رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

m.f

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    359
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,338 Excellent😃😃😃😃

درباره m.f

  • درجه
    ❤❤
  • تاریخ تولد 1 فروردین 1247

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,690 بازدید کننده نمایه
  1. پارت: 56 همزمان با جلوتر آمدن او صدای تق تق کفش هایش هم در کل کوچه می پیچید. حال رو به رویم قرار داشت. بی اراده اخم هایم در هم فرو رفت. -سلام کامران صدای پرعشوه اش حالم را به مرز جنون رساند و همین باعثِ بیشتر فرو رفتن اخم هایم شد. نزدیک تر آمد و با چشم هایی که غرق در ریمل و خط چشم بود در اجزای صورتم به دنبال جواب سلام و حتی شاید خوش آمدگویی یا آثاری از خوشحالی از طرف من می گشت. اما دریغ از کمی واکنش! چه خیالاتی دارد ا! ........ هیچ حرفی نزدم اما او باز هم با صدای نکره اش به حرف آمد:- کامران عزیزم خیلی از این که دوباره تونستم ببینمت خوشحالم این بار نتوانستم حسم را در برابر جمله ی پر احساسش قایم کنم برای همین با بدترین لحن که از خود سراغ داشتم رو به او گفتم. -ولی من نیستم. از رو نرفت دوباره – عزیزم ما باید با هم حرف بزنیم. سکوت را این بار هم صلاح ندانستم. – گمشو هر قبرستونی که بودی. هیچ حرفی هم نمی خوام بزنی. و راهم را به سمت داخل پیش گرفتم که همان لحظه از پشت سر، بازوی سمت راستم را کشید. اما من با نیروی بیشتری بازویم را از دستانش بیرون کشیدم که صدای گریه اش بلند شد. .................................
  2. پارت: 55 روی آن لم دادم و چشم هایم را برای ثانیه ای بستم که صدای شایان به گوش هایم رسید. مخاطب اش من بودم. برای همین آرام چشم باز کردم و به شایان که رو به رویم ایستاده بود نگاهی منتظر انداختم. :-بله شایان؟ -کامران دم در باهات یکی کار داره -با تعجب ابروهایم را کمی بالا انداختم -کیه؟ -دست به سینه شد -نمی دونم والا. یه خانومه! بهش گفتم خودتو معرفی کن، نکرد. تعجبم از چند ثانیه ی قبل بیشتر شده بود. از جای خود برخواستم و با قدم هایی بلند به سمت درب بیرون حرکت کردم کسی نبود! کمی جلوتر رفتم و سر در کوچه ی تاریک و خلوت آن جا جز خانوم باز هم کسی را ندیدم! بی حوصله عزم رفتن به داخل را کردم که یک سایه ی انسان به چشمم خورد. سایه جلوتر آمد..........................
  3. پارت : 54 -چرا این کار و می کنی؟ چیکار کنم؟ فقط باید هر جور که شده کارخونه رو از ورشکستگی نجات بدم. با غم بهم نگاه انداخت و با لبی کج و چشم هایی پر از اشک گفت: ولی این راهش نیست. با اعصبانیت به او چشم دوختم و با صدایی نسبتاً بلند شروع کردم به جواب دادن. -پس راهش چیه غزل؟ شایان به جلو آمد و با صدایی بلند رو به همه کرد. -کات، عالی بود. بچه ها برید تا نیم ساعت استراحت کنید. با دستمالی که در دست داشتم عرق روی پیشانی ام را خشک کردم و رو به بقیه خسته نباشید گفتم و کاناپه ای نرم را برای استراحت برگزیدم .............
  4. پارت : 53 حال روحی و فکری ام بسیار عالی بود. به خاطر بودن کوچولوام، به خاطر ازدواجی که قرار بود صورت بگیرد و امیر را داماد کنیم. و در آخر به مهم ترین همه خوب شدن تقریبی کامران با من و من با او. کاش همیشه همین طور زندگی پیش می رفت. کاش این آرامش پایان پیدا نکند. کاش این آرامش، آرامش قبل از طوفان نباشد. "دلنوشته ی کامران" من تو را راحت نیاوردم به دست ای جان بعد عمری بر دلت مهرم نشست ای جان جز تو در قلبم دگر عشقی ندارم نه غم شود پیدا مگر من میگذارم نه آرام آرام آتش به دلم زدی بنشین که چه خوش آمدی رویای من این تو این جان من شوق چشمان من عاشق ها میکشی زیبای من صدای موبایلم من را از حس و حال آهنگ در آورد. سیستم موسیقی را خاموش کردم و تماس را برقرار کردم: صدای شایان در کل اتاق ماشین اکو شد. الو داداش کجایی پس؟ -شایان تو راهم دارم میرسم. -اوکی، زود بیا می خوایم فیلم برداری را شروع کنیم. -باشه، فعلاً. تماس را قطع کردم و به بقیه ی آهنگ گوش سپردم که دوباره موبایلم شروع به زنگ زدن کرد. پوفی کشیدم و شماره ی ناشناس را وصل کردم. -الو؟ صدایی نمی آمد! الو؟؟! و دوباره هیچ صدایی نمی آمد. بی حوصله تماس را قطع کردم و ماشین را نزدیک لوکیشن پارک کردم. بعد از برداشتن موبایل و کُتم از ماشین پیاده شدم .............
  5. پارت : 52 با حالی بد و رنگ و رویی رفته، از یخچال غذای مانده ی دیشب را بیرون آوردم و کمی با احتیاط مزه کردم. وقتی اتفاقی برایم نیفتاد بر روی غذا حمله ور شدم و هر چه در ظرف بود را بدون ذره ای تنفس و نجویده نجویده قورت می دادم. چند روزی بود که غذایی کامل نخورده بودم... در حال جمع کردن ظرف ها بودم که چشمم به کارت عروسی گره خورد. لبخندی روی لبم نشست. برای امیر آرزوی خوشبختی داشتم و دارم. همسرش هم به اندازه او خوب و مهربان بود. حال حس جالبی در من به وجود آمده بود، حس خواهرشوهری ام از الان به کار افتاده بود. از طرز فکرم خنده ام گرفت و به جمع کردن ظرف ها ادامه دادم..............
  6. تولدت مبارک باشه عشقم ایشالله تولد ندیده هات و بتونی ببینی😍😍😍😍

    1. m.f

      m.f

      سپاس فراوان💜:x

      @Tiana_joon

  7. N.a25

    تولدت مبارک🌹

    1. m.f

      m.f

      @N.a25

      خیلی خیلی مرسیییییی❤️💛

  8. پارت: 51 کنار میزم رفت، تلفن را برداشت و اشتراک منشی را گرفت -: لطفا بیاریدشون. و تلفن را قطع کرد چی را بیاورد؟ تا خواستم سئوالم را بلند مطرح کنم درب اتاقم باز شد و منشی با دو سینی بزرگ وارد شد. دو سینی پر از غذا به مشامم رسید حالت تهوع به گرسنگی ام غلبه کرد. به هر شکلی بود حالت تهوع ام را مخفی نگه داشتم. منشی سینی های غذا را به دستور بهرامی روی میز قرار داد. بهرامی روی یکی از مبل های چرم نمای پشت میز نشست و زل زد به من و گفت: - لطفا بیا، مطمعناً با بوی این غذاها اشتهات باز میشه و میلت میکشه. قدم های آرامم را به طرف میز برداشتم اما تا دوباره بوی غذا را استشمام کردم حالت تهوی بوی دوباره غذا گریبان گیرم شد. این دفعه نتوانستم آن را مخفی کنم برای همین با سرعت هر چه تمام تر از اتاق بیرون رفتم و به طرف دستشویی دویدم ... درب دستشویی را بستم و تا می توانستم عُق زدم. شیرآب سرد را باز کردم و مشت مشت به روی صورتم می پاشیدم. خدا را شکر، همه کارمندان در اتاق غذاخوری مشغول به خوردن ناهار بودند. و گرنه خدا می دانست با دیدن این صحنه چه داستان هایی برای من می ساختند. درب دستشویی را باز کردم و از آن جا بیرون آمدم. بهرامی روبه روی درب دستشویی ایستاده بود و دستانش را در جیب شلوار نوک مدادی رنگش فرو کرده بود. سرش را پایین انداخته بود و معلوم نبود به چه چیزی فکر می کند. رو به روی هم قرار گرفته بودیم بدون آنکه سرش را کمی بالا بیاورد پرسید: خوبی؟ :- بله بهترم. مسمومیت دارم برای همین این طوری شدم. حال سرش را بالا آورد. چشم هایش انباره ای غصه بود در مردمک چشم هایش غم به خوبی به نمایش گذاشته شده بود. حس می کردم فهمیده است که دروغ گفته ام. اما به روی خود نیاوردم. روی از او گرفتم اما لحظه ی آخر برق اشک را در چشم هایش دیدم اما دیگر دیر بود که دوباره به او نگاه بیندازم. او رفته و من را با کلی سئوال تنها گذاشت و تنها بوی عطر تلخش در هوا باقی مانده بود و ذهنم را قلقلک می داد.
  9. پارت: 50 خانم ساحلی؟ سرم را از دوربین عکاسی عقب کشیدم و به طرف صدا برگشتم. - بله؟ - خسته نباشی با لبخندی بسیار معمولی جواب او را دادم و از او روی برگرداندم دوباره سرم را نزدیک دوربین بردم. حضور او را هنوز هم احساس می کردم. برای همین در حین تنظیم کردن تنظیمات دوربین از او پرسیدم – مشکلی پیش آمده آقای بهرامی؟ صدای قدم هایش که هر لحظه به من نزدیک تر می شد به گوش هایم رسید. دقیقا پشت سرم صدای حرف زدن اش را شنیدم: - نه فقط می خواستم بگم وقته ناهاره چرا نمیای سالن غذاخوری. -: میل ندارم. -: اما چند هفته هست که می بینم ناهار نمی خوری. این جوری پیش بری ضعیف و لاغرتر از الان میشی. حوصله ی جواب دادن به او را نداشتم. اما به ناچار بدون آنکه سرم را از دوربین دور کنم و به او نگاه کنم گفتم:- من که گفتم میل ندارم. ترجیح هم میدم فعلاً چیزی نخورم. صدایی از او نشنیدم اما چند لحظه بعد صدای قدم هایش را دوباره شنیدم. اینبار سربلند کردم و نگاهم را به قامتش دادم .............
  10. پارت: 49 به طور نامحسوس دستی به روی شکمم که هنوز صاف بود کشیدم. آن ها چه فکر می کردند؟ زندگی دو نفری؟ چند وقتی است که زندگی ما از حالت دو نفری در آمده است. دو ماه و نیم است که من این مسافر کوچک را با خود حمل می کنم. امروز خواستم به کامران همه چیز را بگویم. تمام حقیقت را. این که او پدر شده است. این که من آن دوستی که بدتر از هر دشمنی برای من بود را کنار گذاشتم. همانی که مرا به سقط فرشته ام تشویق کرد. خدای من. من واقعاً چه قدر آدم ساده لوحی بودم. امروز هر چه با خود کلنجار رفتم نتوانستم این موضوع مهم را به او بگویم. آن روزی که از پله ها پرت شدم و من را به بیمارستان آورد ترجیح دادم کامران از بودن بچه با خبر نشود و همان فکری را که در سر داشت را پرورش دهد و با مرگ بچه کنار آید تا کمی با واقعیت های زندگی روبه رو شود و متوجه شود که ممکن است روزی من را برای همیشه از دست بدهد. اما خدایا. امروز چرا؟ امروز که قصد من خاتمه دادن به جنگ درونمان بود. پس چرا نگذاشتی زبانم را در دهانم بچرخانم و خبر پدر شدن اش را بدهم. حالت تهوع پیدا کردم، سریع جلوی دهانم را با دست چپ گرفتم به فکرهای بیهوده ام آتش بس گفت. لبخندی روی لبم نقش بست. نگاهی دزدکی به کامران و بقیه انداختم. کسی حواسش خدا را شکر به من نبود .............
  11. پارت:48 و هیچ کس و هیچ چیز را جزء او نمی دیدم. جمله اش در سرم چندین و چندبار در سرم در حال اکو شدن بود. خیلی وقت بود که جملات این چنینی را از او نشنیده بودم. حالم بسیار دگرگون شده بود از این نگاه صاف و ساده اش و این جملهء عجیب زیبایش! گویا مرا جادو کرده بود. دست چپش را دور شانه ام انداخت و من را به خود نزدیک تر کرد. حال سرم نزدیک شانه های پهن او بود. بی اراده سرم را به بازویش چسباندم و موهایم را به دست نوازشگر او سپردم. انگار از یادم رفته بود که چند دقیقهء قبل در حال داد کشیدن بر سر هم بودیم. انگار یادم رفته بود یک ماه پیش دعوای شدیدی بینمان رخ داد و من اتفاقی با ضربه ای که کامران بر شانه ام زده بود از پله های خانه به پایین پرت شده بودم. انگار دقیقا همان لحظه فراموشی سختی گریبان گیرم شده بود که کامران دوسال پیش با دختری به غیر از من رابطه برقرار کرده بود.. و در آخر از یادم کاملا رفته بود که این جا خانهء پدرم است و ما تنها نیستیم. گویا آن ها هم فیلم دیدن را در سکوت ترجیح داده بودند تا ما احساس را حتی بیشتری بکنیم.........................................
  12. m.f

    کودومه شخصیته تو؟

    .
×
×
  • جدید...