رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

محب الحسین

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    0
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,045 Excellent😃😃😃😃

درباره محب الحسین

  • Other groups کاربر98iiA
  • درجه
    کاربرتازه وارد
  • تاریخ تولد 27 اسفند 1380

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,030 بازدید کننده نمایه
  1. فاطمه جان برای رمان یادت رفت باید درخواست منتقد بدی

  2. این اکانت حذف یا اخراج شه

    سریع تر

    @mahdi @M@hta

    1. M@hta

      M@hta

      من بچت نیستم ک دستور میدی دوست عزیز، این اکانت حذف نمیشه و شما بن میشی!!! 

    2. mahiii

      mahiii

      ای بابا فاطمه جان !

  3. محب الحسین

    عشق

    عشق حقیقی خیلی شیرینه عشق مجازی نه(منظورم صفحات مجازی نیستا) اینا زودگذرن ، عشق دختر و پسر هم زودگذره
  4. پارت چهارم به در تکیه داده بودم و دستم را محکم بر روی دهانم گذاشتم تا صدای خورد شدنم را نشنود بی صدا اشک میریختم و هق هقم را در دستم خفه کرده بودم، نمیدانم چرا باور این موضوع تا این حد برایم سخت بود انگار اینجور مسائل و راحت کنار اومدن باهاش فقط در فیلم های ایرانی بود ، کوچک و پیش پا افتاده به نظر می آمد ، اما اینگونه نبود باور نمیکردم‌‌‌.. باور نمیکردم.. پدرم را در کنار زنی دیگر باور نمیکردم صدای اینطور پچ پچ کردنشان را باور نمیکردم عکس های دو نفری ام با مامان روی در و دیوار اتاقم ، بهم دهن کجی میکردند . یادآوری خاطرات خوبمان بیشتر آتیشم میزد خودم را روی تخت رها کردم و بیشتر گریستم ، اما باز هم بی صدا.‌‌.‌ با مشت بر بالشت میکوبیدم و سعی داشتم اینطور حرص درونم را خالی کنم خالی میشد؟ هیچکس به سراغم نیامد تا آخر شب خودم را درون اتاق حبس کرده بودم گاهی در سکوت به سقف خیره میشدم گاهی اشک میریختم و گاهی فریاد هایم را بر سر بالشتم خالی میکردم دلم محتاج یک دلجویی کوچک بود و هیچکس این را نفهمید ، نمیدانست باید بیاید و برای اینکه جای مادرم را تصاحب کرده است طلب ببخشش کند؟ شاید هم کسی که باعث رنجشم شده بابا بود که لب هایش به یک متاسفم باز نشد در باز شد با اکراه سر از بالشت برداشتم و به بابا نگاه کردم ، عصبی نبود اما پکر به نظر میرسید جلو آمد و تلفن بی سیمی خانه را جلویم گرفت و زمزمه کرد: _با تو کار داره بی حرف تلفن را از دستش گرفتم و منتظر شدم تا برود نگاهم را خواند فهمیده بود دیگر نه صدایش را میخواهم و نه نگاهش را حتی دیگر حضورش را هم نمیخواستم اخم هایش را در هم کشید و از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست تلفن را دم گوشم گذاشتم و جواب دادم: _الو؟ _سلام معمولا با هم تلفنی صحبت نمیکردیم زیاد پیش نیامده بود بی حوصله پرسیدم: _خوبی علی؟ خاله خوبه؟ صدای بی رمقم را که شنید اینطور جواب داد: _آره ولی انگار تو خوب نیستی خوب نبودم و او این را فهمیده بودم به گفتن یک "اوهوم" اکتفاء کردم که صحبتش را ادامه داد: _واسه یادآوری زنگ زدم _یادآوری چی؟ خندید _زنگ زدم حرفای خودت رو به خودت تکرار کنم کدام حرف؟ منتظر گوش سپاردم تا حرفش را کامل کند ، سکوتم را که دید گفت: _سال قبل که کنکور قبول نشدم پا شدی اومدی اینجا، سال دومی بود که کنکور قبول نشده بودم و باید میرفتم سربازی ، دو روز بود که از خونه بیرون نمیومدم اومدی نشستی رو به روم و طلبکار نگام کردی میان حرفایش خندید و پرسید: _میدونی چی گفتی؟ _چی؟ _گفتی تو کافری، گفتی کسی که غصه و اندوه میخوره میخواد به همه اعلام کنه که من خدا ندارم و این یعنی کفر. اون موقع حوصله ی حرفاتو نداشتم و منطق سرم نمیشد ، روم نمیشد تو روت بگم پاشو برو نمیخوام حرفاتو بشنوم و تو ادامه دادی اما بعد ها که به حرفات فکر کردم خیلی آروم ترشدم نفسی گرفت و ادامه داد: _زنگ زدم بهت بگم ، خدا خواسته اینطوری امتحانت کنه ، فکر نمیکنی با ناراحتیات داری بی خدا بودنت رو اعلام میکنی؟ سکوت کرده بودم حرفایش آرومم نکرد اما بدجور مورد اتهامم قرار داده بود حرفش برایم سنگین تمام شده بود و اینکه حرفای خودم را به خودم برمیگرداند برایم دردناک بود آهی کشیدم و گفتم: _امتحان سنگینی بود _میدونم ، ولی خدا برات خواسته بعض کردم _نباید این رو میخواست _تو واسه خدا تعیین تکلیف میکنی که میگی نباید؟ خدا رو دوست داری یا نه؟ سکوت کرده بودم _جواب بده بی رمق گفتم: آره _ پس اگه دوسش داری باید راضی باشی به رضای خودش ، اون اینطور خواسته و تو نباید اعتراض کنی حرصی شده بودم _نمیشه که _باید بشه ، فکر کن یکی که خیلی دوسش داری برات یه ماشین خریده باشه، مثلا مامانت _خب؟ _اگه همین ماشین آینش شکسته باشه چیکار میکنی بعد از کمی فکر کردن جواب دادم :_ هیچوقت تعمیرش نمیکنم ، چون یادگاره مامانمه. همینطوری شکسته دوسش دارم بلند خندید متعجب از خنده اش دلیل پرسیدم که پاسخ داد: _ تو ادعا میکنی خدا رو دوست داری ولی میخوای آینه شکستشو تعمیر کنی _یعنی چی؟ _ یعنی خدا جای ماشین یه زندگی ای بهت هدیه داده که توش پر آینه شکسته است ، حالا تو میخوای تعمیرش کنی ، اگه راست میگی و دوسش داری آینه شکسته هاشو تعمیر نکن حرفی برای گفتن نداشتم نمیدانستم باید چه بگویم دردم ساکت نشده بود اما حرفایش سرتاسر منطق بود وقتی سکوتم را دید ، هیچ نگفت و سریع خداحافظی کرد میخواست مرا با افکارم تنها بگذارد موفق شده بود تمام شب حرفهایش در ذهنم تکرار میشد و مرا مجبور میکرد تا با این زندگی کنار بیایم هزاران فکر و خیال به سرم زد گاه تصمیم میگرفتم شبانه بالا سر یلدا بروم و او را در حالی که خواب است خفه کنم گاه تمام لوازم هایم را در کوله ام جمع میکردم تا فردا بعد از مدرسه دیگر به خانه برنگردم و چشم تو چشمش نشوم و گاه حرفای علی وادارم میکرد تا تنها از خدا طلب صبر نمایم ، و از او بخواهم که در تحمل این مصیبت یاری ام دهد @Sahar79
  5. اگه الان کربلا بودین از آقا ابا عبدالله چی میخواستین؟ حرف دلتونو اینجا بهش بزنید
  6. فطرس آمد که پرش خوب شود عاشق شد

    پر قنداقه ی تو حکم مسیحا دارد..

    1. Ma.h.sa

      Ma.h.sa

      ایـــــــــــول دوباره شدی محب الحسین

    2. محب الحسین

      محب الحسین

      @lonelygirlاصلا ما رو به چه غیر محب الحسین بودن نه؟😊

    3. Ma.h.sa
  7. تو رو به اضطرار زینب..

    بیا آقا😓

    به قلب بیقرار زینب ..

    بیا آقا

    تورو به لکنت رقیه..

    بیا آقا

  8. ان شالله که حتما میرین منم نتونستم برم ، ان شالله که میرین و نایب الزیاره ی ما هم میشید
  9. پارت ۳ کیفم را با ترس و لرز از دستش گرفتم. مقنعه ام را سرم کردم؛ حتی موهایم را که پریشان روی شانه هایم ریخته بود را جمع نکردم. دنبالش رفتم و وقتی از اتاق بیرون آمدم، تازه متوجه علی شدم، که نگران نگاهم می کرد و خاله مهنازی که با دیدنم هق هقش اوج گرفت. با دستانش صورتش را پوشاند و های های گریست. قطعا دلش به حالم سوخته بود! نمی دانم چرا دل بابا به حالم درد نمی آمد؟! تا این حد سنگدل شده بود؟ بی حرف خم شدم و کتونی هایم را پوشیدم، دستهایم می لرزید و نمی توانستم درست بند کفشم را گره بزنم. با دیدن پارچه ی مشکی جلوم سر بالا گرفتم، نگاهم به نگاه علی گره خورد. _ چادرت تو حیاط افتاده بود. آنقدر آشفته بودم، که فراموش کرده بودم پوشش همیشگی ام بر روی سرم نیست. لبخند بی جانی به نشانه ی تشکر به رویش پایشیدم؛ اما آنقدر کم رنگ بود که حسش نکرد. بابا فس فس کردنم را که دید، پر حرص دستم را کشید و بی خداحافظی راه رفتن را در پیش گرفت؛ حتی صبر نکرد تا بند کتونی هایم را درست ببندم. مهلت خداحافظی نداد و درب حیاط را محکم بهم کوبید و به سمت ماشین هولم داد. هر وقت اینگونه عصبی می شد، وحشت مرا فرا می گرفت و خود را سرزنش می کردم. هزار بار در دل با خدای خود عهد و پیمان می بستم تا دگر کاری نکنم که باعث ناراحتی اش شوم؛ اما اینبار فرق می کرد. اینبار تمام وجودم او را مقصر می خواند. سرعت ماشین آنقدر زیاد بود؛ که هر لحظه امکان تصادف را م یدادم. عادتش این بود، چنین وقت هایی تمام حرصش را بر سر پدال گاز خالی می کرد. به خانه که رسیدم، برای زنده بودنمان "خداروشکر" نگفتم! _ پیاده شو. همین یک جمله ی کوتاه را چنان با حرص و خشم بیان کرد، که رعشه بر جانم افتاد. اطاعت کردم و به دنبالش راهی خانه شدم. آسانسور خراب بود و مجبور بودیم از پله ها استفاده کنیم. زمان قصد جانم را داشت، هی ثانیه ها را کش می داد تا بیشتر عذاب بکشم‌. می دانست ساعتی دیگر تصویر زنی در آشیانه ی مادرم جانم را خواهد گرفت. هر پله، مرا قدمی به مرگ نزدیک تر می کرد. برای تمام نشدن پله ها دعا می کردم. اما خدای صدایم را نشنید و دعایم را اجابت نکرد! در باز شد و زنی که به استقبالمان آمد، قلبم را تکه تکه کرد. دست های بابا رو فشرد و انگار همین دست ها توانست عصبانیت بابا را خاموش کند. ندید! هیچکس حال من را در آن دقایق ندید. تصویر دست های در هم گره خوردشان، حکم نابودی مرا صادر کرده بود. با بغض به صورت زنی خیره شدم، که جوان تر از حد انتظارم بود. خواست به سمتم بیاید، که با شتاب به اتاقم فرار کردم. اجازه نداشت اینطور نگاهم کند و لبخند تحویلم بدهد... @Sahar79
  10. "جنون" که میگوند..

    حال من است دگر؟

    1. Tiana_joon

      Tiana_joon

      بلی موافقم😂😂😂🖖🏻

  11. پارت ۲ تند تند نفس میکشیدم در جدال با خشم درونم بودم به اتاق رفتم آشفته به اطراف نگاهی انداختم و وقتی ناتوانی ام را دیدم ، مقنعه ام را از سرم کشیدم و تمام خشم خود را بر سر موهایم خالی کردم موهایم را با خشم کشیدم و پریشان کردم کتابهایم را از کیفم بیرون ریختم و هرکدام را به یک گوشه ی اتاق انداختم حال خود را درک نمیکردم چه بر سرم آمده بود؟ اشک هایم خشک شده بودند و حتی نمیتوانستم خود را با گریه آرام کنم نمیدانم چیزی که در گلویم راه تنفس را بسته بود چه بود، بغض به این میگویند؟ لب گزیدم و خیره شدم به پنجره ی اتاق و گلدان های روی طاقچه اش.. گل هایی که حالشان شبیه به حال من بود شاید آنها نیز بغض داشتند ، اما گریه نکردند که سرانجامشان این طور پژمرده شدن شده بود از اتاق خارج نشدم حتی زمانی که صدای جیغ و فریاد خاله مهناز در خانه پیچید.. از اتاق خارج نشدم و گوش سپردم به نفرین هایش نمیدانم شب شده بود یا هنوز سر ظهر بود اتاق در تاریکی مطلقی فرو رفته بود و من نفهمیده بودم ؛ آفتاب کی غروب کرده بود؟ در و دیوار خانه لحظه ای آرام بود و لحظه ای در گریه و فریاد.. گویی داغ مادرم برای اهل خانه تازه شده بود. بار دیگر آشوبی به پا شد ، اما نه مثل چند لحظه پیش .. اینبار مردی با نعره در ناله های خاله مهناز همراهی میکند قطعا باید به خوبی صدای پدر را بشناسم! _ الهی به زمین گرم بخوری جواد ، داغ خواهرم رو برام تازه کردی با داد سعی دارد حرف خود را به کرسی بنشاند اما ناله های خاله تمامی ندارد نفرین میکند و نفرین .... نمیدانم چرا این نفرین ها دلم را نمیسوزاند مگر مخاطب خاله پدرم نبود؟ با فریاد نامم را صدا میزند من همان بودم که با یک اخم کوچک پدر جان میباختم؟ پس چرا حال ، فریاد هایش را میشنوم و دم نمیزنم؟ در با شدت باز شد قامت این مرد آشفته در چهارچوب در هم نمیتواند حالم را دگرگون کند هنوز مانند مال باخته ای هستم که چیز برای از دست دادن ندارم _ یادم نمیاد اجازه داده باشم بیای اینجا لحن خشمگینش.. چشم های دریده و صورت کبود از خشمش.. همه و همه دلم را میسوزاند اما شدت داغی در دلم شدید تر از همه ی این ها بود آنقدر شدید که به زبانم جرئت میبخشد تا بچرخد و بگوید: _ منم یادم نمیاد اجازه داده باشم نامادری بالاسرم باشه به سمتم هجوم می آورد قطعا اگر دستان نازخاتون به یاری ام نمیشتافت ، تکه تکه میشدم _برو اونور حاج خانوم تا من تکلیفم رو با این دختر مشخص کنم نازخاتون محکم جلویم ایستاده بود و من در پشتش سنگر گرفته بودم _جواد به روح معصومه قسم اگه دستت به نوه ام بخوره ... ساکت میشود میداند تهدید هایش الکی ایست بابا نفسش را با حرص بیرون داد و گفت: کاریش ندارم و بعد رو به من کرد و با خشم ادامه داد: _ کارم به جایی رسیده که باید از تو اجازه بگیرم؟ آره؟ "آره " ی آخرش را چنان فریاد زد که بدنم به لرزه درآمد ، لب برچیدم و خودم برای غریبی خودم ، دلسوزی کردم او شاید مانند من درد بی مادری را چشیده باشد ، اما هیچگاه کسی را جای مادرش ندیده بود! نمیفهمید که من ضعیف تر از آن هستم که این درد را تحمل کنم سکوتم را که دید خم شد و کتابهایم را از زمین جمع کرد ، بدون آنکه نگاهم کند گفت: جمع کن بریم نمیخواهم بروم ، اما جرئت مخالفت با این آتفشان در حال فوران را هم ندارم مظلومانه نگاهی به مادری انداختم که ۲۶ سال مادری مادرم را کرده بود معنی نگاهم را خواند اما تنها لبخند غمگینی به رویم پاشید و با چشمانش حرف بابا را تایید کرد خواست که بروم نفهمید که با این تصمیم مرا میکشد @Sahar79
  12. برود هر که دلش خواست شکایت بکند

    شهر..

    باید به من هیئتی عادت بکند💕

  13. عشق من ؟ نفس من ؟ عزیز من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    1. محب الحسین

      محب الحسین

      @S.Hسونیااااااااااا....کجا بودی توووووو😍😍😍😍

    2. S.H

      S.H

      عشقمممممممممممم ببخش نبودم حالا بهت ت پی وی میگم فعلا بیا خصوصی !!

×
×
  • جدید...