رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

minoo.f

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    325
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,237 Excellent😃😃😃😃

درباره minoo.f

  • درجه

  • تاریخ تولد 8 آبان 1382

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,921 بازدید کننده نمایه
  1. پارت:28 هن هن کنان وارد اتاقم شدم و کیفم را روی میز پرتاب کردم که در همان لحظه درب اتاق با تقه ای باز شد و در چهار چوب منشی نمایان شد. :_خانم ساحلی، آقای بهرامی خیلی وقته که منتظر شما هستند. پوفی کشیدم و بی اراده باصدایی بلند از خودم پرسیدم:_پوف، این بشرِ چسب مانند چی کارم داره؟! بر خلاف تصورم که منشی از اتاق بیرون می رود، مطیع جوابگوی سئوالم شد:_ایشون و یک آقا برای تائین قرارداد منظر شما هستند. با بی حوصلگی چشم هایم را که برای اولین بار خط چشمی روی آن ها خود نمایی نمیکرد را به راحتی مالیدم و در همان هین دهان باز کردم:_قرارداد برای چی؟ مثل اینکه منشی واقعا از خنگ بازی هایی که امروز در می آوردم کلافه شده بود اما به خود مسلط شد و باز هم آرام و با متانت به سئوالِ مسخرهء من جواب داد:_ قرارداد برای عکاسی مدلینگ. آهانی گفتم و به رفتن منشی رضایت دادم اما هنوز پاهایش را از اتاق بیرون نگذاشته بود که:_اون آقا کیه؟ دوباره همون کیانفر؟ اینبار منشی با عصبانیت و کلافگی آشکار دستی به صورتش کشید و گفت:_ نخیر!آقای بیتاب هستند. یهو برق از چشم هایم پرید. سریعا منشی را از جوابگویی به سئوال هایم مرخص کردم و بعد از بسته شدن دربِ اتاق به سمت کیفم که روی میز پرت شده بود یورش بردم. کیف آرایشم را از داخل کیف برداشتم و جلوی آیینهء قدی که مخصوص ژست گرفتن های مدلینگ بود، ایستادم و شروع کردم به آرایش کردم. در حالی که خط چشمی به ظریفیِ دو میلی متر رار پشت پلکم چشمِ سمت راستم می کشیدم زیر لبی با خودم غر می زدم که:_وای آخه امروز که من داغونه داغون اومدم سرکار چه وقت اومدنت بود کامران؟‍! دست از خط چشم کشیدن برداشتم و به مردمک های چشم هایم که از تعجب گشاد شده بودند، از آیینه به آنها زل زدم.............................................
  2. پارت:27 دیگه نفسی برای من نمانده بود. عرق کرده بودم و مثل پیرزن ها لنگان لنگان خودم را به درب ورودی رساندم و زنگ واحد را فشردم. پس از چند لحظه، درب توسط منشی باز شد و بعد از این که چشم هایش به قیافهء حتما و یقینا زار من افتاد تعجب رویش را پر کرد. حیرت و تعجب از سر و روی همهء کارکنان شرکت می چکید. حق هم داشتند! خانم ساحلی هیچ وقت نه دیر سر کار حاظر می شد و نه با قیافه ای خالی از هر گونه آرایش و پیرایشی.
  3. پارت:26 با صدای موبایلم از خواب پریدم. کمی خم شدم و گوشی را از روی عسلی کنار تختم بر داشتم و بدون هیچ نگاهی به شماره و اسم ، کلید سبز رنگِ روی صفحه را کشیدم و با خمیازه ای طولانی گفتم:_ هوم، الو؟ :_ سلام خانم ساحلی معذرت می خوام، امروز تشریف نمیارید؟ صدای خانمی بو که از اتفاق خیلی هم برای من آشنا بود اما چون اصلا حسِ فکر کردن را نداشتم با گیچی پرسیدم:_کجا تشریف بیارم؟ :_سرِ کار دیگه ! انگار جریان برق را بهم وصل کردند. یهو مانند جن زده ها روی تخت نشستم و به ساعت دیواریِ اتاقم نگاه انداختم که هین بلندی کشیدم و بدون هیچ صحبت دیگری تلفن را بدون خداحافظی قطع کردم و سریع به سمت دستشویی دویدم. در کمد را باز کردم تا بین کلی از مانتو ها یکی را انتخاب کنم تا اینکه چشمم به پاکت هایی که داخل آن ها هنوز لباس ها قرار داشت و وقتی برای چیدن آن ها پیدا نکرده بودم خورد و باعث لبخندی کَج روی لبم شد. چشم از آن ها بر داشتم و یک مانتویی که از قبل اتو کرده بودم و مرتب بود را از چوب لباسی برداشتم و شروع کردم به پوشیدم آن. با ظاهری آشفته و بدون آرایش پشت درب اتاقِ امیر ایستادم و دستهء درب را کشیدم که فهمیدم مثل همیشه قفل است. از سر حرصم و استرسی که داشتم شروع کردن به کوبیدن به درب اتاق. لحظه های زیادی نگذشته بود که درب باز شد و امیر را با نیم تنه ی لخت در حالی که وحشت از سر و رویش می ریخت، دیدم. بندهء خدا حق هم داشت، لابد در خوابی ناز به سر می برده که من با کوبیدن به درب از خواب کشیدمش بیرون. بدون توجه به سوال های امیر وارد اتاق شدم و در کشوخای کمدش به دنبال سوئیچ ماشین اش می گشتم که بعد از کمی گشتن پیدا کردم و بدون هیچ حرفی از خانه بیرون رفتم. تا خودِ مقصد مانند دیوانه ها می راندم که خداروشکر سالم به شرکت رسیدم. :_ اه لعنتی چرا پس این آسانسور نماید پائین؟! آن قدر پائین آمدن آسانسور طول کشید که مجبور شدم هشت طبقه را با پله به بالا بروم..........................................................................................................
  4. پارت:25 بعد از این که لباس های بیرون را با خانه عوض کردم به تصویر خودم در آیینه ی کوچکی که به روی دیوارِ اتاقم قاب شده بود، زل زدم. خدایا من چرا برای چیز هایی که اون آدم خریده خوشحال می شوم؟ چرا این قدر در دلم چشن بر پا می شود؟ چرا؟ چرا برای چند تا تیکه لباس آن قدر ذوق می کنم که انگار تا حالا لباسی ندیده ام؟ تازه آن هم کسی که هر روز در پاساژ ها مشغول خرید است اما هیچ وقت این هیجان را کسب نمی کند! از فکر های این چنینی خسته شدم و دست از افکار بیهوده ام کشیدم ،نشستم روی زمین و سرکی بین تمامِ پاکت ها کشیدم. وقتی مطمعن شدم از چیز های درون پاکت، لباس هایی که برای خودم بود را همان جا تو اتاق رها کردم و به سالن پذیراییِ نسبتا بزرگ دویدم. مامان و بابا را با کلی سرو صدا دور خودم جمع کردم و بعد شروع کردم به دادن یک به یک کادو ها. لباس های فاخری بیتاب برای مادرم خریده بود و ساعت زیبا و چرمی مردانه برای پدرم، واقعا محشر بود. سلیقهء بیتاب حرف نداره. در همان موقع در خانه باز شد و امیر شادو شنگول وارد شد. نگاهی به وسایل وسط اتاق کرد و گفت:_پاتختیه؟ اینا چیه؟ چشم غره ای بهش رفتم و جوابش را ندادم. نشست کنارم و آرام کنار گوشم شروع به حرف زدن کرد:_عزیزم. خوشگلم، چی شده؟ چرا هی چشم غره میری؟ نمیگی من با این چشم غره ها سکته می کنم میرم گوشه قبرستون؟هوی؟ کره خر با تو اما! چه مرگته؟ گوسالهء نر! از کادو ها دست کشیدم و با خنده و کمی چاشنی عصبانیت ساختگی پریدم روی شکمش و با کشیدن موهاش، به گفتن فوش های دل انگیزش خاتمه دادم. این قدر هر دو همدیگه را می زدیم که مامان به دادمان رسید و ما را از هم جدا کرد. صدای قهقهه ی همه در کل خانه پخش می شد و شور و انگیزه ی بیشتری به جان و دل می داد. که یهو امیر جدی شد و با اخم پرسید:_کادوی من کو؟ ای داد، دیگه بیتاب فکر این قسمت را حتما نکرده بود که من شاید یک برادری داشته باشم. حرفی نزدم و تند تند مشغول نگاه های پر استرس به تمامی پاکت ها شدم.هیچ دلم نمی خواست دلِ برادرم را بشکنم و جوری رفتار کنم که انگار برایم شخصِ مهمی نیست.! چشمانم برقی زد که نمی دانم از چشم بقیه دور ماند یا نه! با خوشحالی کروات قرمز رنگ را که طرح های سَرو های زیبایی به رنگ مشکی روی پارچهء نرم کروات خودنمایی می کرد را روبه امیر با نیش باز گرفتم. مطمعنا کروات را بیتاب برای پدرم خریده بود، ولی حال نصیب امیر شد. اون شب همگی راضی و شاد، شام به دستپخت مامان را خوردیم و به سوی خواب پَر کشیدیم.............................................
  5. پارت:24 تا چند دقیقه هر دو به چشم های هم زل زدیم تا اینک چشم هایش را چرخاند به طرفی دیگه و گفت:_ خانم ساحلی، من برای پدر و مادر هم چیز های ناقابلی تهیه کردم. همهء اون ها درون همون پاکت هاست پس لطفا این هدیه هارو از من بپذیرید. یکمی این پا و اون پا کردم و در آخر پاکت ها را از عقب ماشین بر داشتم. کلی اصرار کردم تا برای شام به خانهء ما بیاید ولی هر بار در اصرار های من جواب او :_ بار دیگه دستِ پُر میام، الان زشته! به داخل نیامد و من هم دیگه اصرارِ بیشتری نکردم و با خداحافظیِ خجالتی که نمیدانم از کجا و کی بود وارد خانه شدم. تا درب خانه رو بستم همان موقع صدای گاز دادن ماشین بیتاب که به معنی رفتن او بود را شنیدم. لبخندی ناخواسته گوشهء لبم سبز شد و با خودم خیلی آرام زمزمه کردم:_ فکر همه جاش رو هم کرده، برای همه چیز خریده تا من فکرِ بدی توی ذهنم نقش نبنده، اما بست آقای بیتاب. فکر بدی که برای من زیبا شد به ذهنم که هیچ به کل وجودم رسید.دست به سینه شدم و مانند بازپرس ها از خودم پرسیدم:_ اصلا چرا این همه پافشاری کرد تا من کادو هارو بردارم و ازش بپذیرم؟ جوابی برای سوالم نداشتم و برای همین لبخند زنان از حیاط طویل خانه گذشتم و وارد سالن شدم و سلامی بلند بالا به کُل اعضای خانه دادم. بابا:_ سلام عروسکم. مامان:_ سلام، دختر یه ربعه من درِ خونه رو باز کردم نگران شدم داشتم می اومدم دَم در ببینم چی شده نیومدی! اینا چیه دستت؟ رفتم سمت مامان و گونهء تپلشو ماچ کردم و گفتم:_ قربونت برم که همیشه نگرانِ تک دخترتی. داشتم این پاکت هارو از تاکسی بر می داشتم و با راننده حساب می کردم برای همین طول کشید و جوابه سوالتون اینه که اینا یه سری چیزای خوشگله برای خودم و شما هاست. مامان با نگرانی پرسید:_ دختر تو چرا همهء پولاتو هرروز خرج ما می کنی؟ لبخندم محو شد و با دلخوری جواب دادم:_امروز حقوقمو دادن گفتم یه کاری کنم خوش حال شید. بعدشم پوله خودمه اصلا دوست دارم خرجش کنم من که فقیر نیستم. بابا:_ الماس مگه حقوقتو آخر هر ماه نمیدن؟ الان که وسط ماهیم! زبونم بند اومده بود واقعا نمی دونستم چی بگم که سریع یه چرتی سر هم کردم:_ زودتر دادن حقوقمونا باباجون. نمیدونم والا این مدیرمون خودشم نمی فهمه چیکار می کنه. از قیافهء هر دوی آن ها مشخص بود که چرت و پرت های من را باور کردند و برای همین به بحث خاتمه دادند. با پاکت ها به سمت اتاقم رفتم، در را بستم و پاکتها رو روی زمین قرار دادم و خودم هم روی تخت نشستم و با ناراحتی زیر لب با خودم غر زدم:_ اه لعنت بهت بیتاب! همش تقصیر توهه که من امشب این قدر دروغ گفتم...............................................................................
  6. پارت:23 جلوی درب خانه ایستاده بودم و یک پایم را بالاتر آورده بودم و کیفم را روی پام قرار داده بودم و به جستجوی کلید مشغول بودم . اینقدر کیفم را زیرو رو کردم که در آخر خسته شدم و دست از گَشتن برداشتم و زنگِ آیفون را فشردم. بعد از ثانیه های خیلی کوتاهی با دیدن تصویرم از آیفون درب با صدای تیکی باز شد و من تا خواستم وارد شوم:_ لباسا! برگشتم طرفش و گفتم:_چی؟ این بار دیگه واقعا نفهمیده بودم چی گفته و سوال انکاری نپرسیدم، اما اون بعد از پوف کشیدن کلافه جواب داد:_ تو همیشه میگی چی؟ همیشه باید برات جملمو دوبار تکرار کنم؟ بهم حسابی بر خورده بود و شک نداشتم که گرمای روی صورتم خونی بود که از اعصبانیت به رگ های صورتم جریان پیدا کرده بود. بدون ذره ای توجه و حرفِ دیگه ای وارد خانه شدم که دوباره با صدای گوش خراشش که هر لحظه بی دلیل بیشتر روی مخم راه می رفت گفت:_ خانم لباساتون هنوز روی صندلیِ عقبه! برام جالب بود که یک دفعه من را به دوم شخص مفرد صدا می کرد و بعضی وقت ها جمع می بست و با احترامِ بیشتری با من صحبت می کرد. با پاشنهء کفشم به طرفش چرخیدم:_آقای بیتاب، من واقعا به خاطر لطفی که به من کردید ازتون سپاس گزارم ولی من به این همه لباس نیازی نداشتم و من اون ها رو نمیتونم بپذیرم. دستی به صورت اش که کمی ته ریش روی آن نشسته بود و به جذابیت اش افزوده بود کشید و متفکرانه گفت:_ولی اگه مامانم این همه لباس زنونه ببینه از خونه پرتم می کنه حتما بیرون بعد شب باید کنار مواد فروش ها تو پارک بخوابم بعد از اون معتاد می شم، معتاد که شدم می شم یه آدم عملی دیگه نمی تونم خرج خانوادمو بدم، بعد...چشم هام اندازه سکه صد تومانی شده بود، این بشر تا کجا ها پیش می رفت ! سریع پریدم وسط حرفش و نذاشتم تا مرگش هم توضیح بده:_ خب بگید برای مادرتون خریدید. دماغشو چین داد و گفت:_آخه بدبختی سایزش این نیست. به چهار چوب در تکیه دادم و دست به سینه بهش زل زدم. به انگشت ازدواجش نگاهی انداختم که خالی از حلقه بود و با لبخند بدون این که ذره ای به حرفم فکر کنم گفتم:_به عنوان کادو برای دوست دخترتون ببرید، حتما خوشحال میشه. که در همین لحظه لبخند اون از من عمیق تر شد و تازه فهیمدم یا به قولی تازه دوزاریم افتاد چه گندی زدم. چرا من اندازهء یک کلم بروکلی مغز ندارم.؟! صورتم داغ شده بود و مطمعن بودم این دفعه برای عصبانیت نیست و برای وضعیت خجالت آوری بود که به بار آورده بودم. توی همین فکر ها بودم که با جمله ای که گفت انگار تمام آسمان روی سرم آوار شد:_ خب پس دیگه باید بر دارید همهء لباسارو! و بعد از گفتن حرفش یک تای ابروی پر پشتش را بالا داد و برو بر بهم زل زد..............................................................................................
  7. می دانم دیگر نمی آیی...

    پنچره ها با من بی پرده صحبت می کنند.

  8. پارت:22 دیگه پاپیچ او برای گرفتن جواب نشدم و به بیرون از ماشین زل زدم که ماشین روبه روی مسجدی نگه داشته شد. داخل پاکت ها را که نگاه کردم نه تنها مانتو، بلکه شلوار، شال کفش هم قرار داشت. هنوز با خودم در حال جنگ بودم که صدای او جنگ را در ذهنم به آتش بس تبدیل کرد. _: نمی خوای که مادر و پدرت رو با این ریخت و وضعت نگران کنی؟ درست می گفت.نباید نگران می شدند. برای همین با کمی اکراه که سعی بر مخفی کردنش داشتم یک مانتوی آبی رنگ با شلوار لی یخی، کفش اسپرت و شال سفید برداشتم و درون کیفم قرار دادم. از ماشین پیاده شدم و به سمت مسجد قدم های بلند برداشتم. خیلی داخل مسجد خلوت بود. گوشه ای را انتخاب کردم و مشغول عوض کردن لباس ها شدم. کمی گشاد بود ولی به نظر قشنگ می رسید. دستی به موهایم کشیدم، بعد لباس های کثیف رو درون کیفم قرار دادم و از مسجد خارج شدم. وقتی که خواستم سوار ماشین شوم آقای بیتاب را دیدم که کمی به طرف صندلی کناری اش خم شده بود و در را باز کرد. این یعنی به این معنی که جلو بشینم. بهتر هم بود که جلو بشینم چون اگر عقب می نشستم قطعا لباس های نو و تازه خریداری شده هم کثیف و خیس می شدند. برای همین بی حرف سوار ماشین شدم و نگاهی سرسری و خیلی کوتاه به آقای بیتاب انداختم که متوجهء نگاه خیره و براقش روی خودم شدم. لبخندی جذاب گوشهء لبش خودنمایی می کرد و بعد با همون لبخند ماشین را روشن کرد و من را تا پاشنهء درب خانه رساند. _:خیلی ممنونم آقای بیتاب، هم برای لباس ها و هم برای رسوندن من. کمی چشم هاشو مالید و در آخر گفت:وظیفه بود.! تعجب کردم و با چشم هایی گرد پرسیدم:چی گفتین؟ با این که می دونستم دقیقا چه حرفی زده بود ولی انگار می خواستم دوباره اون جملهء کوتاهِ(وظیفه بود) را دوباره تکرار کنه.! به چشم های من زل زد و بعد از مکث کوتاهی صحبت را با گفتن"هیچی" تمام کرد. نگاهم را ازش گرفتم و با خداحافظیِ خیلی کوتاه و مختصر از ماشین پیاده شدم............................................................................................................................................................
  9. مترسک دستهایت را
    اینقدر باز نکن !
    کسی نیست که تو را در آغوش بگیرد
    تاوان ایستادگی
    همیشه تنهاییست … !

  10. تو به اصرار مرا راندی ومن اما باز
    درخیالات به اصـرار کنارت هستم . . .

  11. پارت 21: آرام آرام با خمیازه ای کشدار چشم هایم را باز کردم و وقتی که مکانم را درک کردم فکر کردم هنوز در راه به سر می بریم اما به بیرون از پنچره که چشم انداختم ماشین از حرکت ایستاده بود و روبه روی پاساژی بزرگ پارک شده بود. به جای خالی آقای بیتاب نگاه کردم. یعنی چی؟ یعنی چه اتفاقی افتاده؟ با تعجب و کمی نگرانی عزم پیاده شدن از ماشین را کردم که قبل از آن آقای بیتاب رو در حالی که کلاه تیشرت خاکستری رنگش را بر سر انداخته بود و به طور دزدکی اطرافش را می پایید از آن دور شناختم. به سمت ماشین با دست هایی پر از پاکت های رنگارنگ قدم بر می داشت. لحظه ای خندم گرفت ولی دستم رو سریع جلوی دهانم گرفتم. وقتی که کلاهش رو تا دماغش کشیده بود پایین تا کسی او را نشناسد و اطرافش جمع نشوند خیلی قیافه ای بامزه ای پیدا کرده بود. معروف بودن هم انگار گاهی سخت می شود. درِ عقب ماشین رو باز کرد و پاکت ها رو با دقت روی صندلی کنار من چید و خودش هم بعد از بستن درِ عقب پشت رُل نشست و کلاه را از سرش کشید. نگاه سرسری به من انداخت ولی وقتی که نگاه حیرت انگیز و تعجب آورم را دید به حرف آمد و گفت:_ خیلی معطل شدی؟ نمی خواستم بیدارت کنم! واقعا نمی دونستم دقیقا چی باید بگیرم برای همین چند دست از هر کدوم خریدم، الان هم می رسونم شما رو به نزدیکترین مسجد تا عوض کنید. مثل خنگ ها زل زده بودم بهش.واقعا از حرفاش یک کلمه هم سر در نیاورده بودم. با انگشت اشاره ام شروع کردم به خاراندن چانه ام :_چی رو عوض کنم؟ در حالی که با اخم کوچکی به ماشینِ جلویی بوق می زد جواب داد:_ مانتو. انگار تازه دوزاریم افتاده بود، برای همین کمی کج نشستم و نگاهی کوتاه به کنارم که پاکت های خوشگل و رنگی بود، انداختم. تا خود مقصد که به قول آقای بیتاب نزدیکترین مسجد باشه با خودم در جنجال و جر و بحث بودم که چرا باید برای من لباس بگیره؟! تاره اونم این همه! چرا باید منو از جوی خیسِ چندش آور نجات بده؟ اصلا از کجا فهمید من توی جوی آب افتاده بودم؟ واقعا از کجا می دانست من اصلا توی اون خیابان هستم؟ :_شما از کجا فهمیدید من توی جوی افتاده بودم؟ صدای ضبطِ ماشین رو کم کرد و پرسید:_ چی؟ نشنیدم، دوباره بگو. اینبار جمله ام را مچ گیرانه و بخش بخش پرسیدم:_گفتم که شما از کجا فهمیده بودید من توی جوی آب افتاده بودم؟ کمی چشم هایم را ریز کردم و کاملا حواسم رو بهش دادم. ولی او فقط لبخندی عجیب روی لبش نقش بست و جوابی نداد. یعنی این بار هم نشنید یا نخواست که جواب بدهد؟!......................................................
  12. نویسنده مینو فروهر نام رمان عشق معروف لوکیشین ایران ژانر عاشقانه دراماتیک @Kosarbayat398
  13. minoo.f

    درخواست جلد برای رمان عشق معروف

    ممنونم زحمتت شد ببخشید @ihawni
  14. minoo.f

    درخواست جلد برای رمان عشق معروف

    ممنونم زحمت کشیدی ولی من گفته بودم فامیلم رو لطفا غید نکنی @ihawni
  15. minoo.f

    درخواست جلد برای رمان عشق معروف

    دیگه اون عکسه گوشش هم به سلیفه ی خودتون.
×
×
  • جدید...