رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Ali_He

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    223
  • تاریخ عضویت

تمامی مطالب نوشته شده توسط Ali_He

  1. 55 به اصطبل رفتم و به پیرمرد آنجا سلام کردم؛ یک پیر زحمت کش بود که آنقدر کار کرده بود و زیر اسب ها را تمیز کرده بود که کمرش راست نمی شد. نمی توانست صاف بایستد. مشغول غذا دادن به اسب ها بود. رویش را برگرداند و برایم دست تکان داد. با لبخند به استقبالم آمد. در را باز کرد و گفت: « به به! سلام دخترم. می خواهی هلیایت را ببینی؟ » خندیدم. بیش از آن که حرفش خنده دار باشد، تکه علفی که به ریش کم پشتش چسبیده بود، خنده دار بود. -چه کنم پدرجان که فقط همین اسب برایم مانده. راستی یک چیز سبز و کثیف به ریشتان چسبیده. دستی به ریشش کشید و آن را تمیز کرد. - بیا برو. بیچاره خیلی بی قراری می کند. وارد شدم، به سمت محل نگهداری هلیا رفتم و در را باز کردم. آرام سرش را پایین انداخته بود و غذایش را می خورد. سر و گردنش را نوازش کردم و پیشانی اش را بوسیدم. آه دردناکی کشیدم: « با اشتها غذا می خوری دختر. انگار از هر دردی فارغی و شادی های این دنیا بر سرت باریده. » در حالی که نوازشش می کردم ادامه دادم: « چه کنم هلیا؟ رییس از من دوستی با آرتمیس را می خواهد. به نظرت آن دختر لج باز و اخمو، نرم می شود؟ من که بعید می دانم. » هیچ عکس العملی نشان نمی داد. هم چنان غذا می خورد و کیف می کرد. کنارش نشستم، سرش را با دستم گرفتم و بالا آوردم: « هیچ می فهمی؟ » غذایش را می جوید و به من نگاه می کرد. خنده ام گرفت: « مرا بگو از چه کسی مشورت می گیرم. سیر هم که نمی شوی. اصلا بخور؛ غذایت را بخور و هیچ خودت را ناراحت نکن دخترم. » با لبخند از جایم بلند شدم و برگشتم که بیرون بروم. پیرمرد را دیدم که جلویم سبز شد. ترسیدم و سرجایم خشکم زد. قلبم را گرفتم و گفتم: « پدرجان! اگر می خواهی به کشتنم دهی این راه را امتحان نکن! » خندید، عذرخواهی کرد و گفت: « مشغول پاک کردن اسب کناری بودم که صدایت را شنیدم. از آرتمیس ناراحتی؟ » کمی درنگ کردم. - ناراحت که نه؛ اما بعید می دانم با چیزهایی که بینمان اتفاق افتاده، دوستان خوبی برای هم شویم. - ببین دخترم، من در جریان اتفاقی که بین شما افتاده، نیستم. نیامده ام نصیحت یا سرزنشت کنم؛ فقط آمده ام بگویم که آرتمیس را خوب می شناسم. او چندین بار برای بازی کردن با اسب ها و غذا دادن به آن ها اینجا آمده. قلب پاک و پر از مهر و محبتی دارد. لبخند تلخی زدم. - معلوم می شود که او را خوب نشناخته اید. باز خندید. - نمی شود هیچ انسانی را کامل شناخت. اما می خواهم بگویم که هرگاه از کسی رنجیدی، مانند یک قاضی گوشه ای بنشین و خودتان را عادلانه قضاوت کن. آن وقت خواهی فهمید که کدام رفتارهای طرف مقابلت، غیر منصفانه بوده و کدام یک، مقبول و قابل انتظار. سرم را پایین انداختم و به حرف هایش فکر کردم. شاید راست می گفت. آرتمیس برادرش را خیلی دوست داشت. شاید باید به او حق می دادم که از من متنفر باشد. از او تشکر کردم و از اصطبل خارج شدم. در طول مسیر، حرف های پیرمرد مدام روی سرم پیاده روی می کرد. بالاخره به اتاق رسیدم. وارد شدم و به ویلیام سلام کردم. رفتم و کنارش نشستم. چیزی نگفتم که ویلیام خود شروع کرد: « تند حرف زدم هلنا. مرا ببخش. » فورا سر تکان دادم. - نه اصلا، حق داری که نگران باشی. نه می دانیم آن مزدور هایی که اسکندر را کشته اند کیستند و نه آن دختر از کجا پیدایش شده. لبخندی زد. - پس چرا می خواهی اینجا بمانیم؟ به چشمانش خیره شدم. - تا به حال خواهر نداشته ام و هیچوقت هم نخواهم داشت. می خواهم با آرتمیس دوست شوم و کنارش باشم. خوب می توانم حسش را بعد از مرگ برادرش درک کنم. با آن که هنوز هم راضی نشده بود، قبول کرد که باز هم بمانیم. یک هفته ی دیگر هم در آن روستا گذشت. هفته ی بی اتفاقی بود؛ آرام ترین هفته ای که در آن روستا گذرانده بودم. ویلیام هم تقریبا خوب شده بود و می توانست خودش روی پایش بایستد. رفته بود و در اتاق نبود. یاد آرتمیس و درخواست رییس افتادم. قرار بود خواهرش باشم. از جایم بلند شدم و لباس هایم را عوض کردم. تصمیم گرفتم از همان روز، با آرتمیس دوست شوم و خود را به او نزدیک کنم. از اتاق بیرون رفتم. حمام روستا بین راهم بود. به آن که رسیدم، جلوی درش ایستادم. یاد آن دختر خونی افتادم. خبری از او نبود و زن ها در آرامش کامل، داخل می رفتند و بیرون می آمدند. مدتی روبروی درش ایستادم و به فکر فرو رفتم. در افکارم غرق بودم که چیزی به پشتم خورد. از خود بیرون آمدم و پشت سرم را نگاه کردم. دختری با موها و چشمان سیاه رنگ، پشت سرم بود. نگاهش مرا می ترساند. چهره اش برایم آشنا به نظر می رسید. زبان باز کرد و با صدایی زیبا گفت: « چرا سر راه ایستاده ای دختر؟ » به او زل زده بودم و هیچ نمی گفتم. وقتی هیچ عکس العملی از من ندید، گفت: « برو کنار ببینم. » کنار رفتم. خواست از کنارم رد شود که گفتم: « شما را قبلا ندیده ام؟ » دختر دیگری کنارم بود. وقتی این حرفم را شنید، پرسید: « با منی؟ » نگاهش کردم. به آن دختر مو سیاه اشاره کردم و گفتم: « نه، با این دختر بودم. » با تعجب نگاهم کرد. - کدام دختر؟ رویم را برگرداندم. - همین ... وقتی برگشتم، اثری از او نبود. به حمام وارد شدم تا پیدایش کنم، ولی غیب شده بود. دختری که کنارم بود، خندید و گفت: « برو خودت را به طبیب روستا نشان بده. » داشتم دیوانه می شدم. دستی به موهایم کشیدم. باز اطرافم را با دقت دید زدم، اما اثری از او نبود. دور خود می چرخیدم. سرم گیج می رفت. به گوشه ای رفتم. یکی از زن هایی که از حمام بیرون آمده بود، کمکم کرد. کنار در حمام نشستم و چند نفس عمیق کشیدم. زن با نگرانی پرسید: « خوبی دخترم؟ » سرم را به نشانه تایید تکان دادم و تشکر کردم. از شدت اضطراب، لب ها و ناخن هایم را می خوردم. چهره ی دختر از ذهنم بیرون نمی شد. صورت زیبایش، برایم آشنا بود. حس عجیبی بود؛ انگار همان دختری بود که در غار به دیدنم آمد. همان که می گفت درون من است! سخن نویسنده: سلام خدمت دوستان و همراهان گرامی. متاسفانه به دلایلی، دیگه امکان حضور و فعالیت در این سایت رو ندارم. عزیزانی که تا اینجا هلنا رو مطالعه کردند و مایل به دریافت فایل های کاملش هستند، به خانم @Emilia پیام بدن. فایل های پی دی اف هر دو فصل رو برای ایشون ایمیل کردم. ممنون. خداحافظ همگی.
  2. 54 هزار جور فکر به سرم آمد تا به اتاقمان رسیدم. وارد شدم و بدون مقدمه به ویلیام گفتم: « ویلیام باید برویم. » با تعجب نگاهم کرد. - عافیت باشد. کجا برویم؟ - نمی دانم. درس هشتمت هرچه که بود تمام شد. با چشمانی ریز شده نگاهم کرد. - چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟ با اضطراب رفتم و کنارش نشستم. دستانم می لرزید. محکم گرفتشان، از تخت بلند شد، نشست و دوباره پرسید: « چه شده هلنا؟ چرا می لرزی؟ » چند نفس عمیق کشیدم. - ویلیام، دیگر اینجا ماندمان به صلاح نیست. - چرا به صلاح نیست؟ - از حمام که بیرون آمدم ... نفسم بالا نمی آمد. - خوب؟ از حمام که بیرون آمدی چه شد؟ - دختری را دیدم که با دهانی خونی و لباسی اندک از آن خارج شد. با سرعت زیادی شروع به دویدن کرد. نگهبانان هرچه دنبالش دویدند، نتوانستند او را بگیرند. ویلیام لحظه ای درنگ کرد. - خوب این که چیزی نیست. شاید زمین خورده و دهانش خونی شده. می خواست آرامم کند و ترسم را از بین ببرد ولی صدای خودش هم نگران بود. - سرعتش غیر عادی بود. مثل آن پیرمرد می دوید. این منطقیست که دو نگهبان جوان، نتوانستند یک دختر، آن هم با بدن و لباس هایی خیس را بگیرند؟ ساکت شد و هیچ نگفت. به فکر فرو رفت. نگرانی و سکوتش، نگرانی مرا هم بیشتر می کرد. سعی کرد از جایش بلند شود. جلویش را گرفتم و گفتم: « چه می کنی؟ هنوز کاملا خوب نشده ای. » - کمکم کن هلنا. باید پیش رییس برویم. سنگین بود ولی هر طور شده بود، زیر بغلش را گرفتم و کمکش کردم بلند شود. از اتاق که بیرون آمدیم، یکی از نگهبانان کمکم کرد و او را گرفت. نمی دانستم چرا می خواست رییس را ببیند. به کمک نگهبان، تا وسط های مسیر خانه ی رییس را پیش رفتیم که ویلیام با عصبانیت گفت: « صبر کنید. هلنا تو نیاز نیست کمکم کنی. چرا این قدر می لرزی دختر؟ » پاسخش را ندادم. سرم را پایین انداختم و رهایش کردم تا نگهبان به تنهایی کمکش کند. حواسم به اطرافم بود. هر انسانی که از کنارم می گذشت، مرا می ترساند؛ از این می ترساند که یکی شبیه آن دختر باشد. این فکر دیوانه ام می کرد و از ذهنم بیرون نمی رفت. بالاخره به خانه ی رییس رسیدیم. از نگهبان جلوی در اجازه گرفتیم و وارد شدیم. خانه دیگر صفای قبلش را نداشت. سکوتی دیوانه کننده آنجا را پر کرده بود. حتی صدای گریه و زاری هم نمی آمد. رییس تنها و غمگین، روی تخت گوشه ی حیاط نشسته بود؛ تختی که سایه بانی بزرگ داشت. به زمین خیره شده بود. به او که رسیدیم، ویلیام جلویش زانو زد و گفت: « تسلیت می گویم قربان. اسکندر پسر دلیر و تنومندی بود. مرا در غم خود شریک بدانید. » اشکی از چشمش جاری شد و آه بلندی کشید. - کاری داشتید که آمدید؟ ویلیام کمی درنگ کرد. با نگرانی به من نگاه کرد و پاسخ داد: « راستش را بخواهید، آمده ایم برای خداحافظی. » سرش را بالا آورد. - خداحافظی برای چه؟ - آنچه را که نیاز داشتیم، تهیه کردیم. بهتر است زحمت بیشتری ندهیم. لبخند تلخی زد و گفت: « می شود مرا با هلنا تنها بگذاری؟ » تعجب کردم و کنجکاو شدم. ویلیام به کمک نگهبان، بلند شد و چند قدم آن طرف تر رفت. رییس به من اشاره کرد که بروم و کنارش بنشینم. رفتم و روی تخت نشستم. نگاهم کرد. چشمانم را از او دزدیدم و دستانم را پشتم پنهان کردم تا متوجه لرزش آن ها و ترسم نشود. یک دفعه زبان باز کرد و گفت: « چرا می خواهید بروید؟ » بدون آن که نگاهش کنم با صدایی لرزان پاسخ دادم: « همان که ویلیام گفت. دیگر اینجا کاری نداریم. » - صدایت چرا می لرزد؟ نگاهش کردم. ظاهری خوشحال و عادی به خود گرفتم و لبخندی زدم. - نمی لرزد. دستان خودش هم می لرزید. آن ها را چند بار باز و بسته کرد تا لرزشش کم شود. - بمان هلنا. سری تکان دادم. - چرا؟ - پنج روز دیگر، قرار بود مراسم ازدواج آرتمیس باشد. شوکه شدم! دلم به حال دختر بیچاره بد طور سوخت. دهانم باز ماند. - واقعا متاسفم. - می دانی که مرگ برادرش، اتفاق غیر منتظره ای بود. اکنون باید یک ماه صبر کنیم. - امیدوارم که خوشبخت شود. آرتمیس لیاقتش را دارد. - همینطور است. اما می خواهم تو هم باشی. تعجب کردم. - من برای چه؟! - آرتمیس خواهر بزرگ تر ندارد. حالَش زیاد خوب نیست. اینگونه پیش برود، تا یک ماه آینده آماده نمی شود. مادرش هم که حال و روزی بهتر از او ندارد. مرا هم که می بینی. خواهرانش هم که یکی باید خودشان را آرام کند. هنوز بچه اند. بمان و آرامش کن. چند لحظه ای سکوت کردم و هیچ نگفتم. پایین را نگاه کردم و به فکر فرو رفتم. وقتی چیزی نگفتم، رییس دوباره پرسید: « چه می گویی؟ می مانی؟ » با درنگ پاسخ دادم: « آرتمیس مرا نمی خواهد. بودن من در اینجا آرامشش را به هم می زند و حالش را بدتر می کند. » دستش را روی شانه ام گذاشت. - مطمئن باش درست می شود. آرتمیس دختر با محبتیست، اما به او حق بده با تو آنگونه رفتار کند. کمی که بگذرد نرم می شود. دوباره فکر کردم. خود را جای دختر بیچاره قرار دادم. - باشد قبول. حال این مرد خوشبخت کیست؟ - پسر یکی از تاجران روستا؛ ثروتمند است و شجاع. لبخندی زدم. - خوش به حالش. از جایم بلند شدم و خواستم بروم که رییس گفت: « می دانم از چه می ترسی. سعی کردی ترست را پنهان کنی ولی فهمیدم. ماجرای امروز آن دختر به گوش من هم رسیده. این اولین بار است که چنین اتفاقی اینجا می افتد. ولی نگران هیچ چیز نباش. نمی گذارم به تو و ویلیام آسیبی برسد. » چند لحظه سر جایم ایستادم و سپس بی هیچ حرفی رفتم. هر چه را که رییس گفته بود، به ویلیام گفتم. ابتدا عصبانی شد و مخالفت کرد ولی راضی اش کردم. با هم به اتاق برگشتیم. کمکش کردم که روی تختش بنشیند. با آن که راضی شده بود ولی باز غر می زد: « یعنی چه؟ آرتمیس خیلی هم خوشحال می شود از اینکه ما برویم. بمانیم که چه بشود؟ » غر زدن هایش تمامی نداشت. از دستش عصبانی شدم. صدایم را بلند کردم و پاسخ دادم: « ویلیام، کافیست دیگر. دست من که نیست. تا در اینجاییم، حرف، حرف رییس است. » دندان هایش را روی هم فشرد. - چرا نمی فهمی هلنا؟ ماجرای امروز آن دختر اصلا طبیعی نیست. - رییس قول داده مراقبمان باشد. با کلافگی روی تختش دراز کشید. - نمی دانم؛ من هیچ چیز نمی دانم. ولی اگر اتفاق بدی افتاد، مقصرش تویی. رویم را برگرداندم و بیرون آمدم. دوست نداشتم بحث بینمان ادامه پیدا کند.
  3. 53 شب شده بود و ماه کامل. رییس قصد داشت همان شب فرزندش را خاک کند. نمی خواست که جمعیت مردم را جذب کند. به اعضای خانواده و نگهبانان هم سپرده بود که قضیه ی حمله ی چند مرد به اتاق را جایی بازگو نکنند تا مردم نترسند. بهترین و باهوش ترین نیرو هایش را مامور کرده بود که قاتلان پسرش را پیدا کنند. فکر آن ها مرا هم مشغول کرده بودم؛ برای نجات من وارد میدان شدند یا با اسکندر دشمنی داشتند؟ سوالی بود که پاسخی برایش نداشتم. اما هر چه که بود، به نظر جای نگرانی نداشت. از حیاط خانه خارج شدم. هیچکس در کوچه ها نبود. معلوم بود که همه در خواب بودند. کمی ترسیدم. بالاپوشم را دو دستی گرفتم و بدون توجه به سکوت روستا، به طرف اتاق حرکت کردم. صدای قدم زدنی پشت سرم می آمد. ایستادم و برگشتم. همان نگهبانی بود که مرا به خانه ی رییس آورده بود. جلو آمد و گفت: « با اتفاق پیش آمده ی امروز، رییس نمی گذارد تنها بروید. تا اتاق همراهی تان می کنم. » دلم به حالش می سوخت. مردی میان سال و بلند قد بود. معلوم بود که چقدر خوابش می آمد. - شما بروید به خانه تان و استراحت کنید. راضی به زحمتتان نیستم. لبخند تلخی زد. - کدام استراحت بانو؟ با این اتفاق پیش آمده، خواب بر ما حرام است. حق داشت. تا قبل از آن اتفاق هم رییس مثل چهارپایان از آن ها کار می کشید. - کسی نیست جایتان بایستد؟ انجمن برابری چرا به فکرتان نیست؟ آه خسته ای کشید. - من از محافظان نزدیک و شخصی رییسم. بی اذن او نمی توانم کاری کنم. تا وقتی او بخواهد، باید در خدمتش باشم. حتی اگر شده یک شبانه روز کامل نخوابم! محافظت از روستا، وظیفه ی ماست بانو. اعتراضی هم نداریم. هر چه اصرار کردم که همراهم نیاید، قبول نکرد. رییس باید شکرگزارشان می بود. عشق و وفاداری آن ها به کارشان، ستودنی بود. شروع به راه رفتن کردم. او هم چند قدم عقب تر می آمد. به اتاق که نزدیک شدیم، چند نگهبان را جلوی درش دیدم. از نگهبانی که همراهی ام می کرد، تشکر کردم و نزدیک اتاق شدم. برای دیدن دوباره ی ویلیام اشتیاق داشتم. نمی دانستم چه بگویم و چگونه بابت کمک هایش تشکر کنم. دو نگهبان جلوی در، ابتدا اجازه ندادند وارد شوم. ولی وقتی آگاهشان کردم که از رییس اجازه دارم، در را برایم باز کردند. آرام وارد شدم. ویلیام روی تخت خوابیده بود. طبیب، محل زخمش را بسته بود. آنقدر غرق در خواب بود که متوجه ورود من نشد. بالای سرش رفتم و بوسه ای بر پیشانی اش زدم. کنارش، پایین تخت دراز کشیدم. روز سختی را گذرانده بودم. بعد از یک ماه زندگی آرام در آن روستا، آن روز حسابی غافلگیرم کرد. با آن که فکرم مشغول بود، ولی خیلی خوابم می آمد. تا چشم روی هم گذاشتم، رفتم. از معدود دفعاتی بود که آنقدر زود خوابم می برد. یک دل سیر خوابیدم. نور تابیده شده آفتاب از پنجره ی اتاق به چشمانم، بیدارم کرد. بیدار که شدم، ویلیام را دیدم که روی تختش دراز کش به من خیره شده است و لبخند می زند. چشمانم را مالیدم و پاسخ لبخندش را دادم. آرام خندید و گفت: « دوری ام برایت سخت بود؟ » من هم خنده ام گرفت. - بگویم نه، دروغ گفته ام. - خوشحال باش که اسکندر مرد؛ وگرنه می دانی که چه می شد. تا راضی ام نمی کرد که خواسته اش را قبول کنم، ول کن نبود. با خشم نگاهش کردم. - دیگر از او حرف نزن. از جایم بلند شدم. خیلی وقت بود بدنم را نشسته بودم. موهایم نا مرتب بود. لباسم را عوض کردم و به حمام روستا رفتم. حمام های بزرگ و وسیعی داشت. ولی اینش را که مجبور بودم شلوغی و حرف زدن تعداد زیادی زن را تحمل کنم، اصلا دوست نداشتم. بعد از حمام کردن، لباس قهوه ای رنگ بلندی پوشیدم. تصمیم گرفتم به خانه ی رییس بروم و حالشان را بپرسم. خوب می فهمیدم حال کسانی را که چشم باز می کردند و می دیدند که پسرشان، امیدشان و نور چشمشان، نیست. فکر کردن به بد اخلاقی ها و بی ادبی های آرتمیس، از رفتن پشیمانم می کرد. ولی وقتی به این فکر کردم که روزی خود من نیز، ممکن است خبر مرگ برادر ندیده ام، هیراد را بشنوم، دلم به حالش می سوخت. وقتی بیشتر فکر می کردم، می دیدم که رفتار آرتمیس، کاملا طبیعی و قابل انتظار بود. داشتم از حمام دور می شدم که صدای جیغ زدن زنان داخل را شنیدم. رویم را برگرداندم. دختری همسن خودم، با لباس هایی کم، از حمام بیرون آمد و با سرعت شروع به دویدن کرد. فقط پارچه ای سفید به جلو، پشت و سینه اش بسته بود. از دهانش خون می چکید. سرعتی که داشت غیر قابل باور بود. چند نگهبان دنبالش افتادند اما به او نرسیدند. از دستشان فرار کرد و ناپدید شد. زن ها، سرهایشان را از در حمام بیرون کرده بودند. یکیشان از شدت ترس، گریه اش گرفته بود. لباس های آن دختر و نوع دویدنش، مرا خیلی یاد پیرمرد می انداخت. سرعت زیادش، غیر طبیعی بود. من هم ترسیده بودم؛ از این می ترسیدم که چیزی تهدیدم کند؛ از این که قصد دختر من بوده باشم. نزدیک حمام رفتم. وارد شدم و آن زنی را که گریه اش گرفته بود، پیدا کردم. می ترسید و می لرزید. زن ها و دختر های دیگر دورش جمع شده بودند. نزدیکش رفتم، بازوانش را گرفتم و گفتم: «هی! چه اتفاقی افتاد؟ » انگار لال شده بود. فقط می لرزید و نفس نفس می زد. از دختر های دیگر پرسیدم. یکیشان گفت: « در حال حمام کردن بودم که دیدم این دختر گوشه ی حمام نشسته و کز کرده. رفتم نزدیکش که حالش را بپرسم که صورتش را بالا آورد. مو هایش جلوی صورتش ریخته شده بود ولی می توانستم خوب دهان خونی اش را ببینم. نزدیک بود قلبم بایستد. شروع به دویدن کردم. او هم انگار منتظر فرار کردن من بود. به سمتم حمله ور شد. وقتی بقیه زن ها و دختر ها به کمکم آمدند و روبرویش ایستادند، ترسید و از حمام خارج شد. » سر جایم خشکم زد. اتفاق ترسناکی بود. - تا به حال او را ندیده بودی؟ صدایش می لرزید و کلمات بریده بریده از دهانش بیرون می آمدند. - نمی دانم. چهره اش را ندیدم. فقط می دانم که عادی نبود. هیچکس نبود که نترسیده باشد. حتی پیرزن ها و زنان میان سال هم ترسیده بودند و همدیگر را در آغوش می گرفتند تا ترسشان کم شود. بی توجه به آن ها از حمام خارج شدم. انگار در این دنیا نبودم. از معابر و کوچه ها که عبور می کردم گاهی به بقیه می خوردم. اصلا حواسم به جلوی رویم نبود.
  4. 52 شروع به حرکت کردیم. خانه اش از اتاقمان خیلی دور بود. همه ی خانه های روستا، گلی بودند غیر از خانه ای که من و ویلیام در آنجا سکونت داشتیم. نگهبان می گفت از مهمان نوازی رییس است که خانه ی مهمانان را با چوبی مرغوب ساخته است. بعد از مدتی پیاده روی و رد شدن از معابر و خانه های بسیار، بالاخره به خانه اش رسیدیم. دیوارش مانند دیوار خانه های دیگر روستا، گلی بود و دری بزرگ و چوبی داشت. نگهبان، جلو رفت و در را کوفت. دختر بزرگ خانه که سیزده سال داشت، آمد و در را باز کرد. آن دختر می دانست که چگونه در روز اول ورودم به روستا، علیه برادرش شمشیر کشیدم. با عصبانیت گفت: « یعنی چه؟ پدرم هیچگاه موجودات فرومایه را به خانه مان نمی آورد. » سخت بود سکوت کنم و هیچ نگویم. ولی مجبور بودم؛ هم به خاطر آن که امنیتم حفظ شود و هم به خاطر رعایت حالشان. هر چند نمی دانست که برادرش مرده ولی دلم به حالش سوخت. رییس سه دختر داشت به سن های سیزده، یازده و هفت. نام بزرگشان، آرتمیس بود، دختر وسطی آتنا و دختر کوچک آتوسا. با دو دختر کوچکش هم بازی بودم ولی بزرگشان، بدطور با من لج افتاده بود. هر سه شان ظاهر زیبا و دوست داشتنی داشتند. چشم های آرتمیس و آتنا مانند برادرشان اسکندر، سبز بود و چشم های آتوسا، سیاه. دو دختر دیگرش مهربان بودند ولی سیزده ساله شان، زبانی داشت بلند تر از قدش! هم قد خودم بود ولی از مهارت های جنگی هیچ سر در نمی آورد. طبق فرهنگ آن روستا، دختر ها اصلا شمشیر به دست نمی گرفتند. بالاخره بعد از کلی اصرار و التماس نگهبان، حاضر شد قبول کند که وارد خانه شان شوم. آرتمیس بس نبود، باید نگاه تحقیر آمیز مادرش را هم تحمل می کردم؛ پیرزنی که با وجود آن همه قدرت و ثروت، معلوم بود که چقدر افتاده شده بود و زیبایی اش را از دست داده بود. خبر مرگ پسرش، افتاده ترش هم می کرد. چند لحظه ای به من خیره شد و سپس گفت: « تو همانی هستی که روز اول بر پسرم شمشیر کشید؟ » سینه ستبر ایستادم و با غرور پاسخ دادم: « با اجازه تان! » - پس با چه رویی اینجا آمده ای؟ - من اینجا نیامده ام بانو. شوهرتان دعوتم کرد و من هم پذیرفتم. دیگر هیچ نگفت. چشمان قهوه ای اش را از من برگرداند و به داخل خانه رفت. خانه شان حیاط خیلی بزرگی داشت. سرسبز بود و حوضی در وسط آن جلوه می نمود. وارد خانه شدم؛ خانه ای گرم، صمیمی و شلوغ بود. زیبا بود و پر از وسایل تزئینی و اضافه، شی های طلایی گران قیمت و جام هایی پر جلا که برقشان چشم را اذیت می کرد. اتاق های زیادی داشت که قرار بود یکی از آن ها در اختیار من باشد. نگهبان خواست اتاقم را نشان دهد که آرتمیس آمد و جلوی اتاق ایستاد. مو های قهوه ای روشن و صافش را از جلوی پیشانی اش کنار زد و گفت: « نه، اینجا اتاق کسیست. » نگهبان خندید و گفت: « بانو آرتمیس، دروغ گویی کار خوبی نیست. این اتاق مهمان هاییست که چند روزی در خانه ی پدرتان سکونت می کنند. هلنا هم مهمان است. » شروع به گاز گرفتن لب هایش کرد. معلوم بود که اصلا خوش نداشت من داخل آن اتاق باشم. - همین که گفتم. پدرم شاید رییس این روستا باشد ولی رییس این خانه نیست. هیچ کدام از اتاق های اینجا مال هلنا نمی شود. به حیاط برو و در طویله را باز کن. آنجا به اندازه ی کافی جا برای هلنا هست. قول می دهم وعده به وعده غذایش را برایش بیاورم. البته اگر دوست نداشته باشد سرش را در آخور کند و غذای خوک ها را بخورد. چند نفس عمیق کشیدم. خنجر و شمشیرم همراهم نبود؛ بهتر که نبود! اگر می بود قطعا می کشتمش. نگهبان سکوت کرد و هیچ نگفت. دستم را گرفت و از اتاق دور کرد. با لحنی مهربان گفت: « مرا ببخشید. در گوشه ای بنشینید تا رییس خودَش بیاید. حریف این ها نمی شوم. » به قدری عصبانی بودم که می خواستم سر هر کسی که سر راهم است، خالی کنم، ولی انصاف نبود. نگهبان گناهی نداشت. - تقصیر شما نیست. عذرخواهی نکنید. می مانم تا رییس بیاید. رییس، از آسایشم در خانه اش حرف زد. ولی چیزی که دیدم، بدتر از جهنمی بود که مادرم از آن تعریف می کرد. بعد از مدتی نشستن و تحمل کردن، صدای کوفته شدن در را شنیدم. رییس بالاخره آمد. همه ی اهل خانه برای استقبال به حیاط رفتند. رییس از هیچ ترفندی استفاده نکرد. مستقیم و بی هیچ پیچاندنی، ماجرا را برایشان تعریف کرد. فریادشان از سر شوک، آنقدر بلند بود که تا داخل خانه هم می آمد. تحمل غم برای این خانواده و تحمل صدای ناله ها برای من، اصلا کار راحتی نبود. صدایشان قطع شدنی نبود. هر لحظه به خانه نزدیک تر می شدند. از مواجه شدن با آن ها می ترسیدم. ترسم از این بود که ماجرا را باور نکنند و مرا مقصر بدانند. اولین شخصی که با دستانی لرزان وارد خانه شد، آرتمیس بود. حدس می زدم بیش از همه او علیه من جبهه بگیرد. خنجری دستش گرفته بود و به سمتم می آمد. بیش از آن که ناراحت باشد، شوکه شده بود. معلوم بود که مرگ برادرش را باور نکرده بود. خنجر را جلویش گرفته بود و پیش می آمد. از جایم بلند شدم. با صدایی که پر از کینه و خشم بود، گفت: « برادرم به خاطر تو رفت؛ به خاطر انسانی بی لیاقت. با چه رویی اینجایی؟ می کشمت هلنا. قسم می خورم. » رعایت حالش را کردم و هیچ نگفتم. فقط عقب می رفتم. از او، با آن حالش، همه کار بر می آمد. پدرش وارد شد، دستش را گرفت و با گریه گفت: « دخترم چه می کنی؟ » سرش را روی شانه ی پدرش گذاشت. - برادرم، اسکندر، به خاطر او رفته پدر. چگونه می توانی قبول کنی که این شیطان را در خانه نگه داری؟ رییس او را در آغوش گرفت. گریه اش شدید تر شد. - هلنا تقصیری ندارد دخترم. عده ای مزدور برادرت را کشتند. - کدام مزدور پدر؟ این دختر در همان روز اول، روی برادرم شمشیر کشید. اما شما به جای مجازات او، اتاقش دادید. آرام حرف می زدند ولی صدایشان را می شنیدم. گریه ی آرتمیس مرا هم به گریه می انداخت. وقتی دیگر اعضای خانواده اش وارد شدند، فهمیدم که اسکندر، چقدر نزد آن ها دوست داشتنی بود. آتنا هم همچون آرتمیس، نمی توانست باور کند ولی آتوسا هنوز معنای رفتن و برنگشتن را خوب نمی فهمید. گوشه ای ایستاده بود. گریه نمی کرد ولی ترسیده بود. از گریه ی برادران بزرگش، از آه و ناله ی مادرش و از خمی کمر پدرش، می ترسید. نتوانستم نگاه پر از کینه ی آرتمیس و برادران بزرگش را بیش از آن تحمل کنم. نزدیک آتوسا رفتم و او را به کناری کشیدم. صورتش را نوازش کردم: « اصلا نترس دختر. من کنارت هستم. » بغض صدای بچگانه اش آوار غم را بر سرم خراب می کرد. - برادرم کجا رفته هلنا؟ - سفر. - او هیچ وقت بی خداحافظی نمی رفت. می آمد و مرا در آغوش می گرفت. سفر نرفته. چرا دروغ می گویی؟ تصوراتم از یک دختر بچه ی هفت ساله، پاک غلط بود. حتی بهتر از من می دانست. - دروغ نگفتم. واقعا به سفر رفته؛ سفری بی بازگشت به مقصدی نامعلوم. - چرا بی خداحافظی رفت؟ موهای ریخته شده روی پیشانی اش را کنار زدم. - من او را دیدم. هنگام رفتنش از تو هم خداحافظی کرد و گفت گونه ات را جای او ببوسم. بوسه ای بر گونه اش زدم و او را در آغوش گرفتم. آرتمیس از پشت آمد. دست آتوسا را کشید و فریاد زد: « دست از سر او هم بر نمی داری؟ برادرم را کشتی کافی نبود؟ » دیگر نتوانستم تحمل کنم. - جلوی آتوسا اینگونه نگو آرتمیس. - که به او نزدیک تر شوی و او را هم مانند برادرم برنجانی؟ - نه، به او نزدیک تر نمی شوم. می خواهم از همین سن به خواهرت دروغ گفتن و تهمت زدن را یاد ندهی. با خشم نگاهم کرد. دست آتوسا را محکم گرفت و از من دور کرد. هوای خانه سنگین بود؛ هوای نگاه ها، گریه ها و طعنه ها. به قدری سنگین که نفس کشیدن را سخت می کرد. به سمت رییس رفتم و گفتم: « من می روم قربان. » از جایش بلند شد و اشکش را پاک کرد. - کجا دخترم؟ - من نباشم، بچه هایتان راحت ترند. بگذارید در سوگ برادرشان، بی مزاحم سر کنند. دستم را گرفت. - تو مزاحم نیستی دخترم. آتنا و آتوسا تو را دوست دارند. بمان و همدم غمشان شو. - آن ها همدم بهتری دارند. بگذارید خواهر بزرگترشان آرامشان کند. - لااقل تنها نرو. بگذار نگهبانی را همراهت بفرستم. لبخندی زدم و سری تکان دادم. - اتفاقی نمی افتد. - حال کجا می روی؟ - به همان اتاقی که قبلا بودم؛ نزد ویلیام. - شاید نتوانم در آنجا امنیت و آرامشت را تامین کنم. لبخند کوچکی زدم. - آرامش آنجا که خیلی بیشتر است. نگران امنیتم هم نباشید. شمشیر و خنجر برای همین ساخته شده اند. مرا در غم خود شریک بدانید. بعد از گفتن این حرف، از خانه خارج شدم. انگار باری سنگین از دوشم برداشته شده بود. نفس کشیدنم راحت تر شد.
  5. 51 فریاد زدم: « دست نگه دارید. دستور دهید نیرو هایتان سلاح هایشان را پایین بیاورند. قول می دهم همه چیز را برایتان بگویم. » رییس به نیروهایش اشاره کرد متوقف شوند. مدتی به من خیره شد. وقتی چیزی نگفتم، نزدیک آمد و گفت: « خوب؟ قرار شد بگویی. » آهی کشیدم. - مشتی سیاه پوش به ما حمله کردند. پسرتان از آن ها تیر خورد. اشکی از گونه اش جاری شد. - چرا باید حرفت را باور کنم؟ نمی دانستم چه باید بگویم. خود من هم باورم نمی شد اما حقیقت بود. نگاهی به ویلیام کردم. ساکت ایستاده بود و آرام نفس می کشید. منتظر بود که ادامه دهم. - شما به قولتان خوب عمل کردید. در طول این یک ماه نه سختی بر ما آمد و نه ناامنی. اما نمی دانم یک دفعه چه شد. صبح که از خواب بیدار شدم، ویلیام نبود. کسی در را محکم می کوبید. گمان کردم ویلیام است. اما در را که باز کردم، پسرتان به زور وارد شد. مشاجره ای بینمان رخ داد که تا بیرون کلبه هم کشیده شد. اما ناگهان، چند تیر با سرعت از اطراف به بدن اسکندر اصابت کرد. قسم می خورم که عین حقیقت است. با چشمانی ریز شده به من خیره شد. - در صدق سخنانت شک دارم. - می خواهید شک کنید، بکنید. ولی نه به وفاداری ویلیام. مدت مدیدیست که به روستایتان رفت و آمد دارد. پدرش دوستتان بود. چطور می توانسته چنین کاری کند؟ - بی احترامی پسرم به تو در روز اول، برای ویلیام دلیل قانع کننده ایست. لحظه ای درنگ کردم. نمی دانستم چه پاسخی دهم. به زمین خیره شدم. - گاهی آدم ها باید اعتماد کنند قربان. به صدای دلتان گوش دهید. دلتان، ویلیام را مقصر می داند؟ عصبانی شد و صدایش را بلند کرد. - دلم دیگر هیچ چیز را نمی بیند. بدا به حالت هلنا! من نگهبانانی را گذاشته بودم که لحظه به لحظه اینجا را بپایند. بدا به حالت اگر دروغ گفته باشی! نفس راحتی کشیدم. اگر واقعا آنجا بوده باشند، دیگر مشکلی نبود. رییس، نگهبانان را صدا کرد. آن ها هم با عجله آمدند. هر آنچه را برایش تعریف کردم، برای نگهبانان تعریف کرد و سپس با عصبانیت پرسید: « آنچه این دختر می گوید راست است؟ » نگهبانان سرشان را پایین انداخته بودند. رییس بلند تر فریاد زد. یکی شان با ترس و لرز گفت: « حقیقت دارد قربان. زودتر از چیزی اتفاق افتاد که بتوانیم وارد عمل شویم. فقط سریع آمدیم تا به شما خبر دهیم. » رییس از این حرفش عصبانی شد و سیلی محکمی به صورتش زد. - پس برای چه طلا می گیرید؟ برای اینکه در مواقع خطر، نتوانید وارد عمل شوید؟ دلم به حال نگهبان سوخت. حقیقت را می گفت. هیچ کس در آن لحظه نمی توانست کاری انجام دهد. نفس عمیقی کشیدم. خطر از بیخ گوشمان گذشته بود. نگهبان بیچاره التماس می کرد که رییس او را ببخشد. به پایش افتاده بود. آن موقع بود که بیشتر قدر پدر را فهمیدم. پدران چنان فرشته هایی اند که مقامشان را فراموش کرده و برای بالا بردن همسر و فرزندشان، خودشان را کوچک می کنند. باید بر آن ها درود فرستاد؛ بر همان پدران نگهبانی که برای آن که رییس، جانشان را ببخشد و بچه هایشان را یتیم نکند، پابوسش شده بودند. دیگر نتوانستم تحمل کنم. ویلیام را به یکی از نگهبانان سپردم، جلو رفتم، دست رییس را گرفتم و با قاطعیت گفتم: « کافیست. بیدار شوید، هشیار شوید. این ها را خوب نگاه کنید. در چشمانشان جز مظلومیت و وفاداری چه چیز می بینید؟ این خشمتان را به آن هایی نشان دهید که اسکندرتان را کشتند. خوب نگاه کنید. اکنون کجا ایستاده اید؟ در کنار ستم دیدگان یا ستم کاران؟ » عصبانیتش کم شد و ناله کنان روی زمین زانو زد. با اینکه می دانستم کمتر از آن حق پسر ناخلفش نبود، ولی باز دلم گرفت. کنارش نشستم. دستم را روی شانه اش گذاشتم و سعی کردم آرامش کنم: « اکنون، ناراحتی چیزی را درست نمی کند. او دیگر رفته. مطمئنم که عدالت در حق قاتلانش بر قرار خواهد شد. » - تو نمی دانی هلنا. او کوچک ترین و عزیزترین پسرم بود. همیشه آرزو داشتم که تا زنده ام، او را سالم و سرحال ببینم. - می دانم؛ خوب هم می دانم. پدر نبوده ام ولی پدر داشته ام. پدر بودن یعنی نابودن شدن در داغ عشق فرزند. در حال صحبت بودیم که دیدم طبیبی به سمت ویلیام رفت. - حال درک می کنم که چرا در طول این همه سال، ویلیام تو را از من مخفی نگه داشته بود؛ تو را از همه ی دوستانش مخفی نگه داشته بود. عشق به فرزند این است هلنا. کار را به جایی می رساند که برای حفظ جانش، اعتماد آدم به دوستانش هم از بین می رود. قدر این پدر را بدان. کم گنجی نیست. حرف رییس، نگاهم را به سمت ویلیام چرخاند. با نگرانی به طرفش دویدم. بالای سرش رسیدم و کنارش نشستم. خون شدیدی از پایش جاری بود. دستش را محکم گرفتم و بوسه ای بر آن زدم. وقتی چشمانش را باز کرد و مرا دید، خوشحال شد. لبخند زد و با صدایی ضعیف گفت: « ممکن بود تو را بکشد. » - وفاداری و ایثار را خودت یادم داده ای ویلیام. اشکی از گونه اش جاری شد. طبیب آن یکی دستش را گرفت و گفت: « دخترم کنار برو. باید پدرت را ببینم. » از جایم بلند شدم. - او پدرم نیست؛ همه کسم است. این را که گفتم، اشک های ویلیام شدید تر شد. - نگران نباش دخترم. حالش خوب می شود. با کمک چند تن از مردان، ویلیام را به اتاقمان برد. نگهبانی آمد و صدایم زد: « بانو هلنا، رییس می خواهد تا زمانی که ویلیام بهبود یابد، شما را به خانه اش ببرم. آنجا امنیت و آسایش بیشتری خواهید داشت. » - اما می خواهم کنارش باشم. رییس از پشت نزدیکم شد: « حال و روز خوبی ندارد. می خواهم وقتی کنارش باشی که سر حال شود. » با خود فکر کردم. چاره ای جز قبول کردن خواسته اش نداشتم. دور بودن چند روزه از ویلیام می توانست سخت باشد اما لحن رییس بیش از حد قاطع بود. - بسیار خوب. تابع نظر شما هستم. می خواستیم برویم که گفت: « هلنا، مادر و خواهرهایش هنوز نمی دانند. بروز نده. » بدترین خبر ممکن می توانست این باشد. - به آن ها نمی گویید؟ - نمی دانم چگونه بگویم. اما تو چیزی نگو. - باشد، حواسم هست. نگران نباشید. با همان صورت غمگین و پر اشک به من خیره شد. - دخترم، اسکندر را می بخشی؟ لبخند تلخی زدم. در دلم او را نبخشیده بودم. ولی به خاطر دل پیرمرد بیچاره هم که شده، تظاهر کردم که چیزی به دل ندارم. - البته که می بخشم. نمی خواهم کینه ای از او در دلم بماند. پیرمرد لبخند زد و به نگهبان اشاره کرد مرا همراهی کند. اشک هایش متوقف نمی شد. نگهبان اشاره کرد که حرکت کنم. قبل از حرکت رو به رییس کردم و گفتم: « در نهایت فراموش می کنید؛ حتی اگر عزیزترین کستان باشد. »
  6. 50 فریاد زدم: « پایت را بردار! » - می دانی که بر نمی دارم. هر چقدر دوست داری تلاش کن. جا داشت آن قدر در را فشار دهم تا پایش بشکند، ولی دلم به حالش سوخت. در را باز کردم و با عصبانیت و چهره ای خشمگین پرسیدم: « چه می خواهی؟ » اندکی به من خیره شد و سپس پاسخ داد: « از همان روز اول نباید با حماقت پدرم موافقت می کردم. با خود گفتم شاید در همین اتاق خراب شده تان بمانید و مزاحم کسی نشوید. ویلیام در کار کشاورزان دخالت می کند و دخترش هم با خواهر من هم بازی می شود. بفرمایید داخل! دم در که ایستاده اید، ما معذب می شویم! » حتی لیاقت نداشت که نگاهش کنم، چه رسد آن که جوابش دهم. دوباره خواستم در را ببندم که این بار عصبانی شد و در را محکم هل داد. در به بینی ام خورد و خون از آن جاری شد. با دستم جلوی خون را گرفتم. وارد شد و در را بست. سرش داد زدم: « گمشو برو بیرون! » خندید. - همه جای این روستا مال من است. حق نداری مرا از جایی بیرون کنی. - چرا در این یک ماه همه جای روستا مالت نبود؟ چرا این مدت گورت را گم کرده بودی بزدل؟ خنده اش به خشم تبدیل شد. - دلم به حال هردویتان سوخت. گفتم شاید سر عقل بیایید. آمدم این را بگویم و بروم دختر. به ویلیام بگو دیگر طاقتم به سر رسیده. اگر خواسته ام را قبول نکند، این آخرین باری خواهد بود که اجازه دادم بازاریان به او آذوقه بفروشند. رویش را برگرداند، به سمت در رفت و آن را باز کرد. نتوانستم ساکت بمانم: « مگر در خوابت ببینی که من همسرت شوم. » سر جایش ایستاد. برگشت و با تعجب نگاهم کرد. - همسرم شوی؟ ویلیام به تو چه گفته است؟ گیج شده بودم. اصلا نمی فهمیدم منظورش چیست. - یعنی چه؟ شروع به خندیدن کرد. - ویلیام این را به تو گفته؟ گفته که من می خواهم تو را به همسری بگیرم؟ خشکم زد. - شاید چنین چیزی گفته باشد. - ویلیام دیوانه! دخترش را خیلی دست بالا گرفته. خواست راهش را بگیرد و برود که نزدیکش رفتم. - صبر کن. از چه حرف می زنی؟ - به تو دروغ گفته. پدر احمقت خیال کرده می تواند در مقابل حرف من بایستد. نتوانستم این حرفش را تحمل کنم. با خشم به چشمان سبزش نگاه کردم. - حرف دهانت را بفهم. این را که گفتم عصبانی شد. به سمتم آمد و لباسم را کشید. اصلا مثل روز اولش ضعیف و ترسو نبود. نتوانستم جلویش را بگیرم. مرا به دیوار چسباند و گفت: « احمق! خیال کردی تو را در حدی می دانم که همسرم شوی؟ آن روز از ویلیام تو را خواستم ولی نه برای همسری. » دهانم باز ماند. - پس برای چه می خواستی؟ - یک دختر مطیع؛ کسی که شب ها کنارم باشد و روزها غذایم را بپزد تا اجازه دهم هر آذوقه ای خواستید تهیه کنید. درد شدیدی را در سمت چپ سینه ام حس کردم. نفسم بالا نمی آمد. می خواستم چشمانم را ببندم و دیگر باز نکنم. به حرف هایش ادامه می داد و متوقف نمی شد. دوست داشتم دنیا روی سرم خراب شود. محکم به صورتم ضربه زد و گفت: « آدم که دون مایه ها را به همسری نمی گیرد. » عقب تر رفت و لیوانی گلی را از طاقچه برداشت، در را باز کرد و لیوان را به بیرون پرت کرد. لیوان شکست و خرد شد. با تمسخر فریاد زد: « آفرین! برو تکه های لیوان را جمع کن و برایم بیاورشان. » با خشم به او خیره شدم. داشت گریه ام می گرفت ولی نخواستم جلوی او از خود ضعف نشان دهم. سریع به طرف شمشیرم رفتم و آن را از گوشه ی اتاقم برداشتم. از غلاف بیرون آوردم و گفتم: « حیف است آدمی چون تو زنده باشد. » نیش خندی زد. - هی هی هی! آرام باش حیوان. وقتی با شمشیر نزدیکش شدم عقب رفت و از اتاق خارج شد. من قدم به جلو بر می داشتم و او قدم به عقب. گفت: « حتی اگر هم مرا بکشی باز نمی توانی خفت امروزت را فراموش کنی. » شمشیر در دستم می لرزید و قدم هایم را با ترس و تردید بر می داشتم. ناگهان چشمانم سیاهی رفت. گردنم خروس بی موقعی بود که بدترین روز و حال را برای درد کردن پیدا کرده بود. نتوانستم روی پاهایم بایستم. روی زمین زانو زدم و چند نفس عمیق کشیدم. وقتی آن حالم را دید، با لحنی متکبرانه گفت: « از اولش هم باید جلویم زانو می زدی. کار درست همین بود. » شمشیر از دستم افتاد. او هم خواست از فرصت استفاده کند. می خواست به سمتم بیاید و شمشیر را بردارد که ناگهان از گوشه و کنار، چند تیر به کمر و شکمش خورد. اطرافم را نگاه کردم. کماندارانی سیاه پوش که چهره هایشان معلوم نبود، کمی نگاهم کردند و سپس گریختند. اسکندر نفس نمی کشید. درد گردنم را فراموش کردم، چشمانم را بستم و پیراهنش را با دو دست گرفتم. او را هر طور شده بود، به داخل اتاق بردم. تا آن موقع، او سومین آدمی بود که مرگش را جلوی چشم می دیدم. یاد پیرمرد افتادم و یاد پدرم وجان دادنش. اسکندر هم مرده بود. نفس نمی کشید. در اتاق را بستم. دو دستم را روی سرم گذاشتم و با چهره ای مات و مبهوت به جسدش خیره شدم. به دیوار تکیه دادم و نشستم. هیچ کاری به ذهنم نمی رسید. نمی دانستم آن سیاه پوشان چه کسانی بودند. زانوهایم را بغل کردم. در وسط روز و زیر سقف گرم اتاق، سردم شده بودم. لحظه شماری می کردم تا ویلیام برسد و از این مخمصه نجاتم دهد. هیچ صدایی از بیرون اتاق نمی آمد و کسی متوجه اتفاق پیش آمده نشده بود. به در خیره بودم تا ویلیام وارد شود. بالاخره لحظه شماری ام تمام شد و در را باز کرد. خوشحال بود و می خندید. لباسش کاملا خاکی شده بود. معلوم بود سخت کار کرده بود. وقتی سرش را بالا آورد و اوضاع را دید، خنده اش قطع شد. مات و مبهوت به جنازه ی اسکندر خیره شد و سپس مرا نگاه کرد. من هم فقط نگاهش می کردم. آرام قدم به جلو برداشت و کنارش نشست. سرش را روی سینه اش قرار داد. چشمانش را بست و دستش را جلوی دهانش گرفت. با لحنی نگران گفت: « هلنا، دخترم چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ » خون بینی ام را با دست پاک کردم و به او خیره شدم. هیچ نگفتم. نمی توانستم آنچه را که گذشته بود، باور کنم. نزدیکم آمد و در آغوشم گرفت، پیشانی ام را بوسید و شروع به گریه کرد. وقتی هیچ عکس العملی نشان ندادم، گفت: « برایت بمیرم هلنا. چه اتفاقی افتاده دخترم؟ به من بگو. این پسر اینجا چه می کرد؟ نفس نمی کشد هلنا. » ماجرا را که برایش تعریف کردم، مات و مبهوت ماند. - نمی دانم آن ها که بودند. سرم را نوازش کرد. همچنان بر خود می لرزیدم. - آرام باش. چیزی نیست. دستانم را گرفت: « خوب گوش کن چه می گویم. کار ما اینجا تمام شده. اگر رییس بفهمد پسرش کشته شده، به هیچ کداممان رحم نمی کند. باید زود وسایلت را جمع کنی تا به اصطبل برویم. درس هشتمت به پایان رسید. » سر تکان دادم و با عجله و اضطراب، لباس ها و وسایلم را جمع کردم. خوب حواسم بود که یادگاری هایم را جا نگذارم؛ شمشیر پدرم و خنجر کاپیتان. همه چیز برای رفتن مهیا بود. اما در را که باز کردیم، با محاصره ی شدید و فشرده ی ده ها مرد مسلح که رییس در راسشان بود، مواجه شدیم. تا به خود آمدیم، تیری رها شد و به پای راست ویلیام خورد. کمرش را گرفتم اما نتوانستم او را سرپا نگه دارم. هر دو به زمین افتادیم. داشت از درد به خود می پیچید که رییس دستش را بالا برد تا دستور تیر های بعدی را دهد.
  7. 49 در میان راهمان به سوی اقامت گاه، سعی کردم حقیقت موضوع را بفهمم اما ویلیام اصلا دوست نداشت که درباره اش حرف بزند. من هم اصراری نکردم. با این حال می توانستم حدس هایی بزنم. اتاقی کوچک و نه چندان تمیز را برایمان تدارک دیده بودند. اتاق مهمان ها بود. می شد فهمید که خیلی مهمان نواز نیستند. ویلیام انگار منتظر بود تنها شویم تا زبان باز کند. مرا به کناری برد و بازوهایم را گرفت: « تو را از من می خواست. می خواست که همسرش شوی. » با چشمانی متعجب نگاهش کردم. - یعنی ... - یعنی در کمال وقاحت، بی مقدمه و تشریفات، تو را درخواست کرد. با اینکه در بهت بودم، لبخندی به چهره ی ویلیام زدم. احساس می کردم که با وجود او، به کس دیگری نیاز نخواهم داشت. - اما ما اینجا برای تهیه ی غذا آمده ایم. این کارت مانعمان نمی شود؟ سری به نشانه ی تایید تکان داد. - چرا هلنا، می شود. این روستا بیشتر در اختیار اوست تا خود رییس. نامش اسکندر است؛ مردم اینجا برای او احترام زیادی قائلند که البته بیشتر از ترسشان است. - پس چه کنیم؟ لبخندی زد. - نگرانش نباش. رییس این روستا به حرمت دوستی گذشته اش با پدرم هم که شده، نمی گذارد به دردسر بیفتیم. خوشحال بودم که ویلیام و غیرتش را بیشتر شناختم. این کارش حسابی کیفورم کرد. مادرم مرا به خوب انسانی سپرده بود. اعتماد ویلیام به رییس روستا، بی دلیل نبود. سر حرفش ایستاد و آرامش و امنیت را برایمان فراهم کرد. ده روزی می گذشت که با ویلیام در آن جا بودیم. هر آنچه را که نیاز داشته بودیم، خریده بود و اسکندر هم نتوانست مانعش شود. اما می گفت برای تنوع هم که شده، مدتی در روستا بمانیم و طعم زندگی در روستایی گرم و سوزان را بچشیم. با چند نفر از دختران روستا دوست شده بودم. ویلیام، به من افرادی را معرفی کرد که به خانه هایشان بروم و با آن ها آشنا شوم. همه شان از من کوچک تر بودند. سادگی زندگی هایشان، دیدن داشت. ساده زیستن، در ابتدا کار آسانی به نظر می رسد. ولی وقتی در تلاطم طوفان ها و آدم ها قرار می گیریم، ساده زیستان، کمیاب می شوند. در زندگی های مردم آن روستا، حسادت نبود. غیر ضروری ها و تجملات جایی نداشت و همه چیزشان طعم عشق می داد و بوی خوش محبت. از زندگی، آن چیزی را داشتند که باید می داشتند؛ نه بیشتر و نه کمتر. هر روز به صومعه می رفتند و برای عدالت و آرامش بیشتر در زندگیشان دعا می کردند. مطمئن هم بودند که دعاهایشان پاسخ داده می شود. شاید دلیل آرامششان هم همین بود؛ اطمینان به آدمی آرامش می دهد و آرامش، شادی می بخشد. اتحاد و همبستگیشان با انجمن برابری، دیدن داشت. آن ها به معنای واقعی به عدالت ایمان داشتند و آن را ستایش می کردند. دیدن این باورشان، تحسینی عمیق را در قلبم زنده می کرد. وقتی حوروس به دست مردم عدالت خواه کشته شد، آن ها انجمن برابری را تشکیل دادند و پیمان بستند که تا ابد، پای اعتقادشان به عدالت و زندگی برابر بمانند. مادرم گفته بود که این اعتقاد همچنان زنده است اما باور نمی کردم تا به چشم، این تعهد را دیدم. روز اول که پسر رییس روستا را با آن ریخت و اخلاق دیدم، گمان کردم که به روستایی خالی از زندگی وارد شده ام؛ ولی زندگی می کردند؛ حتی بهتر از من و ویلیام. زندگی هایشان تمیز نبود؛ پاک کردن کثیف کاری های حیوانات و گله داری کردن، کار های تمیزی نیستند. در خاک ها غلت خوردن و بازی کردن، با آب های گل آلود دست شستن و لباس های کهنه پوشیدن، رنگ و بوی زندگی تمیز را نداشت. اما نمی شد که نوع زندگیشان را دوست نداشت. این که روزها و هفته ها خود را نمی شستند، لذت خاصی برایشان داشت. برایم عجیب بود که از کثیفی لذت می بردند اما وقتی سعی کردم شبیه آن ها شوم، دیدم که گاهی تمیز نبودن هم شیرینی خودش را دارد. گِل مالی شدن و سیاه شدن، آنقدر ها هم بد نیست. آنقدری زندگی در آن روستا به من چسبیده بود که نوبت من بود ویلیام را از رفتن منصرف کنم. وقتی دختران هم سنم دور هم جمع می شدند، دسته های گردالی تشکیل می دادند، می چرخیدند و شعر می خواندند، سخت بود به آن ها ملحق نشوم و همین هم دل کندن از روستا را سخت تر می کرد. اصلا نفهمیدم چطور یک ماه گذشت. ویلیام گفت درس هشتمش سفر است، ولی چیزی که در آن جا می دیدم و تجربه می کردم، بیشتر شبیه تفریح بود تا درس. یک ماه و چند روز از اقامتمان در آن روستا گذشته بود که از خواب بیدار شدم. خورشید از پنجره ی اتاق کوچک چوبی، مستقیم به صورتم می تابید. ویلیام طبق معمول زودتر از من بیدار شده بود و به کمک کشاورزان و دام داران رفته بود. آذوقه مان را نصف قیمت و بعضیشان را بدون پرداخت چیزی، خریده بودیم و ویلیام خود را مسئول می دانست که در ازای چیزی که بدست آورده است، کمکی به کشاورزان رساند و دینش را ادا کند. جلوی آینه رفتم و موهایم را شانه کردم. زیاد از حد بلند شده بودند و شانه کردنشان، اذیتم می کرد. تقریبا تا وسط کمرم رسیده بودند. بیرون که می رفتم باید می بستمشان وگرنه دست و پایم را می بستند! لباسم را عوض کردم و لباس سبز رنگی پوشیدم که تا زانوهایم می رسید. رنگ سبز به تنم می آمد. می خواستم پیش دختر ها بروم تا بازی کنیم و حرف بزنیم. به طرف در رفتم که صدای در زدن با حرصی را شنیدم. نگران شدم و کمی ترسیدم. ویلیام هیچگاه آنگونه در نمی زد. نزدیک در رفتم و پرسیدم: « کیست؟ » جوابی نشنیدم. دوباره پرسیدم و باز جوابی نشنیدم. همچنان در می زد. مردد بودم که باز کنم یا نه. بر ترسم غلبه کردم و در را باز کردم. با دیدن اسکندر جلوی در، حال آن صبحم دگرگون شد. اصلا دوست نداشتم دوباره چشم در چشمش شوم. خواستم در را ببندم که پایش را جلویش قرار داد.
  8. 48 پسر نزدیک ویلیام آمد و دست داد. سپس همدیگر را در آغوش کشیدند. هجده یا نوزده ساله به نظر می رسید. من هم طبق فرموده های استاد ویلیام حق نداشتم سر راست کنم. اما نیم نگاهی که به پسر انداختم، فهمیدم که پشت لبش تازه سبز شده و دو یا سه سال از من بزرگ تر است. سلام و احوال پرسی گرمشان که تمام شد، پسر به ویلیام گفت: « او کیست؟ » ویلیام لحظه ای درنگ کرد و سپس پاسخ داد: « دخترم است. » سری به نشانه ی تحسین تکان داد. - اوه! این چند باری که آمدی و رفتی چرا نگفتی دختر داری؟ چرا او را با خود نمی آوردی؟ - آن زمان ها هنوز برای سفر آماده نشده بود. پسر به من نزدیک شد. از ویلیام یک سر و گردن بلند تر بود ولی از من خیلی بلند تر نبود. از اضطراب می لرزیدم و تپش قلب گرفته بودم. همانطور که خیره بود، گفت: « سر راست کن. » پاسخی ندادم. منتظر اجازه ی ویلیام بودم. ویلیام خواست پسر را منصرف کند: « کمی خجالتیست. اولین بار است که به سفر می آید. رویش نمی شود به چهره ی غریبه ها نگاه کند. » پسر عصبانی شد. - ویلیام، تو ساکت شو. رفتارش برایم چندش آور بود. جای ویلیام بودم سیلی محکمی نثارش می کردم، اما معلوم نبود چرا ویلیام برای چند لحظه سکوت کرد و هیچ نگفت. ناگهان در عین ناباوری زبان باز کرد و گفت: « هلنا، سرت را بالا بیاور. » چند لحظه ای همانگونه ایستادم که ویلیام با لحنی بلند تر حرفش را تکرار کرد. من هم جزعمل به حرفش، چاره ای ندیدم. سرم را بالا آوردم و به چهره ی پسر نگاه کردم. همین که با چشمانم به چشمان سبزش خیره شدم، دهانش به شکل خنده داری باز شد. جلوی خنده ام را گرفتم ولی متوجه شد. با عصبانیت پرسید: « چرا می خندی؟ » خود را جمع و جور کردم، صاف ایستادم و با غرور پاسخ دادم: « نخندیدم. » چند متری از من فاصله داشت. ویلیام کنارم بود ولی باز هم احساس امنیت نداشتم. پسر دیگر حرفی نمی زد و فقط خیره شده بود. کاملا می شد حس کرد که تعریف های ویلیام از آن روستا اغراق نبوده هیچ، کم هم گفته است. بالاخره دوباره زبان باز کرد و گفت: « جلو بیا دختر. » به ویلیام نگاه کردم. منتظر تاییدش بودم تا جلو روم، ولی او خشکش زده بود و هیچ نمی گفت. فقط سری به نشانه ی نهی تکان داد. به نظر می رسید که دوست نداشت نزدیک پسر شوم. پسر دوباره حرفش را تکرار کرد؛ بار دوم بلند تر و با تحکمی بیشتر. ترسیدم بلایی سرم بیاورد. بدون نگاه کردن به ویلیام، به آهستگی چند قدم برداشتم، در یک قدمی پسر ایستادم و به چشمانش خیره شدم. دستش را نزدیک صورتم آورد و خواست آن را نوازش کند که صورتم را کشیدم و آن طرف را نگاه کردم. حسی که داشتم، شبیه به ترس های شبانه و کابوس هایم نبود؛ نوعی عدم احساس امنیت از هر نگاهی بود. مدت زیادی بود در آن جا ایستاده بودیم و توجه چند تن از مردان دیگر هم جلب شده بود. پسر وقتی از من بی محلی دید، دستش را پایین آورد و خطاب به ویلیام گفت: « ویلیام، نزدیک بیا. باید باهم حرف بزنیم. » ویلیام جلو رفت و پسر، او را با خود چند قدم آن طرف تر برد. گوشش را به دهان پسر چسباند. صدای حرف زدنشان را نمی شنیدم. هر چه بیشتر دقت می کردم، فقط زمزمه هایی نامفهوم به گوشم می خورد. اما دیدن چهره ی نگران ویلیام موقع حرف زدن با پسر، حدس هایی به ذهنم داخل می کرد. در حال حرف زدن بودند که ناگهان ویلیام شمشیر کشید و از پسر خواست عقب برود. سر جایم خشکم زد. این کار ویلیام توجه همه زنان و مردان آنجا را جلب کرد. همگی قدری نزدیک آمدند. ویلیام قدم به قدم عقب می آمد و نزدیک من می شد و پسر هم که چندین همراه کنارش آمده بودند، پا به جلو می گذاشت. ناگهان همه ی همراهانش شمشیر کشیدند. من هم ناخودآگاه شمشیرم را از غلاف در آوردم و کنار ویلیام ایستادم. آرام در گوشش خواندم: « چه شده ویلیام؟ » حرفی نمی زد و فقط به روبرویش خیره بود. در حالت تدافعی بودیم که صدای نزدیک شدن گروهی مسلح از دور شنیده شد که با قدم هایی محکم جلو می آمدند. پیرمردی عصا به دست، با ریشی بلند و لباسی سفید در راسشان بود. به ما که نزدیک شدند، همه کنار رفتند و راه را باز کردند. پیرمرد رییسشان بود و همه بله گویش بودند. ویلیام او را می شناخت. گفت که رییس روستاست و دوست سابق پدرش. به چند قدمی مان که رسید، ویلیام شمشیرش را در غلاف کرد و احترام گذاشت: « رییس، مرا ببخشید. شرمنده ام. » پیرمرد زبان باز کرد. خردمند و فهیم به نظر می رسید. - تو چرا شرمنده باشی ویلیام؟ حتما پسرم بی احترامی کرده که شایسته ی این رفتار بوده. پیرمرد قدری نزدیک تر شد و خطاب به من گفت: « دخترم، غلافش کن. دشمن نیستم. » نگاهی به ویلیام کردم. وقتی سر تکان داد، شمشیرم را در غلاف گذاشتم. پسر که پدرش را دیده بود، انگار جرأتی دو چندان یافته بود. دیگر سکوت اختیار نکرد: « تو باید احترام به من و خواسته هایم را یاد بگیری ویلیام. » نوع حرف زدنش با کسی که دو برابرش سن داشت، وقیحانه بود. اما چه می شود کرد؟ وقتی عده ای فرهنگ و عقلشان را کنار می گذارند و تلاش بی وقفه می کنند تا ثابت کنند آدم نیستند، چه می شود کرد؟ رفتار پسر، نمادی از جهل آدمی بود. من هم می دانستم که آدمی در مسیر جهل تا کجاها پیش می رود. برای همین هم رفتارش، متعجبم نکرد. خنده ی پیرمرد و سکوت بی معنای ویلیام بود که جای تامل داشت. پیرمرد زبان به عذرخواهی گشود و گفت: « دخترم، ویلیام، من از جانب پسرم به خاطر رفتارش از شما عذر می خواهم. » پسر نگذاشت حرف پدر تمام شود. بین حرفش پرید و گفت: « به این حقارت تن نده پدر. من سر این دو نفر را گوش تا گوش می برم. حقارت پذیرفتن امروزت، پشیمانت می کند. » پیرمرد به پسرش توجهی نکرد و رو به ویلیام گفت: « بیا تا اقامتگاهتان را نشانتان دهم. امیدوارم چند روزی که اینجا هستید، در آرامش به سر ببرید. » پسرش همچنان ناسزا می گفت و تهدید می کرد، که پدرش ندا داد تا چند نفر آمدند و او را از میدان دور کردند. پیرمرد چند قدم به سمتم برداشت، نزدیکم شد و گفت: « رفتار پسرم را بی احترامی در نظر نگیر. او کمی بیش از حد متکبر است. » نیش خندی زدم. ادامه داد: « حق داری خشمگین باشی. گاه این رفتارهایش مرا هم عاصی می کند. چند نفر از افرادم اقامتگاهتان را نشانتان می دهند. نگران هیچ چیز نباش دخترم. مطمئن باش در این چند روز دیگر نه چهره ی پسرم را می بینی و نه چهره ی مردان مثل او را. » اولین بار بود که او را می دیدم اما با چنان قاطعیتی حرفش را زد که دلم را قرص کرد. ترس و نگرانی ام کمتر شد. از پسرش اصلا نمی ترسیدم چون ضعیف بود و ترسو، اما دوستان زیادی داشت که با نگاهی خشمگین وراندازم می کردند.
  9. 47 غیر از لباس، ویلیام ابزاری هم برایم تهیه کرده بود که با آن ها می شد چهره را زیبا کرد. با پر رنگ کردن رنگ لب هایم و کشیدن خطی سیاه روی مژه هایم، چهره ام جلایی دو چندان پیدا کرد. اولین بار نبود که صورتم را می آراستم ولی برای سفرمان، متفاوت آراستمش؛ زیبا تر از همیشه. طوری که ویلیام وقتی مرا با آن چهره دید شگفت زده شد و گفت: « وای! با خود چکار کرده ای دختر؟! قصد داری در زیبایی از مادرت جلو بزنی؟ » این گونه که گفت خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم. - جلو نزده ام؟ - با این چهره زده ای. ولی هشداری که ویلیام داد، مرا ترساند. گفت در روستا های خارج از جنگل، مردم زیاد غریبه ها را نمی پذیرند؛ بعضیشان وحشی اند، بعضی شان بی رحم و بعضی هم همچون حیوانات، بی قانون. بدطور فکرم را مشغول کرده بود. خواستم بروم و همه ی آنچه را که به صورتم مالیده بودم، پاک کنم که ویلیام جلویم را گرفت و گفت: « عیبی ندارد. مردم روستایی که قرار است به آنجا برویم در هر حال از غریبه ها پذیرایی گرمی نمی کنند؛ خواه زنی زیبا باشد یا مردی تنومند. » حرف ویلیام منطقی بود اما باز دلم راضی نشد با آن چهره برویم. حقیقی بودن می توانست راه امن تری باشد. وقتی که همه چیز را آماده کردیم، ویلیام گفت که سفر کردن و اتفاقاتی که در طول سفر برایم می افتد، همان درس هشتم من است که ممکن است بیش از درس های قبلی طول بکشد. من هم مشتاقانه آماده ی درس بعدی ام بودم. درسی که متفاوت تر و غیر قابل پیش بینی تر از سایر درس های ویلیام به نظر می رسید. نمی دانستم در طول سفر، قرار است چه ها ببینم و بشنوم. قبل از آن که حرکت کنیم، از ویلیام اجازه گرفتم تا قدری با هلیا سواری کنم که قلقش دستم بیاید. هلیا در ابتدا غریبی می کرد ولی چند بار که با او از این طرف محوطه ی پایین کوه به آن طرفش رفتم، دوست و یکی شدیم. دور های آخر را آن قدر زیبا سواری می کردم که ویلیام گفت: « این سوار و اسبش، خیلی از ناممکن ها را ممکن می کنند. » سفر را آغاز کردیم و از خانه دور شدیم. هر آنچه نیازم بود برداشتم. خنجر کاپیتان و شمشیر پدر هم همراه خود بردم. سفری که ویلیام قبل از شروعش، آن گونه از آن می گفت، می توانست سفری پرخطر و پر ماجرا باشد. سفرمان را از کنار رودخانه و منظره ی زیبایش شروع کردیم. عجله ای برای رفتن نداشتیم. به آرامی با اسب هایمان حرکت می کردیم. هلیا با ناز و عشوه راه می رفت و دلبری می کرد. حس خوبی داشتم از این که مطمئن بودم اسبی که سوارش هستم، تا هروقت که بخواهم مال من است؛ تا آخر عمر می توانم بر آن بتازم و به هر جا که خواستم بروم و کسی جلویم را نگیرد. از ظهر کمی گذشته بود ولی هوا اصلا گرم نبود. کنار رودخانه آب و هوای خوبی داشت. نفس که می کشیدم، می توانستم حس کنم که پاکیزگی و طراوت وارد وجودم می شد. ویلیام حرفی نمی زد و همین حوصله ام را سر می برد. یاد موضوعی افتادم که خیلی وقت بود ذهنم را مشغول کرده بود. سر صحبت را بازکردم و پرسیدم: « راستی ویلیام، تو مهارت های جنگی را چطور آموختی؟ » با کنجکاوی نگاهم کرد. - حال چه شده که این را می پرسی؟ - پدر هم در کار با نیزه ماهر بود. استادی داشتید؟ خندید. - شاید بشود این طور گفت. در حقیقت زندگی در آن روستا، به این مهارت ها نیاز داشت. رییس، مردان را مجبور می کرد که این چیز ها را یاد بگیرند. - خیال می کردم شما نگهبانان ویژه بودید. - در حقیقت همه ی مردان برای رییس نیروی ویژه حساب می شدند. اما نه به آن معنا که به آن ها بیشتر اهمیت دهد؛ نیروی ویژه برای کار کردن بیشتر بودند. سری تکان دادم. در این مورد رییس در حقشان لطف کرده بود. - بد نبود، بود؟ - نه، راستش را بخواهی نه. در این مورد رییس کمک بزرگی در حقمان کرد. آری، او در مهارت های جنگی اعجوبه ای بود. اگر لطف رییس نبود، چنین اعجوبه ای نمی شد. این گفتگوی کوتاه باعث شد تا خستگی سفر را کم تر حس کنم. بین راه در جایی متوقف شدیم و کمی آب و غذا خوردیم. ویلیام هر روز که می گذشت، پس از خوردن غذایمان می گفت تا چند روز دیگر این غذا را در روستا خواهیم خورد. با طلوع هر بار خورشید، این چند روز کمتر می شد. تقریبا از جنگل خارج شده بودیم و مسیرمان هم از رودخانه جدا شده بود. دیگر مسیر به آن سرسبزی نبود. درخت زیادی دیده نمی شد. همین هم تحمل تابش مستقیم خورشید را سخت تر می کرد. مسیری که از آن می گذشتیم، بی آب و علف نبود، ولی گیاهان و سبزه هایش به سرسبزی و طراوت آنچه که در جنگل دیده بودم، نبود. شب ها معمولا در جایی محصور بین سبزه های بلند قد، اتراق می کردیم تا از دید هر بیگانه ای در امان باشیم. روز های خسته کننده ی سفر، دیر می گذشتند؛ به قدری دیر که وقتی بالاخره به گندم زار رسیدیم، آنقدر خسته بودم و دلتنگ خانه، که انگار چند سال گذشته بود. فصل برداشت کشاورزان بود. همه شان ویلیام را می شناختند و ویلیام هم چند تایشان را می شناخت. از کنار گندم زارشان گذشتیم و ویلیام به آن ها سلام کرد. اولین بار بود که کشاورزی کشاورزان را از نزدیک می دیدم. کارشان برایم جالب به نظر می رسید، اما ویلیام گفت سرم را پایین بیندازم و نگاهشان نکنم. حق هم داشت که آنگونه بگوید. با وجود این که سرم را پایین انداخته بودم، می توانستم حس کنم که چقدر نگاه های مردان کشاورز، رویم سنگینی می کند. بالاخره از گندم زار ها عبور کردیم. شبیه دروازه های عذاب بود که گناهکاران را از آن عبور می دادند تا زجر بکشند! زیاد طول نکشید تا رد شدیم ولی آب شدم تا رد شدیم. یکی نبود به آن ها بگوید : « مگر آدم ندیده اید؟! » وارد روستا که شدیم، در همان ابتدا پسری بلند قد به سمتمان آمد. ویلیام قبل از وارد شدنمان گفته بود که غریبه ها برایشان عجیبند ولی باور نمی کردم که تا این حد آدم ندیده باشند.
  10. 46 اتاق سلاح ها را زیر و رو کرد تا صندوقی را پیدا کند؛ صندوقی که طولش بیش از طول یک شمشیر بود. در صندوق را باز کرد و شمشیری زیبا اما کثیف و خاکی، از آن بیرون آورد. با دست، خاک های روی آن را پاک کرد. از شمشیری که ویلیام برای آموزش آورده بود، قدری بلند تر بود. دسته اش قهوه ای و طلایی بود و غلافی چوبی و سیاه داشت. آن را از غلاف بیرون آورد. رنگ تیغه اش شبیه رنگ تیغه ی خنجرم بود. ویلیام با پارچه ای تیغه را تمیز کرد. برق می زد. بدون آن که لمسش کنم، می توانستم بفهمم که چقدر تیز و کشنده است! با شگفتی از ویلیام پرسیدم: « جایزه ام این است؟ » با حسرت به آن چشم دوخت. - آری هلنا، ارثی از سوی پدرت. حرفش غافل گیرم کرد. - از سوی پدرم؟ - آری، زمانی که به هیراد جنگیدن را می آموختم، پدرت به آهنگر روستا سفارشی ویژه کرد و پول زیادی به او داد تا این شمشیر را برای هیراد آماده کند. بیچاره پدرت! گمان نمی کرد سر تک پسرش آن بلا بیاید و گرفتار آن شود. - پس ارثیست برای برادرم، نه من. سری به نشانه ی تایید تکان داد. - برای او بود. اما وقتی پدر و مادرت همراه تو از روستا خارج شدند، پدرت این شمشیر را به من داد و گفت: « ویلیام، هلنا که بزرگ شد، می خواهم مانند هیراد به او جنگیدن را یاد دهی. این شمشیر مال هیراد بود اما از امروز مال هلناست. » اشکی از چشمم جاری شد. ویلیام اشکم را پاک کرد و گفت: « هی دخترم! امروز، روز ناراحتی نیست. روز خوشحالی و نشاط است. گریه نکن. » چشمانم را مالیدم و سعی کردم جلوی گریه ام را بگیرم ولی دلتنگ بودم. هر روز خود را به ماجرا و کاری مشغول می کردم تا از این دلتنگی فرار کنم ولی نمی توانستم خود را گول بزنم. لحظه لحظه ی زندگی ام، مملو از وجود پدرم، مادرم و حتی هیرادی بود که او را ندیده بودم. از ویلیام خواستم که شمشیر را بگیرم. هشدار داد که وزن آن زیاد است و نمی توانم تحملش کنم. راست می گفت. شمشیر سنگینی بود. ویلیام می گفت حتی ابتدایی ترین شمشیر ها هم برای افراد تازه کار سنگین اند چه رسد به شمشیر پدرم که شمشیری سفارشی و بلند بود. روزهای اول، دو دستی و با تمام قدرت، فقط سعی می کردم شمشیر را بالا ببرم و تعادلم را حفظ کنم. اما به مرور، توانستم فنون جنگی را با آن، به همان راحتی کار با چوب، تمرین کنم. درس هفتم ویلیام بیش از بقیه طول کشید. چندین بار با شمشیر تمرین کردیم. در جنگ با شمشیر، احتیاط زیادی می کرد. یک بار نزدیک بود بازویم را ببرد. من هم نزدیک بود چشمش را کور کنم. نوک تیز شمشیر را با سرعت به چشمش نزدیک کردم. اگر سرش را عقب نمی برد، کور می شد. بعد از این حرکتم گفت: « چه خبر است دختر؟ آدم با دشمنش هم این گونه نمی جنگد! به جان خودت قسم، آسیبی به من برسانی زنده ات نمی گذارم. بچه ی مردم را آموزش بدهی که آخر این گونه قصد چشمت کند؟ » خنده ام گرفت. از لحنش معلوم بود که شوخی می کرد. از او عذر خواهی کردم و قول دادم در تمرین هایمان احتیاط بیشتری کنم. بعد از این که در شمشیر زنی به مهارت رسیدم، ویلیام نوعی تمرین ترکیبی پیشنهاد داد؛ سوار اسب شدن و همزمان شمشیر زدن. آدمک هایی چوبی برای تمرینم آماده کرده بود. باید با اسب می دویدم و سرشان را می انداختم. قدرت زیادی می خواست. یک ماهی طول کشید تا به تسلط کامل در شمشیر زنی و اسب سواری همزمان، دست یابم. روز پایانی درس هفتم بود که ویلیام با چهره ای مرموز به اتاق آمد. نمی دانستم قصدش چیست. فقط گفت که دنبالش بروم. من هم بی هیچ پرسشی، به دنبالش راه افتادم. شمشیری را که پارچه دورش پیچیده بود، دستش دیدم: « همان شمشیر است که از داخل شاخه ها برداشتیم؟ » باز از جواب دادن طفره رفت تا اینکه به درختی کهن سال و بزرگ در جوار رودخانه رسیدیم. - افسانه ها می گویند در زمان حکومتش، رنگ آب این رودخانه، سرخ بود؛ از خون افرادی که می ریخت. حوروس خودش را پادشاه زمین نامید و اینگونه مردم را تحت سلطه خود در آورد. می گویند که روی شمشیرش، کلماتی را با خون انسان حک کرده بود. با چشمانی نگران نگاهش کردم. - ویلیام، اگر او بازگشته باشد ... نگذاشت ادامه دهم. - انجمن برابری جلویش را می گیرد. ادامه داد: « این شمشیر در جایی دفن شده بود که کسی از آن خبر نداشت. حال دوباره از زیر خاک بیرون آمده. امیدوارم این کار، موثر باشد. » بعد از گفتن این حرف، گودالی کنار درخت چال کرد و شمشیر را به خاک سپرد. ناامیدی در چشمان ویلیام موج می زد و همین هم مرا می ترساند. از آنجا دور شدیم ولی چشمانم همیشه به آن درخت بود و منتظر؛ انتظار آن که دوباره از خاک بیرون آید. پانزده سالم شده بود. فقط سه درس دیگر مانده بود که یاد بگیرم؛ سه درس باقی مانده ای که به باور ویلیام، مرا کاملا آماده ی زندگی می کرد. به خوبی حس می کردم که چقدر بزرگ شده بودم. در واقعیت بیش از دو سال نبود، ولی تجربیاتی که ویلیام در اختیارم قرار می داد، نیازمند ده ها سال عمر کردن بود؛ تجربه هایی که می توانست تجربه ی خودم شود و آسیب گزافی برساند. بعد از آن که هفت درس ویلیام تمام شد، گفت که باید آماده ی سفر شوم. غذای ذخیره مان رو به اتمام بود و باید به روستایی خارج از جنگل می رفتیم تا چیزی تهیه کنیم. ویلیام چند کیسه پول برداشت و کنار زین اسبش قرار داد. داشت اسبش را آماده می کرد و وسایل مورد نیاز را روی آن قرار می داد، که نزدش رفتم و گفتم: « ویلیام، قرار است با یک اسب برویم؟ » لبخند زد. - مگر با یک اسب رفتن چه اشکالی دارد؟ - اشکالی ندارد، ولی ما دو اسب داریم. پاهایم، دستانم و تمام وجودم تشنه ی سواری کردن با هلیا بود. وقتی روی برگرداندم که هلیا را ببینم، در جایش نبود و درِ حصار چوبی هم باز بود. ترسیدم و با نگرانی به ویلیام گفتم: « ویلیام! هلیا نیست. » - برو به جایی که اسبم را نگه می داشتم. سریع به آن جا رفتم و درش را باز کردم. در آن لحظه بهترین هدیه ای که ویلیام می توانست به من بدهد، همان بود؛ هلیایی آماده شده برای سفر. ویلیام زین و افسارش را بسته بود و هلیا هم مشغول خوردن علوفه بود. نمی دانستم چگونه خوشحالی ام را بروز دهم. فریادی زدم و به سمت ویلیام دویدم. خود را محکم در آغوشش پرت کردم و او را به زمین انداختم. عصبانی شد؛ ولی عصبانیتی که مهربانی در آن موج می زد. با صدای بلندی گفت: « آهای دختر! معلوم هست چه می کنی؟ » با لبخند به او خیره شدم. - از کسی که بهترین هدیه عمرم را به من داده، تشکر می کنم. - خیلی خوب، خیلی خوب. به جای این کار ها هر چه لباس می خواهی بردار. سفرمان لااقل دو یا سه ماه طول می کشد. بوسه ای بر گونه اش زدم. - شما امر بفرمایید استاد والا مقام. با خوشحالی به اتاق لباس ها رفتم و لباس هایم را در آوردم. پیراهنی بلند و تمام زرد پوشیدم و شلواری سیاه و راحت به پا کردم. لباس هایی کاملا مناسب سفر؛ هم ظاهر زیبایی داشتند و هم می شد با آن ها اسب سواری کرد، به این طرف و آن طرف دوید و در صورت نیاز، جنگید.
  11. 45 مهارت های جنگی را تا حدی آموخته بودم، ولی ویلیام می گفت تا زمانی که شمشیر زنی یاد نگیرم، انگار که هیچ از جنگ نمی دانم. برایم سوال بود که چرا باید مهارت های جنگی بیاموزم. اگر پسر بودم جای سوال نداشت ولی برای یک دختر، یادگیری مهارت شمشیرزنی چه فایده ای می توانست داشته باشد؟ ویلیام روز اول درس هفتمش را با شمشیر شروع نکرد. خودَش نام درسش را مهارت های جنگی گذاشته بود ولی فنونی که در دستان ویلیام با شمشیر می دیدم، چیزی فراتر از مهارت بود؛ چیزی شبیه معجزه. روز اول تمرینمان بود که لباس مخصوص مبارزان را پوشیدم؛ پیراهنی بلند و شلواری گشاد، چکمه هایی قهوه ای رنگ و پیشانی بندی سفید. لباس هایم هم یکدست سفید بود. در محوطه ای باز در پایین کوهستان، آماده ی تمرین شدیم. ویلیام به من خیره شده بود و از پایین تا بالایم را ورانداز می کرد. این کارش متعجبم کرد. پرسیدم: « هان ویلیام؟ تا به حال یک دختر را در این لباس ندیده بودی؟ » - ندیده بودم و شکرگزارم که نمردم و تو را در این لباس دیدم. خیلی به تنت آمده. شبیه مبارزان ماهر و زبردست شده ای. نفس عمیقی کشید و ادامه داد: « چقدر زود گذشت هلنا! عمرمان را می گویم. اکنون تا پانزده سالگی فقط کمی فاصله داری. » - خیلی هم بزرگ نشده ام. دو سال که چیزی نیست. - خودت حس نمی کنی هلنا ولی بزرگ شده ای. چهره ات جا افتاده تر شده و قدت بلند تر. شاید خودت متوجه نشده باشی ولی قدری از من بلند تر شده ای. ویلیام چیزی را به من یادآوری کرد که مدت ها بود اصلا به آن توجه نمی کردم. نزدیکش رفتم. راست می گفت. قدم از او بلندتر شده بود. گفتگوی بینمان، مرا یاد بار اولی انداخت که او را با آن ریخت دیدم؛ لباس تمام سیاه و چهره ی پوشیده. قبل از آن که مبارزه را شروع کنیم، ویلیام عروسکی را که روز اول دیدارمان به من داده بود، آورد و کلی با آن به گذشته سفر کردیم. حرف های آن روز ویلیام در غار که با خودش می زد، از یادم نرفته بود ولی با من که حرف می زد، در کلمه به کلمه ی سخنانش انگیزه و نشاط بود. ویلیام مژدگانی هدیه ای هم به من داد؛ مشروط بر آن که تمرینم را خوب انجام دهم. دو تکه چوب بلند و یک شمشیر آورد و یکی از چوب ها را به من داد. شمشیر را دو دستی محکم نگه داشت و گفت: « اول از همه باید بدانی که چرا یک مبارز از شمشیر استفاده می کند. شمشیر مناسب ترین سلاح برای مبارزه و دفاع انفرادیست. کسی که به مهارت در استفاده از آن برسد، می تواند حریفان زیادی را از پای در آورد. شاید در ظاهر سلاح زیاد خشنی به نظر نرسد، ولی از هر سلاحی کشنده تر و خطرناک تر است. ممکن است در جنگ با سلاح های زیادی در دستان حریفانت مواجه شوی؛ تبر، گرز، نیزه و یا تیر و کمان. ولی چیزی که تو را از حریفت متمایز می کند، شمشیریست که به دست داری. » سری به نشانه ی فهم تکان دادم. - خوب چرا باید این مهارت را یاد بگیرم؟ من یک دخترم ویلیام. گمان نمی کنم نیازی باشد که در جنگی شرکت کنم. - نیازت می شود هلنا، شک نکن. نه پدرت در کنارت است و نه مادرت. برادرت هم که معلوم نیست کجاست. پس تو باید بیش از یک دختر باشی. باید کامل باشی؛ کامل تر از آن چه که از یک دختر انتظار می رود. - با این حرف ها می خواهی داغ دلم را تازه کنی؟ لبخندی زد. - اگر حقیقت داغ دلت را تازه می کند، بگذار بکند. شادی که به دروغ و فریب آلوده باشد، مفت نمی ارزد. - خوب می دانم حقیقت چیست ویلیام. حوروس بازگشته. با عصبانیت شمشیر را روی زمین انداخت و چوب را برداشت. نمی دانستم چرا ویلیام دوست نداشت باور کند. چند قدم جلو آمد و گفت: « خوب هلنا؛ ابتدا من به تو حمله می کنم. سعی کن جلوی ضرباتم را بگیری. » - من که هنوز چیزی بلد نیستم. - وقتی ببینی با شدت به تو حمله می کنم چیزی در وجودت نمی گذارد ضربه بخوری؛ غریزه ات هلنا. حتی اگر ناشی ترین فرد هم باشی می توانی دفاعی اولیه در برابر ضربه هایم داشته باشی. سری تکان دادم و آماده ی دفاع شدم. با صدایی محکم گفت: « آماده ای؟ » نفس عمیقی کشیدم. - آماده ام. ناگهان با سرعت به سمتم آمد و ضربه ای محکم به پهلویم زد. درد زیادی داشت ولی روی پایم ایستادم. ضربه ی دوم را خواست به آن طرفم بزند که چوب را جلوی ضربه گرفتم و آن را دفع کردم. همین طور با سرعت جلو می آمد و من هم عقب می رفتم. سرعت عمل کافی برای جلوگیری از همه ی ضربه هایش را نداشتم ولی تعدادیشان را خوب دفاع می کردم. ضربه هایش را فقط به پهلویم نمی زد؛ نقاط مختلف بدنم را غیر از سرم، مورد هدف قرار می داد و هر دفعه هدفش را عوض می کرد تا مرا گیج کند. ضربه هایش دردناک بود ولی نه آن قدر که نشود تحملش کرد. سعی داشتم تمرکز کنم و به جای خیره شدن به چشمانش، به دستان و پاهایش خیره شوم تا ضربه های بعدی اش را پیش بینی کنم. به مرور که زمان می گذشت، دفاع هایم در برابر ضربه هایش بیشتر می شد. ولی یک دفعه پایش را پشت پایم انداخت و با کمر به زمینم انداخت. از دستش عصبانی شدم و فریاد زدم: « هی! چه می کنی؟ قرار ما این نبود. » عرق پیشانی اش را پاک کرد و چوبش را به زمین تکیه داد. - در میدان جنگ نمی توانی با دشمنت قرار بگذاری. نباید فقط حواست به شمشیرش باشد. دست هایش، پاهایش و حتی سرش گاه برایش سلاح محسوب می شوند و با همان ها می تواند به خاکت بیندازد. - واقعا؟ پس این رسمش است؟ لبخندی زد. - رسم جنگیدن این است هلنا. بدون آن که بفهمد، مشتی خاک از روی زمین برداشتم و با عصبانیت و حرص از جایم بلند شدم. - باشد، حال تو جلوی ضربه هایم را بگیر. با سرعت به سمتش دویدم و خاک را به چشمانش پرتاب کردم. با یک دست، چشمانش را گرفت. در همان لحظه با نوک چوب محکم به شکمش کوبیدم ولی در کمال تعجب او فقط چند قدم عقب رفت. با تمام قدرت چند ضربه به پهلو هایش زدم تا این که خودش چوبش را زمین انداخت و فریاد زد: « کافیست دیگر دختر. من تسلیم! » چشمانش را کمی مالید و با ناراحتی به سمت اتاقی که سلاح ها را در آن نگه می داشت، رفت. شمشیر و چوبی را که دستش بود، در اتاق قرار داد و بدون هیچ سخنی، خواست بیرون رود. جلوی در، او را نگه داشتم و گفتم: « خوب چرا عصبانی می شوی؟ همیشه که نباید تو پیروز شوی. » چشمانش را ریز کرد و به من خیره شد. - تو کیستی هلنا؟ خنده ام گرفت. - تا به حال سوالی به این سختی، از من پرسیده نشده بود. - هلنا من به تو به عنوان شاگردی درس می دهم که وجدانش را به هیچ قیمتی نمی فروشد؛ حتی اگر آن قیمت، پیروزی در جنگ باشد. لبخند کوچکی زدم و سری به نشانه ی تحسین حرفش تکان دادم. اما متوجه ی منظورش نمی شدم. - وجدانم را نفروخته ام ویلیام. چرا چنین فکری می کنی؟ - چیزی که یک جنگاور را بزرگ می کند، فقط مهارت او در استفاده از سلاح هایش نیست؛ بلکه قلب و روحیست که دارد. تو امروز با نامردی مرا شکست دادی. پرتاب کردن مشتی خاک به صورتم اوج ناجوانمردی ات را نشان داد. - ویلیام اگر امثال حوروس بازگشته باشند، با جوان مردی می شود شکستشان داد؟ - اگر نمی شد اکنون نه خوبی در این دنیا بود و نه مردانگی. هلنا در جنگ با دشمنانت یک چیز را فراموش نکن؛ شبیه آن ها نشو. با تعجب نگاهش کردم. - یعنی چه؟ انگشتش را جلو آورد و مثل موعظان به من نگاه کرد. - ممکن است با دشمنان زیادی مواجه شوی؛ دشمنان حیله گر، دروغگو، نامرد، ظالم و بی رحم. آن ها اصلا شبیه انسان نیستند؛ شبیه هیولایی بی شاخ و دمند. در جنگ با هیولاها، حواست باشد هیولا نشوی. حرفش قابل تامل بود. هیچ نگفتم و فقط به او خیره شدم. حق با او بود. اگر آن مشت خاک را پرتاب نمی کردم و جوانمردانه می جنگیدم، هرگز نمی توانستم ویلیام را شکست دهم. لبخندی زد و ادامه داد: « مهم ترین درس امروزت و شاید مهم ترین درسی که در طول این مدت به تو آموخته ام، همین بود هلنا؛ خوب ماندن در جنگ با بدان؛ نه فقط جنگیدن این شکلی که هر نوع جنگی. درس امروزت را خوب فهمیدی؟ » لبخند زدم و سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم. ادامه داد: « بسیار عالی دختر خوب. حال برویم سراغ جایزه ات. مژده داده بودم که اگر تمرین هایت را خوب انجام دهی، جایزه ای برایت بیاورم. » - من که خوب انجام ندادم. برعکس، امروز کار بدی کردم. - همین که اشتباهت را بفهمی، یعنی در راه درستی قرار داری.
  12. 44 درس پنجم ویلیام هم تمام شد. اسب سوار ماهری شدم و این بیشتر مشتاقم می کرد که با هلیا سواری کنم. درس ششمش، چیزی بود که برایش تمرین کرده بودم. شکار حیوانات برای تغذیه ی روزمره، مهارتی بود که ویلیام به عنوان ششمین درسش به من یاد داد؛ شکار گوزن، آهو، گاو های بزرگ جثه و حتی خرگوش. همه ی آن ها در جنگل سرسبز اطرافمان پیدا نمی شدند. مجبور بودیم به جاهای دیگری برویم و چند روزی در راه باشیم؛ به کوهستان و یا مراتع محل زندگی آهو و گاو وحشی. شکار کردن هم مثل همه ی درس های ویلیام، ابتدا راحت به نظر می رسید، ولی وقتی وارد عمق کار شدم، فهمیدم کاریست که دقت و تمرکز بالایی می خواهد. مخصوصا شکار آهو؛ چون حیوان ترسوییست و با شنیدن کوچک ترین صدایی فرار می کند. حتی حیوانات درنده هم در شکارش گاهی موفق نمی شوند. ترسناک تر از همه، شکار گاو های وحشی بود. سریع و قدرتمند بودند. با یک یا دو تیر از پا در نمی آمدند؛ یا باید تعداد زیادی تیر می زدیم، یا که تله می گذاشتیم. قبل از شکار، ویلیام نوعی از مهارت های جنگی را نیز به من یاد داد. تا یک ماه اول، فقط کار با تیر و کمان و نیزه را که لوازم شکارمان بود، یاد می گرفتم. کار با تیر و کمان، قدرت و هوش زیادی می خواست. کشیدن زه آن، کار هر کسی نبود و مدت ها طول کشید تا یاد گرفتم به درستی و به اندازه ی نیاز، آن را بکشم. نشانه گیری هدف هم از همه اش سخت تر بود. نباید چشمم ذره ای روی چیز دیگری تمرکز می کرد. باید نفسم را حبس می کردم و فقط به هدف خیره می شدم. حتی لرزشی کوچک هم می توانست باعث انحراف دستم شود و تیر را به جایی غیر از هدف پرتاب کند. درس ششم ویلیام فقط شکار نبود؛ باید روش های مبارزه با حیوانات را هم می آموختم. ویلیام می گفت که یک شکارچی نباید از حیوانات بترسد؛ باید به قدری قدرتمند باشد که حیوانات از او بترسند. بهترین روش مبارزه از فاصله ی نزدیک با حیوانات، مبارزه با نیزه بود. از خطر خرس و گرگ در آن جنگل، در امان نبودیم و یادگیری کار با نیزه ضروری به نظر می رسید. نیزه ای که ویلیام برایم آورد، چوبی بود که نوک آن قطعه ای تیز و فلزی نصب شده بود. باید با دو دست محکم آن را می گرفتم. ویلیام می گفت که جنگاوران ماهر، با دو دست آن را نمی گیرند. ولی روش اصولی اش گرفتن آن با دو دست است. خود ویلیام که آن را می گرفت، به راحتی می توانست یک دستی هر حریفی را ناکار کند. با یک دست آن را می چرخاند و به این طرف و آن طرف می برد. تعادلش را هم عالی حفظ می کرد. روز های آخر تمرینم با نیزه بود که ویلیام از من خواست با خودَش تمرین کنم. ابتدا قبول نکردم ولی وقتی که او گفت دست خالی در مقابلم می ایستد، برایم راحت به نظر رسید. لباس سیاه و گشادی پوشیدم، چکمه هایی مناسب مبارزه پایم کردم و آماده ی مبارزه شدم. قبلش به او گفتم: « ویلیام، مطمئنی می خواهی دست خالی مقابلم بایستی؟ خوب خودَت را ناقص می کنی! » خندید. - تو به فکر ناقص نشدن خودت باش. نیش خندی زدم. - از من گفتن بود. نیزه را محکم در دو دستانم گرفتم و نوک آن را مقابل ویلیام قرار دادم. ویلیام دورم می چرخید و من، دنبالش می کردم. به چشمانش خیره بودم تا نقشه اش را دریابم. هم چنان که خیره بودم، سر جایش ایستاد. ناگهان با سرعتی که تصورش را هم نمی کردم، پرید و با دو پایش دسته ی نیزه را گرفت و با فشار آن را به پایین کشید. چنین حرکتی را اصلا پیش بینی نمی کردم. با سر به زمین خوردم. نیزه از من دور شد و آن طرف تر افتاد. سرم ضربه ی بدی خورده بود و خیلی درد می کرد. فکرش را نمی کردم به آن راحتی و با یک حرکت، ویلیام دست خالی، هلنای نیزه دار را نقش بر زمین کند. همان طور که سرم را گرفته بودم، گفتم: « آخ! ویلیام! ناقصم کردی. سرم گیچ می رود. » در چهره ی اش همه چیز بود جز نگرانی. خنده اش گرفت. - تا تو باشی دیگر برای استادت رجز نخوانی. - تو نامردی کردی. - نه هلنا، نامردی نکردم. تو به چشمانم خیره بودی. با این حرکت خواستم درسی به تو دهم. آن چه را که در سر یک مبارز می گذرد، نمی توانی در چشمانش پیدا کنی. یک مبارز ماهر باید زبان بدن حریفش را بفهمد. چشمان همیشه دروغ می گویند و ما را فریب می دهند. یک جنگاور، با دست هایش، پاهایش، سینه و شکمش حرف می زند. باید به آن ها خیره شوی چون دروغ نمی گویند و کمکت می کنند تا حرکت بعدی حریفت را حدس بزنی. درس جالبی بود. این که در مبارزه نباید به چشمان حریف خیره شوی، موضوعی بود که ویلیام به عنوان آخرین درسش قبل از شکار به من گفت. می گفت که این درس در مبارزه با حیوانات هم صدق می کند. دیدن چشمان حیوانات، ترسی بر اندام آدمی می اندازد که حتی اگر مسلح هم باشد، باز سلاح را در دستش می لرزاند. هرگز از آن نیزه در طول شکارمان استفاده نشد. اما از تیر و کمان استفاده های زیادی کردیم. اولین بار نبود که حیوان می کشتم. صحنه ی کشتن آن خرگوش وحشی روی اسب، هیچگاه از یادم نمی رفت. اولین چیزی که با تیر و کمان شکار کردم، آهویی بزرگ بود. بعد از چند روز موفق شدم شکار کنم. روز های اول صدای نفس کشیدن و قدم هایم، هر جنبنده ای را در اطرافم فراری می داد ولی کم کم یاد گرفتم که جزئی از محیط اطرافم شوم؛ یعنی نفس کشیدنم، قدم برداشتن و حرف زدنم صدایی ایجاد نکند و حیوانی را فراری ندهد. ولی شکار آهو دردناک بود. شکارچی نه فقط به خاطر نترسیدن، بلکه به خاطر نلرزیدن دلش، نباید به چشمان شکار خیره شود. خیره شدن به چشمان زیبای آهو، دل هر بی رحمی را می رنجاند. درس ششم ویلیام یکی از مفید ترین درس هایش بود. درس بعدی اش هم چیزی مرتبط به همان بود؛ چیزی که در ادامه ی راهی که ویلیام برایم پیشبینی کرده بود، می توانست بیش از همه ی درس هایش به دردم بخورد.
  13. 43 با شعر خواندن ویلیام بلند شدم که آواز می خواند و می گفت: « بانو هلنا! بلند شو ببینم. چقدر می خوابی تنبل؟ » چشمانم را باز کردم. یکی از زیباترین صبح هایی بود که به عمرم دیده بودم. آن روز با فکر کردن به حرف های درونم، بلند شدم؛ به این که دو نعمت، که هر صبح بازشان می کنم، چقدر زیبا و شایسته ی شکر گزاری اند. به بیرون از غار رفتم. ویلیام نان های گردالی و شیرینی پخته بود. واقعا طعم عالی داشت. بعد از خوردن صبحانه، پیش هلیا رفتیم. از روز اولی که دیده بودمش، بزرگ تر شده بود ولی مطمئن نبودم که برای سواری حاضر باشد. از ویلیام پرسیدم: « با هلیا تمرین می کنم؟ » - نه هلنا، هلیا هنوز به زمان نیاز دارد. - ولی از روزی که دیدمش بزرگ تر شده. - نه به اندازه ای که برای سواری ایده آل باشد. پوفی کشیدم. - وای ویلیام! نگو که باید با اسب زشت تو سواری یاد بگیرم. نگاهم کرد، خندید و گفت: « چاره ای نیست. مجبوری او را تحمل کنی. » اسب ویلیام برایم زیبا نبود ولی با هم دوست شده بودیم. او را درمحوطه ای مسقف، چوبی و بزرگ نگه داری می کرد. در را باز کرد و داخل رفتیم. بزرگ تر از جایی بود که هلیا را در آن نگه می داشت. شروع به حرف زدن با اسبش کرد: « خوب رفیق، امروز باید به این دوست زیبایمان سواری دهی. » اسبش داشت علف می خورد. نزدیکش رفتم و صورتش را نوازش کردم. با نگرانی از ویلیام پرسیدم: « فکر می کنی به اندازه ی کافی برای این کار آماده ام؟ » - آری، آماده ای. نترس؛ هوایت را دارم. امیدوارم کرد و درسش شروع شد. اسب سواری اصلا کار راحتی نبود؛ خستگی زیادی داشت. با آن که درس اول ویلیام، تحمل سختی بود ولی سختی اسب سواری را شامل نمی شد. روز های اول تمرینم، بدن دردهای شدیدی می گرفتم. ران هایم، بازوانم، شانه هایم و شکمم کوفته می شد. زمین خوردن روز اولش هم که از همه بدتر بود. ویلیام قرار بود هوایم را داشته باشد ولی همان روز اولی که با کمکش سوار اسب شدم، بد طور به زمین افتادم. پهلویم کبود شد و تا چند روز درد می کرد. با اسبش هم قهر شده بودم ولی اسب بیچاره تقصیری نداشت؛ چندین سال به ویلیام سواری داده بود و عادت نداشت به کسی غیر از او سواری دهد. ولی کم کم به من هم عادت کرد. یک ماه که با او به این طرف و آن طرف رفتم، زمان کافی بود تا زوج هماهنگی شویم. ماه اول فقط با او راه می رفتم ولی بعد از آن دویدن را هم شروع کردم. دویدن با او، حس دیگری داشت. سرعتم که بالاتر می رفت، احساس غرور می کردم. یکی از روز های دویدنم بود که سرم به شاخه ای گیر کرد و خراشی کنار ابرویم درست کرد. خوش اقبال بودم که به خود ابرو و یا چشمم آسیبی نرسید. ویلیام آن قدر آن روز سرزنشم کرد که درد خراش را فراموش کردم. مدام می گفت: « دیوانه ای دختر! آن قدر با اسب تند رفته ای که کنترلت را از دست داده ای و شاخه ناکارت کرده. اگر چیزیت می شد من چه می کردم؟ » در حالی که با پارچه ای سفید، گوشه ی سرم را که کمی خونریزی داشت، می بست، این حرف ها را مدام تکرار می کرد. پاسخ دادم: « من همیشه این گونه تند می دویدم ویلیام. تقصیر شاخه بود. قرار نبود جلوی راهم باشد. » با عصبانیت نگاهم کرد. از خشم نگاهش می ترسیدم. - شاخه قرار بود وضعیتش را با تو هماهنگ کند؟ خنده ام گرفت. - خوب حال چرا این قدر ترش رویی؟ چیزی نشده. خراش کوچکیست که رویش را هم بستی. چند روز دیگر خوب می شود. صورتم را نوازش کرد و با مهربانی گفت: « دخترم، حتی کوچک ترین خراشی هم که به تو بیفتد، مرا نگران می کند. نباید بی احتیاطی کنی. تو دست من امانتی. » لبخندی زدم. - چشم استاد، این آخرین بی احتیاطی ام بود. نگرانی ویلیام را درک می کردم. پدر و مادرم، مرا به او سپرده بودند. پس عاقلانه بود که حتی بیش از بچه ی نداشته اش از من مراقبت کند. بعد از چند روز استراحت، دوباره سواری با اسب سیاه را شروع کردم. به اعتماد قولی که داده بودم، ویلیام دیگر نگرانم نبود. من هم با احتیاط بیشتری سواری می کردم. یک روز در جنگل، چشمم به همان خرگوش زیبا و سفید خورد. گوشه ای کز کرده بود و می لرزید. دلم به حالش سوخت. اسب را نگه داشتم و پیاده شدم. رو به اسب گفتم: « یعنی چه اتفاقی برایش افتاده رفیق؟ ببین چگونه می لرزد. همین جا صبر کن تا برگردم. » اسب ویلیام همان جا آرام ایستاد. خرگوش چند قدم آن طرف تر بود. سرش را پایین انداخته بود و بدنش می لرزید. روز بود و هوا اصلا سرد نبود ولی خرگوش ترسیده بود. نزدیکش شدم و کنارش نشستم. آرام بدنش را نوازش کردم و گفتم: « خرگوش جان؟ از چه می ترسی؟ آرام باش. من پیشت هستم. » لرزش بدنش قطع نمی شد. دستم را جلو بردم و صورتش را نوازش کردم. ناگهان انگشتم را محکم گاز گرفت. خونش بیرون زد. خون را مکیدم که متوقف شود. از دستش عصبانی نشدم. حالت عادی نداشت. با لحنی مهربان گفتم: « هی! چقدر بداخلاق شده ای! مرا یادت نمی آید؟ در جنگل با هم آشنا شدیم. از دستم فرار کردی و من هم دنبالت دویدم. » سرش را بالا کرد و به من خیره شد. خدای من! شوکه شدم و از جایم برخاستم. روی پیشانی اش، همان نشان شمشیر بود؛ نشانی که معلوم بود با تیزی روی او کشیده بودند. خون پیشانی اش تازه بود. به اطرافم نگاه کردم و با ترس چند قدم به عقب برداشتم. خرگوش هم چنان به من خیره بود. انگار می خواست حمله کند. من هم آرام قدم بر می داشتم که تحریکش نکنم. ناگهان سریع به سمت اسب دویدم. او هم شروع به دویدن به سمتم کرد. سریع سوار اسب شدم و با دست به او ضربه ای زدم: « برو! برو! » با صدای شیهه ای بلند شروع به دویدن کرد. قبل از این که سرعت بگیرد، خرگوش سرش را به پایش کوبید و آن را گاز گرفت. حتی وقتی هم که سرعت اسب زیاد شد، او را رها نکرد. آن همه وحشی گری از یک خرگوش اصلا برایم قابل هضم نبود. اسب بیچاره معلوم بود چه دردی می کشید. خنجرم همراهم بود. آن را در آوردم. روی اسب خوابیدم تا دستم به او برسد. تا آن موقع یک خرگوش به آن زیبایی را نکشته بودم و دلم نمی آمد این کار را بکنم. کار سختی بود ولی نفس عمیقی کشیدم و با خنجرم محکم به صورتش زدم. دهانش باز شد و نقش بر زمین شد. از او دور شدیم. به آرامی در دلم گفتم: « مرا ببخش خرگوش جان. » به خانه که رسیدیم، چیزی از این قضیه به ویلیام نگفتم. ولی ویلیام متوجه خونریزی پای اسب شد و سوال پیچم کرد. من هم به دروغ گفتم که پایش به شاخه ای تیز گیر کرده. خون روی خنجر را هم به دور از چشمان او شستم. ویلیام پای اسبش را بست و برای تنبیه من، دیگر نگذاشت تا چند روز با آن سواری کنم. من هم دیگر اصلا دلم نمی خواست به جنگل بروم. وحشی گری خرگوش ترسناک بود. این که نشان می توانست اهلی ترین و ضعیف ترین حیوانات را قدرتمند کند، اصلا زیبا به نظر نمی رسید. به این فکر می کردم که نکند من هم مانند خرگوش وحشی شوم. وحشی بودن انسان ها شبیه حیوانات نیست؛ چیزی بدتر از آن است. حیوانات با بی عقلی شان وحشی می شوند و انسان با عقلش. در آن روز بود که علت آن رفتار وحشیانه ی پیرمرد داخل شاخه ها را درک کردم.
  14. 42 او که رفت نتوانستم بخوابم. دلم گرفته بود. دلم برای مادرم تنگ شده بود. روی زمین نشستم و به روبرویم خیره شدم. بغضی گلویم را گرفته بود. سرم را روی زمین گذاشتم. دوست داشتم با مادرم حرف بزنم. وقتی به او فکر می کردم، لبخند به چهره ام می آمد. صدایش زدم: « مادر! دخترت را می بینی؟ حال امروزش را می فهمی؟ یادَت می آید هر وقت ناراحت بودم چگونه روی پاهایت می خوابیدم؟ صبح ها که بیدار می شدم، موهای نامرتبم را شانه می کردی؟ شب ها با قصه های تو، خوابم می برد. یادت می آید برایم لباس دوختی؟ آن لباس زرد رنگ را به یاد داری؟ » جز صدای سکوت غار، چیزی نمی شنیدم. گریه ام گرفت و از عمق وجودم بو کشیدم. هیچ بویی نمی آمد. دوباره مادرم را صدا زدم: « مادر! داخل کلبه که این گونه بو می کشیدم، بوی آغوشت می آمد؛ دستانت، لباست و وجودت. به ستاره های آسمان خیره شدم. خودت گفتی هر وقت دل تنگت شدم به آن ها خیره شوم. نبودی؛ هیچکدامشان تو نبودی. ستاره ها خیلی زیبایند؛ به قدری زیبا که می ارزد مدت ها به آن ها خیره شوم و همه ی درد هایم را فراموش کنم. درخشنده اند، پر نورند، لبخند می زنند. ولی مگر مادر این هاست؟ دنبال درخشندگی نبودم مادر؛ دنبال زیبایی ظاهری ستارگان هم نبودم؛ دنبال تو بودم. زیباترین زن روی زمینی؟ زیباترین زن جنگلی؟ نمی دانم مادر. نمی دانم زیباترینی یا نه ولی مادرم هستی. بدترین آدم روی زمین هم که باشی، زشت هم که باشی، پیر هم که باشی، فرقی نمی کند؛ مادری. تو قبل از اینکه مادرت را بشناسی او را از دست دادی، پس حال امروز مرا نمی فهمی. » صدایی نمی آمد. سکوتی دردناک همه جا را پر کرده بود. چشمم به خنجرم خورد که در گوشه ای افتاده بود. بلند شدم و به سمتش رفتم. آن را برداشتم و از جایش در آوردم. ندایی در سرم می گفت که تمامش کنم؛ زندگی ام را تمام کنم و به تاریکی پایان دهم. دستانم می لرزید. وقتی به حرف های ویلیام فکر می کردم، وجودم آتش می گرفت. خنجر را با دو دست، روبرویم گرفتم و آن را بالا بردم. یاد کاپیتان افتادم. خنجر را برای محافظت از خود به من داده بود. می شد طور دیگری هم فکر کرد؛ این که خنجر را به خاطر محافظت از دیگران در برابر من، به من داده است. کافی بود خود را با آن بکشم و این مهم را حاصل کنم. تصمیمم را گرفتم. خنجر را بالا بردم و چشمانم را بستم. آن را محکم گرفتم تا در دستانم نلرزد. اما ناگهان صدای آرامی را پشت سرم شنیدم. صدایی شبیه صدای فرشته ها که گفت: « هلنا! » ترسیدم. چشمانم را باز کردم. نفس کشیدنم تند تر شد. رویم را بر نگرداندم. دست روی شانه ام گذاشت؛ دستانی سفید و ظریف. دوباره صدایم زد. صدایش شبیه صدای خودم بود: « برگرد. نترس. » با ترس و لرز برگشتم. وقتی او را دیدم، چشمانم را بستم. تحمل دیدنش را نداشتم. دختری با موهای سیاه بلند و چشم و ابرویی به همین رنگ. خنجر از دستم افتاد. دهانم باز مانده بود. با لبخند به من خیره شد. وقتی دید من هم به او خیره شده ام، گفت: « هان؟ تیزی چشمانت وجودم را سوراخ کرد. انقدر زل نزن دختر. » داشتم دیوانه می شدم. - اصلا نمی فهمم. تو کیستی؟ شروع به خندیدن کرد. با عصبانیت گفتم: « نخند، این خنده ها مال من است؛ من این گونه می خندم. » خنده اش قطع شد. - هلنا، من درون توام. دهانم از شدت تعجب باز مانده بود. - درون منی؟ پس چرا شبیه من نیستی؟ لبخندی زد. - زیبا نیستم؟ سفید و درخشنده چطور؟ - یعنی در طول سیزده سال و چند ماه زندگی، وجودم هنوز هم سفید است؟ - آری، سفید است. ولی نمی گویم که بین این راه کثیفی نبوده. کثیفی بوده و بعید نیست آن کثیفی ها به تو هم سرایت کرده باشند. لیوانی گلی و پر از آب دستش بود. آن را بالا آورد و ادامه داد: « لیوان را ببین و کف دست مرا هم ببین. می بینی که لکه ای سیاه روی آن است. » آب را روی دستش ریخت و و آن را مالید تا لکه از دستش پاک شد. ادامه داد: « دیدی؟ دستم پاک شد. اکنون سفید و بی آلودگیست. » - خوب؟ این یعنی چه؟ - این یعنی در راه طولانی زندگی، غبار، کثیفی و آلودگی هست و آب هم هست. نفرت، دشمنی و تاریکی هست و قلب هم هست. نشان روی گردنت حک شده؛ روی قلبت که حک نشده. هنوز اشک داری، هنوز دلت تنگ می شود، هنوز از ناراحتی دیگری ناراحت می شوی و چیزی در سمت چپ سینه ات داری که نامش قلب است. می تپد؛ گوش کن. صدای تپشش را می شنوی. سرم را پایین انداختم. - مگر حرف های ویلیام را نشنیدی؟ - شنیدم. - با شنیدن آن ها چگونه حالم خوب باشد؟ لبخندی زد. - بزرگی می گفت: « اگر بخواهیم به خاطر تنها یک چیز خودمان را دوست داشته باشیم، آن چیز باز کردن دو نعمت هنگام طلوع خورشید است. » چشم ها هلنا؛ وقتی چشم هایت را باز می کنی، یعنی توانایی دیدن داری. وقتی از جایت بلند می شوی و سلام می کنی، یعنی زنده ای. وقتی زنده باشی یعنی نفس می کشی، وقتی نفس بکشی یعنی قلبت می تپد و وقتی قلبت بتپد، یعنی تمام نشده ای. می توانی خودت را تمام کنی. کاری ندارد. کشتن خویش اصلا کار سختی نیست. ولی اگر به این فکر کنی که آیا اینجا، این لحظه، این مکان، زمان و فضا، پایان توست، بازهم این کار را می کنی؟ هلنا، تو هنوز تمام نشده ای. تعریفمان از بد یا خوب برای چیزیست که تمام شده است. تو تمام نشده ای و این یعنی توانستن؛ این یعنی می توانی تغییر کنی و آن گونه تمام شوی که خودت می خواهی. حرف هایش مرا به فکر واداشت. به او نگاه کردم. چهره اش زیبا بود. با این اینکه حرفش درباره ی هویتش را باور نمی کردم، اما برایم جالب بود که بدانم درونم چه شکلیست. خیره شده بودم که با لبخند گفت: « این چهره ی زیبا شایسته آن است که زیبا تمام شود. تمام نشو هلنا؛ اینجا تمام نشو. » خواستم صورتش را لمس کنم که از جلوی رویم محو شد. صدایش زدم و گفتم: « آهای! کجا رفتی؟ بمان. تنهایم نگذار. » دوباره آن صدا را شنیدم. این بار اطرافم نبود؛ صدا از درونم بود که گفت: « تمام نشو. » آرامشی وجودم را فرا گرفت. چند نفس عمیق کشیدم. به بیرون از غار رفتم و به ماه خیره شدم. در اوج تاریکی، قرص سفید رنگی نمی گذاشت تاریکی را حس کنم. ماه، در تاریکی، روشن بود. با خود گفتم: « ماه توانسته، چرا من نتوانم؟ » به غار برگشتم و خنجر را از روی زمین برداشتم و به تیغه ی نقره ای آن خیره شدم. در حالی که زیر لب زمزمه می کردم، آن را سر جایش قرار دادم: « امروز، هلنا تمام نمی شود. » رفتم و روی جایم دراز کشیدم. حرف های ویلیام را از ذهنم بیرون کردم. نمی توانستم باور کنم که با درونم، با کسی که اصلا هم شکل من نیست، حرف زده ام. فکرم مشغولش بود ولی چشمانم را که بستم، به آرامی خوابم برد.
  15. 41 یک شب که برای آوردن آب رفته بود، هلیا بی قراری می کرد. نزدیک او رفتم اما ناگهان فریاد بلندی را شنیدم که صدای ویلیام بود. داد می زد: « کمک! هلنا کمکم کن! » حال هلیا خیلی بد بود. ترسیدم ترکش کنم. به قدرت انتخاب و درس های ویلیام، در آن لحظه، اصلا فکر نکردم. تمام فکرم این بود که چه کنم و کدام کار را اولویت قرار دهم. نمی دانستم چرا آن تصمیم را گرفتم. به هلیا چسبیدم و نوازشش کردم تا آرام شود. کنارش ایستادم و از جایم تکان نخوردم. ویلیام چند بار دیگر فریاد زد ولی توجهی نکردم. چرا درونم قبول نمی کرد اسبی را رها کنم و به دنبال آدمی روم؟ بعد از چند فریاد، دیگر صدایی از ویلیام بلند نشد. ترسیده بودم و به مسیر منتهی به رودخانه خیره شده بودم. ویلیام را دیدم که می آمد. سریع به سمتش دویدم. نزدیکش که رسیدم، ایستادم و با لحنی نگران گفتم: « ویلیام، چه شدی؟ » - من خوبم. - فریاد می زدی. صدای تو بود. چه اتفاقی افتاد؟ - صدایم را شنیدی؟ - آری، شنیدم. لبخندی زد. - پس چرا به کمکم نیامدی؟ سرم را پایین انداختم. - نمی دانم. راستش را بخواهی هلیا بد حال بود و بی قراری می کرد. ترسیدم برایش اتفاقی بیفتد. - نترسیدی برای من اتفاقی بیفتد؟ - ترسیدم ولی ... حرفم را قطع کرد. - ولی چه؟ بگو هلنا. چهره ای مظلوم به خود گرفتم. - درباره اش حرف نزنیم ویلیام. جلوتر آمد و با لحنی محکم تر گفت: « باید بگویی. چرا بین من و هلیا، او را انتخاب کردی؟ » - خودت هم خوب می دانی که دوستت دارم و مدیون کمک هایت هستم. ولی هلیا اسب من است. خودَت گفتی قرار است با این اسب زوج خوبی شویم. آینده ای را برای خود می بینم که سوار بر او شده ام و می تازم تا خورشید. این را که گفتم، ویلیام ساکت شد. دوست نداشتم از دستم ناراحت شود. دستم را روی شانه اش گذاشتم و ادامه دادم: « از دستم که ناراحت نیستی؟ درکم کن ویلیام. » سرش را تکان داد و با صدایی ضعیف و غمگین گفت: « باشد هلنا، اشکالی ندارد. ناراحت نیستم. تو برای انتخابت دلیل داشتی. » - صدایت که این را نمی گوید. - می دانی، اندکی مریض حالم. برای همین صدایم ضعیف است. متعجب نگاهش کردم. - ویلیام؟ تو تا قبل از این که به رودخانه بروی، رسا و محکم حرف می زدی. حتی تا همین چند لحظه پیش هم این گونه بود. چه شد که مریضی اکنون خودَش را نشان داد؟ - فراموشش کن هلنا. - تو از دستم ناراحتی. باید بگویی که چه اتفاقی برایت افتاد. هیچ چیز نگفت؛ از کنارم رد شد و رفت. چند بار صدایش زدم ولی برنگشت. سطل های آب را در گوشه ای گذاشت و به غار رفت. با قدم هایی آرام دنبالش کردم تا ببینم چه می کند. به غار که رفت، عصبانی بود. قدم زنان با کسی حرف می زد. طوری که مرا نبیند، در دهانه ی غار ایستادم. انگار داشت با مادرم حرف می زد. می گفت: « دیدی چگونه شد؟ بی خود به درون دخترت ایمان داشتی. او بین منفعت شخصی اش و من، مرا انتخاب نکرد. او برای آن که کنار اسبش بماند، به یک انسان کمک نکرد. هنوز هم خیال می کنی درون دخترت روشن است؟ نشان بر او چیره شده و قلبش را تاریک کرده. چیزی غیر از خودش را نمی بیند. این را نه در رفتار امشبش، که در رفتار این چند ماهش فهمیدم. او همیشه دنبال منفعت خود است. دنبال انجام کاریست که خودش با آن احساس راحتی کند. او خود خواه است. نشانه های حوروس را در او می بینم؛ همان خودخواهی که او داشت. به نظر تو جواب می دهد؟ » این ها را که شنیدم، همان جا روی زمین نشستم. انگار دنیا روی سرم خراب شده بود. وقتی به این فکر می کردم که او تمام این مدت به من امید بیهوده می داده، دیوانه می شدم. ویلیام گفته بود درونم را روشن می بیند. ولی معلوم شد آن حرف ها، حرف های درونش نبوده است. چند ماه با دروغ، بی جهت به من امید داد و نگذاشت دلم اندکی بلرزد. ولی دلم لرزیده بود؛ از این که شبیه آنی شوم که ویلیام، مادرم و آن پیرمرد تعریفش را کرده بودند، می ترسیدم. از جایم بلند شدم و به داخل غار رفتم. به روی خود نیاوردم که حرف های ویلیام را شنیده ام. ناراحت روی زمین نشسته بود. متوجه حضور من که شد، ترسید و با نگرانی گفت: « کِی آمدی؟ » می دانستم ترسش از چه بود؛ از این می ترسید که حرف هایش را شنیده باشم. حق هم داشت. شنیدن آن حرف ها می توانست وجود مرا نابود کند. آری، چیزی شبیه نابودی بود. هیچ احساسی نداشتم. فقط دلم می خواست که مرگ، رویش را به من نشان دهد. با صدایی که نه غمگین بود و نه خوشحال، گفتم: « همین الان. » - یعنی چیزی نشنیدی؟ - قرار بود چیزی بشنوم؟ دست پاچه بود و نمی دانست چه بگوید. - راستش را بخواهی درون غار که قدم می زدم پایم لیز خورد و روی زمین افتادم. صدای مهیبی بلند شد. خواستم ببینم آن را شنیده ای یا نه. لبخند تلخی زدم. - نه، نشنیدم. خوشحال شد و از جایش برخاست. با شوق و ذوق به سمتم آمد. وقتی چهره ی درهم مرا دید، خوشحالی اش کم شد و پرسید: « چه شده هلنا؟ » - چیزی نشده. - ناراحتی؟ - از ناراحتی تو ناراحت بودم. تو ناراحت نباشی من هم نیستم. - خوب من دیگر ناراحت نیستم، پس تو هم نباش. - مرا بخشیدی؟ - آری، بخشیدم. - پس خوب است. نگاهم را از او دزدیدم. نمی خواستم بفهمد که فهمیده ام، ولی چهره ام را بیش از آن نمی توانستم مخفی کنم. به چهره ام خیره شد و گفت: « این هلنای همیشگی نیست؛ این چهره ی همیشگی ات نیست. اتفاقی افتاده که من نمی دانم. » نفس عمیقی کشیدم. - نه ویلیام، امروز خیلی خسته شدم. خوابم می آید. می شود بگذاری امشب در غار تنها باشم؟ نفس عمیقی کشید. - باشد دخترم. راحتت می گذارم که بخوابی. خوب بخواب که از فردا درس پنجم را شروع می کنیم. شوق زیادی برای دانستنش نداشتم. - درس پنجم چیست؟ - اسب سواری. درس پنجمش، دوباره اشتیاق را به چهره ام آورد. - راست می گویی؟ - آری، فردا آموزش اسب سواری ات شروع می شود. خبر شگفت انگیزی بود ولی حال آن شبم بدتر از آن بود که شگفت زده شوم. ویلیام وقتی عکس العملی از من ندید، گفت: « خوشحال نشدی؟ » با صدایی سرد و بی روح گفتم: « شدم. » دیگر چیزی نگفت. بوسه ای بر پیشانی ام زد و مرا تنها گذاشت. https://forum.98iia.com/topic/10691-معرفی-و-نقد-رمان-هـلـنـا-ali_he-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=findComment&comment=245655
    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 7
    2. Yasi..

      Yasi..

      وظیفم بود :‌)

      @Ali_He

    3. نویسنده

      نویسنده

      1472960951729_nazweb_ir.jpg

      1472960988337_nazweb_ir.jpg

      513.jpg

      aksam_ir_8_3_4.jpg

      dokhtar_bache_mazrae.jpg

      G1408524357.jpg

      Girls_with_red_hair_16.jpg

      I1408524357.jpg

      Lonely_Girl_The_White_Tiger_Fantasy_Scen

      T1408524356.jpg

      www_rahafun_com_fairy_tale_houses_5.jpg

      Photo_child_gesture_in_the_winter_16.jpg

       

      @Ali_He فکر کنم تو چتباکس کمی ازم دلخور شدی...امیدوارم این عکسا به دردت بخوره و دیگه ازم دلخور نباشی.

    4. Ali_He

      Ali_He

      ممنون مریم خانم.

      نه دلخور نشدم. مشکلی نیست

      @morte

  16. نام رمان: هلنا نویسنده: علی حیدری ژانر: معمایی، اجتماعی، ترسناک هدف: بیان افکار و برون ریزی احساسات درونی! خلاصه ی رمان: باور آدم ها، زندگیشان را می سازد؛ قوی ترشان می کند. از باور که حرف می زنم، منظورم امید داشتن نیست. زمانی که خود زندگی هم باورمان نمی کند، امید را کجا باید پیدا کنیم؟ وقتی از باور حرف می زنم، شکست نخوردن را می گویم؛ محکم ایستادن را می گویم. اینکه رو به زندگی کنیم و بگوییم: « از من قوی تر نیستی که تکبر برداری. اصلا تو را چه به این دخالت ها؟ تو را چه به شکست دادن آدم ها؟ » ولی این را که می گوییم، باید طاقت ظلمات زندگی و حریف طلبیدنش را هم داشته باشیم؛ نداشته باشیم، این رجزها، پوچند و بی معنا ...
  17. سلام.

    خانم قربانی نیا؟ درست متوجه شدم؟

    خوب هستید شما؟

    1. Ali_He

      Ali_He

      کار خواستی نداشتم راستش.

      می خواستم فقط مطمئن شم خودتونید.

      خوشحالم بعد این همه مدت دوری، دوباره می بینمتون.

      @Taraneh.Gh

  18. 40 تقصیر ویلیام نبود. او می خواست زندگی کردن را یادم دهد. نمی دانست یاد دادن نترسیدن به من، ترسم را بیشتر می کند. ناراحتی ام به خاطر ویلیام هم بود. با او خوب حرف نزده بودم. او هم دلسوز بود. حتی در آن لحظه که دستش را بالا برد و قصد سیلی زدن کرد، دلسوزی را در نگاهش می دیدم. به این ها که فکر می کردم، دلم نمی آمد با او قهر بمانم و آشتی نکنم. با گریه گفتم: « ویلیام، من به تو ناسزا گفتم. نمی خواهی دستت را بالا ببری و سیلی بزنی؟ بزن ویلیام. سیلی ات آرامم می کند. » ویلیام هم فقط با چشمانی گریان نگاهم می کرد. - نبینم دخترم گریه کند. لعنت بر من که ندانسته خواستم به تو درسی دهم که وجودت را به آتش بکشد. هلنا حق داری بترسی. به جان خودت قسم، جای تو بودم زیر بار این درد نابود می شدم. چیزی هست که تو نمی دانی. گریه ام کمتر شد و با کنجکاوی نگاهش کردم. - چه چیز را نمی دانم؟ - رییس به پدرت هشدار داد. گفت: « مبادا دخترت بخواهد با ما دوستی نکند که اگر این کند آن چنان عذابش می دهیم که جانش به ستوه آید و از درد بمیرد. » درد گردنت هلنا؛ درد گردنت فشاریست که نشان به تو می آورد و این پیام خوبیست؛ یعنی تو دعوتش را نپذیرفته ای؛ یعنی با او دوستی نکرده ای. هیچ چیز نگفتم. فقط در سکوت، به روبرویم خیره شدم. ادامه داد: « روزی که درد گردنت اذیتت نکرد، آن روز باید نگرانت شد هلنا. » حرفش امید می داد؛ امید به مقاومت، به صبر، به زندگی و امید به نفس کشیدن. در راه زندگی کیست که مشکل نداشته باشد؟ کسی نیست. همه مشکل دارند و نشان روی گردن من مشکلی بود که بارها سعی کرد کمرم را خم کند. ولی ویلیام راست می گفت. اینکه مشکلات در میانه ی راه دیگر به تو فشار نیاورد، جای نگرانی دارد؛ یا عزت نفست را به آن ها فروخته ای یا انسانیتت را. درس سوم ویلیام، اداره کردن زندگی بود. وسیع ترین درسش بود. خیلی چیز ها را شامل می شد؛ لباس شستن، غذا پختن، غذا دادن به حیوانات و تمیز کردنشان، آتش روشن کردن و هر چیزی که زندگی بی رحم دنیای بیرون به آن نیاز داشت. درس هایش در ابتدا ساده به نظر می رسید. با خود می گفتم خوب این ها را که هر انسانی بلد است ولی وقتی شروع کردم به انجام کار ها، دیدم که چقدر چیز ها بوده که مادرم یادم نداده. لباس شستن و غذا درست کردن کارهای راحتی نبودند ولی حس زیبایی درشان بود. احساس می کردم برای خانواده ام مفیدم. خانواده ی من آن موقع فقط ویلیام بود. وقتی تعریف می کرد و می گفت لباس ها را چقدر خوب شسته ام یا اینکه چقدر خوب غذا درست کرده ام، شادی برایم به ارمغان می آورد که قابل توصیف نبود. در مخیلاتم با خود می گفتم روزی این سخن را از همسر و فرزندم می شنوم. غذا دادن به هلیا و اسب ویلیام هم که از همه اش زیباتر بود. هلیا آن قدر زیبا می خورد که هر بیننده ای را وادار می کرد قربان صدقه اش برود و او را ببوسد. اما همه اش هم زیبا نبود. قبل از اینکه شروع به تمیز کردن اسب ها کنم، به ویلیام گفتم: « در تمام عمرم هرگز کاری مثل این نکرده و نمی کنم. » دوباره دست راستش را بالا برد. با خنده بالا می برد ولی ترسی عجیب از دست راستش داشتم. گمان نمی کردم روزی در زندگی برسد که چیزی مجبورم کند تن به کاری چندش آور دهم. بو می داد، کثیف بود و حال آدم را بد می کرد. ویلیام هم که انگار خوشش می آمد حالم را بدتر کند. بین تمیز کردنشان می آمد و می گفت: « این کثیفی که اکنون تمیز می کنی، مال غذاییست که ظهر به آن ها داده ای. » یک بار کثیفی هایی را که جمع کرده بودم به لباسش پرت کردم. باید انتقام خیلی چیزها را می گرفتم. دنبالم افتاد؛ با شمشیر. آنقدر سریع دویدم که به نفس نفس افتاد. ولی نامرد تلافی اش را بد سرم در آورد. مجبورم کرد لباسش را بشویم. آن کثیفی با آب که مخلوط می شد، یکی از چندش آور ترین ماده های دنیا را به وجود می آورد. درس چهارم، تقویت قدرت انتخاب بود. قدرت انتخاب توانایی عجیبیست. خیلی ها فکر می کنند آن را دارند ولی زمان تصمیم گرفتنشان که می رسد، می فهمند انتخاب، همیشه هم قدرت نیست. گاه جبریست که بر ما حاکم می شود و گاه نشان از ناتوانی ما دارد. من مجبور شدم بین رفتن از کلبه و ماندن یکی را انتخاب کنم. این قدرت نیست؛ عجز است. درس چهارمش را با سوال شروع کرد؛ سوالات مختلف درباره ی موضوعات مختلف. از من می خواست بین دو چیز که هر دو برایم عزیزند یا دو چیز نفرت انگیز، یکی را انتخاب کنم. از من برای انتخابم دلایل منطقی می خواست؛ دلایلی که قانعش کند انتخابم، انتخابی درست بوده. از سخت ترین دو راهی هایی که روبرویم قرار داد، انتخاب بین پدر و مادرم بود. از من پرسید: « اگر بخواهی بین پدر و مادرت یکی را انتخاب کنی، کدامشان انتخاب توست؟ » چند لحظه فقط به او خیره شدم و جوابی ندادم. ادامه داد: « هلنا، دوراهی ها همیشه در زندگی وجود دارند. باید بتوانی یکیشان را انتخاب کنی وگرنه میان راه سردرگم می شوی و هویتت را گم می کنی. » - دو راهی های زندگی ما را مجبور به انتخاب می کنند ولی امروز مجبور نیستم به این سوالت جواب دهم. - باید برایش تمرین کنی. فکرش را بکن که دو جاده روبرویت است. یکی از آن ها راهیست که تو را به مادرت می رساند و یکی راهی که به پدرت وصل می شود. از کدامش می روی؟ بازهم جوابی ندادم. برایم سخت بود. دلم برای هردویشان تنگ شده بود و بغضی گلویم را گرفته بود. ویلیام وقتی چیزی نشنید، نزدیکم آمد و دو دستش را روی گونه هایم قرار داد: « از احساسات درونت خبر دارم. می دانم چقدر دلت برایشان تنگ شده. ولی این کار را یک تمرین در نظر بگیر؛ تمرین برای اینکه بتوانی در اوج احساسات، تصمیمات منطقی بگیری. » ناگهان زبان باز کردم. - مادرم. - چرا مادرت؟ - چون او با وجود بودن نشان روی گردنم، به درونم ایمان داشت. ولی پدرم خیال می کرد دیو بچه ای پرورش داده که دوست دار تاریکیست. از پاسخم خوشحال شد. - دیدی هلنا؟ دیدی کار سختی نبود؟ سری تکان دادم. - کار سختی بود ویلیام. - عادت می کنی. سایر سوالات ویلیام هم سخت بود ولی نه به سختی دو راهی بین پدر و مادرم. کارش فقط سوال پرسیدن نبود؛ در عمل هم گاه مرا بین دو راه قرار می داد. آن قدر طبیعی نقشش را بازی می کرد که اصلا به این فکر نمی کردم که در حال امتحان کردنم باشد.
  19. 39 درس دومش نترسیدن بود! برایم در ابتدا مفهومی نداشت. نمی دانستم که نترسیدن یعنی چه. بیش از هشتاد شبانه روز، شب ها نوری روشن نکرد. به علاوه ی بودن در تاریکی، مجبورم می کرد به محوطه ای دور از خانه بروم، از جنگل عبور کنم و از رودخانه دو سطل آب بیاورم. شب های جنگل ترسناک و سرد بود. حتی صدای طبیعت هم عادی به نظر نمی رسید. مرا یاد کابوسم می انداخت. یک روز که از لب رودخانه بازگشتم موضوعی سخت کنجکاوم کرد. به خانه که رسیدم دو سطل آب را روی زمین گذاشتم، نزد ویلیام رفتم و گفتم: « ویلیام، موضوعی ذهنم را مشغول کرده. » داشت خنجرش را با بشقاب گلی تیز می کرد. در همان حال گفت: « چه موضوعی؟ » - تو نمی گویی هلنای بیچاره که هرشب در تاریکی جنگل مسافت زیادی را تنها می رود تا آب بیاورد، چگونه این مسیر را طی می کند؟ نمی گویی ممکن است برایش اتفاقی بیفتد؟ با خونسردی کامل داشت کارش را می کرد. - می گویم. - یعنی چه؟ - احتمال این را می دهم که برایت اتفاقی بیفتد. به هر حال جنگل است و خطراتش. ولی از طرفی با خود می گویم هر خطری که تو را نکشد، قوی ترت می کند. نمی دانستم بخندم یا سرش فریاد بزنم. - تو احتمال این را می دهی که بلایی سرم بیاید و می گذاری بروم؟ حتی رویش را بر نمی گرداند. - آری، چه اشکال دارد؟ این را که گفت، خنده ام گرفت. با تمسخر گفتم: « نه اشکالی ندارد. فقط به وضوح می توانم اوج محبت و نگرانی ات را نسبت به یادگار و امانت دوست صمیمی ات، درک کنم. تو فوق العاده ای ویلیام! » باز نگاهم نکرد. ناگهان برگشت و خنجرش را با سرعت جلوی صورتم گرفت و گفت: « هی! » از جای خود پریدم و جیغ کوچکی کشیدم. چند لحظه نگاهم کرد و سپس شروع به خندیدن کرد. دستم را روی قلبم گرفتم و چند نفس عمیق کشیدم. دلم می خواست دستانم را دور گردنش حلقه کنم و خفه اش کنم. با همان خنده اش گفت: « دیدی؟ دیدی هنوز آماده نیستی؟ » دستش را جلو آورد و گونه ام را کشید. با صدایی بچگانه گفت: « ترسوی کوچک! » صورتم را عقب بردم. با عصبانیت نگاهش کردم. داشت گریه ام می گرفت. انگشتم را نزدیک صورتش بردم و خواستم هر چه از دهانم در آمد بگویم، ولی مردد بودم. وقتی چیزی نگفتم، با همان لحن بچگانه و مسخره اش گفت: « آخ دختر عزیزم! هنوز هم در شوکی؟ برو بخواب. امشب از قصه خبری نیست. » از زمانی که در خانه اش سکونت داشتم حتی یک بار هم شب ها برایم قصه نگفته بود ولی با این وجود باز دوست داشت مسخره ام کند. آن شب خیلی از دستش عصبانی شدم. اصلا خوابم نبرد. تصمیم به انتقام گرفتم. منتظر بودم. روز آخر درس دوم هم با هر سختی تمام شد. شب آخرش هیچگاه از یادم نمی رود. آن شب گفت که درس دومم تمام شده و خودَش آب می آورد. ولی خیلی دیر کرد. هر طور بود خوابیدم. صدا های عجیب از بیرون غار می آمد؛ برای همین جرأت نداشتم بیرون را نگاه کنم. نیمه های شب بود که صدای شیهه ی اسب را شنیدم و از خواب پریدم. خنجرم را برداشتم. نزدیک بود جانم بیرون آید. درد گردنم هم آغاز شده بود. ولی بی هوش نشدم. به دهانه ی غار نزدیک می شدم که چهره ی همان دیو را دیدم با چشمانی ترسناک و قرمز رنگ که به غار نزدیک شد. داشت پرواز می کرد. مانند هاله ای سیاه بود. آن را که دیدم درد قلب هم به درد گردنم اضافه شد. دستم را محکم روی قلبم گرفتم. دهانم باز ماند. روی زمین افتادم. دیو داخل غار آمد و نزدیکم شد. باد شدت گرفته بود و آتشدان ها خاموش شده بودند. مرگ را دیدم که به سمتم می آمد که ناگهان ویلیام وارد غار شد و انگار در همان لحظه، آن هاله ی سیاه غیبش زد. نفس نفس می زدم. چشمانم داشت بسته می شد. ویلیام ترسیده بود. آمد، در آغوشم گرفت و با نگرانی ضربه های آرامی را به صورتم زد. شاید هم ضربه هایش محکم بود ولی بدنم بی حس شده بود. گفت: « هلنا! دخترم چه شدی؟ بلند شو. صدای آمدن من بود. » آن شب از هوش رفتم. تا چند روز در اتاقم ماندم و با ویلیام حرفی نزدم. فکر انتقام هم از سرم بیرون رفته بود. نمی توانستم او را ببخشم. باعث شده بود ترسی قدیمی دوباره به سمتم بیاید. چند روزی بود که داخل اتاق بودم. صدای جیغم ویلیام را به داخل اتاق کشاند. دوباره آن سیاهی را دیده بودم. ویلیام که آمد، گریه ام گرفت. با دست محکم به سر و سینه اش کوبیدم و فریاد زدم: « گمشو، گمشو برو. اینجا چه می خواهی نامرد؟ » حالم بد بود. ولی کسی را جز او نداشتم. ویلیام در برابر ضربه هایم مقاومت نمی کرد و می گذاشت بزنم. از ضربه زدن خسته شدم. نمی توانستم جلوی گریه ام را بگیرم. در آغوشم گرفت. خودش هم گریه می کرد. با لحنی مظلومانه گفت: « ببخش، ببخش عزیز جانم. من کنارت هستم، نترس. » ویلیام سعی داشت آرامم کند ولی نمی دانست حال آن روز های من، آرام جان می خواست؛ کاپیتان ردفیل می خواست. دلم برایش یک ذره شده بود. کاپیتان گفته بود که درباره ی انتخاب آرام جان هایم بیشتر فکر کنم. ولی فکر کردن درباره ی چیزی که دل انتخاب کرده، احمقانه است. عاشق کاپیتان شده بودم. نه آن عشقی که میان زن و مرد برای وصال است نه؛ کلمه به کلمه ی حرف هایش آرامش بود. عاشق صدای دل نشینش بودم. آری، روی آرام جان ها نباید فکر کرد. آرام جان ها بی خود آرام جان نمی شوند. دل بی دلیل به سمت کسی تمایل پیدا نمی کند. درباره ی کاپیتان فکر نکرده بودم. چیزی در درونم اجازه نمی داد که اصلا فکر کنم. اگر می رفتم و به ویلیام می گفتم که چنین فردی هست که می گوید کاپیتان کشتی دریاییست، حتما می گفت که از او دور شوم؛ چون چنین غریبه ای، ترسناک است و خطرناک. ولی از طرفی ناراحت هم بودم. کاپیتان نباید در آن شرایط مرا رها می کرد. گاهی انسان حالی دارد که نیازمند کسیست که تند خویی ها، بد اخلاقی ها، اخم ها، گریه ها و تنهایی اش را با لبخند جواب دهد. خیلی وقت ها دلم می خواست ببینم که آیا کسی که روبروی من است، مهربانی اش، مهربانی روز های خوش است یا اینکه نه، در هر شرایطی مهربانی را ترک نمی کند.
  20. 38 با صدای در زدن ویلیام از خواب بیدار شدم. صبح شده بود. نور مستقیمی از پنجره ی کوچک اتاق به داخل می تابید. ویلیام برایم نان و عسل آورده بود. قهرم را شکستم ولی اخمم را نه. نان و عسل را خوردم و منتظر درس اولش شدم. اقدام روز قبلش خشونت محض بود. می توانست بهتر به من بفهماند که احترام چیست و چه قوانینی دارد. من آن را درس به حساب نمی آوردم؛ چیزی می دانستم که مدت ها در یادم بماند. درس اول ویلیام برایم گیج کننده بود؛ تحمل سختی! نمی دانستم باید چه سختی را تحمل کنم. ویلیام چند تکه چوب کوچک آورد و روی زمین گذاشت. به آن ها اشاره کرد و گفت: « امروز باید این چوب ها را برداری و در محوطه ای که من برایت تعیین می کنم ده دور بدوی. » با تعجب نگاهش کردم. - بیگاری یا درس زندگی؟ لبخند زد. - درس اولت یادت رفت؟ این بار چیزی جلویم را نمی گیرد. - مگر می شود یادم برود؟ همیشه اینجا، در سرم می ماند. با انگشت اشاره سمت چپ بالا تنه ام را نشان داد و گفت: « در سرت بماند اشکالی ندارد. ترسم از آنجا بود که شکستنش بها دارد. » به آنجایی که اشاره می کرد نگاه کردم. قلبم را می گفت. نتوانستم به رویش لبخند نزنم. - باشد قبول. درس اول را شروع می کنیم. فکر می کردم کار راحتی باشد. محوطه ای پایین کوه را برایم تعیین کرد. مسافت زیادی بود. اصلا کار راحتی نبود. چوب هایی هم که دستم بود، سختی کار را دو چندان می کرد. وقتی ده دورم تمام شد و به ویلیام در نقطه ی پایان رسیدم، چشمانم سیاهی رفت. نفس نفس می زدم. نمی توانستم درست راه بروم. روبروی ویلیام ایستادم. به او خیره شدم و با صدایی ضعیف گفتم: « لعنت! لعنت بر تو ویلیام! » فقط خندید. آنقدر خسته شده بودم که از حال رفتم و همان جا روی زمین افتادم. روی صورتم آب پاشید. با هراس از جایم بلند شدم. دور و برم را نمی شناختم. چشمانم را چند بار باز و بسته کردم تا به خود بیایم. ویلیام با لحنی که حرصم را در می آورد، گفت: « بلند شو هلنا. این تازه اول راه است. دوباره باید بدوی. چند چوب دیگر اضافه می کنم. » با لحنی معترضانه گفتم: « من دیگر نمی دوم. » دست راستش را بالا آورد و با لبخند به آن اشاره کرد. از او بر می آمد که این کار را بکند. واقعا خسته بودم ولی از دستان سنگینش می ترسیدم. جز اطاعت کردن اوامرش چاره ای نداشتم. از جایم برخاستم و با التماس گفتم: « فقط یک چوب؛ فقط یک چوب اضافه کن. » - بسیار خوب، یک چوب اضافه می کنم. آن روز تا شب دویدم؛ بی آن که بینش چیزی بخورم. ویلیام نامش را تحمل سختی می گذاشت ولی از نظر خودم کار بیهوده و اتلاف وقت بود. آخرین دورم که با بیست یا سی تکه چوب بر دوشم تمام شد، پایین کوه نشستم و سرم را به آن تکیه دادم. ویلیام داشت نگاهم می کرد و می خندید. با صدایی بی حال گفتم: « هان ویلیام؟ چرا می خندی؟ » - این چه حالیست دختر؟ - تو که نمی دانی چه کشیده ام؛ شده ام پوست و استخوان. غذایی هم ندادی بخوریم. - چند روز دیگر شبیه جمجمه هایی می شوی که میان راه دیدیم. حوصله ی خندیدن هم نداشتم ولی حرفش مرا به خنده وا داشت. راست می گفت. بعید نبود چند روز بعدش جمجمه و اسکلتی متحرک بشوم. روز اول هر طور که بود تمام شد. ویلیام گفت که ده درس را باید در زندگی یاد بگیرم؛ گفت هر کدام از درس ها چند ماه تمام طول می کشد. درس اولم، تحمل سختی، داشت به کشتنم می داد. آن روز که چوب بردم بس نبود، ویلیام هر روز کار را سخت تر می کرد و وزنه ها را سنگین تر. کیسه ی پر از آرد گندم می داد تا بالای کوه ببرم! چند روز بعدش به غذا خوردنم هم ایراد می گرفت. جایی مجبور بودم زیاد بخورم و جایی کم. می گفت یاد گرفتن درس هایم نیازمند داشتن وزنی متعادل است. با کنترلی که روی غذا خوردنم داشت، نه گذاشت چاق شوم و نه لاغر تر. همان چیزی که بودم باقی ماندم. روز هایی خوردن نان ممنوع بود چون کم کار کرده بودم و روز هایی باید بیش از حد نان می خوردم چون رو به موت بودم. حتی تحمل تشنگی هم جزئی از تکالیفم بود. یک روز، بعد از یک کوهنوردی طولانی حتی یک قطره آب هم نداد. روز اولش که این کار را کرد مریض شدم و تب کردم ولی زود حالم خوب شد. به اوامرش شکایتی نداشتم. به اعتماد حرف مادرم به او ایمان داشتم. می دانستم هر چه که بگوید، آن چیزیست که منفعت من در آن است. درس اولم، به یک چشم به هم زدن تمام شد. کم سخت نگذشت ولی در عین سختی، خوش هم گذشت. احساس قدرت بیشتری می کردم. احساس می کردم دیگر سختی های معمول زندگی که ممکن بود برایم پیش بیایند، آزارم نمی دهند. شب روز آخر درس اول، با غرور روی زیر انداز گرمی که ویلیام داخل غار برایم انداخته بود، دراز کشیدم. آتشدان ها همه روشن بودند. نزدیک زمستان بود ولی نمی دانستم چرا برف یا بارانی نمی بارید. ویلیام هر چقدر که لباس گرم و پوشیده نیاز داشتم، برایم تهیه کرده بود. طی روز های درس اولم، ده ها بار از فرط عرق ریختن مجبور شد لباسم را بشوید. گاهی هم مرا مجبور می کرد که بشویم.
  21. 37 با عجله به بیرون از اتاق رفتم. ویلیام داشت لباسم را می شست. وقتی نزدیکش رسیدم رویش را برگرداند و گفت: « چه شده هلنا؟ چرا نفس نفس می زنی؟ » ایستادم و چند نفس عمیق کشیدم. - قرار بود از اسکلت ها و جمجمه هایی که میان راه دیدیم بگویی. چه بودند؟ - هلنا فراموشش کن. دیگر مهم نیست. - ویلیام، قرار باشد از ابتدای کار باهم رو راست نباشیم نمی توانیم کنار بیاییم. - آن اسکلت ها از ما دورند. دیگر برایمان خطری ایجاد نمی کنند. می خواهم که فکرش را نکنی. - از این نمی ترسم که برایم خطری ایجاد کنند. کنجکاوم که بدانم. آب دهانش را قورت داد. - راستش را بخواهی من هم نمی دانم حقیقت آن ها چیست. انگار گوشت و پوستشان خورده شده و استخوانشان باقی مانده. - خورده شده؟! حیوانات وحشی خورده اند؟ سکوت کرد و مشغول شستن لباس شد. بلند تر گفتم: « ویلیام با تو بودم. کار حیوانات وحشی بوده؟ » برگشت و دوباره نگاهم کرد. - نه هلنا، کار آن ها نبوده. - پس چه؟ - کار انسان بوده. سر جایم خشکم زد. - انسان؟! - آری انسان. توضیح دیگری ندارم فقط این را بدان انسان به آن حد از پستی رسیده که از جنس خویش تغذیه کند. ترس عجیبی وجودم را فرا گرفت. اطرافم را نگاه کردم. ویلیام وقتی حال دگرگونم را دید، از جایش بلند شد و گفت: « این ها را نگفتم که بترسی. گفتم که بدانی. آن ها اینجا نمی آیند. نترس. » - کسانی هم که به مادرم حمله کردند از همین انسان ها بودند؟ سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. نگران و مضطرب شدم. همان جا روی زمین نشستم، دست هایم را روی سرم گذاشتم و با خود گفتم: « وای مادر جان! چه بلایی سرت آورده اند؟ » ویلیام نزدیکم آمد. روبرویم نشست و و سرش را پایین انداخت: - قرار بود مادرت هم همراهمان بیاید. قرار بود هر دویتان را نجات دهم. اما وقتی به آنجا رفتم، هیچ چیز جز آتش رو به خاموشی نبود. نمی دانستم راه درست چیست. آن سمتی بروم و دنبال مادرت، یا این سمتی و دنبال تو. همان کاری را کردم که اگر مادرت هم بود از من می خواست. باید فراموشش کنی. امروز روز تولد دوباره است. فقط نگاهش کردم. نمی دانستم چه بگویم. در دلم فقط غم نبود؛ کینه و نفرتی از دشمنان پدر و مادرم بود، از رییس و ظلمش، از پیرمرد و بی رحمی اش و از تاریکی. قولی که مادرم به من داده بود، دلم را قرص می کرد؛ به این قرص می کرد که حتی اگر هم مرده باشد، او را دوباره خواهم دید. از جایم بلند شدم و با اشتیاق گفتم: « خوب ویلیام، آماده ام. قرار شد زندگی کردن را یادم دهی. منتظر درس امروزم هستم. » از جایش بلند شد. خواست بگوید بگذاریم برای فردا که حرفش را قطع کردم و گفتم: « نه ویلیام، امروز. از امروز شروع می کنیم. » - یعنی گرسنه نیستی؟ - نه نیستم. منتظرم ویلیام. درس اول چیست؟ چند لحظه ای به من خیره شد. - احترام؛ احترام به بزرگ تر. نیش خندی زدم. اخم کرد و گفت: « نخند هلنا. احترام موضوع مهمیست. من، پدر و مادرت نیستم که به رویت نیاورم. باید احترامم را نگه داری. » خنده ام قطع شد. - فهمیدم استاد والا مقام. - این طور فکر نمی کنم هلنا. آهی از سر کلافگی کشیدم . - می روی سراغ درس دوم یا نه؟ این را که گفتم، دست راستش را بالا برد. یک دفعه خیلی عصبانی شد. دستش می لرزید. می خواست سیلی بزند. با ترس و تعجب به دستش خیره شده بودم. با خشم نگاهم می کرد. با صدایی قاطع گفتم: « عجب! پس روی واقعی ات را نشان دادی. حال می فهمم چرا رییس تو را شایسته مادرم ندید. » این را که گفتم دستش را با شدت نزدیک گونه ام آورد اما ایستاد و نزد. سنگینی دستش را حس می کردم. چند قدم عقب رفتم و با دهانی باز به او خیره شدم. اشک در چشمانم جمع شده بود. انگشت اشاره اش را جلو آورد و با عصبانیت گفت: « این درس اولت هلنا. » سپس رفت و مشغول شستن لباسم شد. در بهت بودم. از برخورد گرم و صمیمی اولش اصلا انتظار نداشتم چنین مردی باشد. اگرچه حرف من هم خیلی جالب نبود. نباید آنگونه می گفتم. با حرص و عصبانیت به اتاق رفتم و در را پشت سرم کوبیدم. در آنجا ماندم تا شب شد. پدر و مادرم هیچ وقت دست روی من بلند نکرده بودند؛ حتی قصد این کار را هم نکردند اما ویلیام نشان داد که اصلا شبیه پدر و مادرم نیست. هوا تاریک شده بود که ویلیام به اتاق آمد. کنارم نشست و نزدیکم شد. خودم را جمع کردم و کمی آن طرف تر نشستم. نگاهش نمی کردم. با خشم به یک نقطه خیره شده بودم. دستی به موهایش کشید. موهای بلندی داشت ولی از موهای من کوتاه تر بود. اتاق در سکوت مطلق بود که گفت: « هلنا، عذر می خواهم. مرا درک کن. می خواهیم سال های طولانی کنار هم باشیم. نباید احترام همدیگر را نگه داریم؟ » پاسخش را ندادم. آمد و روبرویم نشست. نگاهم را از او دزدیدم. آهی کشید و گفت: « هلنا، از مادرت که سخن گفتی خاطره ای تلخ در دلم زنده شد. نمی دانی من این سال ها چه کشیده ام. خیال می کنی بعد از مادرت کسی را دوست داشتم؟ اکنون مادرت رفته و خاطراتش برای من مانده. درک کن مردی را که به ناحق نگذاشتند به عشقش برسد. » هم چنان ساکت بودم و نگاهش نمی کردم اما دلم برایش می سوخت. وقتی چیزی نگفتم دوباره گفت: « باشد قبول، امشب را قهر باش. از فردا درست آغاز می شود. غذایی جلوی در می گذارم. بخور تا جان بگیری. فردا کار های زیادی داریم. باید قول بدهی فقط همین امشب را قهر باشی. » بلند شد، رفت و در را پشت سرش بست. واقعا گرسنه بودم. مدتی که از رفتنش گذشت، در را باز کردم. دو هویج پخته با تکه ای نان و گوشت، در بشقابی گلی گذاشته بود. آنقدر گرسنه بودم که سریع آن ها را برداشتم و داخل بردم. دست پختش خوب بود ولی نه به خوبی دست پخت مادرم. غذا را که خوردم، خوابم گرفت. کف اتاق، زیرانداز گرم و نرمی انداخته بود. از دست ویلیام ناراحت بودم ولی تصمیم گرفتم از فردای آن روز قهرم را بشکنم. کنجکاو بودم که ویلیام چه چیزی را برای فردایم تدارک دیده. با آن که فکر مادرم بودم، تا دراز کشیدم خوابم برد.
  22. 36 از کوه بالا رفتیم. بالا رفتن از آن سخت نبود. وارد غاری شدیم. ویلیام آتش دان ها را روشن کرد و تاریکی غار کم تر شد. غار ترسناکی بود. وسایل زندگی، وسایل خواب و خورد و خوراک و هر چیزی که موجود زنده به آن احتیاج داشته باشد، آنجا بود. ویلیام می گفت برای حفظ امنیتمان شب ها را اینجا می گذرانیم تا از گزند حیوانات وحشی در امان باشیم. همه جای محل زندگی اش را نشانم داد. غار، آخرین جایی بود که باید می دیدم. توضیحات ویلیام که تمام شد، گفتم: « ویلیام، راست گفتی؟ » با تعجب نگاهم کرد. - تا به حال همه ی حرف هایم به تو راست بوده، ولی کدامش را می گویی؟ - این که وجود مرا همچون گوهری با ارزش می بینی. - این از همه بیشتر راست بود. - می خواهم بیشتر بدانم ویلیام. بیشتر از من بگو. چند قدم عقب رفت و از پایین تا بالا با دقت نگاهم کرد. نمی دانستم چرا آن کار را می کرد. - قدت متوسط، اندامت لاغر، موهایت بلند، مجعد و طلایی و ابرو هایت هم طلاییست. چشمانی درشت و عسلی داری. لب هایت، خیلی بزرگ نیستند، خیلی هم کوچک نیستند اما زیبا هستند. بینی کوچک و خوش فرمی بر صورتت جا خوش کرده. لباسی سفید و کثیف هم تن کرده ای. این ها را که شنیدم، خنده ام گرفت. - گفتم ظاهرم را توصیف کنی؟ - این چیزیست که از تو می بینم. - گفتم بگویی درونم را چگونه می بینی. می خواهم بدانم امیدی داری که بتوانم بر نفوذ نشان روی وجودم، غلبه کنم؟ سری تکان داد. - آری هلنا، درونت را روشن می بینم. این نام توست که بر درونت اثر می گذارد؛ نور خورشید. مطمئنم هلنا. تو بر نشان غلبه خواهی کرد. دلم آرام گرفت. با مهربانی لبخندی زدم و گفتم: « ممنونم ویلیام، ممنونم. » - خواهش می شود شاه بانو. راستی لباست را هم در یکی از اتاق های پایین کوه می توانی عوض کنی. آنجا لباس مناسب سن و قدت زیاد دارم. - برای آمدنم تدارک دیده بودی؟ - آری، می دانستم که می آیی. نمی دانم سلیقه ام را بپسندی یا نه ولی لباس های زیبایی اند. - باید دید. رویم را برگرداندم تا بروم که گفت: « هلنا، از امروز تو دختری سیزده ساله ای. دوازده سال و هفت ماه را فراموش کن. از امروز خودم روز های عمرت را می شمارم. می خواهم بدانم چقدر بزرگ شده ای. » - نمی توانم ویلیام. روز های عمرم را بشمار ولی بگذار این دوازده سال و هفت ماه در خاطرم بماند. - آخر نمی شود ... حرفش را قطع کردم. رویم را برگرداندم و گفتم: « ویلیام، خاطره ی آن روز، زندگی من است. می خواهی زندگی ام را بگیری؟ » چند لحظه ای سکوت کرد و سپس گفت: « باشد هلنا، باشد. زندگی ات مال خودت. » این را که شنیدم، خوشحال شدم و با ذوق به اتاق چوبی پایین کوه که ویلیام گفت، رفتم تا لباسم را عوض کنم. راست می گفت. لباس های زیاد و زیبایی برایم آماده کرده بود. آن ها به دیوار آویزان بودند و آینه ای قدی و بزرگ هم در اتاق بود. خود را نگاه کردم. گردنم زخم بدی برداشته بود. لباسم سیاه شده بود و دست و صورتم هم کثیف بود. ضربه های پیرمرد تمام نقاط بدنم را کبود کرده بودم. به لب در رفتم و بلند داد زدم: « ویلیام؟ سطلی آب برایم می آوری؟ » نزدیک در آمد. - می خواهی حمام کنی؟ - با اجازه ات. - آنجا جایش نیست هلنا. اتاق خیس می شود. بیا این پارچه ی سفید را دور خودت بپیچ و به گوشه ای در پایین کوه برو. بیرون امن است نترس. آنجا هر چه قدر خواستی خودت را بشوی. پارچه ای سفید رنگ و بلند را از گوشه ی در به من داد. آن را دور خود پیچیدم. پیراهنی قرمز رنگ و دامنی سفید را برداشتم و با خود بردم که بپوشم. ویلیام محوطه ای مسقف را که کوه بالای سرش بود، به من نشان داد. جای امن و گرمی بود. سطل آب هم با خود بردم و سر و بدنم را با آن شستم. مدت زیادی بود پوستم آب ندیده بود. کثیفی های بدنم پاک شد. فقط ماندند کبودی ها و زخم ها. پارچه را دوباره دور خود پیچیدم و در گوشه ای نشستم تا بدنم خشک شود. سپس لباس های نو را پوشیدم. احساس راحتی داشتم. به تنم می آمدند و زیبا بودند. ویلیام چیزی آورد که پایم کنم. شبیه کفش بود ولی رویش باز بود و پا می توانست در آن به خوبی نفس بکشد. آن ها را پوشیدم و چند قدمی راه رفتم؛ راحت بودند. نزدیک ظهر شده بود. لباس کثیفم را به ویلیام دادم تا آن را بشوید. مرد مهربانی بود؛ به علاوه مهمان نوازی فوق العاده. می شد در خانه اش آسایش را لمس کرد و از آن لذت برد. لباس های نو را که پوشیدم، به اتاق رفتم و خود را در آینه دیدم. دوباره چهره ام زیبا و سفید شده بود. یاد چیزی افتادم. باید درباره ی چیزی با ویلیام حرف می زدم؛ اسکلت و جمجمه های آدم ها.
  23. 35 مدت زیادی بود در آغوشش بودم. نمی خواستم هیچگاه ترکش کنم. شانه هایم را گرفت و خود را از من جدا کرد. با خنده گفت: « کافیست دیگر دختر. به قولت عمل کردی؛ عالی هم عمل کردی. اجازه می دهی برویم؟ » سری تکان دادم. - برویم. چند لحظه ای به من زل زد. با تعجب پرسیدم: « به چه فکر می کنی ویلیام؟ به چه زل زده ای؟ » - تو دقیقا چند سال داری هلنا؟ درباره ی سنم که پرسید، حسی عجیب وجودم را فرا گرفت. - با خود قرار گذاشته بودم روز های عمرم را بشمارم. ولی وقتی فهمیدم دوازده سال از عمرم ارزشی بیش از یک روز را نداشته، نشمردم. دیگر دقیقش را نمی دانم. دوازده سال و هفت ماه و شاید صدها روز. - صد ها روز؟ اکنون باید بیش از سیزده سال داشته باشی! از چه قانونی برای شمارش هایت استفاده می کنی دختر جان؟ نفس عمیقی کشیدم. به خاطر آوردن بعضی خاطرات شیرین چه تلخ لحظه ایست! - می خواهی بدانی؟ - بگو شاید قانونی بهتر از قانون من باشد. - خورشید تازه طلوع کرده بود. دقیقا دوازده سال و هفت ماهم بود. از خواب که برخاستم، پروانه ای زیبا و سفید رنگ بالای تختم پرواز می کرد. اولین بار نبود که پروانه می دیدم ولی حسی عجیب داشت. از تختم بلند شدم و به هر چیزی که جلوی رویم بود سلام دادم. به بیرون از کلبه رفتم. باران نم نم می بارید و قطراتش صورتم را خیس می کرد. پدرم کنار چشمه ایستاده بود و قلاب ماهی گیری اش را حاضر می کرد. آن روز نمی دانستم چیست. وقتی ماهی گیری یادم داد، به قدری خوشحال شدم که در آغوشش پریدم و نزدیک بود او را نقش بر زمین کنم. مثل دیوانه ها به او چسبیده بودم و رهایش نمی کردم. طعم آن ماهی فوق العاده بود. آن روز مادرم برایم لباس دوخته بود؛ یک لباس زرد رنگ. وقتی آن را دیدم، بی صبرانه از چنگ مادرم درآوردمش و پوشیدم. طناب تابم پوسیده شده بود. پدرم برایم طنابی تازه آورد و با همان لباس زرد رنگ تا غروب بازی کردیم. لباس سیاه شد ولی دلم سفید ماند. آن روز اتفاقات جدید، تفاوت و رنگانگی اطرافم به من هشدار نمی دادند؛ نوازشم می کردند. شب آن روز مادرم داستان یک مرد را گفت؛ مردی که به خاطر خانواده اش به جنگ اهریمن رفت. آن مرد مُرد ولی در دل من زنده ماند. آن روز با خود گفتم هلنا، دوازده سال و هفت ماه، این روز را فراموش نکن؛ روزی که به قدر یک زندگی ارزید. روزی که گویا روز تولد دوباره بود. تفاوت تکراری و ترسناک نبود. ماه داشت؛ ماه کامل. روزی که تنها روزی بود که شبش زیبا بود. از آن روز به بعد باز شمردم؛ شمردم تا شاید دوباره برسم. ولی هرگز نرسیدم. از آن روز عمر من دوازده سال و هفت ماه و بی نهایت روز بود! همچنان با تعجب به من زل زده بود. - یعنی می خواهی تا آخر عمرت، روز هایت را اینگونه بشماری؟ سری تکان دادم. - فعلا تصمیمی غیر از این ندارم. لبخند زد. بوسه ای بر پیشانی ام نشاند و گفت: « مادرت حق داشت تو را دوست داشته باشد. پدرت حق داشت به رییس التماس کند. گوهر وجودت را می بینم هلنا. این گوهر، ارزش دوست داشتن دارد. » لبخند زدم و نگاهم را دزدیدم. به راهمان ادامه دادیم. میان راه ویلیام بازهم به من تکه نانی داد. تشنه ام بود. در میان راه آب زیادی خوردیم. هوا گرم بود و خورشید سوزان. تا غروب حرکت کردیم. نه ویلیام چیزی گفت و نه من. نزدیک شب بود که گفتم: « کِی می رسیم ویلیام؟ » - خسته شدی؟ - زیاد. - بیا سوار اسب شو. - تنهایی؟ - من خسته نشده ام. پیاده ادامه می دهم. بیا سوار شو من هوایت را دارم. بغلم کرد و مرا بالای اسب نشاند. او به راحتی می توانست سوار اسبش شود ولی من نه. آنقدر خسته بودم که تا روی اسب نشستم خوابم برد. بیدار که شدم صبح شده بود. از جنگل زیبا بیرون آمده بودیم. پایین کوهستانی با کوه های تیره رنگ بودیم. درختانی با رنگ های تیره روی یکی از کوه ها سبز شده بودند. غاری در قلب آن دیده می شد. رنگ همه چیز تقریبا سیاه بود. چند اتاق چوبی هم پایین کوه بود. ویلیام داشت وسایل را از روی اسب بر می داشت. وقتی دید بیدار شده ام با مهربانی گفت: « خواب خوبی کردی دخترم؟ » - خوب بود. لبخندی زد و تمام وسایل را از روی اسب پیاده کرد. مرا هم در آغوش گرفت، روی زمین گذاشت و گفت: « خوب هلنا، رسیدیم. این هم خانه ی ویلیام. » اطراف را نگاه کردم. چند کوه بلند، محصور بین جنگل سبز رنگ، خانه ی ویلیام بود. حصاری چوبی و چند متر در چند متر درست کرده بود. کره اسب سفید رنگ و زیبایی آنجا بود و علف می خورد. با خوشحالی پرسیدم: « آن اسب توست ویلیام؟ » خندید و پاسخ داد: « من و این اسب سیاه رنگ، یاران جدا نشدنی هستیم. آن اسب، اسب توست هلنا. » دهانم از تعجب باز مانده بود. - اسب من؟ من که اسب سواری بلد نیستم. خندید. - یاد می گیری. آن طفلک هم هنوز بزرگ نشده. بزرگ که شود، می شوید یار روز های سخت هم. خوشحال بودم. واقعا اسب زیبایی بود. نزدیکش رفتم و صورتش را نوازش کردم. - دختر است؟ - آری. - می توانم برایش اسم بگذارم؟ - اختیارش با توست. درنگی کردم و خوب به چهره اش خیره شدم. - هلیا؛ نامش را هلیا می گذارم. سری به نشانه ی تحسین تکان داد. - شبیه نام خودت. چرا این را می گذاری؟ - معنای این نام به معنای نام خودم نزدیک است. هلیا یعنی خورشید. آرزو داشتم روزی سوار بر خورشید شوم. - نام زیباییست. هلنا سوار بر هلیا. چه زوجی شوید! به ویلیام نگاه کردم و لبخندی زدم. صورت هلیا را نوازش کردم و به آرامی در گوشش خواندم: « هلیا، دوست من، منتظرم باش. » ویلیام دستی به شانه ام زد و با خنده گفت: « بگذار برسیم دختر، بعد شروع به زدن حرف های محرمانه کن. حال ما شدیم غریبه؟ » خنده ام گرفت. وسایل را در یکی از اتاق های چوبی گذاشت. تیر و کمانی دستش بود؛ با آن تیر و کمان آن بلا را سر پیرمرد آورد. من هم کمی هلیا را نوازش کردم و بعد به سمت ویلیام رفتم. اتاق های مختلفش را نشانم داد. یکی از اتاق ها برای نگه داری غذا بود. ویلیام می گفت بعد از حمله ی خرس ها غذاهایی از روستا برداشته و به اینجا آمده و در طول این زمان، با اسب به روستاهای مختلف سفر می کرده و غذا می خریده. یک اتاق گرم و نرم برای استراحت و اتاقی که از همه بزرگ تر بود و پر بود از سلاح های مختلف. ویلیام می گفت اتاق ابزار آموزش من است؛ آموزش مهارت های جنگی. ولی می گفت برایم زود است و باید کمی صبر کنم.
  24. 34 ایستاد و آهی از کلافگی کشید. - راستش را بخواهی، رییس فقط هیراد را زندانی نکرد. در کمال وقاحت و بی رحمی راضی شد با خنجر نشانی را بر گردن کودکی شیرخوار بکشد. نمی دانی پدر و مادرت چه التماسی می کردند. خوب می دانستند آن نشان چیست. آن پیرمرد هم آنجا بود؛ با حرص نگاهت می کرد و می خندید. گریه می کردی و جیغ می کشیدی. من هم شاهد بودم. من و پدر و مادرت هم همراهت گریه می کردیم. وقتی رییس از جزئیات نشان برای پدرت گفت، ترس و اضطرابی عجیب وجود پدرت را فرا گرفت. - چرا؟ مگر رییس چه گفت؟ - گفت: « این نشان، نشان یاران ما خواهد بود و تنها کسانی آن را بر گردنشان خواهند داشت که از یاران والا مقام ما باشند. » پدرت هر چه از او پرسید: « چرا هلنا؟ » رییس پاسخی نداد. نامت را گل سر سبد گذاشت. - پس چرا پدرم نگران بود؟ - این نشان، نشانی نفرین شده است هلنا؛ نشان حوروس. به همین خاطر بود که راضی به رها کردن هیراد شد و روستا را ترک کرد و به همراه مادرت به کلبه رفت. کلبه زندانی بود برای محافظت؛ محافظت از دیگران در برابر تو. این را که گفت، لبخند تلخی زدم. آرام رفتم و کنار درختی بزرگ و خرم نشستم. زانوی غم بغل گرفتم. ویلیام بالای سرم آمد. دستی به موهایم کشید و گفت: « ناراحتش نباش هلنا. » با چشمانی اشکبار نگاهش کردم. - ناراحتش نباشم؟ پدر و مادرم تا دوازده سالگی مرا زندانی کردند از ترس این که حوروس، از طریق من بازگردد. مرا بگو که خیال می کردم برای محافظت از جانم بود که پدر آن حصار را کشیده بود و هشدار می داد که از کلبه خارج نشوم. نگو که به خاطر حفاظت از سایرین، در برابر تاریکی وجود من بود. روبرویم نشست. - هر چه که بوده تمام شده دختر. اکنون درباره شان اینگونه نگو. پدرت دیگر نیست و مادرت هم معلوم نیست چه بلایی سرش آمده. - پس مادرم برای این گفت پیش تو بیایم نه؟ که از این سن به بعد ویلیام از دیگران در برابر این دیو تاریکی محافظت کند. راستی چرا پدرم مرا نکشت که راحت شوم؟ سرش را پایین انداخت. بیان آن سخنان برایش سخت بود. - چند بار سعی کرد. مادرت نگذاشت. پدرت می گفت: « بگذار این دیو بچه را بکشیم و به تاریکی پایان دهیم. » مادرت التماسش می کرد و هر بار اشک هایش، پدرت را منصرف می کرد. از جایم بلند شدم. طاقت شنیدن بیشتر حرف های ویلیام را نداشتم. چند قدم از او دور شدم. با سرعت آمد، دستم را گرفت و گفت: « کجا هلنا؟ » برگشتم. با صدایی عصبانی و غمگین گفتم: « می روم به آنجا که کسی را نرنجانم. می روم خود را گم و گور می کنم که زبانم لال، تاریکی ام دیگران را آزار ندهد. تو که افسانه ی پشت این نشان را می دانی. جلویم را نگیر. » دستی به سرش کشید. - هلنا، معلوم هست چه می گویی؟ لبخندی زدم. - هان ویلیام؟ مادرم توصیه ی اکید کرده که این دیو بچه را به حال خود رها نکنی؟ پوفی کشید. - بس کن. این حرف هایت چیزی را درست نمی کند. دستم را محکم کشیدم و راهم را پیش گرفتم. دیگر دنبالم راه نیافت. فقط فریاد زد: « پس خودَت هم قبول کرده ای هان؟ » سر جایم ایستادم و رویم را برگرداندم. ادامه داد: «قبول کرده ای که فرزند تاریکی هستی؟ قبول کرده ای که دیو بچه ای و پیرو راه غلط؟ نمادی از حوروس خون خوار؟ » - چه می گویی؟ معلوم است که نه. تا این روز از زندگی ام کدام خطا از من سر زده که خیال کردی پیرو اویم؟ - خطایی سر نزده ولی امروز تو حاضر نمی شوی پیش من بمانی. به مادرت قول داده ام هلنا، که تا وقتی تو را حاضر و آماده نیافته ام، نگذارم از پیشم بروی. دیوانه! این اهمیت ها و توجه کردن ها به خاطر خود توست. مادرت چیزی در وجودت دید که تو را به من سپرد. اگر نمی دید از خیرت می گذشت و می گذاشت پدرت ناکارت کند. حرف هایش مرا به فکر فرو برد. وقتی چیزی از من نشنید، گفت: « خوب چه می گویی؟ با من هستی یا نه؟ » نگاهش کردم. تصمیم گرفتم به مادرم اعتماد کنم. انگار صدایی از درونم شبیه به صدای مادرم می گفت: « هلنا بمان. بمان تا در پرتو نور خورشید همان شوی که تاریکی در برابرت زانو بزند و حوروس با دیدنت، گورش را گم کند و برود. » ویلیام دستش را جلو آورد و گفت: « اگر با من هستی بیا جلو دست بده و به قولت عمل کن. » با تعجب نگاهش کردم. - قولم؟ لبخندی زد. - آری، قرار شد بپری در آغوشم. خنده ام گرفت. به سمتش رفتم و به چهره اش خیره شدم. به صدای درونم اعتماد کردم. با او دست دادم و به آغوشش پریدم؛ آغوشی که طعم آغوش پدرم را داشت؛ همان گرما، همان بو و همان حس.
×
×
  • اضافه کردن...