رفتن به مطلب

Ali_He

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    101
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

750 Excellent😃😃😃😃

درباره Ali_He

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 21 اردیبهشت 1379

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,547 بازدید کننده نمایه
  1. علی اقا؟ 

    ایمیلتونو برا چی جواب نمی دین؟ 

    از اینجا هم که خداحافظی کردین

    اخه راه حل مشکل مگه اینه؟ هر سختی بالاخر تموم میشه دیگه

    هلنا هم نصفه کار موند برام

    کاملشو میخواما پس برگردید خواهشا و اینجوری ادمو نگران نکنید 

  2. سلام.

    به خاطر یه سری مشکلات، مدتی رو نیستم.

    خدانگهدار همگی ...

  3. Ali_He

    جبران نمی شوی؛ حتی به گریه های عمیق ...
  4. Ali_He

    20 شنیدن این حرف ها مشتاق تر و حریص ترم می کرد. می خواستم واقعا بدانم این برادر کجای دنیایم قرار دارد. گفتگو را ادامه دادم: « آن مرد خشن به راحتی راضی به تخفیف مجازات هیراد شد؟ » - مجازات دیگری هم برایمان در نظر گرفت. - چه مجازاتی؟ - اخراج از روستا. خنده ام گرفت. - عجب رییس احمقی بوده! این مجازات که لطفیست در حق مجرمان. - نه فقط اخراج از روستا؛ رفتن به جایی که رییس دستور دهد. او هیراد را به عنوان زندانی پیش خود نگه داشت تا من و پدرت جرئت سرپیچی نداشته باشیم. - دستور داد به کجا بروید؟ - گفتنش عذابت نمی دهد؟ با اضطراب دست روی شانه اش گذاشتم. - کجا رفتید مادر؟ بگو. - مردم روستا می گفتند این از سنگین ترین مجازات های رییس است. تبعید به کلبه ی خالی جنگل. همه به ما دلداری می دادند که ناراحت نباشیم. نمی دانم چرا این کلبه بین مردم اینقدر ترسناک و عجیب به نظر می رسید. بهت زده به مادرم خیره شدم. به اطرافم نگاهی کردم. شاید دلیل این همه کابوس و ترس من در این کلبه همین بوده. اینجا محل مجازات مجرمان بوده. - مردم نمی گفتند که در اینجا چه چیز در انتظارمان است؟ - شایعه ها که زیاد بود. اما من هیچکدام از آن ها را در این کلبه ندیده ام. - از شایعات بگو. - فراموشش کن هلنا. شایعه که شنیدن ندارد. - مادر، قرار شد همه چیز را صاف و روشن بگویی. از شایعات بگو. سری تکان داد. - درست یادم نیست. نفرین عجیبی که محوطه ی اینجا را احاطه کرده و مرگ های ترسناکی که اینجا رخ داده. این حرف ها من و پدرت را اصلا نترساند. پدرت تمام تلاشش را کرد که برادرت را از زندان در آورد. اما رییس مصمم بود و عصبانی. ترسیدیم هیراد را بکشد. جدایی از او برایمان از هر کار دیگری سخت تر بود؛ خداحافظی از روستا، سه نفری و بدون هیراد. آخرین مردی که دیدم همان مرد میانسال بود. برایمان دست تکان داد و پدرت هم پاسخش را داد. اما من فقط ایستادم و با تعجب نگاهش کردم. پدرت گفت: « او را می شناسی؟ » و من گفتم که نه. عجیب بود. نفرین کلبه و مرگ های ترسناک! چیز هایی که می توانستند دلیل حال غریبم در اینجا باشند. مادر سریع از جایش بلند شد و به طرف ماهی رفت. کاملا سوخته بود. خیلی برایش زحمت کشیده بودم. به راحتی از دستمان رفت. اما چیزی که بیشتر فکرم را مشغول می کرد، سوالاتی بی پاسخ در ذهنم بودند. - من گرسنه نیستم مادر. تو هم این یک دفعه را از غذا بگذر. قرار بود درباره ی چیزی به من هشدار دهی. می رسیم به اول ماجرا و نشانه ی روی بدن خرس. قبل از آن بگو از هیراد خبری داری؟ - نه هلنا، خبری ندارم. - واقعا دلت برایش تنگ نشده؟ اشکی از گونه اش جاری شد. - هر شب بعد از خواباندن تو می نشستم و به یادش گریه می کردم. - می توانیم به روستا برویم. هیراد دیگر الان بیست سالش شده. دلم برای دیدنش طاقت ندارد. - وقتی به این کلبه مهاجرت کردیم یکی از ماموران که از دوستان پدرت بود به دور از چشمان رییس برایمان غذایی غیر از گوشت حیوانات می آورد. آخرین بار چند ماه قبل بود که آشفته و پریشان از روستا فرار کرده بود و از حمله ی غافلگیرانه خرس ها به روستا و ویران شدن آنجا می گفت. حال می گویی به روستا باز گردیم؟ در حالی که نمی دانیم هیراد زنده است یا نه؟ نگران شدم که نکند با حمله ی خرس ها بلایی سر برادرم آمده باشد. - اگر در طول عمرم نتوانم او را ببینم، تو را نمی بخشم مادر. به خاطر کار تو بود که زندانی شد. - این ها را گفتم که سرزنشم کنی خانم عصای دست!؟ خنده ام گرفت. - من شک ندارم هیراد زنده است مادر. یک روز او را خواهم دید و به چشمان عسلی اش خیره خواهم شد. - امید که اینگونه باشد هلنا. - حال بگو روی بدن خرس چه بود؟ - ادامه ی ماجرا را بگذار برای بعد. من گرسنه ام. فکر کنم کمی غذا از ذخیره مان باقی مانده. نمی شود که چیزی نخورد. - نگو که شکار بلد نیستی. - پدرت کمی یادم داده. - اگر خرس دیگری به کلبه حمله کرد چه؟ پدر این را هم یادت داده؟ - فرصت نکرد. خود او نیز یک بار چنین تجربه ای داشت که آخرین تجربه اش هم شد. من هم دیدم و شاید یاد گرفته باشم. - باشد قبول. خود را به تو می سپارم. گفتگوی طولانی بین من و مادرم واقعا گرسنه ام کرده بود. اما بعد از آن صحبت ها، فکر کاپیتان ردفیل، حضورش در روستا و هم صحبت شدنش با من، کلافه ام می کرد. تمام نشانه های آن مرد میانسال قد بلند با یک چوب دستی، می توانست کاپیتان ردفیل دوران چند ماهگی ام باشد. در جنگل چه می کرد؟ نکند مامور روستا بوده یا شاید عذابی که رییس روستا برای کودکان کلبه تدارک دیده؟ ولی این را می دانستم که با دیدن کاپیتان، هر حسی به سمتم می آمد به جز ترس. آدم عجیبی بود ولی ترسناک نبود. هر چند می خواست مرموز باشد و شاید هم نمی خواست، ولی بود. کجای گفتگو ها و دیدار هایمان با کاپیتان می توانست هشداری برای من باشد؟ این افکاری بود که دیوانه ام می کرد. مادرم به داخل کلبه رفت و پس از مدتی با کمی عسل و نان بیرون آمد. گرسنه بودم و شکمم به عقلم غلبه می کرد ولی با وجود سخنان مادرم و سوالاتی که در ذهنم بازی می کردند، چیزی از گلویم پایین نمی رفت. بیشتر ترجیح می دادم گفتگویمان را ادامه دهیم. در هر کلمه اش چیز جدیدی بود؛ چیزی که قانعم می کرد انگار از همان لحظه، بعد از دوازده سال و اندکی زندگی، تازه چشمم به روی اتفاقات اطرافم باز شده و تازه می توانم ببینم که چه چیز هایی بوده و نبوده و چه چیز هایی قرار نبوده باشد. خود مادرم هم تمایل زیادی به غذا خوردن نداشت. چیزی از گلویش پایین نمی رفت. در چشمانش می شد غمی را که سال ها در سینه داشته، فهمید. لبخند می زد ولی از هر لبخندش خاطراتی تلخ و دردناک نمایان بود. نتوانستم غذا خوردنش را در سکوت و تنهایی تحمل کنم. به او ملحق شدم و کمی نان و عسل خوردیم. سعی داشتم دوباره سر صحبت را باز کنم: « مادر جان، با اشتها غذا نمی خوری. آدم گرسنه هم تو را ببیند از غذا فراری می شود. » - هلنا، نام هیراد را که می شنوم و دوباره خاطراتش را زنده می بینم، بی اشتهایی کمترین چیزیست که به سراغم می آید. - می دانستم به زبان آوردنش ناراحتت می کند سر صحبت را باز نمی کردم. لبخندی زد. - دیر یا زود باید این ها را می فهمیدی. از زبان خود من بشنوی باورش برایت آسوده تر است. - من که با کسی غیر از تو حرف نمی زنم. می ترسیدی از زبان کدام جاندار این را بشنوم؟
  5. Ali_He

    19 حرف مادرم مرا به فکر فرو برد. مردی بلند قد؛ همراه با چوب دستی. همان چیزی که از کاپیتان دیدم. - آن مرد را می شناختی؟ - نه، اما با دیدنش نترسیدم. چهره ی آرامی داشت. یک چوب دستی همراهش بود و به چراگاه رسید. تا آن موقع کسی مانند او را در روستا ندیده بودم. با لحنی مهربان خطاب به هیراد گفت: « پسر جان، خانه و کاشانه ندارید؟ لااقل به فکر مادرت باش که دارد از سرما یخ می زند. گوسفندان غذایشان را خورده اند. چه اصراری بر ماندن در این مکان پر خوف و خطر داری؟ » تعجب کردم و ترسیدم. نمی دانستم آن مرد از کجا مرا می شناخت. هیراد هم ترسیده بود. با صدایی لرزان گفت: « تو کیستی غریبه؟ مادرم را از کجا می شناسی؟ » مرد لبخندی زد و گفت: « تفاوتی نمی کند پسر. به خانه تان برگردید. نترس. من نه مامورم و نه رییس روستا که باز خواستتان کنم. به خانه بروید. اینجا زیبا نیست. شب را در خانه بودن شرط زنده ماندن در اینجاست. » مرد چیز دیگری نگفت و راهش را از کناری پیش گرفت و رفت. رفتار عجیبی داشت. اگر شبِ آنجا خطرناک بود چرا خود داشت آسوده خاطر قدم می زد؟ این برایم معمایی بود. هیراد می خواست به دنبال مرد برود که من مانعش شدم. ناگهان دیدم که پدرت دوان دوان به سمت ما می آمد. این می توانست بهترین اتفاق باشد. چیزی که مادرم از آن حرف می زد، اصلا شبیه یک نقشه نبود؛ پر از ایراد و احتمال شکست. - پس خوش اقبال بودی مادر که نه من میان راه از خواب برخاستم و زیر گریه زدم و نه هیراد بچگی کرد. - به برخاستن تو که اصلا فکر نکرده بودم. - به خیلی جاها فکر نکردی مادر. - شاید. اما نقشه ام هرطور که بود داشت خوب پیش می رفت. می دانی باید برای چنین نقشه ی خطرناکی، خطرهایی را به جان خرید. نقشه داشت به آخر کار نزدیک می شد. پدرت نزدیک شد و با عصبانیت گفت: « چه می کنید؟ صدای زوزه ها را نمی شنوید؟ گوسفندان این موقع اینجا چه می کنند؟ رییس همه چیز را فهمیده است و با تعداد زیادی به دنبال گوسفندان است. بفهمد قصد دزدی داشته اید مجازاتی کم تر از فراریان نداریم. هیراد تو بگو. چرا با مادر و خواهرت اینجایی؟ » هیراد گفت: « بیا برویم پدر. » پدرت با عصبانیت فریاد زد: « کدام برویم هیراد؟ رییس خانه خرابمان می کند. چه توجیهی برای این کارتان بیاورم؟ » هر چه پدرت فریاد می زد هیراد آرام تر پاسخ می داد. به پدرت گفت: « خانه ی حقیقیمان؛ خانه ای که لایقش هستیم پدر. نه زیر ظلم و ستم رییس ها. مستقل، آزاد و شاد. » صدای پای ماموران روستا شنیده می شد. هیراد دست پدرت را گرفت اما پدرت از جایش جم نخورد. - جم نخورد؟! یعنی چه؟ از رسیدن ماموران نمی ترسید؟ - گفت اگر بمانیم و به جرم دزدی دستگیر شویم، امیدی به نجات هست. اما اگر به جرم فرار گرفته شویم امیدی نخواهد بود. ماموران روستا که رسیدند، رییس هم همراهشان بود. صدای پای گرگ ها هم هر لحظه نزدیک تر می شد. - رسیدند؟ پدر به همین راحتی نقشه را به هم زد؟ - شاید به همین راحتی هم نه. حفظ جان ما برایش مهم بود و برای همین جلوی خواسته های خویش می ایستاد. با حمله ی گرگ و درگیری آن ها با ماموران، تعداد زیادی از گوسفندان گله کشته شدند. عده ای شان را گرگ ها بردند و عده ای هم تحمل زخم های شدیدی را که خوردند نداشتند. ماموران روستا تعدادشان کم بود ولی از ما محافظت کردند. پدرت رفت و جلوی رییس زانو زد تا شاید او را ببخشد اما رییس شرطی گذاشت: « تعداد زیادی از گوسفندان من به خاطر حماقت همسر و پسرت کشته شدند. باید بهایی بپردازند. » پدرت التماسش کرد که تا آخر عمر برایش کار خواهد کرد اما رییس گفت: « کار کردنت که یک وظیفه است. پس لطفی در حقم نمی کنی. می دانی که جرم دزدی در این روستا چیست؟ انگشتان دست و پا و گوش ها را می بُرند و بدن را به آتش می کشند. تو از بهترین نیرو های منی و نمی خواهم خدمت رسانی ات متوقف شود. اما به این پسر نادان و احمقت امیدی نیست. حکم را روی او اجرا می کنیم. » - خواهش می کنم مادر. بگو که رییس بخشیدتان. بگو که حکم را روی هیراد اجرا نکرد. - تو دوست داری چه چیزی بشنوی هلنا؟ حقیقت را؟ - چیزی که خوشحالم کند. بغض مادرم مرا هم به گریه وا می داشت. - پدرت خیلی التماسش کرد. او می گفت به نجات دزدان امیدی هست ولی مجازاتمان حتی از فراریان هم بدتر بود. رییس به او گفت که اگر حکم را روی هیراد اجرا کند، بقیه ی اعضای خانواده را خواهد بخشید. التماس های پدرت کار را به جایی رساند که رییس به زندانی کردن هیراد راضی شد و قول داد که مجازاتی غیر از زندان نداشته باشد. دیدن چهره ی هیراد در آن لحظه بیش از همه چیز آزارم می داد. دیگر نمی توانستم تا مدت ها به چشمان پدرت نگاه کنم. نمی دانم او در حقم بد کرد یا من در حق او. با شنیدن این حرف دلم آرام گرفت. می ترسیدم مادرم بگوید که رییس حکم را اجرا کرد و هیراد برای همیشه رفت.
  6. Ali_He

    18 - احتمالش کم بود که روز حمله کنند. چراگاه، نزدیک کوهستان بود اما نه آنقدر نزدیک که گرگ جرئت جسارتی در روز داشته باشد. مخصوصا اینکه ماموران رییس روستا امنیت منطقه را در روز تا فواصل زیادی تامین می کردند. ماموران از مردمان عادی بودند که وظیفه شان حفظ روستا از خطرات بود. شاید اگر در آنجا می ماندیم روزی این وظیفه به پدرت محول می شد که وظیفه ی بی خطری هم نبود. چه آدم های بزرگی را می شناختم که گرگ ها آن ها را در حال دفاع از روستا کشتند. - حال خطر گرگ به کنار؛ می خواستی بدون پدر فرار کنی؟ - مطمئن بودم که پدرت حتما به دنبالمان می آید و اولین حدسش چراگاه نزدیک کوهستان است. هیراد را از جزئیات نقشه آگاه کردم. اولش مخالفت کرد اما وقتی به او گفتم تا دو سال دیگر تو هم مجبور به اطاعت اوامر رییس روستا هستی، پذیرفت در نقشه ام مرا همراهی کند. لباسی مردانه پوشیدم و تو را در بقچه ای خواباندم. سپس گوسفند ها را به چراگاه بردیم. کسی از اهالی به ما شک نکرد. قبل از اینکه نزدیک چراگاه شویم ماموری نزدیکمان آمد و هشدار داد که به چراگاه پایین روستا برویم. اما قبول نکردیم و به او قول دادیم که سالم برگردیم. درباره ی روبندم پرسید و هیراد طبق چیزی که تمرین کرده بودیم گفت: « به خاطر بیماری واگیرش روبند انداخته است. » - خودت هم با مامور حرف زدی؟ صدای زنانه ات را نشناخت؟ - از قبل به هیراد گفته بودم که فقط او حرف بزند و بگوید که من پدرش هستم و لالم ! - اگر مامور می گفت روبندت را از چهره برداری چه؟ یا اینکه در بقچه ات را باز کنی؟ مادرم لحظه ای به من زل زد و ادامه داد: « به این فکر نکرده بودم. خوش اقبال بودم که کسی به این موضوع شک نکرد. » - حال جان شما برای مامور اینقدر مهم بود؟ آهی کشید. - جانمان مهم نبود. همه ی ما اموال رییس بودیم و او به این دلیل برایمان ارزش قائل می شد. با ترس و هوش هیراد، از مامور نزدیک چراگاه گذشتیم و به آنجا رسیدیم. اوایل زمستان بود و هوا سرد. سگ گله هم همراه خود برده بودیم تا در صورت وقوع حوادث احتمالی، ما را از گرگ ها حفظ کند. لعنت بر رییس روستا که مرا مجبور کرد خطر گرگ ها را به جان بخرم. گوسفندان مشغول خوردن شدند. تو را روی زمین گذاشتم و همراهتان، کنار درختی نزدیک سگ گله نشستم و منتظر غروب ماندم. می دانستم اگر نقشه مان شکست می خورد، رییس بی درنگ ما را می کشت و برعکس، اگر پیروز می شدیم، برای همیشه می توانستیم آزادانه و بی رییس و دستور زندگی کنیم. مدت زیادی در آنجا ماندیم. خورشید کم کم داشت غروب می کرد که دوباره همان مامور به سمتمان آمد و گفت: « انگار قوانین اینجا را نمی دانید. بیش از این حق ندارید بمانید. گوسفند ها را بردارید و به خانه بروید. » ترس تمام وجودم را گرفته بود. هیراد پاسخ داد: « قربان، گله را می بینید که بسیار طولانیست. زمان می برد تا کامل سیر شوند. شما دوست دارید گوسفند های رییس، لاغر و بی جان بمانند؟ رییس بشنود عصبانی می شود. » مامور لحظه ای به او خیره شد و سپس گفت: « تو همان هیراد پسر رابرت نیستی؟ » برادرت دست پاچه شد. حق داشت. خود من هم جای او بودم نمی دانستم چه پاسخی بدهم. لبخند کوچکی زد و گفت: « بله. » مامور هم لبخند زد و گفت : « چرا زودتر نگفتی پسر جان؟ پدرت از وفادارترین اهالی روستاست. می دانستم پسر اویی اینقدر مزاحمتان نمی شدم. مطمئنم که پسرش هم همچون پدر لیاقت گله داری دارد. او که همراهت است کیست؟ گفتی پدرم است؟ آهای رفیق خودَت هستی؟ » من فقط ایستاده بودم و نگاه می کردم. داشت مرا صدا می زد. هیراد به آرامی پاسخ داد: « یکی از دوستان پدرم است که به دستورش آمده تا در گله داری همراهی ام کند. » مامور گفت: « پس چرا گفتی پدرم است؟ » از ترس می لرزیدم. نمی دانستم هیراد می خواست چه پاسخی به مامور بدهد. لحظه ای درنگ کرد و پاسخ داد: « او در زندگی از پدر هم به من نزدیک تر بوده. » مامور بعد از شنیدن این حرف سرش را تکان داد و گفت: « پس موفق باشی پسر. » سپس رویش را برگرداند و رفت. هیراد با لبخندی مصنوعی برایش دست تکان داد. خود من هم باورم نمی شد که بتواند این جواب ها را فراهم کند و مامور را بفرستد که برود. هیچکدام پیش بینی آن وضعیت را نکرده بودیم. اما هوش و زیرکی او در آن لحظه به کمکمان آمد. به یکباره مادرم سکوت کرد و نفس عمیقی کشید. اشکی که از چشمان خاکستری اش پایین می ریخت، دلم را می رنجاند. برایم معلوم نبود که چرا حرف زدن درباره ی هیراد او را آزار می دهد. دستم را روی شانه اش گذاشتم و سعی کردم آرامش کنم: « مادر جان، دیدن اشک هایت رنج آور است. کجای این داستان تو را می رنجاند؟ ما اکنون در این کلبه ایم و این یعنی نقشه ات موفقیت آمیز بوده. بگو که اشتباه نمی کنم. » - باید قولی بدهی هلنا. - قول بدهم که چه کنم؟ - که همیشه این گونه سالم و خوشحال بمانی. خود را محکم به آغوشش چسباندم. - اینکه قول نمی خواهد. کنار تو، همیشه همین گونه خواهم بود. - این برایم کافی نیست. قول بده. - قول می دهم مادر؛ تا ابد. - آن روز غروب هیراد هم به من قول داد. - قول داد که چه کند؟ - همیشه با نشاط و سر حال، در کنارم بماند. با نگرانی نگاهش کردم. ادامه داد: « هوا تاریک شده بود. از طرفی صدای زوزه ها و ترس گوسفندان مرا نگران می کرد و از طرفی نیامدن پدرت. می ترسیدم رییس متوجه نبود یکی از گله هایش شود و پدرت را گیر بیندازد. گوسفند ها گوشه ای کنار هم جمع شده بودند. از دور مرد میانسال و بلند قدی را دیدم که چوب دستی داشت و نزدیکمان می آمد. »
  7. Ali_He

    🌷🌷🌷

    سلام و درود فراوان خدمت شما. این گلا، به خاطر نظر لطفتون نسبت به رمان : )

    تا کجاش رو قبلا خونده بودید؟ می خوام بدونم که بهتون اطلاع بدم از پارت چند به بعد جدیده.

    البته یه سری ویرایشای موضوعی انجام شده، حوصلش رو داشتید دوباره بخونید.

     

    1. P.A

      P.A

      @Ali_Heخیلی ممنونم ازتون کل فصل اول رو خوندم ولی تصمیم دارم کل رمانتون رو دوباره اینجا از اول دنبال کنم تا آخر رمان حوصلشم دارم حتما با ویرایش،جدید جذابتر هم شده رمانتون چی از این بهتر

      قلمتون همیشه مانا🌸

    2. Ali_He

      Ali_He

      زنده باشید شما 🌷

  8. Ali_He

    حسام: ابوالفضل همون پسره سیاه سوخته؟ همون که خشتک شلوارش به زمین کشیده میشه؟

    ....................

    سلام مریم خانم روزتون بخیر.

    اگه براتون مقدوره، این بخش قرمز رنگ رو در پارت هشت رمان بید بی مجنون حذف کنید. می دونم که یه نوع توصیفه و میخواید نهایت دوست نداشتنی بودن ابوالفضل رو نشون بدید، ولی اینکه برای این کار، به رنگ پوستش اشاره کنید، درست نیست زیاد.

    می تونید یه ویژگی بد از شخصیتش یا حتی ظاهرش رو بگید ولی رنگ پوست، یه جورای نژاد پرستانس!

    مطمئنم که همچین قصدی نداشتید ولی بهتره طوری بنویسید، که بی احترامی به افرادی که تو ایرانم ازشون کم نداریم، نشه.

    🌷:a1:

    1. mfs

      mfs

      سلام علی اقا ممنون از این نکته بینی و نگاه قشنگ شما واقعا قصدم اون نبود ولی به هر حال شما درست میگید و من در اسرع وقت درستش میکنم خیلی مچکرم ازتون بابت این نگاه زیبا☺🌹

      @Ali_He

  9. Ali_He

    سخن نویسنده: درود بر همراهان. لطفا اگه مایل بودید، برای اطلاع از پست جدید، تاپیک رو دنبال بفرمایید. در تاپیک نقد هم منتظر نظراتتون هستم؛ هر چیزی که به ذهنتون رسید و کمک کننده بود. خیلی ممنون. 🌷 17 دیدن چشمان مادرم خیلی غمگینم می کرد. - خوب از روستا می رفتید. به جایی دیگر نقل مکان می کردید. روستایی دیگر یا همین کلبه. - به این راحتی نبود. مردم روستا مثل زندانیان آنجا بودند؛ زندانیانی که تا آخر عمرشان محکوم به حصرند. چند بار خانواده هایی قصد فرار کردند اما آدم های رییس آن ها را گرفتند و تکه تکه کردند. ما هم یک بار قصد فرار کردیم. - و این شد که اکنون در این کلبه ایم. هان؟ - می خواهی بدانی؟ نه، این نشد. - خوب چه شد که نشد؟ - از آنجایی شروع شد که تصمیم گرفتم پسری شجاع، مستقل، آزاد و سربلند بزرگ کنم. همان روز صد و نهم که به چشمانت خیره شدم با خود گفتم که چقدر این چشم ها به هیراد من شباهت دارد. چرا نباید این دو تن در آزادی و خوشی زندگی کنند؟ - تو که گفتی زندگیتان خوش بود. سری تکان داد. - آسایش داشت. خوشی آن موقع برایمان آسایش بود. امنیت، نان، آب و دام، خوشی بودند. اما نمی دانم در چشمان تو چه دیدم که تصمیم به تغییر گرفتم. با خود گفتم با استقلال و زندگی جداگانه هم می شود همه ی این آسایش ها را علاوه بر آرامشی روز افزون به دست آورد. آن روز برای اولین بار موضوع خروج از روستا را با پدرت مطرح کردم. ابتدا خیلی خشمگین شد. می گفت: « از جانت سیر شده ای؟ به فکر بچه هایت باش! چگونه می توانی ایمنی شان را فراهم کنی؟ من از این بردگی راضی ام و هیراد هم تا دو سال دیگر فرصت زندگی آزادانه و بازی های کودکانه اش را دارد. ده ساله که شد کم کم به کار کردن اینگونه عادت می کند. هلنا هم در اینجا زندگی شاهانه ای خواهد داشت. او هم ده سالش که تمام شد، رییس برایش مردی پیدا می کند و می رود به دنبال زندگی اش. » حرف های پدرت مرا می خنداند. از چهره اش معلوم بود که خود نیز از شرایطش راضی نبود اما ترس از رییس بر نارضایتی اش غلبه می کرد. با لحنی ملتمسانه گفتم: « تو واقعا اسم این را زندگی می گذاری؟ هلنا می رود به دنبال زندگی اش؟ تا امروز که زندگی به دنبالمان بوده و ما از آن فرار می کردیم. » پدرت عصبانی تر شد و پاسخ داد: « جنازه های تکه تکه شده دور انداخته شده همان هایی اند که خواستند از زندگی فرار کنند. زندگی همین جاست. زندگی چه معنا می دهد وقتی زنده نباشی؟ » نمی شد قانعش کرد. دوباره التماسش کردم و گفتم: « آن فراری ها داشتند سرعت گریزشان از زندگی را کم می کردند تا شاید زندگی به آن ها برسد. اما سرعت دویدن شمشیر به دستان مزدور رییس بیش تر از زندگی بود. » هر چه التماس پدرت کردم در او کارساز نبود. سخت بود حرف های مادرم را باور کنم. چون پدرم آدم لجباز و یک دنده ای نبود. نفس عمیقی کشید و ادامه داد: « پدرت بر ماندن پافشاری می کرد و من بر رفتن. وقتی فهمیدم راضی کردن او سخت تر از این هاست، خود تصمیم به کاری گرفتم. » شنیدن ماجرای زندگی خانواده ام قانعم می کرد که زندگیمان آنقدر ها هم یکرنگ و تکراری نبوده؛ بلکه چهره ای که من در آن دیده بودم چیزی نبوده جز کلبه، جنگل، تاب و درخت. احساس گرسنگی می کردم. ماهی را روی آتش گذاشتم که تا حرف هایمان تمام می شود بپزد. خورشید وسط آسمان بود اما نورش آنطور که انتظار می رفت، محیط را احاطه نکرده بود. درخت های بلند اجازه نمی دادند نور خورشید تماما روی محوطه کلبه بیفتد. وزش نسیمی ملایم فضا را دوست داشتنی و آرامش بخش کرده بود. با اشتیاق گفتم: « خیلی خوب مادر جان، تا ماهی بپزد ادامه بده. راضی کردن پدر سخت بود و خود تو تصمیم به کاری گرفتی. چه کار کردی؟ » - کار عاقلانه ای نبود. قول می دهی الگو نگیری؟ - الگو نگیرم؟ نه قول نمی دهم. مادر الگوی دختر است. - لااقل سعی ات را بکن. - چشم مادر جان. تو بگو، سعی می کنم یاد نگیرم. - صبح یک روز پدرت نزد رییس رفته بود. طبق روال، آن روز گوسفند ها را به مرتع نبرد. - مرتع کجاست؟ گوسفند ها را برای چه به آنجا می بردند؟ - گوسفند ها مثل بقیه به غذا نیاز داشتند و غذایشان روییدنی هایی در مراتع بود که به آن مراتع چراگاه می گفتیم. اغلب در تابستان قابل استفاده بودند اما در اوایل زمستان هم می شد کم کَمکی از آن ها استفاده کرد. وظیفه ی هر روز پدرت این بود که گوسفند ها را آنجا ببرد تا چیزی بخورند و چاق و سرحال شوند. اما آن روز این کار را نکرد. رییس او را برای کار دیگری فرا خوانده بود. با کنجکاوی پرسیدم: « چه کاری؟ » آه بلندی کشید و گفت: « بگذار نگویم. » با اخم نگاهش کردم. - نمی گذارم. - چند روز قبلش خانواده ای قصد فرار از روستا را داشتند. رییس هرگز فراریان را نمی بخشید. یا آن ها را در قفس خرس می انداخت یا با خنجری تیز تکه تکه شان می کرد. پدرت آن روز رفته بود تا جنازه های تکه تکه شده ی فراریان را جمع کند و آن ها را در محوطه ای مخصوص و خارج از روستا بیاندازد. - اوه! بیچاره پدر. - خیلی ها را برایت تعریف نکرده ام. کار های چندش آور و حال به هم زنی که پدرت انجام داده بود، از پس هر کسی بر نمی آمد. دلم خیلی به حالش می سوخت؛ چرا که روحیاتش پر از مهربانی و محبت بود، اما او را مجبور به کار هایی عاری از رحم و محبت می کردند. شاید اقدام آن روز صبح من، برای پدرت هم بود تا از آن شرایط نجاتش دهم. تصمیم گرفتم لباس مردانه بپوشم. روبندی برداشتم تا کسی نفهمد که زنم. به محل نگهداری گوسفند ها رفتم و درش را باز کردم. نقشه ام این بود که همراه تو و هیراد، گوسفند ها را به چرا ببرم. می دانستم که پدرت تا قبل از غروب به خانه می آید و گوسفند ها را که نبیند، پی آن ها خواهد آمد و اولین مکانی که می گردد، چراگاه ها هستند. کسی اجازه نداشت که گوسفند ها را بعد از تاریکی هوا در چراگاه نگه دارد. برای همین نقشه را طوری کشیدم که حتی یک لحظه درنگ و حواس پرتی می توانست کار را لو دهد و سرنوشتی شوم را برایمان رقم زند. ما از چند چراگاه برای تغذیه گوسفندان استفاده می کردیم. یکی از آن ها نزدیک کوهستانی بود که شب هایش معروف به شب های خوف و خطر بودند. صدای زوزه ی شبانه ی گرگ هایش اصلا گوش نواز نبود. - من و هیراد را برداشتی و با گوسفندان به آنجا رفتی؟ - چاره ای نبود. - اگر گرگ می آمد چه می کردی؟
  10. سلام خدمت دوستان گرامی. در این تاپیک، خواهش دارم که بیاید و همگی نظر بدید که چطور می تونیم به بهتر شدن انگیزه و قلم نویسنده هامون، کمک کنیم. از اونجایی که احتمالا همه ی شما به نوعی هم نویسنده ی اینجا هستید و هم خواننده ی رمان ها، پس حسابی صاحب نظرید که چه انتظاراتی یه نویسنده از خوانندش داره و به عنوان یه خواننده، چه وظیفه ای در قبال رمانی که در حال مطالعشیم، داریم. خودم شروع می کنم؛ به عنوان خواننده هر رمانی، چه از اون رمان خوشم بیاد و چه نیاد، اونو دنبال می کنم. این کار چند تا نفع داره: 1 - می تونم راحت تر تاپیک رمان رو پیدا کنم و متوجه بشوم نویسنده پست جدید گذاشته. ( حتی اگه اعلامیه دنبال کردن که گهگاهی اذیت کنندس، غیر فعال کنم، می تونم از بخش مطالب پیگیری شده گیرش بیارم. ) 2 - بالا رفتن اون عدد گوشه ی سمت چپ، انگیزه ی مضاعفی رو در نویسنده ایجاد می کنه. اینکه یه نفر دوست داره بدونه بقیه رمانش چی میشه. هر چقدر هم که زبانا این رو بیان کنید، تا اون عدد 0 و 1، 2 نشه، انگار یه چیزی داخل نویسنده برای ادامه ی رمان کمه. منتظرتون نظراتتون در جهت بهتر شدن فرهنگ درست خوندن هستم ...
  11. Ali_He

    سلام. مرسی از همراهی همگی دوستان با نقد های دلگرم کننده شون: @Giiilass @ON. @NAZANIN.M @Aminian69 @مریم خسروی با توجه به روند نه چندان سریع ابتدای رمان، انتظار نداشتم مورد پسند واقع بشه. متاسفانه رمان یه مقدار دیر وارد ماجرای اصلیش میشه که از این کار قصد داشتم؛ ذهن یه دختر دوازده ساله با این نوع از زندگی، پیچیدگی های خاص خودش رو داشت و به این پردازش فراوان، واقعا نیاز بود. ولی خب با سلیقه ی بعضی ها، این طور شروع اصلا جور در نمیاد نیست و این، بیشتر از هر چیزی درباره ی هلنا اذیتم می کنه که دیگه هم نمیشه کاریش کرد. امیدوارم از اینجا به بعد هم همراهی کنید تا کم کم ردی از ژانر ماجرایی و معمایی هم در رمان به چشم بیاد. خدا رو شکر از این بخش آروم که رد بشه، به جاهای جالبی میرسه رمان ولی انتظارش رو دارم که تعدادی از همراهان، تا اون موقع همراهم نباشن. 🌷
  12. خییلی تلاش کردم.

    کلی به این در و اون در زدم، ولی گاهی نمیشه دیگه. نمی دونم دیگه باید چیکار کنم؛ از کی کمک بخوام،

    با کی حرف بزنم و چجوری حرف بزنم.

    دلم می خواد قبول کنم که دیگه نمیشه! ولی قبول کردنش هم سخته.

    ای کاش این همه رنجی که کشیدم، یه گنجی هم تهش داشت؛ فقط ای کاش ...

     

    # دلنوشته _ های _ خاموش

     

    1. mansoor-h

      mansoor-h

      خدا بیامرزه یک بنده خدایی میگفت 

      نابرده رنج گنج میسر نمیشود.

      حرفشو زدی شتک کردی رفت.

      خخخخخخ:a4:

  13. Ali_He

    خیلی تلاش کردم. کلی به این در و اون در زدم، ولی گاهی نمیشه دیگه. نمی دونم دیگه باید چیکار کنم؛ از کی کمک بخوام، با کی حرف بزنم و چجوری حرف بزنم. دلم می خواد قبول کنم که دیگه نمیشه! ولی قبول کردنش هم سخته. ای کاش این همه رنجی که کشیدم، یه گنجی هم تهش داشت؛ فقط ای کاش ...
  14. حس می کنم تمام تنم درد می کند

    حرفــی نمی زنم دهنم درد می کند

    حس قشنگ تک تک انگشت های تو

    در دکـــمه های پیرهنـم درد می کند

    در مـی زنــــم بیایـــی و بهتر ببینمت

    هق هق صدای در زدنم درد می کند

    روزی که بر جنازه ی من چنگ می زنی

    آرام تـر بــــــزن! کفنــــــم درد مــــی کند

    همزاد شاعرانه ی من بعد رفتنت

    انگار نیمــــی از بدنم درد می کند

    این روزها شبیه پرستوی گم شده

    مرزی فراتر از وطنـــم درد می کند!

     

    « علیرضا الیاسی »

  15. باور آدم ها، زندگیشان را می سازد؛ قوی ترشان می کند.

    از باور که حرف می زنم، منظورم امید داشتن نیست. زمانی که خود زندگی هم باورمان نمی کند، امید را کجا باید پیدا کنیم؟

    وقتی از باور حرف می زنم، شکست نخوردن را می گویم؛ محکم ایستادن را می گویم.

    زندگی، می خواهد به ثابت کند لیاقتش را نداریم.

    از باور که حرف می زنم، نمی گویم که نباید غمگین نشد و نباید اشک ریخت؛ وقتی از باور حرف می زنم، یعنی رو به زندگی کنیم و بگوییم:

    « از من قوی تر نیستی که تکبر برداری. اصلا تو را چه به این دخالت ها؟ تو را چه به شکست دادن آدم ها؟ »

    ولی این را که می گوییم، باید طاقت ظلمات زندگی و حریف طلبیدنش را هم داشته باشیم؛ نداشته باشیم، این رجز ها، پوچند و بی معنا ...

     

    « هلنا - فصل اول »

     

     

     

×