رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Ali_He

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    138
  • تاریخ عضویت

تمامی مطالب نوشته شده توسط Ali_He

  1. کم باش
    اصلا هم نگرانِ
    کم شدنت نباش
    آن کس که اگر
    کم باشی گمت کند
    همانیست که اگر زیاد باشی
    حیفت می کند
    سعی نکن متفاوت باشی
    فقط خوب باش
    این روزها، خوب بودن
    به اندازہ کافی متفاوت است ...

  2. حضورت حتّی نظـمِ

    روزهاى هفته را بر هم زده

    میبینی جانم ؟ کنارِ تو

    جمعه با آن همه دلگیرى اَش

    شیرین ترین روزِ هفته شده!

    : )

  3. 888566192_talab_org.jpg

     

    بماڹ کنار دِلَم …


    مَڹ غِیر اَز اینها ڪہ مے نِویسَم …


    نَوازِش هَم بَلَدَم …

  4. بعضی وقتام عاشق میشی؛ به اندازه ای عاشق میشی که دوست داری تمام موانعی رو که مانع رسیدن بهشه، کنار بزنی. ولی تقریبا هیچ موقع، نمی تونی این کارو بکنی. 

    شاید عشق بزرگترین مهبتی باشه که آدما دارن، ولی در عین حال، بزرگترین ظلم به اونهاست؛ ناخواسته، قلبشون عاشق میشه؛ عشقی که به ثمر نشستنش، یه مصیبته و فراموش کردنش، یه مصیبت دیگه ...

    شاید باید دیگه باهاش صحبت نکنی، دیگه اسمش رو هم نیاری، ولی به طرز وحشتناکی درگیر یه دوراهی میشی؛ 

    دو راهی که هیچکدومش مطلقا درست یا غلط نیست و فقط باید تشخیص بدی کدوم بیشتر غلطه و کدوم بیشتر درست! 

    : ) 

    #حقیقت_تلخ

     

    1. LoveHell
    2. Mi manchi

      Mi manchi

      همه اش اشتباه محضه!

      عشق یعنی خود کشی با سمی به اسم دلتنگی!

      پس زده هم که بشی دیگه هیچ!

      کاش میشد عاشق نشد! تلخیش بیشتر از شیرینیش بعد از وصاله! چون احتمال وصال، کمتر از 10 درصده!

  5. اگر روزی از من بپرسند که "  زندگی چیست؟ "  آن را در کلبه ی کوچکم خلاصه می کنم؛ کلبه ای چوبی که موریانه ها چوب های آن را جویده بودند و محوطه ای کوچک تر در این کلبه که نامش اتاق بود؛ اتاقی تاریک، خوفناک و نه چندان جالب و دل انگیز. شب ها که می آمدند به امید روزی متفاوت بودیم و روز ها که می آمدند، از خودمان می پرسیدیم :

    " این همان طلوعی بود که شب ها منتظرش بودیم؟ "

    طلوع و غروب خورشید نه جلایی به این کلبه می بخشید و نه صفایی. تنها به یادمان می آورد که روز هایمان، چقدر تکرار می شدند.

    صدای هولناک باد هم ، هر از گاهی در گوشمان هو هو می کرد و منتظر پاسخ بود.

    بودن در آنجا به ما زبان باد را آموخته بود. بادی که دوست و همدم روز و شب و هم صحبت خلوت هایمان بود. هر گاه سکوت ترسناک جنگل و صدا های ناشناخته، دل ما را می لرزاند، این باد بود که کنارمان بود، هر صبح به ما سلام می کرد و هر شب با خداحافظی او چشمانمان را می بستیم ...

    ..................................

    این، اولین پاراگراف رمان هلناست. میشه گفت از دوازده سیزده سالگیم به بعد، فهمیدم رمان دقیقا چیه و بهش علاقه مند شدم. اولم با رمانای ماجراجویی شروع کردم؛ جزیره دکتر مورو، ناید ساید، مجموعه کتاب های تن تن که یه جورایی داستان های کوتاه پشت سر هم بود و ... دقیقا یادم نمیاد چیا می خوندم ولی یادمه به هر کتاب و هر ژانری، یه دستی می زدم. ولی خب تا الانشم، به اندازه ای که یه نویسنده باید بخونه، هرگز کتاب نخوندم و تجربه کسب نکردم.

    یادمه به سریال های تاریخی و البته جنگی خیلی علاقه داشتم. حتی سریال های تاریخی رو، داخل ذهن خودم عوضشون می کردم و اونطور که خودم دوست داشتم، می ساختمش. اوایل که بچه تر بودم، حتی بازیشون می کردم! آره، برای خودم شنل درست می کردم و یه شمشیر خیالی دستم می گرفتم و شروع می کردم به عوض کردن سریال و جلو بردنش طبق چیزی که می خوام و چه کیفی می کردم! یادمه متنفر بودم وقتی یکی میومد تو اتاق؛ انگار فقط دوست داشتم خودم باشم و بس!

    موقعی که هلنا رو شروع کردم، هیچی با خودم نگفتم؛ نگفتم منو چه به رمان و نویسندگی! البته قبلش داستانک و دست نوشته زیاد داشتم ولی نه در حدی که قابل باشن و منو برای یه رمان آماده کنن. شاید باورتون نشه، حتی تا چند هفته بعد از نوشتن پاراگراف بالا، خودم نمی دونستم که می خوام چی بنویسم و اصلا هدفم از این کار چیه. نمی دونم چی کمکم کرد. علاقه ی زیادم به این سبک یا تمرینات ذهنی و دستکاری هام تو فیلمنامه سریال ها؟ فقط و فقط می دونم که بدون شکسته نفسی و تواضع، هرگز یه نویسنده نبودم و نخواستم که باشم. یکم برام عجیبه که چی، منو به پایان هلنا رسوند و همین که عجیبه و پاسخی براش ندارم، بیشتر برام شیرینه!  یه نویسنده، شاید وسط جزئییات داستانش، خیلی گیر کنه و ندونه که می خواد چیکار کنه. ولی من، به عنوان اولین کارم، هرگز اینو تجربه نکردم! آره گیر می کردم اما انگار تا ورد باز میشد، یکی یکی ماجرا ها و کلمات، میومد تو ذهنم و به صفحه تایپ منتقل می شد.

    شاید بیشتر برای همینه که هرگز خودمو یه نویسنده نمی دونم؛ چون نمی تونم باور کنم که این 500 و خورده ای صفحه، ذهن منه که روی کاغذ اومده. چون نمی دونم که چجوری اومده و دوباره هم میاد یا نه. هلنا، مصداق کامل یه معجزه بود برام! چیزی که شاید گاهی ذهنمو درگیر می کرد ولی هرگز، به اون معنا براش تلاش ذهنی نکردم. انگار یکی یه سری اطلاعات و ماجرا رو همونجوری آورد و ریخت تو سرم!

    شاید برای همینه که بعد از ده بار ویرایش، هنوزم خوندنش برام تازگی داره. انگار من ننوشتمشون؛ خودمم درکش نمی کنم این حسو!

    سرتونو درد آوردم. برای هیچکی اینا رو تعریف نکرده بودم. دوست داشتم بگم.  ببخشید که براتون جذابیت خاصی نداشت دونستنش.

    و شاید یه نفر هست که بهتر از همه، این حرفامو درک کنه و بگه بهم چرا این حسو دارم نسبت به هلنا؛ یه حسی که باعث میشه باورم نشه این نوشته ی منه. حالا از ذوق اتمامشه، یا هرچی!

    @LoveHell

    🌷:a1:

    1. Hengameh.b

      Hengameh.b

      خیلی برام جالب بود حرفاتون.رمان هلنا واقعا شاهکاره.البته من هنوز تموم نکردمش،ولی مطمئنا در اولین فرصت این کار رو می کنم.منم همینطورم،وقتی می نویسم انگار یکی دیگه داره می نویسه،شاید تعجب آور باشه اما منم همیشه رمان می خوندم و می خونم از هر ژانر و موضوعی که الان شاید اسم خیلیاشون یادم نباشه و دقیقا مثل شما برای خودم فیلم ها و کتاب ها رو به شکل یه بازی در میاوردم و تغییر میدادم و هیچ وقت موقع این کار در اتاقم باز نبود و همیشه بدم میومد کسی من رو در حین انجام این کار ببینه.😂فکر نمی کردم کس دیگه ای مثل من باشه😂امیدوارم منم که سنم بیشتر بشه بتونم رمانی به خوبیه هلنا بنویسم.😍😊براتون آرزوی موفقیت و رمانای بیشتر دارم.رمان هایی که شاید خودتونم ندونید چجوری نوشتینشون،اما ذهنتون بهترین افکارتون رو توش پیاده کنه @Ali_He😊

    2. Ali_He

      Ali_He

      @Hengameh.b پس چقد خوبه که تنها نیستم تو این مورد هنگامه خانم. ممنونم شما محبت دارید : )

  6. من، بی تو، یک واژه ساده بیش نیستم ...

    اما کنارت، همچون یک کتاب عاشقانه، آرام می شوم ...

    ورق بزن مرا؛

    که سطر به سطرم، پر از دوستت دارم هاست ...

  7. Nice guys جدای از اینکه فیلم جالب و سرگرم کننده ای بود، 

    یه دیالوگ داشت که در اوج سادگی و وضوح، فوق العاده بود. وقتی در جریان فیلم قرار بگیرید بهتر درکش می کنید.

    درست آخر کار، وقتی بالاخره موفق میشن، کاراگاهه میگه: 

    " بعضی اوقات، فقط بعضی اوقات، تو برنده می شی! " 

    الان حس می کنم که تو اون بعضی اوقاتم! 

    کاش حسم درست بگه ...

    : )

     

  8. به آغوشش کشیدم و سرش را روی سینه ام گذاشتم. انگار منتظرش بود تا سفره ی دلش را باز کند:

    « دیدی هلنا؟ دیدی چه دنیای بدیست؟ به هیچ کس خوبی نکرده؛ به هیچ کس روی زیبایش را نشان نداده. راستی روی زیبا هم دارد؟ »

    حرفش مرا به فکر فرو برد.

    - دارد؛ روی زیبا هم دارد. ولی به عدالت بین همه تقسیم نشده؛ عده ای این رو را بیشتر می بینند، عده ای کم تر و عده ای هم نمی بینند. کور نیستند؛ چشمانشان را خوب باز کرده اند ولی هر چه بیشتر دقت می کنند، بیشتر تاریکی می بینند.

    -  تو چطور؟ روی زیبای دنیا چقدر نصیب تو شده؟

    سوالاتش، سوالاتی بود که یک عمر از خود می پرسیدم.

    -  نصیب من هم شده؛ کم یا زیادش را نمی دانم. در دوران کودکی نصیب بیشترمان شده. ولی هنگامی که در خانه مان را می کوبد او را می رانیم؛ پس می زنیم. زمانی که کودکیم، آرزو می کنیم بزرگ شویم؛ قدمان بلند شود تا بتوانیم عروسکمان را که لای شاخه های درخت گیر کرده پایین بیاوریم. وقتی بزرگ شدیم، فهمیدیم تنها حسن بزرگ شدن همین بود که دستمان به آن عروسک می رسید. فقط ماندند حسرت نگاه دوباره دو فرشته ی بی بال، خنده ی دوباره کودکی، سوار تاب شدن ها، کنار چشمه دویدن ها، بالا و پایین پریدن ها و ... کجا رفتند؟ خالق آن ها از دستمان ناراحت است؛ سپاس گزاری می خواست. ممنون نبودیم؛ به اندازه ای که باید، ممنون نبودیم.

    ولی اگر دوباره حتی یک نگاه پدر و مادرمان را ببینیم و یک لبخندشان را، به خوبی یاد گرفته ایم چگونه غرق در شادی شویم و شکر نعمت گزاریم. زمانی غرق در زیبایی شدیم که نمی دانستیم زیبایی چه بود و زمانی از دستش دادیم که تشنه اش بودیم. دنیا زیباست؟ زیباست؛ خیلی هم زیباست. اما زمانی که باید زیبا باشد نیست. زمانی که نیاز داریم چشمه ای از نور را ببینیم تاریکی را نشانمان می دهد.

    زیباست؛ برای خودش زیباست!

     

    « هلنا - فصل دوم »

    ......................................................

    یکی از زیباترین بخش های هلنا، از نظر خودم ...

    1. Hengameh.b

      Hengameh.b

      چقدر زیبا و درست😍ای کاش اینطور نبود و برای ما هم زیبا بود،اونم به موقع،ولی ...😥

       واقعا با معنی نوشتید😍

    2. Hany Pary

      Hany Pary

      فوق خلاقانه محشــــر !!

      پ.ن:

      هعی:// دلم برا هلنام تنگولیــده بدجور:///

       

  9. سلام.

    دوستان عزیزی که رماناتون رو می خوندم، متاسفانه دیگه نمی تونم در حال تایپ دنبالشون کنم.

    اما اصلا به این معنی نیست که رهاشون کردم. تمام اون هایی رو که در حال تایپ می خوندم، دوست دارم که تا آخرش بخونم.

    پس منتظر می مونم تا برای دانلود بره روی سایت.

    🌷

  10. @atena_tf

    @Giiilass

    @Hengameh.b

    @layali_A

    @maew._.tz

    @N.a25

    @Sana-h

    @Yasi..

    @مریم خسروی

    @Hany Pary

    @aty.s

    @narjes

    @samaminian

    @...🌹

    @najm...

    @NAZANIN.M

    @P.A

    @nima.slm00

    @nmasoomeh

    سلام. دوستانی که اسمشون رو تگ کردم، کسایی ان که تقریبا مطمئنم هلنا رو تا یه جایی خوندن یا دوست دارن که بخونن.

    فایل ویرایش شده ی هر دو فصل، طی یک ماه آینده، آماده میشه و به صورت پی دی اف در میاد. قراره که رمان چاپ بشه اما درباره ی زمانش مطمئن نیستم.

    اگه رمان رو به صورت پی دی اف می خواید، لطفا بهم اعلام کنید زیر همین پست که بدونم برای کیا باید بفرستم. اگر هم نه که هیچی.

    فقط ممکنه یادم رفته باشه اسم کسی رو تگ کنم. لطفا به دوستانی که می دونید علاقه مندن هم بگید که بتونن رمان رو داشته باشن.

    البته اگه این کارم، از نظر مدیریت اینجا، اشکالی نداشته باشه. چون نمی خوام رمان انتشار مجازی داشته باشه، مجبورم که فقط برای افراد محدودی اون رو ارسال کنم.

    🌷

     

     

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 14
    2. Naziii

      Naziii

      سلام 

      ممنون . من که بی صبرانه منتظر رمان کامل شدش هستم . لطف میکنید اگر برای من هم فایلش رو بفرستید 😊

    3. layali_A

      layali_A

      سلام!

      لطف کنید فایل رو برا منم بفرستید

      ممنون

    4. .-sana-.

      .-sana-.

      سلام

      ممنون میشم فایل رو برام بفرستید

  11. سلام. ویرایش شده ی رمان، طی یکی دو ماه آینده، به طور کامل در اختیار دوستان علاقه مند قرار خواهد گرفت. لطفا این تاپیک رو به بخش متروکه منتقل کنید. خیلی ممنون. @Giiilass
  12. سلام

    پی دی اف ویرایش شده ی هر دو فصل رمان، طی یک یا نهایتا دو ماه آینده، به طور کامل در اختیارتون قرار میگیره. 

    شاید حرکت امروز چندان عاقلانه نبود اما درگیر مشکلاتی هستم که اکثرش مربوط به نوشتنم میشه. انتظار دارم قضاوتی نداشته باشید در موردم.

    به هر حال درک می کنم که دیگه نخوایدش ولی وظیفه دارم برتون بفرستم و می فرستم

    خدانگهدار

    @aty.s

    @Hany Pary

    1. Hany Pary

      Hany Pary

      سلام.

      قضاوت امروز من هم عاقلانه نبود.. به شدت عذرخواهی میکنم و امیددارم که عذرخواهی من رو بپذیرین.

      آرزو دارم درگیری با مشکلات، هلنای من رو صیقلی تر کنه! 

      و شمایی ک خالقشی رو خوب تراش بده!!

      ^.* خوشحالم که وظیفه شناسی ^__^

      منتظرم.

      پ.ن: امیدوارم بار بعدی، بهتر و محکم تر ببینمت علی.

      @( ... )

    2. aty.s

      aty.s

      سلام خوشحالم رمانتون منتشر میشه.

      ببخشید ظهر یکم تو چت باکس تند رفتم ولی کارتون منو ناراحت کرد.

      موفق باشین و پله های ترقی رو طی کنین 

      به امید منتشر شدن رمان هلنا و موفقیت شما نویسنده عزیز اقا علی☺

      @( ... )

  13. Ali_He

    پرسشنامـہ ے رماטּ هاے نوכهشتیا

    .......................................
  14. Ali_He

    یک برش کتاب📚✒

    ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
  15. سلام.

    این بخش از داستان شما رو دوست داشتم؛ یه جورایی به توصیه ای که کردم، عمل کردید. تلفیقی از نفرت و آرامش.

    این پاچه سیاه رنگ چیست؟! چیزی که شاید ۹سال است، گریبان مرا گرفته و مرا در هر مکان، در خود دفن کرده است. باخود می اندیشم تمام آدم ها همچون من از آن نفرت دارند؟! برای آنها نیز به زور بر سرشان، سرپوش شده است؟! آیا واقعاً لایق نفرتی است که در وجود م موج می زند؟! شاید نه... شاید لایق -اش نیست! با اینکه از او متنفر بودم اما هنگامی که وجود م را به آغوش -اش می سپارم آرامش می گیرم و حتی احساس امنیت می کنم! و اما باز هم این اجبار ها هستند که نقاب نفرت را بر چهره آرامش می زنند!

     

    ضمنا یه نقد خیلی جدی؛

    یه مقدار زیاد دارید شخصیت پدرش رو شور می کنید. مخصوصا این قسمت؛ با کفش روی زمین کتکش می زنه؟

    همچین چیزی حتی زمان قدیم هم به این شدت نبود پس یه فکر برای این مورد بکنید. چون من که هرگز درکش نکردم پدره رو. سعی کنید غیرت و تعصبش رو طور دیگه ای نشون بدید.

    البته به نظر من!

     

     

    1. N.a25

      N.a25

      خخخخخخ

      چشـــــم

      فقط میشه معرفی کنی😂😂😂😂😂

      @( ... )

  16. Ali_He

    پرسشنامـہ ے رماטּ هاے نوכهشتیا

    1 - چه رمانی رو داخل سایت می خونید؟ اسم نویسندش رو تگ کنید تا متوجه بشه. دنیای برزخی من از @AIDA-9669 2 - به چه دلیل این رمان رو انتخاب کردید؟ اسم خوبش؟ خلاصه ی جذابش و یا تعاریف دوستان؟ اسمش که خوبه، ولی خب خودشون رمانشون رو بهم معرفی کردن. 3 - بعد از شروع مطالعه ی رمان، تا چه حد انتظاراتتون رو بر آورده کرد؟ از اینکه شروعش کردید پشیمونید یا اینکه زودتر شروعش نکردید؟ نه از شروعش پشیمون نیستم. در حد انتظارم بود. 4 - به نظرتون بهترین نقطه قوت این رمان چیه؟ چیزی که بیشتر از همه وادارتون می کنه به ادامه ی مطالعه؟ موضوعش رو دوست دارم. زیاد تکراری نیست و جالبه. برزخ و دنیای خاکستری. 5 - ضعیف ترین ویژگی رمان رو چی می دونید؟ چیزی هست که می تونست خیلی بهتر از این باشه؟ شخصیت پردازی و روند رمان، بیش از حد سریعه. یعنی تا اینجا، تعداد زیادی شخصیت به من معرفی شده که زیاد نمی شناسمشون. حتی خود شخصیت اصلی هم بیشتر نیاز به پردازش داره. امیدوارم که این مقوله ی مهم رو به ادامه رمان موکول کرده باشن و هرگز فراموشش نکنن. 6 - آیا پیش اومده که با خوندن رمان، اشک بریزید یا از ته دل بخندید؟ بترسید یا هر حس دیگه ای؟ دنیای خیالی که ایشون ساختن، واقعا جای تامل داره. تا حالا اینطور نگاه دنیا نکرده بودم پس حس بارزم موقع خوندن، تفکره. 7 - چه چیز می تونه باعث بشه که دیگه این رمان رو ادامه ندید؟ اینکه نتونم با شخصیت ها ارتباط بر قرار کنم مخصوصا خود شخصیت اصلی که امیدوارم با پردازش بیشتر ایشون به احساسات، هرگز این اتفاق نیفته. 8 - از روی متن رمان، می تونید به شخصیت نویسنده ی اون پی ببرید؟ تا چه حد؟ خیر متاسفانه. 9 - جمله ای، دیالوگی یا پاراگرافی از رمان بوده که به دلتون بشینه؟ اگه بوده لطفا اینجا قرار بدید و دلیلش رو هم بگید. می تونه بیش از یکی هم باشه. بعضی وقتا همه چی خاکستریه ، مثل برزخ! 10- به رمان از 1 ( خیلی ضعیف )، تا 10 ( کامل و بدون ایراد ) نمره بدید. 7
  17. Ali_He

    پرسشنامـہ ے رماטּ هاے نوכهشتیا

    1 - چه رمانی رو داخل سایت می خونید؟ اسم نویسندش رو تگ کنید تا متوجه بشه. تو تعبیر خواب منی از @Elenaa 2 - به چه دلیل این رمان رو انتخاب کردید؟ اسم خوبش؟ خلاصه ی جذابش و یا تعاریف دوستان؟ از طریق معرفی خود نویسنده؛ ولی داستان زودتر از حدی که انتظار می رفت، جذبم کرد. 3 - بعد از شروع مطالعه ی رمان، تا چه حد انتظاراتتون رو بر آورده کرد؟ از اینکه شروعش کردید پشیمونید یا اینکه زودتر شروعش نکردید؟ اصلا پشیمون نیستم از شروعش. خوشحالم که شروعش کردم. رمانیه که به راحتی آدم رو جذب می کنه. 4 - به نظرتون بهترین نقطه قوت این رمان چیه؟ چیزی که بیشتر از همه وادارتون می کنه به ادامه ی مطالعه؟ توصیفات و شخصیت پردازی خیلی خوبش. به خوبی تونستم احوالات شخصیت اصلی رو درک کنم. 5 - ضعیف ترین ویژگی رمان رو چی می دونید؟ چیزی هست که می تونست خیلی بهتر از این باشه؟ شاید عدم رعایت نکات نگارشی و پاراگراف بندی که نمیشه گفت ایراده. بیشتر کار ویراستاره ولی خب خودشونم رعایت کنن عالی میشه. 6 - آیا پیش اومده که با خوندن رمان، اشک بریزید یا از ته دل بخندید؟ بترسید یا هر حس دیگه ای؟ اشک که نه، ولی واقعا برای ملیسا ناراحت شدم. 7 - چه چیز می تونه باعث بشه که دیگه این رمان رو ادامه ندید؟ چیزی باعثش نمیشه. کنجکاو بدونم که نویسنده چطور می خواد ادامه ی داستان رو پیش ببره. 8 - از روی متن رمان، می تونید به شخصیت نویسنده ی اون پی ببرید؟ تا چه حد؟ راستش چون ایشون رو نمی شناسم، نمی تونم بگم چیزی که تصور می کنم درسته یا نه. ولی احتمالا دختر غمگینی باشن که معنای سختی دیدن رو خوب می فهمن. 9 - جمله ای، دیالوگی یا پاراگرافی از رمان بوده که به دلتون بشینه؟ اگه بوده لطفا اینجا قرار بدید و دلیلش رو هم بگید. می تونه بیش از یکی هم باشه. این بخش از درد دل ملیسا با پدرش رو خیلی دوست داشتم. گریه می کرد و با فریاد های بلندش قصد داشت صدایش را تا آسمان به گوش پدرش برساند ! باصدای بلند شروع کرد به گریه کردن و حرف زدن با پدرش؛ +بابا ....بابا کجایی؟ بابا ببین با من چی کار کردن !..... بابا ،مامان به امانتت خیانت کرد ‌.... بابا ،مامان زد زیر قولی که بهت داده بود اون از من محافظت نکرد ! جملاتش را با هق هق بیان می کرد: بابا من خسته شدم ... چرا انقدر زود رفتی هان؟ تو چرا به قولت وفا نکردی هان؟ تو دیگه چرا زدی زیر قولت مگه نگفتی زود بر می گردی؟ مگه نگفتی زود میای پیشم ؟ بابا چرا نیومدی ؟ بابا خستم ...به خدا خستم از این همه بد بختی که یهو امد سمتم خستم. بابا ترو به همون خدایی که تو رو از من گرفت برام دعا کن ...دعا کن بیام پیش خودت 10- به رمان از 1 ( خیلی ضعیف )، تا 10 ( کامل و بدون ایراد ) نمره بدید. 9
  18. سلام آقا نیما خوبی؟

    میگم چه خبر از نقد هلنا؟ تو چه مرحله ای هستی؟

    1. nima.slm00

      nima.slm00

       سلام علی جان!

       من شرمندم داداش؛ حالم این چندوقت چندان مساعد نبود و نتونستم رمانت رو بخونم ولی از همین الان شروعش می کنم و تا فردا و یا پس فردا نقد تو صفحه قرار می گیره... بازم شرمندتم.

    2. Ali_He

      Ali_He

      نه خواهش می کنم دشمنت.

      خواستم فقط یادت نرفته باشه یه وقت

      :a1::a1:

  19. سلام خواهر گرامی!

     شما بی نهایت به من لطف دارید.

    بسیار ممنونم که با هلنا همراه شدید و خوشحال از اینکه تونستید باهاش ارتباط بگیرید.

    🌷:a1:

    1. Hany Pary

      Hany Pary

      من از هلنا سپاس گذارم ک منو با دنیاش آشنا کرد و حال و هوای قشنگش رو باهام ب اشتراک گذاشت :()

      پ.ن: خیلی ذوق کردم از اینکه دیدم تاریخ تولد هلنا توی انجمن، با تاریخ تولد من روی زمین یکسان بود :() مثل یه هدیه دوست داشتنی و غافلگیری یواشکی.

      مچکر از شاهزاده موطلایی و محبوبمممم :()

      @Ali_He

  20. سلام خدمت شما نویسنده ی گرامی! چهار پارت از رمانتون رو خوندم. اول از همه، درباره ی اسمش بگم که ساده و خوبه. هم معنای قشنگی داره و هم اینکه به رمان مربوط میشه فکر می کنم. مورد دوم؛ خلاصه ی رمانتونه که کاملا روی قاعده و اصولی نوشته شده. هر چند بخشی از داستان رو لو میده ولی این رو ایراد نمی بینم. ولی خب می تونستید کمی خلاقیت بیشتری داخل خلاصه بکار ببرید تا کمتر شبیه خلاصه ی رمان های از این قبیل باشه. مقدمتون عالی و زیبا بود و تحسینتون می کنم. مورد سوم که توجه ام رو جلب کرد، شروع خوبتون بود. نه خیلی سریع و نه زیاد از حد کند، خواننده رو با دختر همراه کردید. اینکه زندگیش چه اوضاعی داره و فکر اصلی حاکم بر رمان چیه. شخصیت پردازیتون رو برای دختر داستان خیلی دوست داشتم؛ مخصوصا توصیف احساساتش موقعی که با پدرش حرف می زد، عالی بود. به نظر می رسید که خودتون کاملا شخصیت اصلی رو درک کردید. قلمتون هم روان و دوست داشتنی بود و غلط املایی اصلا نداشتید. به خاطر این بهتون تبریک می گم. اما دو مسئله رو باید تذکر بدم: 1 - نکات نگارشی؛ کاربرد اشتباه ( ! ) رو در بعضی موارد دیدم و اینکه ما چیزی به نام چند نقطه ( ....... ) نداریم تو نوشتن. فقط و فقط سه نقطه ( ... ) درسته که اونم چند جا به اشتباه استفاده کرده بودید. لطفا این رو رعایت کنید تا رمانتون زیبا تر بشه. 2 - پاراگراف بندی ها رو زیاد رعایت نمی کنید. اینتر رو بین جملات خیلی می بینم و یکی از پارت ها که اصلا شبیه شعر بود! نمی گم فاصله بین خطوط اشتباهه ولی به وقتش. مثلا برای گفتگو ها نیاز نیست اینقدر برید سر خط. این نکات رو هم رعایت کنید، تا رمانتون علاوه بر زیبایی موضوعی و توصیفی، زیبایی نگارشی هم داشته باشه و بشه اون رو یه رمان حرفه ای دونست. همراهتون هستم. موفق باشید @Elenaa 🌷
×
×
  • جدید...