رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

manizh_gh

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    78
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

178 Excellent😃😃😃😃

درباره manizh_gh

  • درجه
    💚💚💚
  • تاریخ تولد 19 دی 1370

آخرین بازدید کنندگان نمایه

100 بازدید کننده نمایه
  1. ممنونم از شما بله مشکلی نداشت.حالا پی دی افش رو من باید انجام بدم یا کس دیگه ای؟
  2. یعنی دو هفته طول میکشه تا رمانم ویراستاری بشه؟؟
  3. این هم فایل وردش،ممنون میشم... http://s9.picofile.com/file/8358352468/همه_تنهایی_ترانه.docx.html
  4. سلام.من رمانی نوشتم با ۳۴ فصل.البته اشتباه کردم وقتی ۱۵ فصل شد درخواست ناظر نکردم.جلد رمان هم امادس. لطفا راهنماییم کنید چطور باید نوشته هامو تبدیل کنم به فایل ورد؟چون توی تبلت نوشتم رمان رو و دسترسی به لپ تاپ ندارم. این هم لینک رمانم
  5. عزیزم اصلاح کردم عکسها رو و اینکه تعداد فصل ها رو هم قید کردم.
  6. لینک رمان نام نویسنده: manizh_gh عنوان رمان: همه تنهایی ترانه تعداد پارت های رمان: ۳۴فصل عکس صفحه: عکس گوشه:
  7. نمیدونم،تازه واردم،لطفا راهنماییم کنید
  8. سلام.من رمانی نوشتم که سی و چهار فصل داره،الان تموم شده.ناظر میخواستم برای رمانم.
  9. manizh_gh

    همه تنهایی ترانه|manizh_gh

    فصل سی و چهارم(اخر) طبق گفته های انیا که هر از چند گاهی حال ترانه را میپرسید زندگی مانی به روال عادی بازگشته بود،البته او بسیار پرخاشگر و عصبی بود،کسی جرات نداشت با او خیلی هم کلام شود.حتی در دور همی ها و برای ناهار هم با بقیه نمیرفت.انیا میگفت جای ترانه در زندگیشان بسیار خالی بود.بخصوص در زندگی مانی. مانی تاکید کرده بود که هیچ کس اسم ترانه را حق ندارو به زبان بیاورد.اما تران دوست داشت زندگی را بهتر تجربه کند. رفیق این روزهای ترانه مهسا همسر امیرحسام بود.ترانه خودش هم حال درستی نداشت.در یک دو راهی عجیب گیر کرده بود. در فکر بود که با زنگ گوشیش به خودش امد.باورش نمیشد.دیگر یادش نبود بعد از جریان ازدواجش با مانی با پدرش صحبت کرده باشد،حالا او پشت خط بود.با استرس تلفنش را جواب داد. _ا..الو بابا_ترانه(بغض داشت) ترانه جان بابا؟ ترانه احساس کرد دل او هم هواب گریه دارد_بله بابا،خوبی؟ بابا_منو ببخش دخترم،من به تو و مادرت و ترنم خیلی بد کردم.من نباید اونکار رو میکردم.یه بار اتفاقی شوهرت رو دیدم گفت بهم که چه تصادف کردی،حالش اصلا خوب نبود.چند بارم که اومدم سرخاکت دیدمش عین ابر بهار گریه میکرد،تا اینکه از خانم سادات شنیدم زنده ای.دخترم من بهتون بد کردم،من نباید به نسرین خیانت میکردم.نباید اون زنیکه عوثی رو میاوردم توی خونه،نباید پامو کج میذاشتم... او میگفت و ترانه گویی لال شده بود و به حرف های پدرش که اصلا نمی فهمید او چه میگوید گوش میکرد.چیزی یادش نبود ولی پدرش همه چیز را نخواسته دوباره برای او تعریف کرده بود. ترانه_ما..مانی هم میدونه این ماجرا رو؟ پدر در حال گریه اره ای گفت و ترانه گوشی را قطع کرد.هنوز مات و مبهم به جایی خیره شده بود.خاله نسیم رسید و وقتی ترانه را در ان حال زار دید ترسید،دخترک رنگش پریده بود،ان شب ترانه در بغل خاله شنوای داستانی دردناک از زبان خاله اش بود.پس مانی هم میدانست ولی به او نگفته بود که دوباره ناراحت نشود.ترانه به خواب رفت روی پای خاله نسیم عزیزش.اغوشش عجیب بوی مادرش را میداد. چند ماهی میشد که ترانه در خانه خاله نسیم و دخترشان شده بود،امیرارسلان رسما از انجا رفته بود و در لندن زندگی میکرد،به مادرش گفته بود دیگر نمیتواند در چشمان ترانه نگاه کند.ترانه هم از خدا خواسته انجا ماندگار شده بود.دلش برای مانی بسیار تنگ شده بود.برای مردانگی هایش،برای چهره دوس داشتنی و جذابش،برای گرمی دست هایش.با اینکه هنوز خاطرات گذشته که با مانی داشت را به یاد نیاورده بود اما فکر میکرد احساسش به او عمیق است. مانی فقط در این چندماه دعا میکرد ترانه اقدامی برای طلاق نکند.ماه بعد سالگرد ازدواجشان بود،ان هم چه ازدواجی.دلش لک زده بود برای داشتن ترانه و در کنار او بودن اما دیگر باید می ایستاد تا ترانه خودش انتخاب کند،نمی توانست خود را تحمیل کند. ترانه" دلم گرفته،بی هیچ دلیلی دلم میخواد گریه کنم.خاله با دو تا فنجون چایی اومد کنارم نشست. خاله_ترانه من چطوره؟ _خوبم خاله،دلم گرفته یکم خاله_دلت گرفته یا اینکه دلت تنگ شده؟ توی دلم گفتم شایدم دلم تنگ شده.هیچی نگفتم که خاله گفت؛ خاله_از مانی چه خبر؟ _هنوز هیچی خاله خندید و گفت_پس منتظرشی یه لحظه خودم هم تعجب کردم از حرفم و سوتی که داده بودم. خاله_ببین ترانه جانم،مانی خیلی کوتاه اومد و گذاشت خودت به یاد بیاریش یا حداقل دوباره سعی کرد تورو به خودش جذب کنه اما تو قدمی برنداشتی،حالا با این همه بازم منتظری اون خبری ازش بشه؟ _اخه میترسم خاله،میترسم اشتباه کنم.میترسم مثل مادرم از عشق ضربه بخورم.اصلا توی این چند ماه اگه منو فراموش کرده باشه چی؟اگه کس دیگه ای جای من اومده باشه چی؟ با صدای امیرحسام غافلگیر شدم،این کی اومده بود؟! امیرحسان_نه عزیزم کسی نیست توی زندگیش،من باهاش در ارتباطم کم و بیش.انقدر توی خودت بودی که نفهمیدی م اومدم نیم ساعته،نه؟ _اره متوجه نشدم. باید تصمیم میگرفتنم،نمیتونستم منکرش باشم که دلم براش خیلی تنگ شده. "راوی" مانی مثل همیشه جدی مشعول کارهایش بود.هیچ حوصله روز استخدام را نداشت ولی نمیشد کاریش کرد،باید حتما منشی میگرفتن تا کمی از حجم کارشان کم میشد.هیچ حوصله دختر ها با هزار رقم ارایش را نداشت.از طرفی امروز بالغ بر ده نفر را دیده بود و با انها صحبت کرده بود،حسابی کلافه و خسته بود.گوشی را برداشت و داخلی اتاق انیا را گرفت. مانی_انی دیگه خسته شدم،بقیه رو بفرست فردا بیان. انیا_ تموم شده فقط یه نفر مونده،اتفاقا این یه نفر ظاهرش از همشون بهتره.به نظرم خوب باشه.بگم بیاد؟ مانی_اره پس بگو بیاد مانی سخت مشغول کارهایش بود،برگه فرم رو روی میز گذاشت.صدای در اتاق که امد حتی سرش را بالا نیاورد که توضیح دهد.در همان حالت گفت؛ _فرم روی میز هست،لطفا پرش کنید،تموم که شد صحبت میکنیم. دختر خیلی ارام شروع به پر کردن فرم کرد.استرس در چهره دخترک عیان بود.بعد از چند دقیقه نوشتن تمام شد.اروم گفت _نوشتم مانی عینکش را برداشت و با اخم همیشگی اش به سمت مبل روبروی دختر حرکت کرد و بدون نگاه کردن به دخترک روی مبل نشست.شروع به خواندن کرد.اسم و فامیلی اش خالی بود.از الان گیج بازی داشت در میاورد،اولین چیز مهم در یک فرم استخدام نام و نام خانوادگیست.سرش را بالا اورد و با اخم شروع به گفتن حرفش کرد اما با گفتن اولین کلمه انگار لال شد.دیگر حتی نفس کشیدن هم برایش سخت بود.او چه میدید؟این دختر که.... ترانه_ترانه سماوات هستم،فکر میکردم اسمم رو اگه خودم بگم بهتر باشه.در ضمن میدونم که خیلی روی انظباط حساس هستید، اینو روز اول کاری قبلم هم بهم گفته بودید. مانی ضربان قلبش بسیار تند میزد،او ترانه بود،ترانه او،بلعخره امده بود. مانی_چشمات،چشمات اخر دیونم میکنه ترانه ناگهان یادش امد،ترانه چه گفت؟؟او گفت قبل هم روز اول کارش به او گفته بود انضباط برایش خیلی مهم است،یعنی ترانه خاطراتش را به یاد می اورد؟ مانی_تو حافظت رو.... ترانه_ نه متاسفانه،از انیا پرسیدم اینارو مانی با دلتنگی تمام به همسرش نگاه کرد.چقدر دلش برای او تنگ شده بود. ترانه_منم دلم برات تنگ شده بود. مانی با تعجب_تو....توچی گفتی؟ ترانه_من؟هیچی،یادم نمیاد مانی مطمئن بود چیزی شنیده است. ترانه دوباره تکرار کرد_گفتم دلم برات تنگ شده بود. و این بار اشک های ترانه به مانی این اطمینان را می داد که او درست شنیده است. هر دو از جایشان بلند شدند و به شدت هم را در اغوش گرفتند.مانی احساس میکرد خیلی دلش بیشتر از چیزی که فکر میکرد برای همسرش تنگ شده است.تازه به یاد می اورد ابن چندماه زندگی را به همه حرام کرده بود ولی حالا ترانه در اغوشش یود و این زیباترین لحظه کل عمرش بود بی شک. حافظه ترانه هرگز برنگشت.مهم هم نبود او مانی را داشت،انها عاشق هم بودند.چندماه بعد از ان روز حسین بلعخره به عشقش به انیا اعتراف کرد.حالا بعد از یکسال از ساکن شدن امیرارسلان در لندن همانجا با دختری دو رگه ایرانی انگلیسی اشنا شد و با او ازدواج کرد که خاله و امیرحسام و مهسا برای ازدواجش به لندن رفتن.حالا ارسلان دختری دارد که نام او را ترانه گذاشته و بی اندازه دخترک شیرین زبانش را دوست دارد. پدر ترانه در ابهامات دیگر داستان محو شد،دوس داشتم اخر و عاقبتی برای منجلابی که در ان گیر کرده بود نگذارم. پایان
×
×
  • جدید...