رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

GOMNAM

پلیس انجمن
  • تعداد ارسال ها

    286
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

927 Excellent😃😃😃😃

درباره GOMNAM

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,384 بازدید کننده نمایه
  1. این نمکدان حسین جنس عجیبی دارد

    هرچقدر میشکنم 

    باز نمک ها دارد

  2. GOMNAM

    از کی متنفری و کی برات دوست داشتنیه

    متنفر: یکی از کاربرای سایت نمیتونم بگم کی دوست داشتن: امام زمانمو😊
  3. پارت سی و نهم چنان با خشم امیرعلی رو نگاه میکرد که من به جاش ترسیدم حرف های امیرعلی براش خوشایند نبود با خشم گفت: راضی باشیم به رضای خدا؟ خدایی که رضاش بدبختیمون بود؟ با ترس به صورت امیرعلی خیره شدم، آروم بود و هیچ نوع ناراحتی و دلخوری ای در صورتش پیدا نبود آرامش تو لحنش موج میزد: _ خدا بدبختی هیچ کدوم از بنده هاش رو نمیخواد نیشخند صدا داری زد و جواب داد: _ پیداست واقعا _ بنده ی خودش بوده، خودش بهتون داده خودش هم ازتون گرفته..مادرتون از اول هم مال خدا بود با خشم گفت: حق نداشت ما رو اینطور بی کس کنه _ شما و خواهرتون همدیگه رو دارید ، حتی اگه هم رو نداشتید با وجود چنین خدایی هیچوقت بی کس نیستید _ هه.. با وجود خدا؟ خدا چیکار کرده برامون؟ _ هر چیزی که دارید الان خدا بهتون داده وحید با خشم فریاد زد: _ ما الان چیزی داریم؟ خودت تو اون عمارت کوفتی نشستی نفست از جای گرم بلند میشه او هم صداش کمی بالا تر رفت _ به من هم نگاه کنی میفهمی منم خیلی از چیزامو از دست دادم وحید سکوت کرد خودش هم پی به تنهایی امیرعلی برده بود نه مادری... نه پدری... تنها خواهری که سهم امیرعلی از او ماهی یکی دوبار تماس تلفنی بود.. سکوت بدی بود انگار همه میخواستیم نداشته هایمون رو فریاد بزنیم و از خدا گله و شکایت کنیم... امیرعلی با صدایی آروم تر از قبل گفت: _مرگ حقه، جلوش رو هم نمیشه گرفت.. همه میمیرن وحید! توی هر کار خدا یه حکمتی هست، اگه چیزی رو بگیره یه چیز رو هم میده اینو مطمئن باش. اون چیزی رو که خدا میدونه ما نمیدونیم نمیدونم چطور شد که یهو زمزمه کردم: _ولله يعلم و انتم لا تعلمون آنچه را که من میدانم شما نمیدانید مات و مبهوت به من خیره شده بودند. نگاه وحید رو تا به حال انقدر متحیر ندید بودم، تو چشمام دقیق خیره شده بود و دنبال چیزی میگشت لبخند روی لب های امیرعلی مهمان شد. خنده ی شاد اما کوتاهی کرد و گفت: _ مثل اینکه حال ویدا خانوم رو به بهبودیه اشک در چشمای وحید جمع شده بود با بغضی که حدس میزدم ناشی از شادی درونش باشه گفت: _حواسم به داروهاش هست، خودم بهش میدم..نزاشتم یه دونشم عقب بیوفته امیرعلی تک خنده ای کرد و به شانه وحید زد و گفت: نتیجه ی مراقبت های داداششه دیگه بی حرف نگاهشون میکردم.. با خوندن آیه ، آرامشی در دلم نشست که برای ثانیه ای غم رو فراموش کردم هرسه توی سکوت بهم خیره شده بودیم که صدای دلنشینی حالمون رو دگرگون کرد هیچوقت فکر نمیکردم صدای اذان بتونه تا این حد آرومم کنه امیرعلی لبخندی زد و گفت: _اذان صبح رو هم زد، من دیگه برم بر شانه ی وحید زد و از او خداحافظی کرد دیدم که دم گوشش چیزی گفت دیدم که بعد از رفتن امیرعلی حال وحید به صورت خاصی دگرگون شده بود انگار خودش نبود به سمتم اومد و کنارم نشست ، دستم رو گرفت و روی گونه اش گذاشت قطره ی اشکش کف دستم رو خیس کرده بود. چشماش رو بست و با حال عجیبی گفت: _امیرعلی راست میگه با کنجکاوی نگاهش کردم که ادامه داد: _ خدا اگه چیزی رو از آدم بگیره، چیزی رو هم میده چشماش رو باز کرد و خیره به چشمهام گفت: _ همیشه فکر میکردم امل بازی هات فقط خودتو عذاب میده، فکر کردم فراموشیت موقعیت خوبیه تا کارهای مسخرت رو فراموش کنی..اوایل از تیپ لباست و رفتارات راضی بودم اما یه مدت که گذشت فهمیدم ویدای خودم رو میخوام، همون خواهر آروم و محجوبم رو میخوام گریه اش شدت گرفت _ دلم برای ویدای قبلم تنگ شده بود.. امیرعلی راست میگه ، خدا مامان رو ازم گرفت اما در ازاش تو رو بهم پس داد مثل تموم این مدت سر روی پام گذشت میون گریه بلند گفت: _مامان باید میرفت، اگه نمیرفت عذاب میکشید، اون راست میگه مرگ حقه برای مامان زود بود ولی باید میرفت، نباید بیشتر از این عذاب میکشید مامان هیچ خیری ندید از این زندگی کوفتی ویدا.. هیچ خیری ندید اشک های من هم همراهش شده بود هردو با صدای بلند گریه میکردیم حالش اصلا خوب نبود از جایش بلند شد و کمکم کرد بلند بشم _ پاشو...نماز صبحه، میخوام نماز خوندنتو ببینم دیوونه شده بود؟ داد زد : _ د میگم پاشو میخوام نماز خوندنتو ببینم با گریه التماس کرد _ میخوام چادر سفید رو روی سزت ببینم، میخوام باور کنم خدا اگه مامانمو گرفته تو رو بهم داده ...پاشو حالا من بلند گریه میکردم نگران حال وحید بودم. برای دیوونگی هاش بلند گریه میکردم و با ترس بهش خیره شده بودم جلو اومد و اشکهام رو پاک کرد _ چرا گریه میکنی؟ نماز خوندن یادت نمیاد؟ یادم نمی اومد‌‌... نماز خوندن چطوری بود؟ با حسرت گفت: _ منم بلد نیستم، من خاک بر سر دو رکعت نماز تو زندگیم نخوندم با گریه رو به سقف خونه گفت: _ خدایا واسه این قهر کردی؟ چون نماز نخوندم قهر کردی و مامانم رو گرفتی؟ با دست به من اشاره کرد و گفت: _ این که میخوند...این بخت برگشته که میخوند، واسه این چرا خدایی نکردی میون گریه خنده ی بلندی کرد و چند بار سرش رو تکون داد وحشت کرده بودم.. وحید حالت عادی نداشت.. همانطور که سرش رو تکون میداد و میخندید گفت: _ نه نه...دارم کفر میگم..اون خدایی کرده ...من احمق بودم نعره کشید و بر سرش کوبید: _من احمق بودم با صدای فریادش جیغی کشیدم و دوباره روی زمین نشستم و تو خودم جمع شدم.. یهو چش شده بود؟ امیرعلی چی بهش گفته بود که چنین حالتی بهش دست داده بود؟ با حالی دگرگون از اتاق خارج شد و با چادر نماز و سجاده ی مامان برگشت ازم خواست تنها چادر سر کنم و رو به روی سجاده بشینم تا نگاهم کنه نماز یادم نبود اما کاری که گفت رو با ترس انجام دادم چادرم رو طوری سر کردم که تموم صورتم رو پوشونده بود و فقط میتونستم سجاده ی سبز رنگ مامان رو ببینم چند دقیقه که گذشت بوی سیگار تو اتاق پیچید از زیر چادر نگاهش کردم و دیدم که خیره به من سیگار میکشید و نشسته به دیوار تکیه داده بود.. چشماش سرخ بود..نمیدونم از گریه و یا بی خوابی؟ آفتاب طلوع کرده بود که بیخیال شد و همونجا نشسته خوابش برد.. وقتی از خواب بودنش مطمئن شدم از جام بلند شدم چادر و جانماز رو تا کردم و گوشه ی اتاق گذاشتم نزدیکش که رفتم رد اشک رو روی صورتش دیدم بغض به گلم چنگ زده بود آروم با سر انگشت اشکهای صورتش رو پاک کردم میخواستم سرش رو روی بالشت بزارم اما میترسیدم از بیدار شدنش و همون حالت ها... نمیدونم کی قرار بود آرامش دوباره مهمون خونه مون بشه
  4. پارت سی و هشتم در و دیوار خونه بوی غم میداد انگار خیال نداشت حتی یک لبخند کوچکمون رو هم ببیند خونه ی ما که حسود نبود... پس چرا تا این حد بدجنس شده بود؟ شاید از اول هم همین رو میخواست... میخواست این روزهای مارو ببینه ...همین روزهایی که بی جون و بی حوصله گوشه ی خونه افتادم و پر شدم از نگاه ترحم آمیز بقیه گوشهام پر شده از صدای هق هق های وحید نگاهم پر شده از نگاه نگران دوستانم و او... امیرعلی! وحید هیچ حرفی نمیزد. هرروز کنارم می اومد، سرش رو روی پام میزاشت و ساعت ها گریه میکرد انگار بیشتر از هر موقع وابسته ام شده بود او به آغوشم پناه میبرد و های های گریه میکرد من بیحرکت خیره میشدم به در و دیوار خونه ای که دیگه عطر مامانم رو نداشت هنوز بالشت و تشکش همون جا گوشه ی حال بود هنوز سجاده اش روی طاقچه بود اما خودش دیگه نبود! دیگه عادت کرده بودیم‌‌... عادت کرده بودیم به بار سنگین این غم عادت کرده بودیم به فضای غمگین این خونه اصلا انگار روز بدون گریه برامون معنی نداشت... خونمون دیگه خالی از مهمون بود مراسم ها تموم شده بود اما مراسم بدبختی من و وحید تازه شروع شده بود وحید هر روز صبح از خونه میرفت بیرون و آخر شب، بی حرف سرش روی پام میزاشت و همون جا میخوابید هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد و من... شده بودم مثل یه تیکه سنگی که هیچ چیز رو حس نمیکرد شدت این بلا منو به این روز انداخته بود؟ وحید چیزی نمیگفت اما نگرانی از چشمانش میبارید. گاهی نازنین و نفس سری میزدند.. با التماس اصرار میکردند که گریه کنم خودم رو خالی کنم.. اما دریغ از قطره ای اشک! اون شب هم مثل تموم شب های غم انگیزه دیگه بود که صدای فریاد وحید باعث شد با هول عصایم رو بردارم و به اتاق برم یه امشب روی پام نخوابیده بود و بی قرار شده بود با فریاد اسمم رو صدا میزد در رو که باز کردم بی وقفه در آغوشم کشید بلند بلند گریه میکرد حالش هیچ خوب نبود! هیچوقت فکر نمیکرد گریه اش را ببینم. وحید برادر مغرور من بود! _ویدا، میترسم.. با فریاد تاکید میکرد که میترسد انگار طلسم سکوت بینمون شکسته شده بود که با نگرانی دلیل ترسش رو پرسیدم و جوابش.... جوابش به من فهموند که جای خالی مامان رو تنها ویدا میتونه پر کنه _میترسم تو روهم خدا ازم بگیره....میترسم توروهم نداشته باشم این چیزی که در گلوم راه تنفسم رو بسته بغضه؟ میخوام گریه کنم.. اما نمیتونم! و همین باعث نفس تنگی ام میشه.. به سرفه میوفتم.. فایده نداشت! هوا نیست.... تنفس نیست... دهنم رو باز میکنم تا اکسیژن رو وارد ریه هام کنم اما... وحید بر سرش کوبید و فریاد زد: یا خدا دستپاچه بود.. با هول اینور و اونور میدوید و من سعی میکردم تو آخرین لحظات عمرم چهره ی برادرم رو در ذهنم ثبت کنم. تا حداقل این هم نشه مثل بقیه ی چیزهایی که یادم رفت.. دیگه چیزی نمیشنوم مردم؟ حالا میتونم مامان رو ببینم؟ منتظر بودم تا صدای گرم مامانم ارومم کنه اما صدای آشنای دیگه ای روحم رو نوازش کرد _ویدا خانوم؟ وای از ویدا خانومت! کسی محکم به صورتم ضربه میزد چشمام رو باز کردم این چشم هارو میشناختم خیره تو چشم هام سیلی محکمی نثار صورتم که نه ، نثار جونم کرد طاقت سیلی خوردن از دستای مردونه ی او را ندارم که اینطوری اشک میریزم؟ اشک میریزم گریه میکنم تمام غصه های دلم رو فریاد میزنم حالا بغض گلوم تبدیل به سیل اشک شده و راه تنفس برام باز شده نفس میکشیدم اما هوای غم رو‌.. سکوت تلخی رو شکسته بودم و با دل پر بلند گریه میکردم وحید با پشت دست کمرم رو ماساژ میداد و او با نگرانی بهم خیره شده بود کمی که گذشت ... فقط صدای سکسکه ام سکوت رو میشکست وحید به آشپزخونه رفت تا برایم آب بیاره وحید که رفت ، به سختی پرسیدم: _شما...کی اومدین؟ مکث کرد. انگار جواب دادن براش سخت بود گفت: کمی نگران بودم، اومدم یه سری بزنم که‌ ... نفسشو صدا دار بیرون داد: _ که صدای داد و فریاد وحید رو شنیدم ، در زدم و ایشون در و باز کردن و متوجه ی حال شما شدم چیزی نگفتم انگار سکوتم براش آزار دهنده بود که دوباره گفت: _خیلی دارین خودتونو اذیت میکنید جوابش تنها سکوت بود و سکوت. _ درکتون میکنم، اگه شما یک عزیز رو از دست دادین من دو تا عزیزم رو همزمان از دست دادم، هم مادر و هم پدرمو با بغض نگاهش کردم اما اون نگاهم نمیکرد و فقط سعی داشت با حرفاش آرومم کنه: _ این روز ها میگذره ، زیاد غصه نخورید. اگه ارزش زمان رو درک کنید میفهمید که بعد یه مدت شدت این غم براتون کم میشه ، درسته که کلا فراموش نمیشه اما قابل تحمل میشه..خدا اینطور خواسته پس راضی باشید به رضای خدا با صدای وحید ، سرم رو بالا گرفتم. تو چهارچوب در ایستاده بود و لیوان آب قند به دستش
  5. فحش نمیدم چون لیاقت فحش دادن هم نداره، اما باید بفهمه هیچم برام مهم نبود و هیچم دوسش نداشتم من تا با خاک یکسانش نکنم بیخیالش نمیتونم بشم دل خودم خنک شه اقلا
  6. بیخود حرمت اون روزامون، اون نگه نداشته من نگه دارم؟چرا من خورد بشم؟ این حرفا رو و شاید هم بدتر میزنم تا غرور خودمو حفظ کنم لیاقت عین ادم حرف زدن باهاش رو نداره
  7. غلط کردی عاشقمی برو بمیر اصلا به من چه معلومه که دیگه دوست ندارم تو آدمی مگه دوست داشته باشم برام مهم نیست برو هر غلطی میخوای بکن بچه بای (همه ی اینا رو با کمال احترام براش میفرستادم😁)
  8. تعریف من از "عشق" ..

    همان است که گفتم

    در بند کسی باش که در بند "حسین" است❤
     

  9. GOMNAM

    فیلمی که نفر قبلی میگه دیدی ؟

    نه محافظ یک ادم کش؟
  10. GOMNAM

    بسیج

    قربون شما😊❤🙏
  11. GOMNAM

    بسیج

    دقیقا امیدوارم همینطور بشه
  12. GOMNAM

    بسیج

    دقیقا همینطوره ولی خیلیا هنوز متوجه نیستن
  13. GOMNAM

    بسیج

    همانطور که گفتم قراره کنار هم جمع بشیم و تلاش کنیم برای یه یه هدف هدف ما اینجا و تو این فضا فقط کار فرهنگی هست هرکس تا اونجا که در توانش هست پخش کلیپ و سخنرانی و تصاویر و....میتونه باشه هر هفته میتونیم یه موضوع رو انتخاب کنیم و گسترشش کنیم باهم بحث کنیم(دقت کنید گفتگو با مشاجره فرق میکنه) تبادل نظر و...
  14. GOMNAM

    بسیج

    😊😊🙏🙏❤
×
×
  • جدید...