رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

minoo.f

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    350
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,327 Excellent😃😃😃😃

درباره minoo.f

  • درجه
    ❤❤
  • تاریخ تولد 8 آبان 1382

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,336 بازدید کننده نمایه
  1. من برم هیشکی تنها نمیشه.................

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. minoo.f

      minoo.f

       ای جان

      مرسی که هستی 💗  

       @Bahar.1385💋

    3. Bahar.1385

      Bahar.1385

      فدایی داری 

    4. minoo.f

      minoo.f

      عزیزمی بهار جون💋

      @Bahar.1385

  2.  با شنیدن این آهنگ حالم عجیب خیلی خوب میشه💜

  3. پارت:48 و هیچ کس و هیچ چیز را جزء او نمی دیدم. جمله اش در سرم چندین و چندبار در سرم در حال اکو شدن بود. خیلی وقت بود که جملات این چنینی را از او نشنیده بودم. حالم بسیار دگرگون شده بود از این نگاه صاف و ساده اش و این جملهء عجیب زیبایش! گویا مرا جادو کرده بود. دست چپش را دور شانه ام انداخت و من را به خود نزدیک تر کرد. حال سرم نزدیک شانه های پهن او بود. بی اراده سرم را به بازویش چسباندم و موهایم را به دست نوازشگر او سپردم. انگار از یادم رفته بود که چند دقیقهء قبل در حال داد کشیدن بر سر هم بودیم. انگار یادم رفته بود یک ماه پیش دعوای شدیدی بینمان رخ داد و من اتفاقی با ضربه ای که کامران بر شانه ام زده بود از پله های خانه به پایین پرت شده بودم. انگار دقیقا همان لحظه فراموشی سختی گریبان گیرم شده بود که کامران دوسال پیش با دختری به غیر از من رابطه برقرار کرده بود.. و در آخر از یادم کاملا رفته بود که این جا خانهء پدرم است و ما تنها نیستیم. گویا آن ها هم فیلم دیدن را در سکوت ترجیح داده بودند تا ما احساس را حتی بیشتری بکنیم.........................................
  4. پارت:47 منظور مامانم را کاملاً متوجه شدم. یعنی با هم آشتی کردید یا نه. من در جواب او این گونه گفتم: - خوبه همه چی عادیه. اما پدر انگار چیز دیگری فرض کرد. حق هم داشت او که از دعوای اخیر من و کامران خبری نداشت. نه او و نه امیر و چه بهتر که نداشتند. برای همین بابا با رویی گشاده گفت: - شماها تا اولاد دار نشید زندگیتون همینطور به روال عادی می گذره دست به کار بشید دیگه. تا چند سال دیگه می خواید دو تایی باشید. بابا جان به فکر منم باشید که نوه می خوام. داغ کرده بودم. صورتم از شدت گرما در حال ذوب شدن بود و قطعا این گرما از خجالت بود صورتم را 90 درجه چرخاندم و به کامران نگاهی انداختم. او هم با اخم صورتش را رو به من برگرداند اما تا نگاه دقیقی کرد، اخم هایش سریع از هم باز شد و لبخندی فوق مهربان جایگزین آن شد و آرام طوری که بقیه صدای او را نشنوند که البته بعید می دانم از گوش های تیز مامان، بابا و امیر دور مانده باشد گفت: -الهی من قربونت برم عزیزدلم..چرا لپات این قدر سرخ شده!. سرم در حال گیج رفتن بود. ...................................
  5. پارت:46 و بعد از کلمه ای که در جواب او گفتم، سیگارش را از لای انگشتانش بیرون کشیدم و در باغچه دلباز خانه پرت کردم. نگاهی سرسری به چشم های آبی رنگش انداختم و با سری زیر به داخل خانه رفتم و او هم چند ثانیه بعد از من وارد شد. همگی در حال فیلم دیدن بودیم و با خوردن چای، میوه و پفیلا خودمان را سرگرم می کردیم. وقتی امیر به دست شویی رفت بابا رو به جمع کرد و گفت: - صغرا کبری چیدن راستش اصلا بلد نیستم. برای همین میرم سر اصل مطلب. امیر دلش گیره. واقعیت من وقتی رفتم لندن اون دختر رو دیدم. دختر بدی نیست. اهل همون جاست اما فارسی هم می تونه صحبت کنه. چون مادرش ایرانیه. اسمش هم فکر کنم سلناس. خلاصه اینو بگم امیر خیلی می خوادش. شاید عروسی را همون جا برگزار کردیم. لبخندی گوشه ی لبم نشست : - خدا رو شکر اون هم سراسامون گرفت. مامان در حالی که پرتقال پوست می کند گفت: - آره. بارم نمیشه پسرم این قدری مرد شده که دیگه می خواد زن بگیره. امیر دوباره به جمع ما اضافه شد. این بار مامان رو به من و کامران کرد و گفت: - شما ها چه طورید؟ زندگیتون رو به راهه؟ ....................................
  6. پارت:45 در حالی که نگاهش به من بود جعبه ی سیگار را از جیب پالتوی قهوه ای رنگش با فندک در آورد. و یک نخ از سیگار را گوشه ی لبش جاساز کرد و با فندک زیبایش که روی آن حالتی فانتزی شکل داشت، روشن کرد. یک کام که گرفت نگاهش را از روی من برداشت و به جلوی پاهایش زل زد و خیلی آرام گفت: - نمی خوام فکر کنی من شوهر حسودی ام! بلافاصله جواب او در زبانم نقش بست: - نمی خوام فکر کنم ... چون هستی! جوری سرش را سریع به سمت بالا آورد که مهره های گردن من به درد افتاد. با چشم هایی پر از تعجب گفت: - من چه هستم؟ دست به سینه شدم : - حسود .................................
  7. پارت: 44 چشم هایم از حیرت گشاد شده بودند. با حالتی عصبی به او چشم دوختم و گفتم – هر چی که باشه اون داداشمه! حال، حالت او هم مانند من عصبی شده بود – هر چی بگی، آخر اون پسر خالته که بعد از مرگ مادر و پدرش توی 13 سالگی، مادر و پدرت سرپرستی اونا به عهده گرفتند. و این که مادر و پدرت می خواستن عقد هم بشید تا به هم محرم باشید هیچ وقت توی ذهن من عوض نمیشه. روی پاشنه ی کفشم ایستادم و با صدایی نسبتاً بلند که بر اثر عصبانیت بلند شده بود جواب دادم : - تو حق نداری این جوری با قضیه برخورد کنی. درسته! اون پسر خالمه و چه بَد که روز اول ازدواجمون اینو بهت گفتم. نمی دونستم این شکلی میشی. ولی اینو بدون اون برای من یه اسم بیشتر نداره. اون داداشمه و منم عاشقشم و اصلا این نا آرومی های تو رو درک نمی کنم. هر دو نفس نفس می زدیم و قفسه ی سینه هایمان به بالا و پایین پرتاب می شد. ....................
  8. پارت: 43 پالتویش را روی شانه های پهن و قوی اش قرار دادم بدون آنکه برگردد و ببیند چه کسی این کار را کرد با صدایی گرفته و بم که بر اثر کشیدن سیگار بود گفت: - برو تو الماس، سرده هوا، سرما می خوری. با تعجب پرسیدم: - از کجا فهمیدی منم؟! با همان صدای گرفته و با همان ژِست جواب داد: - از بوی عطرت. پالتوی قرمز رنگم را بیشتر به خود فشردم و با حالت تحکم بار اما با صدایی بسیار آرام گفتم: - نَکش. صدای پوزخندی که زد اخم را وارد صورتم کرد: - چرا نَکشم؟ لجم گرفته بود اما باز هم جوابش را دادم – چون سرطان می گیری. باز هم پوزخندی دیگر : - این زندگی خودش یه غُده سرطانیه. خیلی وقته که از زندگی سرطان گرفتم. جوابی برای گفتم نداشتم. اما خودش ادامه داد: - می ترسی سرطانم. سرطان بگیره؟ : - تا کجا می خوای پیش بری؟ کامران : - تا وقتی که تموم شه. : - چی تموم شه؟ کامران: - زندگی. : - تو چته؟ فیلتر سیگارش را روی زمین انداخت و با کفشِ پای چپ اش آن را ذره ذره کرد و برگشت طرف من: - باید چِم باشه؟ بوی سیگار بدجور به مشامم رسید. پوفی کشیدم و بدون توجه به سئوالش توضیح دادم: - از وقتی که رفتم بغل داداشم شروع کردی به ناآرومی کردن، اخم و تَخم. تو چرا این طوری می کنی؟ هیچ چیزی نگفت. به تمامی اجزای صورتش نگاهی دقیق انداختم تا شاید بتوانم جوابم را از آن جا پیدا کنم. اما دریغ ... هیچ چیزی دستگیرم نشد. بعد از سکوتی طولانی حرفش را با کلی کینه بر زبان آورد: - اون داداش تو نیست پس این قدر داداش داداش نکن ...............................
  9. پارت: 42 شام همگی خوشحال و شاد بودیم، جزء کامران! واقعاً نمی توانستم اخم هایش را درک کنم. بعد از شام کامران رو به روی tv نشست. من هم کنار او جایی را پیدا کردم و نشستم. که یهو ... از جایی خود بلند شد و یک نخ سیگار از جا سیگاری اش بیرون کشید و فندکش را از جیب پالتوی قهوه ای رنگش در آورد و به سمت حیاط دلباز خانه حرکت کرد. نگاهی به اطرافم انداختم. پدر در حال کتاب خواندن بود، مادرم هم در حال چایی ریختن و امیر هم ... امیر رو به روی من روی مبل نشسته بود و روی من زوم شده بود. بدون صوت و فقط با حالت ادا بازی شروع کرد به حرف زدن. از لب خوانی که با تمام قدرتم انجام دادم دریافتم که گفت: - برو کنارش. الان به بودن تو احتیاج داره. بعد با چشم هایش به درب خروج خانه اشاره کرد. سری تکان دادم و با پوشیدن پالتوی خودم و برداشتن پالتوی کامران از چوب لباسی، به طرف حیاط رفتم. داخل ایوان ایستادم و دیگر قدمی به جلو نگذاشتم، توانِ قدم گذاشتن نداشتم. شاید هر کس دیگری هم بود با دیدن چنین صحنه ای، مانند من قدم از قدم برنمی داشت. مردی بلند قامت در حالی که دست چپ اش درون جیب شلوار و دست راستش سیگار به دست بود، وسط حیاط پر از گل و گیاه که در خواب به سَر می بَرَند ایستاده بود. سرش را رو به آسمان دلگیر زمستانی بدون برف گرفته بود و دود غلیظِ سیگارش را با شتاب به آسمان پرتاب می کرد ... کاش دوربین عکاسی ام هم همراهم بود. همان موقع گویا جرقه ای بر من زده شد. سریع گوشی موبایلم را از جیب شلوارم به بیرون کشیدم و بی صدا شروع کردم از زاویه های مختلف به عکس گرفتن. از عکاسی دست کشیدم و بعد از گذاشتن موبایلم در همان جای قبلی اش، به سمت کامران رفتم و پُشتِ او ایستادم ......
  10. پارت: 41 دستی روی قلبم کشیدم. تند می زد. خیلی هم تند می زد. آن قدر تند که با هر بالا پایین رفتن قفسه ی سینه ام به این فکر می کردم ممکن است از جایش کنده شود و لباسم را پاره کند. با لبخندی ژِکوند رو به روی آینه ایستادم و کامل یک نگاه به سر تا پایم انداختم و بعد با رضایتی کامل از اتاق بیرون رفتم ... {دلنوشته ی الماس} : - بابا الهی من فدات شم، خیلی دلم برات تنگ شده بود. امیر: - عه عه عه نگاه کنید! داداش دسته ی گلش رو دو ساله ندیده یکی از این جملات فلسفی و عشقولانه رو به من تحویل نداد. حالا بابا که کلاً چند هفته بیشتر لندن نیومده بود ببین چه می کند این خانم. از حرص خوردن های امیر همگی به خنده افتادیم. از کنار کامران بلند شدم و روی دسته نرمِ مبل، خودم را کنار امیر جای دادم و او را محکم در آغوش گرفتم و گونه اش را بوسه باران کردم. امیر هم مرا در آغوش خود پرت کرد. از روی دسته ی مبل، به روی پای او افتادم. امیر نگاهش را به کامران داد و با خنده ای بلند گفت: - اخماتو باز کن داداش. چته؟ نگاهم را به کامران دادم. اخمی نه چندان جالب روی پیشانی اش نقش بسته بود. تعجب تمام صورتم را پوشاند! او که تا چند دقیقه ی قبل همراه ما می خندید، پس چی شد؟ امیر باز هم خنده ای سر داد و موهایم را شروع کرد به بهم ریختن. امیر: - پاشو دیگه از روی پای من. خجالتم نمیکشه خرس گنده. وَخی ببینم برو پهلوی شووَرِت. بلند شوم و دوباره کنار کامران نشستم ..........................
  11. کاش ما ادم ها به یک اندازه دیوانه بودیم..............

  12. https://www.aparat.com/v/8d3W2/حامد_همایون_-_البرز 

    این آهنگ دیوونگی داره به خدا💜💗

×
×
  • جدید...