رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Nazi2004

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    108
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

358 Excellent😃😃😃😃

درباره Nazi2004

  • Other groups کاربر98iiA
  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 21 اردیبهشت 1383

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,981 بازدید کننده نمایه
  1. Nazi2004

    کلاس نهمی های سایت

    حال تایپ کردن نداشتم نوشتم بخونین! ادامه شو بعدا میفرستم. شب بخیر
  2. رمان ممنوعه نویسنده: نازنین براتی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، اجتماعی ♡همیشه حرف از رفتن هاست... کاش کسی با آمدنش غافلگیرمان کند!♡ خلاصه و معرفی شخصیت ها: "نیاز" من… من یه روزی دختری بودم که از ته دل می خندیدم! من یه روز آروم ترین اعصاب دُنیـــا رو داشتم! اکنون بی آنکه شاد باشم نفس می کشم بی آنکه شاد باشم زیر باران راه می روم … بی آنکه شاد باشم زندگی می کنم … … دیگران از کنارم عبور می کنند ، سرد و سنگین ! بی آنکه نامم را به خاطر بیاورند … جوری عبور می کنند ؛ که انگار من نیستم… حرفی نیست ؛ فقط خستـه ام … من دختری هستم که با تمام توان با سرنوشت می جنگد … و چه جنگ نابرابری !! من خسته ام ولی مغلوب نخواهم شد !! "اردلان" اهل شعرم… اهل تنهایی و درد… پیشه ام فریاد است!! کاسبم… کاسب دل… صادراتم شادی.و.. وارداتم غم ودرد… دوستانی دارم سردتر از سردی برف… گاه گاهی یخشان میشکند… گاه گاهی دلشان می سوزد… ولی از روی ترحم… سر زمینی دارم مردمانش همه دوست. ولی از روی ریا… خنده ام می گیرد!!! دلشان مرده ولی، لبشان خندان است… گله از اهل تماشا دارم… گله از این همه حاشا دارم… خنده ام می گیرد!! من خودم اهل تماشا هستم… گاه گاهی دلی میسازم، میفروشم به شما… تا به آواز صداقت که در آن زندانیست دل بی مهر شما تازه شود… چه خیالی… چه خیالی… خوب میدانم دلتان بی مهر است.. خدایا حواست هست؟! صدای هق هق گریه هایم… از همان گلویی می آید که تو… از رگش به من نزدیک تری لینک رمان ممنوعه☠
  3. #ممنوعه_ بیست و پنج اول شخص*ادرلان* پیرهن اسپرت کرم رنگ چسبی پوشیده بودم با شلوار جین همرنگش! موهایم را چسب زدم و هرتیکه را جداگانه به سمتی متمایل کردم، قسمتی از آن راهم روی پیشانی ام رها کردم. درون آینه به خودم خیره شدم و پوزخند احمقانه ای گوشه لبم پدیدار شد. با این فضاحت باید پا از در این خانه بیرون بگذارم؟ حاجی کجایی ببینی نوه ات، اردلان! همونی که سرش قسم می خوردی مجبور به چه کاری شده! دندان قروچه ای کردم و به سمت پارکینگ قدم تند کردم. پشت فرمان نشستم وبا تمام توان پایم را روی پدال گاز فشردم که ماشین از جا کنده شد و به پرواز در آمد. چراغ ها سبز و قرمز می شدند و من فارغ از هرچیزی فقط گاز می دادم. پنجره را پایین دادم و آرنجم را قائم بدنم روی لبه پنجره تکیه دادم و مشغول بازی با پوسته لبانم شدم. از حرص یا گاز می دادم و یا لبانم را با انگشت اشاره ام کش می دادم. فکرم پر کشید به چهار سال پیش! وقتی مجبور شدم دم به تله این حیوان صفت ها بدهم. از زمانی که بهزاد به عنوان دوست پا پیش گذاشت تا همین لحظه که دارم به سمت چنین سگ دونی هایی می رانم. تمام این چهار- پنج سال همانند یک فیلم روی دور تند از جلوی چشمانم گذر و مرا لحظه به لحظه عصبانی تر می کردند. گرمم شده بود، دوباره درونم آتش زبانه می کشید و همانند شیر آب عرق می ریختم. دستم را از پنجره برداشتم و فرمان را چسبیدم، از آن طرف دست راستم را از فرمان آزاد و سعی در باز کردن دکمه های بالایی پیرهنم کردم. به هزار جان کندن دکمه ها را باز کردم و کمی از آن آتش سینه سوز کاهش داده شد. دست ازادم را در موهای پرپشتم فرو بردم و طول راه را مشغول صاف کردن آن تیغ تیغ های مضخرف شدم. موزیک بی کلامی که درحال اوج گرفتن بود به یکباره قطع و آهنگ بعدی پلی شد. با ضرب گرفتن آهنگ بعدی بلافاصله ترمز کردم. کنار اتوبان توقف کرده بودم و بوق های پیاپی ماشین ها، همانند سوهانی روی افکار خش می انداختند ولی من همچنان چشمانم را بسته بودم و به آهنگ گوش سپرده بودم. چشمانم را محکم تر برروی همدیگر فشار دادم و زیر لب زمزمه کردم: _ از دل برفت هرآن که از دیده برفت. خیلی وقته رفتی؛ ولی چرا فراموش نمیشی لعنتی؟ نفس هایم به شمارش افتادند، می دانستم اوضاح بحرانی شده و الان هاست که زنگ خطر فعال شود. داشبرد را باز کردم و بسته قرصی را از داخل آن بیرون کشیدم و به دنبالش در داشبورد بسته شد. با غیض به بسته قرص سفید رنگ زل زدم و بی توجه به بوق های کرکننده ماشین ها، پنجره را بالا دادم. _ تا کی باید وابسته توی لعنتی باشم؟ همزمان با کوبیده شدن مشتم برروی فرمان فریاد زدم: _ کی می رسه زمانی که دست از سرم برداری؟ و دوباره ماشین با سرعت زیادی به پرواز در آمد.
  4. #ممنوعه_ پارت بیست و چهار اوایل بهار بود؛ اما هنوز سوز سرد زمستانی از رو نرفته و مهمان این هوای بهاری بود. شانه هایم را بغل کردم و با ذوق وصف ناپذیری به سمت تاب کوچکی که در میان درختان جا خوش کرده بود و به من چشمک می زد پرواز کردم. باد سردی که می وزید باعث شده بود صورتم و دست هایم بی حس بشوند. خودم را کمی خم کردم و با نوک کفش هایم به زمین ضربه می زدم و تاب بالاتر می رفت! حس خوبی بود! نگاهم را سمت در ورودی تاب دادم. معلوم نبود بهزاد کجا مانده! دست راستم را از‌میله جدا کردم و تا جلوی صورتم بالا آوردم. به ساعت مچی ام نگاه کردم، عقربه ها یازده را نشانه گرفته بودند. پوفی کردم و نگاه از ساعت گرفتم. بهزاد کجا مانده بود؟ شانه بالا انداختم و خودم را به دست باد سپردم. _ خوش می‌گذره تنهایی؟ با بهت به عقب برگشتم. کم مانده بود از تاب به پایین بیفتم که دست هایی از پشت دور کمرم قفل شدند و از این اتفاق جلوگیری کردند. تاب از حرکت متوقف شد. شوک زده به عقب برگشتم و با نگاهی عصبی به شخص پیش رویم چشم دوختم. سرش را خم کرد و زیر لب معذرت خواهی آرامی بلغور کرد. قلبم گروپ گروپ می کرد و هرلحظه امکان این را داشت که از جایگاهش بیرون بزند. بی حرکت به او خیره شده بودم و او نیز حرکتی نمی کرد. هنوز توی شوک بودم. با حرکتی ناگهانی از جایم بلند شدم، دسته کیفم را میان انگشتانم فشردم و به سمت ماشین بهزاد که در کنار راه پله های ورودی پارک شده بود قدم تند کردم. باهم سوار ماشین شدیم و ماشین در سکوت به راه افتاد. میانه راه بودیم که بهزاد دست برد و موزیک بی کلامی را پلی کرد. چشمانم را آرام بستم و گوش فردا دادم. چقدر خوب بود که این موزیک درحال پخش بود! امشب اصلاً حوشله خواندن های بی سر و ته خواننده های امروزی را نداشتم. معمولاً خواننده های قدیمی را ترجیح می دادم، چون حداقل می توان مفهوم کلی از آنچه خواننده می خواند را برداشت کرد. نسیم همیشه مرا به خاطر چنین طرز فکری سرزنش می کرد و سعی داشت به من بقوبالاند که ترانه های امروزی جدید را ارجح کنم تا آن آهنگ های دمده دیروزی را! اما دل من، تنها با همان دیروزی ها آرام می گرفت! تمام راه داشت در سکوت سپری می شد. چشمانم را بسته بودم و تپش نامنظم قلبم را با ریتم موزیک ملایمی که داشت پخش می شد هماهنگ می کردم. روزگاه چه بازی هایی که با من نداشته! پوزخندی گوشه لبم جای خوش کرد. زندگی من بیشتر شبیه چرخ و فلک بود تا زندگی! مادرم همیشه لقب وینر را که به معنی برنده است به من نسبت می داد؛زیرا او معتقد بود من در هر شرایطی، چه آسان و چه دشوار، سر خم نکرده و همانند برنده ای از پیش تعیین شده به دنیا فهمانده ام که همیشه قرار نیست او برنده شود و گاهی لازم است که من ببرم و سرنوشت بازنده باشد. با یادآوری اسم مادرم، لبخند بی جانی برلبانم شکوفه زد. ریتم نفس هایم روبه سراشیبی بود، تند تند و بی وقفه نفس های کوتاه و بریده بریده می کشیدم تا بلکه کمی آرام شوم. قلبم دیوانه وار به سینه می کوبید. ریتم آهنگ تند شده بود و یا من شدیداً به اکسیژن نیاز داشتم؟ دستم را جلو بردم و پنجره را اتومات پایین کشیدم. با لمس سردی هوا، انگار از قفس آزاد شده باشم، بی قرار به سمت پنجره خم شدم. با ولع اکسیژن سرد زمستانی را به ریه هایم متنقل می کردم. بهراد تمام حواسش به رانندگی بود؛اما همان طور که به جلو چشم دوخته بود از مانتوام گرفت و مرا با خشونت به داخل ماشین کشید. کفری به سمتش برگشتم که با نگاه خیره و سرخ او مواجه شدم. _ معلوم هست با خودت چند چندی؟ داری می لرزی از سرما ولی سرتو تا کمر کردی بیرون از پنجره؟ شاید راست می گفت! من دیوانه بودم که این طور رفتار کردم. گوشه لبم را به دندان گرفتم و در سکوت به خیابان مملو از خودرو خیره شدم. ☆درد یک پنجره را پنجرهدها می فهمن... معنی کورشدن را گره ها می فهمن... سخت بالا بروی ساده بیایی پایین... قصه تلخ مرا سرسره ها می فهمن!☆
  5. #پارت بیست و سه مانتو و شالم که هردو از یک جنس و یک رنگ سورمه ای با پولک های مشکی بودند را پوشیدم و پس از برداشتن کیف و کفش ورنی ام از اتاق بیرون آمدم و پله هارا به مقصد طبقه پایین طی کردم. بهزاد درحالی که یک دستش درون جیب راست شلوارش بود و با دست دیگرش سیگار دود می کرد، پشت به روی من کنار راه پله ایستاده و به نقطه ای نامعلوم چشم دوخته بود. تک سرفه ای کردم و به دنباله اش، آخرین پله های باقی مانده را هم پایین آمدم. بهزاد به سمت من برگشت و لبانش را کمی به سمت بالا انحنا داد که گویا لبخندی زده باشد. من نیز اخم تصنعی بر پیشانی ام نشاندم و به چشمان خمار عسلی اش که چشمان من حالا همرنگ آن ها بودند خیره شدم. اول من نگاه از چشمانش‌گرفتم و مشغول پا کردن کفش های مجلسی ام شدم. در همان حین، از گوشه چشم، طوری که بهزاد متوجه نشود مشغول کنکاش او شدم. پیراهن چهارخانه به رنگ مشکی سفید و سورمه ای پوشیده بود، دو دکمه بالای آن را باز، و پوست برنزه رنگش را در معرض دید گذاشته بود. شلوار کتان مشکی چسب و کفش های ورنی مشکی شیکی به پا کرده بود. موهایش را ژل زده و به سمت بالا متمایل کرده بود. جذاب بود؛ اما نه برای منی که سال هاست چیزی و یا کسی برایم جذب کننده نیست. کفش های پاشنه سه سانتی ورنی ام را پوشیدم و کمر راست کردم. نگاه سنگین بهزاد هنوز هم روی من بود. برای این که از این حالت خارج شویم، لبخندی مصنوعی بر لبانم نشاندم و همینطور که به سمت در قدم بر می داشتم، با صدای تقریباً بلندی بهزاد را خطاب قرار دادم: _ فکر می کنم تا الان هم دیر کرده باشیم. نمی خوای راه بیوفتی؟ و سرم را به سمت او که پشت سرم قرار داشت چرخاندم. با نگاه عجیب و بامزه ای همچنان به من نگاه می کرد. جشمانش می خندیدند؛ اما لبانش حتی کمترین حرکتی هم نکردند. حالا که مجبور بودم، باید کمی نقش بازی می کردم، باید از این حالت نیاز جدی و اخمو خارج می شدم. _ چرا این طوری نگاه می کنی؟ خیلی مسخره شدم؟ و با دست آزادم، چهره ام را نشان دادم. سرش را کمی به چپ متمایل کرد و کاملا جدی در جوابم گفت: _ اتفاقاً خیلی قشنگ شدی! اوق! من قشنگ شده بودم؟ به این فضاحت می گفت قشنگ؟ برای این که بیش از این به این مکالمه طولی ندهم، از در خارج شدم و همینطور که در را می بستم، دستم را در هوا تکان دادم و گفتم: _ هروقت از این حالت شوک خارج شدی بیا! من بیرون منتظرم. و به دنبالش، دررا بستم.
  6. # پارت بیست و دوم ناچار دست بردم و مشغول گریم کردم این چهره بی روح و بسی وحشت زده شدم. نگاهی جزئی به رژهای ردیف شده هفت رنگ روبه رویم انداختم. دست بردم و از میان رنگ های کالباسی، صورتی مات، طورتی جیغ و جیگری، یکی را شانسی به دست گرفتم و روی لبان رنگ پریده ام کشیدم. سپس با کمی ناپرهیزی، آرایش صورتم را غلیظ تر کردم و هرآنچه در کیف آرایش بوده را از روی میز جمع کردم و به جایگاه اولشان برگرداندم. زیپ کیف آرایش را بسته و آن را در کیف دستی ورنی ام که روی تخت بود قرار دادم. به صورت باز شده و به نظر من، مصنوعی خودم در آینه خیره ماندم. منزجر کننده است وقتی مجبور باشی این طور غلیظ و مصنوعی چهره ات را عوض کنی و از خود واقعی ات دور بشوی. نگاهم را تاب دادم و سپس روی یکی از اجزای اصلی صورتم ثابت نگهش داشتم. آن چشم های دریایی که همیشه متعلق به مادرم بودند، حالا همانند دو گوی عسلی شیشه ای به من زبان درازی می کردند. چشم از آن ها گرفتم و به سمت کشو دست بردم. بهزاد گفته بود که هر آنچه نیاز دارم را می توانم در این کشو ها پیدا کنم. کشوی اول را باز کردم و با انبوهی از لباس های راحتی به رنگ های مختلف مواجه شدم. کشوی دومی نیز مملو از مواد آرایشی، عطر و ادکلن بود. با تردید به کشوی آخر نگاه کردم، هنگامی که آن را باز کردم، چشمانم را مطمئن بستم. همان طور که گفته بود همه چی تکمیل بود، حتی بیشتر از حد نیاز! از کشوی آخر، شانه و اتوی مو را بیرون کشیدم و سپس کشو را بستم. با حوصله، موهای فر قهوه ای رنگ بلندم را ابتدا شانه کردم و سپس با دقت اتو کشیدم تا از این حالت فر خارج شود. همیشه از موهای فر بیزار بودم و در چنین مواقعی که من همچنین حرفی می زدم، مادرم میگفت که ناشکری نکنم. _ چشم مامانم، ناشکری نمی کنم! خدایا شکرت چشمانم را با اطمینان بستم و انگار که صدایب زمزمه وار از مادرم را دریافت کرده باشم، با لذت گوش فرا دادم. _ خدایا شکرت! ناگهان چشم باز کردم و سر چرخاندم و طول اتاق را برای یافتن مامان گشتم. صدایش بطوری واضح و نزدیک بود که گویا به آرامی کنار گوشم آن را زمزمه کرده است. کار‌موهایم که به اتمام رسید، وسایل را به کشو برگرداندم و به سراغ کمد رفتم. مانتو، شال و هرآنچه برای پوشاندن این پوشش لازم بود را از کمد خارج کردم و به روی تخت انداختم. دوباره به سمت آینه برگشتم و خودم را کنکاش کردم. آخرش فقط همین آینه می ماند و من! ساعت ها زل زدن به تصویر خودم در آینه را دوست داشتم، نه برای این که خودخواه بودم و یا اعتماد به نفس کاذب داشتم، نه! تنها به دلیل این که هر زمان به خودم در آینه نگاه می کنم، تصکیر زیبا و خوش سیمای مامان را انگاری می بینم، مگرنه که من دختری بودم همانند دیگر دخترها! نه زیباتر بودم، نه خونم رنگین تر بود و نه ژن برتری داشتم!
  7. #پارت بیست و یکم سپس انگار بخواهد که نکته ای را به من یادآوری کند، به سمتم برگشت و اضافه کرد: _ لباساتو توی اتاق سمت چپ طبقه بالا گذاشتم. سپس‌خودش وارد اتاقی شد و دررا بست. با عجله به سمت راه پله دویدم و پله هارا دوتا یکی پس از دیگری گذراندم. وارد اتاق سمت چپی در اول شدم. نگاه کلی به تک تک اجزای اتاق انداختم. یک تخت یک و نیم نفره شیری رنگ در وسط اتاق، یک دراور با میز توالت در کنارش ولی چسبیده به دیوار. کمد چوبی بزرگی در کنج اتاق و کنار‌پنجره و روبه روی تخت و یک آباژور پایه بلند در طرف دیگر تخت. به سمت پنجره بزرگی که پیش رویم بود رفتم و پرده را کنار زدم. چشمانم از فرط تعجب گشاد شدند. چه زیبا بود این منظره! همان منظره پارک شخصی خارج از صحن خانه، منتهی از بالا. نورهای لایت آبی فضا را تا حدودی روشن کرده و هاله های ماتی میان درختان ایجاد کرده بودند. آب های درون آبنمای سنگی مان راه هم فواره مانند به سمت بالا در جریان بود و چراغ های پایه بلندی با نورهای طلایی هم، راه سنگ فرش میانه پارک را روشن کرده بودند. با یادآوری این که ساعت ده شده است، پرده را رها کردم و از پنجره فاصله گرفتم. به سمت کمدی که در گوشه ای از اتاق قرار داشت رفتم و درش را باز کردم. کاور لباس هایم را برداشتم و از کمد خارج کردم. همان لباس هایی که به سلیقه بهزاد خریده شده بودند، به همراه وسایل همراهش! لباس را به تنم کردم و جلوی آینه دراور ایستادم. پس از آن که از همه جوانب خیالم راحت شد، کیف کوچکی را که درون کمد بود را برداشتم و محتوای آن را روی میز خالی کردم. به محتوای آن کیف کوچک که شامل چند عدد رژ لب با رنگ های مختلف، ریمل، مداد چشم، سایه و چندین مداد ابرو و لاک بود نگاه کردم. آه بلندی ناخودآگاه از گلویم خارج شد. روزهایی بود که بخواطر آرایش های غلیظ نسیم، مجبور بودم یا به تذکر بدهم و یا با او بحثی هرچند کوچک داشته باشم؛ اما حالا چه؟ حالا خودم مجبور هستم هزار و هفت قلم آرایش را برروی صورت لطیفم پیاده کنم تا بلکه کمی به افرادحاظر در آن مهمانی شبیه شوم. این را بهزاد گفته بود! اخمی‌میان ابروهایم جای دادم. داشتم به این فکر می کردم که از این به بعد اگر قرار باشد در این راه ثابت قدم شوم چکارها که نباید بکنم! کارهایی کاملاً برخلاف و ضد اعتقاداتم هستند. سرم را به چپ و راست تکان دادم تا بلکه از شر این افکار مزاحم راحت شوم ؛ اما همانند همیشه، تلاش هایم ناموفق بودند. ناگهان به خودم آمدم. چشم چرخاندم و به گوشه ای از اتاق خیره شدم. نمی دانم دقیقاً به کدام گوشه، چون دوباره انگاری از زمین و زمان کنده و راهی افکارها و خیالاتم شده ام. من این جا چه کار می کنم؟ درخانه این مرد غریبه! مردی که هرچه بیشتر درباره اش تفکر می کنم به این پی‌می برم که همچنان چیزی درباره او و زندگی اش نمی دانم و برایم از هفت پشت بیشتر غریبه است! انگار تازه از شوک بیرون آمده باشم، همانند روح زده ها سرجایم خشک شدم. راه برگشتی نداشتم، داشتم؟ اگر هم داشتم مدت زمان استفاده اش گذشته و دیگر راهی برای تمدیدش وجود نداشت.
  8. پارت بیستم: **** (روز‌ماموریت، سه شنبه) _ قهوه یا چای؟ _ چای لطفا! چشمی گفت و به سمت آشپزخانه روان شد. با خودم اتفاقات این یک هفته اخیر را مرور می کردم. چطور شد که من این جا هستم؟ چه شد که این راه را برگزیدم؟ به راستی که چه اتفاقی افتاد؟ سرم را به چپ و راست تکان دادم تا از شر این افکار مزاحم راحت شوم. نگاهم به تابلویی افتاد که روی یکی از دیوار های سالن اصلی نصب شده بود؛ اما تا به حال آن را ندیده بودم. چشمانم را ریز کردم تا بتوانم نوشته های حک شده در روی تابلو را بخوانم؛ اما فایده نداشت چون خیلی فاصله بین من و آن تابلو بود. از جا بلند شدم و به سمتش رفتم. کاش قلبم درد تنهایی نداشت... چهره ام هرگز پریشانی نداشت... برگ های آخر تقویم عشق... حرفی از یک روز بارانی نداشت... کاش می شد راه سرد عشق را... بی اختیار پیمود و قربانی نداشت... از زیبایی و مفهوم نهان این چند بیت شعر، ناخودآگاه آهی سرد کشیدم و لبخندی بر لبانم جای خوش کرد. _ من هم اولین باری که این تابلو رو دیدم همین طور محو مفعوم این اشعار بودم! با صدای بهزاد، جا خوردم و نگاه از آن تابلو گرفتم. _ دیروز که اومدم این جا، این تابلو نبود! حقیقتاً که طی این یک هفته، بیش تر از آن که در خانه خودم باشم، این جا بودم. _ بعد از این که رفتی منم سری به گالری یکی از دوستام زدم و اینو اون جا پیدا کردم. آهانی گفتم و به سمت مبلی که قبل از این بررویش جای گرفته بودم قدم برداشتم. بهزاد هم به همان سمت آمد و فنجان چای را جلویم، برروی میز‌گذاشت و خودش نیز بر مبل کناری ام نشست. پا رو پا انداختم و استکان چای را به دهانم نزدیک کردم که بویی آشنا و دل انگیز، باعث توقف دستم در همان جا که بود شد. ابروهایم را بالا دادم و با خودم زمزمه کردم: _ چای نعنا! _ دوست نداری؟ اگه نداری عوضش کنم! لبخندی گرم، به گرمای همان چای نعنا به رویش زدم و گفتم: _ اتفاقاً خیلی دوستش دارم! و زیر لبی ادامه دادم: _ مادرم هم خیلی این طعم رو دوست داشت! بهزاد هم لبخندی از خاطر آسودگی زد و درحالی که قهوه اش را مزه مزه می کرد نوش جانی گفت و سپس، جرعه ای از قهوه اش را نوشید. من هنوز در همان حالت بودم، همانند انسان های مسخ شده، و دوباره محو گذشته! خلسه ای شیرین که دوباره خاطرات کودکی ام را برایم زنده کرد. با صدای ساعت به خودم آمدم. عقربه ها، ساعت ده را به رخ می کشیدند. فنجان را روی میز گذاشتم و بلند شدم. _ وقتشه؟ بهزاد هم که حال بلند شده بود و به سمت اتاقی در راهروی سمت چپش می رفت، سرش را به نشانه مثبت تکان داد و گفت: _ آره! وقتشه.
  9. #پارت نوزدهم به اعتمادی که طی این هفت روز به او بسته بودم و این که او نیز‌مردی است همانند دیگر مردها، نه کمتر و نه بیشتر! در این چند روز گاهی به خانه بهزاد می رفتم، همانوپارک کوچک رویایی که در کمال خودخواهی تنها مال او بود و او نیز با در اختیار گذاشتن اطلاعاتی درباره مهمونی، مرا بیشتر از قبل آماده و آگاه می کرد و از هدف و طریقه رفتارهایمان در آن مهمانی می گفت و گاهی باهم تمرین‌می کردیم. نگاهم را چرخاندم و به چهره اخمالوی بهزاد دوختم. مگر می شود این پسر بد باشد؟ شاید پدرش... یعنی پدر خوانده اش باشد؛ اما او نه! البته شاید! و باز سرم فریاد می‌زند که نباید اعتماد کنم. چشمان کشیده و خمار، که به طوری می شود گفت تنها نقطه جذاب چهره اش هستند و آن عسلی نگاهش که گرمای عجیبی از خود منتشر می کند، موهای قهوه ای که تکه تکه به طرفی متمایل شده بودند و قسمتی از آن هم برروی چشمانش پهن شده بود، ابروهای مشکی که با مژگانش به یک رنگ بودند. پیشانی بلند که حال، اخم کمرنگی آن را پوشانیده است، لب های متناسب با چهره اش، بینی کشیده که فرم صورتش را کمی بامزه می کند و در آخر، پسریخونسرد و در عین حال مهربان، خوش اخلاق، البته از نظر من! اما صدایی از عقلم به گوش می رسد که می گوید در ظرف یک هفته نمی شود اورا به خوبی شناخت. زیر لب پوفی می کنم و به بیرون چشم می دوزم. ناگهان دستانم داغ می شوند، با بهت بر می‌گردم و به دستانش که دستان مرا در حصاری گرفته اند نگاه می کنم. آن قدر با غضب نگاهم را به دستش دوخته بودم که به دقیقه نرسیده، آن را از دستانم جدا می کند. نگاهم را از سر می‌گیرم، دستم را عقب می کشم و دوباره بیرون را نظاره می کنم. _ معذرت می خوام اگه ناراحتت کردم! من... منظوری نداشتم. خب... چشمانم را بستم و آرام، طوری که بتواند بشنود زمزمه کردم: _ من از نزدیکی های بیش از حد خوشم نمیاد. امیدوارم دیگه تکرار نشه! و سپس‌، چشم قاطعی از جانب او و رسیدن به مقصد!
  10. #پارت هجدهم "حواست باشه که به کیا اعتماد می کنی اعتماد می کنی! شیطان هم روزی فرشته بود!" منتظر بودم تا نظر دهد. باز این عقلم است که هشدار می دهد و مرا آگاه می سازد. "نظر درباره چه؟ خودت یا لباس؟" بهزاد از همان وقت، کوچک ترین نگاهی هم به لباس نینداخته، تنها به من خیره شده و فکر می کنم این قلبم است که دارد فریبم می دهد، که می گوید این ها همه وهم و خیال است! _ مثل فرشته ها شدی تو این لباس! با این فوق العاده به نظر می رسی! و عقل، باز هم فکر را مخشوش می کند. " به جای این که درباره لباس نظر بدهد، خودت را می سنجد! با این فوق العاده بنظر می رسی! چرا نمی گوید این لباس در تنت فوق العادس؟ چرا؟" نگاه گیجم را میان تصویر خودم در آینه و چهره تحسین آمیز بهزاد رد و بدل می کنم، "خوبه" ای می گویم و دررا می بندم و دوباره قفل می کنم. دوباره اسیر تنهایی محض می شوم. با قفل شدن در، غم هاست که به قلب من هجوم می آورند. دلیلش را نمی دانم، دلم بی تاب است! نه از شوق، از‌نگرانی، اما چرا؟ برای چه؟ و من، سعی در آرام کردن خود دارم. شالم را بر سرم می کشم و موهایم را آزادانه به پشت رها می کنم، مانتویم را می پوشم و لباس در دست، از آن اتاقک تنهایی خارج می شوم. پس از این که هزینه آن لباس را حساب کردیم، برای خرید لباس های بهزاد و لوازم دیگری از جمله کفش و کیف و مانتو مجلسی نیز به سمت دیگری از پاساژ قدم بر داشتیم و پس از اتمام کار، راه خانه را در پیش گرفتیم. بهزاد رانندگی می کرد و من در کنارش نشسته و سرم را با پنجره سر ماشینش تکیه داده بودم و فکر می کردم. به گذشته ها، به باید و نباید ها، به اگرها و چراها، اما چیزی نصیبم نمی شد. گذشته! آن زندان گاه ابدی ام که شکنجه گاهی بیش نیست و همانند مردابی، مرا در خود فرو می برد، بی هیچ راه خروجی! به این یک هفته فکر می کردم، به بهزاد و رفتارهایش، به نجابتش...
  11. کدوم مناسب تره برای اصلی بنظرتون؟ @mahiii
×
×
  • جدید...