رفتن به مطلب

manizh_gh

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    73
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

168 Excellent😃😃😃😃

9 دنبال کننده

درباره manizh_gh

  • درجه
    💚💚💚
  • تاریخ تولد 19 دی 1370

آخرین بازدید کنندگان نمایه

57 بازدید کننده نمایه
  1. manizh_gh

    بله ممنون😊
  2. manizh_gh

    این هم فایل وردش،ممنون میشم... http://s9.picofile.com/file/8358352468/همه_تنهایی_ترانه.docx.html
  3. سلام.من رمانی نوشتم با ۳۴ فصل.البته اشتباه کردم وقتی ۱۵ فصل شد درخواست ناظر نکردم.جلد رمان هم امادس. لطفا راهنماییم کنید چطور باید نوشته هامو تبدیل کنم به فایل ورد؟چون توی تبلت نوشتم رمان رو و دسترسی به لپ تاپ ندارم. این هم لینک رمانم
  4. manizh_gh

    ممنونم.
  5. manizh_gh

    عزیزم اصلاح کردم عکسها رو و اینکه تعداد فصل ها رو هم قید کردم.
  6. لینک رمان نام نویسنده: manizh_gh عنوان رمان: همه تنهایی ترانه تعداد پارت های رمان: ۳۴فصل عکس صفحه: عکس گوشه:
  7. manizh_gh

    نمیدونم،تازه واردم،لطفا راهنماییم کنید
  8. manizh_gh

    بله تموم شده
  9. سلام.من رمانی نوشتم که سی و چهار فصل داره،الان تموم شده.ناظر میخواستم برای رمانم.
  10. manizh_gh

    فصل سی و چهارم(اخر) طبق گفته های انیا که هر از چند گاهی حال ترانه را میپرسید زندگی مانی به روال عادی بازگشته بود،البته او بسیار پرخاشگر و عصبی بود،کسی جرات نداشت با او خیلی هم کلام شود.حتی در دور همی ها و برای ناهار هم با بقیه نمیرفت.انیا میگفت جای ترانه در زندگیشان بسیار خالی بود.بخصوص در زندگی مانی. مانی تاکید کرده بود که هیچ کس اسم ترانه را حق ندارو به زبان بیاورد.اما تران دوست داشت زندگی را بهتر تجربه کند. رفیق این روزهای ترانه مهسا همسر امیرحسام بود.ترانه خودش هم حال درستی نداشت.در یک دو راهی عجیب گیر کرده بود. در فکر بود که با زنگ گوشیش به خودش امد.باورش نمیشد.دیگر یادش نبود بعد از جریان ازدواجش با مانی با پدرش صحبت کرده باشد،حالا او پشت خط بود.با استرس تلفنش را جواب داد. _ا..الو بابا_ترانه(بغض داشت) ترانه جان بابا؟ ترانه احساس کرد دل او هم هواب گریه دارد_بله بابا،خوبی؟ بابا_منو ببخش دخترم،من به تو و مادرت و ترنم خیلی بد کردم.من نباید اونکار رو میکردم.یه بار اتفاقی شوهرت رو دیدم گفت بهم که چه تصادف کردی،حالش اصلا خوب نبود.چند بارم که اومدم سرخاکت دیدمش عین ابر بهار گریه میکرد،تا اینکه از خانم سادات شنیدم زنده ای.دخترم من بهتون بد کردم،من نباید به نسرین خیانت میکردم.نباید اون زنیکه عوثی رو میاوردم توی خونه،نباید پامو کج میذاشتم... او میگفت و ترانه گویی لال شده بود و به حرف های پدرش که اصلا نمی فهمید او چه میگوید گوش میکرد.چیزی یادش نبود ولی پدرش همه چیز را نخواسته دوباره برای او تعریف کرده بود. ترانه_ما..مانی هم میدونه این ماجرا رو؟ پدر در حال گریه اره ای گفت و ترانه گوشی را قطع کرد.هنوز مات و مبهم به جایی خیره شده بود.خاله نسیم رسید و وقتی ترانه را در ان حال زار دید ترسید،دخترک رنگش پریده بود،ان شب ترانه در بغل خاله شنوای داستانی دردناک از زبان خاله اش بود.پس مانی هم میدانست ولی به او نگفته بود که دوباره ناراحت نشود.ترانه به خواب رفت روی پای خاله نسیم عزیزش.اغوشش عجیب بوی مادرش را میداد. چند ماهی میشد که ترانه در خانه خاله نسیم و دخترشان شده بود،امیرارسلان رسما از انجا رفته بود و در لندن زندگی میکرد،به مادرش گفته بود دیگر نمیتواند در چشمان ترانه نگاه کند.ترانه هم از خدا خواسته انجا ماندگار شده بود.دلش برای مانی بسیار تنگ شده بود.برای مردانگی هایش،برای چهره دوس داشتنی و جذابش،برای گرمی دست هایش.با اینکه هنوز خاطرات گذشته که با مانی داشت را به یاد نیاورده بود اما فکر میکرد احساسش به او عمیق است. مانی فقط در این چندماه دعا میکرد ترانه اقدامی برای طلاق نکند.ماه بعد سالگرد ازدواجشان بود،ان هم چه ازدواجی.دلش لک زده بود برای داشتن ترانه و در کنار او بودن اما دیگر باید می ایستاد تا ترانه خودش انتخاب کند،نمی توانست خود را تحمیل کند. ترانه" دلم گرفته،بی هیچ دلیلی دلم میخواد گریه کنم.خاله با دو تا فنجون چایی اومد کنارم نشست. خاله_ترانه من چطوره؟ _خوبم خاله،دلم گرفته یکم خاله_دلت گرفته یا اینکه دلت تنگ شده؟ توی دلم گفتم شایدم دلم تنگ شده.هیچی نگفتم که خاله گفت؛ خاله_از مانی چه خبر؟ _هنوز هیچی خاله خندید و گفت_پس منتظرشی یه لحظه خودم هم تعجب کردم از حرفم و سوتی که داده بودم. خاله_ببین ترانه جانم،مانی خیلی کوتاه اومد و گذاشت خودت به یاد بیاریش یا حداقل دوباره سعی کرد تورو به خودش جذب کنه اما تو قدمی برنداشتی،حالا با این همه بازم منتظری اون خبری ازش بشه؟ _اخه میترسم خاله،میترسم اشتباه کنم.میترسم مثل مادرم از عشق ضربه بخورم.اصلا توی این چند ماه اگه منو فراموش کرده باشه چی؟اگه کس دیگه ای جای من اومده باشه چی؟ با صدای امیرحسام غافلگیر شدم،این کی اومده بود؟! امیرحسان_نه عزیزم کسی نیست توی زندگیش،من باهاش در ارتباطم کم و بیش.انقدر توی خودت بودی که نفهمیدی م اومدم نیم ساعته،نه؟ _اره متوجه نشدم. باید تصمیم میگرفتنم،نمیتونستم منکرش باشم که دلم براش خیلی تنگ شده. "راوی" مانی مثل همیشه جدی مشعول کارهایش بود.هیچ حوصله روز استخدام را نداشت ولی نمیشد کاریش کرد،باید حتما منشی میگرفتن تا کمی از حجم کارشان کم میشد.هیچ حوصله دختر ها با هزار رقم ارایش را نداشت.از طرفی امروز بالغ بر ده نفر را دیده بود و با انها صحبت کرده بود،حسابی کلافه و خسته بود.گوشی را برداشت و داخلی اتاق انیا را گرفت. مانی_انی دیگه خسته شدم،بقیه رو بفرست فردا بیان. انیا_ تموم شده فقط یه نفر مونده،اتفاقا این یه نفر ظاهرش از همشون بهتره.به نظرم خوب باشه.بگم بیاد؟ مانی_اره پس بگو بیاد مانی سخت مشغول کارهایش بود،برگه فرم رو روی میز گذاشت.صدای در اتاق که امد حتی سرش را بالا نیاورد که توضیح دهد.در همان حالت گفت؛ _فرم روی میز هست،لطفا پرش کنید،تموم که شد صحبت میکنیم. دختر خیلی ارام شروع به پر کردن فرم کرد.استرس در چهره دخترک عیان بود.بعد از چند دقیقه نوشتن تمام شد.اروم گفت _نوشتم مانی عینکش را برداشت و با اخم همیشگی اش به سمت مبل روبروی دختر حرکت کرد و بدون نگاه کردن به دخترک روی مبل نشست.شروع به خواندن کرد.اسم و فامیلی اش خالی بود.از الان گیج بازی داشت در میاورد،اولین چیز مهم در یک فرم استخدام نام و نام خانوادگیست.سرش را بالا اورد و با اخم شروع به گفتن حرفش کرد اما با گفتن اولین کلمه انگار لال شد.دیگر حتی نفس کشیدن هم برایش سخت بود.او چه میدید؟این دختر که.... ترانه_ترانه سماوات هستم،فکر میکردم اسمم رو اگه خودم بگم بهتر باشه.در ضمن میدونم که خیلی روی انظباط حساس هستید، اینو روز اول کاری قبلم هم بهم گفته بودید. مانی ضربان قلبش بسیار تند میزد،او ترانه بود،ترانه او،بلعخره امده بود. مانی_چشمات،چشمات اخر دیونم میکنه ترانه ناگهان یادش امد،ترانه چه گفت؟؟او گفت قبل هم روز اول کارش به او گفته بود انضباط برایش خیلی مهم است،یعنی ترانه خاطراتش را به یاد می اورد؟ مانی_تو حافظت رو.... ترانه_ نه متاسفانه،از انیا پرسیدم اینارو مانی با دلتنگی تمام به همسرش نگاه کرد.چقدر دلش برای او تنگ شده بود. ترانه_منم دلم برات تنگ شده بود. مانی با تعجب_تو....توچی گفتی؟ ترانه_من؟هیچی،یادم نمیاد مانی مطمئن بود چیزی شنیده است. ترانه دوباره تکرار کرد_گفتم دلم برات تنگ شده بود. و این بار اشک های ترانه به مانی این اطمینان را می داد که او درست شنیده است. هر دو از جایشان بلند شدند و به شدت هم را در اغوش گرفتند.مانی احساس میکرد خیلی دلش بیشتر از چیزی که فکر میکرد برای همسرش تنگ شده است.تازه به یاد می اورد ابن چندماه زندگی را به همه حرام کرده بود ولی حالا ترانه در اغوشش یود و این زیباترین لحظه کل عمرش بود بی شک. حافظه ترانه هرگز برنگشت.مهم هم نبود او مانی را داشت،انها عاشق هم بودند.چندماه بعد از ان روز حسین بلعخره به عشقش به انیا اعتراف کرد.حالا بعد از یکسال از ساکن شدن امیرارسلان در لندن همانجا با دختری دو رگه ایرانی انگلیسی اشنا شد و با او ازدواج کرد که خاله و امیرحسام و مهسا برای ازدواجش به لندن رفتن.حالا ارسلان دختری دارد که نام او را ترانه گذاشته و بی اندازه دخترک شیرین زبانش را دوست دارد. پدر ترانه در ابهامات دیگر داستان محو شد،دوس داشتم اخر و عاقبتی برای منجلابی که در ان گیر کرده بود نگذارم. پایان
  11. manizh_gh

    فصل سی و سوم "راوی" ترانه باید تصمیم مهمی میگرفت.اما مانده بود بین دل خاله و خانواده اش و دل مانی.با اینکه تشنجی در جشن به وجود امد اما بعد از پخش شدن موزیک از یاد همه رفت جز ترانه.اخر شب خانواده مانی هم رفتند.ترانه ماند و تنهایی هایش. ۵ سال بعد امیرارسلان خوشحال بود،بلعخره ترانه لجباز را متقاعد کرده بود که او را ببخشد،به او قول داده بود که او را از هرکسی بیشتر دوست بدارد.شوخی نبود،او ترانه قلب و زندگیش بود.هرچه فکر میکرد چیزی یا شخصی را پیدا نمیکرد که به اندازه او برایش مهم باشد. به یاد ۵ سال پیش افتاد،شرمنده شد مثل هربار،بی شک مانی از او خیلی عصبی بود.او زندگی مانی را بهم ریخته بود.اما او دیگر امیرارسلان گذشته نبود.برادرش حسام و همسرش هم چند ماه پیش لندن امده بودند برای گردش،انها یک پسر خیلی شیطان به نام اهورا داشتند.
  12. manizh_gh

    فصل سی و دوم روزای خیلی شلوغ و خسته کننده ای رو پشت سر میذاشتیم،شب وقتی سر روی بالشت میذاشتم واقعا نمیدونم کی خوابم میبرد.مانی روزی یکی دوبار بهم زنگ میزد و چندتا پیام هم زمینه برنامه روزانش میکرد. امروز ارسلان قرار بود از لندن برگرده.دلشوره ای از دیدنش داشتم،میترسیدم چیزی بگه یا کاری بکنه که حال خوبم خراب شه.میخواستم کاری کنم که باهاش برخوردی نداشته باشم. خانواده شاهد قرار بود روز قبل عقد بیان.ولی جالب اینجا بود که بعد از اومدن ارسلان و من خودمو توی اشپزخونه و کارهای جشن مشغول کردم و اصلا حتی برای سلام هم نرفتم،اونم سمتم نیومد.شب با شنیدن صدای اشنای مانی از اتاقم خارج شدم.اره درست شنیده بودم صدای مانی.ولی اون که قرار بود فردا بیاد.حتی چشماش هم میخندید.باهاش دست دادم و کنارش نشستم.انگار خاله روی رفتار ما خیلی دقیق شده بود.دلم نمیخواست فکر کنن ما رابطه خیلی معمولی داریم.دوس داشتم فکر کنن من کنار مانی خوشبختم. مانی_چطوری خانم خانما. _خوبم،تو خوبی؟چرا نگفتی داری میای؟ مانی_اینطوری قشنگتره که غافلگیر شدی. _شام خوردی؟ مانی_گرسنم نیست،یه چیزایی خوردم توی راه،اخه با سیاوش اومدم.هتل گرفتیم،گفتم اینجا شلوغه اونجا بمونیم. چندساعتی پیشمون موند و بعدم برای استراحت به هتل ابریشم رفت.خوشبختانه ارسلان و مانی هم رو ندیده بودند فعلا. فردای اون روز خانواده مانی هم رسیدن و خاله با مهمان نوازی از اونا پذیرایی کرد. با انیا به ارایشگاه رفتیم و حالا اماده بودیم.من یه پیراهن ابی کاربنی تا زیر زانو که بسیار کلوش بود و عروسکی و استین های کوتاه که لبه هاش پرچین و در هوا بود.این لباس کمر باریکم رو به نمایش در می اورد.موهام رو هم شول پایین سرم شینیون کرده بود و چند نخ نازک از موهام از کنار گوش و پشت موهام کمی تاب خورده اویزان بود.خیلی خوب شده بودم.انیا هم یه پیراهن ماکسی بلند پوشیده بود به رنگ یاسی و موهای شینیون شده بسیار زیبایش کاری میکرد که نتونم ازش چشم بردارم.بی شک کلی خاستگار پیدا میکرد امشب. مانی قرار بود به دنبالمون بیاد.با دیدن ما لبخند پهنی زد و دعوتمون کرد بشینیم توی ماشین. مانی_چقدر تغییر کردین.کمی به من نگاه کرد.انگار چشمانش برق میزد. چون قرار بود عقد و عروسی یکجا گرفته بشه،مهمونی خیلی شلوغ بود.با ورود بهمراسم خاله رو دیدم که درحال اینطرف و اونطرف رفتنه.به سمتش رفتم و کمکش کردم که به کارها سرو سامون بده.عروس و داماد اومده بودن.چقدر مهسای مهربونم زیبا شده بود توی اون لباس عروس دنباله دار سفید،چقدر زیبا شده بود توی اون ارایش لایت زیبا.کنارش رفتم و محکم بغلش کردم و براش ارزوی خوشبختی کردم. سن رقص خیلی شلوغ بود.منم به رقصنده ها اضافه شدم.ارسلان رو دیدم که انگار کمی مست بود و داشت میرقصید و توی حال خودش نبود.بیخیال به سمت دیگه ای برگشتم،مانی هم اومد کنارم.باهام شروع به رقص کرد.پ مانی_از کنارم جم نمیخوری ترانه میدونستم ارسلان رو ببینه ساکت نمی مونه.کمی رقصیدیم، بعد از چند دقیقه با عوض شدن اهنگ کنار رفتیم.از بلندگو اعلام کردن که بریم برای شام.به سمت انتهای باغ حرکت کردیم با انیا و بقیه که بریم شام بخوریم،یهو یادم ا مد کیفم رو جا گذشاتم،سریع از جمع جدا شدم تا کیف دستیم رو بیارم.تقریبا خلوت بود چون همه رفته بودن برای شام.وقتی کیفم رو برداشتم دست راستم کشیده شد به سمتی،برگشتم ارسلان رو دیدم که دستمو رو در دستاش گرفته بود و به صورتم خیره شده بود. ارسلان_ترانه چرا نمیفهمی من عاشقتم؟ _بس کن ارسلان،این حرفا رو تمومش کن ارسلان_من نمیتونم تمومش کنم،از دستم دلخوری؟ _نباید باشم؟تو بهم دروغ گفتی.اونم چه دروغ بدی ارسلان_باشه دلخور باش،ولی به منم حق بده _چه حقی؟حق دروغ گفتن به من؟کی بهت این حق رو داده بود؟ ارسلان_اما من بهت علاقه دارم مانی_تو غلط میکنی بهش علاقه داری،اون الان شوهر داره ارسلان کمی به مانی نزدیک شد و زمزمه کرد_مطمین باش به دستش میارم. مانی دیگه حسابی جوش اورده بود. یقه ارسلان رو چسبید و مشتی به صورتش پرتاب کرد.ارسلان هم یه مشت به مانی زد،هر دو به خون هم تشنه بودن،عده زیادی دورمون جمع شده بودن.خاله هم با ترس بهمون نزدیک شد.صورت ارسلان خونی شده بود.فریاد زدم؛ _بس کنید. خاله نزدیک شد و با فریاد ارسلان رو به کناری برد.منم مانی رو کشیدم کنار.بهش نزدیک شدن بیشتر از همیشه.خیلی عصبی بودم. _معلوم هست چته؟تو که دیدی مسته پس چرا زدیش؟اصلا تو چرا دخالت کردی مانی که عصبی تر شده بود_تو معلوم هست چته ترانه؟تو زن منی،تا حالا حتما فهمیدی عشقمم هستی.بعد جلوی چشمم به زنم یکی ابراز علاقه کنه و من زندش بذارم،ترانه چرا نمیخوای قبول کنی همسرمی،محرمم!ترانه تا کی نادیدم میخوای بگیری؟تا کی میخوای به این رفتارت ادامه بدی؟من دیگه کم اوردم،از هر راهی برای کنارت بودن استفاده کردم ولی تو یه قدم هم جلو نیومدی.فکر کنم باید دیگه تصمیم بگیری،من میرم تو هم فکرات رو بکن که میخوای چیکار کنی،من همه تلاشم رو کردم که خودمو ثابت کنم با لباسای شلخته که توی دعوا کج و کوله شده بود از جاش بلند شد و از باغ خارج شد.
  13. manizh_gh

    فصل سی و یکم ترانه: دیگه تصمیم رو گرفته بودم.میخواستم با خاله صحبت کنم.شمارش رو گرفتم.بعد از چند تا بوق جواب داد. _سلام خاله مهربونم،چطوری خوبی خاله خاله با گریه_ترانه؟ترانه من منو بخشیدی خاله؟ _اره خاله دیگه بهش فکر نکن خاله جون،مگه من جز تو کی رو دارم؟بچه ها خوبن؟ خاله_قربونت برم خاله جون،بچه ها خوبن،حسام بهتره _چطور خاله خبریه؟ خاله_بعلههه.اونم خبر جشن و عروسی.داری خواهر شوهر میشی دخترم با ذوق _کی هست خاله؟ خاله_میشناسی،رفیقت مهسا _راست میگی خاله؟کی بهتر از مهست،خیلی دختر خوبیه،ای نامردا چرا به من نگفتن،من میدونم با این مهسا و حسام. با خاله کلی صحبت کردم،خیلی حس بهتری داشتم،خوشحال بودم از اینکه بخشیدم خاله رو.قرار بود دو هفته دیگه جشن عقد بگیرن شمال خاله اینا. دلم میخواست زودتر برم اونجا تا کنار حسام باشم و به خاله کمک کنم.اما با وجود امیرارسلان کمی معذب بودم. امشب میخواستم به مانی بگم . وقتی وارد اتاق شدم دیدم روی مبل لم داده،دلم براش میسوخت که مجبور بود روی مبل بخوابه.اما نمیشد هم بگم بیا کنارم بخواب میترسیدم فکر دیگه ای بکنه. _دوستم مهسا رو میشناسی؟ مانی_اره عزیزم،دخترخاله سیاوش.چطور؟ _قراره با حسام عروسی کنه.ابزیرکاها چندماهه باهم در ارتباطن. مانی_به سلامتی،به هم میان.تو از کجا میدونی؟ _با خاله صحبت کردم،بخشیدمش.عقدشون توی لاهیجانه،میخوام زودتر برم کمک خاله. مانی که معلوم بود جا خورده کمی صاف نشیت_بذار دو سه روز قبلش باهم میریم _نه دیره.من میخوام زودتر برم.هفته دیگه دوشنبه تعطیلیه،من میخوام برم.جمعه هفته بعدش عقدشونه. ماتی_تو که تصمیمت رو گرفتی چرا به من میگی؟ دیگه هیچی نگفتماین چند روز مانی حسابی توی خودش بود. دوشنبه مثل باد رسید.مانی با کلی اخم و ناراحتی بدرغم کرد.دلش نبود که تنها برم،ولی من دلم میخواست زودتر برم کنار حسام و خاله،البته خیلی خوشحال بودم که ارسلان رفته لندن و دو روز قبل از جشن میاد.به اینا گفته بودم این موضوع رو،میدونستم خودش به گوش مانی میرسونه.
  14. manizh_gh

    فصل سی ام وقت ناهار نزدیک بود و ترانه همه سعی اش کرد که سریع کارش را تمام کند که به موقع برای ناهار حاضر شود،امروز خیلی گرسنه بود.کارش که تمام شد با شیطنت نخصوص به خودش به اتاق مانی رفت.او هنوز سرش با کارهایش گرم بود.به نظرش با ان عینک دور مشکی خیلی جذاب تر می امد چهره مانی.با شیطنت مخصوص به خودش رو به مانی گفت؛ _اقا مهندس ما گشنمونه،اقایی کن یه ناهار بده بهمون مانی دست از کار کشید و عینکش را از چشمانش برداشت و با لبخند به ترانه خیره شد،به نظرش چشمانش زیباترین چشمهایی بود که تا بحال میدید. مانی_با اینکه خیلی گرسنم نیست ولی بریم چون فکر این چمشای شیطونت دیگه نمیذاره تمرکز کنم روی کارم. ترانه کمی با تعجب به مانی نگاه کرد و بعد هم سریع از اتاق خارج شد و با این کار خنده مانی را در اورد. در حال رد شدن از خیابان به سمت رستوران روبروی شرکت بودند که صدای بوق ۲۰۶ البالویی توجه انان را جلب کرد. مانی دیگر حسابی عصبی شده بود از دست این دخترک زبان نفهم. مانی_اینجا چه غلطی میکنی؟ روشنگ_ا اینطوری نگو عزیزم،دلم برات تنگ شده بود. مانی_مگه دیروز نگفتم دیگه اینورا پیدات نشه؟ روشنک_اخه ببین حیف نیست به خاطر لجبازی با من مجبوری این دختره رو تحمل کنی؟حافظشم که از دست داده،تو رو یادش نمیاد پس بیخیالش شو،بیا از اول شروع کنیم مانی_دهنتو ببند روشنک ترانه که دیگر تحملش تمام شده بود با لبخند تصنوعی به روشنک گفت؛ _به نظرت بعد از اینکه ۴ ماه بعد از مرگم مانی بازم میومد سر قبرم و توی دره ای که تصادف کرده بودم و تموم لحظه هاشو توی خاطرات مشترکمون میگذروند داره منو تحمل میکنه؟به نظرت از سر لجبازی تو با منه؟خنده دار نیست که خودتو الکی قاطی کنی؟ مانی به ترانه خیره بود.روشنک بعد از شنیدن حرفهای ترانه حسابی عصبی شده بود،احساس میکرد دیگر نمیتواند کنار هم بودن انها را تحمل کند.سوار ماشینش شد و سریع از انها دور شد. *** ترانه دلش برای مهربانی های مادرانه خاله اش تنگ شده بود.از طرفی از دستشان ناراحت بود که چطور همچین دروغی به او گفته بودند. حسام به او چند روز پیش پیش داده بود و ماجرا را تعریف کرده بود.ترانه هنوز بخاطر ان دروغ ناراحت بود ولی بیشتر دلش میخواست خاله اش را ببخشد،هرچه نباشد او تنها فامیل مادری اوست.از طرفی نمیدانست چرا پدر از او خبری نمیگیرد.فکر میکرد هرچه باشد او پدرش است.دلش میخواست او را ببیند.
  15. manizh_gh

    فصل بیست و نهم ترانه دلش میخواست کله مانی را بکند.نمیدانست چرا انقدر عصبانی است.دفتر سررسیدش را محکم روی میز کوبید و به صفحه لپ تاپ خیره شد.انیا هم با دیدن عصبانیت ترانه لبخندی زد،او هم میدانست در دل ترانه خبرهاییست. مانی و روشنک در سکوت چای خوردند.مانی در دلش میخندید به چهره اخمی بامزه ترانه.با لبخند چای می نوشید. روشنک فکر میکرد دیگر تمام است او دل مانی را به دست اورده،با خود فکر کرد حتما این مانتو سرخ ابی کوتاه را دوست دارد،شایدم از این ارایشش خوشش امده بود.چایش را سرجایش گذاشت و منتظر با لبخندی بزرگ به چهره شاد مانی چشم دوخت. مانی که نگاه خیره روشنک را حس کرد لبخندش را جمع کرد. مانی_چایت رو خوردی؟ روشنک با ناز و عشوه_اره عزیزم خوردم.ممنون خیلی خوب بود. مانی_تشکر رو که باید از مش رضا بکنی نه من،اون دم کرده چای رو.حالا که چاییت رو خوردی میتونی بری از جایش بلند شد و پشت میزش نشست.اما روشنک بهت زده به مانی خیره شده بود.معنی رفتارش را نمیفهمید.انقدر مغرور بود که انگار اتفاقی نیوفتاده،از جایش بلند شد.کیف کوچکش را برداشت و خرامان خرامان از در بیرون رفت.ترانه غضبناک به او خیره شد.در قیافه روشنک هیچ حسی مشخص نبود. مانی پشت میزش چرخی خورد و زمزمه کرد؛ _تو که حرفی نمیزنی ولی من هودم حرفت میارم خانم کوچولوی حسود مانی به بهانه کاری به اتاق تحه راهرو رفت،ترانه اصلا نگاهش نکرد،چه معنی داشت با ان دختر هرزه در اتاق تنها باشد.ناخواسته دکمه های کیبورد را محکم میزد و وسایلش را پرت میکرد.مانی خنده اش گرفته بود از دیدن حرکاتش.اما به روی خودش نیاورد.در این مدت تمام تلاشش را کرده بود تا خودش را در دل ترانه جای دهد اما نتیجه ای نگرفته بود،این راه اخر بود. انیا میدانست مانی از روی علاقه به ترانه این کارها را کرده تا او را به حرف بیاورد.اما نمیخواست در این موضوع دخالتی کند تا خودشان به نتیجه برسند.نا خداگاه روی حسین زوم کرد.از همان اولین بارهایی که حسین را دیده بود او را دوست داشت،میدانست او هم همچین نظری دارد ولی هیچکدام پا پیش نمیگذاشتند.
×