رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

.moon.

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    815
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,842 Excellent😃😃😃😃

درباره .moon.

  • Other groups گرافیست
  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 21 آبان 1382

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,484 بازدید کننده نمایه
  1. پارت 6 آرمین سرش رو پایین و بالا کرد و گفت: آرمین-آره معلومه . نشانه ی دسته مافیایی که پلیس هنوز نتونسته دستگیرشون کنه.عجیبه که تو خونه شما دیدمش. حالا برای چی اونجا بود. متفکر سری تکون دادم و بدون اینکه جوابی به سوالش بده ؛ گفتم: من- چیز خاصی نیست. تو فعلا پرونده هارو ببر. من یک کار کوچیک دارم. بعد کاغذ رو از دستش گرفتم و برگشتم بالا. پروا: "باید نجاتش بدی " این جمله برای سومین بار توی سرم پژواک شد و من با رخوت چشم هام رو باز کردم . از روی زمین بلند شدم و با دست و پایی که شدیدا سست بودن از در اتاق بیرون اومدم. حین گذر از راهرو، یک نگاه به ساعتم انداختم که دقیقا شیش رو نشون می داد . هیچی از اون خونه ساکت که خالی بود و صدایی جز کشیدن پاهام رو سرامیک سفید به گوش نمی رسید ، یادمم نمیاد. وارد پذیرایی که شدم با تعجب سر جام خشکم زد ؛ یه نفرکه پشتش به من بود، کنار پنجره زانو زده بود و با یک تفنگ بزرگ ، یک جایی بیرون خونه رو، نشانه گرفته بود. هنوزم چیزی یادم نمی اومد؛ اما صدایی که تو سرم تکرار شده بود، بهم نهیب می زد که باید یک کاری بکنم؛ وگرنه حتما اتفاق بدی می افته . با اطمینان رو به جلو قدم برداشتم . صدای بلند گو رو از خیابون شنیدم که ورود موسس شرکت اکسیژن رو اعلام می کرد . اما این موقع روز و این جا ، اعلام ورود این فرد ، بی اهمیت ترین چیز ممکن بود . قبل از اینکه کاملا به مرد نزدیک بشم، متوجه کسی کنارم شدم. خواستم چیزی بگم که مرد ناشناس که لباس چریکی به تن داشت ماشه رو کشید و من در حالی که تنها دوقدم باهاش فاصله داشتم با صدای بلند شلیک روی زمین با زانو افتادم و با ترس از خواب پریدم . چشم هام رو که باز کردم چند تا پرستار و یک پزشک بالای سرم ایستاده بودن، که یکیشون به نظر خیلی نگران بود .همون دکتری بود که عمل منو قبول کرده بود ؛ دکتر صادقی . کم کم همه چی توی ذهنم شکل گرفت؛ ولی این پرستار ها، علی الخصوص خود دکتر خیلی برام آزار دهنده بودن . انگار می خواستن هر چی سوال از اول تولدشون نمی دونستن رو از منه بیچاره بپرسن. ! کلافه بودم و هیچ کدوم حال یک مریضو که کم کمش چهار- پنج ساعت زیر عمل بوده و بعد چند روز یا اصلا شاید بیشتر بیهوشی به هوش اومده رو نمی فهمیدن. هر چی هم فکر می کردم، نمی دونستم چی بگم، تا یک جوری از شر اینا خلاص شم. پس دستم را روی سرم گذاشتم و اولین سوالی را که به ذهنم رسید را پرسیدم: من-چه مدته که بیهوشم؟ خدای من هفت روزه کامل که من بی هوش افتاده بودم رو این تخته لامصب. نگاهی هم به ساعت رو دیوار انداختم. ساعت نه صبح بود و من از فهم این سطح از انرژی که داشتن عاجز ! نگاه عاجزی به تک تکشون که هنوز قصد رفتن نداشتن، انداختم و چشم هامو محکم بر روی هم فشار دادم . یکی از پرستار ها که بدون شک ، فهم و شعورش از بقیه بیشتر بود ؛ رو به همه گفت : پرستار-بیمار استراحت کنه بهتر نیست ؟ بقیه هم هر کدوم یک جوری مهر تایید به حرفش زدن و یکی یکی از اتاق خارج شدن. آخرین نفرم همون دکتر صادقی بود که نگاهشو نمی برید و نگرانیش بر طرف نمی شد . اونم رفت و اتاق سفید رنگ در سکوتی نسبی فرو رفت . چشم چرخوندم و دوباره رفتم تو فکر خوابم . ولی روزنامه ای که درست رو صندلیِ کنار تختم افتاده بود، نذاشت زیاد تو فکرام عرق شم ؛ خودش نه کلمه " اکسیژن " ای که از همه کلمه ها پر رنگ تر بود؛ توجمو جلب کرد. . دستمو دراز کردم و روزنامه رو برداشتم . اکسیژن ؟ مسلماً این اسم رو تازگیا شنیدم، ولی حافظه یاریم نمی کرد .روزنامه رو باز کردم و خبر رو واسه خودم خوندم : " ورود موسس و مدیر شرکت اکسیژن ... فردا راس ساعت پنج و نیم صبح " موسس شرکت اکسیژن !؟ همون آدمی که تو خوابم هم خبرش رو اعلام می کردن و ... اما ... اونن تفنگداره ؟... نکنه ؟.. سرمو چند بار تکون دادم و سعی کردم این افکار نه چندان خوبو، از ذهنم دور کنم . آخه رئیس شرکت اکسیژن چه دخلی به من داره ؟ چرا من باید خوابشو ببینم ؟ اصلا از کجا معلوم بقیه خوابم هم درست باشه ؟ اونم وقتی که تاریخ و ساعت خوابی که دیدم با تاریخی که قراره موسس شرکت اکسیژن وارد شهر بشه فرق می کنه. به فکرای مسخره خودم پوزخندی زدم. انگار این روزا زیادی فیلم و سریال می بینم. یهو با چیزی که یادم اومد هینی کشیدم. من باید سریع برم اداره. هنوز نمی دونم چطور سرهنگ محمودی رو راضی کنم. هعی. بزارین براتون از اول بگم. پارسال من با یکی از همکارای خودم نامزد کردم. کسی که از تهِ قلبم دوستش داشتم و می خواستیم یم ماه پیش باهم ازدواج کنیم؛ ولی همه چی از یک جایی به بعد، خیلی پیچیده شد و اتفاقات فوق العاده وحشتناکی افتاد. امیر حسین توی یکی از ماموریتاش وارد یک گروه خلافکار شده بود که معروف بودن به سایه شیطان. تنها چیزی که پلیس از اون گروه می دونست، این بود که یک دختر، رئیس گروهه . وارد شدن به اون گروه کاره خطر ناکی بود و امیر حسینم سرش درد می کرد، واسه این کارا. گروهشون بدون اینکه ردی بزاره چند تا از مامورای پلیسو به طرز فجیهی کشته بود. هیچکس اطلاع خاصی ازشون نداشت. برا همین امیر حسین به عنوان نفوذی پلیس رفت تو گروه. یه شب زنگ زد و گفت که اطلاعات مهمی پیدا کرده ولی انگار همون موقع فهمیده بودن پلیسه و ... کشتنش. تلخ ترین خبری بود که توی عمرم شنیده بودم. وقتی خبره شهادتش اومد هر دو تا خونواده نابود شدن. هنوز حال هممون خراب بود که با فهمیدن اینکه من تومور مغزی دارم، همه چی خراب تر شد. از همون روز با خودم عهد بستم که هر وقت از دست این توموره خلاص شدم، هر جوریم که شده سرهنگ محمودی رو راضی کنم که وارد سایه شیطان بشم؛ ولی هم اون همه خونواده منو امیر مخالف بودن. ولی خب اگه من حرفمو به کرسی نشونم که پروا نیستم. به بخش منتقل شده بودم و دور و برم حسابی شلوغ پلوغ بود ؛ دوست و آشنا همه می اومدن و راحت شدن از دست این بیماری رو تبریک می گفتن. خدایی چقدر بیکار بودن اینا هما . آزمایشات همشون، نشون دهنده بهبودی کامل بود و بابا و مامانم هر دو حسابی خوشحال . همه چیز جو رو شاد می کرد؛ ولی من هنوز تو فکر راضی کردن سرهنگ بودم. یک گوشه از ذهنم هم، مشغول اون خواب عجیب و غریب بود . خواب که تموم شده بود، ولی نمی دونم چی باعث می شد همش به یک نقطه زل بزنم و به خوابم فکر کنم . @miss.najiw
  2. نه ممنون که نقد کردی و وقت گذشتی. سعی می کنم مواردی رو که گفتی رعایت کنم.
  3. نوشته ها یه رمان یا فیلنامه صرفا قرار نیست بشه تو وتقعیت گنجوندش. گاهی اوقات افکار خلاقانه یه نویسند اس که از ذهنش نشعت گرفته. اگه قرار بود همه چی فقط و فقط از روی واقعیت نوشته بشه ، خسته کننده و کسل کننده میشه. در ضمن خیلی از فیلم ها و کتابا هستن که ژانره تخیلی و فانتزی دارن و پر طرفدارم هستن چون نویسنده شون به چیزی فکر کرده که بقیه بهش فکر نکردن.
  4. عزیزم رومانت فوق العاده بود. همه چیزش عالی بود و تنها مشکلی که داشت این بود که به نظرم پارت هات خیلی کوتاه بودن. همین. موف باشی قلمت خیلی خوبه. @somaye76
  5. کجا کشیده اس؟ نه آخه من تو لبتاب می نویسم اینجا خیلی فونتش کوچیکه و سخت دیده میشه. برای همین بود وگرنه من تا حالا تو ورد حدود هفتاد ص اشو نوشنتم.
  6. توی دنیای خواب و رویا همه چیز امکان داره. ولی خب مسئول خواب انسان یه قسمتایی از مغز مثل تالاموس ، هیپوتالاموس و ساقه مغزین و طبیعتا هر rسمتی از مغز آسیب ببینه نتیجه هایی در بر داره. من به این فکر می کردم که اگه این قسمتا آسیب ببینن. اونم همزمان بین دو نفر ممکن چنین اتفاقاتی بیفته ولی از لحاظ علمی امکان نداره. @Abolfazl99
  7. پارت 5 چند ثانیه بعد برنامه قطع شد. دیگه حتی به صدای خبرنگار، که با نگرانی عذرخواهی می کرد هم توجه نکردم. حس کردم کل دنیا داره دور سرم می چرخه. چه معنی داره ؟ این دقیقا همون خوابی که من دیدم. دستم رو محکم و از روی عادت رو صورتم کشیدم. خدایا اینجا دیگه چه خبره؟ بی احتیاط از جام بلند شدم، که پام روی خورده های لیوان رفت. بی توجه به راهم ادامه دادم. نمی تونستم این چیزا رو هضم کنم ولی آخرش به این نتیجه رسیدم که فقط یک خواب بوده و تصادفی واقعا اتفاق افتاده. خودمو با این حرف ها قانع کردم و سعی کردم بازم سرمو با کارای عقب مونده، گرم کنم، ولی نمی تونستم خودمو که گول بزنم؛ هنوز یک حس عجیب بهش داشتم. بدون اینکه خورده های جلوی مبل رو جمع کنم ، روی پام چسب زخم چسبوندم و دوباره برگشتم اتاق کارم. یکی یکی هم اونایی که مونده بود رو خوندم و موردای خاصشو یادداشت کردم. نمی دونم چند ساعت بود که زل زده بودم به اون کاغذای اعصاب خورد کن که بالاخره تموم شد. نفس عمیقی کشیدم و با مداد روی برگه سفیدی که اونجا بود خط کشیدم. حواسم رفته بود سمت خوابم و اتفاقی که افتاده بود؛ ولی با همه وجودم دوست داشتم فراموشش کنم. دوست داشتم، اما بی اعتنایی بهش اصلا راحت نبود. تا می خواستم از ذهنم دورش کنم ، دوباره می دیدم دارم بهش فکر می کنم. به خودم که اومدم دیدم روی کاغذ نقش خالکوبی مرده رو طراحی کردم . پوفی کشیدم و کلافه خواستم پارش کنم که صدای آیفن نذاشت. صندلی رو عقب کشیدم و از اتاق رفتم بیرون . آرمین و خواهرش بودن. درو باز کردم و رفتم کنار. نزدیک یکی از کاناپه ها ایستادم. وقتی اومدن تو، سلامی دادن که سری براشون تکون دادم. رو به آرمین کردم و گفتم: من- خوب شد اومدی ؛ همه پرونده هارو خوندم .بهتره ببریشون محل کارم. باز می خواست چیزی بگه که اجازه ندادم. دوتا انگشتام رو گذاشتم رو شقیقم و بعد سمتش گرفتم. من- در ضمن من فردا بر می گردم سره کارم. متعجب گفت: آرمین-چی؟ به این زودی؟ خیلی خطرناکه براتو... نذاشتم ادامه بده و گفتم: من- سلامتی من به خودم مربوطه لطف کن کاری که گفتم رو انجام بده. ساکت شد و با نارحتی رفت سمت اتاق. چشم از اون گرفتم به خواهر پروش که داشت با کنجکاوی به پارگی روی پیشونیم نگاه می کرد ؛ گفتم : من- به جای اینکه بشینی زل بزنی به من، پاشو برو اون شیشه خورده هارو جمع کن. دیدم جواب نمیده که بلند تر گفتم : من- هوی آرزو با تواما ؛ برو اون خورده شیشه ها رو جلو مبل جمع کن. به خودش اومد و با اخم ظریفی از روی اجبار گفت: آرزو-چشم. بعد وقتی داشت می رفت زیر لب گفت: آرزو-ایش پسره الدنگ مگه من خدمتکاره خونتم. اصلا مگه خودت چلاغی... اخمامو در هم کشیدم و بلند گفتم : من-دارم می شنوم چی می گیاا. سره جاش خشکش زد و با لبخند تصنعی نگام کرد و گفت : آرزو-چیزی نمی گفتم. تو دلم " خودتی " ای گفتم و ازش دور شدم. یک لیوان آب از شیر پر کردم و یکم ازش خوردم که آرمین از پله ها اومد پایین. نگاه متعجبش رو از کاغذی که دستش بود گرفت و گفت : آرمین-این چرا اینجاست؟ از کجا اینو میشناسین؟ خوب که دقت کردم دیدم کاغذی که روش خالکوبی مرد رو کشیده بودم ؛ دستشه. یه تای ابروم رو انداختم بالا و پرسیدم: من- این خالکوبی رو میشناسی؟ @miss.najiw
  8. بفرما عزیزم. امیدوارم خوشت بیاد.
  9. در اسرع وقت آماده میشه
  10. پارت 4 چشمام رو تا آخرین حد ممکن باز کردم و به سرعت از جام بلند شدم . هنوز ریتم نفسام نرمال نشده بود . دستمو به پیشونی عرق کردم کشیدمو گیج و منگ به در و دیوار نگاه کردم. به نظر بیمارستان می اومد. اخم کردم. پس اون خونه و راهرو سفید و تک تیرانداز و شلیک همش خواب بود؟ پوفی کشیدم و زیر لب " لعنتی " ای گفتم. دوباره سره جام دراز کشیدم و با انگشتام سرمو ماساژ دادم. کلا فکر وخیالم شده بود کابوس مسخره ای که دیدم ؛ ولی به یاد اینکه من کلی کاره عقب افتاده دارم و وقتی برای تلف کردن ندارم ، از جام بلند شدم. سرم گیج رفت که از تخت گرفتم. کمی که بهتر شد به سمت شیر آب رفتم و با پرکردن لیوان ، یک نفس سر کشیدم. همون لحظه در باز شد و آرمین اومد تو. وقتی دید از جام بلند شدم ؛ با نگرانی اومد طرفم گفت : آرمین-بالاخره به هوش اومدین؟ وای خدارو شکر.الان خوبید؟ نمی دونین چقدر نگران شده بودم. دستم رو گرفت و روی مبل نشوند و ادامه داد: آرمین- چرا انقدر زود بلند شدید قربان؟ باید بیشتر استراحت کنید؟ بزارید برم دکترو بیارم. خدای من این وسط فقط حوصله وراجیای اینو نداشتم. کلافه دستشو گرفتم تا مانع رفتنش بشم. من- لازم نیست. یک دو دقیقه حرف نزن سرمو بردی. کنارم روی مبل یاسی رنگ نشست و حرفی نزد. دستمو روی شقیقم که درد می کرد کشیدم و گفتم : من- چه مدته که بی هوشم؟ یکم فکر کرد و بعدش گفت: آرمین-یک هفته ای میشه. با بهت گفتم : من-چی؟ لعنت به این تصادف. خیلی بی هوش بودم. کلی کار دارم. همه جلسه هام با موکلا و قرارای دادگاه ، همشون تو این یه هفته لغو شده. به سختی از جام بلند شدم و گفتم : من- پاشو برو کارای ترخیصمو تموم کن. من باید همین الان برم. بعد زیرلب مسبب همه این اتفاقاتو لعنت کردم. خواست مخالفت کنه که اخم کردم و گفتم: من-نمی دونم چه لذتی داره انقدر با من مخالفت کنی. (بلند تر ادامه دادم) چند بار بگم برو کارارو راست و ریس کن. من می خوام همین حالا از این خراب شده برم بیرون. سری تکون داد و گفت: آرمین-چشم. لباساتونم گذاشتم روی میز. بعد از اتاق بیرون رفت. نفسمو محکم بیرون فرستادم. بابا خب یک بار بهت میگن برو، دیگه حتما باید منو عصبی کنی. یک راست رفتم سمت میز و لباسارو برداشتم. سه سوته با مال بیمارستان عوضش کردم . به خودم نگاه کردم. هنوزم سلیقم رو خوب می دونست.یه شلوار و پیراهن سفید با کت زرشکی. لبخند محوی زدم و منتظر شدم تا برگرده. *** صندلی عقب ماشین نشسته بودم و آرمین داشت رانندگی می کرد. سرمو آروم به پنجره تکیه دادم، به آسمون شب چشم دوختم. تو این مدت انقدر اتفاقات عجیب و غریب افتادن، اصلا وقت نشد خودم رو درست حسابی معرفی کنم. من پندار آریان مهرم و به عنوان وکیل کار می کنم. تو حرفه هم کاملا موفق بودم. هر چی پول و سرمایه و موقعیت هم دارم همش از خودمه. چون تا اونجایی که یادم میاد تو این 26 سال زندگیم من همیشه تنها بودم و همیشه هم از این تنهایی لذت بردم. درباره خانوادم هم باید بگم که من بچه طلاق بودم. مامانم که برای خودش رفت اونور آب و الانم شنیدم دوتا بچه هم اونجا داره.بابامم حسش نبوده انگار زیاد زندگی کنه که تقریبا یه سال بعدش افتاد مرد. خب خوشبختانه دیگه بخاطر چنین چیزایی ناراحت نیستم؛ چون از اون موقع ها خیلی سال می گذره. تا حالا وارد هیچ رابطه ای هم نشدم؛ چون هیچوقت نمی خواستم خودمو با داشتن نقشای مختلف تو زندگی خسته کنم. تنها کسایی هم که می شناسم همین آرمین و خواهرشن که برام کار می کنن. دوتا ماشین، ماشین ام وی ام یکی مشکی یکی نقره ایم، داشتم که نقره ایه هفته پیش خاکشیر شد. یک خونه بزرگ دو طبقه هم دارم که حدودا هزار و سیصد متریه و یک سری وسایلم که همه خونه ها دارن. از قیافه هم خداروشکر چیزی کم ندارم. چشم های قهوه ای و موهای تیره و چهره معمولی ولی خب تناسب خوبی باهم دارن. الانم دارم می رم خونه تا بعد از اینکه این اوضاع آشفته رو درست کردم برگردم سر کارم. آرمین جلو در نگه داشت . از ماشین پیاده شدم و گفتم : من-ماشین رو پارک کردی برو. فعلا کار خاصی باهات ندارم. سری تکون داد ومنم رفتم تو. لباسامو عوض کردم و یک راست رفتم تو اتاق کارم. یک هفته تمام خوابیدم، دیگه فرصتی برای خوابیدن نیست. باید بشینم این پرونده هامو سر و سامون بدم. اتاق کارم تم زرد و مشکی داره و کله وسایلشم یک میز و صندلی ، چند تا کمد و قفسه و یک کاناپه تشکیل میده. توی این اتاق از همه جا راحت ترم. همیشه باعث میشه تمرکزم برای کار بیشتر بشه. پرونده های مورد نظرم رو برداشتم و رفتم پشت میز نشستم . عینکم رو زدم و شروع کردم به مطالعه. دیگه داشتن تموم می شدن که چشمم به بیرون پنجره افتاد. کی صبح شد که من نفهمیدم؟ سری تکون دادم و پرونده رو بستم. عینکم هم روی میز گذاشتم و از اتاقم بیرون اومدم. امروز سر دردم یکم بهتر شده بود . دستام رو بالا کشیدم و همزمان وارد آشپرخونه اپن شدم. قهوه ساز و تی وی رو روشن کردم. قهوم که آماده شد، برداشتم رفتم جلوی تی وی روی مبل نشستم. چشم دوختم به برنامه زنده شبکه خبر. لیوان رو نزدیک لبم کردم که با شنیدن صدای خبر کپ کردم. " مقدم آقای آرمانی رئیس و موسس شرکت اکسیژن را... " نگاه گذرایی به ساعت انداختم که عدد 6 رو نشون میداد. چقدر این زمان و صدا و اتفاقات آشنا به نظر می رسیدن. سرمو جلو بردم و با دقت بیشتری نگاه کردم. دقیقا همونه. تو این فکرا بودم که صدای شلیک و صدای جیغ مردم بلند شد. دوربین وارونه شد و همه ، این طرف اون طرف می دویدن. حلقه دستم دور لیوان شل شد و با صدای بدی زمین افتاد و شکست.
  11. سلام عزیزم من رمانتو خودمو باید بگم فوق العاده بودد و تنها چیزی که مدنظرم اومد این بود که بهتر نیست برای مکالمه ها مشخص کنی کی چی میگه. اینجوری هر کی بخونی راحت متوجه میشه. موفق باشی عزیزم اگه وقت کردی بیا رمان منوهم بخون @hana81
×
×
  • اضافه کردن...