رفتن به مطلب

mary.kh78

کاربر خاص💛
  • تعداد ارسال ها

    943
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد mary.kh78 در 27 فروردین

mary.kh78 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,165 Excellent😃😃😃😃

درباره mary.kh78

کاربر عادی

  • کاربر
    نویسنده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

670 بازدید کننده نمایه
  1. mary.kh78

    منتظر سری بعدیش هم باش اون و با تحقیق از کتابای دیگ میخوام جذاب تر بنویسم💙
  2. mary.kh78

    به قیافه ی من که نگاه کرد سریع سرش رو انداخت پایین و با لحنی که خنده توش موج میزد گفت: امیرحافظ-این وسیله ی نقلیه ی ما هست آبجی خانم،بپر بالا. سعی کرد قیافه اش جدی باشه؛نشست روی موتور و هندل زد . موتور که روشن شد با چشم های منتظر به من نگاه کرد،خدایا چه گناهی کردم که جزاش شد این؟! من از موتور واقعا می‌ترسیدم که اون هم برمی‌گشت به چند سال پیش . با نذر و صلوات سوار موتور شدم و جای پام رو محکم کردم؛با یه نیش گاز موتور از جا کنده شد و من با چشم های گشاد شده چنگ زدم به پیراهن اقا داداش،صداش رو شنیدم: امیرحافظ-نکنه از موتور می‌ترسی تو؟ صدام رو صاف کردم و جواب دادم: من-ترس؟من؟نه بابا من از موتور چرا باید بترسم؟! حرفم هنوز تموم نشده بود که گاز محکمی داد و موتور دیگه داشت پرواز می‌کرد؛تو دلم ایت الکرسی می‌خوندم و چشم هام رو بسته بودم. تا رسیدن به مقصد من حتی لای چشم هام رو هم باز نکردم،اون نامرد هم تا تونست به اون موتور زبون بسته گاز داد. موتور رو گوشه ای از خیابون پارک کرد و هر دو پیاده شدیم ؛ شونه به شونه ی هم رفتم داخل قهوه خونه ؛ شلوغ بود و همچنین بوی قلیون و سیگار مخلوط شده بود . با چشم داشتم دنبال فرهاد می‌گشتم. امیرحافظ-حالا از کجا می‌خوای پیداشون کنی؟ نیم نگاهی بهش انداختم. من-خب فرهاد و می‌شناسم دیگه. سر تکون داد،این با هوش نخودیش پلیس هم بود؟! بالاخره بعد از کلی جست و جو فرهاد رو پیدا کردم،آخر قهوه خونه کنار دو مرد نشسته بود.به طرف میز اون ها رفتیم و مقابل فرهاد ایستادیم. من-سلام اقا فرهاد،بالاخره یه کاری واس ما پیدت کردی؟ فرهاد که هنوز هم اثار بی حوصلگی و شلختگی تو ظاهرش دیده می‌شد ، سعی کرد با گشاده رویی جواب بده. فرهاد-سلام بهار خانوم،بهت قول داده بودم که کمکت کنم. به اقا داداشم نگاه کرد . فرهاد-سلام بهادر جان ، بشینید بگم براتون چای بیارن. ما هم نشستم رو به روی اون دو مرد و فرهاد هم کنارشون نشست؛خوب به چهره هاشون دقت کردم. اولین مرد هیکل خیلی گنده و ورزشکاری ای داشت و اولین چیزی که تو چهره اش جلب توجه می‌کرد ابرو های هشتی و گره بین ابروهاش بود؛موها ی مشکی ، چشم های ریز بینی کشیده و کمی گوشتی ،لب های گوشتی و ته ریش تشکیل دهنده ی اجزای صورتش بودند. مرد دوم هم تقریبا مثل اولی بود اما هیکل کوچک تری داشت ؛ موهای خرمایی ، ابرهای صاف و درهم ، چشم های بادومی ، بینی استخوانی و لب های باریک . در کل چهره ی هردو به آدم های خلاف‌کار می‌خورد . نگاهم به فرهاد افتاد که کنار این دو مرد مثل جوجه ای بی پناه بود؛موهای تقریبا بور ابروهای صاف ، چشم های خوش رنگ عسلی که الان خیلی بی فروغ بودند،لب های گوشتی و بینی مناسب با اجزای صورتش ؛ کلا چهره ی این بچه به آدم های خلاف نمی‌خورد! با صدای مردونه ای دست از انالیز کردن فرهاد برداشتم. علی-خب خودتون رو معرفی کنید،کار فعلی شما چیه؟ یا حسین!عجب صدای زخمت و خشنی داشت،درست مثل قیافه اش. امیرحافظ-من و بهار فعلا هیچ کاری نداریم ، واسه همین به فرهاد گفتیم به فکر ما هم باشه . بهادر و بهار منصوری هستیم . مرد خشن به شخصی که کنارش نشسته بود اشاره کرد و گفت: علی-شما از الان به بعد با کیکاووس کار می‌کنید،من علی حشمتی هستم صاحب اصلی کار . توضیحات لازم رو الان می‌شنوید و اگه خواستید با من کار کنید فردا صبح برای عقد قرارداد به خونه ی من میاید. خدای من اصلا باورم نمی‌شد به این زودی خود علی رو ببینم!!مردک چه تعیین و تکلیفی هم می‌کرد . امیرحافظ-باشه مشکلی نیست،شما شرایط کار رو بگید. این دفعه اون شخصی که کیکاووس معرفی شده بود شروع به صحبت کرد: کیکاووس-شما حکم پیک موتوری رو دارید،من از طرف علی اقا بسته هایی به شما میدم و شما باید اون بسته رو تحویل شخصی که من مشخصاتش رو میدم بدید،همین. خواستم همون لحظه یه مشت بزنم تو دهنش و بگم همین؟بازی با جون مردم به همین راحتی هست که تو میگی؟! اما متانت به خرج دادم و اروم نشستم ، خیلی سکوت کرده بودم . من-خب این وسط چی به ما میرسه؟ملتفتی که منظورم چیه؟مایه تیله و این حرفا... به جای کیکاووس علی با لبخند کریهی جواب داد: علی-نه انگار تو از داداشت زرنگ تری!نگران نباش اونقدی بهتون میرسه که از اون دخمه بزنید بیرون. این حرف رو که زد متوجه شدم فرهاد به خوبی کارش رو انجام داده و آمار دقیقی تحویلشون داده.علی از روی صندلی بلند شد و ادامه داد: علی-برای این‌که حسن نیت شما رو ببینم؛ امروز به صورت ازمایشی کار می‌کنید،کیکاووس یه بسته میده و می برید تحویل میدید. و بدون خداحافظی از ما دور شد،مردک بی تربیت!بعد از رفتن علی کیکاووس خطاب به فرهاد گفت: کیکاووس-امیدوارم کلکی تو کارت نباشه،در اون صورت هم مونا رو از دست میدی و هم دوستات.
  3. mary.kh78

    درد و سوزش دستم رو به کل یادم رفته بود؛به دستش که روی دستم قرار گرفته بود نگاه کردم؛با این که دیگه حکم برادرم رو داشت اما خب الان که داخل ماموریت نبودیم! دستم رو از زیر دستش کشیدم بیرون و گفتم: من-چیز خاصی نیست،اگه میشه شما گوجه رو خورد کنید. سمت کابینت آخری رفت و دو تا چسب زخم برداشت،خونه رو گشته بود انگار که جای وسایل رو بلد بود. امیرحافظ-بده به من دستت رو،بزار چسب بزنم تا خونش بند بیاد. به ناچار دستم رو مقابلش گرفتم؛هنوزم هم داشت خون ازش بیرون میزد!!دوتا چسب رو روی زخم چسبوند و بعد از شستش دستش رفت گوجه رو خورد کرد.سعی کردم سوزش دستم رو نادیده بگیرم؛با توجه به این که وقت زیادی نداشتیم و غذا هم چند دقیقه ی دیگه آماده می‌شد ؛ رفتم سمت سفره و پهنش کردم روی زمین دوتا بشقاب برای برنج دو طرف سفره گذاشتم و رفتم سراغ غذا ها،خلاصه بعد از این که برنج رو ریختم داخل دیس و خورشت هم ریختم داخل ظرفش ، همه چی رو گذاشتم رو سفره و به برادر قلابی ام گفتم: من-ناهار آماده اس بفرمایید. اومد با دو پیاله سالاد نشست سر سفره و یکیش رو مقابل من گذاشت. بعد از صرف غذا من به اتاق رفتم تا آماده بشم و چون دستم زخمی بود ، برادر جان زحمت شستن ظروف رو کشید . به گوشی مخفی ام نگاه کردم تا آدرسی که سرهنگ گفته بود می‌فرسته رو ببینم؛آدرس یه قهوه خونه بود!همچنین گفته بود که خود فرهاد هم به عنوان معرف ما اون‌جا هست . رفتم سراغ ساک کوچکم،یه مانتوی گشاد و جلو باز مشکی ، شلوار شیش جیب طوسی و شال مشکی هم سر کردم ، کوله ی کوچکم رو هم برداشتم و از اتاق بیرون رفتم . برادر جان هم عجب تیپ خفنی زده بود!! تی‌شرت سفیدی زیر پیراهن مشکی اسپورتش پوشیده بود و شلوار جین تیره هم به پاش بود،بیخیال دید زدنش شدم و گفتم: من-بهتره زودتر حرکت کنیم تا زودتر برسیم،سرهنگ گفته فرهاد هم اونجا هست به عنوان معرف ما. امیرحافظ-خوبه ، پس بهتره از الان به بعد اسم جدید هم رو صدا بزنیم تا عادت کنیم. باهاش موافق بودم،برای همین لحن لاتی گرفتم و گفتم: من-خب پس بزن بریم داش بهادر. با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد،شونه ای بالا انداخنم و بعد از پوشیدن کتونی های سفیدم از خونه بیرون رفتم.بعد از چند ثانیه اقا داداشمون هم با یه موتور اومد بیرون،فکر کنم قیافه ام شبیه علامت تعجب شده بود!
  4. mary.kh78

    سلام گیلاس جان درست کردم عزیزم پارت اخر رو دوباره بخون
  5. http://s9.picofile.com/file/8357802134/VID_20190418_025829_780.mp4.html

    وقتی ساقی حلال خور باشه حکایت این فیلمه

     

  6. mary.kh78

    خوب که گوش کردم متوجه شدم صدای دو زن خدمت‌کار از داخل مطبخ میاد: زن اول-خوبه دیگه مرتضی هم از قِبِلِ این دختر به یه نون و نوایی رسید. زن دوم-والا چی بگم؟لابُد بین این و پسر خان یه چیزی بوده که انقدر یهویی گرفتش. زن اول-ساده ای زن...اگر چیزی نبود بی صدا همه چی رو تموم می‌کردند؟! زن دوم-به ما چه خواهر؟کارت رو انجام بده. و دیگه صدایی ازشون نشنیدم؛بغضی که به گلوم چنگ میزد رو قورت دادم تا مبادا از نامهربانی این مرد اشک بریزم.از اشپزخونه بیرون رفتم و خواستم برگردم به اتاقم اما با صدای همسرخان نگاهش کردم. همسرخان-بیا دخترم،پیش من بشین می‌خوام چیزی رو بهت بگم. لبخند به لب رفتم و روی مبل کناریش نشستم،مقداری از محتویات دمنوش گیاهیش رو نوشید و گفت: همسرخان-گلکم فردا خواهر های خان برای دیدن تو به این‌جا میان؛ازت درخواست دارم که اگر حرف گزنده ای زدند به بزرگی خودت ببخشی. خواستم بگم"مادر جان من وقتی تصمیم گرفتم زن پسرخان بشم فکر همه ی این حرف هارو کردم" اما زبان بستم. ترمه-چشم مادرجان نگران نباشید. لبخند مهربانی تحویلم داد،دستی روی گونه ام کشید و گفت: همسرخان-خدا می‌دونه که تورو اندازه ی افروزم دوست دارم،نامهربانی های این مردم و رو نادیده بگیر عزیزم. انگار مثل همیشه حرف دلم از چشم هام دیده می‌شد! سعی کردم لرزش صدام رو کنترل کنم. ترمه-کم کم عادت می‌کنم مادرجان،چیز مهمی نیست. بی حرف لبخند زد و من هم "بااجازه "ای گفتم و به اتاقم برگشتم؛با خودم فکر کردم زخم زبان مردم روستا رو میشد نادیده گرفت،اما با زخم زبان آشناهای خان چه می‌کردم؟!
  7. mary.kh78

    یعنی اگر روزی این خانواده متوجه می‌شدند من برای فرار از شخص دیگه ای با پسرشون ازدواج کردم؛چه عکس العملی نشون می‌دادند؟ همه باهم سر میز نشستیم و شروع به خوردن صبحانه کردیم؛مادرم ظرف کاچی رو جلوم گذاشت و گفت: مادر-بخور دختر جان ، قوت داره. از احساس شرم گرمم شده بود؛با صدای پسرخان نگاهم کشیده شد سمتش. کسرا-سلام صبح همگی به خیر. به مادرم لبخندی زد و گفت: کسرا-حال شما خوبه مادر؟ مادرم ذوق کرده بود از این که دامادش بهش توجه کرده؛زن ساده ای بود و احساسات درونیش رو از چهره اش می‌شد تشخیص داد. مادر-خوبم پسرم،تو حالت خوبه؟ کسرا-قربان شما ممنون؛مزاحم نشم بفرمایید میل کنید،فعلا با اجازه. و بدون این که منتظر حرفی از جانب کسی بمونه سمت طبقه ی بالا رفت؛حتما قبل از ما صبحانه خورده!! برای اطمینان بیشتر اروم کنار گوش افروز گفتم: ترمه-صبحانه خورده بود که پیش ما ننشست؟! لبخند زد. افروز-نه خانوم مهربون،خب تو برای شوهرت صبحانه ببر. فکر خوبی بود این که من براش صبحانه ببرم،حداقل به جبران شب گذشته که در حق من لطف کرد! از جا بلند شدم و با یه تشکر به سمت آشپزخانه رفتم؛سینی مسی بزرگی برداشتم و از یخچال چیزهایی که لازم بود رو داخلش گذاشتم.پنیر و کره ی محلی،مربا،خامه ، تخم مرغ اب پز و شربت پرتقال؛خودم تا به حال همچین صبحانه ی شاهانه ای نخورده بودم.سینی رو به زحمت روی دو دست بلند کردم و سمت طبقه ی بالا راه افتادم. برای این‌که دو تا دستم زیر سینی بود مجبور شدم برای باز کردن در اتاق ، سینی رو بگذارم روی زمین؛بعد از باز کردن درب سینی رو بردم داخل و گذاشتمش روی تخت؛پسرخان داخل اتاق نبود ، خواستم براش روی کاغذ بنویسم که صبحانه اش رو بخوره که صداش رو از گوشه ی اتاق شنیدم؛از سرویس بهداشتی اومد بیرون و صورتش رو با حوله خشک کرد. کسرا-راضی به زحمت نبودم. طبق عادت لب گزیدم. ترمه-این چه حرفیه؟وظیفه است. نشست روی تخت و گفت: کسرا-بیا خودت هم چندتا لقمه بخور،می‌دونم با بقیه خوردی اما من دوست ندارم تنها چیزی بخورم. مقابلش روی تخت نشستم،لقمه ی کوچکی از پنیر گرفتم و تو دهنم گذاشتم.بی صدا و ساکت صبحانه اش رو می‌خورد؛از دوستم شنیده بودم که زن ها برای شوهر هاشون لقمه می‌گیرند؛به همین خاطر لقمه ای از کره و مربا درست کردم و گرفتم مقابلش،اول کمی به لقمه نگاه کرد و بعد به من. کسرا-الان تو این لقمه رو برای من گرفتی؟ سرم رو زیر انداختم و اروم جواب دادم: ترمه-بله برای شما گرفتم. یه تای ابروش رو انداخت بالا و لقمه کوچک رو داخل دهنش گذاشت و بعد گفت: کسرا-هر چه از دوست رسد نیکوست. لبخند کوچکی زدم و اون هم مقداری از اب پرتقال رو خورد،از جا بلند شد. کسرا-بابت صبحانه دستت درد نکنه؛من باید برم شهر چند جا کار دارم انجام بدم،تا غروب برمی‌گردم. خوش‌حال شدم از این‌که همین روز های اول کارهاش رو برای من توضیح می‌داد،لبخندی از ته دل زدم. ترمه-باشه مواظب خودتون باشید. اخم کرد و گفت: کسرا-ترمه من الان همسرتم،لطفا انقدر رسمی با من حرف نزن خوشم نمیاد. لب گزیدم و سر تکان دادم.خداحافظی کوتاهی کرد و از اتاق بیرون رفت؛سینی صبحانه رو از روی تخت برداشتم و برگشتم به اشپزخانه؛همه چیز رو مرتب کردم و می‌خواستم از اشپزخانه خارج بشم که با صدای پچ پچ دو زن متوقف شدم.
  8. mary.kh78

    منک نفمیدم چی گفتی ولی مارول ابی یا قرمز؟
  9. mary.kh78

    رستا
  10. mary.kh78

    ۱۰ شادمهر؟
  11. mary.kh78

    اوهوم اینم خوبه
  12. mary.kh78

    تورو خدا صورتیم کن @m
  13. mary.kh78

    اقا مهدی امکان نداشت کاربر فعال بشم؟ صورتی دوس😢
  14. mary.kh78

    مدیر جان خواهشمندم رسیدگی بشه.🤦‍♀️🙇‍♀️ @m
  15. mary.kh78

    تا رسیدن به خونه نفس های عمیق کشیدم و سعی کردم فکرم رو ازاد کنم؛یعنی هر چه بیشتر فکر می‌کردم بیشتر گیج می‌شدم! تاکسی سر کوچه ایستاد و بعد از این‌که کرایه رو حساب کردم پیاده شدم؛با قدم های تند و بلند سمت خونه رفتم و بعد از این‌که با کلید در رو باز کردم به سرعت خودم رو داخل خونه انداختم؛ترس لحظه ای رهام نمی‌کرد! مانتو و شلوارم رو با یه تاب و شلوارک اسپورت مشکی عوض کردم؛در حالی که داخل اشپزخونه داشتم قهوه درست می‌کردم حرف های وهاب رو مرور کردم: "برای تمام سوال هات یه جواب هست خانوم..." "ببین من الان یه آدرس بهت میدم،برو اون‌جا از اولین آشنایی که دیدی بپرس هما رو کی آتیش زده..." "بیا این هم آدرس،جواب تمام سوال هات این جاست." وهاب چرا آدرس جایی رو داده بود که ویدا هم اون جا بود؟! این مسئله چه ربطی به یاسمن و ویدا داشت ؛ آخه اون از کجا بدونند کی هما رو آتیش زده؟! به حدی از فکر های گوناگون سردرد گرفته بودم که قهوه ام رو یه نفس نوشیدم؛از طعم گسش صورتم جمع شد . با صدای زنگ موبایلم رفتم سمت اتاق؛شماره یاسمن روی صفحه خودنمایی می‌کرد،مردد بودم که جواب بدم یا نه؟! باید از ماجرا یه جوری سردر می‌آوردم،برای همین تردید رو کنار زدم و جواب دادم: مهسیما-جانم یاسمن؟ انگار که خیالش از چیزی راحت شده باشه،نفس آسوده ای کشید . یاسمن-سلام عزیزم خوبی؟رفتی سر قرار؟! مهسیما-قربونت خوبم تو حالت چطوره؟نسرین و ویدا در چه حالن؟ اوهوم رفتم. کلا سوال هام رو نادیده گرفت و گفت: یاسمن-خب چی‌شد؟چیزی هم دستگیرت شد؟! با لحن عادی گفتم: مهسیما-آره یه آدرس بهم داد گفت برو این جا اولین آشنایی که دیدی ، ازش بپرس هما رو کی آتیش زده؟! صدای ترسیده ی یاسمن باعث شد بیشتر مشکوک بشم. یاسمن-خ..خب؟رفتی به اون آدرس؟ مهسیما-آره رفتم اما متاسفانه کسی رو ندیدم که ازش سوال بپرسم،بیخیال. بازهم نفسش رو آسوده بیرون داد. یاسمن-آره بابا بیخیال،میگم نظرت چیه امروز بریم بیرون شهر بگردیم؟! برای کشف اطلاعات بیشتر هم که شده باید پیشنهادش رو قبول می‌کردم. مهسیما-اوهوم باهات موافقم،من برم آماده بشم که زود بریم. یاسمن-اوکی گلم،ساعت شش با بچه ها جلوی خونه ات هستیم. مهسیما-باشه یاس فقط وسایل مثل همیشه با خودت،خدافظ. طبق معمول منتظر خدافظیش نموندم و قطع کردم؛این بهترین فرصت بود برای این‌که چیز های بیشتری در مورد یاسمن و خانوادش بفهمم،از قضا من اطلاعات زیادی راجب دوست عزیزم نداشتم! جلوی کمدم ایستادم و برای انتخاب لباس مردد بودم؛با این ‌که تابستون بود اما هوای جنگل شب ها خنک می‌شد . بالاخره یه مانتو کتان مشکی با شلوار لی و شال بلند مشکی پوشیدم؛کلید خونه و موبایلم رو داخل کیفم انداختم و رفتم جلوی در ایستادم تا دخترا بیان . ده دقیقه ی بعد یاسمن همراه ویدا و نسرین با پراید ویدا جلوی خونه ام ایستادند؛سوار ماشین شدم و با لبخند به همشون سلام کردم: مهسیما-سلام بر رفیقان پایه ی خودم. نسرین و ویدا با لبخند پاسخ دادند اما یاسمن موشکافانه بهم خیره شده بود؛متعجب نگاهش کردم و گفتم: مهسیما-چته یاس؟نکنه یادم رفته سیبیلام و بزنم؟ لبخند کمرنگی زد. یاسمن-نه خیر خانوم دلم برات تنگ شده بود مثلا. خواستم بگم"عزیزم اونی که فکر می‌کنی منم،خودتی!" اما ترجیح دادم زبون به کام بگیرم و حرفی نزنم؛همه سکوت کرده بودیم و ویدا به سمت جنگل حرکت می‌کرد؛این سکوت بعد از مدتی با صدای موزیک لایتی که از ضبط صوت پخش میشد شکست. You’re set in stone and I never give in تویک مجموعه ای ازسنگ ومن هیچوقت نیستم I think you’re stubborn ‘cept you’re always softening فکرکنم توهمیشه به یک جاخیره ای وهمیشه مفهومتونرم بیان می کنی You say I’m selfish, I agree with you on that I think you’re giving off way too much in fact من فکرمی کنم وقتی اتفاقی می افته توراه های زیادی روبلدی I say we’ve only known each other one year من میگم مافقط همدیگرو دریک سال شناختیم You say, “Pff, I’ve known you longer my dear” تومیگی:( پوووف)من میدونم توپیچیده هستی عزیزم You like to be so close, I like to be alone تودوستداری خیلی بسته ومرموزباشی، من دوستدارم تنها باشم I like to sit on chairs and you prefer the floor من دوستدارم روی صندلی هابشینم وتو ترجیح میدی روزمین بشینی Walking with each other, think we’ll never match at all, but we do وقتی باهم راه می ریم،فکرمی کنم ما هیچوقت باهم جورنمی شیم،اما بازهم باهمیم ((adele_my same)) با اتمام آهنگ ماشین هم از حرکت ایستاد؛با شوخی و خنده وسایل رو بردیم داخل جنگل،برای شروع کارم گفتم: مهسیما-بچه ها یه وقت گرگ نخوردمون مثل هما. یاسمن اخم کرد اما نسرین خونسرد پاسخ داد: نسرین-نه بابا گرگ کجا بود؟احتمالا در اون مورد هم اشتباه شده. شونه بالا انداختم و به راهم ادامه دادم؛به فضایی که همیشه برای تفریح می‌اومدیم رسیدیم و زیلو رو کف زمین پهن کردیم؛دور تا دورمون رو درخت های تنومند پوشانده بود ؛ تنها روشنایی که وجود داشت از چراغ پایه بلندی بود که اون‌جا نصب کرده بودند . ویدا-بچه ها من قلیون آوردم ها،صفا سیتی بدون قلیون حال نمیده که. یاسمن بهش چشم غره رفت و نسرین خندید. مهسیما-خوب کاری کردی،اتفاقا من هم هوس کرده بودم. ویدا-بفرما یاسی خانوم،چشم رنگی همیشه پایه ی منه. صدای اروم یاسمن به گوشم رسید: یاسمن-اگه دوباره گند بزنی کشتمت. سعی کردم حرفش رو نادیده بگیرم ؛ پاکت چیپس رو باز کردم و رو زمین گذاشتم. مهسیما-بچه ها بیاید چیپس بخوریم. دست بردم تا چند برگه چیپس بردارم که با صدای خش خش متوقف شدم؛با ترس به بچه ها نگاه کردم اما اون ها عادی بودند. مهسیما-صدای خش خش رو شنیدید؟ ویدا با لاقیدی گفت: ویدا-اوهوم،حتما روباه بوده. با تکرار دوباره ی صدای خش خش برگ ها؛ نظر بقیه هم طرف صدا جلب شد . با دیدن دوتا تیله ی یخی از پشت درخت رسما به زمین چسبیدم.
×