رفتن به مطلب

minoo.f

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    275
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

892 Excellent😃😃😃😃

درباره minoo.f

  • درجه

  • تاریخ تولد 8 آبان 1382

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,154 بازدید کننده نمایه
  1. minoo.f

    پارت:7 و هنوز از اتاق بیرون نرفته بود که الماس با صدایی خش دار و آرامی زمزمه کرد:_ من... با تو خونه نمیام.! این بار کامران کاملا به طرفش برگشت و با تعجب و کلافکی پرسید:_ پس کجا می خوای بری؟ و الماس با بی رحمی جوابگو شد:_ هر جایی که تو نباشی! و این بار با همین جمله کمر کامران برای بار سوم شکست. بار اول زمانی بود که مست از پارتیِ شبانه بر می گشت و الماس وقتی فهمیده بود که کامران در آن شبِ کذایی با دختری دیگر رابطه داشته است دستش برای اولین بار صورتِ کامران را با یک سیلی نوازش کرد! بار دوم وقتی فهمیده بود که بچه دار شده است، پدر شده است و حسِ زندگی دوباره در تک تک سلول هایش دوباره جریان پیدا کرده بود ولی با از دست دادنش همهء این حس خوب پایان یافت... با این حال کامران بر خود سریعا مسلط شد و گفت:_ الماس، عزیزم، خان... :_ به من نگو خانمم! آن قدر جیغِ الماس بلند بود که کامران ثانیه های زیادی در شُک به سر می برد و در چشم های خشمگین و یخیِ الماس در حالِ غرق شدن بود. بعد از آن که از شُک به بیرون کشیده شد کلافه دستی بر موهای آشفته اش کشید و بی درنگ بدون ادامه دادن به آن جملهء نصفه نیمه اش از اتاق بیرون رفت... در حیاط بیمارستان به دنبال مریم خانم می گشت و بعد از دقایقی او را یافت. تسبیح به دست بود و زیر لب ذکر می گفت. کنار او روی نیمکت نشست و با بغضی که سعی بر پنهان کردن آن داشت رو به مریم خانم گفت:_ اعصبانیه، حقم داره! دلخورم، حقم دارم! دلش گرفته، حقم داره! دلم شکسته، حقم دارم! هر چی که هست حق داره. ولی ...ولی مریم خانم حق نداره توی خونهء خودش نیاد.حق نداره به همین راحتی با سردی بهم نگاه کنه. اینا رو گفتم تا شما راضیش کنید. مریم خانم چادرش را جلوتر کشید و با غم پاسخگو شد:_باهاش حرف می زنم.شاید راضی شد. توکل به خدا. کامران عصبی در جواب مریم خانم گفت:_ این که فردا الماس تویِ خونه خودش دوباره همسری کنه برام، بخنده برام، به چشم هام با عشق زل بزنه...بایدیه نه شایدی! و بعد بدون این که منتظر جوابی از سوی او باشد از جای خود بلند شد و به سوی ماشینش رفت و شب را تا صبح برای خواب در همان جا گذراند................................................. @Yekta.g @Shakiba83 @NAZANIN.M @PEGAH @SM84 @عشقتون @shabi_joon @S.M @S.H
  2. minoo.f

    پارت:6 کامران روی صندلی پایه بلند نشست و در حال باز کردن در کُنپوتِ آناناس شد که حرف هایش از دهانش سر باز کردند:_ تازه دو روز بود که فهمیده بودم دارم بچه دار می شم، دارم پدر می شم. دو روز بود که فهمیده بودم ثمره ی عشقمون توی دلته! ذرهء وجودیم...دیگر نتوانست به سخن هایش ادامه دهد. بغض گلویش را به شدت اذیت می کرد. کمی نفس عمیق کشید و در حالی که آناناس ها را درونِ بشقابِ کنارش می گذاشت تا تکه تکه اش کند ادامه داد:_ عکس سونوگرافیشو شانسی داخلِ کیفت دیدم، وقتی دیدم انگاردر اون لحظه خوشبخت ترین مردِ دنیا شدم. انگار فکر کردم زندگی مشترکمون به واسطهء این بچه دوباره به حالت سابق بر می گرده! اما...اما اشتباه فکر می کردم. تکه ای از آناناس را نزدیکِ لب های خشکِ الماس برد، ولی الماس رویِ کبودش را از او بر گرداند. کامران لبخندی زد و آناناس را درونِ همان بشقاب قرار داد و انگشت هایش را در هم گره زد و چشم هایش به نقطه ای نامعلوم ثابت شد و دوباره رفت در خاطراتِ گذشته:_ چندین بار فهمیدم که با دوستات دربارهء سقط حرف می زنی! یه بار هم که ازت پرسیدم بهونه در آوردی که دوستت ضعیفه و می خواد که جای مناسبی رو برای سقط بچش پیدا کنه و تو هم داری کمکش می کنی.{پوزخندی زد و ادامه داد}:_ این اتفاقات قبل از این بود که عکس سونوگرافی رو توی کیفت ببینم، قبل از این بود که بفهمم قضیه سقطِ بچهء دوستت نیست و قضیهء سقط بچهء خودمونه! منِ احمق فکرش هم نمی کردم این قدر بی رحم باشی که بچه ای که دیگه قلب داره رو بکشی.همیشه فکر می کردم خبر بارداریتو مثلِ فیلم ها یا رمان ها با یه چشن بهم می گی و سوپرایزم می کنی!{چونه اش لرزید اما بروز نداد آب دهانش را قورت داد و...:_ اما منِ خر تمامِ اون مزخرفاتتو باور کردم، باور کردم چون بهت اعتماد داشتم، اعتماد داشتم چون دوستت داشتم. آن قدر تحکم در آخر جملهء کامران(داشتم) خود نمایی می کرد که اشک را به طور نامحسوس در چشمانِ الماس برپا کرد. حتی خودِ کامران هم از جمله اش تعجب کرد و می دانست که این حرف به هیچ وجه صحت ندارد و هنوز هم عاشقانه دخترِ بی رحم جلویش را می پرستد! بعد از کمی سکوت مرگباری که بین آن دو حاکم بود کامران دوباره لب هایش را تَر کرد و ادامه داد:_ اگه فقط پنچ دقیقه، یا نه شاید دو دقیقه زودتر رسیده بودم این اتفاق وحشتناک رخ نمی داد. هر دو در فکر قوطه ور بودند.هر دو، یک جور متفاوتی به این موضوع فکر می کردند. کامران از جای خود بلند شد و با قدم های بلند خود را به درِ اتاق رساند ولی درب را باز نکرد و روبه در و پشت به الماس گفت:_ فردا مرخصی! آماده باش میام دنبالت بریم خونه........................................ @Shakiba83 @Yekta.g @NAZANIN.M @S.M @shabi_joon @SM84 @عشقتون @PEGAH @S.H
  3. خخ وای اگه بگم از تعریفت ذوق مرگ نشدم دروغ گفتم. مرسی عشقِ من💋 چشم زود زود می زارم.❤️
  4. عزیزم اوایل داستان از زبان راوی نوشته می شه ولی کم کم بعد گویندش عوض میشه و می افته داستان دست شخصیت ها.
  5. minoo.f

    پارت:5 کامران، کامران... یهو از فکر گذشته بیرون آمد و سریع از از روی پله های ورودی بیمارستان بلند شد و چشم چرخاند تا کسی که اسمش را بر زبان آورده بود را بِیابد. مادر همسرش را نگران دید که روبه رویش ایستاده بود. کامران همیشه مادر همسرش را مریم خانم خطاب می کرد. و در همین حال رو به او گفت:_مریم خانم چی شده؟منو ترسوندید! اتفاقی برای الماس افتاده؟ چشم های مریم خانم غمگین تر از قبل شد و با دلخوری گفت:_تو که همهء بلاهارو سرش آوردی! کامران از حرف او جا خورد اما بعد شرم زده سرش را به پایین انداخت و در همون حالت گفت:_ الماس بچمو سقط کرد، بچشو! مریم خانم:_درسته ولی این حقش نبود. تو هم کوتاهی کردی، هم اون اشتباه کرد هم تو! باید هردو به کاری که کردید فکر کنید و بعد هم دوباره برین زیر یک سقف و زندگیتونو از اول شروع کنید. کامران جوابی نداد اما سئوالی از او پرسید:_امیر فهمید؟ پدرش چی؟ میرم خانم بلافاصله جوابگو شد:_ نه نه نفهمیدند و قرار هم نیست که بفهمند اما شما ها باید هر چه سریع تر هم دیگه رو ببخشید و با هم کنار بیاید، و اینکه تو معروفی و بدجوری ممکنه آبروریزی بشه! ببخش اونا تا اونم تو را ببخشه. کامران سرش را به معنای تفهیم تکان داد . اما... اما دلش نمی خواست. سر از دست دادن فرزند سه ماهه اش که تازه دو روز از وجود او آگاه شده بود الماس را ببخشد! فقط با او زندگی را ادامه می دهد زیرا هنوز هم او را بیش تر از خود دوست دارد، اما بخشش در این موضوع...شاید هیچ وقت! در راهِ راهروء بیمارستان آشفته قدم می زد تا اینکه پزشکی نامِ او را خواند._: آقای بیتاب! برگشت و با بله ای منتظرِ حرف پزشک ماند. پزشک بدون درنگ گفت:_ همسر شما حالِ بهتری دارند و شما می تونید فردا ایشون رو ببرید. کامران تشکری کرد و به سمت اتاقِ الماس حرکت کرد. روبه روی در ایستاد، اول نفسی تازه کرد و بعد با تقه ای درب را باز کرد. الماسش به چه روزی افتاده بود! خودش او را به چنین روزی انداخته بود.خودش را مقصر می دانست. اما او هم اشتباهی بزرگ کرده بود. فکر های باطل را از ذهنش بیرون انداخت و به چهرهء خواب و معصومِ همسرش نگریست. بعد از آن به سمت یخجالِ کوچکِ گوشهء اتاق رفت و کنپوتِ آناناسی را از آن بیرون کشید و به سمت تخت گام برداشت. نزدیک شد...نزدیکتر تا اینکه صدای نفس های کشدار بلند کامران الماس را از خواب پَراند.فقط نگاهش کرد، سرد و بی روح.! انگار آرامبخشی که پزشک ساعت های قبل به او زده بود کارِ خود را به خوبی انجام داده بود. کامران هیچ توجه ای نثارِ سردیِ نگاهِ او نکرد و صندلی پایه بلندی را از کنار تخت عقب کشاند و روی آن نشست...................................................... @Yekta.g @shabi_joon @S.M @Shakiba83 @NAZANIN.M @mobina..a @SM84 @عشقتون
  6. minoo.f

    کامران
  7. minoo.f

    کامران
  8. این فیلم که شده عشقه من(تیزر کوتاه آهنگ دوره کردم از _محسن ابراهیم زاده)

    بیا غصه رو پر پر کن...................بیا حالمو بهتر کن.....................بیا دوریتو کمتر کن😍

  9. مرسی آجی جونم...💋💋
  10. minoo.f

    پارت:_4 بعد از این که الماس از شُکِ حادثه خارج شد زیر لب با خود غر زد:_ای خدا، دیگه همینو کم داشتم! الماس پیاده شد و آیینه ی ماشینش را از روی زمین برداشت و با اعصبانیت به سمت ماشین مدل بالایی که با ماشینِ او اصابت کرده بود قدم گذاشت. شیشه هایش دودی بود و چیزی را از بیرون نمی توانست نگاه کند. چندباری با حالتی عصبی بر پنچرهء ماشین ضربه زد اما پاسخی از جانب راننده دریافت نکرد. و اما انگار راننده اصلا قصد پیاده شدن هم نداشت، زیرا انگار حالتی عجیب به سراغش آمده بود، حالتی که برای خودش بسیار خنده دار بود. وقتی که چهرهء اعصبانی دختر را از پشت شیشه نگاه می کرد انگار برای اولین بار حسی گنگ و نا آشنا درِ خانهء قلبِ او را زده بود. اما با این حال دختر را بیش از این منتظر نگذاشت و با متانت از ماشین پیاده شد. الماس با دیدن آقای بیتاب اول تعجب تمام صورتش را پوشاند، اما از اعصبانیتش هیچ کم نکرد و با خشم به چشم های آبی رنگِ جدی او که ته آن ها سادگی موج میزد نگریست. الماس نگاهی به قدِ خود کرد، به زور تا شانهء آن می رسید. اما حسِ کمبود نداشت و سرش را کاملا بالا گرفت و اخم وحشتناکی را چاشنی صورتِ بانمکش کرد. کامران دیگر سکوت را صَلاح ندانست و به حرف آمد_: خانم ساحلی، من بابت...و دیگر ادامه نداد. معذرت خواهی برایش سخت بود، طبیعی هم است مردی به این مشهوری و معروفی و با این غرور و تکبر هرگز زبانش مزه ء پوزش طلیبدن نچشیده است. ولی بعد از لحظات خیلی کوتاهی ادامه داد:_ به هر حال هر چه قدر که هزینه بشه من تمام و کمال پرداخت می کنم. الماس از اعصبانیتش که کم نشده بود هیچ، از قبل هم اعصبانی تر و عصبی تر شده بود. و در فکرش این حرفا می تابید که:_ آخه مردهِ حسابی، زدی ماشینِ بدبختِ منو داغون کردی حالا تازه زورت هم میاد یه معذرت خواهی خشک و خالی تحویل من بدی؟ ولی بعد از ثانیه های کوتاه بر خود مسلط شد. و بارِ دیگر به کامرانِ بیتاب زل زد. ولی کامران باز هم بی حرکت و ساکت نماند، برگه ای کوچک از کتِ اسپرت سورمه ای رنگش به بیرون کشید و بعد با خودکارِ آبی رنگی که در جیب دیگری از کتش قرار داده بود چیزی را روی برگه نوشت و دستش را روبه الماس دراز کرد. کامران:_خانم من شمارمو خدمتتون میدم تا هر موقع که ایشالله روزه سکوتتون تموم شد بفرمایید که هزینه ای که باید بپردازم چه قدر هست! و با گفتن بدرود به جمله اش خاتمه داد، سوار ماشین شد و با سرعتی غیر قابل انتظار از آنجا دور شد. الماس نگاهی به برگه انداخت که شماره و فامیلی در آن ذکر شده بود و بعد آن را در مُشتَش مچاله کرد و به (B m w) او که هر لحظه دور تر می شد نگاهی سر سری کرد و سوار ماشین خودش شد و آن برگه را روی صندلی بغل پرت کرد و به سمت آرامشگاهش، یعنی خانه حرکت کرد............................................. @Shakiba83 @NAZANIN.M @n2e0d0a5 @Yekta.g @selin.m @PEGAH @shabi_joon @SM84
  11. حواست هم نباشه حواسم هست بهت

    بخاطر دلم جونمو میدم بهت

    اصلاً هرچی که بگی با شما که راه میام

    آخه من برای کی ، این همه کوتاه میام

    میگی حسودی میکنن حس خاصم به توئه

    توام کِیف میکنی من حواسم به توئه:a3:

  12. minoo.f

    و این در صورتیه که اصا مالی به نام بزنه..اگه نزنه که هیچی بدبختی (ّبیوه)میشه طرف
  13. minoo.f

    خخخ میدونم ک گلم
  14. minoo.f

    به نظرت یه 500 فرقی داره؟ مثلا با اون 500 تک تومنی میشه یه bmwگرف؟ اَی خِداع
×