رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Ali_He

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    150
  • تاریخ عضویت

اعتبار در سایت

1,676 Excellent😃😃😃😃

درباره Ali_He

  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 21 اردیبهشت 1379

آخرین بازدید کنندگان نمایه

11,990 بازدید کننده نمایه
  1. سلام.

    کسی هست که فرصت داشته باشه رمان منو بخونه؟ ( هلنا )

    البته غیر از خواننده های سابق

    رمان یه ویرایش کلی شده می خوام توسط تعدادی خونده بشه تا ایراداش به حداقل برسه.

    اگه کسی علاقه مند بود، ( واقعا علاقه مند بود ) بهم خبر بده.

    ژانر معمایی، ماجراجویی و اجتماعی.

     

    1. mobina..a

      mobina..a

      من علاقه مندم رمانتون رو بخونم. @Ali_He

    2. SR=AM
  2. Ali_He

    رمانتون رو معرفی کنید?

    نام رمان: هلنا ( دو فصل ) نویسنده: علی حیدری خود را در یک راهروی تنگ و تاریک دیدم. پشتم به بن بست منتهی می شد و جلوی رویم، راه پیچ در پیچی بود. دوان دوان، به جلو حرکت کردم. انگار دور خود تاب می خوردم. هر چه پیش می رفتم، به چیزی نمی رسیدم. کلافه شده بودم. آنقدر رفتم تا بالاخره تمام شد؛ راهرو نه، پیچ در پیچی راه تمام شد و به مسیر صافی برخورد کردم. دختری با موهای طلایی رنگ، مشعلی در دست داشت و با آن یکی دستش، اسب سفید رنگی را نوازش می کرد. به نظر هلیا می آمد. وقتی که دختر صورتش را برگرداند و به من لبخند زد، پی بردم که چقدر شبیه من است. حتی صدایش: « تو باید هلنا باشی درست است؟ دنبالم بیا. » قلبم تند تند می زد. افسار هلیا را گرفت و شروع به حرکت از مسیر روبرویش کرد. من هم آرام، به دنبالش راه افتادم. نمی دانستم می خواست کجا برود. در حال حرکت بودیم که ناگهان زبان گشود: « باور آدم ها، زندگیشان را می سازد؛ قوی ترشان می کند. از باور که حرف می زنم، منظورم امید داشتن نیست. زمانی که خود زندگی هم باورمان نمی کند، امید را کجا باید پیدا کنیم؟ وقتی از باور حرف می زنم، شکست نخوردن را می گویم. محکم ایستادن را می گویم. زندگی، می خواهد به ما ثابت کند که لیاقتش را نداریم. از باور که حرف می زنم، نمی گویم که نباید غمگین شد و نباید اشک ریخت. وقتی از باور حرف می زنم، یعنی رو به زندگی کنیم و بگوییم: « از من قوی تر نیستی که تکبر برداری. اصلا تو را چه به این دخالت ها؟ تو را چه به شکست دادن آدم ها؟ » » به دیواری رسیدیم و ایستاد. رویش را برگرداند و افسر هلیا را جلویم گرفت: « ولی این را که می گوییم، باید طاقت ظلمات زندگی و حریف طلبیدنش را هم داشته باشیم. نداشته باشیم، این رجز ها، پوچند و بی معنا. »
  3. سلام.

    خوبید؟ میگم هلنا رو هنوز نخوندید شما نه؟

    با توجه به اشتیاقتون انتظار داشتم زودتر از بقیه تمومش کنید.

    @Hany Pary

    :a1:

    1. Hany Pary

      Hany Pary

      سلام جناب؛ مچکر از احوال پرسیتون

      خخخ الان این تهدید صمیمانه بود یا هشدار؟ شایدم گله..

      عزیز ، من رمانتون رو دوبار خودنم:) اگه بابت جلد دومش بهتون رجوع نکردم اوولین دلیلش این بود ک روم نشد؛ یعنی شما حق دارین از دادنش امتناع کنید و دیگه اینکه شما لفت داده بودین!!

      اما همینجا ازتون نهایت سپاس گذاری رو دارم و واقعا ممنونم که اجازه دادین با هلناتون همراه بشم:) تک ب تک للحظاتش برام شیرین و مهیج بود و واقعااا لذت بردم:)

      از کارهای چاپتون چ خبر؟ شیرینیش رو ازتون میگیرمممم هاا.. همینجور بی سر و صدا نمیشه..

    2. Ali_He

      Ali_He

      نه بیشتر کنجکاو بودم 

      اخه اگه یادتون باشه قول گرفتم که هر کی تموم کرد حتما نظرشو بهم بگه.

      خواهش می کنم لطف دارید شما. در واقع اگه بهم میگفتید فصل دوم هم آماده بود برای ارسال ولی خب چون نگفتید میذارم رو حساب عدم تمایل و فصل دوم یخدی! : )

      چون اگه کسی واقعا مشتاق باشه، بالاخره پیشو میگیره. ولی خب نبودید شما هم! 

      از چاپ هم فعلا خبری نیست

      امسال فرصت نکردم برم سمتش 

      @Hany Pary

    3. Hany Pary

      Hany Pary

      هرطور میلتونه..!! بهرحال تشکر

  4. Ali_He

    پرسشنامـہ ے رماטּ هاے نوכهشتیا

    1 - چه رمانی رو داخل سایت می خونید؟ اسم نویسندش رو تگ کنید تا متوجه بشه. شکیب از دوست عزیزم @Mahhii 2 - به چه دلیل این رمان رو انتخاب کردید؟ اسم خوبش؟ خلاصه ی جذابش و یا تعاریف دوستان؟ راستش این خودشون بودن که رمانشون رو بهم معرفی کردن. اصلا از وجود رمان اطلاع نداشتم. ولی خب رمان خلاصه ی جالبی داشت. 3 - بعد از شروع مطالعه ی رمان، تا چه حد انتظاراتتون رو بر آورده کرد؟ از اینکه شروعش کردید پشیمونید یا اینکه زودتر شروعش نکردید؟ تا حد خیلی خوبی انتظاراتم رو بر آورده کرد. هرگز از شروعش پشیمون نیستم. 4 - به نظرتون بهترین نقطه قوت این رمان چیه؟ چیزی که بیشتر از همه وادارتون می کنه به ادامه ی مطالعه؟ رمان شخصیت پردای فوق العاده قدرت مندی داره به خصوص در مورد خود شخصیت اصلی که شکیب باشه. ضمن اینکه به عنوان یه رمان جنایی - پلیسی، هیجان مناسبی رو القا می کنه. 5 - ضعیف ترین ویژگی رمان رو چی می دونید؟ چیزی هست که می تونست خیلی بهتر از این باشه؟ نقطه ضعف خیلی بارزی نداره ولی گاهی اوقات روند رمان کنده و این خسته کننده میشه برای خواننده. برای مثال گاهی به سکانس هایی پرداخته میشه که ضرورت کمی داره. در واقع بعضی اوقات میزان پرداخت به اتفاقات با ضرورت رمان همخونی نداره. یه نکته ی دیگه هم درباره ی توصیفات ایشونه که قبلا هم تذکر دادم بعضی اوقات زیاد از حد جزئیه ولی خب این به ر رفع شده تو رمان. 6 - آیا پیش اومده که با خوندن رمان، اشک بریزید یا از ته دل بخندید؟ بترسید یا هر حس دیگه ای؟ خندیدن که آره؛ رمان دیالوگ های شیرین زیادی داره. اشک ریختن ولی نه؛ با این حال حس غمگین شخصیت اصلی و البته شخصیت مقابلش رو خیلی خوب درک می کنم. 7 - چه چیز می تونه باعث بشه که دیگه این رمان رو ادامه ندید؟ هیچی، ولی خب ممکنه به خاطر مشغله، نتونم سریع بخونم. 8 - از روی متن رمان، می تونید به شخصیت نویسنده ی اون پی ببرید؟ تا چه حد؟ شخصیت نویسندش رو تا حدی می شناسم. شاید بشه گفت شخصیتش مشابه شخصیت دلین داستان باشه. البته بدون وجود تشابه تو زندگی هاشون. 9 - جمله ای، دیالوگی یا پاراگرافی از رمان بوده که به دلتون بشینه؟ اگه بوده لطفا اینجا قرار بدید و دلیلش رو هم بگید. می تونه بیش از یکی هم باشه. این دیالوگ رو خیلی دوست داشتم. بازم هست ولی خب حضور ذهن ندارم. شکیب خیره به دخترک گفت : - راستش حالتایی که داری آزار دهنده ان! با این رفتارات به اطرافیانت هم صدمه می زنی. راست می گفت. باید فکری به حال خودش می کرد. دِلین زبان گشود و گفت : - می ترسم ... شکیب کنجکاوانه گفت : - از چی؟! دِلین : از اینکه خدا رو فراموش کنم! شکیب خندید و گفت : - این دفعه ترست الکی نیست! دِلین : ولی یه ترس بزرگ تر دارم! شکیب با کنجکاوی گفت : - خب اون چیه؟! دِلین : از اینکه خدا فراموشم کنه! 10- به رمان از 1 ( خیلی ضعیف )، تا 10 ( کامل و بدون ایراد ) نمره بدید. 9
  5. هجده سال کاملم شده بود. کلارک به میدان تمرین مبارزه ام آمد و شمشیری را به آغوشم پرتاب کرد. ویلیام تا حدی مبارزه را یادم داده اما کلارک و آلفرد، این آموزش ها را تکمیل کردند. می خواست مَحکم بزند که آیا آن جنگاور کاملی که خواستند، شده ام یا نه.

    شمشیر کشیدم و مبارزه را شروع کردم. وسط کار، مدام رجز می خواند تا مرا جریح تر کند:

    « هنوز هم کندی. کسی که در میدان مبارزه با تو مواجه می شود، فرد خوش اقبالیست؛ چرا که با حریف سر سختی مواجه نخواهد بود. »

    بالاخره کارهایش جواب داد. چنان ضربه ای به شمشیرش زدم که گوشه ای پرت شد. لگدی نثار سینه اش کردم و او را روی زمین انداختم. نوک شمشیر را روی قلبش قرار دادم. به اندازه ای عصبانی بودم که حتی دلم می خواست جانش را بگیرم:

    « قسم می خورم اگر تکان بخوری، قلبت را سوراخ کنم. »

    لبخندی زد و دست هایش را بالا برد.

    - من تسلیم خواهر جان. تو آماده ی آماده ای. دیگر آموزشی نخواهی داشت.

    برگشتم و از او دور شدم که صدایم زد:

    « هلنا! »

    از جایش بلند شد و نزدیکم آمد. گردن بندش را در آورد و آن را جلویم گرفت:

    « این یادگاری من برای تو. تو بیشتر لیاقتش را داری. »

    محبتش، عصبانیتم را کم کرد.

    - اما این یادگار مادر توست.

    - و چه کسی بهتر از تو؟ می خواهم دور گردن تو باشد.

    گردن بند خورشید را آرام جلو آورد و آن را دور گردنم انداخت:

    « هلنا، به معنای روشنایی و نور است. پس چه نشانی بهتر از خورشید برای تو؟ »

     

    « هلنا - فصل دوم » 

  6. سلام. تولدتون مبارک!

    🌸

    1. NERSIA

      NERSIA

      سلام.

      ممنونم.

      @Ali_He

  7. سلام. حس کردم نیازه یه تشکر ویژه بکنم از یه سری دوستان قدیمی و بعضا جدید که با عشق و علاقه،

    هلنا رو کامل مطالعه کردن و نظرشونو بهم گفتن. علارغم اینکه می دونم مشغله های زیادی داشتن ولی با سرعت رمان رو تموم کردن تا از اثر مورد علاقشون حمایت کنن.

    اول از همه خانم @LoveHell و @Mahhii 

    بعد هم

    @Aylelen

    @پرند

    قدر چنین خواننده هایی رو آدم باید بدونه واقعا؛ یکیشون هم کافیه تا یه اثر طولانی مثل هلنا، با موفقیت به اتمام و سرانجام برسه.

    وقتی دارمشون می فهمم که همین تعداد کم میارزه به صد تا خواننده ظاهری که فقط در کلام انگیزه می دن ولی در عمل،

    هیچ! 

    پس مرسی که خواننده ظاهری نبودید و علاقتون رو به هلنا، فراتر از کلام و تعریف الکی پیش بردید.

    چون خواننده ظاهری دقیقا مصداق کسیه که تا عرش تو رو بالا می بره و از اونجا محکم پرتت می کنه زمین!

    : ) 

    🌸

     

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 6
    2. Mahhii

      Mahhii

      ای جان مشتاق 😍

      چشم.

    3. LoveHell

      LoveHell

      اثر زیبا و خلاق تو باعث شد عاشق هلنا و داستانش بشم. 

      اثرت، همه چیزش کامل و به اندازه بود. اينقد قشنگ آدمو با خودش همراه می‌کرد که من با چندین بار خوندنش هیچوخت ازش سیر نشدم. :)

      پس مطمئن باش قلم زیبات خواننده ها رو عاشق هلنا و ماجراهاش کرد. 

      اونایی هم که نخوندن مطمئن باشن یک اثر زیبا و یک پدیده ی نادر رو تو زمینه ی رمان نویسی از دست دادن. 

      خوندن هلنا و فهمیدنش کار هر آدمی نیست. :)

      موفق باشی علی عزیز 🌺

       

    4. Ali_He

      Ali_He

      @LoveHell سپاس بانوی گرام!

  8. نمیگم درست از زمانی که با هم دوست شدیم؛

    از اولین سلام علیک و احوال پرسی.

    ولی از یه جایی به بعد، دوستت داشتم 

    چون متفاوت بودی؛ متفاوت با خیلیایی که تا حالا دیدم؛ می دونی شبیه خودم بودی برای همین میگم متفاوت!

    هیچوقت نه شجاعتش رو پیدا می کنم و نه اجازه میدم به خودم که مستقیم بهت بگم 

    ولی خواهشا خودت بفهم دیگه؛

    مkhاطب خاS

    1. aty.s

      aty.s

      باید علم غیب داشته باشه که بفهمه بنده خدا

  9. سلام وقتتون بخیر.

    یه حرفی می زنم ولی به دل نگیرید!

    نه حال و حوصله ی دعوا دارم نه میخوام بحثی پیش بیاد! بدونید و یادتون باشه که، هرچند دوس ندارم لحن تند و تهدید آمیزی داشته باشم ولی تکرار این کار باعث میشه که واستون دردسر درست بشه، منم مجبور میشم طور دیگه برخورد کنم و این بحث رو واسه همیشه جمع کنم. اصلا چه دلیلی داره مثلا واسه چی اینکار رو میکنید ها ؟؟ میخواید چی رو ثابت کنید؟

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    بخدا درست نیست والا صحیح نیست عواقبش خوب نیست روشن گذاشتن لامپ اضافه اونم توی ساعت اوج مصرف برق!!!!

    😂

    خواستم این دفعه احوال پرسیم متفاوت تر از قبل باشه!

    🙂 علی آقا به دل نگیرید! می دونم شما دوست دارید کلا سورپرایز بشید، گفتم یه متنی بذارم!

    خوبید، سلامتید؟ آدرنالین میزونه؟؟

    والا با این کاری که من کردم، دیگه تا مدت ها تو ذهنتون می مونه!

     

     

     

     

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. Mahhii

      Mahhii

      نه عزیز، درک می کنم. 

      خدا ازم نگذره : ( 

      عذاب وجدان گرفتم آقا علی! فرستادم بعدش پشیمون شدم. گفتم نکنه یه وقت ناراحت بشید.

      راستش و بگید ! فحشم دادید یا نه؟😃

      منم خوبم، ممنون.

      یادم رفت این عیدی که گذشت رو تبریک بگم. پس عیدتون مبارک دوست عزیز ☺️

       

       

    3. Ali_He

      Ali_He

      نه بابا عذاب وجدان برا چی!

      بد نیست آدم بعضی موقعام وحشت کنه دیگه : )

      نه فحش ندادم ولی چرا یه چیزایی گفتم 

      عید شمام مبارک ممنونم

    4. Mahhii
  10. هلنا، هیراد

    چه جفت اسم قشنگی!

    یکی از فانتزی هام همیشه همین بود 

    اگه یه روز دختر یا پسری داشتم، اسم شخصیت های رمانم رو روشون بذارم 

    جالب تر اینکه این دو نفر تو رمان هم برادر و خواهرن!

    : ) 

     

  11. سلام به همگی 

    متاسفانه دسترسیم به سایت با مشکل روبرو شده و نمی تونم فصل دوم هلنا رو در اختیار دوستان قرار بدهم.

    پوزش میخوام از این بابت؛ امیدوارم در آینده چاپ شدش در اختیارتون قرار بگیره.

    خداحافظ ...

  12. نزدیکش شدم و کنارش نشستم. طاقت دیدن حال و روزش را نداشتم؛ دیدن شکستن مردان قوی و بزرگ دل، رنج آور است.

    از شدت تب نمی توانست حرف بزند. فقط به سختی نفس می کشید و منتظر بود؛ منتظر دیدار روی بزرگ ترین نعمت زندگی اش؛ مرگ!

    دستان لرزانش را گرفتم. داغی دستانش به دستم منتقل می شد:

    « مرد روز های سختمان چطور است؟ نبینم بد حال باشی. »

    به سختی لبخند کوچکی زد. می خواست حرف بزند اما صدایش در نمی آمد. سرم را نزدیک بردم. صدایش ضعیف بود.

    - من همیشه دوستت خواهم داشت هلنا.

    نگاهش کردم. قطره ای از اشکم، روی گونه اش چکید. بوسه ای بر پیشانی اش زدم.

    - من هم دوستت دارم خوش غیرت. شب های اینجا، بی تو ترسناک تر است. نکند بخواهی بروی؟

    دیگر نمی توانست چیزی بگوید؛ فقط لبخند های کوچک و نگاه های پر معنا. نزدیک تر نشستم و به نقطه ای زل زدم:

    « چرا این بلا سرمان آمد؟ تاوان کدام گناه را می دهیم؟ کدام اشتباه؟ آیا اصلا تاوان می دهیم یا این هم نامردی زندگیست که از آدم های اشتباه انتقام می گیرد؟ آدم هایی که جز خوبی نکردند و جز بدی ندیدند. لحظه ای خواستند بخندند، کنار دوستانشان باشند، فکر کنند که پیروز شده اند و همه چیز تمام شده. اما حق این را هم نداشتند که تصور کنند لب های زندگی، بر گونه هایشان بوسه می زند و می خندد. »

    هیچ صدایی از او بلند نمی شد. نگاهش که کردم، چشمانش را بسته بود و تکان نمی خورد. لبخند روی لبانش هنوز پاک نشده بود. گوش هایم را نزدیک سینه اش بردم. آری، تمام شد؛ زندگی، بار دیگر ثابت کرد که طاقت دیدن قهرمانان زنده را ندارد ...

     

    « هلنا - فصل دوم »

  13. تولدتون مبارک 🌷

    1. ROHAMTZ

      ROHAMTZ

      متشکرم.

  14. 389613356_talab_org.jpg

     

    فرق بین هیچ وقت و یه بار، فرق بین خوب و بده!

  15. http://dl.mytopseda.ir/91/matinzd/5/Moein_Gole_Naz_Daro_[topseda.ir].mp3

    گل ناز دارُم - معین

    مطمئنم بیشترتون گوشش دادید.

    بیشتر چون لری می خونه دوستش دارم. هر چند همشو نمی فهمم،

    ولی تنها لهجیه ایه که یکم ازش سر در میارم!

×
×
  • جدید...