رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

محب الحسین

پلیس انجمن
  • تعداد ارسال ها

    253
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

681 Excellent😃😃😃😃

درباره محب الحسین

  • Other groups پلیس انجمن
  • درجه

  • تاریخ تولد 27 اسفند 1380

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,603 بازدید کننده نمایه
  1. جنگ که نیس فعلا..ولی شهید میشیم بده مگه؟😁
  2. اصلا نمیتونم بهش فکر کنم. هرجا غیر ایران میمیرم اما عراق و ترجیح میدم، اونجوری باز نزدیک کربلام حداقل..🙁
  3. میگفت:
    "تو برام مثه یه دوستی...❤️
    هیچوقت حس نمیکنم همسرمی...!"
    چون هم سن‌ بودیم...
    همیشه شیطنتامونو داشتیم...💕
    ارادت خاصی به امام رضا(ع)داشت...
    یادمه ماه عسل که مشرف شدیم پابوس آقا...
    گفت:
    "آقاجان...
    عنایتی کنید که سال بعد با فرزندی صالح بیایم محضرتون..."
    گویا محمدرضا هدیه ی اون دعای شهید بود...
    آرزوی سفر کربلا به دلم مونده بود...
    خیییلی دلم میخواست که باهاش برم 

    بهش گفتم:
    .
    "تنها یه خواسته ازت دارم...
    اونم اینه که با هم بریم کربلا...!"💕
    پرسید:
    "واقعااااً اینقده این موضوع برات مهمه...؟"
    گفتم:
    "به حدی که جز این دیگه هیچ خواسته‌ ای ندارم...!"
    همه تلاششو کرد که این آرزوم برآورده شه...
    گفتم که...
    ارادت خاصی به امام رضا(ع) داشت...
    قبل سفر کربلا با اینکه کسالت داشت گفت:
    "باید برم و از امام رضا(ع) اجازه بگیرم..."
    گفتم:
    "با این وضعیت جسمانی...؟!"
    گفت:
    "عیبی نداره،میرم و یه روزه برمیگردم..."
    بالاخره قرار شد باهم بریم کربلا...
    با اینکه کاروان ۴نفر جا داشت...
    ولی نمیدونم چطور همه‌چیز جفت ‌و جور شد که ۶ نفری رفتیم...!
    من و آقا محسن...💕
    بچه‌ها و البته مادر...
    میگفت:
    "آرزومه ویلچر مادرمو سمت حرم ابا عبد الله(ع) هُل بدم و..‌.
    ببرمش زیارت..."
    این اولین و آخرین سفرمون به کربلا بود...
    .
    (همسر شهید محسن فرامرزی گرگانی)

  4. دنبالم کنی نمیمریااااا

  5. فاطمه برگرد لطفا ببین اگه من اینجام فقط و فقط برای تو برگرد 😢

  6. عمری است که حرفایشان رو به زور فرو کرده اند در سرم. و عمریست که فریاد میزنم که دم از عشق نزنید! شما مذهبی ها بویی از عشق و علاقه و زندگی نبرده اید. کجای این نوع زندگی کردن عشق و علاقه داره؟ اصلا مگر جزء محدودیت چیز دیگری هم در زندگی این نوع آدما وجود داره؟ میدانی؟.. اینها به تفکر آدمها بستگی داره یکی با سینما و کافه رفتن احساس خوشبختی میکنه یکی با زیارت و مزار شهدا رفتن. نمیشه گفت اونایی که قرارشون بهشت زهراست از اونهایی که قرارشون جاهای دیگه هستش عاشقترند اگر یه روز بعد از خستگی کار اومدی خونه و با برخورد نه‌چندان خوب همسرت مواجه شدی و این رو گذاشتی به پای اذیت های بچه ها و لبخند زدی... اگر روزی غرورت رو گذاشتی زیر پا تا غرور همسرت نشکنه اگر یه روز بدون توقع محبت کرد اگر یه روز غذای بی نمک خوردی و حرفی نزدی و اگر یه روز دیدی حاضری خیلی از سختی هارو تحمل کنی تا شریک زندگیت راحت باشه میتونی ادعا کنی که عاشقی وگرنه تفاوت سبک های زندگی دلیل بر عاشق تر بودن نیست گفتند مذهبی ها عاشقترند چه خوب که چادر و چفیه و ریش و تسبیج جایگزین بوسه و گیسو و لب و ... در شعرهایمان شد شعرهایمان کمی رنگ و بوی عفت گرفت نوشتند مذهبی که باشی قرارتون میشه گلزار شهدا،تو ماشین که بشینی صدای مداحی میشنوی به جای آهنگ نوشتند مذهبی که باشی به جای اینکه به شریک زندگیت بگی دیوونه و روانی و هزار تا لفظ دیگه میگی،شما، آقا،خانوم و... خیلی ازینها گفتند... اما اینها به تفکر آدمها بستگی داره و اما... چیزی که من خیلی دیر فهمیدم این بود که وقتی خدا وارد زندگی انسان بشه و کارهایش رنگ و بوی خدا بگیره‌‌‌... صد البته عشقشم خدایی میشه
  7. میگفتم خیلی از دست خودم کلافم و میدونم دوسم نداری..ولی التماست میکنم خودت کمکم کن برای رسیدن به خودت و اینکه دوسم داشته باشی...منو ببخش و کمکم کن. خیلی دوست دارم...تروخدا بدی هامو نبین
  8. به نیابتت امروز میرم سر مزارش..

    دارم میرم مزار شهید سیاهکالی عاطفه ...ولی فقط به نیابت از تو، چون بهت قول داده بودم

    1. aty.s

      aty.s

      وای فاطمه دستت درد نکنه

      سلاممو بهش برسون بگو واقعا زندگیت و اخلاقت، زندگیم رو عوض کرد.

      دستت درد نکنه عاشقتم فاطمه

      @محب الحسین

    2. محب الحسین
  9. گفتم خدایا..

    این همه گناه کردم!

    کدومش رو میبخشی؟

    گفت:

    "ان الله یغفر الذنوب جمیعا"❤

  10. یه روزی برسه که صاحب این نام کاربری...

    نفس آخرش بره

  11. نام رمان: فریاد بی صدا نویسندگان:الینا محمدی و فاطمه چگینی ژانر:عاشقانه، مذهبی هدف: نشان دادن اینکه هرچیزی به اندازه اش خوبه،عشق،علاقه،سرگرمی و... ساعت پارتگذاری: نامعلوم خلاصه: هرچه فریاد میزند، صدایش به جایی نمیرسد. باید به که بگوید که از این همه محدودیت به تنگ آمده؟ این داستان زندگی دختریست پر از محدودیت ، دختری که خسته از اعتقادات خانواده پناه میبرد به کسی که.... ناظر: @Fateme00

  12. جان_دل_هادی😍
    وقتایی که ناراحت بودم یا اینکه حوصلم سر میرفت و سرش غر میزدم...
    میگفت:
    "جااان دل هادے ...؟😍
    چیه فاطمه.؟❤
    چند هفته بیشتر از شهادتش نگذشته بود یه شـب که خیلی دلم گرفته بود...💔
    فقط اشک میریختم و ناله میزدم...😭
    دلم داشت میترکید از بغض و دلتنگی قلم و کاغذ برداشتم و نشستم و شروع کردم به نوشتن...
    از دل تنگم گفتم❤
    جانا_ز_فراق_تو_این_محنت_جان_تا_کی💔
    دل_در_غم_عشق_تو_رسوای_جهان_تا_کی💔
    از عذاب نبودنش و عشقم نوشتم براش...💕
    نوشتم "هادی...❤
    فقط یه بار....فقط یه باره دیگه بگو جااان دل هادی..."😭
    نامه رو تا زدم و گذاشتم رو میز و خوابیدم...
    بعد شهادتش بهترین خوابی بود که میتونستم ازش ببینم...😍
    دیدمش…❤
    با محبت و عشق درست مثه اون وقتا که پیشم بود داشت نگام میکرد..☺
    ️ مـن_صدایش_زدم_و_گفٺ_عزيـزم_جانـم💕
    با_هـمـين_یک_کلمه_قلـب_مـرا_ريخت_بهم💕
    صداش زدم و بهترین جوابی بود که میشد بشنوم...
    "جاااان دل هادی...؟💕
    چیه فاطمه…؟❤
    چرا اینقده بیتابی میکنـی...؟
    تو جات پیش خودمه شفاعت شده ای...💑
    (همسر شهید هادی شجاع)
    #مذهبی_ها_عاشقترند

  13. پارت سی و پنجم تا آخر مراسم هیچی نفهمیدم، حتی زمانی که الناز با ذوق و شوق به استقبالم اومد و تند تند برام صحبت کرد، حتی زمانی که شیرینی و شربت پخش میکردند، و حتی زمانی که کف میزدند و مولودی میخوندند من... فقط محو او بودم. و اینو کسی نفهمید! حتی مامان، ..اونقدر غرق صحبت با خانمهای همسایه بود که نگاه حیرون منو به دنبال او ندید. مگه اولین بار بود که میدیمش؟ پس چرا اینطور شده بودم؟ زیرچشمی نگاهش میکردم و دنبالی توجیهی برای حال دلم بودم، اما چه توجیه و دلیلی؟ شاد بودم هیجان داشتم تب داشتم شرمگین بودم و هزاران حس باهم‌‌‌... و سوال مدام توی ذهنم که مخاطبش تنها قلبم بود "تو چت شده؟" بماند که بعد از اون شب از الناز فرار کردم و کمتر به دیدنش رفتم. بماند که برای فرار از این حس و حال قلبم از همه و همه کس فرار کردم و به خودم پناه آوردم، بماند که هربار سرکوچه میدیدمش قدم هام رو تند تر میکردم تا نبینم، نشنوم و حس نکنم.. بماند که گوشه گیر شده بودم و مدام توی فکر بودم.‌.. بماند! *** با باز شدن در اتاق دفتر خاطراتمو بستم، با هول دستی به صورتم کشیدم و خیسی صورتم باعث شد متعجب بشم‌. کی گریه کرده بودم؟ وحید با دیدن اشکهام جلو اومد و کنارم روی تخت یه نفرم نشست ، اونقدر هول کرده بودم که یادم رفت از دستش هنوز دلخورم‌ دستی به صورتم کشید و اشکهامو پاک کرد. خیره به صورتم گفت: _کاش زودتر حافظتو بدست بیاری ویدا، خسته شدم! هنوز تو حال و هوای خاطراتی بودم که خوندم...محو امیرعلی و حس های قلبم.. با هر بار خوندن خاطراتم همون حس ها به سراغم میاد و من میترسم از روزی که.... _ویدا؟ از جا پریدم _حواست با منه؟ تمرکزی رو حرفای وحید نداشتم. خاطرات امیرعلی توی ذهنم مرور میشد و من همه چیز و همه کس رو امیرعلی میدیدم. امیرعلی.. امیرعلی.‌.. من از چیه اون پسر خوشم اومده بود؟ در نگاه اول؟ میشه در نگاه اول مهر کسی به دل آدم بیوفته؟ چهره ی محجوبش توی ذهنم نقش بست.. تسبیح سبز رنگ دستش.. نگاهی که هیچگاه خیره به صورتم نشد و.. و.. و چی؟ من چی از امیرعلی میدونستم؟ صدای بسته شدن در بازهم لحظه ای منو از فکر امیرعلی جدا کرد، اما فقط لحظه ای! وحید رفته بود! انگار متوجه ی گیجی و شلوغی ذهنم شده بود که منو با افکارم تنها گذاشت. ومن با خیال راحت غرق افکار امیرعلی ای شدم که روزی تموم دنیام بوده اما حالا... حالا.. حالا برام غریبه و در عین غریبگی یه آشنای ای در نگاهش هست.. ادامه ی خاطراتمو خوندم، تموم دفتر خاطراتم پر شده بود از احساساتم نسبت به امیرعلی و من با خوندنش همون احساسات بهم دست میداد. مثل خوندن رمانی که خودتو جای شخصیت قرار میدی و احساساتشو حس میکنی. اما با این تفاوت که شخصیت رمان و نویسنده اش خودم بودم. چقدر داستان زندگی خودم برای خودم دلنشین بود. آرامش داشت و حس نابی رو بهم القا میکرد.. نمیدونم چقدر گذشت، اما وقتی به خودم اومدم غروب شده بود و من ساعت هایم رو با امیرعلی گذرونده بودم. مامان با رویی گشاده به اتاقم اومد . لباش میخندید اما اضطراب در نگاهش موج میزد. اروم زمزمه کرد:_مهمون داری مادر مهمون؟ کی؟ _اومدند عیادتت! منتظر نگاهش کردم تا خودش بگه مهمونم کیه .. نگاهم و خوند و منظورم و فهمید که لب زد: _امیرعلی یخ کردم... نه! داغ کردم.. نه! فقط میدونم که تا اوج رفتم و دوباره فرود اومدم. نیشگونی از بازوم گرفتم تا مطمئن بشم توهمات ذهنم نیست.. دقیقا تو لحظه ای که همه ی فکر و ذهنم شده بود باید میومد؟ کاش حالا نمیومد. حالا که تموم احساس ناب قلبم و خودم فهمیدم و حس کردم نمیومد. الان، واقعا وقتش نبود. مامان در و بست و من موندم و هزاران حس ناشناخته! چی کار باید کنم؟ چطور رفتار کنم؟ اون موقع که انقدر دقیق از احساسم باخبر نبودم راحت باهاش برخورد میکردم اما الان... نمی تونستم! عصامو برداشتم و به سختی از جام بلند شدم، سعی کردم لباس موجهی بپوشم. خیلی سخته.. من.. حتی طرز پوششم رو هم فراموش کردم. قبل از اینکه خارج بشم نگاهم به آینه افتاد. به موهای رنگ شده ایی که از زیر شال کاملا پیدا بود. تصاویر تو ذهنم نقش بست.. "چادر مشکی و نگاه سر به زیرم" نمیدونم چرا، اما دلم هوای چادرم رو کرد.. چادرم؟ از کی انقدر راحت با خاطراتم کنار اومده بودم؟ آهی کشیدم و به جای چادر تنها موهای رنگ شده ام رو کاملا زیر شال پوشوندم و رفتم. روی زمین تکیه به پشتی، سربه زیر نشسته بود. با ورودم سرشو بالا گرفت اما نگاهم نکرد. لبخندی زد که.. آشنایی فراوانی برام داشت.. _سلام ویدا خانوم خیره به لبخند روی صورتش آروم سلام دادم، اما اونقدر آروم که شک داشتم شنیده باشه. به سختی روبه روش و با فاصله نشستم. هیچوقت خودمو تو این دو سال، تا این حد معذب به یاد ندارم. انگار داشتم باز تبدیل میشدم به ویدای قبل! شاید اگه هیچوقت آرایشگری رو یاد نمیگرفتم ، همون ویدا میموندم، شاید اگه مامان و وحید همه ی عقایدمو برام توضیح میدادن و دفتر خاطراتمو زودتر بهم میدادن همون ویدا میموندم، شاید اگه سینا هیچوقت وارد زندگیم نمیشد و داروهامو دستکاری نمیکرد من‌...همون..ویدا...میموندم. اما.. ویدای قبل کجا و ویدای حالا کجا؟ ویدایی که حتی دست به دزدی زده و با برادرش بخاطر پول چه کارها که نکرده. اما فقط برای مامان بود،.. نبود؟ هردو سکوت کرده بودیم و به زمین خیره شده بودیم. با ورود مامان سرمو بالا گرفتم، سینی به دست جلو اومد و اول به امیرعلی تعارف کرد، به دسته گلی که خریده بود اشاره کرد و گفت: چرا زحمت کشیدی مادر؟ در جواب مامان تنها لبخند محجوبی زد و چیزی نگفت. به این فکر کردم که " دسته گل برای چی؟" مامان اومد و کنارمون نشست. امیرعلی : _از دخترخالم شنیدم که پاتون شکسته اومدم برای عیادت به سختی گفتم: _ممنون زحمت کشیدید نگاهش لحظه ای روی صورتم متوقف شد و بعد سریع سر به زیر انداخت و زمزمه کرد: وظیفست و دوباره سکوت.. انگار کلمات ذهنمون برای حرف زدن ردیف نمیشد اما دل من که بدجور میل به همصحبتی باهاش رو داشت و دلیلشو هم نمیدونم مامان: _حاج خانم و حاج آقا خوبن ؟ فهمیدم منظورش پدر و مادر امیرعلیه، نگاه حزن آلود امیرعلی از نگاهم پنهون نموند، و صدای بغض آلودش که گفت: _عمرشونو دادن به شما و بازهم سکوت.. اما اینبار سنگین تر از دفعات قبل.. مامان گوشه ی لبش و گاز گرفت و سرشو زیر انداخت، شرمنده شده بود از سوالی که پرسیده بود. اونم بغض کرده بود. مامان لباشو باز کرد تا چیزی بگه اما چیزی نگفت. حتما میخواست بپرسه "چرا؟چجوری؟ هردوشون باهم؟" اما مراعات حال امیرعلی رو میکرد دعا دعا میکردم سوالای ذهنشو نپرسه.. دلیل نگرانیمو نمیفهمیدم اما..نگران حالش بودم. اصلا دلم نمیخواست حالش رو دگرگون ببینم
×
×
  • جدید...