگه نمی کرد باید می رفت زندان. _ یعنی نمی ره زندان؟! سبحان : نه نمی ره. باز خوبه،حیفه همچین پسری تو زندان بمونه،البته خب حقش بود بره اما خب همکاریش با پلیس نجاتش داد. سبحان : اون باید ساقی باشه. رد نگاهش رو گرفتم رسیدم به یه دختر فوق العاده زیبا که بازوی هورامان و گرفته بود و لبخند ملیحی رو لبش بود. سبحان : شوک بدی بهش وارد می شه وقتی بفهمه که آروین بهراد همون آرمین بهراد، برادرشه. _ و آرمان بهراد پدرشه. سبحان : فکر نکنم بهش گفته باشن. _ به نظرم نباید چیزی رو پنهون کرد،آدم باید با حقایق زندگیش روبه رو بشه. @Fateme00
  14. ‏سه گروه را هرگز فراموش نكن :

     

    آنهایی كه تو را در شرايطِ دشوار كمك كردند !

     

    آنهایی كه تو را در شرايطِ دشوار رها كردند ! 

     

    آنهایی كه تو را در شرايطِ دشوار قرار دادند !

     

     

×
×
  • جدید...